مستغاثی دات کام

 
به بهانه سفر خسرو شکیبایی به دیار دیگر
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
 

 

 

به یاد او که همیشه می خواست ، خودش باشد...

 

 

 

یادش بخیر حمید هامون که در اعتراض به مهشید می گفت :"...تو می خوای من اونی باشم که واقعا خودت می خوای من باشم؟ اگه اونی باشم که تو می خوای ، اونوقت دیگه من ، من نیست ، یعنی من خودم نیستم ..."

به نظرم  آنچه در زندگی هنری خسرو شکیبایی بیش از هر خصوصیت دیگری بارز و چشمگیر به نظر می آمد ، این بود که او همیشه خودش بود با تمامی هویت ایرانی اش.

او در گفت و گویی ریشه صفت فوق را در تفکر و اندیشه اش ، این گونه بیان کرد:

"...من به قول سهراب سپهری ، هوای خودم را می نوشم ، هوایی که در آن بتوانم خودم باشم. به طرز غریبی به دنبال گوشه های نامکشوف از خودم هستم و شاید پیدا کردن این "من" خود برایم اصل باشد ، اصل جستجو و کاوش در روحیات انسانی انسان ها..."

از همین روی،اغلب کاراکترهایی که در این جهت بازی می کرد ، عجیب به دل می نشست. از همان کاراکتر جوان انقلابی صاف و ساده در فیلم "خط قرمز" تا نقش مدرس در سریالی تلویزیونی به همین نام تا مبارز فراری فیلم "شکار" تا جوان خطاکار فیلم "دزد و نویسنده" که در برخورد با نویسنده ای یک لا قبا ، سربراه می شود تا معلم فیلم "رابطه" تا نقطه اوجش در نقش حمید هامون تا آن آزاده غریب فیلم "کیمیا" که کمتر دلی را نلرزاند و کمتر اشکی را از دیده مخاطبانش جاری نساخت تا پدر آهنگساز دوقلوهای فیلم "خواهران غریب" که برای جمع کردن دوباره خانواده اش به همه علائق و دلبستگی های شغلی ، پشت پا زد تا اسد و صفای فیلم "پری" که به ماهی های عشق نور تاسی می کردند و ...و تا همین راننده پیر و غرغروی فیلم "اتوبوس شب" که بسیجی 15 ساله را در ماموریت سخت و حیرت انگیزش  تا به آخر همراهی کرد و علیرغم همه ناتوانایی ها با گردن کلفت های بعثی و صدامی درافتاد.

خسرو شکیبایی هیچگاه سعی نکرد در زندگی اش ، کسی باشد که دیگران می پسندند ، چرا که واقعا براین باور بود ، در آن صورت ، دیگر من خودش نیست. از همین رو می توان شاخصه شکیبایی را "بازیگری با هویت" برشمرد که سعی می کرد با حفظ آن هویت ، نقش های خود را ایفا نماید . شاید از همین رو بود که اکثر فیلمسازان نیز وی را در نقش های باهویت و ریشه دار به کار می گرفتند تا آن نقش ها باورپذیرتر و ملموس تر از آب درآیند.

خودش درباره این ویژگی و دلائل حفظ آن در مصاحبه ای گفت :

"آخر ما آدم این خاکیم ، این جایی هستیم. من حس و معنای بازی را از مردم کوچه می گیرم ، از یگانگی مردم بازارچه قنات آباد ، از آن جایی که بودم و شدم ، نشان می گیرم. من از روشنایی فانوس زندگی مادرم ، از غم غریبیش ، از آن چادر به سر معصوم و از صفای مادرانه عاشقانه او ، درس عشق و زندگی آموختم. حس زندگی را او در من ریشه دواند که امیدوارم کارهایم تبلور این صداقت باشد..."

خسرو شکیبایی اغلب نقش هایی که ایفا می کرد را عجیب باور داشت و آنچنان عمیق و موثر تحلیلشان می کرد که بعد از پایان نقش گویی همان کاراکتر است که اینک نقش شکیبایی را بازی می کند. فی المثل آزاده غریب فیلم "کیمیا" که پس از 9 سال اسارت در اردوگاه بعثیان به وطن بازمی گردد تا تنها یادگار همسر و خانواده اش را بازپس گیرد را اینچنین تحلیل می کند :

"...اسیر همیشگی ، معنای اسارت محض در اوست. گاه به خاطر حفظ حریم خانه اش ، گاه به خاطر حراست از عواطف انسانی اش ، در همه حال اسیر است ، اسیر.

اسیری که آزاد است از هرگونه تعلقات من و شما. نه اینکه نمی خواهد ، نه اینکه او مثل من و شما ، طالبش نیست ، بلکه به خاطر اینکه از او گرفته شده است. همیشه آن که ندارد ، می تواند بهتر ایثار کند ، همیشه آن که دلش تنها و غمش دریاست ، بهتر می تواند پیشکش کند. بذر کیمیا ، دانه عشق بود اما رویش و بالیدنش منتهای ایثار و از خود گذشتگی بود.

 کی میاد آن روز که پا بر خاک زمین خود بگذارم.کی میاد آن روزی که هم نفسم دیگر دیوار سرد و سنگی روبرویم نباشد. کی میاد آن روزی که بابایی کیمیا را ببینم و آن روز رسید. "ای کاش نمی دیدمش" رضا آمد. او که به ناحق رفته بود. او که در کنج نا دنج اردوگاه به خود سازی و خود سوزی روح تن زده بود ، او که قاعدتا آمده بود که بگیرد. 9 سال سکوتش را ، 9 سال دیروزش را ... اما او آمد. تنها با یک گل سرخ ره آورد هموطن. او از همان اول پاک باخته بود ، او آمد نه با غیظ و کین که با یک شاخه گل سرخ ، که با مهر و عشق و سلام کیمیا..."

 

بی قراری و ناآرامی یکی از ویژگی های تردید ناپذیر برخی از نقش های مهم و به یادماندنی خسرو شکیبایی است ، او را می بینیم که نا آرام  و همواره در حال رفتن و رفتن است ، به کجا می رفت و در پی چه بود که اینچنین حتی در نقش هایش سرگشتگی و بی قراری خود را می نمایاند. خودش می گفت :

".... من مسافری خسته و رهگذری بی تاب برای رسیدنم ، تشنه سیر دیدنم ، دیدن خانه خانه وجود و این نه دلبستگی که دغدغه همیشگی من است..."

رحمان "دزد و نویسنده" پس از رهایی از زندان ، در جستجوی کار و زندگی به هر دری می زند و آنگاه که مفری برای خلاصی از آوارگی و بی خانمانی نمی یابد ، به کاهدان می زند و کیف نویسنده نگون بختی را به سرقت می برد و تازه از آن پس سرگشته تر و آواره تر می گردد.

رسول فیلم "ترن" نیز در حال رفتن است و در غیاب لکوموتیوران ، قطارش را به نفع انقلابیون حرکت می دهد ، مانند مصطفی فیلم "شکار" که پس از رهایی از سیاهچال رژیم شاه ، همچنان در حال رفتن و مبارزه به تور آدمی بی خبر از همه جا می خورد و معنای تازه ای از زندگانی در ذهن او می نشاند.

خود شکیبایی علت این بی قراری ها و رفتن ها را در اکسیری به نام عشق می داند و می گوید:

"... مثل آب رونده بوده ام که هرجا جلویش را سنگی سد کرده ، از جایی دیگر سربرآورده است. همین قدر راضی ام که انسان ، خود را در حال رفتن و روندگی ببیند. من گیاهی ریشه در خویشم ، صنوبری صبور که خسته از خود رویی خویش نیستم. من در زندگی و بازیگری و حتی در شعر خوانی ام طالب عشق بوده ام. در تمامی شخصیت هایی که بازی کرده ام اعم از بحرانی ، پرجنب و جوش ، درونی ، حسی و ...فقط یک اصل ، اساس است ، یک خمیر مایه ، یک بن مایه اصیل . جان مایه همه حس و حال ها عشق است، عشق است که فرهاد را کوه کن می کند ، مجنون را بیابان گرد و مولوی مراد را چون پروانه به رقص در می آورد ، عشق است که بزدل را جسور می کند و..."

حمید هامون سرگشته ترین و بیقرارترین کاراکتر خسرو شکیبایی است که از یک زندگی ایستا و به قول خودش کپک زده ، به دنبال معجزه  می رود و می رود تا اعماق دریای وجود ...

خود دراین باب می گوید :

"...این درد بشر امروز است که در دایره ای بسته قرار می گیرد که به قولی خلع سلاح می شود ، که به او حمله می شود ، که معیارهای انسانی اش را به هم می ریزند. اما هامون که شتاب رویش گل را می شناسد ، به خدا پناه می برد و تمنای معجزه دارد. این همان عشق است ، به عبارتی نیاز است ، نیاز به خدا در نهایت تنگدستی ، این همان ایمان است ، جهش ایمان است و برای رسیدن به این عشق و برای آموختن و تجربه کردن آن ایمان ، سراغ مرشدش را می گیرد . سراغ علی می رود که با مددی از او عشق زمینی خود را آسمانی کند..."

و همین فیلم "هامون" است که برای نخستین بار سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر را در دستان خسرو شکیبایی قرار می دهد که به قول خودش "وقتی روی صحنه رفت و جایزه را لمس کرد ، ندانست  دستش گرفت یا یخ زد. آن قدر می دانست که انگار جایزه به دستش چسبیده بود. شاید هم به خاطر لرزشی بودکه در دستانش ایجاد شده بود و محکم آن را گرفته بود"

خسرو شکیبایی در سالهای پیش از انقلاب ، بازیگری را از تئاتر و با گروه عباس جوانمرد شروع کرد و سپس با مرحوم هادی اسلامی ، آن را جدی تر دنبال نمود. اگرچه همان حضور تازه ، اندک و کوتاه ، برخی فیلمسازان سینمای آن دوران را به سراغش فرستاد ولی وی ترجیح داد که به آن سینما ورود پیدا نکند ، چراکه بی ریشه بود و سطحی و ...

خودش می گفت :

"...از جانب برخی فیلمسازان پیش از انقلاب دعوت هایی می شد اما من درگیر بودم و ترجیح می دادم اگر بخواهم کارم را در سینما شروع کنم ، از نقطه خوبی باشد..."

 

شکیبایی از طرفی قیام پانزدهم خرداد 1342 را به خوبی به یاد داشت که اثر غریبی بر وی گذارد. او به خاطر می آورد که همراه مادرش به محله قدیمی خودشان بازگشته بودند و درماه محرم و صفر به هیئت نوباوگان قنات آباد کمک می کردند که تمام دسته های عزاداری تهران آن روزگار را می شناختند. روز عاشورای آن سال ، دسته های بزرگی در بازار تهران به عزاداری مشغول بودند ، حاج سید علی اکبر ناظم مداح که از عاشقان امام حسین (ع) بود ، روی چارپایه ای ایستاده بود که به انتهای صف خبر رسید ، علم و کتل برروی زمین افتاده است. حاج علی اکبر ناظم را در بغل گرفته و برده بودند. هرکس به طرفی می دوید . خسرو به محلی که حاج علی اکبر را برده بودند ، رفت و سر از سبزه میدان درآورد. همه جا شلوغ بود و وحشت همه را فرا گرفته بود. مردم عزادار به سر و روی خود گل مالیده بودند. پدری بچه اش را گم کرده بود و بچه ای پدرش را . خسرو به طرف میدان ارک دوید که متوجه یک "ریو"ی ارتشی شد که به سرعت از بالای میدان ، سمت دادگستری با سرعت جلو می آمد. ساعت 2 بعد از ظهر بود و "ریو" درست جایی توقف کرد که خسرو از سیزده تا هجده سالگی ، روزهای بی کاری اش را آن جا می ایستاد و به هنرمندانی که از اداره رادیو بیرون می آمدند ، سلام و اظهار ادب می کرد. اما آن روز نیمه خرداد به کلی با آن روزهای دیگر تفاوت داشت و همین تفاوت بود که به کلی خسرو را به هم ریخت.

شکیبایی حیران و سرگردان ، آن روزها را به یاد می آورد که جمعیتی با فریاد "یا مرگ یا خمینی" از کنارش می گذشتند . او خود را قاطی جمعیت کرد که سربازان هجوم آوردند ، با مادر و دوستان هم محله اش به طرف خانه شتافتند، در راه جواد آقا(دوست دیرین خانوادگیشان)  را دید که  تیر خورده بود و همان روز در بیمارستان سینا از شدت خونریزی فوت کرد. در مسیرش  و در ایستگاه سید نصرالدین ، پیش چشمان او ، به دو نفر شلیک شد و دید که کلانتری را تخلیه کرده و بر در دولته ای آن قفل زده اند. به بازارچه قنات آباد رسید که مردم مشغول شکستن تابلوی نئون بانک کارگشایی بودند. او هم سنگی برداشت و پرت کرد که 5 متر آن طرفتر افتاد. او که پدرش فقیدش ، زمانی سرگرد شهربانی بود ، باور نمی کرد که ارتشی ها ، به طرف مردم شلیک کنند. سربازها روبروی بازارچه رسیدند و اسلحه شان را به طرف مردم گرفتند . جمعیت به داخل بازارچه گریخت و پراکنده شد. خسرو داخل خرت و پرت های یک شعبه یخی پناه گرفت و اصابت چند گلوله را روی چوب های بالای سرش احساس کرد. جوانی از هم محله ای هایش به نام محمد دستش را کشید تا به محل امن تری ببرد که ناگهان احساس کرد ، دستش داغ شده است. بیرون که دویدند ، محمد فریاد کشید :"محمود(اسم غیر شناسنامه ای خسرو شکیبایی)  سیاه تیر خورده"

احساس کرد که آستینش عرق کرده و به دستش چسبیده است. نگاهی به دستش کرد ، اثری از گلوله ندید . فهمید وقتی محمد دستش را کشیده ، دستش به میخی گیر کرده و خراش برداشته است! قدری آن طرف تر ، دو خواهر پرستار را دید که به کمک مردم شتافته بودند و در وسط کوچه شنید که مهدی بادبادکی را کشته اند. مهدی بادبادکی ، مرد لاغر اندامی بود که دکان رفوگری داشت و وقتی راه می رفت ، می گفتند مواظب خودش است که نشکند!! شایع شده بود که او را در میدان اعدام از داخل هلیکوپتر با تیر زده اند. جوانی هم بود که برای اثبات کشته شدن مهدی بادبادکی ، انگشتش را نشان می داد و چیزی را که روی آن بود ، فریاد می زد " این هم مغزش" . زن ها جیغ می زدند و فریادشان به آسمان بود.

در آن ایام خسرو 18 سال داشت و در کلاس یازده شبانه درس می خواند...

همه اینها را خسرو شکیبایی آنچنان با آب و تاب تعریف می کند که انگار خود آدم در آن صحنه ها حضور دارد و همه وقایع را با چشم خودش نظاره می کند. حیفم آمد ماجرای حضور خسرو شکیبایی در حوادث 15 خرداد 1342 را در این نوشتار یادبود وی نیاورم که به قول خودش ، پایه و بنیاد بخشی از شخصیت و منش او را تشکیل می داد  و شاید هم ریشه های همان هویت مندی پایدار و اصیلش را.

شاید از همین رو بود که علنا می گفت :

"...من بازیگر بعد از انقلابم و خودم را مدیون این مردم می دانم. به این مردم بدهکارم. هرجا که میدان برای عرضه کارم باز باشد ، برایم مقدس است..."

 

خسرو شکیبایی هنرمندی به غایت اخلاقی ، سنت گرا و خانواده دوست بود. شاید بتوان روح این خصوصیات اخلاقی را در کاراکتر منصور خسروی فیلم "خواهران غریب" دید که از دیدگاه شبه روشنفکری همکارش در آن فیلم (با بازی لادن طباطبایی)، "خاله زنک" نام می گرفت.

او بازی اش در مجموعه های "همسران" و "خانه سبز" را نتیجه همین تفکر می دانست و می گفت:

"...ما حدود یک ساعت حرف می زنیم تا بگوییم خانواده و جامعه باید مهربانی را تجربه کنند. باید آن طرف زندگانی را هم دید. گذشته ما مملو از سنت های زیبای خانوادگی است ولی داریم فراموششان می کنیم. مادرم همیشه جلو پای من بلند می شد و من از بچگی آموخته بودم که به همه احترام بگذارم. حتی جلو پسرم وقتی وارد خانه می شود ، بلند می شوم. امکان ندارد جلو پای همسرم بلند نشوم. همیشه معتقد به مهربانی توام با احترام بوده ام..."

 

و خسرو شکیبایی یک مرد خانواده به شمار می آمد و سرنوشتی که خداوند اینگونه برایش رقم زده بود را شکرگزاری می کرد . او می گفت :

"...خدا خودش مرا در مسیری قرار دادو این اوضاع را برایم فراهم کرد و من همیشه شکرگزاری  می کنم....مشوق من بعد از مسعود کیمیایی که مرا به عنوان بازیگر نقش جلال در فیلم خط قرمز انتخاب کرد ، همسرم است ، زیرا من از خط قرمز ، زندگی دوباره ام را در ارتباط با خانواده سازی شروع کردم و همسرم سخت مشوق بود و دست بر دعا. ضمن اینکه با گرفتن دستمزد فیلم خط قرمز توانستم خرج جشن عروسی ام را مهیا کنم..."

 

برگزیده شدن خسرو شکیبایی به عنوان یکی از 5 بازیگر برتر سی سال سینمای ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی از سوی منتقدان و نویسندگان سینمایی کشور که حدود 20 روز پیش اتفاق افتاد  ، آخرین و جامع ترین تجلیل و بزرگداشتی بود که از خسرو شکیبایی به عمل آمد و گویی برای او نیز ارزش والایی داشت که در روی سن اگرچه سخنی نگفت ولی با آن حرکت معروف تکان دادن  انگشت نشانه دست راستش (که در برخی از مهمترین فیلم هایش شاهد بودیم) گویی فتح نهایی اش در عرصه هنر سینما را به رخ تشویق گرانش می کشید.

روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.