مستغاثی دات کام

 
به بهانه بزرگداشت علی حاتمی در جشنواره فیلم فجر – بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
 

 

دیالوگ به سبک ایرانی

"...نور به قبرش بباره ، رفت و بیادمون نموند. خاک سردی میاره ، نه شب جمعه حلوایی ، نه ورد و قل هواللهی ، پاک دیگه لاکتاب شدیم ، با همه بی حساب شدیم..."

از فیلم حسن کچل(1349)

اما مرحوم علی حاتمی هیچگاه از خاطر سینما و علاقمندانش نرفت و نخواهد رفت ، خاکش سردی نیاورد و حلوا و قل هوالله های بسیاری برای شادی و آمرزش روحش فرستاده شد. همچنانکه ملاحظه می شود در یازدهمین سالگرد درگذشتش ، گویی به تازگی به جهان باقی شتافته ، هرآنکه سینما و ایران را دوست دارد ، یادش را گرامی می دارد و همچنان مراسم بزرگداشت و یادبود برای زنده نگه داشتن خاطره اش برگزار می شود. کدام فیلمساز را سراغ دارید که پس از وداع گفتن دارفانی، همچنان در قلب سینما دوستان حضور داشته باشد و همه ساله در سطح عموم به یادش نکوداشت بگیرند و آثارش را مرور نمایند. (همین دو سال گذشته بود که علاوه بر مراسم بزرگداشت در خانه سینما ، بخشی از نخستین جشنواره فیلم شهر به آثار مرحوم علی حاتمی اختصاص یافت) .

اما به راستی چه رازی در سینمای علی حاتمی نهفته که اینچنین مانع از خاموش شدن یاد و خاطره اش می شود. برخی معتقدند قصه هایی که از عمق حکایات کهن و عام این سرزمین سرچشمه گرفته بود، همچون قصه چل گیس و "حسن کچل" ، داستان عشق های سوخته" بابا شمل"و "قلندر" و آسید مرتضای فیلم "طوقی" ، روایت های تاریخی از فداکاری های مشروطه طلبان در" ستارخان" و عزم و رزم شخصیتی ملی همچون امیر کبیر برای ساختن ایرانی آباد و آزاد در" سلطان صاحبقران"  و ماجراهای تهران در روزگارهای کهنه و نو در "هزار دستان" و سفر اولین سفیر این مملکت به ینگه دنیا در "حاجی واشنگتن" و قصه دلنشین مادری که در واپسین ساعات عمرش همه فرزندانش را گرد خود آورد در" مادر" و حکایت جمعی دلشده که برای ضبط آواهای ایرانی عازم دیار غربت گشتند در "دل شدگان" و حدیث ناتمام پهلوان سر به زیر خانی آباد که افتخار ایران را در میادین جهانی بر فراز سکوهای قهرمانی ثبت نمود در "جهان پهلوان تختی" . 

برخی دیگر هم شخصیت هایی را که حاتمی در کادر دوربینش قرار داده بود ، علت اصلی ماندگاری سینمای حاتمی می دانند ، شخصیت هایی که از عمق فرهنگ و ارزش های ایرانی برآمده بودند و عده ای دیگر ...

اما به نظر آنچه بیش از هرچیز سینمای علی حاتمی را محبوب عام و خاص گردانید ، توجه او به روایات و حکایات مردمی بود که سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شده است . در واقع این تاکید و تکیه حاتمی بر باورهای مردمی بود که راز جاودانگی اش در تاریخ سینما را رقم زد . خودش در خصوص این ویژگی آثارش( با اشاره به شخصیت جهان پهلوان تختی در فیلمی که می خواست درباره زندگی او بسازد ولی تقدیر نبود که به پایانش برساند) در آخرین مصاحبه اش با نگارنده  گفت :"... جهان پهلوان تختی در ذهن و باور توده ها نشانه قهرمانی ها و پهلوانی ها بوده. نشانی تختی در قلب مردم در همسایگی پوریای ولی بود و این باور ، اعتراضی بود در مقابل ضد قهرمانی ها ، فسادها و نامردمی ها . مردم اعم از تحصیل کرده و عامی ، سخت او را دوست می دارند و این دوست داشتن نزد مردم با هاله هایی از افسانه های زیبا پوشیده شده . شاید خود جهان پهلوان در آرزوی رسیدن به "تختی مردم" سوخت. این بچه خجالتی خانی آباد به وسیله مردم آرام آرام جهت سکوی پهلوانی هل داده شد . تختی ، بیشتر از "مردم" آموخت که متواضع باشد ، مردمی باشد ، پهلوان باشد و در مقابل قهرمانان ساختگی ، نمایندگی مردم را در میادین کشوری و جهانی بردوش کشد. مرگ تختی نیز داستان شگفتی است . اما آیا چیزی جز باور همگان مردم می تواند صحت داشته باشد؟"

و شاید همین ویژگی بود که مقوله "دیالوگ" را در فیلم های حاتمی برجسته ساخت.(چراکه گفته می شود مردم ایران از دیرباز مردمی روایت گر و شنونده بوده اند تا تصویرگر و تصویر شناس. اما به نظر من آنها بیشتر مردمی تصویر ساز بوده اند ، چون از همان شنیده ها ، در ذهن و با خلاقیت های خود تصاویر متعدد می ساختند).  چنانچه در سینمای ایران کمترین سینماگری را می توان سراغ گرفت که همچون مرحوم حاتمی "دیالوگ" را همچون تصویر در ساختار فیلمش قرار دهد. نه اینکه دیالوگ را بسان حرف و سخنی که در سایر آثار رایج سینمایی مشاهده می نماییم ، برای تکمیل تصاویر الکن به کار برد ، بلکه "دیالوگ" در سینمای حاتمی خود نوعی تصویر به شمار می رود که نیاز به دیالوگ های معمولی به عنوان تکمله پیدا می کند . اما اینچنین  دیالوگی به مفهوم اخیر در سینمای حاتمی وجود ندارد. از همین رو خود حاتمی ساخت فیلم هایش را به "قالی بافتن" تشبیه می کند ، هنری ظریف و عمیق و برخاسته از عمق فرهنگ و ارزش های اعتقادی ایرانی و بی نیاز از شرح و تفصیل و تعبیر.

اما اینکه چگونه و چرا مرحوم حاتمی به این برداشت از مفهوم "دیالوگ" رسید و آن را در ساختار آثارش قرار داد ، به مطالعات پی گیر و فراوانش در کتب و فرهنگ عامه ایران زمین برمی گردد. او در این فرهنگ و نحوه روایت قصه ها و داستان هایش به این مهم دست یافت که این دسته حکایات بیش از آنکه شنیداری باشند ، دیداری و بصری هستند . روایاتی که در اذهان به صورت تصویر شکل می گیرند. خودش در مصاحبه ای گفت :"...قصه های ایرانی به گونه ای هستند که وقتی تعریف می شوند ، هرکس آن را به شکلی مخصوص در ذهنش بازسازی میکند و به آن صورت واقعی می دهد ، مثلا وقتی می گویند شاهزاده ، اژدها را کشت ، بدیهی است که این را دیگر نشان نمی دهند که چطور شاهزاده اژدها را می کشد ، هرکس یک جور برای خودش آن را مجسم می کند ...بیش تر همان حالت تصویر سازی درونی یا خیالی از قصه ها بود که مرا مجذوب می کرد..."

حاتمی از فیلم هایی که بر پرده می دید و از سینمایی که در دانشکده آموخت ، هیچگاه به زبان بیانی مورد نظرش نرسید. او در حکایات و روایات ایرانی ، عرفانی را مشاهده کرده بود که همواره در زندگی ما جاری است. او می گفت :"...من معتقدم فرهنگ ما نمی تواند از عرفان جدا باشد ، شاید سینما ظرف مناسبی برای بیان مضامین عرفانی نباشد ، لیکن چون عرفان همواره در زندگی ما جاری بوده است ، می تواند زمینه الهام بخشی برای فیلمسازان باشد...اما با زبانی که ره آورد غرب است مشکل بتوان به عرفان پرداخت . ما باید راههای مختلفی را تجربه کنیم تا به زبانی اصیل و مطابق با رسوم و فرهنگ سرزمین خودمان دست پیدا کنیم ؛ چراکه به عقیده من شیوه حاکم بر صنعت سینمای ما (تکنیک و الفبای سینمایی که از غرب گرفته ایم) قادر به بازگوکردن مسائل اصیل و بومی ما نیست ، چه رسد به عرفان که دقائق روحانی و نفسانی اقوام ایرانی را بازگو می کند.."

حاتمی این عرفان را از لابلای کلام و زبان فارسی دریافت .در واقع وی این ویژگی را از جستجویی که سالها برای یافتن بیان خاص سینمایی در میان زبان و ادبیات فارسی انجام داد، گرفت. حاتمی درباره نتایج جستجوی فوق می گفت: "...در این جستجو پی بردم که برای بیان مقاصدمان در بیشتر اوقات صریح حرف نمی زنیم و در حرف هایمان کنایه وجود دارد یا از امثال و حکم استفاده می کنیم یا حدیثی از کتاب مقدس می آوریم ..."

شاید در نگاه اول ، این سخن حاتمی را غلوآمیز و دیالوگ هایش را پرطمطراق و دور از کلام رایج و عامیانه فرض نماییم . اما کافیست کمی در گویش و زبان روزمره مان و در برخورد با افراد مختلف دقیق شویم و کاوش کنیم. متوجه می شویم که در زمان های مختلف،هنگام صحبت های روزانه از کنایه ها و مثل ها و ظرایف و دقائق بیانی متعددی بهره می گیریم . فی المثل وقتی به طور اتفاقی کسی را پس از مدتها ملاقات می کنیم ، به او می گوییم :"ستاره سهیل شدی!" یا "آفتاب از کدام طرف درآمده !" و یا زمانی که می خواهیم کسی را راجع به  قضاوت زودهنگام درباره واقعه ای ملامت کنیم ، به او فقط می گوییم:"جوجه ها را آخر پاییز می شمارن.." یا اگر با وی به اصطلاح کرکری خواندن داریم ، اظهار می داریم که :"شاهنامه ، آخرش خوش است" . هنگامی که در مجلس و یا مراسمی ، شخصیت عزیزی از راه می رسد ، به صدای بلند می گوییم که :"باد آمد و بوی عنبر آمد " و زمانی که دو نفر را هم سنخ یکدیگر نمی یابیم ، بدون توضیح اضافه ای ابراز می کنیم که :"کبوتر با کبوتر ، باز با باز ..."

آنانی که روزهای پرشور انقلاب و تظاهرات و شعارهای آن را به خاطر دارند ، حتما یادشان هست که اغلب شعارها تا چه اندازه آهنگین و شاعرانه و خوش آوا بودند و مردم چقدر سریع و هوشمندانه از هر واقعه ای شعارهای ریتمیک می ساختند و آن را در ذهن انقلاب ماندگار می ساختند. شعارهایی که بعضا مشحون از طنز و کنایه و ضرب المثل های اصیل ایرانی بودند. شاید در هیچ نهضت و انقلاب و جنبشی در این حد شعارهای آهنگین و برگرفته از مثل ها و متل ها و حکایات در تظاهرات و اعتصابات مطرح نشده باشد. مثلا وقتی در اثر اوج گیری مبارزات ملت ، نخست وزیران رژیم شاه ، پی در پی تغییرمی کردند و تعویض می شدند ، مردم شعار می دادند :" ما می گیم خر نمی خوایم ، پالون خر عوض میشه ، ما می گیم شاه نمی خوایم ، نخست وزیر عوض می شه !" یا روزی که شاه فرار کرد ، این شعر بر زبان ها جاری شد :"شاه فراری شده ، سوار گاری شده ."

شاید در کمتر زبان و فرهنگی به اندازه فارسی تا به این اندازه از کنایه ها و مثل ها و تمثیل ها و جملات قصار بهره گرفته شود. از همین رو مرحوم حاتمی به این نتیجه رسید که کاربرد صحیح ومطلوب زبان فارسی با  گویش و لحن های مناسب ، در کنار تصاویری که در واقع ترجمان بصری این بیان گفتاری هستند ، می تواند فضای اریژینال مورد نظر را برای یک سینمای کاملا بومی و غیر تقلیدی خلق نماید.

به این ترتیب بهره گیری حاتمی از دیالوگ مبتنی بر ویژگی های کنایه آمیز و تمثیلی زبان فارسی ، نه به دلیل فاخر نمودن اثر ، بلکه به خاطر  تفکیک ناپذیری آن از ساختار سینمایی فیلم هایش به شمار می آید. و البته کاربرد این نوع زبان نه باری به هرجهت و به طور یکسان ، بلکه با توجه به زمینه های اجتماعی و تاریخی قصه ها و ماجراها بنا به درونمایه و فضای هر فیلم ، متفاوت بود.

فی المثل در "حسن کچل" که براساس قصه های کهن  و حکایات فولکوریک نوشته شدند ، به خوبی دیالوگ ها برگرفته از همین قصه ها و حکایات هستند ؛ از افتتاحیه شهر فرنگی گرفته تا آوازهای سر بازارچه ای و بازی های کودکانه و  تا قصه های قدیمی دیو و شیشه عمرش و جن هایی که در حمام هایقدیمی به سراغ آدم ها می روند.

و در بین همین حکایات و مثل ها و قصه هاست که حاتمی به مسائل روز هم می پردازد و در قالب کنایه مطرحشان می سازد. مثلا در آواز مفصل شهر فرنگی ابتدای فیلم ، ضمن شرح نوستالژیکی  از حال و هوای قدیم ، از عدم وجود خصوصیات آن روزها می گوید:

"...آسمون آبیه همه جا ، اما آسمون انوقتها آبی تر بود ، رو بوما همیشه کفتر بود ، حیاطها باغ بودن ، آدمها سر دماغ بودن ، بچه ها چاق بودن ، جوونا قلچماق بودن ، دخترا با حیا بودن ، مردما با صفا بودن ، حوض پر آبی بود ، مرد میرابی بود ، شبا مهتابی بود ، روزا آفتابی بود ، حالی بود ، حالی بود ، نونی بود ، آبی بود . چی بگم ، نون گندم مال مردم اگه بود ، نمی رفت از گلو پایین به خدا ، اگرم مشکلی بود ، آجیل مشکل گشا حلش می کرد، بچه ها بازی می کردن تو کوچه ، جمجمک برگ خزون ، حمومک مورچه داره ، بازی مرد خدا ، کو ، کجاست مرد خدا ؟ سلامی بود ، علیکی بود ، حال جواب سلامی بود ...خروسا خروس بودن ، حال آواز داشتن ، روغنا روغن بود ،...برکت داشت پولا ، پول به جون بسته نبود ، آدم از دست خودش خسته نبود..."

یا در صحنه دیدار حسن با شاعر ، هنر کاسبکارانه روز را به انتقاد می کشد وقتی که در همه شعر های شاعر ، نشانی از مارک های تجارتی نقش می بندد . گویی در همان زمان هم اسپانسرهای تبلیغاتی ، هنر را ملوث کرده بودند:

حسن کچل : ...تو شاعری یا تاجر ؟

شاعر: شاعر و تاجر که با هم فرق نداره ، تاجر ورشکسته شاعر میشه ، شاعر پولدار میره تاجر میشه .

در صحنه دوستی  با حسین کچل ، به سرانجام رفاقت های طمع ورزانه اشاره می نماید و در فصل دیدار با پهلوان ، به تفاوت پهلوان های دیروز و امروز می پردازد که آن پهلوانی های اصیل دیگر رخت بربسته و نهایتا جای خود را به قهرمانی های کوچک ورزشی داده است:

همزاد: میخوای کدوم پهلوون بشی؟

حسن کچل: یه پهلوون که بوی پهلوونای قدیم رو بده ، از اون پهلوونا که می رفتند به جنگ دیو و اژدها ، نعل اسباشون می رفت ، خورجیناشونو دزد می برد ، اسباشون از تشنگی می مردن ، اما برنمی گشتن ، یه پهلوون ، پهلوون پهلوونا.

پهلوان: تو از پهلوونهای قصه حرف می زنی ، من پهلوون قصه نیستم.

اما همین لحن قصه گونه فولکلور ، ضمن اینکه آن وجه آهنگین و شاعرانه اش را حفظ می کند ، در فیلم های "طوقی" و "قلندر" و "خواستگاری" متناسب با فضای آثار یاد شده ، ادامه می یابد . مثلا در فیلم "طوقی" دیگر کسی به شکل ریتمیک سخن نمی گوید ولی همچنان بار تصویری کلام ، خود را نشان می دهد. لحن بیانی به شیوه جاهل ها و لوطی های قدیم و به قولی با مایه های بچه های جنوب شهر است ولی ساختار شاعرانه خود را همچنان حفظ کرده است :

مرتضی : چی شده دایی

مصطفی :خیره ، می خوام زن بسونم.

مرتضی: زن بسونی؟ زن بسونی ؟ ای والله دایی، ای والله تو که منکرش بودی . آنوقت که دخترای دم بخت محله واست دستمال ابریشمی می فرستادن و رو شله زرد با دارچین اسمتو می نوشتن ، زیر بار نمی رفتی . ده دفعه واست بی بی سر خود شیرینی خورد ، پس خوندی ، حالا اون کیه که دایی رو انداخته تو تله ، حیرونم .

مصطفی :یه پری مثل پنجه آفتاب ، موهاشو آفتاب ندیده ، تو بازار شیراز دیدمش ، دم یک دکون بزازی ، چشاش پشتمو لرزوند ، عرق سرد نشست به پیشونیم ، یه دختر خونواده داره ، پدرش تو سفر حج ، عمرش به خونه خدا نمی رسه . خودشه و مادرش ، یه مادر دختر ، دو تا زنن قوقو ، صبح تا غروب اسیر خونه .

مرتضی: خوب چرا معطلی ؟ بی بی رو بفرست بله برون.

آشکارا در همین چند خط دیالوگ کلیت نگاه حاتمی به فرهنگ مردمی و اعتقادی اصیل ایرانی جاری است ، از امتناع لوطی های محل از ازدواج (چراکه به نوعی دختر های محل را خواهر خود فرض می کردند) تا باورهایی که برای یک دختر نجیب و اصیل در فرهنگ ارزشی عامه وجود دارد و...و تعبیری که راجع به عشق اثیری از  دل همین آدمهای پاک و ساده دل بیرون می کشد را  با شاعرانه ترین کلام از زبان سید مرتضی گویا تصویر می کند:

مرتضی(خطاب به عکس مصطفی): سلام دایی . ای والله ، ای والله این لقمه ای که تو ، تو سفره ما گذاشتی وگرنه من کجا و شیراز کجا ، سرتو دردنیارم دایی ، این دل لانتوری خودشو باخته ، دایی با توام ، پاک آق مرتضی افتاده تو هچل ، نه راه پس داره ، نه راه پیش ، دایی مصطفی ، هرچی خودمو زدم به اون راه ، دله دس وردار نشد ، صد رحمت به صدتا نیش چاقو ، همچی زق زق می کنه که چار ستون بدنم می لرزه . سرتو درد نیارم ، تو مایه های نامردیه ، نالوطی هیچی سرش نمی شه ، یک بی آبروییه که ، دو یومیش خودشه ، بدجوری خودشو باخته ، رسوا الی الله ، فهمیدی ، راحتت کنم ، کار آقا مرتضی افتاده دست یه الف دل ، چی بگم ، حکم ، حکم اونه ، نالوطی ...اینارو نخونده بودم ، این دیگه چه رنگشه ، حیرونم ، یه آدم گنده باهاس بشه نوچه یه وجب دل ، آخه چرا باهاس همچی باشه ، کی گفته ، مگه من کیم ؟ اه ، کی گفته که یه جوجه دل بشه اختیار دار آدمیزاد . دایی اینو بهت بگم ، آدم ، آدم ول معطله ...من اینو می خوام ، اونو می خوام نداره . باهاس دید که ، باهاس دید که اون صاحب مرده چی می خواد . این ، درست نیست دایی ، درست نیست ، کار از یه جا خرابه ، حالا از کجا خرابه ، باهاس ، باهاس وقت گرفت از اوستا کریم پرسید...

و وقتی به آن نمایش آسید مرتضی و طوبی در داخل پشه بند می رسد ، گویی تمامی جر و بحث های قدیمی  زن و شوهرها را در یک پرده روی صحنه می برد:

طوبی : با این صنار سه شی که نمیشه هرشب پلوی هفت رنگ پخت ، مگه مهمونی هفت دولته ، مگه کنیز آوردی ، همون عصمت به درد تو می خوره ، اونم یه زنه و منم یه زن ، دو سال آزگاره که خونه شوهر رفته ، دست به سیاه و سفید نزده ، متصل الزمان نشسته زیر ابرو  ور می داره ، یا چادرشو میکشه رو سرشو میره سرگذر با عطاره و بزازه و بقاله و رزازه کره میره و هره میاد ، اونوقت من باید صبح تا غروب کنج خونه بشینم و جارو پارو کنم ، این مال روزم ، شبم که تا صبح باید ستاره ها رو بشمرم . تا کی این آقا از در بیاد خونه خدا میدونه ، با کدوم از ما بهترون بوده ، خدا عالمه .

مرتضی :...سالی به دوازده ماه فک و فامیلت کنگر خوردن و لنگر انداختن ، صد رحمت به کاروانسرای شاه عباسی ، از زنیت فقط یه زبون داره دو تای فاطمه اره ، ماه ماه هیچ دستی به خونه نمی زنه ، یه سقز انداخته تو دهنش که عینهو گوشت مرده میجوئه ، ماه مبارک داریه میزنه و تن بی بی رو می لرزونه.

طوبی : همچی دهن وا می کنی و می بندی و میگی بی بی که هرکی ندونه میکه یارو پسر امیر تومانه ، خوبه اونوقت که از کاشون اومده بودی شیراز ، هنوز یادمه ، یه پات چاروق بود و یه پات گیوه ، اگه یه من ارزن از سر و روت می ریختن پایین ، یه دونش پایین نمی اومد. حالا آقا دستشو واسه من میزنه کمرش ، حکم می کنه ، من اینجا ، خلیفه در بغداد ، خدا دو کلوم حلال کرده ، دو کلوم حروم ، نمی خوام بابا زور که نیست ، یه نه میگم ، نه ماه به دل نمی کشم...مهرم حلال ، جونم آزاد...

و همین لحن عتاب آمیز هنگامی که به ناله و نفرین مادرانه می کشد ، غلیظ ترین آه و نفرین های فولکلور ایرانی  را شامل می شود که رنگ و بوی مذهبی آن کاملا آشکار است . رنگ و بویی که از عمق ریشه ها و باورهای اعتقادی برمی آید. صحنه ای که بی بی بی خبر از ازدواج آسید مرتضی و طوبی به تصور گناه ، پسرش را لعن می کند ، از جمله همین صحنه هاست که با توجه به نابینایی بی بی و اشتباه گرفتن مصطفی (برادرش) به جای آسید مرتضی باعث تعلیق تکان دهنده ای می شود و فیلم را از لحاظ غنای روایت و تصویر به اوج خود می رساند:

بی بی: من دیگه شیرمو حلالت نمی کنم مادر ، از مادر حرمله ام روسیاه ترم کردی ، برو مادر مرگت نباشه اما روزی هزار بار جون بکنی ، برو مادر ، الهی به تیر غیب گرفتار بشی ، آسمون از معصیت تو شده دشت خون ، تا بود بالای بوم پی کفتر پرونی بودی ، حالام که پشت لبت سبز شده ، واست حلال و حروم توفیری نداره . دیوار حاشا بلنده ...برو مادر که انشالله تا دنیا دنیاسیت یه چشمت اشک باشه ، یه چشمت خون. اون دختره به تو وفا نمی کنه ، به سر شوهرش چه گلی زد که به سرتو بزنه . امیدوارم که به امشب نکشونه ، ایشاالله به حق پنج تن آل عبا جلو چشم مادرش پر پر بزنه ، اگه خدا خداست که مو رو از ماست می کشه ، اگرم داییت غیرت داره که باهاس تیکه تیکت کنه .

همین دیالوگ نویسی وقتی به حرف های محله ها و حوض خانه های آنچنانی و آدمهایش در فیلم "قلندر" می افتد ، زمین تا آسمان متفاوت شده و آنچنان واقعی و رئال به رشته تحریر در می آید که به شدت دقت و هوشمندی نویسنده آن را به رخ می کشد . در عین آنکه همچنان همان ساختار شاعرانه و تمثیلی خود را حفظ نموده است. توجه کنید به اولین دیالوگ های اشرف در فیلم "قلندر":

اشرف : خوب که خوب ، این دیگه کیه باز دنبال خودت ریسه کردی ، مگه حرف تو گوشت نمی ره ، صد دفعه نگفتم من دیگه حال درافتادن با نایب رو ندارم ، دیگه از من گذشته هر روز چادر به سر یه لنگه پا ، تو عدلیه استنطاق پس بدم . گفت : مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان. برو داداش ، خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه ، تورو به خیر  و مارو به سلامت. انگار نه انگار حوض خونه اشرفی هم هست ، خیال کن عینهو صدتا خونه دیگه ، زبونم لال ، نایب با ما چپ افتاده و حکم کرده ببندین ، والله به خدا اگه ببندن ، ما خلاص میشیم ، مرگ یه دفعه ، شیون یه دفعه...دست وردار اصغر ، این سبزیهارو جای دیگه پاک کن ، به جون عزیز راه دوری ام ، اگه خم به ابروت بیاد. همه تون همه تون سر و ته یه کرباسین ، تا پول داری رفیقتم ، رفیق بند کیفتم ، بدین بخورم ، بپاین نمی رم ، برو برادر ، از این لقمه ها واسه ما یکی دیگه نگیر ...تا کله سحرم که آسمون ریسمون گل هم کنی ، یه پاپاسی نمی ارزه ، جز اینکه شب جمعه مارو سر چراغی از کار و زندگی بندازه ، نه یه پول سیاه تو جیب تو میره ، نه من سیاه میشم ، برو عمو جون یه جا دیگه پالون بنداز ، خر زیاده ، تو هم تو این راسته دندون ما رو شمردی ...

با همین لحن کوچه و بازاری و گاهی حاشیه لفظ قلم ، حاتمی به سراغ فیلم "خواستگاری" می رود و برای اولین بار در آن ، یکی از زبان های فانتزی و فولکلور ایرانی یعنی زبان زرگری را مورد استفاده قرار می دهد. علاوه براین ، حاتمی برای نخستین بار دیالوگ های طنز آمیز را در این فیلم به کار می گیرد. دیالوگ هایی که فقط در کنار هم و به صورت رد و بدل شدن پشت سرهم و به اصطلاح "من تو منی"  می تواند فضای طنز آمیز لازم را خلق کندودر اینجا تصاویر نسبت به باند صدا، برعکس یک فیلم معمولی عمل می کنند،انگارکه دیالوگ ها،  تصویر هستند و برعکس،  آنچه فیلمبرداری شده ، حکم صدا را دارد. به گوشه ای از این دیالوگ هایی توجه کنید که به تعبیر ژرژ سادول برای دیالوگ های فیلم "چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟" : گویی کاراکترها با آنها همدیگر را می خورند! انتخاب بازیگران هم فوق العاده است. فقط عنایت کنید که بازیگران نقش های بی بی و فخری سادات و وسواس الدوله  به ترتیب دیانا ، مهری ودادیان و مرحوم صادق بهرامی بودند.

بی بی: شربت یا چایی؟

فخری سادات: آنقدر که از مهمون نمی پرسن ، یه چیزی بیار آقا کوفت کنن.

خاوری : قربان شما.

وسواس الدوله : رو در نمونید آقا ! اگه چایی میل دارید ، بفرمایید چایی.

خاوری : بله چایی.

بی بی: چایی؟ مگه زبونم لال فاتحه خونیه ؟ هرکی اردشو میده ، خودشم بره بیاره . اه ، مرده شورتون ببره ، هیچکی  تو این خونه دست پشت سر نداره ، بازم در موال رو باز گذاشتین ، عاقبت حال این مردیکه به هم می خورده .

فخری سادات: وا؟ موال چیه جلوی مرتیکه غریبه.

خاوری : عرض می کردم.

وسواس الدوله: می فرمودید؟

خاوری : من چیزی عرض نکردم قربان .

وسواس الدوله : راجع به همون قضیه.

خاوری : من؟من؟

وسواس الدوله : بله شما.

فخری سادات : بی بی خانوم ، ببین مرتیکه چی می خواد؟

بی بی : چی میل دارین؟

فخری سادات: شاید در بمونه. آکله بیفته به اون زبونت ، درگوشی بپرس ، بلکه می خواد بره موال.

بی بی: اونجاست بابا ، بوش دیگه عالمو ورداشته ، هزار خرج ناجور تو این خونه می کنن ، اما زورشون میاد یه مقنی بیاد چاهشونو درست کنه .

خاوری : غرض عرضم چیز دیگه ای ست...من می خواستم خواستگاری کنم.

وسواس الدوله : از کی؟

خاوری : از شما.

وسواس الدوله : از بنده؟

خاوری :دخترتونو.

وسواس الدوله : دختر من؟

خاوری : بله.

وسواس الدوله: هر که باشد نظرش در پی ناموس کسان                               

                        پی ناموس وی افتد نظر بوالهوسان