مستغاثی دات کام

 
به یاد قیصر امین پور
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦
 

با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست؟

در این پنجشنبه شب و شب زمزمه های دعای کیمل ، که دو سه روزی از درگذشت ناگهانی "قیصر امین پور" می گذرد ، بیش از هر چیز به یاد آن شعر و ترانه مسحور کننده اش می افتم که علیرضا افتخاری می خواند. ترانه ای که ژرفای شعرش گویا تا اعماق وجود ، نفوذ می کند . ترانه ای که بیش از هرچیز آوای عاشقانه دعای کمیل را به ذهن می آورد ، دعایی که بنا به روایات،حضرت علی (ع) به یکی از یارانش به نام کمیل آموخته بود و به نظر بسیاری از اهل دل ، از عارفانه ترین راز ونیازهای با باریتعالی محسوب می شود. خصوصا در آن فرازهایی که می خواند :

"...الهی و سیدی و مولای و ربی ، صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک و هبنی صبرت علی حّر نارک فکیف اصبر عن النظر الی کرامتک ..."

و گویا قیصر امین پور با همه وجود در کلمات و عبارات و جملات این دعا غرق شده بود که اینچنین زیبا سرود :

"... با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست

عشق تو در سرشت من ، با دل و جان آشناست

چگونه فریادت نزنم ....چرا دم از یادت نزنم

در اوج تنهایی...."

امین پور شاعر انقلاب و سالهای دفاع مقدس بود. دهها دو بیتی و قصیده و غزل از وی برجای مانده که هریک حدیث حماسه و ایمان و رهایی است ، اما این شعر از جنس دیگری است. زمزمه آن در هر بار ، گویی خدا را از اعماق وجود فریاد می کند.

اولین بار این ترانه را در فیلم "لیلا" داریوش مهرجویی شنیدم. یادم هست که در آن نیمه شبی که پس از تماشای فیلم در جشنواره فجر پانزدهم (بهمن 1375) از سینما فلسطین ، به اتفاق دوست نازنینم علی علایی ، پیاده به سوی میدان ولی عصر و سپس میدان هفت تیر می رفتیم (چون در آن موقع شب هیچ ماشینی گیرمان نیامده بود!) همراه تحلیل فیلم ، این ترانه را به طور دست و پاشکسته و در آن خلوت شب با خود تکرار می کردیم و حظ فراوانی می بردیم...

بیایید در این شب نزول خیر و برکات یک بار دیگر آن را بخوانیم و برای آمرزش روح قیصر امین پور فاتحه بفرستیم که همین یک فقره شعر برای رستگاری اش کافی به نظر می رسد. انشاالله

ای نامت از دل و جان ، در همه جا ، به هر زبان جاری

عطر پاک نفست ، سبز و رها ، از آسمان جاری

نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری

تو نسیم خوش نفسی ......من کویر خار و خسم

گر به فریادم نرسی ......همچو مرغی در قفسم

تو با منی اما ....من از خودم دورم

چو قطره از دریا ....من از تو مهجورم

با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست

عشق تو در سرشت من ، با دل و جان آشناست

چگونه فریادت نزنم ....چرا دم از یادت نزنم

در اوج تنهایی....

اگر زمین ویرانه شود ....جهان همه بیگانه شود

تویی که با مایی...