مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم سینمای دو فیلمه
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦
 

Grind house

ادای دین به فیلم های درجه دو دهه 70

"گريندهاوس"، به سينماهايي گفته مي‌شود كه در دهه 70 و 80میلادی به اصطلاح "B-movie" ها و آثار خشن را پخش مي‌كردند ؛ سالن های سینمایی که فیلم درجه اول برای اکران نداشتند و از همین رو برای جلب مشتری ، به قول معروف دوفیلم را با یک بلیط نشان می دادند. شاید هم نسل ما به یاد داشته باشد که در همین تهران ،سالن هایی مثل  سینما ماندانای سر سیمتری نارمک و  اغلب سینماهای خیابان لاله زار از جمله همین سالن های دو فیلمه به شمار می آمدند. یک بلیط می خریدیم و 4 ساعت توی سالن سینما ولو می شدیم .

اما "گريندهاوس"‌ها در آن طرف آب ، فقط جای بیکاره های دو فیلمه بین نیست ، بلکه مرکز خوره های فیلم هم هست که می خواهند از میان فیلم های گمنامی که در چرخه انحصاری پخش و توزیع فیلم آمریکا ، به گوشه و کناره ها پرتاب می شوند ، آثار قابل توجهی کشف کنند که اتفاقا توفیق هم پیدا می کنند.

به غیر از همه آنچه که گفتیم "گريندهاوس" ، اسم آخرين فيلم روبرتو رودریگز و كوینتين تارانتينو هم هست  که بیشتر دوران فیلم دیدنشان را به جز ویدئو کلوپ ها ، در همین سالن های دو فیلمه گذراندند و بسیاری از همان فیلم های هنگ کنگی که امروزه الگوی سینمای تارانتینو شده را در همین سالن ها دیدند.

"گریند هاوس" تارانتینو – رودریگز تقریبا ویژگی های همان سینمای دو فیلمه را داراست. به این ترتیب که شامل دو فیلم بلند 90 تا 100 دقیقه ای به نام های "ضد مرگ" ساخته کوینتین تارانتینو و "سیاره وحشت" به کارگردانی روبرتو رودریگز می شود به علاوه  4 آنونس فیلم "مچت"(روبرتو رودریگز) ، "شکرگزاری" (الی روث) ، "این کار را نکن" (ادگار رایت) و "زنان گرگ نمای اس اس "(راب زامبی)  . یعنی همان برنامه ای که می توان از یک سالن سینمای دو فیلمه انتظار داشت ، در "گریند هاوس" موجود است.  البته 4 آنونس ذکر گردیده ، مربوط به هیچ فیلم ساخته شده یا در حال ساختی نیستند ، بلکه تنها برای پیوند دو فیلم بلند این مجموعه و مفهوم پیدا کردن همان "گریند هاوس" طراحی شده اند! همچنانکه گوینده آنونس "این کار را نکن" برای هرچه محکم تر پیوند دادن آن  دو فیلم می گوید :"...اگر شما ... فکر می کنید ...که داخل ...این خانه شوید ...این کار را نکنید...!"

یا در آنونس "شکرگزاری" برای بوجود آوردن پس زمینه ای برای فضای خشن فیلم "ضد مرگ" گفته می شود :"...گوشت سفید ، گوشت سیاه ، همه بریده و کنده خواهند شد : شکرگزاری ..."

فیلم روبرتو رودریگز (سیاره وحشت) درباره زمانی است که پس از یک سری آزمایش های بیولوژی ، ویروس خطرناکی از محدوده آزمایشگاه به بیرون نفوذ کرده و باعث زامبی شدن تعداد زیادی از آدم های مرده و زنده می گردد ،  به طوریکه حتی برخی آنها از قبرها بیرون آمده و همراه زنده های زامبی شده به سوی شهری کوچک روان می شوند.(مثل بسیاری از فیلم های از این دست) . یک رقاصه ای که در پی اجرای نمایش های کمدی است با یک مکانیک اتومبیل و یک آشپز مرموز همراه شده تا در آن شهر کوچک در مقابل زامبی ها مقاومت کنند. فیلم اگرچه آن بداعت های فیلم "شهر گناه" ( فیلم پیشین رودریگز) را دارا نیست ، اما از جهت اینکه رودریگز عمدا خواسته به فضای "B-movie" نزدیک شود ، هوشمندانه و جذاب است. روبرتو رودریگز اگرچه با تدوین فیلم ، گام به عالم سینما گذارد و حتی زمانی ، شاگرد تارانتینو به حساب می آمد ، اما خیلی زود از استاد پیشی گرفت و حتی در اولین فیلم مشترک با استاد یعنی "چهار اتاق" به وضوح اپیزود حرفه ای تر و حتی در همان سبک و سیاقی که تارانتینو باب کرده بود نیز دیدنی تر از اپیزود وی ارائه داد. سه گانه مستقل رودریگز ؛ "ال ماریاچی" ، "دسپرادو" و "روزی روزگاری مکزیک" نشان از تلاش و سعی وی برای جداکردن راهش از تارانتینو و دار و دسته او بود. اگرچه همچنان از کارهای مشترک با استاد سابقش دریغ نداشت و از میان آنها فیلم "از شام تا بام" ( که آن هم گذری مضحکه آمیز بر دنیای زامبی ها و خون آشامان بود) قابل قبول تر از همه درآمد. فیلمی که در آن ، خود تارانتینو هم ایفای نقش می کرد.

رودریگز در 3 قسمت "بچه های جاسوس" اساسا به وادی دیگری رفت و بالاخره سال گذشته با فیلم "شهر گناه" به همراه فرانک میلر ( همان پدید آورنده کمیک استریپ معروف  "300" که داد همه ایرانی های را در آورد) حداقل به لحاظ ساختاری و به خدمت گرفتن فضاهای گرافیکی در فیلم زنده ، نوآوری های بصری و زیباشناختی قابل توجهی در عرصه سینما پدید آورد .

به هر حال فیلم "سیاره وحشت" فراتر از یک فیلم درجه 2 و مملو از صحنه های خشونت آمیز که بارها و بارها نمونه هایش را در فیلم های مشابه دیده بودیم ، نیست. شاید در این قسم فیلم ها ، آثاری همچون "سحرگاه مردگان" (جرج رومرو) و یا همین اخیرا دو فیلم "28 روز بعد" و "28 هفته بعد" قابل تامل تر باشد. ولی گویا فیلم "سیاره وحشت" قرار بوده یک B-movie باشد و در همین سطح هم فیلم موفقی به شمار می آید.

اما فیلم "ضد مرگ" تازه ترین فیلم کوینتین تارانتینو ، حرف و نقل بیشتری دارد. فیلمی که فیلمنامه اش را تمام و کمال خودش نوشته است. به نظر می آید پیش از پرداخت به فیلم مذکور ، بد نباشد که سری به سینمای تارانتینو و سبک و سیاق نوشتاری و ساختاری اش بزنیم.

در صحنه اي از فيلم «ازشام تا بام » ساخته روبرتو رودريگز كه فيلمنامه آن را  تارانتينو نوشته و در آن نيز بازي ‌كرد ،‌پس از يك جنگ عجيب و غريب بين جرج كلوني و هاروي كايتل و جوليت لوئيس و برادرش و خود تارانتينو با جماعت خون آشام در آن كافه عجيب و غريب‌ تر ،‌تارانتينو مورد حمله خون آشامان قرار گرفته و مي‌ميرد. جرج كلوني با تاسف بالاي سراو مي‌رود و به برادرش مي‌گويد: «من دوستت داشتم» . در اين هنگام تارانتينو كه به نظر مرده مي‌آمد ،‌ناگهان با ظاهري خون آشامانه سرش را بلند مي‌كند و با صداي كلفت و تغييريافته مي‌گويد : من هم همين‌طور!

اين صحنه را مي‌توان لب سينماي تارانتينو دانست ،‌فضايي نامتعارف شبه آنارشیستی  با آدم‌هاي نامتعارف‌تر و آنارشیست تر  كه اعمالي بسیار  نامتعارف‌تر انجام مي‌دهند!‌! و در اين ميان حوادث اتفاقيه از همه آنچه گفته شد ، غيرمعمول‌تر است . اين پارامترها، هم در فيلمنامه‌هايي كه او براي ساير فيلمسازان نوشته به چشم مي‌خورد و هم در فیلمنامه فيلم‌هايي كه خودش ساخته كاملا هويداست.

مثلا نگاه كنيد به سكانس افتتاحيه فيلم" سگ‌هاي انباري" یا "سگدانی" (اولین فیلم مستقل تارانتینو) ؛ استاندارد سينماي معمولي اين است كه فصل افتتاحيه قاعدتا نبايستي با ديالوگ‌هاي طويل شروع شود ، چون هنوز تماشاگر ارتباط لازم و كافي را با فيلم برقرار نكرده است. چنانچه خوش ساخت‌ترين فيلم‌ها ، معمولا در كمترين زمان ، اطلاعات لازم را به تماشاگر مي‌دهند تا او كاملا در جريان قصه قرار گيرد. اما 10 دقيقه‌ ابتداي فيلم «سگ‌هاي انباري » در واقع هيچ چيز به تماشاگرش نمي‌دهد ،‌عده‌اي با لباس سياه دور ميزي نشسته‌اند ،‌اسم‌هاي آنها به نام رنگ‌هاي مختلف است و از هر دري سخن مي‌گويند به جزآن اتفاقي كه افتاده است.

فقط در حاشيه حرف‌هاي بي‌ربط آنها راجع به انعام دادن و روابط زن و مرد دو ترانه" مدونا "را مي‌شنويم:   When the lights went out , Like a Virgin و همين گويي خبر مي‌دهد كه كسي كشته شده است . اما قهرمان فيلم، کیست ؟ و چه داستاني قرار است اتفاق بيفتد؟ و روشن نيست!

1-اين نوع قصه‌گويي به ظاهر بي سروته را تارانتينو تقريبا در همه آثارش حفظ كرده است . آن داستان كله‌پاي «قصه‌ عامه پسند» كه در ابتدای فيلم،‌آخرش را مي بینیم و بعد سراغ وسطش مي رويم وبعد

آن ماجراي «جكي‌براون» كه از 3 نگاه روايت مي‌شود و آن قصه كودكانه «رمانس واقعي» (توني اسكات) كه دربطن يك ماجراي خيلي خيلي واقعي اتفاق مي‌افتد وآن دنياي ساديستي و سرخوشانه «قاتلان بالفطره» ‌(اليوراستون) و بالاخره آن فضاي ماليخوليايي از «شام تا بام» (روبرت‌رودريگز)كه يك قضيه ساده گروگان‌گيري دو زنداني فراري به يك ماجراي قرون وسطايي و خون‌آشامي كشيده مي‌شود.

2-تارانتينو در فيلم‌ها و فيلمنامه‌هايش خيلي حرف مي‌زند. آنچه در سينماي معمول ‌به خصوص امروزی ،‌به هيچ وجه باب نيست . مثلا گفته شده كه صحنه اول فيلمنامه « سگ‌هاي انباري»، 11 صفحه بوده است . (در حالي كه قواعد معمول فيلمنامه نويسی ، بيش از 3 يا 4 صفحه را براي صحنه اول فيلم مجاز نمي‌داند )

اما حرف‌هاي او هيچ ربطي به ماجراي اصلي آن صحنه يا حتي خود فيلم ندارد. در همان 11 صفحه اول فيلمنامه «سگ‌هاي انباري» چند شخصيت فيلم غذا مي‌خورند و حرف مي‌‌زنند،‌ و دست آخر هيچ چيز دستگير تماشاگر نمي‌شود.

در «قصه‌ عامه پسند» دو گنگستر حرفه ای به نام های  وينست وجولز عازم ماموريتي از سوي رييس شان براي یک تسويه حساب خونین  هستند و قرار است در يك درگيري مسلحانه حضور يابند ، اما در طول راه حدود 10 دقيقه از هر دري حرف مي‌زنند: از رستوران‌هاي كشورهاي ديگر، از همبرگر ، از .... از همه چيز به جز آنچه كه به متن ماموريت‌شان مربوط شود.

3- توني اسكات كه تارانتينو فيلمنامه فيلم «رمانس واقعي» و بخشي از فيلمنامه «مدسرخ » را برايش نوشت، درباره ويژگي آثار او مي‌گويد:« تارانتينو مرا با دنياي تازه‌اي از كلمات آشنا كرد . دنيايي كه در آن مردم با عبارتي تازه و سرشار از مطالب غير منتظره كه هميشه باعث خنده  مي‌شود ،‌با يكديگر ارتباط برقرار مي‌كند. داستان‌هاي تارانتينو عجيب ،‌تيره،‌ طنزآلود،‌پيچيده ، شيرين و غيرمنتظره است به نحوي كه قبلا هيچگاه تجربه نكرده‌ايد!»

در صحنه‌اي تعيين كننده از فيلم «رمانس واقعي» 3 گروه متخاصم و رقيب كه درارتباط با پليس هم هستند ،  در يك زمان به محل اقامت كريستين اسليتر و پاتريشا آركت مي‌رسند و ناگهان مقابل هم قرار مي‌گيرند. آنها به شيوه پليس اين گونه فيلم‌ها، با فريادهاي مداوم به يكديگر نهيب « ايست.. تكان نخور،‌سلاح‌ها روي زمين دست‌ها روي سر» مي‌زنند و اين فريادها حدود 5 دقيقه طول مي‌كشد ، درحالي كه افراد هر 3 گروه يكديگر را با اسحله‌كمري و مسلسل‌هاي گوناگون نشانه رفته‌اند . اين صحنه تا هجو كامل جلو مي‌رود.

در اوايل فيلم « از شام تا بام» ، تارانتينو و جرج كلوني در يك رستوران بين راه با تیراندازی ، آتش بازي به راه مي‌اندازند . در انتهاي كار، صاحب كافه در حال سوختن  به خود مي پيچيد و تارانتينو انگار كه با صحنه غلت خوردن او در يك جوي پر از لجن مواجه است  ،‌همين طور بي‌تفاوت خيره شده .  او و جرج كلوني با همين خونسردي از كافه بيرون مي آيند ، در حالي كه رستوران پشت سرآنها با سروصداي بسيار منفجر مي‌شود و تكه پاره‌هاي اشيا درون آن از آسمان در اطراف‌شان مي‌ريزد!

در همان فيلم آدم‌هايي كه مورد حمله خون‌آشامان قرار گرفته‌اند ، در مقابل خون‌آشام شدن خود به طور مضحكه آميزي واكنش نشان مي‌دهند؛ مثلا يكي بزرگ شدن دندان نيش خود را به مثابه اينكه انگار چيزي لاي دندانش رفته، زبان مي‌زند! و بزرگ شدن ناخن‌اش را در پشت سرمخفي مي‌كند تا كسي نيبند !! از همه مضحك‌تر مكان اسلحه‌هاي آن آدم‌ها در لباس‌هايشان است . فرضا يكي اسلحه‌اي مانند توپ جنگي البته در فرم كوچك‌تر در جلوي شلوارش تعبيه كرده كه دريچه آن باز شده و شليك مي‌كند !!!

در «قصه‌ عامه پسند» ، گنگسترهاي فيلم يعني وينست وجولز با بازي جان تراولتا و سمیوئل . ال. جکسن دو آدم دست و پا چلفتي بيش نيستند كه حتي خون‌هاي ريخته شده روي اتومبيل شان را نمي‌توانند پاك كنند و در اينجا سروكله آدم عجيب و غريب‌تري با بازي ‌هاروي كايتل پيدا مي‌شود كه تخصص او در از بين بردن آثار جنايت وقتل مي‌باشد !! يكي از آن 2 تا دست پاچلفتي، ماموريت گردش بردن معشوقه رييس خود را پيدا مي‌كند و ديگري كه به قول خودش معجزه آسا از كشته شدن نجات پيدا كرده ،‌گنگستريسم را رها مي‌كند و مبلغ مذهبي مي‌شود !! در حالي كه همه وقوفش به امدادهاي الهي را همراه با نشانه رفتن اسلحه توضيح مي‌دهد!!!

توني اسكات باز هم درباره تارانتينو مي‌گويد ،‌ « تارانتينو آينه‌اي از شخصيت‌هايش در فيلم است ، ‌گستاخ و غيرقابل پيش بيني با انرژي بي‌پايان ،‌چيزي كه معمولا در هاليوود از آدم‌هايي كه مواد مخدر مصرف مي‌كنند انتظارمي‌رود ،‌اما اينطور نيست. علاقه مفرط او به سينما همه را تحريك كرده است...» وقتي تارانتينو به خاطر نخل‌طلاي فيلم «قصه‌ عامه پسند» روي سن چهل وچهارمين جشنواره جهاني فيلم كن رفت و جايزه اش را از كاتلين ترنر دريافت كرد ،‌در ميان تشويق جمعيت ،‌يك زن اسپانيايي او را متهم به دورويي و تزوير كرده و تارانتينو با يك حركت غيرمترقبه بدون حتي يك كلمه پاسخ او را داد!!

آنچه از نمونه های بالا حاصل می شود که تارانتینو یک خوره فیلم به معنای واقعی است که در آثارش هیچ سمت و سوی مشخصی رویت نمی شود ، مگر گرایش به آنارشی و نوعی کائوس و در هم ریختگی که شاید از زندگی شخصی اش ناشی شده است. او در صحنه ای از فیلم "از شام تا بام" در مقابل در فاحشه خانه ای ایستاده و نوع فواحش آنجا را با رنگ مو ولباسشان معرفی می کند. گفته شده که وی واقعا زمانی اینکاره بوده است!!  به هرحال این هم گفته شده که او سينما را از يك ويدئوكلوپ شروع كرد و فيلم ديد و فیلم دید . دوسال پيش از حضورش در جشنواره كن (با فيلم «سگ‌هاي انباري»)  شخصا به كن رفت تا بازيگران مشهور جهان را از نزديك ببيند ،‌آرزو کرد روزي خودش به عنوان يك فيلمساز روي سن كن برود و ديري نپایید كه اين آرزو تحقق پذیرفت .

۵-تارانتينو فيلم ديد و فيلم ديد و اين فيلم ديدن تقريبا در همه آثارش تاثيرگذاشت . بسياري از صحنه‌ها و ايده‌هاي فيلم‌هاي معروف تاريخ سينما را مي‌توان در آثار او يافت.

مثلا مشابه صحنه‌اي از فيلم « ديلينجر» ساخته جان مبليوس را در سكانسي از فيلم «سگ‌هاي انباري»‌كه 3 نفر از اعضاي گروه ، همزمان يكديگر را با اسلحه نشانه رفته و سپس به هم شليك مي‌كنند ، شاهد هستیم و یا نوع روايت 3گانه فيلم «كشتن» ساخته استنلي كوبريك را در فيلم «جكي‌براون» می بینیم.

4- تارانتینو هیچ چیز را در سینما جدی نمی گیرد و در همین جدی نگرفتن مطرح می شود ، چنانچه وقتی می خواهد در "جکی براون " جدی شود ، به شدت افت کرده و فیلمش تا حد یک اثر پیش پا افتاده نزول می نماید .شاید بتوان گفت تنها نقاط جذاب " جکی براون" بازی "پم گریر " است که پس از سالها جلوی دوربین ظاهر شده و حضور رابرت دونیرویی که بر خلاف همیشه یک گنگستر ازکارافتاده به نظر می آید.

مارتين اسكورسيزي درباره تارانتيتو مي‌گويد :« قهرمانان تارانتينو اگزيستانسياليست هستند ،‌آنها كاريكاتورند ،‌ تارانتينو مثل ديويد لترمن ،‌شومن پرحرف‌آمريكايي است و كاملا مطابق مد روز همه چيز را به صورت هجوآميزي به مسخره مي‌گيرد: جامعه ،‌آدم‌هاي مشهور،‌تلويزيون و ممكن است آدم‌هايش قاتل هم بشوند ولي اين چندان جدي نيست.  به گمانم ژان لوك‌ گدار هم در نخستين فيلم‌هايش چنين بود. از تماشاي «سگ‌هاي انباري» لذت بردم اما او از ژان‌پي‌يرملويل تاثير گرفته است»

5- تارانتینو به نظر بسیاری از منتقدان سینما بعد از " قصه عامه پسند" به پایان رسید و نزول شدیدش در "جکی براون" اثبات همین مدعا بود. گویی وی هر آنچه در طول دوران اداره کلوپ نوارهای ویدئویی اش آموخته بود را یک جا در "سگ های انباری " و " قصه عامه پسند " خرج کرد. چنانچه در فیلم اپیزودیک " چهار اتاق " حتی از دنباله رویش یعنی " روبرتو رودریگز " نیز عقب افتاد. آنچه هم  برخی منتقدان به عنوان مکتب تارانتینو معرفی کردند و امثال رودریگز و حتی " گای ریچی " را با فیلم " قاپ زنی " ستاره اش نامیدند ، نیز اینک به پایان رسیده ؛ زیرا گای ریچی بعد از آن ، فیلم سطحی " رانده شده " را با بازی همسرش "مدونا " ساخت  و روبرتو رودریگز هم درگیر قسمت های مختلف "بچه های جاسوس " گردید.خود تارانتینو هم بعد از 6 سالی که طرف دوربین رفت ، "بیل را بکش" را ساخت که دیگر در آن نشانه ای از سینمای شناخته شده تارانتینو نبود ، بلکه ملغمه ای از همه آن B-movie های هنگ کنگی و ژاپنی به نظر می رسید که وی  در آن ویدئوکلوپش   یا در سالن های دو فیلمه دیده و آنها را در یک قصه "عروس سیاهپوش" گونه جمع کرده بود. در "بیل را بکش" مجموعه ای از تمامی حرکات رزمی و سر و دست شکستن ها و خون و خون ریزی های فیلم های درجه دو هنگ کنگی به چشم می خورد.

6- آنارشی ذهنی و فیلمیک تارانتینو به سینمای وی این فرصت را نبخشید که به عنوان یک سینمای جدی در امروز جهان مطرح گردد ، گرچه خودش بر این امر بسیار مصر بوده و هست ، چنانچه  "بیل را بکش " برخلاف آثار قبلیش در فاکس قرن بیستم تولید شد. اما کمتر کمپانی های معتبر در آمریکا  بر او به عنوان یک فیلمساز قابل اعتماد حساب کردند و به همین دلیل وی برای فیلمنامه های متعددش ، حمایت هیچ استودیویی را به همراه نداشت . چنانچه او امسال ناچار گشت دوباره نزد برادران واینشتاین برگردد که دیگر کمپانی ورشکسته "میراماکس" شان را واگذار کرده و در دفتر محقری به تهیه فیلم های مستقل و کم خرج مشغول هستند. آن آنارشی ذهنی  تارانتینو و همچنین عدم پشتیبانی از سوی محافل سینمایی حتی مستقل ها که در اوائل دهه 90 بخشی از آنها  در همان کمپانی های بزرگ استحاله گردیدند ، باعث شد تارانتینو گاه تئوری های به شدت متناقض ارائه کند،  مثلا حتي در گفت‌وگويی اظهار داشته بود كه حتما از دو صحنه و ايده كيارستمي در فيلم «زيردرختان زيتون» در يكي از فيلم‌هاي خودبهره خواهد گرفت: یکی  صحنه‌اي كه معلم فيلم "خانه دوست كجاست؟" سوار ميني بوس گروه فيلمبرداري مي‌شود ولي تا آخر حضورش در آن مینی بوس و علیرغم شنيده شدن صدايش ، چهره ای از او رويت نمي‌شود اما شركتش در فيلم تاثيرگذار است و دوم صحنه‌اي كه كيارستمي بدون نشان دادن راه‌بندان با فضاسازي خاص آن را در تماشاگر القا مي‌سازد .در کنار این اظهار نظرها ، وی صحبت هایی راجع به نمایش خشونت و سکس محض در فیلم ها نموده بود که مورد اعتراض برخی سینماگران قرار گرفت . عده ای معتقدند کوینتین تارانتینو دچار نوعی عقده های روانی و خصوصا جنسی بوده که حتی آن را در برخی از آثارش بروز داده ، فی المثل در صحنه ای از " از شام تا بام " که وی به عنوان بازیگر هم حضور دارد ، جلوی  کافه ای که در کنار دیگر اجناسش ، فاحشه ها راهم حراج کرده ، ایستاده و با رنگ مو آنها را تبلیغ می کند! گفته شده که زمانی تارانتینو در زندگی واقعی اش به همین حرفه اشتغال داشته است!! یا در صحنه ایی از " قصه عامه پسند" که به شکل فجیع به رییس سیاه پوست وینسنت تجاوز می شود.

7- به هرحال تاثير سينماي تارانتينو را در بسياري فيلم‌هاي متفاوت اين سال‌ها مي‌توان ديد . اليوراستون با الهام از او واليته بداعت‌هاي خودش از فيلم «قاتلين بالفطره» اساسا وارد دنياي ديگري شد. دنيايي  كه چه به لحاظ مضموني و چه از جهت ساختار در U.Turn وحتي « هر يكشنبه موعود» ادامه يافت. ردپاي كاراكترهاي فيلم‌هايش به بسياري فيلم‌هاي روز دنيا كشيده شد. آدم‌هاي بي‌خيال، سرخوش،‌خشن ، غيرقابل انتظارو ماليخوليايي او را در فيلم‌هاي زيادي در اين سال مي‌توان يافت، مثلا در سري فيلم‌هاي شبه ترسناك /تين ايجري كه پس از فيلم «جيغ» باب شد . در ديگر فيلم‌هاي تين ايجري مثل «رفيق ماشينم كجاست؟» «بازنده» ، "Sugar and space" و در فيلم‌هاي سياهي مثل «پسران گريه نمي‌كنند ؟» «دختر‌از هم گسيخته» و حتي «15دقيقه» و بالاخره در فيلم‌هاي كمدي مثل «فيلم وحشت » «تحليلش كن» «ملاقات با والدين » «ورود و خروج»‌و

تارانتينو بسياري بازيگران قديمي  و جديد سينماي جهان را در شكل‌هاي تازه و نو مشهور ساخت كه هنوز كه هنوز است وقتي بر صحنه اسكار به عنوان ميهمان يا مجري ظاهر مي‌شوند ،‌‌ آقاي بيل كانتي اركسترش را وادار مي كند تا آهنگ " قصه عامه پسند" را برايش بزنند. كساني همچون جان تراولتا (كه پس از 20 سال مجددا به صحنه موفقيت در سينما بازگشت) ساموئل ،‌ال.جکسن ( كه اساسا بعد از اين فيلم معروف شد) اوماتورمن، ‌پم گرير ( كه با فيلم «جكي براون» بازگشت قابل قبولی به عالم سينما داشت) پاتريشا آركت و

با توضیحی که در بالا آمد ، می توان نتیجه گرفت ، فیلم "ضد مرگ" هم مثل دو سه فیلم اخیر تارانتینو ، فیلمی با آن خصوصیات سینمای معروف او  به نظر نمی رسد. در واقع این فیلم هم مانند "سیاره وحشت" روبرتو رودریگز ، فقط یک  B-movie است  با تمامی ویژگی های چنین فیلم هایی که در فوق توضیح داده شد. شاید از همین روست که دیگر در این فیلم ، برخلاف تمامی آثار قبلی تارانتینو ، خبری از دار و دسته های گنگستری نیست و یک راننده تقریبا دیوانه که ادعا دارد بدلکار سینماست ، خود راسا و بدون اینکه از آل کاپونی دستور گرفته باشد ، اقدام به کشتن زنان و دخترانی می کند که دست کمی از آن گنگسترها ندارند ! فقط خصوصیت آنها ، این است که اغلب گرد یک بازیگر یا رقاص و یا سیاهی لشگر دست دوم جمع شده و وقت می گذرانند!! آنها اغلب در کافه ها و بارهای سطح پایین ، به قول خودشان "پلاس" هستند و به فاجعه بارترین طریق ، روزگار می گذرانند.

و شاید از همین رو باشد که در این فیلم تارانتینو دیگر خبری از رستگاری به سبک و سیاق "قصه عامه پسند" یا "بیل را بکش" و یا حتی "جکی براون" نتوان یافت. در واقع تازه ترین فیلم او ، چندان بیش از یک بازی کامپیوتری ساده نصیب تماشاگرش نمی کند. بازی که حداقل در یکی از دو قسمتش  این تماشاگر بازنده است!

شاید بتوان فیلم "ضد مرگ" را یک فیلم جعلی به تمام معنا دانست. فیلمی که در تمامی ابعاد محتوایی و ساختاری اش ، کپی دست دومی از اصل خود به نظر می آید. فیلمی که به نوعی همه کاراکترهایش بدلی هستند و کارهایشان احمقانه جلوه می کند. شاید بتوان گفت این خصوصیت ، اساسا از کاراکتر اصلی فیلم یعنی "بدلکار مایک" (با بازی کرت راسل) نشات می گیرد. وی یکی از بدلکارهای فیلم های تولیدی هالیوود معرفی می شود که به جای بازیگران اصلی فیلم ها ، داخل آتش می شود ، از بالای بلندی ها پرتاب می گردد و هزار بلا و مصیبت و سختی را تحمل می کند تا بازیگر اصلی فیلم قهرمان بنمایاند.

بدلکار مایک در یکی از صحنه های فیلم خطاب به زنی که راجع به بدلکاری می پرسد ، می گوید :"...در هالیوود هیچکس ، آنقدر احمق نیست که خودش را از بالای پله ها به پرواز در آورد و در چنین مواقعی می تواند کسانی را پیدا کند که با پرداخت پول ، چنین کارهایی را انجام دهند. من هم شغلی را انتخاب کردم که بتوانم با دریافت پول این کار را بکنم..."

شاید بتوان اساس ساختار روایتی و سینمایی فیلم "ضد مرگ" را بر مبنای همین صحبت های "بدلکار مایک" دانست که می گوید توسط برادرش ، "بدلکار باب" به این شغل در سینما راه یافته است. قصه فیلم بدنبال شکارهای همین "بدلکار مایک" پیش می رود تا مخاطبش را به درون دنیای بدلکارهای دیگر ببرد که اگرچه در سینما بازی نمی کنند ولی بدل نقش های اصلی دیگر را ایفا می کنند!

"ضد مرگ" را می توان شامل دو داستان مجزا دانست که به فاصله 14 ماه روایت می شود. داستان اول مربوط به یک خواننده ظاهرا معروف  رادیو است به نام "جولیای جنگلی" که روزگارش را در کافه های درب به داغان و پرت افتاده حومه شهر تنسی می گذراند و دو سه نفر از دختران هم تیپ خودش نیز همواره همراهش هستند. "بدلکار مایک" با اتومبیلی که آن را "ضد مرگ" می نامد ، به دنبال آنهاست. در ابتدا با دیدن عکس های "جولیای جنگلی" و دوستانش در پشت آفتاب گیر اتومبیل مایک ، براین تصور قرار می گیریم که گویا از پیش ماموریت قتل آنها را داشته است  ، ولی هنگامی که در قصه دوم شاهد هستیم ، خودش راسا با پی بردن به هویت چنین زن هایی ، عکس شان را برداشته و سپس به تعقیب شان می پردازد تا در بزنگاهی ، به قتل شان برساند ، آنگاه متوجه می شویم که مایک به عنوان یک قاتل قراردادی نیز ، نقش یک بدل را بازی می کرده است. او درپی دختران ولگرد و علاف است که به قتل شان برساند و این نه برای مثلا پاک کردن جامعه (مثل آقای بروکس و یا فیلم هایی مانند "حیوان صفت" ) بلکه فقط برای سرگرمی است!

این موضوع را وی در داستان دوم ، وقتی ورق تعقیب و گریز برگشته و حالا دختران قربانی در پی شکار خود هستند ، در همان حال گریز نفس گیرش ، فریاد می زند که همه اینها تنها برای قدری تفریح و سرگرمی بود!!

اما سرگذشت و داستان  آن دختران کافه ای هم بی شباهت به "بدلکار مایک" نیست. "جولیای جنگلی" که نقش سوپر استار برای اهالی آن کافه های بین راهی بازی می کند ، در واقع یک خواننده رادیوی محلی است و کمی آن طرف تر از آن کافه ها ، کسی وی را نمی شناسد. همچنانکه در داستان دوم هم سوپر استار هالیوودی ، دختری به نام "لی" است که نقش یکی از افراد گروه تشویق گران (Cheerleader) تیم های راگبی را در کنار زمین های بازی ، دارد. آن هم در فیلمی که درباره همین افراد است. کسانی که در همان بازی های اصلی هم فقط در نقش یک بدل ، مردم را به تشویق تیم مورد علاقه شان ، تحریک کرده و به اصلاح به تیم مذکور ، روحیه می دهند!

دنیای فیلم "ضد مرگ" جهان آدم های دیوانه و عصبی است که گویا جنون و سادیسم سرعت و خشونت و سکس ، سراپای وجودشان را فرا گرفته و به جز این برای خود ، وظیفه دیگری در این دنیا نمی بینند.

مثل همان دختران داستان دوم که پس از یک معامله و بدست آوردن یک اتومبیل دوج 1970 در مقابل واگذار کردن به اصطلاح سوپراستارشان ، یعنی همان "لی" ، به یک بازی جنون آمیز تحت عنوان "ناخدایی کشتی" دست می زنند و در حین همین بازی است که بدلکار مایک هم ، با بازی دیوانه وار خود سر می رسد و سرسام زدگی آنها را تکمیل می کند.

تارانتینو به صورت خطی قصه اش را پیش می برد و دو پایان غیر قابل پیش بینی برای هر یک از دو داستان خود ترسیم می نماید. در داستان اول ، این بدلکار مایک است  که در یک حرکت غافلگیرانه از روبرو به اتومبیل "جولیای جنگلی" می زند و او و دو دوست دیگرش را تکه و پاره می کند. (اجرای صحنه برخورد دو اتومبیل در 3 برداشت به نمایش در می آید ، گویا کارگردان مصر است تا به تماشاگرش حقنه کند که این هم یک نمایش بدلی است!) و قصه دوم با انتقام گیری رفقای "لی" یعنی زویی و دار و  دسته اش پایان می پذیرد که بدلکار مایک را لت و پار کرده و مخش را در زیر ضربات مشت و لگد خود ، له می کنند.

در سرتاسر فیلم "ضد مرگ" ، تارانتینو ، طبق معمول یا به فیلم های معروف 30 – 40 سال اخیر سینما و سریال های مشهور این سالها ارجاع می دهد و یا از آنها تقلید می کند. این ارجاعات از همان اولین صحنه فیلم که "جولیای جنگلی" را در اتاقش می بینیم ، شروع می شود که او در پای پوستر فیلم "سرباز آبی" دراز می کشد. در کافه های پاتوق او  و رفقایش هم  در و دیوار مملو از تصاویر و پوسترها و حتی جملات معروف آثار سینمایی است مانند جمله پرآوازه فیلم "بعضی ها داغشو دوست دارند" (بیلی وایلدر) مربوط به آخرین صحنه فیلم مذکور که مردی به جک لمون می گوید : "هیچ کس کامل نیست " (No body's perfect) .

بدلکار مایک نیز در ارائه کارنامه و سوابق خود ، فیلم های "مزرعه چپارل" ، "ویرجینیایی" و "مردی از شایلو"( از سریال های تلویزیونی معروف دهه های 60 و 70)  را نام می برد و بالاخره تعقیب و گریز پایانی فیلم که حدود یک چهارم از آن را به خود اختصاص داده ، ترکیبی است از فیلم های "از نفس افتاده" (ژان لوک گدار) ، "تلما و لوییز"(ریدلی اسکات) و "دوئل" (استیون اسپیلبرگ).

در واقع فیلم "ضد مرگ" به جز یک صحنه برخورد رو درروی اتومبیل مایک و ماشین "جولیای جنگلی"( مثل سکانسی از سریال معروف "بدلکاران" که در همان دهه 70 با حضور چاک کانرز و یا جک پالانس تولید می شد)  ، تعقیب و گریز 20- 25 دقیقه ای مایک با دار و دسته زویی (که بیش از حد کش آمده  ، به طوری که هیجان سکانس های مشابه در فیلم های دیگر مانند "سرعت" را ضایع می سازد) و یک مشت دیالوگ نه چندان مرتبط ، چیز دیگری ندارد. به این ترتیب ، تارانتینو نسبت به فیلم "بیل را بکش" خصوصا جلد دوم آن ، نزول فاحشی کرده است. همچنانکه این نزول را در فاصله فیلم "قصه عامه پسند" و "بیل را بکش" انجام داده بود. یعنی در "ضد مرگ" حتی شخصیت محوری همچون "براید" به چشم نمی خورد و همه بازیگران ، تیپ های بسیار آشنا و کلیشه ای را به نمایش می گذارند. (شاید این هم از الزامات B-movie بوده است!!)

علاوه براینکه با بازی های کامپیوتری و شیطنت های خاص با تصاویر فیلم ( ازقبیل خط انداختن در میان آنها برای جلوه گر ساختن کهنگی و مستعمل بودن بیش از حد فیلم یا پرش های عمدی صوتی و تصویری که نشان دهنده ضایع شدن بخش هایی از آن در اثر استفاده زیاد و یا بریده شدن بخش مذکور توسط آپاراتچی است که در آن سالهای دهه 70 معمول بود) سعی شده ، حس تماشای فیلمی از سالهای دهه 70 نزد تماشاگر علاقمند احیاد شود. حسی که با کاربرد رنگ های تند ، نماهای درشت و تدوین شتابدار (به سبک و سیاق آثاری همچون "ایزی رایدر" و " پنج قطعه آسان" ) تشدید گردیده است.

به نظر می آید در "گریند هاوس" آنچه بیش از ساخت یک فیلم دیگر از سوی کوینتین تارانتینو و روبرتو رودریگز ، مد نظر قرار گرفته  ، زنده کردن همان سینمای سرگرم کننده و درجه دو دهه 70  است و بدست آوردن حس و حالی از آن سالها با آن سالن های بزرگ سینما و آنونس های جذاب و افکت های غیرکامپیوتری که بیشتر نشانگر کله خرابی مجریان آن افکت ها بوده  تا هنر فیلمساز و تهیه کننده و سایر عوامل فنی .

در صحنه ای دیگر از فیلم "ضد مرگ" که یکی از آن دختران باراز "بدلکار مایک" می پرسد ، آیا صحنه های درگیری و عملیات محیرالعقول در فیلم ها با کامپیوتر خلق می شوند ، وی پاسخ می دهد:"...بدبختانه امروزه بیشتر این گونه است. اما اگر به آن روزهای طلایی برگردیم که یک ماشین واقعی با ماشین واقعی دیگری برخورد می کرده ، همیشه راننده دیوانه ای بوده که آنها را براند..." !!   

* این مطلب قبلا در ماهنامه سینمایی "فیلم نگار" به چاپ رسیده است.