مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم 140۸
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦
 

سولاریس با ارواح صبور

 

اگر کسی چندان هم اهل خواندن رمان های استیفن کینگ نباشد ، احتمال قریب به یقین ، با تماشای فیلم هایی مانند :"کری" (براین دی پالما) ، "تلاء لو" (استنلی کوبریک) ، "میزری" (راب راینر) ، "رهایی از شاوشنگ" (فرانک دارابانت) ، "شکارچیان رویا"(لارنس کاسدان) ، "دالان سبز"(فرانک دارابانت) و "پنجره مخفی"(دیوید کوئپ)  راغب می شود تا جدید ترین فیلمی که از داستان های او  اقتباس شده را ببیند. خصوصا اینکه فیلم "1408" حقیقتا فیلمی از استفن کینگ است تا فیلمنامه نویسانش ، "مت گرینبرگ" و "اسکات الکساندر" و "کاراس زوسکی" و کارگردانش "میکاییل هافشتروم" که پیش از این در آمریکا تنها یک فیلم "Derailed" را ساخته بود. از میان 3 فیلمنامه نویس هم اگرچه مت گرینبرگ ، پیش از این در زمینه ژانر وحشت و سینمای  ماورایی کار کرده و آثار همچون "ارباب وحشت" ، "حکومت آتش" و "هالووین :20 سال بعد " را نوشته ، اما دو فیلمنامه نویس دیگر یعنی "اسکات الکساندر" و "کاراس زوسکی" (که تقریبا کارنامه مشترکی داشته و اغلب با یکدیگر فیلمنامه نوشته اند) به جز فیلمنامه "ادوود" برای تیم برتن ، قابل توجه ترین آثارشان ، دو فیم میلوش فورمن به نام های " مردم علیه لری فلینت " و "مردی روی ماه" بوده است و حتی فیلمنامه پیش پا افتاده ای همچون "مامور کدی بنکس" هم داشته اند. البته عمده فیلمنامه هایی که از کتاب ها یا داستان های استیفن کینگ اقتباش شده ، تقریبا همین خصوصیت را داشته که بیشتر واجد عناصر مورد علاقه کینگ باشد تا دغدغه ها و دلمشغولی های فیلمنامه نویسان و کارگردان . شاید از همین رو باشد که به جز فیلم "تلالو" که اگرچه از نوول کینگ گرفته شده ولی در واقع اثر استنلی کوبریک محسوب می شود ، اغلب اقتباس های سینمایی از آثار استیفن کینگ توسط فیلمنامه نویسان غیر مولف انجام گرفته که در میان آنها نام "ویلیام گلدمن"

می تواند یک استثنا باشد . فیلمنامه نویسی حرفه ای که در میان همکارانش  بیشترین اقتباس از آثار کینگ را انجام داده (میزری ، قلب ها در آتلانتیس ، شکارچیان رویا و ...) و البته همه نوع فیلمنامه ای هم در کارنامه اش به چشم می خورد ، از فیلمنامه جنگی – ملودرام "دختر ژنرال" تا "قدرت کامل" کلینت ایستوود تا ماجرای عجیب و غریب آن دو شیر خارق العاده "شبح و تاریکی" ، تا فانتزی وسترن "ماوریک" ساخته ریچارد دانر تا اثر بیوگرافیک "چاپلین" به کارگردانی ریچارد آتن بورو تا "ماراتن من " جان شلزینگر تا فیلم سیاسی – افشاگرانه "همه مردان رییس جمهور" آلن جی پاکولا  و تا اثر کلاسیک "بوچ کسیدی و ساندنس کید"!!

البته شکی نیست ، اقتباس از داستان کوتاه "1408" از مجموعه Everything's Eventual" " و گسترش آن در حد یک فیلمنامه 100 دقیقه ای ، آن هم با حفظ تمامی عناصر مورد نظر نویسنده ، نشان از هوشمندی و دقت نظر فیلمنامه نویسان و همچنین کارگردان فیلم داشته که همگی به خوبی از پس کار برآمده اند.

به هرحال در همه فیلم هایی که از آثار استیفن کینگ اقتباس شده ، عناصر روایتی و مایه های مشابهی می توان یافت که در همین فیلم "1408" هم به شدت به چشم می خورد. از جمله شخصیت اصلی ، اغلب نویسنده ای است که دچار مشکلات خانوادگی و اجتماعی بوده و در ادامه مسیر فعالیت هایش با معضلات روحی روانی مواجه می گردد(تلالو ، پنجره مخفی ، میزری و همین 1408) یا فردی است که در جریان تنش های خانوادگی ، بیگناه به زندان افتاده است (رهایی از شاوشنگ و دالان سبز) و یا ...

اغلب این افراد اعتقاد چندانی به ماوراء و نیروی الهی نداشته  ولی در انتها و پس از گذر از آن ماجراهای عجیب و غریب ، باورهای فوق را  پیدا می نمایند.

اگرچه همه این شخصیت ها در طی بحران هایی که پشت سر می گذارند ، با ماجراهای باورنکردنی و غیرقابل توضیحی روبرو می گردند اما به نظر می آید که انگار هریک از آنها بازتاب اعمال و گناهان خویش را تجربه می کنند و یا به نوعی درمقابل دادگاه وجدان خود قرار می گیرند ، شاید هم سایه ای کم رنگ از آخرت را در همین دنیا تجربه می کنند.

به نظر می آید تمام این عناصر ، مایه ها و درونمایه ها در فیلم "1408" پررنگ تر و قوی تر به چشم می خورند. در این فیلم هم یک نویسنده ، کاراکتر اصلی است که از قضا بیشتر از همیشه ، خود استیفن کینگ را تداعی می نماید ؛ از آنجا که داستان های ترسناک می نویسد و از بابت همین داستان هاست که مشهور و معروف شده است. مایک انسلین (جان کیوسک) نویسنده ای است که دخترش ، کیتی را از دست داده و مدتهاست که همسرش را ترک کرده . او خالق آثاری همچون "ده هتل تسخیر شده ارواح" ، " ده قبرستان تسخیر شده ارواح" و "چگونه از شر ارواح خلاص شویم؟" بوده  و برای پی گیری داستان های ارواح که در میان عوام رایج است و بعضا بوسیله نامه و کارت پستال به اطلاعش می رسد ، از این شهر به آن شهر می رود. دستگاههایی هم در اختیار دارد که بوسیله آنها ، در جستجوی ردپای ارواح و اشباح برمی آید. اما به هیچ یک از این داستان ها و قصه ها و ارواحی که درباره شان می نویسد ، کوچکترنی اعتقادی ندارد. یکی از همین کارت پستال ها ، او را به اتاق 1408 هتل دلفین نیویورک ، هدایت می کند. پشت آن کارت پستال این جمله نوشته شده که :"به اتاق 1408 هتل دلفین نرو!" و همین جمله ، انسلین را را تحریک می کند تا پس از سالها به نیویورک بازگردد. (همان شهری که قبلا با خانواده اش در آن زندگی می کرد و همسرش را همانجا ترک نمود).

اگرچه مسئولین هتل و از جمله مدیر آن ، جرالد الین (سمیوئل ال جکسن) وی را از این کار بازمی دارند و هشدار می دهند که در آن اتاق دهها نفر کشته شده که یا خودکشی بوده یا حوادثی از قبیل غرق شدن در بشقاب سوپ! و یا مرگ طبیعی !! و شخص مدیر هتل هم تاکید می کند که اتاق 1408 یک اتاق نفرین شده است ولی انسلین  با تمسخر و لحن مضحکه آمیزی ، مسئله ارواح و اجنه و اشباح را مزخرف دانسته و خودش را از جمله کسانی معرفی می کند که این گونه داستان ها را سرهم می کنند تا دیگران را بترسانند! نه اینکه خودش هم بترسد!! به هرحال مایک انسلین داخل اتاق 1408 شده و با یک ضبط صوت کوچک هرآنچه اتفاق می افتد را ثبت می کند. در ابتدا همه چیز ظاهرا عادی است . او در ضبطصوتش می گوید که سرکارش گذاشته اند ! اتاق 1408 هم مثل سایر اتاق های هتل ، یک اتاق معمولی است. اگرچه به نظر او همه اتاق های هتل ها ، به نوعی ترسناک هستند. چون معلوم نیست که به روی تخت هایش ، چه کسانی خوابیده اند ، چه تعدادی مریض بوده اند و چه افرادی مرده اند!!!

اما اوضاع به همین طریق نمی ماند و حوادث اندک اندک شکل می گیرند به طوری که خود انسلین هم گوشی دستش می آید. ولی انگار که یکی از کتاب های خودش را می نویسد با رخداد اولین اتفاق به لحن نه چندان جدی می گوید :"...خب ، شروع شد..." این در حالی است که احتمالا تصوری غیر از آنچه در کتاب هایش می نوشته از اتفاقات عجیب و عریب و باورنکردنی در ذهن نداشته است. تصوری که در پایان کار ، اساسا زیر و رو می شود.  

اولین اتفاق ، مرتب شدن کاغذ دستشویی است و سپس روشن شدن ناگهانی رادیو و قرار گرفتن ساعت آن برروی شمارش معکوس 60 دقیقه ، چرا که مدیر هتل در طی صحبت هایش اشاره کرد  که هیچکس در آن اتاق بیش از یک ساعت دوام نیاورده است. انسلین ابتدا براین باور است که فرد دیگری درون اتاقش پنهان شده و سپس تصور می کند که به دلیل نوشیدنی مدیر هتل و توطئه او برای گیج کردنش ،  دچار توهم شده است. حتی فکر می کند که کسی با دوربین او را زیر نظر دارد . ولی وقتی از دستشویی و دیوارهای اتاق ، خون جاری می شود ، ارواح کسانی که در آن اتاق خودکشی کرده بودند ، یکی یکی می آیند و مجددا خود را از پنجره به پایین پرت می کنند و مهمتر اینکه نمی تواند از آن اتاق بیرون رود و یا با کسی تماس بگیرد و ...به این نتیجه می رسد که ماجرا پیچیده تر از آن است که فکر می کرده. خصوصا از زمانی که کم کم شاهد نمایش یا بازسازی زندگی خصوصی اش در همان اتاق می شود. از همین جاست که درونمایه اصلی آثار استیفن کینگ در فیلم "1408" خود را می نمایاند؛ مرور گناهان گذشته و تجربه دوزخی که بابت آن گناهان گریبان آدمی  را می گیرد. در واقع دار مکافات برای کاراکترهای کینگ در همین دنیا برپا می شود. آنچنانکه در اتاق 1408 برای مایک انسلین برقرار شده. گویی قرار است که اتاق ، وی را با گذشته اش درگیر سازد.

اولین صحنه ای که به نوعی مایکل انسلین  را با خودش مواجه می سازد و می تواند کلید صحنه های بعدی محسوب شود ، وقتی است که او  برای فرار از جهنم اتاق 1408 ، پنجره را به روی خیابان های نیویورک می گشاید و فریاد کمک خواهی می کشد و هنگامی که فریاد رسی نمی یابد ، متوجه اتاقی در ساختمان روبرویی شده که شخصی در سایه روشن آن دیده می شود  ، سعی می کند که با داد و فریاد ، او را متوجه خودش کرده و کمک بطلبد ولی در کمال حیرت مشاهده می نماید که هر حرکتی می کند  ، آن مرد نیز انجام می دهد. انگار که کسی به جز خودش در آن اطراف نیست. (همان طور که در صحنه دیگری ، به جز اتاق 1408 در آن هتل عظیم ، اتاق دیگری نمی یابد!)سپس صدای دخترش را می شنود که او را می خواند و بعد تلویزیون به طور ناگهانی روشن شده و تصاویر فیلمی که سالها پیش با دوربین خانوادگی اش از خود ، همسر و دخترش برداشته بود را مشاهده می نماید. بعد از آن از طریق در حمام به دالان طویلی وارد می شود که پدرش را در آن پیدا می کند . پدری که سالها قبل فوت کرده و حالا برروی ویلچر شاکی است که چرا او را از باغ مورد علاقه اش دور کرده و به جایی همچون آسایشگاه سالمندان آورده اند و  زمانی که می خواهد از طریق کانال هواکش فرار کرده و به اتاق دیگری وارد شود ، در آن اتاق نیز همسرش را می بیند ، در حالی که کیتی را در زمان نوزادی در آغوش دارد.

به این ترتیب در اتاق 1408 ، ارواحی برای ترساندن مایک ظاهر نمی گردند ، اشباحی برسر و رویش نمی ریزند و زامبی ها به وی حمله ور نمی شوند ، بلکه این اعمال گذشته اش است که وی را به هراس انداخته و باعث رعب و وحشتش گشته. (همان تعبیر دینی کیفر و مجازات  که به تجسم گناهان و اعمال بد تاویل می شود). در حقیقت مایک انسلین در اتاق 1408 با گناهانش مواجه می گردد.

گناه اینکه به خدا اعتقادی نداشته و از همین رو نیز همواره دخترش را در شک و ظن باقی گذارده بود. در صحنه ای از فیلم که مایک در همان اتاق می بیند ، کیتی در بستر مرگ با تردید از خدا و جهان آخرت می پرسد و اینکه آیا پدرش به خدا اعتقاد دارد یا نه ، مشخص می شود می داند که اعتقاد ندارد. چند صحنه بعد باز مایک می بیند که پس از مزگ کیتی ، همسرش را سرزنش می کند که باید دخترش را به جنگ با بیماری اش تشویق می کرده است. او فریاد می زند :"... نه اینکه مغزش را از داستان های بهشت و آسمان و آخرت پر کنی ..."!

شاید به خاطر باقی گذاردن همین تردید در وجود کیتی بوده  که اینک روح دخترش را سرگشته و حیران می بیند که از هر سو او را می خواند و در آخرین صحنه به سویش می آید و احساس سردی و ترسش را بیان می کند. شاید این یکی از بزرگترین گناهان مایک انسلین به شمار آید که نتوانست ایمان و باور دینی و اعتقاد به خدا را در وجود دخترش تثبیت نماید تا حداقل روحش در دنیای دیگر آرامش داشته باشد ، آنچه که همسرش ، لیلی سعی در انجامش داشت و از همین رو مورد اعتراض و انتقاد مایک قرار گرفته بود. در دو صحنه از فیلم مایک با کتاب مقدس برخورد می کند ؛ یکی در همان اوابل ورودش به اتاق که آن را در کشوی یکی از میزها می یابد و با بی اعتنایی آن را به گوشه ای پرتاب می کند و بار دوم وقتی است که مضطرب و مستاصل از ماجرای مهیبی که گرفتارش شده ، به کتاب مقدس پناه می برد و در حالی که با این جملات خودمانی زبان به اعتراف باز می کند که :"...خیلی خب ، تو بردی .." آن را می گشاید و در کمال حیرت با صفحات سفیدی مواجه می شود که هیچ کلمه ای بر   آن ها نقش نبسته است!! اینچنین است که انگار حتی کتاب آسمانی نیز او را از خود می راند.

گناه دیگر مایک انسلین  در ارتباط با ترک همسرش است . او در شرایطی که دریافته به هیچوجه نمی تواند از جهنم اتاق 1408 خارج گردد ، توسط لب تاپی که در اختیار دارد ، با لیلی ارتباط ایترنتی برقرار کرده و از او درخواست می کند که پلیس را برای نجاتش مطلع سازد. لیلی با اینکه به هیچوجه نمی تواند رفتن مایک را برای خود توجیه نماید و در نتیجه گناه وی را ببخشد ، اما برای نجاتش اقدام می کند. ولی دقایقی بعد در حالی که شمارش معکوس به لحظات پایانی خویش نزدیک شده  ، اتاق مملو از یخ و برف گشته و درجه حرارتش به زیر صفر رسیده و مایک در کمال ناامیدی در حال یخ زدن است ، ارتباط اینترنتی لیلی با او برقرار شده و لیلی در کمال تعجب می گوید که افراد پلیس در اتاق 1408 هتل دلفین نیویورک هستند ولی کسی در آنجا نیست و اتاق خالی است!!!

پس از آن مایک در دریایی از آب که اتاق را فرا گرفته ، دست و پا می زند و حالا در می یابد حکایت غرق شدن برخی از قربانیان اتاق 1408 ، آن هم در بشقاب سوپشان چیست؟!! اما ناگهان خود را در کنار سواحل لس آنجلس می بیند که قبل از آمدن به نیویورک و وارد شدن به هتل دلفین نیز در آب هایش به موج سواری پرداخته و غفلتا براثر موج بزرگی در خطر غرق شدن افتاد، ولی نجات یافته بود. عین آن ماجرا مجددا پس از رهایی مایک از اتاق مربوطه تکرار می شود ولی به گونه ای که گویا این بار اساسا اتاقی تحت عنوان 1408 و وقایع اتفاقیه اش ، وجود خارجی نداشته است.

به هوش آمدن مایک در  بیمارستان و حضور لیلی در آنجا که اظهار می دارد پس از شنیدن خبر برخورد تخته موج سواری وی با صخره های ساحلی از نیویورک به لس آنجلس آمده ، ماجرا را به گونه ای تغییر می دهد که انگار همه اتفاقات اتاق 1408 هتل دلفین ، تنها یک کابوس بوده و بس! لیلی حتی از ارتباط اینترنتی مایک و کمک خواهی اش به هنگام گیر افتادن در اتاق 1408 نیز ابراز بی اطلاعی کرده و تمام ماجراهایی که او از وقایع عجیب و غریب آن اتاق تعریف می کند را خواب و خیال به حساب می آورد. این گفت و گوها در رستوران و کنار دریا نیز ادامه دارد. اما در عین حال ، نویسنده علائم  شک برانگیزی نیز در این میان به رویت مخاطب می رساند. از جمله تصور دیدن یکی از زنانی که در اتاق 1408 خودکشی کرده بوده در رستورانی که مایک و لیلی در حال صرف غذا هستند. (چنین صحنه ای را عینا در انتهای فیلم "میزری" هم دیده بودیم که پس از خاتمه ماجراها و رهایی پال شلدون از چنگ پرستار دیوانه ای به نام آنی ویلکس ، بازهم شلدون گویی در یک رستوران ، آنی را می بیند که در حال حمل چرخ دستی است ولی بلافاصله این توهمش تصحیح می شود ).

همه وقایعی که پس از به اصطلاح نجات مایک  از هتل دلفین و یا کابوس آن ، برایش روی می دهد ، به گونه ای پیش می رود  که گویا عمدا قضیه هتل مزبور و اتاق مخوفش از آن سانسور شود. حتی وقتی مثل اوایل فیلم او برای تحقیق بیشتر  درباره اتاق 1408 ، به سراغ میکرو فیلم های آرشیو روزنامه هایی می رود که درباره وقایع آن هتل اخباری داشتند ، در کمال شگفتی ، هیچ خبری راجع به خودکشی های هتل دلفین ملاحظه نمی کند و حتی این بار در توضیح گزارش خبر خودکشی کارخانه داری که پیش از این از چگونگی اش مطلع شده  و از طریق همین روزنامه ، دریافته بود  در سال 1938 ، خود را از پنجره هتل به پایین پرتاب کرده ، می خواند که وی خود را از بالای پل به پایین پرت کرده است! سرانجام سرنخ همه این ماجراها در اداره پست باز می شود ، جایی که همیشه ، مایک برای دریافت بسته های پستی اش مراجعه می کرد ولی این بار در کمال تعجب به جای مامور پست با کسی مواجه می شود که قبلا وی را در هتل دلفین دیده بود . کسی که به او می گوید اداره در حال تعطیل شدن است و بلافاصله مردانی را می بیند  که با پتک و چکش به خراب کردن در و دیوار و پنجره و میز و وسایل آنجا اقدام  کرده اند . شگفتی  آنجاست که با ویران شدن در و دیوار و پنجره های اداره پست ، کم کم هیبت همان اتاق 1408 نمایان گشته و در زمان کوتاهی متوجه می شویم که مایک انسلین هنوز در همان اتاق کذایی قرار دارد و در واقع تصور رهایی از آن دوزخ مرگبار ، توهم و خیالی بیش نبوده است. از همین روست که او با تمام وجود فریاد می زند :"...من بیرون بودم ، من بیرون بودم..."!

از اینجاست که می توان دریافت اتاق 1408 در واقع همچون اقیانوس سولاریس (در کتابی به همین نام نوشته "استانیسلاو لم" و فیلمی برگرفته از آن ،  ساخته آندری تارکوفسکی) بازتاب گناهان و خطاهای گذشته آدم ها به نظر می آید. به این مفهوم  که هرآنچه ساکنین اتاق 1408 از جمله مایک انسلین در هیبت های ترسناک و مخوف مشاهده کرده اند ، چیزی به جز اعمال و رفتار شان در زندگی گذشته نبوده است. همچنان که بخشی از رویاها و آرزوهای مایک  (مانند رهایی از اتاق و برگشت به زندگی قبلی در کنار همسرش ) هم  در قالب وقایعی که قبلا از سر گذرانده بوده (مثل سانحه موج سواری در ساحل لس آنجلس ) براو نمایانده می شود.

گناهی که انسلین احتمالا در مورد پدرش مرتکب شده و وی را از باغ دلخواهش به آسایشگاه سالمندان برده بوده نیز در این سولاریس خوفناک وجود دارد. مایک با پدرش رابطه درستی نداشته و شاید این همان ماجرایی باشد که در کتاب "راه طولانی به خانه" نوشته بوده است. کتابی که در اوایل فیلم وقتی او در یک کتابفروشی با خریداران کتابهای ترسناکش به خصوص تازه ترین آنها یعنی "ده هتل  تسخیر شده ارواح " صحبت می کند، ناگهان در کمال شگفتی از سوی یکی از حاضرین برای امضاء در مقابلش قرار داده می شود و فرد مورد نظر از روابط پدر و پسری که در آن داستان وجود داشته ، می پرسد که آیا واقعی بوده است؟ مدیر هتل نیز از میان همه کتاب های انسلین ، تنها همین کتاب را به خاطر می آورد ، چون به نظرش بقیه آنها "یک مشت داستان های ترسناک و مزخرف با شخصیت های غیر واقعی" هستند. داستان هایی که حتی خود مایک انسلین هم  به هیچکدام اعتقادی ندارد.

و این گناه دیگر اوست که سالها مخاطبانش را با روایات دروغین و بی پایه و حکایت های بی مایه ترسانده و به لاطائلات مشغول داشته بوده تا از حقایق و واقعیات دور بمانند. حقایقی از گونه کتاب مقدس و اعتقاد به خدا و آخرت و بهشت و ...که به خاطر آموزش شان  به کیتی ، به تندی همسرش را ملامت کرد. حقایقی که به خاطر دور نگه داشتن دخترش از آنها ، حتی روح او  را نیز از آرامش دور داشت. شاید هم آن تلاطم روحی که در شبح کیتی می بیند ، در واقع تنش های درونی و روحی خودش باشد که در وجود دخترش مجسم می شدند و چه عذاب رنج آورتر از آنکه پدری ، فرزندش را در سختی و بی قراری ببیند . این همان کیفری است که در اتاق 1408 برای پدری مقرر شده که اعتقاد و باور و ایمان را به عنوان بدیهی ترین حقوق انسانها از فرزندش دریغ کرده  تا او را با شک و تردید به  آستانه مرگ برسد و بازهم  آن پدر شاکی است که چرا فرزندش را به جای تکیه بر قدرت های ناتوان مادی ، به بخشش بی حساب قادر متعال دلخوش داشته اند!!

اما انسلین در پایان مجازاتش ، در حالی که نمرده و مجددا شمارش معکوس برروی 60 دقیقه قرار می گیرد تا یک ساعت دیگر عذابش تجدید شود (مانند روایاتی که درباره دوزخ وجود دارد و عذاب آن که پایان ناپذیر است و گناهکاران در اثر آن کیفرها نمی میرند بلکه بارها و بارها ظاهرا نابود شده و دوباره شکل می گیرند تا برای ابد در آن عذاب مخلد باشند) . ، با تلفن از آن سوی خط (که شاید همان اتاق یا متولیانش هستند) می پرسد :"...چرا مرا نمی کشید..." و از آن سو پاسخ می گیرد :"...به خاطر آنکه همه مهمان های این هتل تا جایی که می توانند از برنامه های ما لذت ببرند..."!!!

اینجاست که مایک به خود می آید و  تنها راه را فدا کردن خود  می داند ، چون از تلفن می شنود که همسرش نیز در مسیر هتل دلفین قرار  دارد و قصد این است که  در طی همین ماجراها ، به همراه انسلین کشته شود اما  مایک  دیگر حاضر نیست ، کسی را فدای خودخواهی هایش بکند. خودخواهی ، یکی دیگر از گناهان بزرگ مایک انسلین و بسیاری از انسانها به شمار آمده است. در صحنه ای دیگر ،  مایک با گشودن در یخچال در عمق راهرویی دیگر با مدیر هتل مواجه می شود که از وی می پرسد ، آیا حس خودخواهی اش در مورد اتاق ارضاء شد؟ حالا نظرش درباره ارواح چیست؟ درباره ارواحی که مردم به خاطر درک دنیای پس از مرگ به آنها اعتقاد دارند ولی او سالها بخاطر ارضاء همان خودخواهی و کج فهمی اش، امید آنها را ناامید می کرد. همچنانکه امید و ایمان دخترش را خدشه دار ساخت. مایک دلیل فریبکاریش را اینگونه توضیح می دهد:"... چون این شغل من بود !...من یک نویسنده ام!!..." اما آیا این پاسخ می تواند توجیه همه آن خودخواهی ها و مردم فریبی ها باشد؟

اگرچه او در آخرین لحظات ،  دست از خودخواهی هایش برمی دارد و همچنان که پیش از این از طریق ارتباط اینترنتی سعی کرده بود ، همسرش را از آمدن به هتل دلفین باز دارد ، کوشش  می کند با آتش زدن خود و اتاق ، او را از خطر حتمی دور کند و همین فداکاری به نجاتش می انجامد . شاید که بخشیده شده است. و شاید از همین روست که وقتی در آخرین صحنه فیلم ، ضبط صوت داغان شده اش را روشن می کند و صدای روح دخترش را می شنود ، آنچنانکه لیلی شگفت زده شده   ، او تعجب نمی کند ، چراکه دیگر به دنیای ارواح و آخرت و نیروی قاهر خداوند ، ایمان آورده است.

فیلمنامه نویسان فیلم "1408" با صبر و حوصله ، آنچنان که روش و سبک و سیاق استیفن کینگ است ، مخاطب را به داخل فضای قصه فرو می برند و در آن غرق می سازند ، به نحوی که دیگر وی خود را جزیی از داستان می پندارد. در سیر ماجرا ، از غافلگیری های کاذب به روش معمول فیلم های هراس که  سعی در ایجاد شوک ساختگی برای ایجاد وحشت وترس درون  تماشاگر دارند ، خبری نیست. صحنه های مشمئز کننده و ترساندن های زورکی و به ضرب تکان دادن تماشاگر با دست ، وجود ندارد و موجودی خبیث هم در کمین ننشسته تا ناغافل در مقابل افراد ظاهر شده و بخواهد خونشان را بخورد یا دل و روده هایشان را بیرون بریزد. داستان ، تقریبا همچون سایر آثار استیفن کینگ روالی آرام و بطئی دارد تا مخاطب در سطح آن نمانده و پس از حضور در عمق با پیچش های و معماها و گره ها مواجه گردد. همچنانکه وقتی مایک قصد ورود به اتاق را دارد، حتی با تمهیدات آرامش قبل از طوفان ، کلید را در قفل چرخانده و در را باز می نماید و لحظاتی هم در آستانه تاریکی اتاق می ماند و بعد با روشن کردن چراغ ها داخل می شود ، هیچ اتفاق عجیب و غریبی نمی افتد. به قول یکی از تماشاگران فیلم ، عجب ارواح صبوری در این اتاق 1408 هستند که مانند فیلم های مشابه ، به محض قدم گذاردن قهرمان داستان ، بر سر و کولش نمی ریزند و قیمه قیمه اش نمی کنند! حتی آنها اجازه می دهند که این قهرمان پرمدعا ، با آسایش تمام در اتاق چرخ بزند ، دنیای ارواح را مسخره کرده و آنها را به تمیز کردن دستشویی و توالت متهم گرداند و به راحتی به روی تختش دراز بکشد و داد سخن سر دهد.

به همین طریق ، فیلم "1408" از اغلب عناصر فیلم های معمول سینمای امروز هراس دوری می کند تا برخلاف مایک انسلین ، تماشاگر را نه با قصه های مزخرف و غیر واقعی بلکه با حقیقی ترین مسائل انسانی از جمله گناه و ایمان آشناتر سازد. در واقع در این جا فیلمنامه نویسان نه از عنصر تعلیق استفاده چندانی می برند و نه از شوک های لحظه ای بهره می گیرند. آنها تلاش دارند تا همگام و همپای شخصیت اصلی ، مخاطب را با تجاربی که قدم به قدم از سر می گذراند ، همراه سازند. انگار که همه تماشاگران همراه مایک انسلین داخل یکی از این دستگاههایی شده اند که فیلم های پرهیجان را با عینک سه بعدی و حرکات و تکان های مربوطه ، می باورانند ولی درآخر تماشگر می داند که همه اینها یک فیلم است و هیچ آسیبی به وی نمی رسد. در فیلم "1408 " هم دو موجود ناشناخته به مایک حمله می کنند ولی مشخص است که نمی توانند ، صدمه ای به وی بزنند و بیشتر قرار است نمایش وحشت اجرا شود. حتی ارواحی که از مقابلش عبور می کنند تا خود را از پنجره به پایین پرتاب نمایند ، نوعی حالت هولوگرافیک و مصنوعی دارند، همچون آباژوری را که از همان طبقه چهاردهم به پایین پرتاب می کند ولی  آن آباژور نرسیده به زمین محو می شود.

کلیت ساختار روایتی فیلمنامه "1408" برچنین سیاقی پیش می رود تا ورای همه ترس و وحشت های کاذب و سطحی ، هراسی عمیق در جان مخاطب برجای بگذارد . هراس از گناه و بی ایمانی و کیفر آخرت.