مستغاثی دات کام

 
واکاوی تاریخ معاصر در سینمای علی حاتمی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
 

 به بهانه دوازدهمین سالگرد درگذشتش

 

 

حکایت سلاطین سایه نشین

 (بخش اول)

 

سینمای علی حاتمی در پس زمینه تصویر همه آن قصه‌ها و افسانه‌های دور و نزدیک ،‌اسطوره‌ها وقهرمانها،‌ آداب و سنت‌های دیرین،‌ رسوم کهن، عشق‌های سوخته، رفاقت‌هاو نارفیقی‌ها،‌تقدیر و سرنوشت آدم‌ها و به تاریخ  و پدیده‌های تاریخی نگرشی  ویژه  داشت. نگرشی که دیدگاهی جستجو گر ،  عمیق ، تحلیلی و حتی فلسفی از ورای آن رویت می‌گردید.

علی حاتمی در خانواده‌ای سیاسی و مبارز بزرگ نشد . در بطن مسایل سیاسی هم قرار نداشت اما از 9 سالگی‌اش کودتای 28 مرداد و شعارهای مرگ برشاه و زنده باد مصدق را به خاطر می‌آورد و همچنین در کوران مبارزات خرداد 42 به تحصیل در دانشگاه که آن روزها کانون گرم مبارزه  و سیاست بود،‌اشتغال داشت.

شاید همین که از کنار گود، وقایع تاریخی را دنبال می‌کرد ، به او دیدگاهی ژرف و تحلیل‌گر در این زمینه بخشید که پس زمینه این وقایع را ورای کلیشه ها و شعر و شعارها و حتی کتب و نوشته جات رایج ببیند  و از موضعی غیر جانبدارانه وسلیم بااینگونه پدیده‌ها برخورد کند. خودش معتقد بود که اگر تاریخ و یا انگاره‌های تاریخی معاصر این سرزمین را درآثارش مورد مداقه قرار می‌دهد ، قصدش تنها بیرون کشیدن روابط انسانی از زوایای تاریک آن است که در سایه شعرو شعارها و قهرمان‌سازی‌ها و اسطوره‌پردازی‌ها همواره پنهان مانده.

اما  به واقع نگاه او به تاریخ سیاسی و مبارزات انقلابی و حتی زندگی شاهان و شاهزادگان این سرزمین نه نگاهی تاریخ نگرانه صرف بلکه  تحلیل‌گرانه‌ و اندیشمند بود . او  با نگاهی هنرمندانه و دیدگاهی کاوشگر به دنبال حقایقی از این تاریخ بود که ورای تحریفات و حتی واقعیات گفته شده  قرار می گرفت. او به حق معتقد بود که تاریخ این سرزمین را اغلب،  درباریان و ستایشگران شاهان نوشته اند .  برای دریافت تاریخ واقعی بایستی به سراغ مردم و محفوظاتشان رفت و تاریخ مردمی را به نگارش درآورد. این همان تاریخ نگاری جدید است که اگرچه در سنت های دیرین سرزمین ما قرار داشت اما با ورود فراماسون ها به عرصه فرهنگ و کتاب و تاریخ نگاری کشورمان (از عهد قاجار و دوران صدراعظمی میرزاحسین خان سپهسالار) این سنت نکو ، منسی گشت و منابع اصلی مورخان ، کتب درباری و یا اسناد رسمی منتشره از سوی کشورهای خارجی (که جز آنچه خود می طلبیدند را به خورد مخاطبانشان نمی دادند) شد.

براساس تحقیقات برخی مورخان و کارشناسان تاریخ در دو سه دهه اخیر ،  بایستی گفت که اگر تاریخ باستان ایران را اهالی دربار و مداحان سلاطین نوشتند ، تاریخ معاصر را نیز عده ای فراماسون به رشته تحریر درآوردند. همان ها که از سال 1870 همراه حسین خان سپهسالار و مانکجی هاتریا (از پارسیان سرمایه دار هندی)و میرزا ملکم خان ، پای فراماسون ها را به سرزمین ما بازکردند و برای قلب هویت اسلامی – ایرانی مردم این سرزمین به تاریخ سازی پرداختند تا تحت عنوان "باستان گرایی" یا "آرکاییسم" ، آنها را از ارزش های دیرین خود خالی ساخته و آماده پذیرش تجددی تحمیلی گردانند که به دنبالش استعمار و استثمار و استحمار در این مملکت ورود کرد. کسانی همچون اردشیر جی ریپورتر ، میرزا فتحعلی آخوند زاده ، جلال الدین میرزا قاجار و ...پس از آنها میرزا حسن خان مشیرالدوله (حسن پیرنیا) ، احمد کسروی ، احسان یارشاطر ، فریدون آدمیت ، عباس اقبال و سعید نفیسی ، حرکت نوشتاری عظیمی را آغاز کردند و  تا پایان دوران سلطنت 53 ساله پهلوی ، کتاب های متعددی در زمینه تاریخی و فکری به چاپ رساندند  تا نظام مورد نظر کانون های ماسونی را تئوریزه نموده و بسان یک ایدئولوژی ، مشروعیت صعود رژیم پهلوی را ثابت نمایند.

از جمله اهداف فرهنگی این طرح ، ترویج باستان گرایی (آرکائیسم) در فرهنگ ایرانی یعنی تقدیس تاریخ ایران منهای اسلام ، حمایت و هدایت فرقه ها و مسلک های استعماری مانند بابیه و بهاییت  و تاسیس سازمان فراماسونری بود . آنچه که قرار بود ایران را به عنوان پایگاهی استراتژیک برای اهداف بلند مدت استعمارگران و سرمایه داران جهانی به خصوص کانون های صهیونیستی درآورد.

در کتاب های یاد شده بسیاری از خادمان ملت ، خائن جلوه داده شدند و بسیاری از خائنان را خادم  قلمداد کردند. متاسفانه بخشی از بنیان های نظری این نوع تاریخ نگاری  هنوز دوام آورده و در دانشگاهها و دیگر مراکز علمی و تحقیقی کشور تدریس شده و یا ماخذ قرار

می گیرد و بر پایه آنها ، تئوری ها و نظریه ها صادر می گردد! مثلا در زمینه تاریخ نگاری باستان ، هنوز همان دیدگاهی در جریان است که میرزا حسن خان مشیرالدوله (حسن پیرنیا) در کتاب 3 جلدی "تاریخ ایران باستان" رواج داد.

مرحوم علی حاتمی در مصاحبه اش با حمید نعمت الله پس از دومین نمایش سریال "هزار دستان" ، در مورد نگاه تحقیرآمیز این نوع تاریخ نگاری به فرهنگ و سنت های ایرانی گفت :

"...من این کتاب را نگاه کردم واین حس تحقیر که شما به آن اشاره کردید را ناخودآگاه حس کردم. یعنی آیا مردمان ایرانی همه مردمانی آبله رو ، تراخیم و کثیف بودند و همه چیز آن دوره تا این حد فاجعه آمیز بوده است؟ بخشی از حرف های کتاب را که در مورد عدم بهداشت و این گونه مسایل بود ، من هم قبول دارم ، اما آن شخص نویسنده اصلا از آن دوران متنفر بوده است ، ایران و ایرانی و فرهنگ آن دوره را مشخصا تحقیر می کند..."

 

سینمای ملی؛ هنر اسلامی – ایرانی

 

از همین روست که حاتمی از همان نخستین فیلم هایش سعی دارد براین هویت باختگی فرهنگی از یک سو و آرکایسم مورد نظر رژیم شاه و گردانندگان فراماسونش از سوی دیگر فائق آمده و اندیشه و سنت های اسلامی را بخش تفکیک ناپذیر و ارزش دهنده فرهنگ ایرانی به شمار آورد.

به بخشی از اولین مونولوگی که به عنوان آغاز روایت قصه "حسن کچل" (نخستین فیلم سینمایی بلند حاتمی ، اکران شده  در سال 1349) توسط مرتضی احمدی و به صورت ریتمیک خوانده شد ، توجه کنید:

"...اما آسمون اون وقتا آبی تر بود ، روبوما همیشه کفتر بود . حیاطا باغ بودن ، آدما سردماغ بودن ، بچه ها چاق بودن ، جوونا قلچماق بودن ، دخترا با حیا بودن ، مردما باصفا بودن ، حوض پرآبی بود ، مرد میرآبی بود ، شبا مهتابی بود ، روزا آفتابی بود ، حالی بود ، حالی بود ، نونی بود ، آبی بود ، چی بگم ، نون گندم مال مردم اگه بود  نمی رفت از گلو پایین به خدا ، اگرم مشکلی بود ، آجیل مشکل گشا حلش می کرد. بچه ها بازی می کردن تو کوچه ، جمجمک برگ خزون ، حمومک مورچه داره ، بازی مرد خدا ، کو ، کجاست مرد خدا؟..."

این نمونه جملاتی است که به هیچوجه با آن فرهنگ ماسونی  غرب زده محمد رضا شاهی و حتی تمسک به شاهنشاهی 2500 ساله تحمیلی سازگار نبود و کاملا با نگاه تحقیر آمیز تاریخ نویسی مذکور ، در تضاد قرار داشت.

این نگاه دینی – ملی را مرحوم علی حاتمی تقریبا در تمامی آثارش به نمایش گذارد ، نگاهی که می تواند تعبیری از همان سینمای ملی باشد که این روزها بسیاری  در پی تفسیر و تبیینش جلسه وکنفرانس وهمایش برگزارمی کنندولی به رویکردی راهبردی دست نمی یابند ، غافل از اینکه مصداق و نمونه گویایش همین بیخ گوشمان و در سینمای مرحوم علی حاتمی به وفور به چشم می خورد. از نگرش علی حاتمی (برخلاف آنچه از محافل و افکار غرب زده و وارداتی می آمد) اندیشه و تفکر اسلامی در طول تاریخ این مرز و بوم ، بخش مهم و اصلی فرهنگ ملی ایرانی محسوب شده و در بن و اساس آیین ها و سنت های این سرزمین ریشه دوانیده است به طوری که بدون فرهنگ دینی به خصوص شیعی در این مملکت ، ایرانی بودن به شیری بی یال و دم و اشکم بدل می گردد. قرن های متمادی است که آیین هایی مانند عزاداری عاشورا و دهه فاطمیه و عید غدیر و نیمه شعبان و انتظار حضرت مهدی موعود (عج) و به طور عام تر تفکر شیعه ، بیشتر ایرانی می نمایاند تا متعلق به ملیت ها و کشورهای دیگر. چنانچه چندی پیش نیز یکی از نشریات معتبر خارجی در نظرخواهی از اقلیت های شیعه در برخی از کشورهای اسلامی ، نوشته بود که "بسیاری از اعضای این اقلیت ها ، تمایل دارند به دلیل شیعه بودن ، خود را ایرانی بدانند"!

نگاه کنید که در اوایل دهه 50 و در شرایطی که کارگزاران کانون های استعماری در رژیم شاه ، غوغای جداساختن ایران از اسلام را با باستان گرایی افراطی به راه انداخته بودند ، در قسمت ششم از سریال "سلطان صاحبقران"(4-1353) و در آخر ماجرای امیرکبیر ، علی حاتمی چگونه این اصلاح طلب بزرگ تاریخ ایران را با واقعه عاشورا و حماسه حسینی مربوط کرد. در بخش فوق در حالی که ملکزاده خانم (همسر امیر کبیر با بازی زهرا حاتمی) مشغول روایت چگونگی قتل امیر است ، چنین حکایت می کند :

"...بدن پاره پاره امیر را به گورستان پشت مشهد کاشان بردم ، خاک کردم ، اما می دانستم آنها از مرده امیر هم دست بردار نبودند. نعش امیر را چند ماه بعد به کربلا بردم تا این شهید هم ، جدای از شهدای کربلا نباشد..."

در اینجا تصاویری از تکیه دولت و مراسم تعزیه امام حسین (ع) نشان داده می شود ،صدای تعزیه خوان می آید :

"...رویم سوی جنگ گروه جرار

غلام و پسر را به همره بیار ..."

آوای سنج و طبل همه صحنه را فرا می گیرد.

همین علی حاتمی است که در اوج ترویج لاییسیته فرهنگی توسط عوامل فراماسونی و دیگر کارگزاران استعمار ، در شروع فیلم "سوته دلان"(1356) ، عبارت "بسم الله الرحمن الرحیم" را قرار می دهد که به شکلی طبیعی توسط میرزا حبیب ظروفچی هنگامی که اول صبح ، دکانش را باز می کند ، قرائت می شود ، چنانچه درپایان ، همچنان پناهگاه دشواری ها و نابسامانی های زندگی او و برادر عقب افتاده اش آستانه مقدس امامزاده داوود است ، اگرچه معتقد است که همه عمر به آن دیر رسیده.

بقعه امامزاده ها که در عمق فرهنگ کهن مردمی این مرز و بوم جای دارند ، در فیلم "طوقی"(1350) نیز پناهگاه آسید مرتضایی می شود که در جریان سوء تفاهمی حتی از مادرش رانده شده و از خشم و غضب دایی مصطفی و نوچه هایش به امامزاده پناه می برد . جایی که دیگر محل انتقام نیست و حتی اراذل و اوباش را هم سر براه می کند. نگاه کنید به دیالوگ های جواد و عباس (نوچه های دایی مصطفی) که در جلوی صحن امامزاده مانده اند و جرات داخل شدن ندارند:

"...عباس : ببینم چیکار می کنی ، مومن مسجد ندیده؟

    جواد   : فاتحه می خونم اوستا .

   عباس  : گربه گشت عابد و مسلمانا ...واسه کی؟

    جواد   : می خوام برسه به روح بابام.

   عباس  :  مگه خاک بابات اینجاست؟

    جواد  :   نه ، خاک بابام تخت پولاده ، اینجا قبر رفیقش تقی ساچمه ایه.

   عباس  : فاتحه را حواله کردی به تقی ساچمه ای؟

     جواد  : آره اوسا ، آره .

    عباس : ...اگه این پسره نخواد بیاد بیرون ، ما میریم تو...

    جواد   : خدا کنه به حق امام رضا ، خودش بیاد بیرون...

...مصطفی : شهیدت می کنم ، لامصب.

    جواد   : امون بده ، آسید مصطفی ، امون بده ، به امام غریب من ، دست از پا خطا نکردم ، اوسا گفت برو تو خفش کن ، چشمم که افتاد به ضریح ، پشتم لرزید ، دویدم بیرون ، دروغکی گفتم کشتمش ، آسید مرتضی زنده اس..."

 

نقبی به تاریخ معاصر

 

اگرچه علی حاتمی در 5 فیلم نخستش یعنی  "حسن کچل" ، "طوقی" ، "باباشمل" ،

"قلندر" و "خواستگار" به مایه های دیرین فرهنگ  ایرانی – اسلامی کوچه پس کوچه های این آب و خاک پرداخته بود و در هرکدام به نوعی و در ژانرهای مختلف موزیکال و ملودرام و کمدی و تراژدی ، برجسته اش ساخته بود ، اما پس از آن مستقیما به سراغ تاریخ ایران رفت، تا از دل تاریخ ، ریشه ها و مصادیق آن فرهنگی که در کوچه و بازار و در دل پدربزرگ و مادر بزرگ ها و سر سفره های افطار و هفت سین  و سحری جاری بود را بیرون بکشد و ریشه های انحراف از این فرهنگ را دریابد. خودش این فراز را در دوران فعالیت سینمایی اش، نوعی جدی شدن کار می خواند. گویی پیش از آن در حرفه اش چندان جدی نبوده است!

حاتمی در گفت و گویی که پس از نمایش "دلشدگان" توسط محمد سلیمانی انجام شد و در مجله هفتگی سینما به چاپ رسید ، گفت :

"حسن کچل هم در آن زمان الگویی نداشت،ولی زبان فیلم قاطع نبود.در طوقی هم می بینید که بخشی از آن برای جذب تماشاگر ، در کنار موضوع اصلی قرار داده شده است. اما بعد از فیلم خواستگار ، کار جدی تر می شود. نمی خواهم بگویم نقش تماشاگر در سینما مهم نیست . ولی پس ار فیلم خواستگار دیگر درپی راضی کردن تماشاگر نبودم. در پی آن چیزی بودم که فکر می کردم باید به تماشاگر داد..."

در واقع بعد از فیلم "خواستگار" ، حاتمی در می یابد که بایستی مستقیما به ماجراهای تاریخی ، آن هم تاریخ معاصر ایران ورود کند تا بتواند پس زمینه های انحراف فرهنگی و سیاسی دوران پهلوی را دریابد . او وقایع مشروطیت و کاراکترهای اصلی اش همچون ستار خان و باقر خان را برمی گزیند که از چالش برانگیزترین حوادث تاریخ یکصدساله ایران به شمار آمده و هنوز هم که هنوز است ، بسیاری از واقعیات آن مورد بررسی و تحلیل قرار نگرفته است.

نمایش فیلم "ستارخان" از 20 بهمن سال 1351 سر و صدای زیادی را از سینه چاکان مشروطه در آورد ،  خصوصا آنها که برای پوشاندن نقش امثال تقی زاده ها و ملکم خان ها ، ستار خان و باقر خان را با عناوین دهان پرکنی همچون سردار و سالار ملی ، علم کرده بودند و هیچگونه جسارتی به آنان را نمی بخشیدند. گروه کثیری از این دسته را فراماسون های معروف مجلس شاهی تشکیل می دادند که بخشی از تاریخ من درآوردی شان را خدشه دار شده می دیدند. از همین رو در جلسه غیرعلنی مجلس مورخ 15 اسفند 1351 بیانیه ای از سوی عده ای از وکلای فرمایشی قرائت و امضاء شد که در آن ، فیلم "ستارخان" را کاملا مردود و تحریف علنی تاریخ معاصر به شمار آورده بودند. مفاد این بیانیه به سندیکای هنرمندان که در تیول وابستگان سیاسی / هنری رژیم پهلوی بود ، کشیده شد و آنها نیز علی حاتمی را به خاطر "ستارخان" و تحریف تاریخ ، مورد عتاب و نکوهش قرار دادند و حاتمی به خاطر همین برخورد غیر منصفانه برای همیشه سندیکای هنرمندان را ترک کرد. سرانجام نیز پس از جنجال های فراوان ، کمیته امور سینمایی وزارت فرهنگ و هنر سابق در صبح روز 17 اسفندماه طی بخشنامه ای ، پروانه نمایش فیلم را لغو و به استحضار تهیه کنندگان آن رساند و در 19 اسفندماه ، فیلم "ستارخان" به طور کلی توقیف و از اکران پایین کشیده شد.

علی حاتمی در فیلم فوق ، ستارخان یعنی همان سردار ملی را یک دلال عادی اسب معرفی کرده بود که اگرچه روحیه جوانمردی و سلحشوری داشت ولی از مشروطه و مشروطیت بی اطلاع بوده و در اصل به خاطر 100 راس اسب ، به صفوف مجاهدان مشروطه می پیوندد.

حاتمی در "ستارخان" ، تروریست هایی مانند حیدرعمواغلی را در پشت پرده مشروطیت به تصویر کشید که خود از وابستگان کمیته های مخفی ماسونی – بهایی بود و در سالهای پس از سلطنت ناصرالدین شاه دست به ترورهای متعددی زدند. صحنه معروف پایان فیلم که اسب ستارخان بدون او می آید و حیدرعمواغلی بااطمینان می گویدکه "من سوارش را پیدا می کنم" گویا ترین صحنه ای است که پشت پرده حوادثی همچون مشروطیت را در تاریخ ایران روشن می سازد.

حاتمی در دفاع از نگرشش به تاریخ و خصوصا نقش ستارخان در وقایع مشروطه ، در همان زمان اکران عمومی فیلم و در گفت و گویی با محمد ابراهیمیان گفت :

"...درباره ستارخان ضمن مصاحبه هایی که با مردم می کردیم ، چیزهایی به دستمان آمد، منتها به دردمان نمی خورد...من سعی کردم یک سناریو بنویسم برمبنای آنچه که در تاریخ هست ، طوری که چندان هم با تاریخ بیگانه نباشد. برای رسیدن به این هدف هم سعی کردم تا حدود زیادی دامنه مطالعاتم را در این زمینه گسترش دهم. با بسیاری از محققان که تخصص ایشان در تاریخ مشروطیت بوده ، گفت و گوها داشته ام. ...من می خواستم یک کار تالیفی کرده باشم...چراکه واقعا دنبال مطالب مارک دار به آن مفهوم نیستم..."

حاتمی نشان می دهد ، حیدر عمواغلی همان گونه که ستار قره باغی را به صحنه مشروطه کشانده بود ، به همان شکل نیز وی را وادار می کند تا به سفارت بیگانه پناهنده شود و کلیت مشروطیت را زیر علامت سوال ببرد .

در اواخر فیلم این دیالوگ ها بین ستارخان و حیدرعمواغلی رد و بدل می شود:

"حیدر:انجمن می‌خواد که تو دست از جنگ ورداری . شهر می‌خواد که تو تسلیم بشی.

ستار: اگر ادامه بدم چی میشه؟

حیدر: ممکنه به این بهانه همه جارو بگیرن.

ستار: تو چیکار می‌کنی؟

حیدر: من گاوپیشونی سفید نیستم ، من قهرمان نیستم ،‌هر کاری بکنم‌ ، به جایی برنمی‌خوره . من تا اینجا تونستم ادامه بدم و حالا نمیشه ،‌میرم قاطی مردم ،‌میون اوناگم می‌شم و خودمو نگه می‌دارم تا موقع مناسب.

ستار: البته ،‌اگه عمرت به دنیا باشه.

حیدر: انجمن می‌خواد که تو بری به عمارت عثمانی پناهنده بشی. اگه تسلیم بشی،‌ اگه نجنگی، اگه خودکشی کنی،‌همه در سرنوشت این مملکت موثره. یادت باشه ،‌فقط یه جنگو باختیم ،‌خداحافظ قهرمان،‌به امید دیدار."

 

همانگونه که در تاریخ آمده است ، گروهی از مشروطه طلبان  سر از سفارت انگلیس و دیگ پلوی آن درآوردند ، در حالی که امثال آیت الله بهبهانی ترور شده و شیخ فضل الله نوری بر دار کشیده شد ، برخی دیگر از آنها در پارک اتابک خلع سلاح شده یا به قتل رسیدند و آنگونه که در فیلم ستارخان هم نشان داده می شود، خود ستارخان نیز در حالی که پایش مجروح شده ، بردوش سربازان استبداد به مسلخ می رود.

مرحوم علی حاتمی بسان سرنوشت واقعی مشروطیت ، پایانی تلخ برای فیلم "ستارخان" رقم زد که فقط از آن بوی افتخار و آزادی و ملی گرایی استشمام نمی شد و طبیعی بود که خشم سردمداران سیاست و فرهنگ طاغوت را برانگیزد. در تیتراژ انتهایی فیلم ، ترانه "مرغ سحر" که با صدای بیژن مفید بر تصاویری مستند از مشروطه خواهان می خواند : " مرغ سحر ناله سر کن ...داغ من را تازه تر کن..." بر این تلخی می افزود و به نوعی تراژدی نهضت مشروطیت را بیان می کرد.

اما ملامت ها و توقیف و تهدیدها ، حاتمی را از پرداختن به تاریخ معاصر بازنداشت و وی علیرغم شکست تجاری فیلم "ستارخان" ، همزمان با مجموعه تلویزیونی "قصه های مثنوی" ، طرح "سلطان صاحبقران" را به شبکه دوم تلویزیون ارائه داد تا به مقطع مهمتری از تاریخ معاصر ایران بپردازد. مقطعی که پای فراماسون ها و کانون های مخفی و مرموز جهانی را به حکومت و سیاست این کشور باز کرد. این در شرایطی است که همان کانون ها با تدارک کتاب هایی همچون "دایی جان ناپلئون" ( که سریال تلویزیونی اش نیز تقریبا همزمان با "سلطان صاحبقران" به روی آنتن رفت) سعی کردند هرگونه تفکر در مورد پشت پرده جریانات سیاسی این مملکت را با برچسب "توهم توطئه" و تفکر به اصطلاح "دایی جان ناپلئونی" منکوب سازند.

اما اینکه چرا علی حاتمی ، دوران قاجار و خصوصا سلطنت ناصرالدین شاه را برای ادامه کاوش خود در تاریخ ایران برگزید، خودش در مصاحبه ای چنین اظهار داشت:

"... به جرات می تونم بهتون بگم که حس من ، ریتم من و ضرب کارهای من با زندگی دوره قاجار خیلی مناسب تره تا زندگی امروز ، یعنی من در یک قصه یا فضایی که در زندگی دوره قاجار باشه خیلی به هرحال باهاش نزدیکی بیشتری احساس می کنم. شاید یکی از دلایلش این باشه که بعد از قاجاریه واقعا یک مقداری هویت ملی ما به جبر ، نه به صورت طبیعی و جریان عادی تغییر کرد..." .

اشاره مرحوم حاتمی به "تغییر هویت ملی ما به جبر" ، نکته ای است که شاید بتوان اساسی ترین انگیزه پرداخت وی  به تاریخ فرهنگی و سیاسی و سنت ها و آیین های کهن ایرانی دانست. در واقع حاتمی در "سلطان صاحبقران" به پیش زمینه های این تغییر هویت که در نفوذ بی حد و حصر بیگانگان در امور داخلی مملکت و حتی تاثیر در  سیاست های خارجی تبلور می یافت ، به خوبی پرداخته است. توجه داشته باشید که این سریال در اوج اقتدار رژیم

ستم شاهی ساخته شد که کوس رسوایی وابستگی شاه به بیگانه و لیست های عریض و طویل فراماسون های درون حکومتش ، همه عالم را پرکرده بود.

حاتمی نفوذ استعمار خارجی و ماسونیسم را در "سلطان صاحبقران" به شکل صدارت یکی از عمال انگلیس و اعضای فراماسونی یعنی میرزا آقاخان نوری ، تصویر می کند که حتی ورقه تحت الحمایگی دولت بریتانیا را امضاء کرده بود. در قسمت های اولیه این سریال شاهدیم که چگونه میرزا آقاخان نوری با نفوذ به سفره خانه مهد علیا (مادر شاه) راه تاثیر بر تخت سلطنت را یافته و خود را با همین وسیله تا مقام صدراعظمی و قتل میرزا تقی خان امیرکبیر بالا می کشد. قتلی که ایران را از یکی از برجسته ترین اصلاح طلبان تاریخ معاصرش محروم ساخت و راه استعمار را هموارتر کرد. در "سلطان صاحبقران" شاهدیم که میرزا آقاخان ، قدم به قدم مادر شاه را برای تحریک پسرش به خلع ید امیرکبیر و سپس قتل او،هدایت می کند.میرزا آقاخان در دیدارش با مهد علیا به وی می گوید:

"...لازم نیست تظاهر کنید که راست می گویید. کلام راست بی تاثیر است. اگر شنونده را بیفکنید در بند شک ، رهاییش ناممکن است ، قبله عالم را در باب امیر نظام دو دل نگه دارید. سفره دلتان را که می گشایید ، حرفتان را به چاشنی حدس و گمان بیامیزید که شنونده برایش ، سخن مطبوع باشد. در پرده سخن بگویید. بگویید امیرکبیر دوستدار سلطان نیست، خواهان سلطنت است...گریه را فراموش نکنید که فایده عمومی دارد. هر قطره ای که فرو بریزید ، زهری است به کام امیر نظام..."

حاتمی نفوذ ودخالت ماسون های انگلیسی در امور داخلی مملکت را آنچنان شدید نشان می دهد که در صحنه ای از این سریال ، امیرکبیر در مقابل ناصرالدین شاه ، زبان به اعتراض می گشاید :

"...عرضم این است : سفارت انگلیس به میرزاآقاخان ورقه تحت الحمایگی داده. میرزاآقاخان مرد خودفروشی است که باید در تبعید باشد و نقض حکم کرده ، به دلخواه خود آمده است به تهران . دولت ما به یک آدم خود فروش گفته است برود به تبعید و سفارت انگلیس گفته است نه ، این جا باشد بهتر است."

و شاه قاجار چنین پاسخش را می دهد:

"...خودتان را برای این مقولات خسته نکنید ، بگذارید این خودفروش باشد پیش آن جماعت خودخواه ، از جهت این که کسب دولت از رونق نیفتد ، جنس باید جور باشد. ریز و درشت لازم است ، در میان زنان حرم هم اگر زن های زشت نباشند ، سوگلی جلوه نمی کند"

اما همین شاه قاجار وقتی وابستگی میرزاآقاخان به انگلیس به قول خودش "دیگر ریشش در می آید" به وی کنایه میزند و آقاخان را خود انگلیس می داند:

"...میرزا آقاخان : در این گونه موارد است که کم کم حسن نیت دولت انگلیس بر شما روشن می شود

سلطان : برای شما که زیاده از حد روشن شده ، جناب سفیر...نمی دانم چرا گاهی شما را با سفیر انگلیس اشتباه می کنم. جناب صدراعظم!"

 

نگاهی به تاریخ نشان می دهد ، در زمان ناصرالدین شاه قاجار است که نخستین لژهای فراماسونری توسط اعضای "انجمن اکابر پارسیان هند" همچون مانکجی هاتریا که بنابر اسناد و شواهد موجود به خاندان روچیلدها (از سرمایه داران اصلی امپراتوری صهیونیسم) وابسته بودند ، در ایران تشکیل شد که اولین نطفه های تشکیلات جهانی فراماسونی را در ایران بنا کرده و  نخستین دولت فراماسونی در ایران را بوسیله میرزاحسین خان سپهسالار پایه گذاری نمودند. همین میرزاحسین خان سپهسالار است که ناصرالدین شاه را به فرانسه برده و جلسه ملاقاتی با بارون فردیناند دو روچیلد و همچنین آدولف کرمیو (رییس اتحادیه جهانی اسراییلی) برگزار می کند تا پای کانون های صهیونیستی رسما به ایران باز شده و زیر پوشش مدارس صهیونیستی "آلیانس"، فعالیت خود را در ایران آغاز نمایند و از طرف دیگر با قرارداد رویتر ، خفت بارترین معامله تاریخ ایران را به منصه ظهور می رساند که خود صدراعظم انگلیس در نقل قولی اظهار می دارد :" باور نمی کردم ، مسئول کشوری ، اینگونه سرزمینش را به بیگانگان بفروشد."!!!

حبیب لوی از سران صهیونیسم جهانی در ایران در کتاب "تاریخ جامع یهودیان  ایران " به نقل از بولتن سمستر اول 1873  درباره این سفر ناصرالدین شاه و صدراعظمش میرزا حسین خان سپهسالار به فرانسه و آن دیدار می نویسد :

"... شاه با دست خود ، صدراعظم (میرزا حسین خان سپهسالار) را نشان داده و به زبان فرانسه فرمودند: این نخست وزیر حامی یهودیان است و این کار را مانند کار خودش می داند . او به قدری دوست یهودیان است تا به اندازه ای که مسلمانان کینه نسبت به وی پیدا کرده اند..."!!

با همین نگاه است که در مقابل نفوذ قدرت ها و کانون های استعماری در حکومت قاجار و وادادگی شاهان این مملکت ، مرحوم علی حاتمی شخصیت میرزارضاکرمانی و سیدجمال الدین اسدآبادی را به عنوان سمبل های آزادگی و غیرت و شرافت ملت تصویر می کند . آن هم  در شرایطی که ناقوس رسوایی فراماسون ها عالمگیر شده بود و شبکه های جهانی این تشکیلات حتی با وساطت ساواک و توسط چهره مشکوکی به نام "اسماعیل رایین" ، 3 جلد کتاب در به اصطلاح افشای  اسامی فراماسونرهای ایران انتشار دادند و در این کتاب برای خدشه دار نمودن چهره های انقلابی تاریخ یکصدساله ایران ، مبارزانی مانند سید جمال الدین اسدآبادی را هم در زمره فراماسونها به حساب آوردند. علی حاتمی در چنان حال و احوالی ، در "سلطان صاحبقران" ، سید جمال الدین اسدآبادی را  عنصر اصلی مخالفت با استبداد و استعمار و فساد دستگاه قاجار و نفوذ بیگانگان در این مملکت معرفی کرده و میرزارضاکرمانی را با انگیزه ضد ظلم و استبداد و استثمار ، مرید وی می نمایاند. او نشان می دهد که میرزا رضا در طول بازجویی خود همه انگیزه هایش در قتل شاه قاجار را ، ظلم و ستمی می داند که از سوی شاه و درباریانش از جمله کامران میرزا تحمل کرده و در این مسیر حتی زن و فرزندش را نیز از دست داده است. او در بخشی از بازجویی اش در پاسخ نظم الدوله که می پرسد چه شد به جای کامران میرزا ، ناصرالدین شاه را کشت و به قول وی "گله ای را بی چوپان کرد؟" می گوید :

"... آخر این گله‌های گوسفند شما،‌مرتع لازم دارند که چرا کنند تا شیرشان زیاد شود که هم به بچه‌های خود بدهند و هم شما بدوشید ،‌نه این که متصل تا شیر دارند بدوشید، شیرکه ندارند گوشت تنشان را ببرید . چرا باید یک آدم فقیر،‌ زن منحصر به فرد خود را طلاق بدهد ولی دیگران صدتاصدتا زن بگیرند . نتیجه ظلم همین است که می‌بینید. همه اهل این شهر می‌دانند و جرات نمی‌کنند بگویند و آن‌قدر آدم در دلش می‌ریزد که یکباره دیوانه می‌شود..."

و همین میرزا رضا در جای دیگر وقتی نظم الدوله برای تحقیر و عصبانی کردنش می گوید: "...الان سید(منظورش سید جمال الدین اسدآبادی است) داره به ریش تو می خنده ..." پاسخ جسورانه ای می دهد که :

"...اگر سید به ریش من می خنده ، لابد ریش من خنده داره.."

 پاسخی که ناشی از ارادت و تعبد میرزا رضا به رهبری مبارزه و انقلاب به نظر می آید. آنچه که همواره در طول مبارزات تاریخ ملت ایران ، سبب استحکام و پیشروی جبهه انقلاب گردیده است.

مرحوم علی حاتمی در "سلطان صاحبقران" ، برخلاف آنچه به کرات گفته و نوشته شده ، شاه قاجار را آدمی بی کفایت ، نالایق و ترسو به تصویر کشیده و دربار و هیئت وزیرانش را مکان تجمع عده ای خود فروخته ، وابسته و سرسپرده بیگانگان نمایانده است. باز یادآوری می کنم که که این سریال در موقعیتی تولید و پخش شد که در اوج اقتدار رژیم شاه بی لیاقتی و وابستگی او و دربار فاسدش نیز زبانزد خاص و عام گردیده بود. درست در شرایطی که محمدرضا و درباریانش در صدد برگزاری جشن های پنجاهمین سال سلطنت پهلوی بودند ، حاتمی نیز در "سلطان صاحبقران" به طرز مضحکه آمیز و کاریکاتوری ، تصویر جشن های پنجاهمین سالگرد سلطنت ناصرالدین شاه قاجار را به رخ کشید .

حاتمی از زبان ناصرالدین شاه ، وی را چنین توصیف می کند: "...شاید بهتر بود من نقاش

می شدم. نقاش عیاش خوش نام است و سلطان کامران بدنام..."

او شاه بی اختیاری را نشان می دهد  که علیرغم علاقه وافر به امیر نظامش و واقف بودن به کاردانی و کارآیی وی ، به دلیل نفوذ بیگانگان در سفره خانه مادرخود  و همچنین نفوذ مهد علیا در تصمیم گیری های حکومتی ، نمی تواند  از امیرکبیر در پیشبرد امور مملکتی بهره جسته و در آخر نیز از سر اجبار ، حکم به قتلش صادر می نماید. نکته جالب اینکه در میان کارگزاران محمدرضا پهلوی نیز نفوذ عمله و اکره سفره خانه تاج الملوک یعنی همان به اصطلاح ملکه مادر ( یکی از همسران رضاخان و مادر محمد رضا) واضح بود. براساس خاطرات حبیب ثابت ( از عناصر بهایی و عوامل شبکه جهانی روتاری) که در اندک زمانی از شغل دوچرخه سازی و گاراژداری به مالک و صاحب سهم در 41 کارخانه و شرکت و موسسه بزرگ از جمله کارخانه پپسی کولا و همچنین تاسیس اولین تلویزیون در ایران رسید ، او و همسرش سالها در سفره خانه تاج الملوک نوکری می کردند و با توصیه همین ملکه مادر به شاه بود که جبیب ثابت ، به تاسیس تلویزیون ایران اقدام ورزید!در فصلی از "سلطان صاحبقران" که امیرکبیر مشغول دیکته نامه ای جهت ناصرالدین شاه به همسرش است ، می گوید :

"...اگر خویشان خیالتان را آشفته نکنند و بیگانگان بگذارند این غلام بلد راه باشد ، ما به شاهراه می رسیم..."

 

ادامه دارد