مستغاثی دات کام

 
نگاهی به "ذره ای آرامش" ، تازه ترین فیلم از مجموعه "جیمزباند"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 

Quantum of Solace

 

فرزند نامشروع جنگ سرد

 

 

 

 

 

اکران عمومی "ذره ای آرامش" یعنی  بیست و دومین فیلم جیمزباند با حضور هفتمین بازیگری که به عنوان دومین فیلم خود در کسوت مامور 007 در می آید ، بهانه ای است تا به یکی از پردنباله ترین کاراکترهای سینمایی بپردازیم. کاراکتری که در سالهای اوج جنگ سرد توسط "یان فلیمینگ" خلق شد و پس از آن توسط سینمای هالیوود ، قهرمان  فیلم های مختلف گردید و  در واقع تا زمانی که این شخصیت سوپر قهرمان توسط بازیگران و هنرپیشه های مختلف  در دوربین کمپانی های هالیوود جای نگرفت ، جیمزباند نشد !

جیمزباند در سالهایی بر پرده سینماهای جهان نقش بست که آمریکا ، دکترین لشکر کشی به کشورهای دور دست برای رقابت با قطب مقابلش یعنی شوروی را به تازگی آغاز کرده بود و پس از اینکه بالاخره پس از تلاش فراوان نتوانست حکومت طرفدار شوروی فیدل کاسترو را در کوبا یعنی بیخ گوش خود ، سرنگون سازد، تازه دریافت که او هم بایستی بیخ گوش رقیب ، پایگاهی داشته باشد که موی دماغش شود و از اینجا بود که پس از  شکست مفتضحانه فرانسویان در "دین بین فو" ویتنام ، برروی این کشور کوچک آسیای جنوب شرقی زوم کرد. اواخر دهه 50 و سالهای آغازین دهه 60 ، سالهایی بود که  نظامیان آمریکایی  به بهانه های مختلف تحت عنوان کمک های امدادی و یا مبلغ مذهبی به ویتنام  سرازیر میشدند.(گوشه ای از این شیوه امپریالیستی را 6 سال پیش فیلیپ نویس براساس رمانی از گراهام گرین در فیلم "آمریکایی آرام" به تصویر کشید) و در نوامبر 1965 ، نخستین جنگ ارتش آمریکا علیه مردم ویتنام تحت عنوان "نبرد برای آزادی" انجام گرفت .(که این داستان را نیز می توان در فیلم "ما سرباز بودیم" ساخته رندال والاس در سال 2002 دید ). اما این ها چه ربطی به جیمزباند دارد؟

می توان گفت در آن سالهای اوج جاسوس بازی که حتی استاد هیچکاک هم فیلم "پرده پاره" را در همین باره ساخت ، مخلوقی به نام جیمزباند می توانست سمبل همه آمال و آرزوهای تحقق نایافته آمریکاییان برای غلبه جاسوسی بر رقیب سرسخت خود باشد و در عین حال توجیهی برای حضور فاجعه بار در ویتنام که "ای جهانیان ببینید آمریکا برای آزادی و نجات بشر از دیکتاتوری چه کارها که نمی کند و چه قهرمان هایی که به میدان نمی فرستد!!"(اگرچه جیمزباند در اصل مامور مخفی انگلیس بود ولی در فیلم های مذکور کاملا آمریکاییزه شد!) و هنوز هم در این فیلم ها ، صحبت از جنگ سرد است.(در آخرین صحنه حضور "ام" در فیلم "کازینو رویال" ، وی پس از مکالمه با جیمزباند می گوید: "من جنگ سرد را باختم.") ،

شاید کمتر شخصیت و کاراکتری در تاریخ سینما باشد که 21 دنباله پیدا کرده باشد و اینکه این دنباله ها به دلیل استقبال مردم و خواست تماشاگر یعنی فروش فوق العاده ، ساخته شده باشد ، جز خوش خیالی و ساده انگاری به نظر نمی آید. اگرچه به دلیل ساخت خوب ، برخی فیلم های اولیه جیمزباند که "شان کانری" نقش مامور 007 را ایفا می کرد ، مورد استقبال نسبی قرار گرفتند ولی دلیل فوق می تواند تنها برای 2-3 دنباله اول قانع کننده باشد . این در حالی است که  نگاهی به آمار فروش فیلم های جیمزباند نشان می دهد ،  فیلم های دهه 70 این سری از موفقیت چندانی برخوردار نبوده و تولیدات دهه 80 آن که با حضور بازیگرانی همچون  جرج لازنبی و راجر مور و تیموتی دالتون همراه شد ، بعضا شکست های تجاری سنگینی برای کمپانی های سازنده به بار آوردند ولی ساخت این سری فیلم ها همچنان ادامه یافت! (در همان دهه 80 علیرغم شکست های فوق،  5 فیلم جیمزباند جلوی دوربین رفت . به خاطر بیاوریم دهه 80 نقطه اوج سیاست ریگان برای وارد آوردن ضربات آخر بر پیکر در حال فروپاشی اتحاد شوروی بود).

 پرفروش ترین فیلم های جیمزباند که مربوط به دوره بازی "پیرس برازنان" می شود ، در مقام های 58 ، 97 و 98 لیست پرفروشترین فیلم های تاریخ سینما قرار دارند و حتی آثار غیر تجاری و مستقلی مانند "عروسی پر ریخت و پاش یونانی من" یا فیلم های غیر جذابی مثل "نشانه ها" و یا کمدی های متوسطی همچون "ملاقات با فاکرها" از این پرفروش ترین جیمزباندها بالاتر ایستاده اند! اما بازهم جیمزباند ساخته شده است!!

ولی کاراکتر دو جیمزباند اخیر (که نقشش را دانیل کریگ بازی می کند) تفاوت های آشکاری با اصل جیمزباندی دارد که خصوصا شان کانری و راجر مور بازی می کردند و بعدا امثال پیرس برازنان از آن تقلید کردند. البته نه اینکه حضور دانیل کریگ این تفاوت را به وجود آورده باشد. بلکه به نظر می آید آنچه بیشتر باعث این تفاوت گردیده است ، حضور سینماگری همچون "پال هگیس" (سازنده آثاری همچون "تصادف" و " در دره اله" و نویسنده فیلم هایی مانند "پرچم های پدران ما" و "نامه هایی از ایووجیما") در زمره فیلمنامه نویسان دو فیلم آخر جیمزباند یعنی "کازینو رویال" و "ذره ای آرامش" است. چراکه دو فیلمنامه نویس دیگر یعنی "نیل پورویس" و "رابرت وید" ، جیمزباندهای قبلی مثل "روز دیگر بمیر" و "دنیا کافی نیست"  را نیز نوشته بودند.

کاراکتر این جیمزباند جدید برخلاف اسلاف خود ، دیگر خوش گذران و زن باره و لاقید نیست ، بلکه عاشق پیشه و احساساتی و فداکار به نظر می آید و از طرف دیگر  بی محابا خود را به آب و آتش می زند. او برخلاف مشابه های دهه های قبلی که "گلد فینگر" بودند و "فقط دوبار زندگی می کردند" و ... دیگر از آن ابزارآلات عجیب و غریب آقای  Q بهره ای نمی برد. چون آقای Q که همیشه جیمزباند را از اتومبیل های همه کاره و خودنویس های کشنده و عصاهای شلیک کننده و کمربندهای معجزه گر و ...بی نیاز می کرد ، چند سالی است فوت کرده و دیگر نمی تواند به این مامور امنیتی بریتانیا ، کمکی برساند.از همین روست که دیگر آقای باند ، تنها به زور بازو و قدرت جنگندگی و فنون و تکنیک های شخصی اش متکی بوده و از هیچ گونه شعبده و تردستی و آکروباتی نمی تواند سود ببرد.اگرچه در همین فیلم "ذره ای آرامش" ملاحظه می فرمایید که ایشان نه تنها رالی باز قهاری است بلکه موتور سواری ماهر ، قایق رانی چیره دست و خلبانی حرفه ای نیز هست و از پس همه رقبای چندگانه اش برمی آید.

اما موضوع دیگری که جیمزباند پال هگیس را نسبت به سایر جیمزباندها متفاوت می سازد ، عدم اطاعت وی نسبت به دستورات و نوعی سرکشی و عصیانگری است که از کاراکتر وی ، مرد ناآرامی می سازد. خشونت وی نسبت به مشابهات قبلی کاملا بارز است ، به راحتی حریفانش را ناکار ساخته و در مقابل جان دادنشان ، کوچکترین احساسی بروز نمی دهد. به آسانی آنها را از بلندی پرتاب می کند یا مغزشان را متلاشی می سازد. تنها لحظه ای که از او اندکی احساسات مشاهده می شود ، صحنه ای است که دوست در حال احتضارش یعنی ماتیس که توسط افراد دامینیک گرین تا سرحد مرگ مجروح شده را در کف خیابان به آغوش گرفته و پس از حدود یکساعت که از شروع فیلم و انبوهی زد و خورد و درگیری های پی درپی گذشته ، بالاخره دقیقه ای آرام می گیرد و به تماشاگر هم اجازه می دهد که نفسی تازه نماید. اما در همین صحنه هم ملاحظه می کنیم ، پس از آن لحظات سانتی مانتال جیمزباندی (که در کل آثار این مامور انگلیسی بی سابقه است) مجددا همان خشونت و بی احساسی بروز کرده و در صحنه ای تهوع آور ، جیمزباند ، رفیق دیرینش را به داخل سطل زباله می اندازد و در مقابل اعتراض نیکول هم تنها پاسخ می دهد که برای ماتیس فرقی نمی کند! 

او برخلاف دیگر جیمزباندها در هیچ لحظه ای لبخند برلب نداردو نوعی صورت سنگی می تواند مشخصه این باند جدید باشد. این در حالی است که حتی شان کانری جدی و اخمو در فیلم های جیمزباند به نیشخندهایش معروف بود و علاقمندان جیمزباند هم که خنده های راجر مور را به خاطر دارند.

اما داستان فیلم های اخیر جیمزباند،براساس ماجرا و سروصدایی است که مدتی است  نظام حاکم جهانی برای مقابله با تروریسم بر پا ساخته است. تروریسمی که عمدتا توسط خود همین نظام ساخته و پرداخته شده ولی به ناحق و توسط پروپاگاندای رسانه های وابسته ،  به ملت های مسلمان خاورمیانه یا شرق دور و یا کشورهای مستقل آمریکای لاتین نسبت داده می شود. در "کازینو رویال" جیمزباند قصد داشت در یک بازی مداخله کند که قرار بود هزینه های مالی یک سازمان جهانی تروریستی را تامین نماید و "ذره ای آرامش " هم گویا به نوعی ادامه همان ماجراهای "کازینو رویال" است (حداقل از این جهت که همچنان جیمزباند به دنبال انتقام خون دختری به نام "وسپر" است که در "کازینو رویال" علاقمندش شده بود و توسط تروریست ها کشته شد و هم از آن رو که یکی از همان تروریست ها به نام "دامینیک گرین" قصد دارد این بار با در اختیار گرفتن منابع آبی در آمریکای لاتین و سپس همه کره زمین و برهم زدن اکولوژی مناطق مختلف  ، فاجعه ای دیگر بیافریند.)

قصه فیلم "ذره ای آرامش" در بولیوی(از کشورهای آمریکای لاتین) اتفاق می افتد که روزگاری ایالات متحده ، آن را حیاط خلوت خود فرض می کرد و حالا که در اختیار مخالفان آمریکاست ، از قضا همین آمریکای ضد تروریست قصد دارد برای براندازی حکومتش ، با تروریست هایی مانند گرین همکاری کند تا ژنرال دست نشانده ای به نام مدرانو را به حکومت بولیوی برساند. اینچنین است که می بینیم در همین فیلم جیمزباند هم ریش مبارزه ضد تروریستی آمریکا درآمده و ماموران سازمان اطلاعات و امنیتش مشغول معامله با تروریست ها می شوند تا یک حکومت مخالف را سرنگون سازند. اینجاست که آن حرف نوآم چامسکی ، مفسر و تحلیل گر آمریکایی مصداق می یابد که از نظر حاکمان آمریکا و رسانه هایشان ، تروریست کسی است که برخلاف منافع آمریکا عمل نماید!  و اگر همین تروریست در جهت منافع آمریکا فجیع ترین اعمال را هم انجام دهد ، جز مدافع دمکراسی و حقوق بشر ، نمی توان عنوان دیگری به وی داد!!! اینچینین است که مقوله "مبارزه با تروریسم" جز دستاویزی برای اعمال سیاست های تجاوزکارانه و نژادپرستانه نخواهد بود.

دو سال پیش  در سمینار بین المللی"جنگ در خاورمیانه "که در مونترال کانادا برگزار شد،خانم "فرانسیس نمه" نماینده سازمان جهانی اتحاد برای آزادی ، طی سخنانی درباره تروریسم مورد ادعای آمریکا گفت:" جنگ برعلیه تروریسم بهانه ای برای گرایشات نژادپرستانه،تبعیضات مذهبی و انواع ظلم و سرکوب ها و کشتار بی گناهان شده است. حالا دیگر حتی حمله اسراییل به فلسطین تحت نام مبارزه با تروریسم توجیه می شود.به بهانه دفاع از آزادی و دمکراسی حتی در کشور دمکراتیک کانادا ما شاهد گذراندن قوانین جدیدی هستیم که هر روز بیشتر آزادی های اساسی مردم را پایمال می کند.به بهانه امنیت، تلفن ها شنود می شوند و حقوق پناهنده ها و مهاجران نادیده گرفته می شوند،جرات حرف زدن و اعتراض از مسلمانان کاناداگرفته شده،بودجه کشور که باید صرف رفاه مردم شودصرف عملیات امنیتی و جاسوسی و نظامی می شود."

برژینسکی ، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، رییس جمهور سابق آمریکا  هم در قسمتی از کتاب آخرش به نام "انتخاب: رهبری جهانی یا سلطه برجهان" در توضیح علت علم شدن پرچم "مبارزه با تروریسم"توسط دولت آمریکا می نویسد:"از خاتمه جنگ‌سرد به بعد انتقاد اروپایی‌ها از آمریکا به‌عنوان یک گاو وحشی بزرگ در بازار روابط بین‌المللی فراگیرتر و گسترده‌تر شد.از میان رفتن تهدید شوروی طرح این انتقاد را تا حدودی خالی از خطر ساخته، درحالی‌که اتحاد تدریجی اقتصادی اروپا، تضاد منافع اقتصادی دوسوی آتلانتیک را برجسته نموده است.این نکته بسیار مهم است که امریکاچگونه اهداف محوری سلطه خودرابرای خودجهان تعریف می‌نماید. این تعریف باید ناظر بر چالش‌های استراتژیک اساسی باشد که امریکا با آن رو‌به‌روست و قصد دارد جهان را علیه آن بسیج نماید... تروریسم با تعریفی مبهم که منفک از هرگونه شرایط منطقه‌ای طرح می شود ، هدفی است که باید با تشکیل ائتلاف‌های موقت با شرکای همفکر که در نگرانی خود نسبت به تروریسم به‌عنوان مهم‌ترین چالش امنیتی عصر ما با آمریکا شریک هستند،به آن حمله‌ور شد. تمرکز اولیه روی مبارزه با تروریسم در کوتاه‌مدت از لحاظ سیاسی موجب جلب توجه افکارعمومی خواهد شد.با ترسیم چهره‌‌ای شیطانی از یک دشمن ناشناس و بهره‌برداری از ترس‌های مبهم موجود می‌توان حمایت عمومی را به سمت این امر جلب نمود. اما به‌عنوان یک استراتژی بلندمدت این شیوه چندان قانع‌کننده نیست و موجب بروز تفرقه در سطح بین‌المللی خواهد شد."

اینچنین است که در فیلم "کازینو رویال" سازمانی به عنوان سازمان جهانی تروریسم  و  در "ذره ای آرامش" تلاش برای دراختیار گرفتن منابع آبی دنیا توسط این سازمان جهت تخریب اکوسیستم کره زمین مطرح می شود که قهرمان مبارزه با آنها  هم کسی جز جیمزباند نیست. امااینکه تا چه حداین قصه بافی صحت دارد را ازخلال همین فیلم ها می توان دریافت. ضمن اینکه قضیه تخریب اکوسیستم کره زمین اگرچه سالیان دراز است از سوی کارشناسان و متخصصان مطرح شده و می شود اما از دو سال پیش به عنوان دستاویزی دیگر برای سیطره یانکی ها از سوی "ال گور" (معاون پیشین رییس جمهوری آمریکا) عنوان گردید ، درباره اش مستندی به نام "یک حقیقت ناخوشایند" ساخته شد و جایزه اسکار هم به آن تعلق گرفت و از آن پس تعدادی از فیلم ها دراین باب جلوی دوربین رفت یا موضوع یادشده در حاشیه بعضی دیگر از آثار تولیدی هالیوود قرار گرفت تا تحت لوای این موضوع دغدغه های دیرین امپریالیسم آمریکا طرح شود. فیلم هایی مانند "اتفاق" (ام نایت شیامالان) و حتی انیمیشنی همچون "وال ای" که از مهاجران کره زمین (به دلیل نامساعد شدن وضعیت اکولوژی آن) قوم آواره ای می سازد که گویا 700 سال در فضا سرگردان بوده اند  و نوعی وضعیت دیاسپورا برایشان قرار می دهد.

اما در فیلم "ذره ای آرامش" برخلاف نام آن، تقریبا ذره ای آرامش وجود ندارد. فیلمنامه نویسان به همراه کارگردان نام آشنای فیلم یعنی "مارک فورستر" ، تعقیب و گریزها و درگیری های فیلم (که مابین جیمزباند و تروریست های محیط زیست اتفاق می افتد) را مابین فصل های روایتی ، تقسیم کرده و در واقع با یک فرمول قدیمی و بسیار کلیشه ای در فیلمنامه نویسی (که حتی زمانی در سینمای فیلمفارسی ایران نیز باب بود) سعی داشته اند پس از هر چند دقیقه رد و بدل شدن دیالوگ مابین کاراکترها ، یکی از آن سکانس های طولانی به اصطلاح اکشن را جاسازی نموده تا به قول هالیوودی ها تماشاگر نتواند یک لحظه هم صندلی خودش را ترک کند!

آغاز فیلم (طبق معمول فیلم های جیمزباند) با یک صحنه تعقیب و گریز اتومبیل رانی است که دقیقا از همان نقطه ای شروع می شود که فیلم "کازینو رویال" به پایان رسید. پس از آن در مخفیگاه MI6 ، چند جمله بین جیمزباند و ام (رییس او) گفته می شود و با سوء قصد نفوذی تروریست ها در آن مخفیگاه به جان ام و دیگر اعضای حاضر ، یک تعقیب و گریز مفصل بین آن عنصر نفوذی و جیمزباند شروع می شود. نکته شگفت انگیز این است که بنا بر یک سنت کهنه و منسوخ در سینمای امروز ، این صحنه ها با پلان های سکانس مسابقه اسب سواری در مجاور مخفیگاه MI6 ،مونتاژ موازی شده و یکی از دم دست ترین و سطحی ترین فصل های فیلم رامی سازدکه حتی برای تماشاگرشیرفهم کن هم پیش پا افتاده است!به یاد سکانسی از فیلم "بای سیکل ران" محسن مخملباف می افتم که در آن فیلم سراپاشعاری،او هم صحنه خوابیدن نسیم در زیر چرخ های کامیون را با نماهایی از یک مسابقه بزکشی که در افغانستان بسیار رایج است ، اینترکات کرده بود!!

پس از این فصل طولانی ، بازهم شاهد رد و بدل شدن چند جمله بین باند و ام هستیم و  سپس هنگامی که باند برای پی گیری ماجرا ، به هاییتی رفته ، در هتل محل اقامت مظنون اصلی،مجددا شاهد یک درگیری طولانی هستیم!! بعد از کشتن وی و مواجهه با شخصیت اصلی زن فیلم یعنی کامیل ، دوباره یک تعقیب و گریز با موتور سیکلت را نظاره می کنیم و  بعداز آن و کشف ارتباط کامیل و دامنیک گرین و سپس رویت مدرانو ، ژنرال بولیویایی ، این بار یک سکانس تعقیب و گریز با قایق را می بینیم که با یک جهش بلند جناب جیمزباند با موتور سیکلت به داخل یک قایق موتوری آغاز می گردد.  پس از صحنه دیدار  ام و جیمزباند و تحقیق درباره همکاران و ملاقات کنندگان دامنیک گرین که ماموران CIA هم جزوشان هستند و سپس یک مراسم اپرای مشکوک و حضور همه عوامل معامله گر با تروریست ها بازهم یک درگیری خونین دیگر مابین آنها و باند نمایش داده می شود و بازهم در کمال تعجب فورستر و هگیس و همکارانشان ، این صحنه ها را با نماهای اجرای اپرا اینترکات می زنند!!!

اما این بار دیگر کفر خانم "ام" در می آمده و ضمن هشدار به جیمزباند ، وی را امر به بازگشت می کند ولی باند که هنوز هوای انتقام وسپر(همان دختری که در فیلم "کازینو رویال" دوست داشت)  را در سر دارد ، گوشش به این حرف های بدهکار نیست و علیرغم بسته شدن حساب ها و بلیط ها و کارت های اعتباری اش به سراغ دوستی قدیمی (ماتیس)رفته و از او کمک می خواهد. با ماتیس به بولیوی رفته و درگیر مراسم نمایش گرین می شود ، در حالی که ماتیس به قتل می رسد. بعد از این به قول معروف پاساژ کوتاه برای ادامه معمول فیلم به  تعقیب و گریزی دیگر می رسیم که این بار  با هواپیما صورت می گیرد تا به آخرین اخطارهای ام و بالاخره نبرد نهایی در قرارگاه ژنرال مدرانو منتهی می شود. در واقع بیست و دومین فیلم جیمزباند ، مجموعه ای از درگیری ها و تعقیب و گریز با انواع و اقسام مراکب (اعم از اتومبیل و موتور سیکلت و قایق و هواپیما ) است که با چند فصل کوتاه به عنوان آنتراکت که طی آن جملاتی هم رد و بدل می شود ، به یکدیگر اتصال یافته اند. از همین رو چندان تداوم دراماتیک در کلیت ساختار روایتی فیلم "ذره ای آرامش"حس نمی شود و بسیاری از گره های داستانی فیلم به اصطلاح درنمی آید. تعدد ماجراها و شخصیت ها با مقدار محدود دیالوگ فیلم نمی خواند و برخی ارتباطات آنها مبهم می ماند. معلوم نیست پال هگیس که در فیلم هایی همچون "تصادف"(با آن گستردگی کاراکتریک) و "نامه هایی از ایووجیما" و "پرچم های پدران ما" (با آن سنگینی روایتی) بوسیله دیالوگ های رسا و کامل ، مخاطبش را اقناع کرده بود ، چرا در "ذره ای آرامش" اینچنین مقتصد و تا اندازه ای با خست دیالوگ نوشته است!

به نظر می آید با این طرح ساختاری ، آنچه که بیش از موضوع و محتوای کار و حتی کیفیت ساختاری مد نظر فیلمنامه نویسان و کارگردان بوده ، حفظ ریتم اثر است که گویا همه سعی خود را برای حفظ این ریتم به هر قیمت حتی فداکردن روند دراماتیک ، به خرج داده اند. چنانچه در بسیاری از لحظات تاثیر دراماتیک صحنه ، قربانی همین ریتم گردیده است. ریتمی که احتمالا قبل از هر کس،اعم از کارگردان و فیلمنامه نویسان و یا تدوینگر،بیشتر مد نظر صاحبان کمپانی متروگلدوین مه یر بوده تا یکی دیگر از آثار تجاری شان را با تضمین گیشه روانه بازار کنند. اما متاسفانه در این میان ، کارگردان خوش ذوقی همچون "مارک فورستر" قربانی سطحی نگری روسای کمپانی مترو شده است. فورستر حداقل در دو سه فیلم این چند سالش ، بارقه های متعددی از استعداد سینمایی اش را عرضه داشته بود. او پس از "ضیافت اهریمنی" در سال 2003 ، "در جستجوی نورلند" را براساس قصه سرگذشت سرجیمز متیو بری خالق پیتر پن نوشت و سپس فیلم تکان دهنده "بمان" را به عنوان روایت آخرین لحظات زندگی یک جوان برروی پل بروکلین نیویورک و تلاطم وی در برزخ مابین مرگ و زندگی برپرده سینماها برد. "عجیب تر از داستان"  در سال 2006 را می توان اوج سینمای مارک فورستر دانست. قصه ای نامعمول با ساختاری نو و بدیع و درونمایه ای انسانی که آینده ای بسیار درخشان را برای فورستر نوید می داد.اما او با فیلم "بادبادک باز" خالد حسینی ،کار فرمایشی را آغاز کرد و خود را دربست در اختیار روسای کمپانی های بزرگ قرار داد تا بتواند برایشان فیلم بسازد و فیلم هایش در سطوح گسترده تری به نمایش گذارده شوند و اینک تن دادن به کارگردانی فیلمی از سری جیمزباند که همواره جولانگاه فیلمسازان درجه 2 و 3 هالیوود بوده است ، قطعا برای فورستر ، افتخاری به شمار نمی آید. همیشه این صحبت نقل محافل سینمایی بوده که هالیوود ، استعدادهای بالقوه سینماگران جوان را می سوزاند و برباد می دهد تا آنها در همان وادی کلیشه ای و تخریب کننده بیفتند. نگاه کنید این کارخانه به اصطلاح رویا سازی چه به روز کرستوفر نولان (بعد از آثار درخشانی مانند "یادگاری" و "بی خوابی") آورد و او را وادار به ساختن ادامه "بتمن" گرداند یا سام ریمی سازنده  فیلم تکان دهنده ای همچون "مرده شیطانی" (که با نام "کلبه وحشت" در بازار ویدئوی غیررسمی ایران در سالهای دهه 60 و 70 می چرخید) را به ساختن مضحکه هایی مانند "اسپایدرمن" ناگزیر کرد. چنانچه حتی از سر والتر سالس برزیلی و گوین هود آفریقای جنوبی هم نگذشتند و خالقان فیلم های قابل توجهی مانند "ایستگاه مرکزی" و "تسوتسی" را برای کارگردانی فیلم های بازاری و کلیشه ای مثل "آب تیره" و "انتقال سری" اجیر کردند.

اما به نظر می آیدواقعیت کاراکتر جیمزباند که فرزند نامشروع دو فرهنگ جاسوس پرور انگلیس و نظامی گری آمریکا، به شمار می آید را جان بورمن به خوبی در فیلم "خیاط پاناما"(2001) به تصویر کشید:فیلمی براساس داستان جان لوکاره که قبلا نیز قصه فیلم قابل تامل "جاسوسی که از سردسیر آمد" (مارتین ریت) را نوشته بود. در فیلم "خیاط پاناما" که از قضا پیرس برازنان یعنی آخرین جیمزباند در آن بازی می کرد(انگار که برازنان به خاطر بازی در این فیلم و فیلم دیگری به نام "ماتادور" در سال 2006 که نقش یک تروریست آمریکایی را بازی می کرد،تنبیه شد و برای همیشه افتخار نقش جیمزباند را از دست داد!!) ، دو مامور بی بندو بار اطلاعاتی غرب که به دلیل رسوایی های اخلاقی به پاناما تبعید شده اند ، برای گذران زندگی خود ، خبرهای دروغینی رااز فروش کانال پاناما به چین و فعالیت گروههای زیرزمینی کمونیست برای در دست گرفتن قدرت و قطع نفوذ آمریکا در این منطقه استراتژیک ، به لندن مخابره می کنند ، به طوریکه همه سازمان های عریض و طویل جاسوسی غرب سر کار می روند و کشورهای پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) را وادار می سازند تا به کانال پاناما لشکر کشی کنند!! در حالی که همه این ماجراها فقط از انگیزه  سرکیسه کردن سازمان های اطلاعاتی غرب توسط این دو مامور ورشکسته نشات می گرفت !! نکته جالب اینکه یکی از این دو مامور به نام "اندی ازنرد"( بابازی جناب برازنان) دقیقا همان خصوصیات و ویژگی های جیمزباند (مثل زن باره گی و افراط در مصرف سیگار و الکل)را در شکلی بسیار شلخته و مضحکه آمیز با خود حمل می کرد.