مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم زودیاک
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦
 

سانفرانسیسکوی مخوف

"زودیاک" پایان یک انتظار  5 ساله برای تماشای فیلمی دیگر از دیوید فینچر بود  که تاکنون نویسنده و حتی همکار فیلمنامه نویس هیچکدام از آثارش نبوده است. به نظر می آید لااقل در سینمای فینچر همان بی انصافی که سالها مثلا درمورد تاثیر بازیگر یک فیلم نسبت به  کارگردانش  صورت می گرفت ، در حق فیلمنامه نویسان آثار این کارگردان  ، اعمال می شود. به این مفهوم که در واقع درصد بالایی از دنیای عجیب و غریب و مبهوت کننده سینمای دیوید فینچر  از فکر و ذهن و پردازش فیلمنامه نویسانی مانند دیوید کوئپ (اتاق وحشت) ، اندرو کوین واکر (هفت) ،  مایکل فریس (بازی) و جیم اولس (باشگاه مبارزه) و ...می آید که البته نوع کارگردانی و فضاسازی فینچر نیز برپایه و بنیاد آن فیلمنامه ها قابل قبول به نظر می رسد. چراکه آنچه بیشتر در فیلم های دیوید فینچر مورد استقبال مخاطبان و علاقمندانش قرار گرفته فراتر از خوش ساختی این آثار ، نوع نگاه پیچیده و حیرت آور این فیلم ها به مسئولیت و انتخاب انسان امروز در برابر هستی و جهان موجود است. انسانی که گاها حق هیچگونه انتخابی برای خود قائل نمی شود و دست و پای بسته در تقدیرش غرق می گردد مانند کارگاه دیوید مایلز فیلم "هفت" ، نیکلاس فیلم "بازی"و کاراکتر ادوارد نورتون در "باشگاه مبارزه" و یا می خواهد حتی در دشوار ترین مراحل ، خود انتخاب کند و تسلیم شرایط نشود مثل سرگرد ریپلی "بیگانه 3" ، کاراگاه سامرست فیلم "هفت" و مگ آلتمن فیلم "اتاق وحشت" .

در فیلم "زودیاک" نیز 3 کاراکتر اصلی وجود دارند ؛ دو روزنامه نگار و نویسنده و یک کاراگاه پلیس که حدود 30 سال درگیر ماجرای راز آمیز  یک قاتل زنجیره ای می شوند : کاراگاه دیوید تاسکی (با بازی مارک روفالو) از پلیس سانفرانسیسکو ، پال اوری (رابرت داونی جونیور) جنایی نویس مشهور روزنامه سانفرانسیسکو کرونیکل و رابرت گری اسمیت (جیک جینلهال) طراح و کاریکاتوریست همین روزنامه.

دو نفر اول با تمام تلاش و پیگیری و اصرار بریافتن فاتل مزبور که نام مستعار زودیاک را برای خود برگزیده ، تا آستانه اتاق واقعیت و شناسایی وی پیش می روند ولی شاید از آنجا که بیشتر به دنبال اثبات ذهنیات خود هستند تا کشف حقیقت ، از راه یابی به آن اتاق بازمانده و گوشه گیری یا بی خیالی و یا انزوا پیش می گیرند. ولی رابرت گری اسمیت یعنی همان کاریکاتوریست روزنامه سانفرانسیسکو کرونیکل که (کتاب وی  درباره زودیاک دستمایه اصلی فیلمنامه نویس قرار گرفته) واقعا در پی دریافت حقیقت است  و از همین رو  بالاخره  به آنچه می خواهد دست پیدا می کند ، اگرچه "جیمز وندربیلت"(فیلمنامه نویس فیلم زودیاک) در پایان فیلم ، این تردید جدی را در  مخاطبش باقی می گذارد که  آن نتیجه ای که نصیب  گری اسمیت شد  ، تمام  واقعیت را تشکیل نداده بلکه شاید فقط جزء کوچکی از آن بوده است.

در میان 4 فیلمنامه ای که جیمز وندربیلت در طی مدت فعالیت 5 ساله سینمایی اش نوشته ، در دو اثر نخستش یعنی Darkness Falls  و Basic(2003) نشانه هایی از حوادث معمایی و علاقه وی به شخصیت ها و روابط  پیچیده  در فیلمنامه  کاملا بارز است اما ماجرای زودیاک صرف نظر از تشخیص هویت یک قاتل زنجیره ای ، سرراست تر از آن است که کسی همچون وندربیلت بتواند با درونمایه پیچیده تری از کار درش بیاورد. خصوصا که به نظر می آید او به محتویات کتاب گری اسمیت و آنچه طی سالهای 1969 به بعد در رابطه با زودیاک رخداده ، به شدت وفادار بوده است.

قتل های زنجیره ای و سرگذشت قاتلین مرموز و پنهان آنها ، همواره از سوژه های جذاب در تاریخ سینما به شمار آمده  و  فیلم های بسیاری را به خود اختصاص داده که به خاطر آوردنشان چندان نیازی به تحت فشار قرار دادن ذهن ندارد  ، از آن جمله می توان فیلم هایی مانند  "ام" (فریتس لانگ) ، "قاتل در شماره 21 زندگی می کند "(هانری ژرژ کلوزو) و "جنون" (آلفرد هیچکاک) را از معروفترین آنها به شمار آورد. اما شاید به جرات بتوان قتل ها و ماجرای  زودیاک را مشهورترین داستانی محسوب کرد که بیشترین نویسنده ها و فیلم ها و کارگردان ها را به خود مشغول داشته است. با فاصله کوتاهي از اولين قتل ها، تام هنسن در سال ١٩٧١ فيلمي به نام "زودياک قاتل" باشرکت هال ريد و باب جونز ساخت. اما مشهورترین اثر سینمایی که درباره زودیاک ساخته شده و در فیلم دیوید فینچر نیز به آن اشاره می شود (در صحنه ای از فیلم دیوید تاسکی و رابرت گری اسمیت به تماشای این فیلم رفته اند) فيلم "هري کثيف" ساخته دان سیگل و باشرکت کلینت ایستوود است  که در همان سال و با اشاره اي مبهم به ماجراهاي زودياک به نمايش در آمد. قاتل در اين فيلم خود را عقرب (Scorpion) نام داده بود، که اشاره اي صريح به زودياک به نظر می آمد.

در سال ١٩٧٧ کليف اسميت جونيور اولين رمان را با شخصيت محوري زودياک نوشت و پس از آن 6رمان دیگر در این باره نوشته شد . در اوايل دهه 90  استيون فريل اولين داستان گرافيکي بر اساس این شخصيت را در انگلیس به چاپ رساند.

زودياک بر موسيقي پاپ نیز تاثير خود را گذارد و در طی سالهای دهه 70  آلبوم هاي موزیکال  متعددي با نام "زودياک قاتل" يا "قتل هاي هاي زودياک" منتشر شد. قسمتی از  سریال تلویزیونی "پلیس سانفرانسیسکو " در سال 1996 نیز به ماجرای یکی از مقلدهای زودیاک اختصاص داشت. در پايان همين قسمت بود که زودياک واقعي تماس تلفني مي گرفت و همه محاسبات پلیس را به هم می ریخت.  اين ارجاعات در سريال هاي ديگري نيز تکرار شد.

در سال ١٩٩٠ قسمت سوم فیلم "جن گير" اشاراتي نه چندان صریح  به ماجراي زودياک داشت . اما  در ١٩٩٦ نخستین اقتباس از کتاب رابرت گری اسمیت در  فيلم تلويزيوني The Limbic Region صورت گرفت و در سال ٢٠٠٠ فيلم کوتاهي به  نام "قاتلي در لباس مبدل" نيز به قتل های رازآمیز در شهر والیو (يکي از محل هاي واقعي جنايات زودیاک) اشاره داشت  که ماجراهاي آن در زمان حال رخ مي داد و توسط گروهی فیلیپینی ساخته شد.

فيلم بعدي ، "زودياک قاتل"  نام داشت و توسط يولي لامل در سال ٢٠٠٥ ساخته شد که باز هم به بازي موش گريه ميان زودياک واقعي و يک مقلد مي پرداخت. در سال گذشته نيز فيلم "زودياک" به کارگرداني الکس بالکلي، درباره ماجراهاي کارآگاهي خيالي که مسئول پيگيري پرونده قتل هاي والیو شده بود، به نمايش در آمد.

اما به نظر می آید که دیوید فینچر و فیلمنامه نویسش از ورای ماجرای زودیاک و قتل های زنجیره ای اش ، نلاش داشته اند  به مفاهیم دیگری دست پیدا نمایند که در اغلب صحنه های فیلم ، در بطن داستان نهفته و در برخی لحظات نیز از زبان شخصیت های اصلی به صراحت بیان می شود. زودیاک بعضی از حرف ها و پیغام هایش را با زبان رمزی که از حروف خاصی تشکیل می شد ، می نوشت که پیدا کردن کلید رمرشان چندان دشوار نبود  ، چنانچه در فیلم ، یک زوج میانسال ، به راحتی چنین کاری را انجام می دهند و خود گری اسمیت نیز به دفعات از پس ترجمه رمزهای زودیاک برمی آید. این نخستین نشانه ای است که در فیلم ، به تعمیم عملکرد جنایتبار زودیاک در جامعه می پردازد. زودیاک از زبانی استفاده می کند که خیلی های دیگر به آسانی می توانند با آن ارتباط برقرار نمایند  ، به قول گری اسمیت کافی است که به کتابخانه بروی و چند تا از این کتاب های زبان رمزها را بخوانی ...!

از طرف دیگر نخستین قتلی که در فیلم مشاهده می کنیم در مورد رابطه یک زن شوهر دار اتفاق می افتد که از قضا در آن ماجرا ، طرف مذکر نمی میمرد و تنها همان زن خیانتکار است که قربانی دومین اقدام به قتل زودیاک (که هنوز تا آن زمان خود را معرفی نکرده بود) به حساب می آید. برخورد مشکوک زن قربانی با حضور زودیاک در محل قتل که گویا وی را می شناسد (و بعدا هم مشخص می شود که چنین بوده ) نشانه دوم بر معمولی بودن قتل فوق می تواند قلمداد شود : سزای عمل خیانتکار (مانند آنچه که یکی از انگیزه های رایج قتل ها در سراسر دنیا به شمار می آید) . و اینکه فینچر همچنانکه قاتل را از سر به پایین در کادر خود قرار داده تا شکل و شمایلش مشخص نشود ، به عمد پس از اینکه اولین پلیس نیز به محل وقوع حادثه می رسد با استفاده از همین نمای آشنا ( یعنی نمایش پاهای پلیس و حرکت با طمئانینه وی ) این شبهه را در ذهن تماشاگر برمی انگیزد که شاید  قاتل به محل جنایت خویش بازگشته است! این گونه نماها  در برخی از صحنه های دیگر فیلم از جمله در فصل اولین ملاقات گری اسمیت با همسر آینده اش در یک رستوران نیز به چشم می خورد که گارسون رستوران در چنین حالتی ، رویت می شود .

علاوه برآن ،  قتل هایی که صورت می گیرد و نحوه انجام آنها ، حتی هیبت و فیزیک قاتل که در چند صحنه به وضوح در کادر دوربین قرار می گیرد،چندان مشابهتی رادر ذهن بر نمی انگیزد (مثلا قاتل آن راننده تاکسی در سانفرانسیسکو با قاتل آن زن و مرد کنار دریاچه و تهدید کننده آن مادر و کودک  به کلی متفاوت به نظر می رسند) چنانچه بعضا حتی تشابه صدا و دستخط زودیاک های بعدی  نیز مورد تایید کارشناسان مربوطه قرار نمی گیرد. حتی معلوم می شود که زودیاک ، بعضی از قتل ها را به دروع به خود نسبت داده تا معروفیت بیشتری پیدا کند. از اینجاست (بنا برآنچه که در واقعیت هم بوده ) که تکثیر زودیاک در جامعه و حضور به اصطلاح زودیاک های بدلی مورد تاکید فیلمساز قرار می گیرد. آنچه که وی را به نتیجه گیری مورد نظرش نزدیک تر می سازد. اینکه در جامعه ای که انسان به عنوان وحشی ترین و خطرناکترین موجود قلمداد می شود  ، کشتن آسانتر از آب خوردن است. زودیاک در نامه های رمز دارش اشاره کرده که از کشتن آدم ها بیشتر از شکار حیوانات وحشی ، لذت می برد ، چراکه انسان از آن حیوانات ، وحشی تر است. شاید این همان تصویری است که همواره از غرب حتی در فیلم ها و داستان هایشان به نمایش درآمده است. تصویری که حتی در لفظ و عنوان آن را "غرب وحشی وحشی" لقب داده اند . غربی که از اولین قانون گذارانش ، کسانی مانند "قاضی روی بین" بودند که خود جنایتکار و سارق تحت تعقیب به شمار می آمدند . غربی که در قانون اساسی سردمدارش یعنی آمریکا ، حمل  اسلحه به عنوان یکی از مظاهر آزادی انسان ، محترم شمرده شده است! و شاید از همین روست که سالانه بیش از 11 هزار قتل با گلوله (چندین برابر آمار سراسر جهان) در این کشور اتفاق می افتد و فجایعی همچون کشتار کلمباین و یا همین واقعه سال جاری دانشکده ویرجینیا تک رخ می دهد که دانشجویی با اسلحه خود ، 34 همکلاسی و استاد خود را به قتل می رساند. شاید از همین روست ، فیلم هایی که از آن سوی آب می آیند ، اغلب مملو از خشونت و قتل و غارت های وحشتناک هستند که اگرچه شاید بعضی شان به خاطر گیشه ، بزرگ نمایی می کنند ولی بسیاری از آنها هم بازتاب واقعیات تلخ جامعه امروز غرب ، به خصوص آمریکا به نظر می آیند. اینکه همانند روزگاران به اصطلاح غرب وحشی و دوران وسترنر هایی که اسلحه و تفنگ همیشه مثل یار غار همراهشان بود (و مرد بدون تفنگ اساسا در آن دوران  دیده نمی شد ) ،  به آسانی هفت تیر خود را می کشیدند و آدم های دیگر را مانند برگ درخت برروی زمین دراز می کردند ، امروز نیز در همین آمریکا واقعیت انکار ناپذیری است که به جز دار و دسته های مافیایی ، هر کارمند و کارگر و بچه و نوجوان و زن و مرد و هر صاحب فروشگاه و مغازه داری ، اسلحه ای در گوشه ای از خانه ، مغازه و یا کشوی میزش پنهان داشته  و یا حتی عیان در جیبش قرار داده و با آن مانور می دهد و به راحتی با ملاحظه کمترین احساس خطر یا تهدید و یا حتی مخالفت آن را بیرون آورده و شلیک می کند . آنچه که در بسیاری از فیلم هایشان (که به هر حال کم و بیش ،  بازتابی از واقعیات جامعه منشاء می گیرد ) دیده می شود.

در فیلم "زودیاک" نیز در صحنه ای که رابرت گری اسمیت پس از سالها ، همچنان به دنبال کشف هویت آن قاتل زنجیره ای  است و به سراغ پال اوری منزوی می رود،پال به او می گوید ، فقط در طول 3 ماه از سال که مردم به این ساحل می آیند ، بیش از تمام قتل های زودیاک ، کشته می شوند و کاراگاه تاسکی نیز در صحنه ای دیگر در قبال پافشاری گری اسمیت برای یافتن هویت زودیاک می گوید ،  در مقابل 7-8 قتلی که به نام  او ثبت شده ، در همین سانفرانسیسکو  بیش از 200 قتل رخ داده است!!

دیوید فینچر و  جیمز وندر بیلت ، آشکارا ، زودیاک را در وجود هریک از شخصیت های فیلم جستجو  می کنند . اگرچه فرضا نام یا افرادی مثل ریک مارشال و بیلی لی آلن مطرح شده و تا سر حد معرفی به عنوان زودیاک اصلی پیش می روند (چنانچه رابرت گری اسمیت رسما در کتابش ، آلن را همان زودیاک اصلی دانسته است) اما در طول حدود 3 ساعت فیلم ، ذهن تماشاگر ، برای جستجوی زودیاک واقعی  به اشخاص متعددی معطوف می گردد.

همچون صحنه نفس گیری که گری اسمیت برای پرسش راجع به ریک مارشال به سراغ دوست سینمادار  وی رفته و متوجه می شود ، دستخطی که بیشترین شباهت را با نوشته های زودیاک داشته،متعلق به همین جناب سینمادار بوده است . جالب اینکه در مصاحبه های رادیویی با مردم ، برخی در اینکه خود پال اوری ، همان زودیاک باشد ، ابراز تردید می کنند!!

همین تعمیم و تکثیر کاراکتر مرموز زودیاک در فیلمنامه و فیلم ، تلاشی بوده که فینچر و وندربیلت برای گریز از قطعیت نتیجه گیری گری اسمیت در کتابش ، انجام داده اند و به ماجرای ساده یک قاتل زنجیره ای ، بعدی فلسفی و جامعه شناسانه بخشیده اند.  

در این فیلمنامه ، خود سانفرانسیسکو نیز به عنوان یکی از کاراکترهای اصلی ، حضور دارد نه به دلیل آن  زودیاک از آنجا بیرون آمده و نه به خاطر قتل های مختلفی  در خیابان ها و حواشی آن صورت می گیرد ،  از آن رو که این شهر پس از ظهور شخصیتی به نام زودیاک در آن سالهای اواخر دهه 60 و اوابل دهه 70 ، به عنوان نمادی از وحشت و خوف و هراس در آمد و تهدیداتی از قبیل اینکه آدم های تنها به قتل می رسند ، زوج های جوان کشته می شوند و اتوبوس دانش آموزان مدرسه ، به گلوله بسته خواهد شد ، سالها چنان ترسی  را بر اهالی  آن مستولی ساخت که آن ترس به جزیی از زندگی شان تبدیل شد و این کلان شهر بزرگ تمدن صنعتی امروز به لحاظ تاریخی گویی در تونل زمان فرو رفت و دوران همان شهرهای غرب وحشی پرتاب شد. 

اگرچه "زودیاک" برای القاء این حس هراس انگیز در شهر کمی الکن و تا حدودی کشدار به نظر می آید(آنچنان که فی المثل مارتین اسکورسیزی در مورد نیویورک در فیلم هایی مانند "راننده تاکسی" و "بیرون آوردن مردگان" انجام  داد و یا مایکل مان درباره لس آنجلس در فیلم "وثیقه" صورت داد و یا والتر سالس در "آب تیره" آن را به بخش فقیر نشین نیویورک کشانید)  ، اما سعی  شده که با دقت بر جزییات کتاب و ماجراهای واقعی اش و همچنین در گیرکردن مخاطب با چالش های درونی و برونی کاراکترهای اصلی ، آن هراس را به تدریج و به طور بطئی در جان تماشاگرجاری سازند. تاکید و ارجاع مدام به گذر زمان در  زیر نویس های تصویری  که در برخی صحنه ها مانندسکانس افشای اولین نامه زودیاک،حتی به جزیی از یک روز و گذشت چند ساعت هم اشاه دارد ،  به این رخنه آرام به طور موثری یاری می رساند. به طوری که همین عامل در اواسط فیلم همچون یک شمارش معکوس ، ضمن افزودن بر ریتم درونی اثر ،  آن را از انفعال در لحظه های ایستا در می آورد.

"زودیاک" نسبت به آثار قبلی دیوید فینچر آشکارا از بن مایه های کمتر و محدودتری برخوردار است ولی در کارنامه جیمز وندربیلت ، یک جهش به شمار می آید. تلاش او برای نزدیک شدن به درونمایه مشترک آثار  فینچر ، به خوبی قابل مشاهده است. اینکه وی سعی کرده مقوله مجازات و کیفر که به خصوص در فیلم هایی مثل "هفت" و "باشگاه مبارزه" تم اصلی به شمار می آیند را در زیر لایه های "زودیاک" بگنجاند ، قابل تقدیر است . اما در زودیاک چه کسی مجازات می شود  و کیفر می بیند. مهمترین نکته این است (برخلاف خیلی از داستان ها و فیلم های معمول) بالاخره هویت قاتل اصلی مشخص نشده و پنهان می ماند ( نوشته های پایان فیلم ، تنها مظنون برجسته ماجراهای زودیاک یعنی آلن را تا پایان عمر ، تحت نظر روایت می کند). آیا آن قربانیان جنایات زودیاک به کیفر اعمال خود رسیده اند؟ شاید چنین فرضی درمورد همان نخستین قربانی که کشته شدنش با شلیک دو گلوله را مشاهده می کینم  ، تا حدودی صحیح باشد اما از پس زمینه زندگی دیگر قربانیان چندان مطلع نیستیم و در واقع هیچ نمی دانیم. آیا پلیس سانفرانسیسکو و کاراگاهانش مجازات می شوند که همچنان در پاسخ اولین پرسش خویش یعنی "زودیاک کیست؟" مانده اند؟ آیا روزنامه نگاران سانفرانسیسکو کرونیکل مستوجب کیفر بوده اند که باعث دامن زدن به این قتل ها شده و اگر نبود آن پروپاگاندای  آنها ، شاید اصلا قضیه در حد همان قتل اول تمام می شد؟

پاسخ سوالات فوق می تواند از دیدگاههای مختلف ، مثبت یا منفی تلقی شود ، اما به نظر می آید آن که بیش از همه در فیلم "زودیاک" سزاوار کیفر شناخته شد  و مجازات دید ، همان شهر سانفرانسیسکو و اهالی اش  بود که در آن اواخر دهه 60 (آنچنان که در مصاحبه های مختلف رادیویی در فیلم می گویند) غرق دربی خبری و بی بند و باری و جنبش های انحرافی مانند هیپی ها و بی مسئولیتی در قبال اعمال دولت شان (مانند تجاوز به ویتنام و کشتار مردم بی گناه آن کشور ) ،  گریز از مذهب و گرایش به فرقه های شیطان پرستی و ...گردیده  بودند. شاید نماهای متعددی که دوربین فینچر ، مخاطبش را از فراز پل معروف گلدن گیت به نظاره زندگی روزمره مردم سانفرانسیسکو  می برد ، تاکیدی برهمین نگاه محاکمه گر باشد ، آنچه که محور اصلی پوستر فیلم را نیز تشکیل داده است.

در واقع در "زودیاک" این سانفرانسیسکو است که به عنوان نمادی از تمدن صنعتی امروز غرب محاکمه می شود . طرفه آنکه ماجرای این فیلم از چهارم جولای 1969 آغاز شد  و چه تاریخ بامسمایی است که اعلام موجودیت معروفترین قاتل زنجیره ای تاریخ آمریکا از روز چهارم جولای یعنی روز اعلام استقلال این کشور شروع می گردد!!!