مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلمنامه رخنه
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
 

Breach

جاسوسی که از سردسیر آمده بود

در معرفی  فیلم "رخنه" ، نوشته اند  که :" این فیلم براساس یک داستان واقعی ساخته شده است" و هنگامی که در ابتدای فیلم شاهد تصاویر مستند جان اشکرافت (رییس دادگستری وقت آمریکا در اولین دولت جرج بوش) هستیم که در تاریخ 20 فوریه سال 2001 می گوید:"... یک رخنه خیلی جدی در امنیت ایالات متحده کشف شده و  رابرت هنسن به خاطر جاسوسی دستگیر گشته است..."  ، به این قضیه مطمئن تر می شویم که شخصیت های فیلمنامه "رخنه" ، واقعی بوده اند. خصوصا که در همان سالها خبر کشف جاسوسی یکی از ماموران کهنه کار FBI به نام "رابرت هنسن" به طور وسیعی انتشار یافت و روابط جاسوسی وی برای روس ها ، بدترین واقعه جاسوسی تاریخ آمریکا قلمداد گردید.  اشکرافت  از تندروترین نئومحافظه کاران گروه جرج بوش به شمار می آمد (وی از طراحان اصلی قانون "عمل میهن پرستانه" بود که پس از حادثه 11 سپتامبر نیویورک  در آمریکا وضع گردید و به موجبش ، هر آمریکایی موظف بود به جاسوسی از دیگر هموطنانش بپردازد ، وگرنه خیانتکار محسوب می شد!) او ادامه می دهد که :"...باید خاطرنشان کنم که هر آمریکایی باید به خاطر داشته باشد ،  ملت ما و جامعه آزاد ما ، یک هدف بین المللی است در یک دنیای خطرناک." 

از این پس داستان فیلم با یک فلاش بک به دو ماه قبل و حضور رابرت هنسن در کلیسا  آغاز می شود . اما فیلم ماجراهای جاسوسی هنسن را بازگو نمی کند و هیچیک از ارتباطات وی را با ماموران روس نشان نمی دهد . ما شاهد  انجام هیچ عملیاتی از سوی روس ها براساس اطلاعات وی نیستیم و هیچگونه قرائنی از حدود 22 سال رخنه هنسن درون دستگاه امنیتی و حفاظتی آمریکا در فیلم نمایش داده نمی شود. در واقع هرآنچه که در ابتدای فیلم توسط "جان اشکرافت" درباره رابرت هنسن بیان می شود و یا در طول آن  از سوی گروه تعقیب و مراقبت او در FBI به صورت اتهام متوجه اش می گردد ، برای تماشاگر جز یک پیش داوری نمی تواند باشد که آن  هم با پیشبرد هوشیارانه قصه بوسیله فیلمنامه نویسان و کارگردانی دقیق "بیلی ری"  به تدریج تا اواخر فیلم ، به شدت خدشه دار می شود ، چنانچه تماشاگر نیز همراه دیگر شخصیت اصلی فیلم یعنی "اریک اونیل" که وظیفه جاسوسی در دفتر رابرت هنسن را برعهده دارد ، لحظه به لحظه درباره اتهامات هنسن دچار تردید شده ، و در اواخر فیلم همه آن تعقیب و مراقبت ها و اتهامات را در خوش بینانه ترین صورت ، یک سوء تفاهم  و در یک نگاه بدبینانه ، توطئه ای برای حذف رقیب تصور می نماید ، چنانچه در اواسط فیلم که اریک اونیل در ماموریت خویش علیه رابرت هنسن ، به شدت شک  کرده است ، در دیدار با رییس گروه تعقیب و مراقبت به نام "کیت" می گوید که اتهامات مذکور فقط برای بیرون کشیدن  هنسن از ساختمان FBI است.

فیلم "رخنه" تنها به دو ماه قبل از دستگیری رابرت هنسن (بابازی فوق العاده کریس کوپر) می پردازد که در واقع وی در حال بازنشستگی است و او که یک تحلیل گر زبده شوروی در مرکز اطلاعات FBI در طول سالهای گذشته به شمار آمده ، گویا قرار است ، دوران پایانی خدمتش را به عنوان مدیریت یک قسمت کامپیوتری FBI بگذراند. سرگرد کیت (با ایفای نقش لارا لینی) سالهاست (شاید از آن هنگام که به استخدام FBI درآمده!) در راس گروهی مشغول کشف راز لو رفتن فعالیت های حفاظتی امنیتی FBI است که بالاخره با شواهدی به رابرت هنسن ، مامور 25 سال خدمت رسیده است و حالا برای نهایی کردن تحقیقات خود ، تازه کاری به نام اریک اونیل(رایان فیلیپس) را به منشیگری دفتر جدید هنسن می گمارد که در تمام طول 24 ساعت ، گزارش فعالیت های او را بدهد. اگرچه اتهام اصلی هنسن را برای وی مطرح نکرده و تنها به قضایای انحراف اخلاقی اش اشاره می کند. اونیل که در بخش ضد تروریستی FBI کار می کرده  ، همیشه آرزو داشته که یک مامور اطلاعاتی شود و حالا موقعیت مناسبی برای دست یافتن به این آرزویش پیدا نموده است. اما وی در طی ماموریت خود برای گزارش فعالیت های مشکوک هنسن ، روز به روز او  را از اتهاماتی که متوجه اش کرده اند ، مبراتر می بیند و احترامش نسبت به او  افزونتر می گردد. در نگاه  اریک ( و البته تماشاگر) هنسن به جای یک جاسوس مشروبخوار منحرف اخلاقی ، کاتولیکی متعصب به نظر می آید که یکشنبه ها کلیسایش ترک نمی شود و همواره اطرافیانش  را به دعا و نیایش خدا دعوت می کند ، مردی خانواده دوست و پایبند به تعهدات اخلاقی که حتی وقتی اریک نگاهی غیراخلاقی به یکی از همکاران زن خود می اندازد ، هنسن وی را سرزنش می کند . اریک ، رابرت هنسن را جز یک  میهن پرست منظم و متعهد به وظایفش نمی بیند.

فیلمنامه نویسان "رخنه" یعنی "آدام میزر" ، "ویلیام راتکو"(که داستان فیلم را هم نوشته اند) و خود "بیلی ری"(که همکار فیلمنامه نویسان بوده ) سعی داشته اند که نگاه فوق را تا اواخر فیلم برای مخاطب ، حفظ کنند . از همین رو حتی در صحنه هایی که اریک هم حضور ندارد تا مثلا چهره دیگر  هنسن را ببیند ، ما شاهد همان اخلاق گرایی و تعهد وی هستیم . فی المثل اگرچه مامور "کیت"  به اونیل می گوید که هنسن فیلم های سکسی همسرش "بانی" را برروی اینترنت قرار داده و یا وی از طرفداران سرسخت رقص برهنه است اما در صحنه ورودی "بانی" وی را مشاهده می کنیم که به هنگام خواب و در خلوت خود (که لااقل دیگر نمی تواند تظاهر به نظر بیاید) در برابر تختخوابش ، زانو زده و مشغول دعا است. در اولین صحنه های فلاش بک ، رابرت هنسن در کلیسا تصویر می شود که صلیبی را در دستانش می فشارد و به تنهایی به دعا مشغول است. وی در نخستین برخوردش با اریک از وی می پرسد که آیا هرروز دعا می کند؟ و به وی توصیه می نماید که هرگز دعا را از یاد نبرد . یا بعد از اینکه در می یابد همسر اریک (جولیانا)  ، یک پروتستان از آلمان شرقی است ، تلاش می کند تا وی را هم به کلیسا بکشاند و در صحنه ای دیگر از اریک می پرسد که آیا بچه هایت هم کاتولیک خواهند شد؟ هنسن روز یکشنبه را بهترین روز هفته می داند ، چراکه اولا مراسم دعای کلیسا برقرار است و  روزی است که می توان با خانواده و بچه ها گذراند و مهمتر اینکه از همه مسائل دیگر دنیا دور ماند. او و بانی صاحب 3 بچه هستند که بسیار هم پدرشان را دوست دارند. رابرت هنسن است که وقتی با بانی به میهمانی اریک و جولیانا رفته اند ، آنها را وادار می کنند ، پیش از صرف غذا ، دعا بخوانند و هموست که پس از دستگیری ، آخرین جمله اش در واپسین دیدار  با اریک ، این است :" برایم دعا کن."

در طول اثر  نیز سازندگان فیلم ، به هیچوجه اجازه نمی دهند که تماشاگر به آن سوی ظاهر رابرت هنسن دست پیدا نماید (اگر درواقع سوی دیگری وجود داشته باشد) و حتی به خلوت وی راه یابد تا شاید نشانه هایی از جاسوسی و یا انحرافات اخلاقی ادعا شده  را مشاهده نماید. همواره با بسته شدن در دفتر وی ، مخاطب نیز به مانند اریک اونیل در بیرون دفتر می ماند  تا همچنان در پرسش ها و کنجکاوی پایان ناپذیرش غرق باشد.

بیلی ری  و همکاران فیلمنامه نویسش ، تنها در اواخر فیلم است که مصادیق برخی اتهامات رابرت هنسن را (اگرچه به شکل مشکوک و سوال برانگیزی) برای اریک و البته تماشاگر عیان می سازند. نوار ویدئویی که هنسن برای پست کردن به اریک سپرده ، حاوی صحنه ایی پورنو از بانی است . در فصلی دیگر ،  اریک توسط هنسن به داخل دفترش دعوت می شود  و برروی صفحه مونیتور کامپیوتر هنسن ، صحنه های غیراخلاقی از فیلمی را می بیند که هنسن راجع به آن حتی از اریک نظرخواهی می کند (عملی که سابقه نداشته ، چراکه او همواره اریک را از محیط دفتر خود دور نگاه می داشت و در مقابل چند حضور تصادفی وی در آن دفتر ، به شدت عکس العمل نشان داد)  و بالاخره در یکی از آخرین صحنه های ملاقات اریک  با هنسن ، پی به زیاده روی او در خوردن مشروبات الکلی می برد ، در حالی که چند صحنه قبل به عنوان شدن چنین مسئله ای از سوی مامور کیت ، فقط پوزخندی زده بود . زیرا برای او و همینطور تماشاگر ، به هیچوجه قابل قبول نبود که با آن شخصیت پردازی دقیق ، رابرت هنسن را در این قد و قواره و شکل و شمایل الاکلنگی دکتر جکیل و مستر هایدی ببیند.

صحنه های فوق اگرچه در صحت اتهامات رابرت هنسن ، صراحت نشان می دهند اما با توجه به کاراکتر وی که تا آن لحظه توسط فیلمنامه نویسان ، طراحی و پرداخت شده ، به نوعی زیرکانه و در عین حال ساختگی  به نظر می رسد . چگونه  هنسن درحالی که پیش از آن تمامی اقدامات ظاهرا مخفی اریک را برای جاسوسی علیه خودش دریافته و بعضا آنها را علنا به اریک اونیل ابراز کرده است (مثل زمانی که برای اولین بار اریک داخل دفتر هنسن  شده بود ویا وقتی کیف دستی او را جا به جا نمود) ، پست کردن نوار ویدئوی فیلم پورنوی بانی را به اریک می سپارد درحالی که احتمالا مطمئن بوده که وی آن را باز کرده و به محتوای نوار پی خواهد برد یا چرا عمدا اریک را به دفترش برای تماشای صحنه های غیراخلاقی دعوت می نماید و یا از چه روی مخصوصا جلوی او ، مست می کند؟  گویی هنسن به عمد قصد دارد اریک را از دام شک و تردیدهایش برهاند تا راهش را برای آینده هموار سازد ، (شاید در وجود اریک به نوعی گذشته و جوانی خود را می بیند) در عین اینکه شاید از طرف دیگر به نوعی خود ویرانگری هم دست زده است  ، چراکه خود را در انتهای راه می بیند ، خسته شده و می خواهد کار خودش را تمام کند .او در یکشنبه ای که اریک و جولیانا را به خانه اش دعوت کرده ، در گفت و گویی خصوصی با اریک ، به وی ابراز می کند که دیگر خسته شده است از سینه سپر کردن در برابر بازی های سیاسی دیگران ، از قضاوت و داوری درباره مردم و ...

در صحنه هایی که آخرین نامه هنسن (احتمالا به دوستان روسی اش) توسط گروه مامور کیت ، رمز گشایی گردیده و قرائت می شود (که در آن وی به نوعی بازنشستگی قبل از موعد خود را اعلام داشته ) تصاویر  رابرت هنسن را در کلیسا می بینیم که مشغول اعتراف و گریه است .

به این ترتیب حتی در پایان فیلم  نیز نه تردیدهای بی پایان  اریک و نه  شک های تماشاگر ، رفع نشده و شاید از همین روست که علیرغم پیروزی در عملیات فوق که به قول مامور کیت به دام انداختن بدترین جاسوس تاریخ آمریکا بوده است  و  اگرچه اریک زمانی آرزو داشته که یک مامور اطلاعاتی شود اما  عطایش را به لقایش می بخشد و از کارش کناره گرفته ، به تحصیل حقوق می پردازد.

به نظر می آید سراسر فیلمنامه "رخنه" علامت سوالی بزرگ  در مقابل اتهامات جاسوسی و موارد انحراف اخلاقی رابرت هنسن باشد که در تاریخ سیاسی آمریکا به عنوان بدترین رخنه جاسوسی مطرح شده است. تئوری هایی که هنسن در گفت و گوهایش با اریک بیان می کند ، می تواند توضیح و تشریح همین دیدگاه شبهه ناک تلقی گردد. او در جایی با توجه به تحقیق و تالیف 50 صفحه ای  اریک درباره منابع اطلاعاتی به او می گوید :"... همه FBI یک فرهنگ اسلحه و کشت و کشتار است ، تو اینجا پیشرفت نمی کنی مگر اینکه بخشی از آن بشوی. همه آدم هایی که به اینجا آمدند ، مجریان قانون بودند ، کسانی که شلیک می کردند ، کسانی که بازداشت می کردند و  هیچکس از بخش اطلاعات حاضر نیست در اینجا کار کند..." او در مقابل سوال اریک که می پرسد ، پس چرا خودش در FBI مانده است ، پاسخ می دهد :"...برای اینکه برای من تیتر شدن اهمیتی ندارد. من می خواهم تاریخ را بسازم. در همین بخش اطلاعات کسانی هستند که می خواهند آمریکا را از روی نقشه حذف کنند..."

این حرف و نظرگاهها نشانگر آن است که نگاه رابرت هنسن ، نسبت به امنیت ایالات متحده از جنس دیگری است. شاید که او به مسائل عمیق تری نظر دارد.

در صحنه ای دیگر هنسن از تک روی های سازمان های اطلاعاتی و امنیتی و اقدامات موازی آنها شاکی است. او می گوید که گروهی از ماموران FBI پشت این درهای بسته می نشینند و بررسی می کنند که کدام یک از افراد ما جاسوس است. او به  اینکه FBI از تجربیات ضد جاسوسی سازمان CIA استفاده نمی کند ، معترض بوده و معتقد است که این عدم همکاری به کل سیستم اطلاعاتی آمریکا ضربه وارد می آورد.

نکته جالب این است که گروه تحقیق و تجسس FBI پس از سالهای طولانی ، تقریبا در اواخر دوران کاری هنسن به جاسوسی وی یقین پیدا می کند ، در حالی که وی قصد دارد خود را از تمام مسئولیت هایش برکنار نماید و این برای "کیت" و گروهش که می خواهند در حین تبادل اطلاعات ، مچ هنسن را بگیرند ، یک شکست تمام عیار به شمار می آید. یعنی در واقع آنها زمانی به هنسن دست یافته اند که خود پرچم سفید را بالا برده و اساسا اگر اطلاعاتی هم منتقل شده  در طول 22 سال گذشته انجام پذیرفته است و آنچه اینک نصیب FBI خواهد شد، یک آدم تمام شده و بریده است. از همین رو در کمال عجز و ناتوانی ، اونیل را وادار می سازند که اگر بتواند ، هنسن را قانع کند تا مدتی دیگر در کار خود بماند! که  آنها بتوانند وی را در حین ارتکاب جرم ، گیر بیندازند!! مثل بچه هایی که نتوانسته اند در یک بازی از فرد بزرگتری ببرند و حالا می خواهند وادارش کنند که بازهم بازی کند ، شاید که بتوانند امتیازی از وی بگیرند!!!

حتی پس از دستگیری هنسن (در حالی که هنوز از ارتباط وی با ماموران خارجی تصویری ندیده ایم) جملات و یا اعترافاتش کمکی به رفع شبهات نمی کند. "دین" مسئول بازداشت هنسن از وی می خواهد که قضایا را مانند آنچه برای "آلدریچ ایمز"(بدترین جاسوس قبل از هنسن) پیش رفت ، پیچیده نکند . اما در اینجا جواب هنسن ماجرا را برای مخاطب پیچیده تر می نماید! او می گوید که ایمز برای پول آن کارها را کرد .(یعنی رابرت هنسن برای پول دست به جاسوسی نزده است) . و ادامه حرف هایش و همچنین پاسخ های "دین" حکایت از آن دارد که اساسا مسئله جاسوسی در میان نبوده و آنچه رخ داده تنها اختلاف سلیقه ای در کار اطلاعاتی بوده است. در طول فیلم و ضمن بیان اعتقادات هنسن متوجه می شویم که او اصلا به روش های کنونی اطلاعات و عملیات CIA یا FBI باور نداشته و آنها را روش های کهنه متعلق به قرون پیشین می داند.از همین رو سعی کرده با دادن کد واحدهای GPS به روس ها ، سینگال های آنها را برای ارتباط با جاسوسان داخلی دریافت کرده و احتمالا به منابع اطلاعاتی شان پی ببرد. اما این روش از نظر ماموران عقب افتاده FBI (البته در نظر هنسن) یک اقدام جاسوسی محسوب شده چرا که آنها هنوز هم به خریدن ماموران روس و نفوذ در KGB معتقدندو به همین دلیل اقدام هنسن درلو دادن آنها را خیانت به کشور تلقی می کنند . ولی گویا هنسن با روش جدیدتری سعی داشته خود در KGB رخنه کرده ، منابع کامپیوتری جدید را برای آنها جا بیندازد و سپس از این طریق به نقطه های نفوذی شان ، پی برده و آنها را جارو کند.

هنسن در ادامه صحبت هایش با "دین" پس از دستگیری می گوید :"...لابد می خواهید همه آن واحدهای GPS را از کار بیندازید. در حالی که اخیرا آنان سیگنالهای خود را از همین طریق می فرستند..."

"دین" اگرچه خودش هم دچار شک گردیده از هنسن سوال می کند که "اگر تمام  قضیه هم همین باشد ، چرا چنین کاری کرده است؟" هنسن سکوت می کند ، چراکه شاید ادامه توضیحاتش را موثر نمی داند. او اتهام جاسوسی را خیلی آسان قلمداد می کند. اما درمورد کسی که متهم به جاسوسی شده اند ،  می گوید : "...شاید او خودش را یک میهن پرست به شمار آورد...شاید او وظیفه خودش می دانسته که نقاط ضعف سیستم امنیتی کشور را از این طریق به مسئولان بنمایاند..."

و شاید این همان انگیزه ای بوده که رابرت هنسن را به ارتباط با جاسوسان روس واداشته بود. وی در یکی از صحنه هایی که اریک به شکلی آماتوری عمل می کند و خود و هنسن را در یک ترافیک ساختگی گیر می اندازد ، به طعنه می گوید :"...همین را در مدرسه نیروی ویژه به شما یاد داده اند؟! تعجبی ندارد که FBI هیچگاه نتوانسته سوژه ای را کشف کند!!!"

و طرفه آنکه حدود 6 ماه پس از دستگیری رابرت هنسن ، واقعه 11 سپتامبر و حمله چندجانبه و همزمان انتحاری به مراکز اقتصادی و سیاسی و نظامی آمریکا انجام می پذیرد و به این ترتیب آسیب پذیری کل سیستم امنیتی و حفاظتی آمریکا ، اثبات شده و همین امر باعث می شود که دولت بوش ، سیستم فوق را کلا زیر و رو نماید.

بیلی ری فیلمنامه نویس ناآشنایی نیست و فیلمنامه های متعددی از جمله اثری به نام  Suspect Zero را در سال 2004 برای "ای .الایس. مرهیژ" نوشت تا فیلمی براساس آن بسازد. Suspect Zero نیز به یک مامور بازنشسته FBI می پرداخت که از قدرت خاص تله پاتی برخوردار بود. او  که در زمان جنگ بوسیله همین توانایی  از نقشه های جاسوسی دشمن باخبر می شده است ، پس از جنگ برای FBI از همین طریق ردیابی جنایتکاران را برعهده داشته  که به تدریج موجب منزوی شدن و کنار کشیدنش ار نیروی پلیس گشته و پس از آن ضمن ردگیری جنایتکاران ، خود راسا به مجازات آنها اقدام می کرده است ، خصوصا درباره آنان که زنان و کودکان را می رببودند  و به آزار و اذیتشان می پرداختند. جنایتکارانی که به هیچوجه به دام FBI نمی افتادند و از همین رو  بود که او را به جرم عمل خودسرانه تحت تعقیب قرار داده بودند.

فیلم های موسوم به جاسوسی سالهاست که در سینما ، جایگاه خاصی دارند و خصوصا در دوران جنگ سرد ، یعنی پس از جنگ جهانی دوم این فیلم ها درباره نفوذ جاسوسان دو بلوک شرق و غرب ، سانس های متعددی را از سالن های سینمای سراسر دنیا تسخیر نمود. اگرچه پیش از آن شاید بتوان آلفرد هیچکاک را مهمترین سازنده این گونه فیلم ها قلمداد کرد . در واقع بعضی از برجسته ترین آثار سینمای هیچکاک را چه زمانی که در انگلیس فیلم      می ساخت و چه هنگامی که به آمریکا رفت ، فیلم های با موضوعات جاسوسی تشکیل می داد ، از "پله سی و نهم " و "بانو ناپدید می شود"  گرفته تا "خبرنگار خارجی" و "بدنام" و "پرده پاره". اما به جز آن ، فیلم های سرگرم کننده از قبیل سری "جیمزباند" و "مت هلم" و همچنین آثار مهم دیگری مثل "یادداشت های کوییلر" ، "تدفین در برلین" و "جاسوسی که از سردسیر آمد" ، نیز از سوژه های جاسوسی برخوردار بودند.

پس از پایان جنگ سرد آمریکا با اردوگاه کمونیسم ، ماجراهای جاسوسی در سینمای غرب ، رو به افول نهاد و حتی جان لوکاره که با آثاری همچون "جاسوسی که از سردسیر آمد" به یکی از مطرح ترین نویسندگان این نوع تبدیل گشته بود با "خیاط پاناما" ، فاتحه جاسوس بازی های جنگ سرد را با مضحکه سمبل های آن خواند که جان بورمن هم  براساسش ، فیلمی ساخت . بعد از حادثه 11 سپتامبر 2001 همانطور که جنگ سرد به نوعی دیگر و بین جبهه های دیگری آغاز شد ، سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی غرب نیز با طرح ها و توانایی جدیدی وارد گود شدند اما همانطور که رابرت هنسن در فیلم "رخنه" می گوید تا وقتی که روش های قدیمی و کهنه براین سازمان ها حاکم است ، همچنان سیستم امنیتی غرب دچار حفره بزرگی درون خودش به نظر می رسد  و همین حفره باعث رخداد گاف های متعددی از سوی سازمان های اطلاعاتی غرب می گردد.

اخیرا در آمريكا كتابى منتشر شد كه گزارش‌هايى افشاگرانه درباره‌ی عمليات امنيتى دولت بوش در آن درج شده  است. اين كتاب «موقعيتِ جنگی» (State of War) نام دارد و نويسنده‌ی آن «جيمز رايزِن» خبرنگارِ روزنامه‌ی نيويورك تايمز است.
جیمز رایزن ، متخصصِ اخبارِ مربوط به جاسوسى و امنيتِ ملى محسوب شده  كه با اتكاء به منابعِ داخلى و روابطى كه با سازمانهاى امنيتى آمريكا نظير
CIA و NSC(سازمان امنیت ملی) دارد، براى روزنامه‌ های نيويورك تايمز و لس آنجلس تايمز، اخبارِ پشت پرده را در سالهاى اخير گزارش كرده است. يكى از افشاگرى‌هاى اين كتاب، كه به صورت گزارشى در نيويورك تايمز هم منتشر شد و جنجالِ بسياری به پاكرد ، آن بود كه جورج بوش برخلاف قانون ، به طور مخفيانه دستور داد ، «سازمان امنيت ملی» (National Security Agency) اتباع و شهروندان آمريكايى را كه مظنون به ارتباط با اعضاى القاعده هستند، زيرِ پوششِ تجسّس بگيرد و مكالماتِ تلفنى و ارتباطاتِ ديگر آنها را مورد استراقِ سَمع قرار دهد. به دلیل  خلاف قانون بودن این عمل ، رييس جمهور در معرض اتهام قانونى قرار گرفت تا از كارِ خودش دفاع كند.
افشاگرى ديگرى كه در اين كتاب آمده ، مربوط مى‌شود به فعاليت جاسوسانِ آمريكايى در ايران. طبق گزارش جیمز  رايزِن، در سال
۲۰۰۰ ميلادى سازمان «CIA» در عملياتى به نام «عمليات مِرلين» كه پيشتر توسط بيل كلينتون تصويب شده بود، قصد داشت با دادنِ اطلاعاتِ به ظاهرعلمى اما نادرست درباره‌ی طرز ساختن كلاهكِ جنگى براى موشک ، دانشمندانِ ايرانى را گمراه و نتيجه كارشان را بى‌اثر و خنثی كند. قرار بود اين اطلاعاتِ محرمانه توسطِ يك جاسوس به مأمورانِ اطلاعاتى ايران تحويل داده شود و آنها كارِ ساختنِ كلاهك را برطبق آن اطلاعات شروع كنند. هدفِ عمليات مِرلين اين بود كه متخصصان نظامی ايران سالهاى بسیاری وقت‌شان را صرف ساختنِ كلاهك‌هايى بكنند كه حاوى اطلاعاتِ غلط است تا پس از ساخته شدن ، هیچگونه عملکردی نداشته باشند. رایزن در کتاب فوق ادامه می دهد که  آمريكايى‌ها بدآوردند به اين ترتيب كه يك پناهنده سياسى روس كه مأمور «CIA» بود و قرار بود ، نقشه‌هاى كلاهك‌ها را به ايرانى‌ها بدهد، دوجانبه كار می‌كرد. او  موضوع مغشوش بودن اطلاعات ساخت کلاهک موشک را پنهانى نزد مأمورانِ ايرانى فاش کرد  و در نتيجه، بدون اطلاع آمريكا، ايرانى‌هاكه هدف عملياتِ مرلين را فهميده بودند، با دقت ، اطلاعاتِ نادرست را از بخش‌هاى درستِ نقشه‌هاى كلاهك جدا نموده و فقط روى قسمت‌هاى معتبرِ آن كار كردند. به اين ترتيب طبق گفته آقاى رايزن، جاسوسهاى آمريكايى ناخواسته به توسعه برنامه‌ی نظامی ايران كمك رساندند.
اين تنها مورد از اشتباهاتِ جاسوسى آمريكا در قبال ايران نبود. براساس آنچه که در  كتاب «موقعيت جنگی» آمده است ، در سال
۲۰۰۴ ميلادی، يكى از مأمورانِ «CIA» پيامى الكترونيكى و رمزى شده به يكی از جاسوسانِ ‌ خود در ایران می‌فرستد. اما از قرار معلوم ، آن فردِ دوم هم جاسوسِ دو جانبه  بوده و براى ايرانى‌ها كار می‌كرده است. پيام رمز فوق، به اشتباه ، اسامى تعدادى از جاسوسانِ آمريكا در ايران را هم دربر داشته است. آقاى رايزن می‌نويسد که اين اطلاعات به دست مقاماتِ ايرانى می‌افتد و آنها هم به سرعت همه‌ی آن افراد را شناسايى و دستگير می‌كنند.
پس از انتشارِ كتابِ «وضعيت جنگی»، سخنگوى سازمان «
CIA» محتواى آنرا نادقيق خواند، اما صحتِ ساير مطالب اين كتاب و كارنامه‌ خبرنگارى نويسنده‌اش احتمالِ درستیِ گزارش‌هاى آنرا افزون  می‌كند.

از رسوایی اطلاعاتی دیگر که طی سالهای پس از حوادث 11 سپتامبر  در آمریکا اتفاق افتاد می توان به ارائه گزارشات مشکوک و نادرست  وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق اشاره کرد  که به قضیه هجوم همه جانبه آمریکا و متحدانش به این کشور  و اشغال آن انجامید. پس از آن بود که علیرغم تمامی تجسس ها و بررسی ها ، هیچگونه نشانی از آن سلاح های به اصطلاح کشتار جمعی بدست نیامد. اگرچه برخی از رسانه های غربی و حتی بعضی سیاستمداران و کارشناسان و تحلیل گران سیاسی خود آمریکا هم حمله به عراق را طرحی مربوط به سالها قبل و بی ارتباط با وجود سلاح های کشتار جمعی دانستند ، اما جرج بوش و دار و دسته اش هنوز براین قصه خیالی پافشاری می کنند تا اینکه همین یکی دو هفته پیش بود که کمیته به کشف سلاح های مربوطه در عراق نیز منحل شد!! به دنبال این رسوایی اطلاعاتی ، در یکی از کنفرانس های مطبوعاتی کاخ سفید ، نام مامور اطلاعاتی عامل ماجرای فوق افشاء شد  و همین اعلام ، ماجراهای دیگری به دنبال خود داشت. ماجراهایی که دولت بوش را تا رسوایی دیگری نظیر واترگیت پیش برد.

شخص مورد نظر ، خانم "والری پلیم " نام داشت که گویی از ماموران CIA در موزامبیک بوده و گزارش داده بود که رژِیم صدام در حال خرید اورانیوم از آن کشور برای ساخت جنگ افزار اتمی است.(که در واقع اصل گزارش بی اساس بود و گویی ماجرایی از نوع آنچه جان لوکاره در "خیاط پاناما" به صورت قصه نوشته بود ، به واقعیت می پیوست!!)  به دلیل اینکه گزارش فوق اساس تحلیل های ماموران اطلاعاتی CIA برای عملیات نظامی آمریکا قرار گرفت و همین رسوایی عظیمی برای دستگاه اطلاعاتی – امنیتی آمریکا بعد از جریانات 11 سپتامبر به وجود آورد ، لوییس لیبی  (رییس دفتر دیک چنی معاون بوش ) از عصبانیت ، برخلاف قوانین امنیتی آمریکا ، نام مامور خاطی CIA را در حضور خبرنگاران اعلام کرد .

پس از آنکه نام والری پلیم، به عنوان  مامور مخفی  CIA، به نشریات درز کرد، بازرسان FBI ) پلیس فدرال آمریکا (  تحقیقات خود را برای شناسایی عامل یا عاملان این اقدام آغاز کردند و لیبی نیز از جمله کسانی بود که مورد سئوال قرار گرفت. 

البته عصبانیت حاکمان کاخ سفید نه به خاطر گزارش بی اساس والری پلیم بلکه به دلیل مقاله ای بود که  جوزف ويلسن همسر خانم پلیم درزمان دیپلمات بودنش و  در آستانه جنگ عراق ، در نشریه نیویورک تایمز نوشت و برخی ادعاهای دولت بوش در مورد فعالیت های رژیم صدام را زیر سئوال برده بود.

پس از انتشار این مقاله، نام همسر ویلسن، که مامور CIA بود، از سوی مقام های کاخ سفید در مصاحبه های غیررسمی با خبرنگاران فاش شد و این اتهام را در پی آورد که کاخ سفید در صدد انتقام جویی از این دیپلمات سابق برآمده است.  ماجرای فوق همچنان ادامه داشت تا اینکه چندی پیش لوییس لیبی به دلیل عدم افشای نام فردی که هویت مامور CIA را لو داده بوده ، به 30 ماه زندان محکوم شد اما جرج بوش با سوءاستفاده از اختیارات خود ، مجازات فوق را لغو کرد!

به هرحال همیشه ، همه چیز برای جاسوسان ، آن گونه که در فیلم "رخنه" نمایش داده شد ، پایان نمی پذیرد ( قبل از تیتراژ پایانی فیلم ، این نوشته نقش می بندد که رابرت هنسن به حبس  انفرادی در زندان کلرادو محکوم شد) . در تاریخ نوشته اند که اولین جاسوسان شوروی در آمریکا که رزنبرگ (دانشمند اتمی آمریکا) و همسرش بودند در 19 ژوئن 1953 به اتهام جاسوسی اعدام شدند!!