مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلمنامه های "شیرها برای بره ها" و "قلمرو "
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
 

"Lions for Lambs" and "The Kingdom" 

قساوت  انباشته شده  در قلب

 

 نمایش فیلمی از رابرت ردفورد پس از 7 سال فترت و فاصله گرفتن فیلم قبلی اش یعنی "افسانه بگرونس" که به قولی چنگی هم به دل های سینما دوستان و علاقمندان ردفورد نزد ، چرا که از او خاطره فیلم هایی مانند "مردم معمولی" و "نمایش تلویزیونی حضور ذهن" را ( در مقام فیلمساز) به خاطر داشتند ، خود به خود می تواند قابل تامل باشد. اگرچه حضور رابرت ردفورد در طول این 7 سال هم به انحاء مختلف چه در قالب بازیگری ( در فیلم هایی مانند "یک زندگی ناتمام" یا "جاسوس بازی" و یا "آخرین قلعه" ) و چه در مقام تهیه کننده (مثل فیلم "خاطرات موتور سیکلت") به شکلی فعال وجود داشته ولی آنچه این بار حضور وی را در فیلم تازه اش "شیرها برای بره ها" جذاب می کند ، کارگردانی و بازیگری توامانش برای فیلمی است که مملو از دیالوگ است. همچنین شرکت بازیگران درجه اولی مانند مریل استریپ و تام کروز در نقش های اصلی فیلم از دیگر نکات قابل توجه فیلم به نظر می رسد. اما آنچه بیشتر به این بحث مربوط می شود ، دیده شدن نام فیلمنامه نویس جوانی به اسم "متیو مایکل کارناهان" بر متن فیلمنوشت "شیرها برای بره ها"است. اسمی که بر فیلمنامه دیگر فیلم مطرح این روزها (که آن هم درباره ادعاهای چند ساله اخیر آمریکا راجع به تقابل با تروریسم است) یعنی "قلمرو  " به کارگردانی پیتر برگ نیز نقش بسته است. ضمن اینکه همین جناب پیتر برگ در فیلم "شیرها برای بره ها" نیز بازی دارد. یعنی در واقع همان ارتباطات زنجیره ای که در فیلمنامه کارناهان وجود دارد ، در ترکیب ارتباطی این فیلم با فیلم "قلمرو" نیز به چشم می خورد.

ارتباط زنجیره ای در فیلمنامه "شیرها برای بره ها" ، به شکلی تاثیرگذار و غیرحلقه ای مطرح می شود که علیرغم اتصال متناوب حلقات آن ، اما در انتها پیوندی گسیخته از همدیگر داشته  و تداوم نمی یابند. فیلم با اخبار کشته شدن سربازان آمریکایی در عراق ، آغاز شده که در حال پخش از تلویزیون است و یکی از کاراکترهای اصلی فیلم به نام "تاد هیز" (دانشجوی دانشگاهی در سواحل غربی آمریکا) آن را تماشا می کند. صحنه بعدی نگاه نزدیک به 3 بیلان مختلف را نشان می دهد که یک بیلان شامل نمودارهای مربوط به عملیات پیشروی ارتش آمریکا در افغانستان است و توسط سناتور جاسپر ایروینگ (سناتور نئو کنسرواتیو آمریکایی) بازبینی می شود ، بیلان بعدی راجع به پایگاههای تروریست ها در افغانستان است که بوسیله گروهبان فالکو (فرمانده نیروهای اجرایی طرح جدید آمریکا برای تسلط بر افغانستان) بررسی می گردد و بالاخره بیلان آخر مربوط به حضور و غیاب دانشجویان در کلاس های دانشکده می شود که با نگاه استادشان ، پروفسور استفن مالی (استاد علوم سیاسی ) ارزیابی می شود. یعنی متیو مایکل کارناهان و رابرت ردفورد ، در همین نخستین سکانس فیلم "شیرها برای بره ها" ، 3 موضوع به ظاهر جدای فیلم را با فصل مشترکی که نگاه همسان به بیلان های ذکر شده به نظر می رسد ، پیوند داده که می تواند تکلیف تماشاگر را با کل فیلم روشن سازد.

اول ؛ ارتباط درونی 3 فصل یادشده که در کارگردانی نیز با میزانسن مشابه و حتی اندازه کادر و حرکات یکسان دوربین برای مخاطب می تواند کلید فصل های بعدی به شمار آید. دوم ؛ زبان و لحن فیلم که با توجه به نمودارهای متعدد یاد شده ، می تواند حکایت از ساختار روایتی فیلم باشد . سوم ؛ شباهت بیلان های مذکور است که می تواند نمادی از واقعیت طول فیلم باشد که فی المثل افزایش نقاط نفوذ ارتش آمریکا در افغانستان با افزایش ساعات غیبت دانشجویان نسبت مستقیم ، نشان می دهد  و بالاخره اینکه در واقع همان 3 نفر مذکور هستند که هدایت 3 ماجرای فیلم را برعهده دارند.3ماجرایی که در فیلم به طور متناوب در برابر چشمان مخاطب قرار می گیرد و در واقع به نوعی علت و معلول یکدیگر به نظر می آیند:

اول ؛ یک خبرنگار کهنه کار شبکه "سی ان ان" به نام جینی راث وارد دفتر سناتور جاسپر ایروینگ می شود و مصاحبه ای را درباره اوضاع ارتش آمریکا در عراق با وی آغاز می نماید. در طی این مصاحبه است که سناتور ایروینگ پرده از نقشه و طرح تازه ای برای تثبیت موقعیت نیروهای آمریکایی در افغانستان برمی دارد ولی جینی راث بر توهمات محافظه کاران حاکم برآمریکا و بیهودگی حضور نظامی آمریکا در عراق و افغانستان تاکید کرده و این حضور را با تجاوز به ویتنام در دهه 70 مقایسه می کند. نکته جالب اینکه نقش جینی راث را مریل استریپ بازی می کند که در یکی از نخستین فیلم های جنگ ویتنام یعنی "شکارچی گوزن" نقش مهمی را برعهده داشت.

دوم ؛ تاد هیز ، دانشجوی دانشگاه توسط استاد علوم سیاسی ، پرفسور استفن مالی احضار می شود تا با نصایح استاد به مسئولیت های زندگی و موقعیت اجتماعی اش ، آشنا شود. او برای الگوی تصمیمات آینده تاد،دو تن ازدانشجویانش به اسامی ارنست و ارین را مثال می زند که به عنوان سرباز ارتش آمریکا به افغانستان رفته اند.

سوم ؛ یکی از پایگاههای ارتش آمریکا در افغانستان را می بینیم که گویا قرار است عامل همان نقشه جدیدمورد نظر سناتور ایروینگ را باشد. در این پایگاه است که با ارنست و ارین یعنی همان دانشجویان پرفسور مالی مواجه می شویم  که برای شرکت در عملیات حساس نفوذ در میان دشمن ، داوطلب شده اند.کارناهان به طرز کنایه آمیزی با پیشرفت مصاحبه جینی راث و توضیح سناتور ایروینگ درباره نقشه ظاهرا هوشمندانه اش برای پیروزی در افغانستان و همچنین نصایح پروفسور مالی که پی در پی تاد هیز را بمباران می کند ، موقعیت خطرناک ارنست و ارین  در نزدیکی نیروهای افغانی را تصویر می کند که در شرایط بسیار دشوار ، گرفتار شده و عنقریب است که مورد گلوله باران قرار بگیرند. سرانجام نیز چنین می شود و در محاصره دشمنان افغانی شان ، به طرز تراژیکی به قتل می رسند. در این نقطه است که سناتور متوجه می شود ،  نقشه به اصطلاح هوشمندانه اش به گل نشسته و با مرگ دو تن دیگر از سربازان آمریکایی در میان کوههای هندوکش افغانستان ، ارتش آمریکا با شکست دیگری مواجه شده است. و در سمت دیگر هم تاد هیز در حالی که تلویزیون از شایعات پیرامون هنرپیشه ها می گوید ، شاهد خبر مرگ دو سرباز دیگر آمریکایی در افغانستان است که نوار در حال حرکت زیر تصاویر نقش می بندد.

 آنچه در فیلم "شیرها برای بره ها" می تواند نگاه گردانندگان جنگ و تجاوز به افغانستان را به خوبی منعکس نماید، همان مونیتور ماهواره ای است که موقعیت آدم ها را به صورت اشباحی ریز و نقطه مانند تصویر کرده که مرگ یا زنده بودنشان را حرکت این نقطه ها تعیین می نماید. به یاد جمله هری لایم در فیلم "مرد سوم"(کارول رید) می افتم که بربالای چرخ و فلک بزرگی به پایین و آدم هایی که از آن بالا همچون نقطه ای به نظر می رسند ، اشاره کرده و خطاب به جوزف کاتن می گوید که کشتن هر آدم فقط از بین بردن یکی از این نقطه هاست. حالا به نظر می رسد که در فیلم "شیرها برای بره ها" نیز همین دیدگاه مورد تاکید قرار می گیرد،چنانچه در آن تصاویر ماهواره ای همه آن جهنمی که در کوههای هندوکش افغانستان برپا شده ، تنها به شکل درگیری میان نقاطی کوچک تصویر می شود که مانند بازی های کامیوتری به طرف یکدیگر خطوطی را ارسال می کنند و وقتی همه چیز نابود می شود ، آن زمان است که آن نقاط از حرکت باز می ایستند. اگرچه گروهبان فالکو و افرادش در همان پایگاه ارتش آمریکا در افغانستان برای کشته شدن دو سرباز آمریکایی غمگین می شوند ولی کسی برای آن افغانی ها که برروی مونیتور ماهواره همچون موجودات عجیب و غریب فیلم "بیگانه ها" (مثل نمایش برروی گیرنده های سرگرد ریپلی و افرادش در آن فیلم) به آمریکایی ها نزدیک می شوند ، دل نمی سوزاند. شاید چینین نگاهی ، سوی دیگر نگرش سازندگان فیلم "شیرها برای بره ها" را روشن سازد. در جایی از فیلم پرفسور مالی از قول یک ژنرال آلمانی به هیز می گوید :"... نبایستی شیرها توسط بره ها هدایت شوند.."(شاید نام فیلم نیز از همین جمله بیرون آمده است) ولی واقعا کدام طرف در فیلم ، شیر است و کدام طرف بره؟ به نظر می ر مقصود پرفسور مالی از شیرها به خود آمریکایی ها باز می گردد که نصایح طولانی اش برای بیدار کردن غیرت تاد هیز نیز معنی صریحی از همین تعبیر به حساب می آید و بره ها هم لابد ملت افغانستان و عراق و مانند آن هستند که استعمار همواره مایل بوده همچون گوسفند در مقابلش تمکین کنند. ویا شیرها امثال همان ارنست و ایرین هستند که ظاهرا در برابر آینده آمریکا احساس مسئولیت می کنند ولی در واقع قربانیانی بیش به شمار نمی آیند که در برابر تروریست ها ، سرنوشت تلخی پیدا می کنند.

فیلم "شیرها برای بره ها" (همانگونه که از سکانس نخستینش مورد پیش بینی قرار گرفت) ، مملو از دیالوگ است و برروی همین دیالوگ ها پیش می رود. برخی از تحلیل گران خارجی عقیده داشته اند که فیلمنامه نویس ، فضای فیلم را با صفحات بحث آزاد نشریه ساندی مورنینگ اشتباه گرفته و گروهی دیگر آن را شبیه میتینگ انتخاباتی دمکرات ها علیه جمهوری خواه ها ارزیابی نموده اند.

 اما فیلمنامه دیگر متیو مایکل کارناهان ، دستمایه فیلم دیگری قرار گرفته که پیش از "شیرها برای بره ها" به نمایش درآمد. فیلمی به نام "قلمرو" که توسط خود پیتر برگ کارگردانی شده بود و به موضوع مقابله با تروریسم در عربستان می پرداخت. انفجارات متعددی در یکی از شهرهای عربستان در مکان اقامت آمریکایی ها ، موجب می شود یک گروه 4 نفره ضد تروریست متشکل از رونالد فلوری (جیمی فاکس) ، گرند سایکس (کریس کوپر) ، جنت میز (جنیفر گارنر) و آدام لیویت (جیسون بیت من) از آمریکا جهت کشف و مقابله با تروریست ها به عربستان بروند. در ابتدا گویا ماموران عرب با حضور آمریکاییان مخالف هستند و امکانات چندانی برای تحقیقات آزادانه برایشان فراهم نمی سازند ولی یکی از فرماندهانشان به نام ژنرال فریس الغازی همه امکانات و نیرویش را در اختیار آنها قرار می دهد.

ساختار فیلمنامه "قلمرو" مانند جریان اصلی و غالب آثار حادثه ای و به اصطلاح اکشن سینمای آمریکا از فراز و نشیب ها و حتی کاراکترهای کلیشه ای خاص این گونه آثار برخوردار است. یک ماجرا ، وضعیت آرام ابتدای داستان را به بحران اولیه می رساند ، سپس وارد شدن قهرمانان (در اینجا گروه آمریکایی) مخاطب را به عمق بحران می برد و کم کم همراه همان قهرمانان بر جوانب بحران مسلطشان می گرداند. کاراکترها غالبا یک سیاهپوست ، یک زن ، یک سفید پوست یهودی یا همجنس گرا و یک سفید پوست از جنس آمریکایی اصیل با گرایشات کابوی هستند. آخر ماجرا هم کاملا روشن است ؛ گروه قهرمانان غالبا بدون تلفات (مثل همین فیلم "قلمرو" ) بر رقبایشان پیروز شده و احیانا در آخر ماجرا ، رمز و رازی را نیز می گشایند. در فیلمنامه "قلمرو" در واقع همه قواعد یاد شده ، رعایت گردیده و یک فیلم کاملا تجاری با درونمایه تبلیغاتی ارائه شده است. درونمایه فیلم براساس پروپاگاندایی است که در بوق رسانه های وابسته به محافل جنگ طلب و تندروی آمریکایی خصوصا در جناح محافظه کاران قرار دارد. همان تبلیغاتی که برخلاف واقعیت ، تروریسم رایج امروز را ناشی از نوعی بنیادگرایی اسلامی می داند که از کشورهای خاورمیانه نشات گرفته است. منتها این بار دوربین خود را به عربستان ، از متحدین استراتزیک آمریکا برده اند که نقشش در بسیاری از عملیات تروریستی عراق ، ثابت شده است. اما فیلم "قلمرو" در عین حالی که مسلمانان را به عاملیت اصلی تروریسم ، متهم می کند و آمریکاییان را قربانیان اصلی این تروریسم نشان می دهد ، شاهزادگان سعودی را از اتهام حمایت از تروریسم مبرا کرده و تمامی سرنخ قضیه را متوجه دین اسلام می گرداند!

این در حالی است که براساس گزارشات خبرگزاری ها و خود مقامات آمریکایی ، اکثریت آن 15 نفری که عاملین عملیات 11 سپتامبر 2001 معرفی شدند ، تبعه عربستان بودند ، شخص اسامه بن لادن (اگر واقعا وجود خارجی داشته باشد و محصول دستگاههای تبلیغاتی غرب نباشد) تابعیت عربستان را دارا بوده و هست و از شاهزادگان سعودی ، حضور بن عبدالعزیز در پشت سازمان تروریستی زرقاوی و عملیاتی که در عراق و یا سایر نقاط دنیا انجام داده و می دهد ، توسط خود سازمان های اطلاعاتی غرب ثابت شده است. این در حالی است که دست سازمان های جاسوسی مثل سیا و موساد در پدید آوردن تروریست هایی همچون طالبان ، امروزه دیگر تردید ناپذیر است ، چنانچه تروریست های خشنی  مانند عبدالملک ریگی که در جلوی دوربین تلویزیون به راحتی عملیات سر بریدن را انجام می دهد ، به عنوان آزادیخواه و مبارز در کادر دوربین تلویزیون صدای آمریکا قرار می دهند . این در حالی است که پس از آن همه رجز خوانی درمورد مبارزه با تروریسم در عراق ، دست سازمان های امنیتی  آمریکایی مثل گلدواتر در قاچاق اسلحه به این کشور و تقویت سازمان های تروریستی رو شد. 

 اما در فیلم "قلمرو" واقعیتی تکان دهنده تر هم به نمایش در می آید ، اینکه نفرت از حضور اشغالگران آمریکایی در عمق وجود مردم عربستان نیز نفوذ دارد. ولی فیلمنامه نویس و کارگردان با صحنه هایی همچون به سخره گرفتن نماز خواندن گروهی از ماموران سعودی یا حساسیت بر روی حجاب جنت میز و یا ممانعت از لمس جسد سرباز عرب توسط جنت میز که به کالبد شکافی وی مشغول است و با کلام "حرام است" آن سربازان مواجه می گردد ، سعی دارند این نفرت را به نوعی عقب ماندگی تاریخی و دینی نسبت دهند. در فیلم "قلمرو" در حالی شاهد آماده سازی عملیات تروریستی با عبارات و کلمات مقدس دینی هستیم که گروه تروریست یاب آمریکایی (که از قضا یک اسراییلی هم در میانشان هست و همین موضوع حساسیت ماموران عرب را برمی انگیزد!) مثل آب خوردن به قتل عام مردم دست می زنند و خانم جنت میز هم (مانند اسلاف خود یعنی وسترنرها و کابوی ها و سواره نظام سابق)در کمال خونسردی در بالای اجساد جوانان و نوجوانان و پیرمردان عرب ، به خوردن آب نبات مشغول است.(همان آب نباتی که در صحنه ای دیگر به یک کودک هراسان عراقی تعارف می کند و تصویری گویا و در عین حال تحقیرآمیز و حتی نژادپرستانه از دیدگاه آمریکاییان نسبت به جهان سوم ایجاد می نماید.)

فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم "قلمرو" مانند بسیاری از آثار مشابه سعی در وارونه جلوه دادن واقعیت داشته و تقریبا هرآنچه در شیوه و منش ارتش آمریکا (به اعتراف خبرنگاران و نویسندگان غربی) وجود دارد  را به جناح مقابل نسبت داده و برعکس! فی المثل در صحنه ای از فیلم ، ضمن حمله به ستون نظامی شامل اتومبیل آمریکایی ها ، فرد اسراییلی ربوده شده و قصد می شود که  در مقابل دوربین سر از تنش جدا سازند. این در حالی است که صهیونیست ها و اسراییلی ها ، چنین اعمال شنیعی را سالهاست در حق ملت فلسطین و مردم لبنان و دیگران انجام داده اند. چه کسی است که از اعمال تروریستی اسراییلی ها نداند و نشنیده باشد. آش آنقدر شور است که حتی اسپیلبرگ یهودی نیز در آخرین فیلمش یعنی "مونیخ" به قضیه تروریسم دولتی اسراییل پرداخت تا آن حد که مورد غضب لابی صهیونیست ها در آمریکا قرار گرفت.

 به هرحال حضور پررنگ تفکر آخرالزمانی صهیونیستی در فیلم "قلمرو" غیرقابل پنهان است . خصوصا که کارگردان فیلم ، پیتر برگ از اعوان و انصارفیلیپ برگ  یا فیووال کروبرگر (سردمدار جریان کابالا یعنی تصوف یهود و محور فکری امروز صهیونیسم و از قدرتمندان پشت پرده هالیوود) محسوب می شود.این نوع تفکر را از همان ضدیت مستقیم با دین اسلام (چه در صحنه های مضحکه شعائر دینی و چه در توهین های بی پرده آن بازمانده قربانیان آمریکایی در بمب گذاری) می توان دریافت. تفکری که در صحنه پایانی فیلم کامل می شود. صحنه ای که پس از کشته شدن برخی مردان جوان عرب و پیرمردی که گویا رهبری آنها را برعهده داشته ، نوه وی در پاسخ زنی که از آخرین وصیت پدربزرگش می پرسد ، پاسخ می دهد : "...گفت از آنها نترس. در آینده همه آنان را خواهیم کشت..."! به این ترتیب پیتر برگ و فیلمنامه نویسش بر جنگ طولانی و آخرالزمانی با مسلمانان به عنوان ضد مسیح و دشمن استراتژیک خود تاکید می کنند.

به نظر می آید که فیلم "قلمرو" ، آن روی سکه فیلم "شیرها برای بره ها" باشد و از همین روست که یک فیلمنامه نویس به نام متیو مایکل کارناهان ، هر دوی آنها را نوشته است. در صحنه ای از فیلم "شیرها برای بره ها "هم  سناتور ایروینگ به جینی راث می گوید ،  تروریست ها می پندارند که دنیا 1300 سال به اشتباه رفته و حالا می خواهند اصلاحش کنند. در اینجا اشاره سناتور جمهوری خواه آمریکایی به ایدئولوژی تروریست هاست که با توجه به تاریخ ذکر شده ، نشانه رفتن دین اسلام به نظر می رسد و در صحنه دیگر سناتور به مسئله هسته ای ایران اشاره می کند که پشتوانه ای برای تروریست ها شده و همچنین در فصل دیگری از فیلم ، گروهبان فالکو در قرارگاه نظامیان آمریکایی در افغانستان ، شیعیان ایران و عراق را در یک محور ، حامی تروریست های افغان معرفی می کند.

به هرحال این بار موج فیلم های جنگی درباره تجاوز آمریکا به سرزمین های دیگر بسیار زودتر از زمان های پیشین ، از راه رسیده است. منظورم فیلم های درباره جنگ ویتنام و یا نبردهای استقلال الجزایر است. نخستین فیلم هایی که درباره جنگ ویتنام برپرده سینماهای آمریکا نقش بست ، حدود 3 سال پس از عقب نشینی و شکست خفت بار ارتش آمریکا در برابر ویت کنگ ها بود که می توان از نخستین این دسته فیلم ها ، به "شکارچی گوزن" (مایکل چیمینو) ، "بازگشت به خانه"(هال اشبی) و  " حالا آخرالزمان"(فرانسیس فورد کاپولا) اشاره کرد که در سالهای  1978 و 1979 به اکران عمومی راه پیدا کردند. نخستین فیلم درمورد انقلاب الجزایر نیز 10 سال پس از پیروزی انقلابشان به روی پرده آمد. اما اینک در میانه حضور اشغالگران آمریکایی در عراق و افغانستان ، سیل فیلم های مثبت و منفی درباره این حضور ، پرده سینماها را به اشغال خود درآورده و به صورت یک موج ، خود را بر سینمای غرب تحمیل نموده است. شاید به قول براین دی پالما (فیلمساز مشهور آمریکایی که خود نیز یک فیلم ضد جنگ ساخته) دلیلش دور نگه داشتن خبرنگاران از میادین جنگ در عراق و افغانستان بوده تا همچون جنگ ویتنام که حضورشان باعث افشای بسیاری از جنایات آمریکایی ها گردید ، به قول بعضی سیاستمداران این بار شکست یانکی ها را باعث نشوند. اما این سیاستمداران نتوانستند جلوی وبلاگ ها و البته سینما را بگیرند و موج یادشده شکل گرفت.این موج پس از گذشت 3 سال ونیم از اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی و متحدانش ، به تدریج شکل گرفت.

کلید اول را  یک خانم روزنامه‌نگار آمریکایی، به نام دوبرا اسکرانتون زد که  مستندی سینمایی به نام The War Tapes ساخت .مستندی که  مورد توجه منتقدان قرار گرفت. دوبرا اسکرانتون ابتدا بنا بود به عنوان خبرنگار به جبهه‌ی عراق اعزام شود. اما او ترجیح داد که توسط سه سرباز اعزامی ، فیلمی مستند تهیه کند و وقایع جنگ را از دریچه‌ی چشم این سه سرباز نشان دهد.سپس در سال 2006 فیلمی داستانی در بیان روحیات و حالات سربازانی که از جنگ عراق برمی گشتند و جامعه چندان توجهی به آنان نشان نمی داد ، توسط "ایروین وینکلر" ساخته شد به نام "خانه شجاعت" که نگاهی خنثی نسبت به حضور ارتش آمریکا در عراق داشت و فقط نسبت به سربازان بازگشته از جنگ و مشکلات روحی – روانی شان دیدگاهی غم خوارانه ارائه می کرد.اما در دوم فوریه امسال فیلمی برپرده چند سینمای محدود آمریکا نقش بست ، که روایتی تکان دهنده از حضور امریکا در عراق را به تصویر می کشید. فیلمی به نام "موقعیت"ساخته "فیلیپ هاس" (که بیشتر کارگردانی تلویزیونی است) و براساس فیلمنامه ای نوشته "ویندل استیونسن" (که نخستین تجربه نویسندگی اش در عالم سینما محسوب می شد)!فیلمی که تصویری خشن از  اشغالگری آمریکاییان در عراق را با برخورد این نیروها با دو نوجوان عراقی و پرتابشان به درون رودخانه ای در سامره ، نمایش می داد و سپس نگاهی حمایت گرایانه نسبت به عکس العمل بومیان در مقابل آن عمل غیرانسانی ارتش آمریکا ارائه می داد. فیلم با تحقیقات یک خبرنگار آمریکایی (بابازی کانی نیلسن) ادامه می یافت که می خواست برداشتی بی طرفانه را از حضور ارتش های اشغالگر در عراق به مخاطبانش نشان دهد و علیرغم دوستی اش با یکی از مسئولان سازمان سیا در عراق ، اما به نتیجه تکان دهنده ای از اشغال عراق توسط هموطنانش رسید.

در اغلب فیلم های از این دست ، به خوبی می توان خشونت میلیتاریستی نظامیان آمریکایی را در رابطه با مردم سرزمین تحت اشغالشان مشاهده نمود. واقعیات انکار ناپذیری که بخشی از آن در مقاله مایکل شوارتز استاد جامعه‌شناسی و مدیر هیأت علمی دانشکده‌ی مطالعات جهانی در دانشگاه استونی بروک در شماره ژوئن 2007 مجله معتبر "آلترنت" تحت عنوان "آمریکا هر ماه ده‌هزار عراقی را می‌کشد؟ یا بیشتر؟" منعکس شده بود. او نوشت :

"...مجله‌ی لنست (معتبرترین نشریه‌ی پزشکی بریتانیا) در شماره‌ی دوازدهم اکتبر ۲۰۰۶ خود تحقیقی سنجیده را منتشر کرد که در خاتمه نتیجه‌گیری کرده بود – از سال گذشتهششصدهزار عراقی به خاطر جنگ در عراق به شیوه‌ای خشونت‌آمیز کشته شده‌اند. یعنی میزان مرگ و میر عراقی‌ها در ۳۹ ماه نخست جنگ حدود پانزده هزار نفر در ماه بوده است... محققان معتبر تقریباً بدون هیچ مخالفتی قبول دارند که نتایج لَنْسِت معتبر هستند. خوان کول،‌ مطرح‌ترین محقق آمریکایی خاورمیانه، این موضوع را در اظهار نظری بسیار روشن خلاصه کرده است: «ماجراجویی‌های مصیبت‌بار آمریکا در عراق [ظرف مدتی بیش از سه سال] باعث کشته شدن آن عده غیرنظامی شده است که صدام در ظرف ۲۵ سال نتوانسته بود مرتکب این همه قتل شود"...این آمار تکان‌دهنده زمانی هول‌آورتر می‌شوند که می‌بینیم در میان ششصدهزار نفر قربانی خشونت‌های جنگ عراق (یا حتی بیش از این تعداد)، بیشتر قربانیان توسط نظامیان آمریکایی به قتل رسیده‌اند و نه توسط بمب‌های جاده‌ای یا جوخه‌های مرگ یا مجرمان خشن – یا حتی مجموع این گروه‌ها... برای تلفاتی که خانواده‌های قربانیان می‌دانستند مقصر چه کسی است ، نیروهای آمریکایی (یا  متحدانشان ) مسئول ۵۶ درصد این تلفات بودند.  یعنی می‌توان با اطمینان گفت که نیروهای ائتلاف تا نیمه‌ی سال ۲۰۰۶ حداقل بیش از سیصدوسی هزار عراقی را کشته‌اند... حتی اگر با رقم پایین‌تر تأیید شده‌ی صدوهشتاد هزار نفر تلفات عراقی کار کنیم که نتیجه‌ی آتشِ نیروهای ائتلافی‌ست، به رقم ماهانه‌ی پنج هزار نفر تلفات عراقی می‌رسیم که توسط نیروهای آمریکایی و متحدانِش از زمان آغاز جنگ کشته شده‌اند. و این را هم باید به یاد داشته باشیم که میزان تلفات دو برابر میزان تلفات میانگین سال ۲۰۰۶ بود؛ به این معنا که میانگین آمار آمریکایی‌ها در سال ۲۰۰۶ خیلی بالاتر از ده هزار نفر در ماه یا چیزی بیش از سیصد عراقی در روز بود ، که شامل روزهای یک‌شنبه هم می‌شد. با افزایش نیروهای آمریکایی که در سال ۲۰۰۷ آغاز شد، رقم فعلی احتمالاً افزایش بیشتری هم خواهد داشت... این ارقام برای خیلی از آمریکایی‌ها محال به نظر می‌رسند. یقیناً کشته شدن سیصد نفر عراقی در روز به دست آمریکایی‌ها ، بارها و بارها خبرسازتر به نظر می رسد. با این‌حال، رسانه‌های الکترونیک و چاپی خیلی راحت به ما نمی‌گویند که آمریکا باعث کشته شدن تمام این افراد می‌شود. ما خبرهای زیادی درباره‌ی خودروهای بمب‌گذاری شده و جوخه‌های مرگ می شنویم،‌ اما اخباری درباره‌ی کشته شدن عراقی‌ها به دست آمریکایی‌ها نمی‌شنویم مگر درباره‌ی اخبار پراکنده‌ی تروریستی یا فجایع پراکنده‌ی دیگر. پس آمریکا چگونه این قتل عام را انجام می‌دهد و چرا این وضعیت ارزش خبری ندارد؟

 پاسخ این سؤال در آمار حیرت‌آور دیگری نهفته است: این آمار را نیروهای نظامی آمریکا منتشر کرده و توسط مؤسسه‌ی فوق‌العاده معتبر بروکینگز گزارش شده است: در چهار سال گذشته، نیروهای نظامی آمریکا روزانه بیش از هزار نیروی گشت‌زنی را به محله‌های دشمن می‌فرستد که به دنبال دستگیری یا کشتن شورشیان و تروریست‌هاست. (اگر سربازان عراقی را نیز که در میان نیروهای آمریکایی حضور دارند به شمار آوریم، از ماه فوریه، این تعداد به حدود پنج هزار نیروی گشت در روز رسیده است)این هزاران نیروی گشت مرتباً باعث مرگ هزاران عراقی می‌شوند؛ چون این‌ها بر خلاف چیزی که اول به ذهن می‌آید، فقط کارشان «راه رفتن زیر آفتاب» نیست. در واقع، همان‌طور که "نیر روزن"، یک روزنامه‌نگار مستقل، در کتاب بسیار خواندنی‌اش، «در درون پرنده‌ی سبز»، به روشنی و به شیوه‌ای دردناک توصیف کرده است، این گشت‌زنی‌ها ، وحشی‌گری‌های پرزوری را در بر می‌گیرد که فقط گهگاهی توسط یک روزنامه‌نگار مستقل از جریان کلی رسانه‌های آمریکا گزارش می‌شود. وقتی که هدف و روند کار این گشت‌ها را درک کنیم، این توحش کاملاً منطقی می‌نماید. سربازان و تفنگداران دریایی آمریکا به میان جامعه‌ فرستاده می‌شوند درحالی که  کل جمعیت ،  پشتیبان نیروهای شورشی‌ست. این‌ها اغلب فهرستی از نشانی مظنونین دارند و کارشان بازجویی، دستگیری یا کشتن افراد مظنون، و جست‌وجوی خانه‌ها به دنبال مدارک مجرمانه، به ویژه اسلحه و مهمات، و همچنین مطالب، تجهیزات ویدیویی و سایر مواردی‌ست که نیروهای شورشی برای فعالیت‌های سیاسی یا نظامی به آن‌ها نیاز دارند. این افراد وقتی فهرستی از مظنونین در دست نداشته باشند، جست‌وجوی «خانه به خانه» را آغاز می‌کنند و به دنبال رفتارهای مشکوک، افراد یا مدارک مشکوک می‌گردند.با این چهارچوب، هر مردی که در سن جنگ باشد، نه تنها مظنون است بلکه بالقوه یک دشمن خطرناک به حساب می‌آید. به سربازان ما می‌گویند که خطر نکنند: مثلاً در بسیاری از موارد ، نفس در زدن ممکن است باعث شلیک گلوله به در شود. در نتیجه به آن‌ها دستور داده شده که هر وقت با وضعیتی ظاهراً خطرناک روبه‌رو هستند، غافلگیرانه عمل کننددرها را بشکنند، به هر چیز مشکوکی شلیک کنند، و درون هر اتاق یا خانه‌ای که احتمال مقاومت در آن‌ها باشد نارنجک بیندازند. اگر با مقاومت محسوسی روبه‌رو شوند، به جای این‌که سعی کنند به ساختمان حمله کنند، می‌توانند از توپخانه یا نیروهای هوایی پشتیبانی بخواهند...قساوت قلب انباشته شده‌ی این هزاران گشتی را می‌توان از تحقیقات اخیر درباره‌ی جنایات جنگی احتمالی مرتکب شده در شهر حدیثه در ۱۹ نوامبر ۲۰۰۵ استنباط کرد. این تحقیق به دنبال این است که ببیند آیا تفنگداران دریایی آمریکا تعمداً ۲۴ غیرنظامی را به قتل رسانده بودند یا نه. در این ماجرا ، آن‌ها ۱۹ زن غیرمسلح را با شلیک گلوله به سرشان و تعدادی کودک و مرد سالخورده را در یک اتاق به قتل رسانده بودند که ظاهراً به تلافی مرگ یکی از هم‌قطاران‌شان ساعاتی قبل‌تر در همان روز بوده است. این تغییرات هولناک باعث جلب توجه به این رخداد و به جریان افتادن تحقیقات شده است..."

اینها تنها بخشی از واقعیات تکان دهنده ای است که این روزها مثل آب خوردن در عراق اتفاق می افتد ، در حالی که بنا به گفته  کسانی  که در یکی دو سال اخیر ، به این کشور سفر کرده اند ، واقعا بدست آوردن یک لیوان آب خوردن بهداشتی بسیار دشوارتر از کشته شدن آدم هاست. اما برای ارائه این تصویر خشن ، فیلم های دیگری نیز به اکران درآمده است که در جشنواره های  ونیز  و تورنتو به نمایش درآمد و مورد استقبال قرار گرفتند. از جمله معروفترین آنها ، می توان به فیلم های "دره الله" ساخته پل هگیس (سازنده فیلم "تصادف" و نویسنده فیلمنامه "محبوب میلیون دلاری") و "Redacted" ساخته براین دی پالما (فیلمساز معروف آمریکایی و کارگردان فیلم هایی مانند "کوکب سیاه" ، "راه کارلیتو" ، "تلفات جنگ " و...) اشاره کرد که انشاالله در شماره های بعد مورد بررسی و تحلیل قرار خواهیم داد.    

توضیح: این مطلب پیش از این در شماره آذرماه ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.