مستغاثی دات کام

 
به بهانه بزرگداشت علی حاتمی در جشنواره فیلم فجر – بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦
 

گل چهره بریز ، تو خون من بلبل نغمه گر را

 علی نصیریان و عزت الله انتظامی در صحنه ای از فیلم ستارخاننخستین فیلم تاریخی علی حاتمی یعنی "ستارخان" به هیچوجه از آن سر و شکل دیالوگ های رایج  آثار تاریخی برخوردار نیست . به این مفهوم که کاملا از کلمه های فاخر و پیچیده فارغ بوده و صحبت ها در تناسب با پس زمینه های اجتماعی اقشار حاضر در فیلم نوشته شده است. به نظر می آید که حاتمی در ستارخان به پختگی ملموسی در نوشتن دیالوگ رسیده باشد ، خصوصا در پرداخت جملات کوتاه و ساده که در خود معانی بسیاری را نهفته دارد . و با همین نوع دیالوگ  نویسی ابعاد مختلف شخصیت ها را ترسیم می نماید. فی المثل در مورد شخصیت حیدرخان عمواغلی که به عنوان مهندس برق از آن سوی مرز آمده و به عنوان یک انقلابی مارکسیست در صدد به راه انداختن آشوب در جریان مشروطه خواهی و ماهی گرفتن از آب گل آلود است. حاتمی به جای شعر و شعار ، با همان گونه دیالوگ های موجز و ساده،  لامذهبی ، آشوب طلبی ، محرک بودن و ناجوانمردی های او را (که در هنگام خطر انقلابیون را تنها گذاشته و می گریزد ) به تماشاگر القاء می نماید. 

علی موسیو: با ما هم غذا نمی شی؟ستارخان: شما بفرمایین ، پام یاری نمی کنه پاشم برادر . جخ حالا باید نمازمو بخونم، قضا شده.حیدرعمواغلی: نمازت که قضا شده ، بپا غذات یخ نکنه ، پاشو بیا جلو.............ستار : شنیدم قتل اتابک و خیلی کارهای دیگه تو تهرون زیر سر تو بوده ؟حیدر: تعارف کردن.ستار: چرا سر و صداشو در نمیاری؟حیدر : من دلم نمی خواد قهرمان باشم ، قهرمان بودن مشکله .........حیدر: انجمن می خواد که تو دست از جنگ ورداری . شهر می خواد که تو تسلیم بشی.ستار : اگه ادامه بدم چی میشه؟حیدر :انجمن می خواد که تو بری به عمارت عثمانی پناهنده بشی. ستار :تو چیکار می کنی؟حیدر : من گاو پیشونی سفید نیستم، من قهرمان نیستم ، هرکاری بکنم به جایی برنمی خوره. من تا اینجا تونستم ادامه بدم و حالا نمیشه، میرم قاطی مردم ، میون اونا گم میشم..........حیدر(خطاب به اسب بی سوار ستارخان) : سوارت کومنشی: کار دیگه تموم شده ، حیدرخان.حیدر : من سوارشو پیدا می کنم. 

اگر سریال "قصه های مثنوی" را در نظر نیاوریم که به هرحال دیالوگ هایش برگرفته یا ملهم و یا با حال و هوای مثنوی مولوی بوده و لحنی  شاعرانه دارد(گرچه حاتمی در بعضی موارد ناچار شد زبان شاعرانه مولوی را به صورت محاوره درآورد مثلا در بخش "صوفی" و یا "قاضی  و زن جوجی") ، به نظر می آید که کلام فاخر به معنای نثری که مثلا  در گلستان سعدی جاری است و در نوشتجات و مکتوبات عصر قاجار  به چشم می آید ، از سریال تلویزیونی "سلطان صاحبقران" در آثار علی حاتمی باب گشت. یعنی آنچه همواره در باره مرحوم حاتمی به غلو گفته می شود که تمامی فیلم هایش مملو از کلمه ها و جملات پرطمطراق است ، در واقع تا ساخت 6 فیلم و یک سریال و نوشتن 4 فیلمنامه ، به واقع ، در آثارش رویت نمی شود.

اما در" سلطان صاحبقران" در واقع حاتمی زبان تازه ای برای دیالوگ نویسی ابداع می کند که نه محاوره ای است و نه کاملا به لحن رایج آثار تاریخی شبیه به نظر می رسد. خودش در گفت و گویی ابراز می دارد که : "من با استفاده از نمایش نامه ها و روزنامه های موجود تلاش کردم که یک زبان بسازم و چون این زبان ساخته شده ، بوی واقعیت می دهد ، بنابراین پذیرفتنی است..."حاتمی درباره طریق رسیدن به این نوع زبان می گوید :" سعی کردم اول نثر دوران قاجار را بشناسم . نامه هایی به دستم رسید که در آن زمان نوشته شده . درست است که آدم چیزی را که در نامه می نویسد ، در زبان محاوره به کار نمی برد ، اما به هر حال می تواند زمینه کار قرار بگیرد. ضمنا بد نیست که زبان دربار کمی رسمی تر و به اصطلاح کتابی باشد. این را هم تا اندازه ای رعایت کردم. به این ترتیب از این نامه ها به عنوان مواد اصلی کار استفاده بردم. یعنی در بعضی جاها که اشخاص باهم صحبت می کردند ، از خود متن نامه ها استفاده کردم ، ولی باز به مشکلی برخورد کردم که عبارت های دستخط ها جنبه دیالوگ نداردو در دهان هنرپیشه نمی گردد و این بود که مجبور شدم در آنها هم دست ببرم و تغییرشان دهم. به این ترتیب نثری پیدا کردم که ممکن است زیاد هم به دوره قاجار ارتباط نداشته باشد ولی نمایش است و همراه با داستان مسائل آدم ها پیش می رود..." او همچنین از برخی متن های نمایشی دوران قاجار مانند بقال بازی های کریم شیره ای و ناصرخان استفاده کرد و برای دادگاه میرزا رضا کرمانی که یکی از دیالوگ نویسی های دشوار محسوب می شد ، از شماره مخصوص روزنامه "صوراسرافیل" که متن استنطاق را چاپ کرده بود ، بهره می گیرد. اما در قالب همین نوع دیالوگ ها ،  حرف ها و کنایه های جسورانه ای را مطرح می سازد که در آن زمان و  در اوج دیکتاتوری شاه ، نشان از هوشمندی و برخلاف جریان شنا کردن حاتمی داشت. وی در یکی از دیالوگ ها ، مستقیما شاه و سلطنت را مخاطب قرار می دهد و از قول امیر کبیر درباره شکاری که سلطان زده ابراز عقیده می کند:

...جثه آن شکار ، شجاعت شکارچی را می رساند ، شجاعتی در خور یک پهلوان نه برازنده یک سلطان. چون این شجاعت می توانست در جهت فتح شهری باشد. شجاعت سلطان مقدس تر از شهامت یک شکارچی است. این شجاعت می بایست در جهت منافع ملتی باشد ...اگر به قیمت از دست دادن اهل این خانه هم باشد ، مردم را از دست ندهید ، این برگردن شماست...

در جای دیگر در مقابل مجیز گویی و چابلوسی شاعری درباری می گوید :" ...چرخاندن زبان که نشد کار ، گرچه بپسندند در این دیار .، اما دولت من اهلش نیست .دولت من شاعر به به گو نمی خواهد. قلمدانشان پر شال است که تا سر کیسه را شل کنی ، سیل به به از قلمدانشان سرازیر می شود...بخشکد قلمی که قدمی را به حرکت نمی آورد...

از قول میرزا آقا خان کرمانی وقتی که امیرکبیر او را از بست نشستن در حرم حضرت عبدالعظیم (ع) باز کرده ،  به تبعید می فرستدش و خطابش قرار می دهد که : "در دولت من جای آدمی مثل شما نیست . صراحتا می گویم ، آقا ! من آدمی مثل شما را نمی پسندم." به طعنه می گوید :...این از کج سلیقگی شما نیست ، از اقبال بد من است که در دوره میرزا آغاسی مردان ریش دار را می پسندیدند ، من جوان بودم و حالا شما مردان بی ریش را می پسندید و من پیر شدم و ریش دار.   

 و در توصیف آدم های مذبذب که دربارها و قدرت ها مملو از آنها هستند ، باز از قول او اینگونه به مهد علیا اعتراف می کند:...از پاکی و مردانگی حرف نمی زنم که این روزها کسبی است بی رونق ، به نام نیک هم دل نمی بندم . در این حال که نامم از دست رفتنی است ، چون بدنامی هرچه باشد ، بهتر از گمنامی است...

در صحنه ای دیگر که امیرکبیر گلایه حمایت سفارت انگلیس را به نزد شاه می برد و می گوید "...دولت ما به یک آدم خودفروش گفته که برود به تبعید و سفارت انگلیس گفته است نه ، اینجا باشد بهتر است..." ، پاسخ سلطان نمایانگر وابستگی آشکار رژیم های شاهنشاهی به قدرت های استعمارگر است: ...خودتان را برای این مقولات خسته نکنید ، بگذارید این خودفروش باشد پیش آن جماعت خودخواه . از جهت اینکه کسب دولت از رونق نیفتد ، جنس باید جور باشد . ریز و درشت لازم است ، در میان زنان حرم هم اگر زن های زشت نباشند ، سوگلی جلوه نمی کند... 

در مذمت و انتقاد نسبت به دستگاه پلیس شاه و فساد جاری در آن ، ماجرای گرو گذاشتن اسلحه نظم الدوله را پیش می کشد و صحنه ای طنز با دیالوگ های کنایه آمیز پرداخت می نماید که دیالوگ ها بسیار بیش از آنچه در صحنه نمایان است را بیان می کنند .

 سلطان : این پیشتاب از کجا به دست آمده ؟ملیجک: یکی از آدم های نظم الدوله گرو گذاشته پیش یک نفر یهودی . پرسیدم چرا این کار خلاف را کردی؟ گفت سه ماه است مواجبم پس افتاده . می گفت بعضی ها مواجب یک ساله طلبکارند.سلطان : با این حساب بقیه آدم ها باید تنبانشان گرو رفته باشد.ملیجک: با این نظم الدوله و نظمیه ، وضع نظم شهر کاملا پیداست . خدا پدر مردم را بیامرزد که حال و حوصله بی نظمی ندارند. 

به جز صحنه هایی که گرامیداشت 50 سال سلطنت ناصرالدین شاه را نشان می داد  (نکته جالب اینکه در آن روزها و سال 1355 که رژیم شاه آن را به سال 2535 شاهنشاهی تغییر داده بود ، جشن های بزرگداشت 50 سالگی سلطنت پهلوی برپا بود!!) و حاتمی در آنها به خوبی فساد درون دربار و وابستگی هریک از وزراء و درباریان به یکی از قدرت های خارجی را به رخ می کشد، سخنان تکان دهنده و غریبی از قول میرزا رضا در دادگاه بازگو می شود از جمله وقتی نظم الدوله از  میرزا رضا می پرسد که :"چه شد که به خیال قتل کامران میرزا نیفتادید و دست به این کار بزرگ زدید و گله ای را بی چوپان کردید؟" او پاسخی می دهد که فاجعه استثمار را در رژیم های دیکتاتوری سلطنتی بازگو می نماید:...آخر این گله های گوسفند شما ، مرتع لازم دارند که چرا کنند تا شیرشان زیاد شود که هم به بچه های خود بدهند و هم شما بدوشید ، نه اینکه متصل تا شیر دارند بدوشید ، شیر که ندارند گوشت تنشان را ببرید.

"سوته دلان" یکی دیگر از اوج های دیالوگ نویسی مرحوم حاتمی است که اساسا با سایر کارهای او متفاوت به نظر می رسد. او در همان نخستین سکانس فیلم با رد و بدل شدن دو سری دیالوگ مابین حبیب ظروفچی و مشتری هایش ، مرگ و زندگی را در کنار هم قرار داده و سپس با قرائت لیست طویلی از وسائل مراسم کرایه ای عزا و عروسی ، به آثار معنوی که از دل ابزار مادی مجالس آغاز و پایان زندگی،   بیرون می آید ، می پردازد. نقطه عطف نوشتاری اش در مونولوگ مفصل مجید ظروفچی نمایان می شود که با زبان و لحن یک عقب افتاده ذهنی ، کلیت زندگی اش را با همان ساختار شاعرانه ویژه سینمای حاتمی بیان می نماید: پنزر خنزره . توپ داغونم نمی کنه ، چش شیطون کر ، توپ توپم ، این مال و منال مفتی ، همچی هلو برو تو گلو گیر نیومده ، حاصل یه عمر جوب گردیه ، آقامون ظروفچی بود ، خودمون شدیم جوبچی ، جوبچی ، آقا مجید ظروفچی جوبچی ، هه هه هه میخ زنگ زده ، زنجیر زنگ زده ، تارزان زنگ زده ، ساعت زنگ زده ، حواستو ضرب کن ، جمع کن ، ساعت زنگ زده ، دیگه زنگ نمی زنه ، چون زنگاشو زده ، داداش حبیب ، ما داداشیم ، از یه خمیریم ، اما تنورمون علیحده است ، تنور شما عقدی بود ، مال ما تیغه ای صیغه ای ، کله شماها شد عینهو نون تافتون گرد و قلمبه ، کله ما شد عینهو نون سنگک . خوب شد که بربری نشدیم...آقا مجید . تافتونیا ، اون طرفیا ، اون وریا ، همونایی که بعد از چله آقات تو رو انداختن تو این اتاق یه دری ، همه این ثروتو ضبط می کنن...

روضه خوانی اهل خانه است، ادامه سرگذشتش را باهمان زبان توضیح می دهد:...التماس دعا ، خوش به سعادتتون که میرین روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما که دنیامون شده آخرت یزید ، کیه مارو ببره روضه ، مجید آقا تو رو چه به روضه ، روضه خودتی ، گریه کن نداری ، والا خودت مصیبتی ...داداش حبیب اهل روضه نیست ، فقط سر خاک آقام دستمال گرفته بود دستش ، میزد تو پیشونیش ...شب چهلم عینک زده بود چشاشو کسی نبینه گریه کرده ، بعد آقام ، نشست پای روضه منو غم منو خورد ، من بدبخت سرسخت ، خب ، چشی تر کردیم ، ثوابش برسه به حساب داداش حبیبم که اهل روضه نیست ...

سینمای علی حاتمی پس از فیلم "سوته دلان" و تحت تاثیر پیروزی انقلاب ، به وادی شفاف تری افتاد و مایه های عرفانی آن آشکارتر شد . دیالوگ های فیلم های این دوره حاتمی تحت تاثیر همین عرفان آشکار ، پیچیدگی بیشتری پیدا کرد و در آثار مختلفش که به زمان های گوناگون تعلق داشت ، معانی عمیق تری را در خود گنجانید. در این دوران ، به دلیل پیوستگی یک سریال طولانی (هزار دستان) که تولیدش حدود 10 سال به طول انجامید و 3 فیلم سینمایی که در زمان های فترت ساخت همین سریال جلوی دوربین رفت ، همسانی ناگزیری بین فضا و دیالوگ های "هزار دستان" و فیلم های "حاجی واشنگتن" ، "کمال الملک" بوجود آمد. فیلم "جعفرخان از فرنگ برگشته" به دلیل قصه و ماجرای جداگانه از لحن متفاوتی برخوردار است و همین نشانه ای دیگر از قدرت دیالوگ نویسی مرحوم حاتمی محسوب می شود  که  سالها با یک فضای زمانی اواخر قاجاریه و اوایل سلطنت رضا خان مواجه بود. فضای نامبرده آنقدر قوی به نظر می رسد  که در دو فیلم بعدی (که آخرین آثار حاتمی به شمار می آیند) هم مرحوم حاتمی همان لحن دیالوگ های پیچیده و پرمعنای "هزار دستان" را حفظ کرد. لحنی که زبانی خاص در دیالوگ نویسی به شمار آمد ، حتی متفاوت با آثار پیشین حاتمی. حاتمی در "حاجی واشنگتن" با همین نوع دیالوگ به افشای صورت ظاهرا زیبای ینگه دنیا در نظر نخستین سفیر ایرانپرداخت که چگونه به شکل خفت باری رنگ می بازد. حاجی در یکی از آخرین مونولوگ هایش پس از پناه آوردن سرخ پوستی به سفارت می گوید:...گریختگان ممالک خارجه در آمریک جمع و طرح این دولت متحده را انداخته اند. یک نفر بومی ینگه دنیایی قدیم ، برای تماشا اینجا پیدا نمی شود ، مثل عقاب که دانه برچیند و لاشه بگیرد ، همه را خورده اند. این قوه آکله و مرض جذام اینها ، در هر جا که برسد ، همین حالت دارد. به دوستی وارد می شوند و مثل خناس در تمام دلها ، وسواس می کنند...

وی همین نگاه را  در "کمال الملک" در قبال هنر استاد نقاش که در محبس ، نقش آزادی خود را بر دیوار زندان کشیده، ارائه می دهد. در آن صحنه شاه چنین می گوید :...مرحبا استاد نقاش ، بارک الله ، مرحبا ، ذیجودی که آزادی را به این خوبی مصور کند ، از بند تن رهاست ، چه رسد به محبس . طوطیک ، پرواز کن ، مرخصی ، برو. تا آن کوه گوشت و دنبه ، اتابک نیامده ، جانت را بردار خلاص کن... 

شاید در سینمای ایران هیچ دیالوگی به این زیبایی و ظرافت از آزادی تعبیری عرفانی و  سالکانه ارائه نکرده باشد، همان تعبیر معروف که هر کس که از قید و بند تن رها شود، آزادی واقعی را بدست آورده است. اما "هزار دستان" مملو از حرف و سخن های  نغز و پرمعناست که بسیاری از آنها در ذهن و خاطره بینندگان آن مانده است. از خاطره گویی رضا خوشنویس تا راز گویی ابولفتح تا لیچارهای شعبون استخوانی و تا لفاظی های خان مظفر و دیگران و دیگران که هرکدام در عین حال تصاویر قوی از سیر داستان به حساب می آیند.چراکه در این سریال روایت های مختلفی از آن به اصطلاح هزار روایت ، از زبان راویان،  با قوت تصویرسازی در ذهن بیان می شوند. شاید بتوان صحنه ای که مفتش پس از گرفتن اقرار از رضا خوشنویس و بیرون آوردن هویت رضا تفنگچی او ، در حالی که قرار است وی را نزد خان مظفر ببرد و  از همکاری و بازگویی خاطراتش تشکر می کند (که در همین حال تصویر ماشین رانی مفتش را درون خاطرات قدیمی رضا شاهدیم ) را تعبیری از قدرت کلامی و دیالوگ های هزار دستان بدانیم. گویی این زبان حال مخاطبان "هزار دستان" است :صدای مفتش : گوش دادن به خاطرات گذشته شما ، برای من که نه مادر بزرگ قصه گویی داشتم و نه پدر بزرگی لاف زن ، برای من که اصولا بچگی نداشتم و زندگیم خالی بود از خیال و خاطره ، شد خاطرات. وقت بیان و شرح و احوال شما ، گوش های مفتش به اون اقاریر صریح توطئه و ترور اعتنا نمی کرد ، بیشتر مجذوب گل های شمعدانی باغچه قهوه خانه بود تا لکه های خون خشک شده به قبای ترمه مقتول. آن بازار معطر از بوی ریحان و دود کباب،  شد مسیر ذهن من...

 فیلم های "مادر" و "دل شدگان" را می توان دوره آخر فیلمسازی حاتمی به حساب آورد که او از قید 10 سال ساخت مجموعه "هزاردستان" و فیلم های پیرامونی اش فارغ شده بود و با نفس تازه کردن ، راند تازه ای از سینمایش را آغاز کرده بود. راندی که با نیمه کار ماندن "جهان پهلوان تختی" به  پایان زودرسی انجامید. او در این دوفیلم با دیالوگ ، بازی غریبی دارد ، گویا که این عنصر سینمایی خود یکی از بازیگران فیلم است و در کنار تصاویر فیلم ، نقش خود را بازی می کند. گویی این بازیگر اصلی است که علیرغم همه تفاوت نقش ها و کاراکترها و شخصیت های داستان ، به جای همه حرف می زند و حرفش ،  مقصد و مقصود فیلم را معین می سازد.مثلا در "مادر" به راستی چه تفاوت لحنی و حتی درونمایه ای می توان مابین دیالوگ های مادر و ماه منیر وجلال الدین و ماه طلعت و حتی غلامرضا (علیرغم عقب ماندگی ذهنی اش) و محمد ابراهیم (با وجود اینکه با لهجه  خاصی صحبت می نماید) قائل شد؟ از همین روست که مادر جوش همه آنها را می زند و شب آخر اینگونه سفارششان را می کند:

...یه بشقاب بکش بذار کنار ، مادر ، غلامرضا نصف شب گشنه اش میشه. تنگم آب کن واسه جلال الدین ، برای محمد ابراهیم ام زیر سیگاری بذار. مراقب باش ماه منیر حکما قرصاشو بخوره ، بیخوابی نزنه به سرش. ببین دادشتون هم چی می خواد مهیا کنین. سر شب بخوابین بچه ها که بتونین صبح زود پاشین ، فردا خیلی کار دارین...

که غایت همه چالش ها و فراز و نشیب های دراماتیک فیلم ، همین وحدت خانواده علیرغم تضاد های خلق و خوی و شکل و شمایل است و در وسعت بازتری ، اتحاد و وحدت در یک جامعه مسلمان که در کنار مام وطن (همان مادر) مثل برادر و خواهر تنی زندگی کنند. این ویژگی میهن پرستانه و تمایل به  ریشه و آب و خاک در "دل شدگان" و آن قضیه ضبط صدا و آواهای ایرانی که مقوله فرهنگ و ارزش های ایرانی را در کادر دوربین قرار می دهد ، بارزتر و تاثیر گذارتر است.مرحوم حاتمی در این فیلم دیالوگ نویسی اش را به غنای معنایی دیگری رساند ، چنانکه برخی اشعار آوازهای استاد شجریان را به همراه زنده یاد فریدون مشیری، سرود. "دل شدگان" در واقع یک موزیکال مدرن و تراژیک در سینمای ایران بود که به جرات می توان گفت که نظیرش در تاریخ این سینما وجود ندارد. غزلیات  حافظ و اشعار مشیری و حاتمی و همچنین دیالوگ های او در کمال شیوایی در کنار هم نشستند و تقریبا نمی توان تفاوت قائل شد بین زمانی که طاهر خان بحر نور می خواند :

گر زحال دل خبر داری بگو                                     

ور نشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم گلی همتای دوست       

ولی تا کوی دوست راه اگر نزدیکتر داری بگو

و هنگامی که مکالمه آخر خسرو خان رهامی را با همسرش می شنویم: 

همسر خسرو خان :این جامه دان فقط رخت ها رو از این خونه می بره یا همه خاطرات رو؟خسرو خان: دلم گرو، برای بردن این چند جامه.همسر خسروخان:دل باخته رو کی برمی داره؟خسرو خان: صاحب دل ، جان اینجاست ، من فقط تنم رو می برم... 

دل شدگان را در واقع می توان وصیت نامه هنری مرحوم علی حاتمی هم به حساب آورد . طاهر خان که به نوعی تداعی  خود حاتمی است ، در بلاد غربت در حالیکه آوای عشق می خواند ،  آن را نیمه تمام می گذارد و یارانش در فقدانش می گریند. آخرین دیالوگ های این فیلم در حالی که پیکر طاهر خان تشییع می شود ، بسیار شگفت و حیرت انگیز به نظر  می آیند. گویی حاتمی مرگ خود ر از پیش چاووشی کرده که ساخت فیلم دیگری به او وصال نمی دهد: 

ناصرخان :مرگشم مثل زندگیش عاشقانه بود.استاد دلنواز : جوهر ادب ما خون سهراب است و طاهر .

 و در آخر آواز حزن انگیزی بر روی تصاویر غرق شدن کشتی حامل استاد دلنواز و یارانشان با شعری از علی حاتمی و با صدای استاد شجریان می خواند:

گل چهره بریز ، تو خون من بلبل نغمه گر را ، بریز ...