مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "شوالیه تاریکی"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
 

DARK KNIGHT

 

شوالیه ای برای پایان روزها

 

 

بالاخره لیست فیلم های "سوپر قهرمانی" تابستان امسال سینمای آمریکا با ششمین قسمت از فیلم "بت من" تحت عنوان "شوالیه تاریکی" تکمیل شد. یعنی بعد از "وقایع نگاری نارنیا : شاهزاده کاسپین"(اندرو ادامسن) ، "ایندیانا جونز : قلمرو جمجمه بلورین"(استیون اسپیلبرگ) ، "هل بوی 2: ارتش طلایی"(گیلرمو دل تورو) ، "هالک باور نکردنی" ، "هنکاک" (پیتر برگ) ، "تحت تعقیب"(تیمور بکمامتبوف) و ...که اغلب برگرفته از کمیک استریپ (داستان مصور) های 70 سال اخیر غرب بوده و غالبا هم تم مشترکی دارند. جهان این فیلم ها ، معمولا دنیایی سیاه و تیره است که توسط نیروهای شر و شیطانی یا تسخیر شده و یا در آستانه انهدام و نابودی قرار دارد و در چنین شرایطی از دست پلیس و ارتش  عادی  کاری ساخته نیست ، چراکه  آن نیروهای به اصطلاح اهریمنی از فدرت های خارق العاده برخوردار بوده و نهایت ددمنشی و سبوعیت را به کار می گیرند. اینجاست که یک ابرمرد ، یک فوق قهرمان یا به قول خودشان "سوپر هیرو"(Super Hero) وارد گود می شود. سوپر هیرویی که می تواند از بچه های عادی دنیایی دیگر باشد یا پرفسور باستان شناس و ماجراجویی که یک تنه به جای دهها نفر حرکات رزمی و محیرالعقول را انجام می دهد ، یا پسری که از قعر جهنم برای خدمت به شر این جهانی آمده ولی در زمره نیروهای خیر قرار گرفته ، یا جوان مثبتی که براثر  آزمایشی به غول سبز رنگ و وحشتناکی در آمده ، یا آدم شلخته و لومپنی که قدرت مافوق بشری داشته و برای نجات انسان ها ، بیشتر خرابکاری می کند تا اصلاح و یا آدمی که پدر و مادرش را در کودکی از دست داده و سپس در سرزمینی از شرق ، آموزش های رزمی دیده و پس از بازگشت به شهر خود ، با کمک خدمتکار خانوادگی نسل اندر نسلش ، ردای سیاه پوشیده و برای نجات شهر از دست گنگسترها و بدمن ها ، جدای از نیروی پلیس ، به مقابله با آنها برمی خاسته است.

به نظر می آید حضور پررنگ همه این به اصطلاح سوپر هیرو ها  در سینمای امروز آمریکا ، ناشی از یک احساس نیاز قوی به "قهرمان" در فرهنگ آمریکایی است. فرهنگی که برخلاف تاریخ بدون قهرمان این کشور ، سعی در جبران مافات داشته و با جعل داستان های ساختگی و غلوآمیز ، فضای مملو از ترس و وحشت غالب در این کشور را تلطیف می نماید.

اما سر و کله این به قولی سوپر قهرمان ها از کجا پیدا شد و چرا دوباره چند سالی است که پرده سینماها را عرصه تاخت و تاز خود قرار داده اند؟

دردهه 1930 یعنی همان زمان که آمریکا با بحران اقتصادی شدیدی دست و پنجه نرم می کرد ، این نیاز احساس گردید که آمریکاییان به لحاظ روانی احتیاج به وجود فوق قهرمان دارند تا در سایه تصور و خیال آن ، آرامشی ولو موقتی بیابند.  اینچنین بود که در سال 1933 شخصیت "سوپرمن" به صورت داستان مصور (کمیک استریپ) توسط "جری سیگل" و "جو شوستر" خلق شد. سوپرمن در واقع نشانه رویاهای آمریکایی بود ، قهرمانی که از اعماق فرهنگ آنگلوساکسون می آمد با مشخصات قهرمانان محبوب فوتبال آمریکایی که همواره حق قضاوت و اجرای عدالت را برای خود محفوظ نگه می دارند. گویی قاضی "روی بین" افسانه ای بود که می خواست برای نخستین بار قانون را در جامعه موسوم به "غرب وحشی" پیاده کند. یا جرج واشینگتن بود که می خواست همراه 54 تن از رهبران ایالت های دیگر ، در اواسط قرن هیجدهم ، قانون اساسی آمریکا را بنویسد.

با توفیق قصه های سوپرمن و استقبال گسترده از آنها ، مجلات ارزان قیمت و کتاب های سریالی ، مملو از این دسته داستان های مصور گردیدند ؛ فلش گوردون ، کاپیتان مارول ( که بعدا آدم های شگفت انگیز از درونش متولد شدند) ،بتمن ، باک راجرز ، فانتوم ، کاپیتان آمریکا و...همه و همه سوپرقهرمانانی بودندکه درحوادث و فجایع هیولاهای مختلف،سر می رسیدند، با آنها می جنگیدند و پیروز می شدند.

در سال 1936 ، کمپانی یونیورسال حقوق استفاده بسیاری از این داستان های مصور را خریداری کرد و براساس آنها شروع به ساخت سریال های سینمایی نمود که مورد استقبال وسیع سینماروها قرار گرفت. این روند خصوصا در سالهای بعد ادامه یافت به ویژه در دورانی که آمریکا درگیر جنگ دوم جهانی و مصایب ناشی از آن گردید و سپس در ایام پس از جنگ و سرخوردگی و یاس مردم ، همچنین طی  سالهای جنگ سرد برای مقابله با دشمنی به نام کمونیسم ، همواره این کاراکترهای سوپر قهرمان از سوی سردمداران اقتصاد و سیاست آمریکا که سرنخ رسانه ها و از جمله کمپانی های فیلمسازی را هم در اختیار داشتند ، مورد بهره برداری قرار می گرفتند تا جامعه در مقابل تهدیدات و خطراتی که همان رسانه ها توی بوق می کردند ، احساس وابستگی بیشتری به قدرت حاکم بنماید.

در همین دوران بود که باب کین کاراکتر اولیه "بتمن" را خلق کرد و بیل فینگر اولین قصه آن را نوشت. درباره مردی که در کودکی پدر و مادرش را توسط گنگسترها از دست داده بود و حالا  در بزرگی علیرغم مال و ثروت و شخصیتی قابل احترام در کلان شهری به نام "گاتهام سیتی" (کپی کمیک استریپ نیویورک ) با زدن نقابی برصورت و پوشیدن ردایی سیاه ، به مقابله با مافیای قاچاق و جنایت می رفت که درصدد تسلط بر گاتهام سیتی بود. اگرچه فکر بتمن به قول معروف اریژینال نبود و آنچه کین و فینگر خلق کرده بودند ، بسیار شبیه به کاراکتر زورو می نمایاند که حداقل دو دهه قبل ، طرفدارانش را یافته بود. همان اشراف زاده ای که زندگی مرفه و موقعیت مناسبی داشت ولی در زمان مناسب ، نقاب برچهره می زد و به کمک مظلومان می شتافت.

تقریبا پس از دهه 50 که جامعه آمریکا ثبات بیشتری یافت و با ورود کاراکترهای تازه نفسی همچون "جیمزباند" و "مت هلم" و امثال آن (که بیشتر با دوران جنگ سرد متناسب بودند) ، سوپرمن و بتمن و کاپیتان مارول ، طرفداران خود را از دست دادند و در نتیجه کم کم به محاق رفتند. اما به قول "کیم نیومن" در کتاب "فیلم های کابوس گونه " اگر در آن دوران  ،  یک سینماروی دهه 40 با ماشین زمان ، مسافرتی به دهه 70 می کرد ، حتما به نظرش مسخره می آمد که می دید از ماجراهای فلاش گوردون ، "جنگ ستارگان" را ساخته اند و یا سوپر من را بازسازی کرده اند. فیلم هایی که نسخه های اصل شان در زمان خود تحقیر گردیده و ناچیز شمرده می شدند.(کیم نیومن بایستی وضعیت امروز آن کمیک استریپ های معمولی را در "شوالیه تاریکی" ببیند که بتمن سازان در قسمت ششم این فیلم ، مجددا به خانه اول بازگشته و قصه را از نو آغاز کرده اند!!)

 به هرحال آن بنجل های دهه های 30 و 40 در دهه 70 و 80 دوباره توسط کمپانی های بزرگ و با بودجه های کلان جان گرفتند تا در واپسین سالهای جنگ سرد و درحالی که انقلابات مردمی در بسیاری از نقاط جهان ، منافع آمریکا را با خطر جدی مواجه ساخته بودند، مردم آمریکا را دوباره با تهدیدهای موهوم و سوپرقهرمان های خیالی مشغول کنند ، تا سرخوردگی و یاس ناشی از شکست در ویتنام و ایران و آمریکای لاتین ، حداقل در سطح رسانه ای توجیه شود و آمریکاییان ولو در حد کاراکترهایی مانند "راکی " و " رمبو" پیروز میادین مختلف جهانی قلمداد گردند!!

دهه 90 ، همراه شکست اردوگاه کمونیسم ، هژمونی آمریکا را نیز در رهبری اردوگاه سلطه کم رنگ ساخت ، چراکه مترسکی به نام کمونیسم از بین رفته بود و امپریالیسم آمریکا برای هدایت سیاسی بلوک غرب ، دستاویزی قوی در اختیار  نداشت. اینجا بود که سینمای آمریکا فرصتی یافت تا از چنگال سوپر قهرمان ها به در آید و با فیلم هایی همچون :"سکوت بره ها" ، "رقصنده با گرگ ها" ، "نابخشوده " ، "پالپ فیکشن" ، "نجات سرباز راین" ،" زیبایی آمریکایی" ، "فول مانتی" و "قاچاق" به بازیابی موضوعات مبتلابه تاریخی – اجتماعی جامعه خود  بپردازد که سالها در پس پرده های تهدیدات و خطرات موهوم پنهان مانده بود.

اما پس از 11 سپتامبر 2001 و حادثه برج های تجارت جهانی در نیویورک ، بازهم بهانه لازم در دستان سردمداران آمریکا قرار گرفت تا با ساختن و پرداختن دشمن تازه نفسی تحت عنوان "تروریسم" ؛ به خاورمیانه  لشکر کشی کنند و دوران طلایی ژاندارمی خود در دهه های 60 و 70 را تجدید نمایند. از این پس بود که طبق معمول هالیوود هم وارد گود شده و این بار (آنچنانکه که گردانندگان آن در همایشی پس از 11 سپتامبر 2001 عنوان کردند) با تمام قوا امکانات سینمایی خود را به میدان آورد.

اینجا بود که در کنار بسیاری از فیلم های تبلیغاتی مانند :"سقوط بلک هاوک" ، "پشت جبهه دشمن" ، "جاسوس بازی" و ...دوباره سر و کله سوپرقهرمان ها پیدا شد. در اولین تابستان بعد از حادثه 11 سپتامبر بود که نخستین "اسپایدرمن" جدید به کارگردانی سام ریمی و بابازی توبی مگوایر و کریستین دانست به روی پرده سینماها رفت و با فروش فوق العاده ای مواجه گردید. دومین قسمت در سال 2004 با همان گروه سازنده ، بازهم به توفیق وسیعی دست یافت.

سال بعد، "بتمن" با روایت داستان آغازینش تحت عنوان " بتمن آغاز می کند" با کارگردان قابل بحثی همچون کریستوفر نولان به میدان آمد. این "بتمن" دیگر علنا در مقابل تروریست هایی که از شرق به گاتهام سیتی هجوم آورده بودند تا به قول خودشان آن شهر گناه و فساد را نابود گردانند ، می ایستاد!! علیرغم درگذشت کریستوفر ریو (بازیگر نقش سوپرمن ) هم بالاخره صاحبان کمپانی برادران وارنر پس از دو دهه ، یک سوپرمن جدید و تازه نفس از قوطی خود بیرون آورده و تحت عنوان "سوپرمن بازمی گردد" در سال 2006 روانه پرده سینماها کردند. این سوپرمن نیز به شکل مضحکی سعی داشت تا دنیا را یک تنه از شر آدم بدها خلاص کند و این مضحکه آنقدر شور بود که از طریق "سی دی" به اصطلاح پرده ای فیلم هم می توانستیم بارها و بارها در جدی ترین صحنه های آن ، صدای خنده تماشاگران را بشنویم!!

ترسی که رسانه های آمریکا در جامعه خویش می پراکنند تا صاحبانشان بتوانند برای ارتش و رهبران سیاسی خود ، سر و شکلی ناجی گونه بتراشند و آنها را در قالب همان سوپر هیروهای کمیک استریپ ها قرار دهند ، اینک تبدیل به یک بحران حاد در آن جامعه گردیده است.

مایکل مور (مستند ساز معروف آمریکایی ) در فیلم "بولینگ برای کلمباین" ،  پراکندن همین نوع ترس توسط رسانه های مختلف آمریکایی را موجب بروز و رشد  عدم اعتماد در جامعه آمریکا و رخداد سالانه  بیش از 11 هزار قتل با اسلحه در این کشور دانست. (از جمله فاجعه دانشکده پلی تکنیک ویرجینیا)

اینک رسانه های آمریکایی از شبح تروریسم خارجی برای جامعه آن کشور ، آنچنان سایه هولناکی ساخته اند که مردم آمریکا را در هراس و وحشتی دائم فرو برده اند و هرگونه نابسامانی و نابهنجاری را به آن مترسکی ارتباط می دهند که گویی زمانی قرار است ، سرزمینشان و اهالی اش را در جنگی دهشتناک فرو برند و از همین رو لشکرکشی های  نیروهای نظامی ناتو و تجاوزاتشان به  دیگر کشورها را توجیه کنند.

زیبگینو برژینسکی (مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، رییس جمهور اسبق آمریکا) در مقاله ای که در روزنامه واشینگتن پست 25 مارس 2007 نوشت، درباره  حضور چنین ترس و وحشتی که در جامعه آمریکا رواج داده می شود تا لزوم چنان سوپر قهرمان هایی توجیه شود و با فریب اذهان ، دولتمردان آمریکایی را در هیبت آنها نشانند ، می گوید :

«جنگ علیه ترور» موجب ایجاد «فرهنگ ترس» در ایالات متحده شده است. دولت بوش با تبدیل این سه کلمه به عنوان یک امر مقدس ملی پس از واقعه دهشتناک 11 سپتامبر، ضربه مهلکی به دموکراسی آمریکایی، امنیت روانی آمریکاییان و جایگاه ایالات متحده در جهان وارد کرده است . آسیبی که ازسوی این عبارت سه کلمه‌ای متوجه آمریکا شده است، بارها و بارها بزرگتر از آسیبی است که حملات 11 سپتامبر به ما وارد کرد، حامیان «جنگ علیه ترور»، از ابهام موجود در این عبارت به صورت استادانه‌‌ای استفاده کرده‌ اند. ارجاع دائمی به «جنگ علیه ترور»، رسیدن به یک هدف بزرگ را امکان‌پذیر ساخته است. این هدف، سبب گسترش فرهنگ ترس در ایالات‌متحده شده. ترسی که پشت این عبارت پنهان است، سیاستمداران را قادر می‌سازد تا با استفاده از این ترس، احساسات عمومی را در حمایت از طرح‌های خود برانگیزند. بدون ایجاد ارتباط روانی میان شوک ناشی از واقعه 11 سپتامبر و ادعای وجود تسلیحات کشتار جمعی در عراق، کنگره آمریکا هرگز اجازه ورود به جنگ عراق را صادر نمی‌کرد. انتخاب مجدد بوش در سال 2004 نیز تا حدودی در نتیجه تأکید بر این مسئله بود که «یک مملکت در حال جنگ» فرمانده کل قوای خود را تغییر نمی‌دهد. آمریکای امروز، در نتیجه گسترش فرهنگ ترس، دارای ملتی با اعتماد به نفس و نیرومند نیست. ملت ما هم اکنون چند پاره شده است، دیگر خبری از آن اعتماد به نفس آمریکایی نیست ...این مشکلات نتیجه 5 سال شست‌وشوی مغزی ملت آمریکا

به نام «جنگ علیه ترور» است..."

برزینسکی ادامه می دهد:

" آمریکای امروز کشوری ناامن و سرشار از ناراحتی‌های روانی است. کنگره آمریکا در سال 2003، گزارشی تهیه کرد و در آن 160 محل احتمالی وقوع حمله تروریستی را مشخص نمود. با لابی‌هایی که انجام شد، این آمار در ابتدای سال 2004 به 1849، در پایان همان سال به 28360 و در سال 2005 به 77769 مورد افزایش یافت. آخرین گزارشی که در اسناد ملی موجود است، این آمار را 300000 مورد اعلام کرده است. چنین آمارهایی خود دلیل دیگری از روان پریشی ناشی از گسترش فرهنگ ترس در ایالات متحده است.دولت، رسانه‌های عمومی و صنایع تولید سرگرمی در ایجاد فرهنگ ترس در جامعه نقش عمده را بازی می‌کنند. بیلبوردهای هشداردهنده در اتوبان‌ها، پست‌های بازرسی بی‌دلیل در ادارات و سازمان‌های مختلف، تلویزیون‌های کابلی که همواره ترس از عملیات تروریستی را گسترش می‌دهند و وسایل سرگرمی مانند فیلم‌هایی که شیطان را در هیبت عربی نشان داده و سبب گسترش اسلاموفوبیا  (اسلام هراسی) می‌شوند، نمونه‌ای از نقشی است که این عوامل در ایجاد جو ناامنی روانی در کشور برعهده دارند. آنچه امروز در تبلیغات مختلف مشاهده می‌شود، شبیه کارزار ضدیهودی نازی‌هاست و در صورت ادامه ، تبدیل به واقعه‌ای همچون هالوکاست خواهد شد."

وقتی در صحنه ای از فیلم "اسپایدر من" مردم به شدت برای این سوپر قهرمان عنکبوتی دست می زنند ، روشن می شود که جامعه آمریکا را تا چه حد  محتاج سوپر قهرمان ها کرده اند. شاید از آنجا که هیچگاه در تاریخش ، قهرمان آنچنانی نداشته است. ژان لوک گدار در صحنه ای از فیلم "در ستایش عشق" ضمن اشاره به هجوم فرهنگ و هنر بدون ریشه آمریکا بر فرهنگ و تاریخ اصیل اروپاییان ، آن را با تحمیل ناجی شدن یانکی ها در جنگ دوم جهانی مقایسه کرده و از زبان یکی از شخصیت هایش به نام "ادگار" (که شاهد خرید خاطرات جنگ فرانسوی ها از سوی یک استودیوی هالیوودی است تا براساس آن فیلمی درباره جنگ ساخته شود) می گوید : " ...آمریکاییان هیچ خاطره و گذشته ای ندارند و همیشه از خاطرات دیگران استفاده می کنند..."

فیلم "شوالیه تاریکی" یا به قول عنوان بندی آمریکایی اش ، "بتمن بازمی گردد2" ، در واقع به نوعی تکرار قسمت های اول و سوم  آن به شمار می آید. اگر کریستوفر نولان و همکاران فیلمنامه نویسش در "بتمن آغاز می کند" به درستی به گذشته و پس زمینه های رشد بتمن و رسیدنش به موقعیتی که اکنون در آن قرار دارد ، اشاره داشتند( مثل سری فیلم های جنگ ستارگان که جرج لوکاس ، بعد از ساختن قسمت سوم آن تحت عنوان "بازگشت جدای" ، به سراغ 3 قسمت ماقبل اولین قسمت ساخته شده رفت و پس زمینه های دارت ویدر و لوک اسکای واکر و او بی وان کنوبی ، یعنی قهرمان ها و ضد قهرمان های اصلی را در کادر دوربین قرار داد)  ، اما در این قسمت گویی از دنبال نمودن بخش های پیش آغاز ، گذر کرده و به تکرار داستان ها و شخصیت هایی که از قسمت اول این سری از "بتمن" نمایش داده شده بودند ، پرداختند.

"بتمن آغاز می کند"بیش از فضاهای حادثه ای و درگیری ها و تعقیب و گریزهای نفس گیر ، شکل گیری یک شخصیت و قهرمان راگام به گام ازدوران کودکی اش به نمایش می گذارد . روایتی که بیشتر تراژدی کودکی یتیم بود که پس از مرگ والدینش ، شهر و دیار خود را ترک می کرد  و راهی سرزمین های دور دست می شد تا شاید سرنوشتش را در آن سوی دنیا جستجو کند و اینچنین در اوج ناامیدی در دل دشمنان شهر و دیارش، رشد کرد و آموزش دید و توسط آنان که می خواستند سرزمینش را ویران کنند با فنون جنگی و رزمی آشنا گشت تا به هنگام حمله شان به گاتهام سیتی ، او باشد که یک تنه از آن دفاع می کند.(برخی از منتقدان غربی ، این نحوه روایت از پرورش "بتمن" را برگرفته از آموزه های تورات و کتب مقدس و چگونگی رشد و پرورش حضرت موسی (ع) در دامان خانواده فرعون دانسته اند).

اما در "شوالیه تاریکی" تماشاگر پی گیر سری فیلم های "بتمن" مجددا شاهد کاراکتر منفی "جوکر" می شود (که در قسمت نخست با بازی جک نیکلسن حضور داشت و در این قسمت با آخرین بازی هیث لجر) که بازهم قصد دارد شهر را برهم بزند و با استفاده از تضاد گنگسترهای گاتهام سیتی با بتمن ، وی را تحت فشار قرار دهد.

بازهم مانند قسمت اول ، هاروی دنت را به عنوان دادستان منطقه ای قانون دان و پیگیر برای ریشه کن کردن گنگستریسم در گاتهام سیتی نظاره می کنیم . دادستانی که برای اولین بار در این کلان شهر پرخطر که هنوز یکسال نیست از شر "راس الغول" و دار و دسته اش (که از شرق برای نابود کردن آن آمده بودند) آسوده شده ، با خیل باندهای مافیایی و قاچاقچیان مواد مخدر (که رهبرشان یعنی دکتر جاناتان کرین در اواخر "بتمن آغاز  می کند" ، ناگهان ناپدید شد) درگیر است و می خواهد از طرق قانونی و نه فراقانونی توسط بتمن ، آنها را نابود کند. اما هاروی دنت "شوالیه تاریکی" به کلی با هاروی دنت ، قسمت اول "بتمن"(تیم برتن- 1989) متفاوت است. او آدمی است قانونمند و متهور و از جان گذشته و در عین حال عاشق پیشه. او در عین سختگیری و جدی بودن اما عاشق دوست دوران کودکی  بتمن یعنی "ریچل" می گردد و در این زمینه در واقع رقیب بروس وین یا همان بتمن محسوب می شود که البته خود جناب وین ، چندان رغبتی به این رقابت نشان نمی دهد ، یا فیلمنامه نویسان و کریستوفر نولان نتوانسته اند از علائق وی ، صحنه های قابل قبولی دربیاورند.

همچنین در "شوالیه تاریکی" ما شاهد "مرد دوچهره" یعنی بدمن قسمت سوم بتمن یا "بتمن همیشگی"(جوئل شوماخر-1995) هم هستیم که در واقع همان هاروی دنت است که پس از گروگانگیری بوسیله جوکر ، هم ریچل را از دست داده  و هم نیمی از چهره اش را در آتش سوزی ناشی از انفجارات بمب گذاری های جوکر.

 از همین جاست که با تحریک جوکر در بیمارستان ، در مقام انتقام برآمده و در کمین بتمن و گروهبان جیمز گوردون و سایر افرادی می نشیند که در تصورش عامل قتل ریچل و از بین رفتن نیمی از صورتش هستند. می توان گفت در قسمت ششم بتمن ، نویسندگان داستان ، به پس زمینه یکی دیگر از بدمن های این سری نیز نقب زده اند. به نظر می رسد  "هاروی دنت/مرد دو چهره" ، تنها شخصیت قابل اعتنای "شوالیه تاریکی" است که در طول فیلم دچار تغییر و تحولات روحی و جسمی (تقریبا همپای هم) حیرت انگیزی شده و از یک دادستان قانون به یک یاغی انتقامجو بدل می گردد.

داستان "شوالیه تاریکی" همان حکایت همیشگی نبرد نیکی و بدی است اما هنر فیلمنامه نویسان در آنجاست که مانند برخی فیلم های خاکستری ، کاراکترهای مثبت و منفی را در نزدیکی همسایگی همدیگر تصویر می کنند. مثلا همچون "دراکولای برام استوکر" که دکتر ون هلسینگ شکارچی خون آشام ها ، خصوصیاتی نزدیک به کنت 400 ساله ترانسیلوانیایی داشت یا عقب تر در"جویندگان"جان فورد،علیرغم برخی نگرش های متعصبانه به سرخپوستان ، ایتن ادواردز قهرمان در برخی برخوردها و رفتارها،کپی رییس ضد قهرمان کومانچی ها بود و یا در فیلمی همچون "راشومون" کوروساوا در اعتراف افرادی که در ماجرای قتل سامورایی سهیم بوده اند ، تفاوتی بین مثبت و منفی و قاتل و مقتول نگذاشت و همگی را به نوعی ماکیاولیست معرفی نمود.

ساختار روایتی "شوالیه تاریکی" سبک و سیاق کاملا معمولی دارد ، با فرمول حادثه – روایت دراماتیک – حادثه ، پیش می رود و به سبک و سیاق برخی آثار امروزی (مثل "رمز داوینچی") از پتانسیل تعلیق ناشی از قطع پیش از نتیجه هر سکانس به سکانس دیگر و برعکس ، بهره مطلوب را می گیرد تا تماشاگر در هر لحظه برای تعقیب ادامه ماجرا،احساس کشش بیشتری داشته باشد. اما به هرحال بتمن "شوالیه تاریکی" تا حدودی با سایر بتمن ها متفاوت است اگرچه به لحاظ پرداخت شخصیتی به هیچوجه به گرد بتمن های تیم برتن در دو فیلم 1989 و 1992 او  نمی رسد . کریستوفر و جاناتان نولان ، بتمن ششم را  به نوعی به آخر خط رسیده تصویر کرده اند ، نه به معنی اینکه دیگر کاری از دستش برنمی آید ، بلکه با این توضیح که او بایستی مثل یک نیروی ذخیره پنهان بماند تا زمانی که گاتهام سیتی واقعا لازمش دارد و این واقعیت را گروهبان گوردون در آخرین توضیحش برای پسر خود ، علنا بازگو می کند که در پایان این مقاله ، مفصل به آن خواهم پرداخت.

اما اگرچه سعی کریستوفر و برادرش جاناتان نولان در فیلمنامه این است که خدشه ای به کاراکترهای مثبت قصه مخصوصا بروس وین یعنی بتمن و دوست قدیمی اش یعنی آلفرد و همچنین یاری کننده اش ، لوسیوس فاکس وارد نکند اما گویی نتوانسته از آن شیطنت های فیلم هایی همچون "یادگاری" و "بی خوابی" و "پرستیژ" دست بردارد ، پس  در برخی لحظات "شوالیه تاریکی" شاهد مقایسه هایی از آن دست در میان کاراکترهای مثبت و منفی هستیم. از جمله اینکه شاید در هیچیک از قسمت های بتمن،بروس وین را تا این اندازه خشن و بی رحم ندیده بودیم که به وضوح جوکر را در اداره پلیس به زیر مشت و لگد بگیرد و قبل از آن  هم آنقدر مصلحت گرا یا با نگاهی بدبینانه محافظه کار باشد که علیرغم فداکاری هاروی دنت در معرفی خود به نام بتمن و در واقع طعمه قرار گرفتن برای گنگسترها ، هیچگونه اقدامی به عمل نیاورد.

یا مورد دیگر ؛ با علم به اینکه  همه تلاش جوکر به عنوان بدمن "شوالیه تاریکی" این است که با به آتش کشیدن گاتهام سیتی،انهدام و نابودی این شهر را به چشم خود ببیند.او از آتش زدن و سوختن لذت می برد، وی حتی وقتی به پول های گنگسترها دست پیدا می کند ، همه آنها را به صورت تلی درآورده و آتش می زند. آلفرد در توصیف امثال جوکر ضمن تعریف خاطره ای از یک راهزن در برمه که زمانی آلفرد با او درگیر شده بوده ، می گوید:"...بعضی ها با هیچ منطقی حتی پول کنار نمی آیند ، آنها قابل خریداری نیستند ، اهل مذاکره هم نمی شوند ، هیچ دلیلی را هم نمی پذیرند ، بعضی ها فقط دوست دارند سوختن دنیا را تماشا کنند..."

در اینجا بروس از سرنوشت آن راهزنی که از دست آلفرد و دوستانش به داخل جنگل گریخته بود ، سوال می کند و می پرسد:"...بالاخره آن راهزن در برمه را دستگیر کردید؟"

آلفرد پاسخ می دهد :"...تقریبا بله." بروس می پرسد :" چگونه؟" و  در اینجا جمله ای که فیلمنامه نویسان در دهان یکی از شخصیت های مثبت فیلم گذاشته اند ، قابل توجه است. آلفرد می گوید :"ما جنگل را آتش زدیم"!

یعنی در واقع کریستوفر و جاناتان نولان با آن جملاتی که به طور موازی ، کاراکتر جوکر و آن راهزن برمه ای را توصیف می کرد و سپس جواب آخر آلفرد که به نوعی هم مصداق آن توصیفات به حساب می آید ، شخصیت های مثبت و منفی فیلم  و عملکردشان را به قضاوت مخاطب گذارده اند.

همچنین در صحنه دیگری که بتمن از جوکر سوال می کند ، چرا او می خواهد بتمن را بکشد. جوکر پاسخ جالبی می دهد. وی می گوید :"...(می خندد)تو را بکشم؟ من نمی خواهم تو را بکشم. در این صورت بدون تو چه کار می توانم انجام دهم؟ برگرد و شر آن معامله گران گنگستر را کم کن. نه ، نه ...تو ، تو من را کامل می کنی..."!!

شاید بتوان این جملات را نشانه ای از ایجاد رابطه شخصیت پردازانه مابین کاراکترها دانست که از عناصر مورد علاقه کریستوفر نولان است ، آنچنانکه به خوبی در "پرستیژ" مابین آن دو شعبده باز و در "یادگاری" بین لنرد و تدی تصویر می کند. شاید اگر محدودیت های این گونه فیلم های بازاری و سطحی نبود که حتما می بایست در آنها فرمول های مورد نظر تهیه کنندگان و کمپانی های تولیدکننده در درجه اول رعایت شود ، نولان بیش از این به دغدغه های ساختاری خود می پرداخت.(البته این برای نخستین بار نیست که چنین استعدادهایی در شرایط تحمیلی هالیوود می سوزد . نگاه کنید که چگونه "براین سینگر" خوش قریحه و خلاق فیلم "مظنونین همیشگی" را واداشتند تا اثر احمقانه ای همچون " بازگشت سوپرمن" را بسازد یا "سام ریمی" سازنده "مرده پلید" و حتی "موهبت" را به ساختن "اسپایدرمن" ها ناگزیر کردند. به هرحال هر سیستم سینمایی به نوعی استعدادهای خود را نابود می سازد!)

اما شاید بتوان حرف اصلی فیلم (که از قضا مورد نظر صاحبان کمپانی برادران وارنر هم بوده) طرح این سوال دانست که تا کجا و تا چه زمانی کلان شهرهایی همچون گاتهام سیتی به سوپر هیروها و یا همان فوق قهرمان ها نیاز دارند؟ آیا زمان آن نرسیده که مقابله با مافیای درون شهری را به عهده نیروهای قانونی گذارد و سوپر قهرمان ها را برای روز مبادا حفظ کرد؟

به نظر می آید که از همان اوایل فیلم"شوالیه تاریکی" با حضور هاروی دنت به عنوان دادستان قاطعی که هیچ سر سازگاری با گنگسترها ندارد( و حتی به شوالیه سپید گاتهام سیتی معروف است) ، تلاش های گروهبان گوردون و جواب ندادن روش های نامعمول بتمن در برخورد با مافیای مواد مخدر که منجر به خارج شدن و سپس سوختن حجم عظیمی از منبع مالی و بانکی گاتهام سیتی شده ، این فکر تقویت می شود و خود بروس وین نیز در صحبت هایش با ریچل و آلفرد براین نکته تاکید دارد که دیگر احتیاجی به بتمن احساس نمی گردد و عجالتا ماموریت وی پایان یافته است.(اگرچه همچنان تصاویر فیلم نقیض این تئوری را نشان می دهد که سرانجام همه اوضاع توسط بتمن به سامان می رسد ، البته گروهبان گوردون نیز بی تاثیر به نظر نمی رسد.)

بروس وین در یکی از  این صحبت ها با ریچل می گوید:"...بعضی مواقع حقیقت به خوبی کافی نیست. بعضی مواقع مردم لایق بیش از اینها  هستند. بعضی وقتها ، مردم شایستگی آن را دارند که پاداش ایمانشان را بگیرند..."

و در صحنه ای دیگر در گفت و گو با آلفرد با درماندگی می گوید:"...مردم می میرند ، آلفرد. به نظرت چه کاری از دست من برمی آید؟"

آلفرد پاسخ می دهد:"...تحمل کن ، آقای وین. آن را پشت سر بگذار. مردم به خاطر آن از تو متنفر خواهند شد. اما اصل ، موقعیت بتمن است. او می تواند یک رانده شده و مطرود باشد .اما او می تواند انتخابی هم داشته باشد که هیچ کس دیگری نمی تواند ، انتخاب درست..."

و بالاخره حرف آخر را گروهبان گوردون به پسرش می زند ، وقتی که از گروگان گیری مرد دوچهره توسط بتمن خلاص شده ا و اینک در بالای سر جسد هاروی دنت / مرد دو چهره ایستاده اند. بعد از اینکه بتمن به وی می گوید ، به مردم اعلام کند ، بتمن مقصر بود و گریخت و اینک نیز تحت تعقیب قانون قرار دارد (و پس از گفتن این جملات هم با آن موتور سیکلت عجیب و غریبش دور می شود) پسر می پرسد که چرا رفت و گوردون پاسخ می دهد چون تحت تعقیب است. پسر باز می پرسد چرا ؟ او که کار بدی نکرده است و اینجاست که گروهبان گوردون گویی همه حرف و پیام و نتیجه فیلم را یک جا بیان می کند. او می گوید:

"...چون او قهرمانی است که گاتهام سیتی سزاوارش است. اما نه آن که امروز لازم دارد...بنابراین ما به دنبال او هستیم. چون او می تواند همان باشد. زیرا او فقط یک قهرمان نیست. او یک محافظ آرام است. او یک پشتیبان ناظر و مراقب است...یک شوالیه تاریکی..."

این جملات بسیار بیش از القاب قهرمانی و سوپر قهرمانی معنی و مفهوم دارد. انگار اشاره گروهبان گوردون در این جمله که "بتمن همان قهرمان مورد نظر  گاتهام سیتی است ولی نه برای امروزش بلکه مانند یک محافظ پنهان و پشتیبان ناظر برای روز وعده داده شده ، آماده است " به قضیه پایان روزها و به اصطلاح "End Of Days" متوجه است.گویی در اینجا بتمن را همچون "نیو" در ماتریکس یا "لوک اسکای واکر" در "جنگ ستارگان" و یا هری پاتر ، ناجی انتخاب شده ای می دانند که بایستی در زمان لازم بیاید و گاتهام سیتی را برای همیشه نجات دهد.

در همین جاست که فیلم "شوالیه تاریکی" نیز وجه آخرالزمانی خود را می نمایاند. بتمن در "شوالیه تاریکی" به آخر خط قهرمانی های روزمره گاتهام سیتی رسیده ولی برای به اصطلاح روز حقیقت این شهر که گویا در مقابله نهایی با نیروهای شر قرار می گیرد ، روی نیمکت ذخیره ها می ماند! پس شاید به این زودی ها شاهد قسمت هفتم بتمن  نباشیم و یا در یک فیلم آخرالزمانی دیگر ، شوالیه تاریکی را نظاره کنیم که از مخفیگاه خویش به درآمده و گاتهام سیتی را در نبرد آخرین با سپاه آنتی کرایست یاری می دهد!!

 

توضیح : این مطلب پیش از این در شماره اول شهریور ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.