مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "قلبم را در سرزمین ووندد نی به خاک بسپار "
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
 

 

Bury My Heart at Wounded Knee

 

 

مکان تلاقی رودخانه سرخ و جنگل های شمالی

 

فیلم "قلبم را در سرزمین ووندد نی به خاک بسپار" از جمله آثاری بود که در ایام نوروز بطور بسیار مهجور روی آنتن رفت در حالی که فیلم براساس یکی از مشهورترین رمان های تاریخی درباره فاجعه سرخپوستان آمریکا نوشته"دی الکساندر براون"ساخته شده است. فردی  که از بزرگترین نویسندگان و تاریخ نگاران محبوب معاصر به شمار می آید. رمان وی هنوز از نظر صاحب نظران و کارشناسان ، بهترین تصویر تاریخی را از خشونت سفیدپوستان فاتح قاره نو و نسل کشی سرخپوستان این قاره ارائه می دهد  و در محافل ادبی و  پژوهشی همچنان مطرح است.

"ایو برژه" مترجم فرانسوی کتاب در مقدمه خود بر آن می نویسد که دی براون موفق به خلق اثری شده است که می توان آن را به چهار صفت بدیع ، جدی ، عظیم و شکوهمند متصف نمود. بدیع از این جهت که براون نخستین کسی است که درباره غرب آمریکا با مراجعه به اسناد و مدارک آن دوران و نوشته های روزنامه نگاران و اعترافات روسای قبایل سرخپوست و انبوه گزارشاتی که در بایگانی  سنای آمریکا و اداره امور سرخپوستان وجود داشته ، رمان خود را طراحی کرده است. این کتاب نخستین داستان فتح غرب آمریکا از زاویه نگاه سرخپوستی است.

محمد قاضی که در سال 1352 این کتاب را به فارسی ترجمه کرد ، در مقدمه خود درباره آن نوشت :"...در این کتاب ، تصویر قهرمانی و زیبا و دادگستر نژاد سفید و تصویر شریر و حیله گر و بی رحم سرخپوست ، که چون قلم در کف دشمن بوده ، از کودکی به فکر و ذهن ما چنین تلقین شده است ، درهم می ریزند و تصویرهای واقعی به ما عرضه می شوند. این کتاب از روی اشتباهات غرض آلودی که در جالب ترین و گیراترین افسانه های تاریخ غرب آمریکا وجود دارد ، پرده برمی گیرد . افسانه هایی که در این چند دهه اخیر الهام بخش ادبیات و سینما بوده است. از پس آن همه قصه های سفیدپوستان که در آن به جنایت ها و تبهکاری های خود رنگ " پیروزی صنعت و تمدن" داده اند ، اینک حقیقت ، مکشوف و حق به حقدار رسیده است..."

خوشبختانه فیلمی که در سال 2007 توسط ایو سیمونیو (کارگردان کانادایی) از کتاب دی براون ساخته شد ، تصویر شایسته ای از "قلبم را در سرزمین ووندد نی به خاک بسپار" ارائه کرد به طوری که مورد تحسین و تجلیل های فراوان در محافل گوناگون سینمایی قرار گرفت ، تحسین هایی که طی سالهای اخیر نثار کمتر فیلم تلویزیونی شده است.

این فیلم ، جوایز اتحادیه منتقدان خارجی فیلم آمریکا ، انجمن صدا ، اتحادیه طراحان لباس ، اتحادیه کارگردانان آمریکا ، جوایز امی 2007 برای بهترین فیلمبرداری ، بهترین چهره پردازی ، بهترین تدوین ، بهترین تدوین صدا و بهترین میکس صدا و جایزه اتحادیه جلوه های ویژه آمریکا  را دریافت کرد و همچنین برای دریافت جوایز تدوین گران سینمای آمریکا ، انجمن فیلمبرداران آمریکایی ، جوایز امی 2007 برای بهترین مدیریت هنری ، کارگردانی ، آرایش مو ، ساخت موسیقی ، هنرپیشه نقش مکمل مرد ، هنرپیشه نقش مکمل زن و نویسنده فیلمنامه و همینطور گلدن گلوب بهترین مینی سریال تلویزیونی و بهترین هنرپیشه مرد و زن ، جایزه تدوین گران صدا در آمریکا ، انجمن بازیگران آمریکا و  اتحادیه نویسندگان این کشور کاندیدا بود.

فیلم "قلبم را در سرزمین ووندد نی به خاک بسپار" با تصاویری دلخراش از کشتار سرخ پوستان قبیله "ناواهو" در قلعه وینگیت در سال 1861 آغاز می شود و با کشتار افراد قبیله "سیوکس" در سی سال بعد یعنی سال 1890 در "ووندد نی" پایان می یابد . تعداد سرخ پوستان  در "ووندد نی" بالغ بر 350 تن زن و مرد و بچه بود که پس از تیرباران فقط 50 نفر از ایشان باقی ماندند. لوییس لابلت از بازماندگان آن فاجعه در باره اش چنین می گوید : "...سعی کردیم فرار کنیم ولی آنها (یعنی سربازان) چنان به روی ما تیراندازی می کردند که انگار ما گاوان وحشی هستیم..."

این درحالی است که به قول آمریکاییان همان گاوان وحشی یعنی بوفالوها در زمان کشف آمریکا به وسیله کریستف کلمب شاید 75 میلیون و به طور قطع 50 میلیون راس بودند و حال آنکه در پایان کشتاری که از این حیوانات شد یعنی در سال 1890 چند صد راس بیشتر باقی نمانده بود. در این تشابه ناخودآگاه که "لوییس لابلت" بین گاو وحشی و سرخپوست برقرار می کند،چگونه می توان نفس فاجعه یا تراژدی را نادیده گرفت؟ تواریخ رسمی آمریکا می گوید که از بیش از یک میلیون سرخ پوست آمریکای شمالی که در 1492 در این کشور زندگی می کردند ، در سال 1890 تنها سیصد هزار نفر باقی ماند که آنها  هم مثل آخرین نمونه های نسل بوفالوها و آنچنان که در فیلم ایو سیمونیو نشان داده می شود، در محوطه های محصوری نکهداری می شدند. این درحالی است که دیگر تاریخ نگاری ها به خصوص در اروپا رقم نسل کشی سرخپوستان آمریکا را بالغ بر 15 میلیون نفر ذکر می کند.

فیلم "قلبم را در سرزمین ووندد نی به خاک بسپار" تصویری دردناک از تهاجم به اصطلاح فرهنگ و تمدن سفیدپوستان و غارتگران اروپایی به قاره آمریکا است. تصویری که از قتل عام قوم "ناواهو" در سال 1861 تا کشتار دسته جمعی قبیله "سیوکس" در سی سال بعد ، توحش به اصطلاح تمدن غرب را ترسیم می نماید. در تمام این سالها شعار افسران ارتش آمریکا همواره با کینه ای سبعانه این بوده است که :"هر سرخپوستی را در سرراه خود دیدید ، بکشید!"

فیلم فوق الذکر نشان می دهد که درنده خویی مهاجران حریص و ویرانگر سفیدپوست ، حد و مرز نمی شناخت. ابتدا ، زمین ، بعد طلا و سپس فتح بهشت های جدید زمینی ، روز به روز آنها را بیشتر به سوی آمریکا کشاند. آنان تمامی موجودات زنده را که سد راه خود می دیدند از سرخ پوست گرفته تا گاو وحشی،نابود می کردند.قبایل سرخپوست بایستی سرزمین های آبا و اجدادی خویش را رها ساخته،در صف های طولانی و با رنج و مشقت بسیار می گریختند و صدها کیلومتر راه را پیاده می پیمودند تا مامنی بیابند. اما پشت سرشان ، سفیدپوستان می رسیدند و در یک روز چادرهای آنان را آتش زده و اغنام و احشامشان را نابود می کردند.

سرخ پوستان بی پناه که قربانی سلاح های جدید و کثرت عده و هزار حیله و نیرنگ سفیدپوستان شده بودند ، تسلیم گردیده و قراردادهایی را امضاء می کردند که مالکیتشان را برزمین های خودشان سلب می نمود. سپس سفیدپوستان آنها را همچون گاوها و سایر احشام در قرارگاههای کثیف و ناسالم و بد آب و هوا و محدود نگهداری کرده که حتی فاقد آب آشامیدنی بود و به آنان وعده پول و جیره غذا دادند، پولی که یا نمی رسید و یا اگر می رسید  به آن اندازه وعده داده شده ، نبود. و جیره غذایی که از گوشت فاسد و ذرت پوسیده تشکیل شده بود. بدین گونه آن انسان های نجیب را پس از قتل عام خویشان و بستگان و غارت اموال و زمین هایشان به قحط و خفت و اهانت محکوم کردند.

در فیلم "قلبم را در سرزمین ووندد نی به خاک بسپار" ، چارلز ایستمن یکی از سرخپوستان نوجوانی است که از یکی از قتل عام های سفیدپوستان جان سالم به در می برد و جذب اردوگاههای شمال می شود تا اینکه با فراموش کردن هویت خویش و پذیرفتن اسمی جعلی به نام "چارلز" ، در جامعه سفیدپوستان علیرغم درجه دوم تلقی شدن ، پیشرفت کرده و به درجه دکتری برسد . اما هنگامی که درمی یابد چه اجحاف و جنایاتی در حق هم نژادانش انجام شده ، به یاد همان دوران نوجوانی می افتد که تنهای تنها در قطار عازم شمال بود و لحظاتی تصمیم گرفت خود را از قطار پایین بیندازد اما تامل کرد تا بداینجا رسید.حالا او در گفت و گو با دوست سفید پوستش می گوید:"...باید از قطار پایین می پریدم. تا آنچه را که باید انجام می دادم ،  به انجام می رساندم. آنگاه پیاده می رفتم تا به رودخانه سرخ برسم و آن را تا جنگلهای شمال دنبال کنم. این همان راهی بود که می توانستم بوسیله رودخانه قرمز پیدا کنم..."

صحنه هایی که در فیلم از حبس و حصر سرخپوستان در قرارگاههای تحمیلی نمایش داده می شود ، بسیار تکان دهنده است. آنها رامجبور می کنند تا شکل و شمایل سرخپوستی خود را تغییر داده ، موهایشان را کوتاه کرده و لباس های بومی خود را با البسه کهنه و رنگ و رورفته سفید پوستان یعنی کت و شلوار تعویض کنند تا به قول آن فرمانده سواره نظام آمریکا ، با تمدن آشنا شوند!(صحنه تکان دهنده ای در فیلم نشان می دهد که پسر "نشسته گاو" یکی از روسای قبیله ، پس از اینکه به عنوان مامور قرارگاه انتخاب می شود ، با خوشحالی به پدرش می گوید که اجازه شکار گرفته اند و بعد مشاهده می کنیم ، در زمین محصور کوچکی به دنبال گاو لاغری اسب می تازد تا او را به دام انداخته وشکار کند! شاید دی براون و ایو سیمونیو با این صحنه به نوعی موقعیت خود سرخپوستان در قرارگاه سفیدپوستان را تصویر کرده اند)

بنگریدکه چقدر رفتار نژادپرستانه آمریکاییان در نسل کشی سرخپوستان ، شبیه آنچه که همین امروز درمورد مردم کشورهای جهان سوم اعمال می کنند ، است که به نام آشنایی با دمکراسی و حقوق بشر ، سرزمین های آنان را به خاک و خون کشیده و تحت اشغال قرار می دهند!!

در صحنه ای از فیلم که سرخپوستان علیه شرایط نامناسب خود در قرارگاه اعتراض کرده اند ، هنری داوز (که از طرفداران حقوق سرخپوستان به شمار می رود ولی در اصل کسی است که با پنبه سر آنها را می برد و  سعی می کند پیش از غارت اموالشان ، آنها را متقاعد نماید!) خطاب به چارلز ایستمن می گوید :"...ما نمی توانیم اجازه دهیم که آنها به شرایط غیر متمدن بازگردند..."!!

چارلز ایستمن پاسخ می دهد :"...غیر متمدن؟ تمدن چه چیزی به آنها داده است ؟ ممکن است بپرسم؟ تمرین پرستاری؟ بدون حتی یک بیمارستان؟ می گویید باید سازگار شوند. سازگاری با موقعیتی که به نابودیشان می انجامد؟"

سالهابودکه درزمینه تاریخ آمریکابه جزروایات سفیدپوستان و یاآثارظاهر فریبی که با چهره دفاع ازسرخ پوستان ولی دراصل با همان درونمایه نژادپرستانه ، ساخته می شدند ، فیلمی دیگر ندیده بودیم. فیلم هایی که مثلا از پیروزی قبایل سرخپوست بر واحدهای تحت فرماندهی سرهنگ فترمن ،  تصویر  "قتل عام افراد فترمن" را نشان می دادند ولی در عوض از کشتار سرخ پوستان قبیله شاین در "سند کریک"  به شکل ظاهر فریب "ماجرای سندکریک" سخن می گفتند . همان واقعه ای که بنابراسناد تاریخی ، در آن  یکصد و پنجاه زن و بچه را قتل عام کردند ، کشتند ، سربریدند ، مورد تجاوز قرار دادند ، مثله کردند و پوست سرشان را کندند.(بخشی از این جنایت تاریخی در فیلم "پاییز قبیله شاین" جان فورد جلوی دوربین رفت.) اما در فیلم "قلبم را در سرزمین ووندد نی به خاک بسپار" از قتل عام سندکریک با همان عنوان اصلی اش سخن رفته است.

در این فیلم،تصاویر اغلب چهره های مشهور تاریخ سرخپوستان را شاهد هستیم که در آخرین مقاومت خود برابر تمدن تحمیلی سفیدپوستان و مسخ هویتشان ، ایستادگی می کنند ؛ از "نشسته گاو" و " سیاه دیگ" گرفته تا "خمیده بینی" و "لاغر خرس" از قبیله شاین و "سرخ آستین" از آپاچی ها و "پرنده بالارونده" از کومانچی ها و "سانتانا از قبیله "کیووا" و "گنده مار" از "پونکا" و ...

سرهنگ"اوانس"درباره قبیله شاین می گوید:"من به همه ساکنان کلرادو اجازه می دهم ... همه سرخپوستانی را که باشما سرعناد دارند ، بکشید..."

سرهنگ "چیوینگتن " یعنی همان فرمانده شلوار چرمی معروف صریحا گفت :"...هر سرخپوستی را که در سرراه خود دیدید ، بکشید..."

و سرتیپ "کانر " دستور داد :"...به همه سرخپوستان از جنس نر که بیش از دوازده سال دارند ، حمله کنید و ایشان را بکشید..."

و بالاخره جمله معروف سرلشگر "شریدان" که :"...تنها سرخپوستان خوبی که من دیدم ، همانها بودند که مرده بودند..."

این همان جمله قصاری است که به مثل معروف سفیدپوستان آمریکا بدل گشت که :"تنها سرخپوست خوب ، سرخپوست مرده است."

درباره اینکه چرا دریانوردان ( و اغلب دزدان دریایی ) سفیدپوست اروپا ، با هزینه دربارهای سلطنتی اسپانیا و پرتقال و انگلیس برای کشف قاره نو ، آن همه تلاش و کوشش به خرج دادند و سپس با فتح آن سرزمین دست به کشتارهای وحشیانه زدند ، نظرات و تحلیل های متعددی توسط مورخین و کارشناسان و صاحب نظران انتشار یافته است. گروهی معتقدند که امثال کریستف کلمب و همراهانش برای یافتن سرزمین هند به سوی غرب رفتند و طلاهای دربارهای سلطنتی را خرج کردند. اما روایت دایره المعارف یهود و برخی کتب معتبر تاریخی از جنس دیگر است. بنا براین روایت ، انگیزه اصلی کشف قاره نو ، یافتن سرزمین موعود یهودیان براساس کتاب مقدس و عهد عتیق بوده است ، چنانچه در نوشته های متعددی پس از دستیابی به قاره آمریکا ، آنجا را "سرزمین موعود" نامیدند و حتی شهر نیویورک را "یهودیه" خطاب کردند.

براساس نوشته "اچ اچ بن ساسون" در کتاب "یک تاریخ از مردم یهود " از انتشارات دانشگاه هاروارد در سال 1976 ، کریستف کلمب که مامور سفر به ماوراء بحار و گردآوری پول برای خاندان سلطنتی اسپانیا شد ، از زمره "مارانوها" (یهودیان مخفی) بود که برخی از اسناد تازه بدست آمده در جنوای ایتالیا در تبار یهودی وی ، تردیدی باقی نگذاشته است. گفته می شود که وی از یک خاندان یهودی ایتالیایی به نام کلن بود که در گویش اسپانیولی همان کلمب است. امروزه خاندان یهودی کلمبو (کلن های پیشین) در ایتالیا حضور دارند . کریستف کلمب هماره از پیوند خود با "شاه داوود" سخن می گفت که گویای تبار یهودی اوست و شاهد انتسابش به خاندان "شاهزادگان داوودی" و نیز نزدیکترین پیوندها را با جوامع یهودی و مارانوی ایتالیا و اسپانیا داشت. سفر او به قاره آمریکا به پیشنهاد و با مشارکت مالی و سرمایه گذاری یهودیانی بود که دربار اسپانیا را در قبضه خود داشتند. دایره المعارف یهود از یهودیان ثروتمندی همچون اسحاق آبرابانل و لویی سانتانگل به عنوان سرمایه گذاران اصلی سفر کلمب به آمریکا یاد می نماید. در کتاب فوق آمده است که در واقع سفر کریستف کلمب  به کمک نقشه هایی صوت گرفت که این دو یهودی فراهم آورده بودند و در زمره همراهان او تعدادی از مارانوها حضور داشتند. سفر دوم کلمب نیز با سرمایه یهودیان انجام شد و در آن سفر تعداد زیادی از یهودیان در زمره همراهان کلمب بودند و نخستین اروپایی که به خاک آمریکا گام نهاد ، یک یهودی به نام لویی دو تورس بود.

ویل دورانت (مورخ مشهور) نیز در کتاب تاریخ تمدن خود تامین کننده هزینه های سفر کریستف کلمب را همان ها می داند که یک سال قبل از آن ، هزینه تهاجم به غرناطه را فراهم آوردند یعنی اشراف یهود دربارهای سلطنتی اروپا. ویل دورانت می نویسد که وقتی ایزابل اسپانیایی به علت بار سنگین طرح کلمب حاضر به تامین هزینه های آن نشد ، در آن لحظه مهم و قاطع ، یک یهودی تعمید یافته ، چرخ تاریخ را به گردش افکند. او کسی جز لویی دو سانتانگل وزیر مالیه فردیناند نبود که با کمک انجمن برادری (همان خانقاهی که در کتاب رمز داوینچی به نام خانقاه صهیون نامیده می شود و از پایه های فراماسونری محسوب گردیده است) خزانه داری آن را برای فتح قاره نو اختصاص داد.

برخی مورخان براین باورند که نحوه حضور سفیدپوستان اروپایی در قاره نو و تصاحب سرزمین های بومیان آن و سپس آنچنان که در فیلم "قلبم را در سرزمین ووندد نی به خاک بسپار" نشان داده می شود ، راندن سرخپوستان از زمین های خود و محصورکردنشان در قرارگاههای تحمیلی پس از کشتارهای وحشیانه ، با عملکرد صهیونیست ها در سرزمین های اشغالی فلسطین و نحوه رفتارشان با ساکنان اصلی آن مناطق، بسیار تشابه دارد و روشن است که از یک دیدگاه یکسان نژادپرستانه و از یک مشرب فکری و عقیدتی ناشی می شود.

اما "ووندد نی" مکان آخرین نبرد آمریکاییان شمال با سرخپوستان بود ، واپسین مسلخ و آخرین کشتار . در "وونددنی" بود که "نشسته گاو" به قتل رسید و در "وونددنی" بود که وقتی "دیوانه اسب" به قتل رسید ، قلبش را به خاک سپردند. "ووندد نی" جایی است که رودخانه سرخ و جنگل های شمالی به هم می رسند.

آخرین جملات فیلم چنین می گوید:"...در مکانی مرموز ، جایی که در امتداد این رودخانه یخ زده ، قلب دیوانه اسب آرمیده است ،  رقصندگان رقص ارواح معتقدند که روح سرگردان آن قهرمانان ، بی تابانه منتظر است تا آن سرزمین نو و  شایسته قبیله او به وجود آید ، سرزمینی که بی شک با نخستین برگ های سبز بهار به وجود خواهد آمد..."