مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸٤
 

 تراژدی يک فيلمساز

 

 

به ياد فيلمساز فقيد فريدون گله

 

وقتی دوست گرامی ام احسان ظلی پور زنگ زد که یاددداشتی به مناسبت درگذشت فریدون گله برای روزنامه بانی فیلم بنویسم ، ابتدا در شک و تردید بودم ، چون چند روزی بود که قصد داشتم برای وبلاگ خودم مطلبی ولو کوتاه بنویسم ولی دستم به کی بورد نمی رفت. فکر می کردم چه چیزی درباره گله بنویسم که هم حق مطلب ادا شود و هم در این زمانه پر از سوءتفاهم ، سوءتفاهم برانگیز نباشد. چراکه اکثر  آثار گله هم  هریک در زمان خود  سوءتفاهم برانگیز بودند . درونمایه ای داشتند ولی  در ظاهر چیز دیگری می نمایاندند.

اما وقتی به خاطرات گذشته فکر کردم ، هاله ای از تراژدی را پیرامون زندگی این فیلمساز یافتم که اشاره به آن

بی مناسبت نیست.

تابستان سال 77 بود که دوستی از فریدون گله برایم خبر آورد و گفت که در ویلایی نزدیکی تنکابن زندگی

می کند. در آن روزها دبیر بخش سینمای ایران هفته نامه سینما بودم . باور نکردم ، شاید آن موقع کمتر کسی لااقل در حیطه مطبوعات سینمایی (اگرچه اندک آن روز) باور می کرد که فریدون گله در ایران باشد . شاید هم اصلا کسی به او فکر نمی کرد.

به هرحال کنجکاوی ام تحریک شد که حال و خبری از او بگیریم . در دیدار دوم همان دوست با مکان سکونت گله (چون هنوز نتوانسته بود به داخل آن راه یابد و با بد خلقی و پرخاش خانمی که نمی دانست چه نسبتی با گله داشته ،  مواجه گردیده بود)  دریافتیم که کارگردان فیلم های "کندو" و "مهرگیاه" چندان حال و اوضاع خوشی ندارد. به هرحال چندی بعد دوست ما تماس گرفت که بالاخره پس از تلاش فراوان توانسته به داخل ویلا راه پیدا کرده و با فریدون گله که در تنهایی و انزوایی سخت به سرمی برده دیدار نماید. می گفت در آن دیدار بازهم متکلم بیشتر همان خانمی بوده که قبلا اجازه ورود به ویلا را نداده بوده است. گویا آن خانم گلایه های بسیاری از اهل سینما و مطبوعات داشته که چرا این جماعت اینقدر فراموش کار و بی عاطفه هستند !(نقل به مضمون) و سالهاست که فریدون را در این گوشه دنیا رهاکرده اند و هیچ سراغی از او نمی گیرند.

دوست ما توضیح داد که گله خیلی کم صحبت می کرد و از لحاظ روحی و روانی سخت به هم ریخته بود. فقط گاهی سراغ برخی فیلمسازان قدیمی مانند مسعود کیمیایی را می گرفت و بس.

با این قول و قرار که شرح این دیدار به چاپ برسد و از مسئولین سینمایی و خانه سینما  برای رسیدگی به وضعیت روحی و حرفه ای گله استمداد طلبیده شود ، قرار گفت و گویی برای درج در مطبوعات گذاشته می شود و دیدار به پایان می رسد.

شرح این دیدار و نقل آن استمداد از مسئولین سینمایی را به صورت خبری تنظیم کردم و در صفحه

"چهره ها و خبرها" ی هفته نامه سینما درج نمودم . این اولین باری بود که در سالهای پس از انقلاب خبری از فریدون گله در یک نشریه سینمایی به چاپ می رسید. نشان به آن نشان که چند روز بعد سردبیر یکی از ماهنامه های قدیمی تر سینمایی با من تماس گرفت و از چگونگی ارتباط و تماس با گله سراغ گرفت که قول دادم آن را پیگیری کنم.

گفت و گوی با فریدون گله هم انجام شد (این هم اولین گفت و گوی با این فیلمساز در سالهای پس از انقلاب است) و برای چاپ در هفته نامه سینما حروف چینی و حتی صفحه آرایی شد که ناگهان در آستانه ارسال صفحات به چاپخانه ، مدیر مسئول محترم هفته نامه ، انتشار آن را به صلاح ندانست.

در پاسخ قولی که به سردبیر آن ماهنامه قدیمی راجع به آدرس و نشان فریدون گله داده بودم و همچنین اظهار علاقه ایشان نسبت به مصاحبه با وی ، گفت و گوی توقیف شده را به او پیشنهاد کردم که بلافاصله پذیرفت ولی دقیقا به خاطر دارم که گفت فکر نکن مدیر مسئول ما از مدیر مسئول شما محافظه کارتر نیست!(بازهم نقل به مضمون) . متن گفت و گو را برایش ارسال کردم اما در آن ماهنامه معتبر نیز مصاحبه با گله به چاپ نرسید!...(هنوز نسخه ای از آن گفت و گو را در آرشیو شخصی ام نگه داشته ام !!)

تا سال بعد که ماهنامه سینمایی دیگری اقدام به چاپ گفت و گو و پرونده ای درباره فریدون گله کرد که شنیدیم خود گله از چاپ آن بسیار ناراضی بوده و این نارضایتی را به برخی از دوستانش هم منتقل کرده است.

اما در همان سال جمعی از منتقدین و نویسندگان سینمایی (رضا درستکار ، جواد طوسی ، تهماسب صلح جو و سعید عقیقی ) طی سفری به شمال و اقامتی چند روزه به گفت و گویی مفصل با فریدون گله پرداختند که حاصلش به صورت کتابی در اردیبهشت 1380 منتشر شد.(شنیده شد که بعدا گله حتی نسبت به مطالب درج شده در این کتاب نیز معترض بوده است !)

اما آنچه که در این میانه شاید کمتر مورد توجه قرار گرفت ، حساسیت گله نسبت به جامعه و پیرامونش و نابسامانی های آن بود . حساسیتی از نگاه بورزوازی به جامعه ای طبقاتی که حاشیه نشینانش حتی در انجام سخیف ترین اعمال نیز در دام اشراف بالادست گرفتارند.

حساسیت گله به جامعه اش از نوع حساسیت "صادق هدایت" ی بود که قاعدتا می بایستی به نهیلیسم منتهی می شد ولی در ورطه فضای  فیلمفارسی به ملغمه ای ناخواسته از نوآر و هپی اند رسید که همین نقطه ضعفی برای آثار او محسوب شد.

مثلا در حالی که در فیلم "دشنه" روند دراماتیک قصه بایستی به مرگ عباس چاخان و بنفشه در آن جدال آخر با ممد دشنه می انجامید (که اتفاقا تا سرحد مرگ هم چاقو می خورند و زخمی می شوند) ولی در صحنه پایانی می بینیم که صحیح و سالم مشغول طراحی زندگی آینده شان هستند با این نکته که عباس در زندان است  و حبسی چند ساله گرفته و بنفشه هم بچه ای از او باردار است. یا در فیلم "کندو" در حالی که سیر منطقی داستان و حرکت شورشی ابی در انتهای فیلم ، بایستی مرگ او در آن کافه آخری و یا لااقل بعد از شکستن همه شیشه ها و نشستن روی آن صندلی در بیرون کافه باشد  ولی در صحنه آخر بازهم او را می بینیم که در کنار آقا حسینی دستگیر شده و به زندان می رود.

احتمالا همه این ها تحمیلی بوده که از سوی سیسیتم سینمای آن روز به فریدون گله می شده و گله هم ناچار آن رامی پذیرفته است. چرا که سینمای فیلمفارسی اساسا نوآر را برنمی تابیده. یادآوری این نکته لازم است که گله از بدو ورودش به ایران در دام  فیلمفارسی سازانی همچون رضا فاضلی و مهدی مصیری افتاد و ناچار از تسلیم شدن به قواعد فیلمفارسی و سینمای مربوط به آن  شد.

اگرچه او در نخستین تجربه اش یعنی "شب فرشتگان" ، آن را در حد خواسته های خود ندید و در همان اوایل کار ، کارگردانی را به رضا فاضلی (تهیه کننده و سرمایه گذار فیلم) واگذار کرد ولی به هرحال پس از آن و حدود 3 سال بازهم برای شاخص ترین فیلمفارسی سازان آن دوران داستان و فیلمنامه نوشت . برای افرادی چون : ،فریدون ژورک (با فیلمنامه "حیدر" که به اشتباه نام سیروس الوند پای آن خورده است) ، رضا فاضلی (با فیلمنامه های  "قهرمان شهر ما" ، "مصطفی لره" ، "ماشین مشدی ممدلی" و "آب توبه ") ، ایرج قادری ( با فیلمنامه های "سوگند سکوت" و "خشم عقابها" و ..) ، نظام فاطمی ( با فیلمنامه های "سالار مردان" و "مرید حق") ، رضا شیبانی (با فیلمنامه "دلقک ها" ) ، مهدی میر صمد زاده ( با فیلمنامه های  "رضا چلچله" و " ماجرای یک دزد")  ،  سعید مطلبی ( با داستان "کوچه مردها" )  و...

اما سرانجام تاب تحمل نیاورد و ناگزیر به کارگردانی در همان فضا تن داد و فیلم "کافر" را برای مجتهدی ها و سازمان سینمایی چهل ستون ساخت. فیلمی در همان حال و هوای آثار تجاری روز که پس از به راه افتادن موج قیصریسم ، کمی تا قسمتی قیصریزه هم شده بودند.

 اما گویی جنگ سختی  با آن فضا می خواست به راه بیندازد. برای همین بود که از فیلم "دشنه"  رفت به سراغ فرودستان حاشیه نشینی که حتی در منجلاب خود آسوده دست و پا نمی زنند. نگاه گله به حاشینه نشنینان جامعه شهرنشین صنعتی امروز بسیار آوانگاردتر از سایر همکارانش حتی فیلمسازانی بود که با ادعای موج نو وارد عرصه سینمای ایران شدند. او این جامعه را در واقع به دو باتلاق  تقسیم می کرد : باتلاق طبقه فرادست و اشراف و باتلاق طبقه فرودست که اگرچه در ظاهر بسیار با هم متفاوت بودند ولی در اصل همه درونش فرو

می رفتند و غرق می شدند. آن دو پسر ژیگولوی منزل اربابی قاسم سیاه در فیلم "زیر پوست شب" نیز در تباهی دیگری دست و پا می زنند که ارمغان تمدن صنعتی افسارگسیخته است .

در چنین جامعه ای مفهوم و جایگاه همه پدیده ها در ارتباط با آدم هایش تغییر می کند ، برای همین است که در فیلم "کندو" وقتی ابی در زمستان  از زندان بیرون آمده ، دوستانش شماتتش می کنند که حالا  چه وقت از زندان بیرون آمدن بود ، چرا که حالا همه به دلیل سرما و بیکاری و نداری ، می روند داخل زندان تا هم جای گرم و نرمی داشته باشند و هم غذای کامل و...

گله به وجوهی از آشفتگی درونی جامعه می پردازد که تا آنروز کسی یا جراتش را نداشت و یا توانش را که به آن نزدیک شود و در این راه از نمادگرایی و سمبل سازی و ساختار و حرف های پیچیده خودداری می نمود.

 او در اغلب فیلم هایش صریح و بدون پرده پوشی حرفش را می گوید و نمی دانم که برخی منتقدان چه اصراری دارند ، مفاهیم فرامتنی از درون این فیلم ها اخراج کنند. مثلا چرا باید حرکت ابی در فیلم "کندو" را به مراحل انقلاب تعبیر کنیم(گاهی اوقات این گونه تفسیر و تعبیرهای منتقدانه امر را بر خود فیلمساز هم مشتبه می سازد! و فیلم را دلیل پیشگوی اش از انقلاب در 5 سال قبل از پیروزی اش می داند!) در حالی که ابی  فقط  می خواهد بگوید که می توانم و علیرغم اینکه سالها توسری خورده ، می خواهد  توانایی انجام خواسته هایش را ثابت  کند . چرا باید کافه هایی را که برای مفت خواری طی می کند را به هفت خوان  تعبیر نماییم ؟( آن وقت است که علاقه آقا حسینی برای رفتن به خرمشهر نیز به پیش گویی فیلمساز نسبت به شروع جنگ تحمیلی عراق از ناحیه خرمشهر ،  آنهم  7 سال قبل از وقوعش تعبیر می شود!!!)

 ابی تنها یک عضو لگد خورده و در حاشیه نگه داشته شده این جامعه است که حالا می خواهد دیگر برخلاف حکم جاری حرکت کند ، به قول خودش می خواهد در آن کافه آخر ، دق و دل همه آن سالهای پایمال شدن و زیر فشار اجتماع له شدن   را در آورد . او  فقط یک عاصی محیطی به ظاهر خموش و آرام و ساکت است که  شورش کرده تا بودن و شدنش را ثابت کند(آنچه که شاید بسیاری از ساکنین سربه زیرحاشیه های  تمدن شیک و اطوکشیده امروز جهان گاهی اوقات نیاز به آن دارند). و همه این ها را گله با ساده ترین زبان و تاثیرگذارترین بیان به تصویر

می کشد.

در "دشنه" هم آدم های سربه زیر و گوش به فرمان جامعه ای بلازده و مصیبت بار برعلیه حکم جاری می شورند ، آنچه که قاسم سیاه فیلم" زیر پوست شب" جربزه اش را ندارد و از همین رو در شور بختی خودش چنبره می زند.

اما همچنانکه گفته شد ، فضای حاکم فیلمفارسی به گله اجازه نداد که شورشش را برعلیه سینمای آن روز ادامه دهد و از همین رو نتوانست مثل ابی تا آخرین کافه را طی کند ، نتواست مثل عباس چاخان ، ممد دشنه را زیر آن حوض آب خفه کند بلکه مانند قاسم سیاه در خود فرو رفت .

فریدون گله بعد از "کندو" ، ناچار شد باز هم به حیطه اصلی فیلمفارسی وارد شود و فیلم "ماه عسل"را با مایه های بسیار دستمالی شده و تکراری ملودرام های فارسی بسازد و پس از آن دیگر از صحنه فیلمسازی کنار رفت . شاید دیگر نمی توانست آن فضا را تحمل کند . دوستانش می گویند که حساسیت گله به تحمیل هایی که هنگام ساخت فیلم ها بر او می شد تا تغییرات مورد نظر تهیه کننده را به عمل آورد،  گاهی اوقات آنقدر شدید بوده که باعث روان پریشی اش می گشت و این مسئله گویا در هنگام ساخت فیلم "مهر گیاه" به نهایت خود رسیده که باعث می شود ، مدتی کار تعطیل شود.( نکته جالب اینکه گله در گفت و گویش با آقای درستکار و دوستانش از مراحل ساخت آن فیلم به نیکی یاد کرده است !! البته به نظر می آید برای او که دوران بسیار سخت روحی – روانی را پشت سرگذارده بود ، اختلاط برخی خاطره ها و اشتباه گرفتن وقایع گذشته بعید نباشد چراکه برخی از گفته های مصاحبه های قبلی اش را در همین گفت و گو نقض کرده و بعضی حرف هایش در این گفت و گو را همانطور که در بالا آمد ، در مصاحبه های بعدی به طور شفاهی یا کتبی تکذیب کرده است).

فریدون گله تقریبا دو سال پیش از انقلاب از سینما کناره گرفت و به خارج از کشور رفت . و بعد از انقلاب که به ایران بازگشت ، در انزوا و سکوت فرو رفت . وقایع سالهای انقلاب او را در ذهن بسیاری به گوشه فراموشی سپرد  و همین موضوع هم بر مشکلات و معضلات روحی اش افزود.

بعد از به یاد آوردنش هم برخی سعی در استفاده از نام و تجربه فیلمنامه نویسی اش داشتند ولی تغییر سرسام آور شرایط اجتماع و دنیا و انزوای گله که او را از دنیا و ما فی هایش جدا ساخته بود ، باعث شد که دیگر ایده هایش به روز نباشند و در نهایت در فکر ساخت "کندو 2 " باشد ، غافل از اینکه حکایت ابی و آقا حسینی دیگر دیری بود که کهنه  شده و از سکه افتاده بود. قلبا خوشحالم که فریدون گله در این سالهای اخیر فیلمی نساخت و یا فیلمنامه ای ننوشت تا همان خاطرات "کندو" و "مهرگیاه" و "دشنه" در اذهان به یادگار بماند.

اما به نظرم در زندگی گله این تراژدی که بازگو کردم ، خیلی غم انگیزتر از تنهایی و انزوای بیست و شش ساله اش درگوشه ای از این سرزمین بود. تراژدی فیلمسازی که می خواست لااقل مانند قهرمان کندویش یعنی ابی تا آخرش برود ولی مثل قاسم سیاه در چنبره خود و زمانه اش غرق شد.