مستغاثی دات کام

 
به بهانه بزرگداشت اینگمار برگمان در جشنواره فیلم فجر -بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦
 

به هر حال باید فیلمی می ساختم !

برخلاف میکل آنجلو آنتونیونی (فیلمساز فقید ایتالیایی که به فاصله یک هفته از برگمان در گذشت) ، اینگمار برگمان به جز چهارمین فیلمش یعنی "موسیقی در تاریکی" که در سال 1947 ساخت و فیلمنامه اش را داگمار ادکویست براساس رمانی از خودش نوشت ، "عطش" (1949) و "تنش شدید" (1950) که فیلمنامه هایشان توسط هربرت گرونیوس نوشته شد ، "چنین نزدیک به زندگی" (1957)و "چشمه باکره گی"(1959) که هر دو را "اولا ایزاکسن" نوشت و همچنین فیلم های "مردی با چتر"(1946) ، بندر سرراه"(1948) ، "اینترلود تابستانی"(1951)  ، "تابستانی با مونیکا" (1952) و "تمام این زن ها" (1963) که فیلمنامه هایشان را با همکاری هربرت گرونیوس ، گوستاو مولاندر ، اوله لنز برگ ، ارلاند یوزفسن و پر اندرس فوگلشتروم به رشته تحریر درآورد  ، 32 فیلم بلند دیگر سینمایی اش که معروفترین و مهمترین آثارش در بین آنها قرار دارد را خود به تنهایی نوشت . شاید از این جهت بتوان سینمای برگمان را نسبت به همتای ایتالیایی اش یعنی میکل آنجلو ، سینمای مولف تری به حساب آورد که تمام ابعاد محتوایی اش  از تفکر و اندیشه خود برگمان بیرون آمده است ، اگرچه بنابر نظرهای مختلف ، ساختار سینمایی آن از ساختار آثار آنتونیونی ضعیف تر به نظر آید ، چراکه میکل آنجلو ، در مقابل استفاده از همکاران فیلمنامه نویس ، فرصت بیشتری برای تمرکز برروی کارگردانی فیلم پیدا می کرد. اما فیلم های برگمان در ابداع شیوه داستان پردازی ، ساختار و گفت و گو ها بیشتر دارای اصالت و سبک بودند تا در صحنه پردازی.

"ژ. سیکلیه" در مورد وی گفته بود :"...برگمان در زمینه کارگردانی ، نوپرداز نیست ، آفرینشگری انقلابی هم نیست و هرگز نخواهد بود. او سینما را به عنوان ابزاری برای بیان افکار خود به کار می گیرد..."

در سینمای برگمان ، همواره مفهوم از چارچوب ساختار سینمایی فراتر می رفت که نتیجه بلافصلش ، اعتبار یافتن مضاعف سمبل ها و نشانه ها و نمادها در فیلم هایش بود.

اریک رومر ، اعتبار و اهمیت آثار برگمان را در اصیل بودن نوع فلسفه شان نمی داند ، بلکه آن را نتیجه  کاربرد دقیق پرده سینما قلمداد می نماید ، که این کسب اعتبار را بیشتر باید به حساب برگمان فیلمنامه نویس گذارد.

برگمان در وصف و تصویر انسان سرگشته و هویت باخته امروز از نگرش آنتونیونی فراتر رفت و شخصیت هایش را از دایره تنگ گمگشتگی هایشان بیرون آورد تا اغلب در سفری معرفتی و ادیسه وار ، به دنبال منشاء آن سرگشتگی ها باشند.

پس زمینه های ذهنی اینگمار برگمان از پدری می آمد که یک کشیش متعصب لوتری بود و مادربزرگی که هر از گاه برای فرار از تعصبات خشک پدر به خانه اش پناه می برد. شاید یک علاقمند سینمای برگمان هر دو این فرازهای زندگی او را به کرات و درآثار مختلفش به انحاء گوناگون دیده باشد. او در 23 سالگی با علاقه ای که نشان می داد ، بالاخره به عنوان فیلمنامه نویس به استخدام صنایع فیلم سوئد درآمد که در همان جا برای تئاترهای متعددی ، نمایشنامه نوشت و حتی خود کارگردانی کرد. ولی اولین فیلمنامه اش را براساس داستان کوتاهی به نام "جنون" به مناسبت بیست و پنجمین سال تاسیس صنایع فیلم سوئد نوشت که "آلف شوبرگ" به عنوان کارگردان آن برگزیده شد. سال 1944 بود و هنوزجنگ دوم جهانی پایان نیافته بود. برگمان حتی فرصت یافت که نماهای آخر فیلم را در غیاب شوبرگ ، خود کارگردانی نماید و برای نخستین بار به عنوان کارگردان سینما ، پشت دوربین فیلمبرداری قرار گیرد. به همین روال ، او فیلم "بحران" را به عنوان اولین اثرش نوشته و کارگردانی کرد. خود می گوید که برای کارگردانی آن فیلم ، تنها دلخوشی اش حضور " ویکتور شوستروم" (فیلمساز شهیر سوئدی) بود که در آن روزها به عنوان مشاور هنری استودیو حضور داشت. همان که با فیلم "ارابه مرگ" خود ، در 15 سالگی دنیای اینگمار نوجوان را برهم ریخته بود و از نظر خود برگمان ، تاثیر گذارترین پارامتر برروی سینمای وی به شمار می آمد. اما فیلم "بحران" ، تجربه خوشایندی برای برگمان نبود . مورد سرزنش های بیشمار قرار گرفت و خودش هم بعدها در مصاحبه ای با "تورنستن مانس" مترجم معروف سوئدی و عضو هیئت تحریریه مجله معتبر "چاپلین" درمورد فیلم "بحران" گفت :

"...فیلم مزخرفی بود ، از سر تا ته مزخرف بود. کارل اندرس دیملینگ (مدیر عامل شرکت فیلمسازی سونسک ) به هالسینگ بورگ آمده بود تا مرا ببیند که آن موقع من کارگردان هنری تئاتر آنجا بودم. او به تازگی یک نمایشنامه دانمارکی به نام "مودر دایرت " خریده بود. نمایشنامه ، قطعه کاملی از حکایت فحشاء و هرزگی برای عموم مردم بود و هیچ کس نمی توانست آن را چیز دیگری بنامد. کارل می خواست از آن فیلمی بسازد ولی از هر کس خواهش کرده بود ، رویش را زمین انداخته بودند. به من گفت می توانی با مودر دایرت فیلمی بسازی؟ پاسخ دادم : هر آشغالی که دلت بخواهد می سازم، به شرط آنکه بتوانم فیلمی بسازم. زیرا این چیزی بود که بیش از هر چیز آرزوی انجامش را داشتم. بیش از هر چیز آرزو داشتم به من اجازه دهند فیلم بسازم..."

برگمان فیلم بعدی اش ، یعنی "باران برعشق ما می بارد" را در سال 1946 براساس فیلمنامه هربرت گرونیوس و با الهام از فیلم های نوآر ساخت:

"...در آن زمان کارگردان های فیلم نوآر ، خدایان من بودند. یکی از آنها که برایم خیلی اهمیت داشت ، مایکل کورتیز بود. یادم می آید فیلم های کورتیز را بارها و بارها در شب های پیاپی می دیدیم که بفهمیم آنها را چگونه ساخته است...کورتیز می دانست چطور داستانی را به وضوح و سادگی و به شیوه ای سرراست و مستقیم ، آن گونه که رائول والش بیان می کرد ، بیان کند..."

چند فیلم بعدی برگمان هم آثار چندان قابل ذکری نیستند : "کشتی در راه هند " یا "سرزمین آرزو" (1947)که فیلمنامه اش را هم خودش نوشته بود به قول وی  "مصیبتی عظیم" از کار درآمد و "موسیقی در تاریکی" (1947) هم اگرچه اولین فیلم برگمان بود که نزد عموم مقبول افتاد ولی خودش آن را "فیلم غیر مهم چرندی" اطلاق کرد! "بندر سر راه"(1948) آشکارا تحت تاثیر نئورئالیست ها و به خصوص روبرتو روسلینی ساخته شد . شاید بتوان گفت که آثار اولیه اینگمار برگمان تقریبا سبک و سیاق و یا تفکر روشنی را ارائه نمی کنند و هریک ساز جداگانه ای برای خود می زنند. برگمان خود می گوید:

"...من هیچ سبکی از خودم نداشتم . هربار که به سینما می رفتم ، فکر می کردم که این کاری است که من باید بکنم و فیلم باید این طور باشد...به هر چیزی که می توانستم چنگ می زدم. گیج و مردد و کاملا سرگشته بودم..."

اما "یوناس سیما" ، منتقد مشهور فیلم و عضو هیئت تحریریه مجله "چاپلین" براین باور است که در تمامی آثار اولیه برگمان ، طغیان علیه قراردادهای جامعه ای بورژوا و بالاتر از آن ، علیه خانواده بوروژوا به عنوان یک تم اساسی به نظر می آید. شاید بتوان این دیدگاه یوناس سیما را برای دورانی  که برگمان با فیلم "زندان" یا "گستاخی شیطان" در سال 1949 آغاز کرد ، صادق دانست. در واقع فیلم "زندان" برای برگمان ، اولین نقطه عطف بود ، نقطه عطفی که به گفته خودش برای اولین بار توانست فیلمنامه ای با ایده و تفکرات خودش بنویسد.

اولریش گرگور درباره سینمای اینگمار برگمان پس از فیلم "زندان"  می نویسد:

"... فیلم های پیش از فیلم زندان ، بیشتر شکل روایتی مستقیم داشتند. برگمان با فیلم زندان ، از شیوه بیان سنتی دور می شود ، قصه به حداقل ممکن کاهش می یابد و منحصر به چند موقعیت و حالت اساسی می گردد که به دور آن ، بافتی پیچیده و محکم از واکنش های بیانی ، خاطره ها ، رویاها و شخصیت های متضاد سر برمی آورند ، دیالکتیک این عوامل با بازمانده های قصه ، رویداد را پایه ریزی می کند..."

برگمان در فیلمنامه" زندان" ، مجموعه ای از حوادث و پیش آمدها را نقل می کند که شبیه درام های دوران بلوغ فیلم های گذشته وی هستند. اما در عین حال شخصیت های وی با این حوادث فاصله پیدا می کنند و در معرض واکنش قرار می گیرند. فیلم با این پرسش آغاز و پایان می یابد که "آیا می شود فیلمی درباره دوزخ ساخت؟" و در پایان بدان پاسخ منفی داده می شود. در حالی که آنچه تماشاگر در رویداد فیلم ، یعنی در گفت و گوی زوج های فیلم مشاهده کرده ، چیزی جز "فیلمی درباره دوزخ" نبوده است!

"عطش"(1949) فیلم برگمان نبود ، چراکه فیلمنامه اش را هربرت گرونیوس نوشت و تاثیرات نگاه وی بیشتر در آن مشاهده می شود ولی برگمان با فیلم "به شادمانی" یا "لذت بردن" (1949)مجددا به دنیای تالیف بازگشت اما باردیگر تجربه ای ناموفق را پشت سرگذارد. "به شادمانی" مربوط به دورانی است که او در دومین ازدواجش نیز توفیق بدست نیاورده و به نوعی می خواهد سرخوردگی هایش را با افراط در نوعی شادی سطحی جبران نماید. خود برگمان در خاطراتش راجع به فیلم "به شادمانی " می نویسد:

"...در کمال ناامیدی فیلم ناموزونی بود...نتوانستم در آن از قواعد تاثیر گذار ملودرام استفاده کنم و رابطه هایی که به وجود آوردم ناشی از بی دقتی و به نحو حیرت آوری سبکسرانه بودند..."

برگمان از طرف دیگر ضعف عمومی فیلم های این دوره اش را که بیشتر در هنگام تجسم شادی های دوره جوانی ، نمود پیدا می کرد را ناشی از عدم تجربه دوران جوانی می داند:

"...فکر می کنم ، اشکال در این بود که خودم هیچگاه احساس جوانی نکردم و کم تجربه بودم...هیچگاه با افراد جوان معاشرت نداشتم. خودم را از رفقایم کنار کشیده و آدمی تنها شده بودم...و در همین حال به نحو خطرناکی مسحور رمان نویس و نمایشنامه نویس سوئدی ، یالمار برگمان و داستان های پرشاخ و برگش از جوانی شده بودم..."

شاید همین علاقه باعث شد که اینگمار برگمان ، فیلم "اینترلود تابستانی" را در سال 1951 بسازد. فیلمی که از نظر بسیاری از منتقدین و کارشناسان سینمای جهان ، اساسا سینمای برگمان با آن آغاز می شود. خودش می گوید :

"...این اولین فیلمی بود که طی آن احساس کردم مستقل و با سبکی از خودم عمل می کنم. فیلمی تماما از آن خودم می سازم ، فیلمی که نمود خاص خودش را دارد و هیچ کس نمی تواند آن را دست بیندازد. مثل هیچ فیلم دیگری نبود. ناگهان فهمیدم که دوربین را جای درستی می گذارم ، نتایج درستی می گیرم و اینکه همه چیز معنا و دلالتی دارد..."

"اینترلود تابستانی" بیش از هرچیز ریشه در خاطرات و تجارب رمانتیک زندگی برگمان داشت ، اگرچه فیلمنامه اش را با کمک هربرت گرونیوس نوشت:

"...هربرت ، نسخه اولیه را برگزید و مرا وادار کرد که فیلمنامه ای را مستقیما براساس تم اصلی و اولیه بنویسم. در حین کار نیز خودش مراقب بود که مبادا از آن تم انشعاب کنم یا ایده های تازه به آن بیفزایم. روی هم رفته وجود او برایم مغتنم بود..."

و از اینجا سینمای برگمان ، به راستی آغاز می شود ، سینمایی برپایه تفکر و اندیشه ای درباره هستی و نیستی ، زندگی و مرگ و تولد و پیری . اندیشه ای که همچون دایره ای پیرامون مرکزیت وجود خدا شکل گرفته  ولی در مرکز همواره در جستجوی اوست . سینمایی که مهمترین پرسش آن درباره معنا و مفهوم مرگ است و اینکه چگونه تنها می توان  با یافتن خدا ، در مقابل آن آرام گرفت.

در سینمای برگمان ، آدم ها همواره سرگشته و در عین حال پرسشگرانه در جستجوی خدایی هستند که مظاهر پیشرفت و تمدن جدید ، سعی کرده آن را از زندگی بشر امروز خارج نماید و اساسا سرگشتگی انسان کنونی نیز از همین روست که آن مرکزیت را گم کرده و در نتیجه تعادل چرخش خویش را دور آن نقطه مرکزی را از دست داده است. از همین روست که آدم های برگمان ، اغلب شخصیت هایی نامتعادل هستند که به دنبال نقطه قرار و آرامی می گردند ، از برقراری ارتباط با یکدیگر عاجزند و ناگزیر به تنهایی محکوم می شوند تا با خاطرات گذشته ، دل خوش گردانند.

از همین فیلم "اینترلود تابستانی" است که مرگ به عنوان یک کاراکتر در فیلم های برگمان ، رخ می نمایاند. میمی پولاک به نقش پیرزنی که با مردی روحانی به بازی شطرنج می نشیند ، به خوبی یادآور شطرنج مرگ با شوالیه در فیلم "مهر هفتم" است. از زمان حضور وی است که فضای فیلم به تیرگی می گراید. از طرف دیگر بسیاری از مضامین و مایه های موجود در فیلم "اینترلود تابستانی" در "توت فرنگی های وحشی " نیز قابل ردیابی است ؛ تنهایی و انزوای کاراکتر اصلی ، جستجوی سعادت در خاطرات گذشته و پدیدار شدن روزن امیدی برای آینده ، از جمله همین نقش مایه های مشترک بود.

اما علیرغم همه این اندیشه ها و تفکرات ، اینگمار برگمان تنها برای ظهور این افکار و عقاید ، فیلمسازی اش را ادامه نداد . او در همین زمان برای شرکت صابون سازی سان لایت 9 فیلم تبلیغاتی ساخت :

"...این فیلم ها ساده ترین مایحتاج زندگی من را تامین می کردند. درآمد من تا حد خیلی کمی تنزل کرده بود و شکم های زیادی را می بایست سیر می کردم...!!"

شاید از همین روست که فیلم "زنان در انتظار" یا "اسرار زنان"(1952) فیلم چندان قابل قبولی از آب در نمی آید، اگرچه مورد استقبال قرار گرفته و برای اولین بار در سالن های سینما ، تماشاگران برای فیلمی از برگمان قهقهه می زنند:

"...فیلمنامه اش را با حال و خلق بدی نوشتم ، در وحشت محض . احساس کردم باید یک فیلمنامه مناسب و ماندنی را برای روزی که منع فیلم به پایان می رسد ، آماده داشته باشم( صنایع فیلم سوئد که برگمان برایش فیلم می ساخت برای مدت یک سال و نیم در اعتصاب بود و از تولید فیلم منع گردیده  و همین برای او کابوسی عظیم شده بود. او فیلم "چنین چیزی در اینجا اتفاق نمی افتد" یا "تنش شدید" را هم در سال 1950 برای نیاز مالی ساخت و از آن پس به خود قول داد که دیگر هرگز به خاطر پول فیلم نسازد.)...باور کنید ! این شوخی و سرگرمی نبود...آخرین شانس من بود. دار و ندارم ته کشیده و زندگی زناشویی ام در تلاطم و اضمحلال بود..." .

"تابستانی با مونیکا" (1952) در عین اینکه فیلم سهل و ممتنعی است ، اما کلیدی برای شاهکارهای آینده برگمان همچون "توت فرنگی های وحشی" به حساب می آید. اگرچه بازهم برگمان برای نوشتن فیلمنامه اش ، همکاری به نام پراندرس فوگلشتروم داشت که پیش از این نیز با وی همکاری کرده بود. "تابستانی با مونیکا" ادامه فیلم های به اصطلاح تابستانی برگمان نیز هست. خودش گفته بود  که تابستان همواره برایش حسی دوگانه داشته ، حسی که شاید از خاطرات و پس زمینه های دوران کودکی و نوجوانی اش شکل گرفته بودند ؛ تابستان برای او از یک سو در اوائلش یعنی ماهها مه و ژوئن سرشار از رنگها و زمینه های زندگی و لذت بود و از سوی دیگر در اواخرش یعنی ماههای ژوییه و اوت هنگامه عذاب وحشتناک ، آنگاه که نور آفتاب حالتی از ترس ناشی از فضای تنگ و محدود ایجاد می کرد:

"...کابوس های من همیشه از نور آفتاب اشباع شده اند. من از جنوب ، آنجا که در معرض نور لاینقطع آفتاب قرار می گیرم ، متنفرم. مثل یک تهدید است ، چیزی کابوس وار و هراسناک..."

این دوگانگی لحن بیانی و فضای روایتی کاملا در اغلب آثار برگمان از جمله "تابستانی با مونیکا" به چشم می خورد ، در اوج لذت و شادی با تنهایی و یاس برخورد می کنی ،  در نهایت شعف و شادی ، حادثه ای تلخ آن را منقص می سازد و در قله امید به زندگی ، مرگ فرا می رسد. همه این حس ها به شکل برعکس نیز می تواند ، نمایان شود و شاید از همین روست که تابستان در سینمای اینگمار برگمان جایگاه ویژه ای دارد.

3 فیلم بعدی او یعنی "خاک اره و پولک" یا "شب عریان"(1953) ، "درسی در عشق "(1953) و "رویاها" یا "سفر به درون پاییز" (1954) اگرچه یافته های تازه برگمان از هستی و وجود را انعکاس می دادند ، اما از آنجا که این سه فیلم در طول زندگی مشترک برگمان با هریت اندرسن نوشته و ساخته شدند ، تقریبا تمامی فراز و نشیب های روحی وی را نیز به همراه داشتند. اما در میان آنها "خاک اره و پولک" بهتر به نظر می رسید . حدیث دیگری از حرص و آز  آدمی و فساد بورژوازی که روح او را ویران می سازد.فیلمی بدبینانه راجع به زندگی و مرگ که فقط کورسویی از امید ، آن هم نه امیدی مسیحایی در آن به چشم می خورد. تمام قهرمان ها ، محکوم سرنوشتی شوم ، تنها کاری که می توانند انجام دهند ، این است که سرخم کنند و سعی نمایند که به زندگی خود ادامه داده و خوشحال باشند که لااقل از خودکشی یا جنایت گریخته اند. ارزش فیلم ، قبل از هرچیز در تصویر بی رحمانه ای نهفته است که از مناسبات بین مردها و زن ها ارائه می دهد. نوستالژی آثار اولیه برگمان در اینجا ، جای خود را به بدبینی کامل داده است. اما فیلم ، هم با شکست در جذب مخاطب مواجه شد و هم در جلب نظر منتقدان ناموفق بود ، به طوری که یکی از منتقدین سرشناس در استکهلم ، آن را "آخرین استفراغ آقای برگمان" خواند و خود آقای برگمان نیز آن را فیلم آشفته ای دانست.

"درسی در عشق" کمدی بود که برگمان به گفته خودش در حالی همراه هریت اندرسن در یک سفر تفریحی به سر می بردند  و هریت در کنار ساحل حمام آفتاب می گرفت ، آن را نوشت و بالاخره "رویاها " در شرایطی نوشته شد  که برگمان و اندرسن به رابطه شان خاتمه داده بودند و هر دو به شدت در غم و تنهایی غریبی به سر می بردند. برگمان ، خود اظهار داشته است که :"...اندوه ما ، کمر فیلم را خم کرد..."

"رویاها" تقریبا واجد همان مایه های "خاک اره و پولک"  است ، به صورتی که این دو فیلم ، به نوعی دنباله های یکدیگر به نظر می آیند اما "رویاها" در ساختار روایتی خود ، آشفتگی بیشتری را نسبت به "خاک اره و پولک" نشان می دهد ، انگار که از آن افسردگی ، آسیب شدیدی متحمل شده بود تا آن حد که نتواند هرگز سر بلند کند.

"لبخندهای شب تابستانی"(1955) دومین تجربه برگمان در زمینه کمدی بود. البته او وقتی صدای خنده های تماشاگران را در فصل آسانسور فیلم "اسرار زنان" شنید ، پی برد که می تواند مخاطب را بخنداند. از همین رو اساسا فیلمنامه "درسی در عشق" را با مایه های کمیک نوشت. اگرچه کار ضعیفی از آب درآمد ، اما مایه ای شد برای کمدی های بعدی اش از جمله همین فیلم "لبخندهای شب تابستانی" که انگار  بخش دوم "درسی در عشق " است و  در واقع  درونمایه های آن را تکامل می بخشد. در این فیلم با همان مایه فلسفی "تنفر در عین تمنا" مواجه هستیم. دو نفر علاقه شدیدی به یکدیگر دارند اما نمی توانند همدیگر را تحمل کنند! و این پارادوکس موضوعی ، موقعیت های کمیک متعددی را خلق می کند که حتی در دیدارهای امروز نیز خنده آور می نمایاند. شاید به این دلیل باشد که زمینه های نوشتن فیلمنامه "لبخندهای شب تابستانی " در شرایط عجیب و غریبی بوجود آمده بود. برگمان تعطیلاتش را در منطقه ای می گذراند که در کنار آسایشگاه پولداران مبتلا به سفلیس قرار داشت و هرروز آنها را با پیکرهای در حال تحلیل رفتن و نابودی نظاره می کرد که چگونه تلوتلوخوران همراه پرستارانشان برای قدم زدن بیرون می آمدند. این در شرایطی بود که خود برگمان هنوز نتوانسته بود لطمات روحی که از قطع رابطه با هریت اندرسن خورده بود را جبران کند ، به همین دلیل افسردگی اش در کنار  آن مناظر رقت انگیز یاد شده ، به شدت به خودکشی بی سر و صدایی ترغیبش می کرد که ناگهان خبر موافقت با نوشتن "لبخندهای شب تابستانی" به دستش رسید. در همین شرایط بود که برگمان یکی از شیرین ترین کمدی های زندگی اش را نوشت. یک کمدی پیچیده و کنایی که هجوی عمیق از آداب و رسوم جاری اجتماع اشراف به نظر می رسید و از این نظر برخی از منتقدین ، آن را با فیلم "قاعده بازی"(ژان رنوار) مقایسه کردند. اما در حالی که فیلم رنوار رئالیستی است ، فیلم برگمان بیشتر جنبه فلسفی و حتی متافیزیکی و ماورایی دارد و در آن می توان تاثیرات بومارشه ، شکسپیر ، پی یرآندلو و کافکا را مشاهده کرد. "لبخندهای شب تابستانی " از موفقیت بین المللی شایان توجهی برخوردار شد  و به شناسایی اینگمار برگمان از سوی منتقدان سینمایی دیگر کشورها انجامید.