مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٤
 
به بهانه فيلم «تصادف»
Crash 

 

 

 

جامعه‌اي مملو از هراس و بي‌اعتمادي نژادپرستانه

 

 

برخي كارشناسان از جمله متخصصان مسائل جامعه‌شناسي بر اين باورند كه اگرچه «سينما» همواره يك دروغ و فريب بزرگ بوده و به قول خود سينماگران  ، تمامي هم و غمش بردن تماشاگر به سرزمين رؤياهاست اما در لابه لاي تصاوير خود به نوعي بازتاب روحيات، دلبستگي‌ها، دغدغه‌ها و منازعات جامعه زمان خويش به نظر مي‌آيد. چنانچه اكسپرسيونيست‌هاي آلمان با آن نماهاي غيرمتوازن و تاريك و سياه و موضوعات تلخ و ناگوار از دل شرايط يأس‌انگيز بعد از شكست آلمان در جنگ اول جهاني بيرون آمدند و نئورئاليسم ايتاليا به خوبي منعكس كننده سختي‌ها و رنج‌هاي پس از جنگ دوم جهاني است. عصيان زدگي نسل بعد از جنگ را پس از موج نو فرانسه و جنبش جوانان خشمگين انگليس به خوبي مي‌توان در فيلم‌هاي شاخص دهه 70 و 80 سينماي آمريكا ديد و البته بازگشت  به مباني اخلاقي و معنوي را در آثار يك دهه اخير.

يك تحليل‌گر اجتماعي به هر حال مي‌تواند مسائل مبتلابه روحي جامعه امروز ايران را از درون فيلم‌هاي حتي تخيلي و غيرواقعي‌اش ببيند چنانچه تاثير تبليغات سرسام‌آور رسانه‌هاي غرب پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 در وحشت و هراس دائم از تروريسم خارجي را در اغلب آثار سينماي روز آمريكا مي‌توان مشاهده كرد. كه به هر حال ، فيلمنامه‌نويسان و سينماگران درون همان جامعه زندگي مي‌كنند و روز و شب با همان داده‌هاي اطلاعاتي مواجه‌اند كه همه جامعه روبروست.

غرض از اين مقدمه تصوير سياه و تلخي است كه فيلم «تصادف» از لس‌آنجلس امروز و به طور كلي جامعه آمريكاي كنوني به مخاطبش ارائه مي‌دهد. تصويري كه نمي‌توان آن را فقط حاصل ذهن پال هيگيس (كارگردان و نويسنده فيلمنامه) دانست و با مارك تصورات موهوم از كنارش گذشت. اگر اين تصوير را پهلوي ديگر فيلم‌هايي كه امروزه از سينماي آمريكا بيرون مي‌آيد حتي فيلم‌هاي به قول معروف اكشن و حادثه‌اي ولو آثار ابلهانه‌اي همچون «سه ايكس»  قرار دهيم مي‌توان به يك ديدگاه نسبتا واقع‌بينانه از فضاي روحي ـ رواني و وضعيت ارتباطي اجتماع امروز آمريكا دست يافت. البته اگر تكه‌هاي پازل مورد نظر را به درستي كنار يكديگر قرار دهيم.

فيلم «تصادف» همانند آثار اخير مايكل مان مثل «وثيقه» يا «خودي» و يا «مخمصه»، لس‌آنجلس را شهري مخوف و در تيول تبهكاران و دزدان و غارتگران نشان مي‌دهد. راه دور نرويم مثل فيلم اخير روبرتو رودريگز به نام «شهر گناه» (كه در جشنواره كن امسال هم به نمايش درآمد). همان نگاه و تصويري كه مارتين اسكورسيزي از نيويورك دارد در فيلم‌هايي مانند «بيرون آوردن مردگان»، «راننده تاكسي» و «دارودسته نيويورك». همان تصويري كه حتي اسپيلبرگ در «گزارش اقليت» و جرج لوكاس در «جنگ‌هاي ستاره‌اي» به نمايش مي‌گذارد.

بسياري از فيلم‌هاي همين سال گذشته را مي‌توان نام برد كه ناامني، گسستگي روابط، هراس‌ها و تشويش‌ها، نابهنجاري‌ها و نابساماني‌هاي اجتماعي و اقتصادي و حتي روحي ـ‌ رواني آمريكاي امروز را به خوبي منعكس كرده‌اند. از «نزديك‌تر» (مايك نيكولز) تا «قتل ريچارد نيكسن» (نيلز مولر) و «كانديداي منچوري» (جاناتان دمي) و «دهكده» (ام. نايت شيامالان) و تا «مترجم» (سيدني پولاك) و «محبوب ميليون دلاري» (كلينت ايستوود) و «شراكت خوب» (پال و كريس ويتز)

اما به نظر فيلم «تصادف» مجموعه‌اي از همه تصاوير كج و معوج از جامعه امروز آمريكا را يكجا دربر دارد.

«تصادف» با يك تصادف شروع مي‌شود و با تصادفي ديگر به پايان مي‌رسد. تصادفاتي كه هر كدام ، گروهي از آدم‌ها را در‌گير خود مي‌كند. آدم‌هايي كه به نوبه خود هر يك ملغمه‌اي عجيب و غريب از ترس و بي‌اعتمادي و خلافكاري و تحقير و البته تفكرات نژادپرستانه هستند.

در «تصادف» با 15 شخصيت از همين نوع آدم‌ها مواجه‌ايم. يك زوج سفيدپوست به نام‌هاي ريك (با بازي برندن فريزر) كه نماينده و وكيل منطقه است و جين (يكي از معدود نقش‌هاي پذيرفتني ساندرا بولاك در سال‌هاي اخير) كه در همان اوايل فيلم ، اتومبيل‌شان سرقت مي‌شود. سارقين دو جوان سياهپوست هستند به نام پيتر و آنتوني كه ماشين‌هاي دزدي را براي آب كردن نزد دلال پركاري مي‌برند. پيتر برادر فراري گراهام (با بازي دان چيدل) است كه خود ، كاراگاه اداره مبارزه با مواد مخدر بوده و زني مكزيكي دارد و مادري بيمار كه مدام براي پسر كوچكش دلتنگي مي‌كند. او همچنين مجبور است به پرونده‌سازي‌هاي اداره خود گردن بنهد تا برادرش را نجات دهد.

آنتوني و پيتر پس از سرقت اتومبيل ريك وجين ، يك مرد كره‌اي (كه تصور مي‌كنند چيني است) را زير مي‌گيرند كه خود آن مرد دلال فروش كودكان كره‌اي است. بعدا كه پيتر مجددا پس از يك دزدي ناموفق به سراغ وانت مرد كره‌اي مي‌رود تا آن را به همان دلال اتومبيل بفروشد متوجه مي‌شود كه تعداد زيادي كودك فقير كره‌اي در آن زنداني ‌شده‌اند.

علاوه بر آن زوج سفيدپوست آمريكايي كه قرباني دزدي اتومبيل مي‌شوند، فرهاد يك مغازه‌دار ايراني نيز همه اموالش را در يك سرقت از دست مي‌دهد. در فيلم «تصادف» سرقت تنها مادي نيست. يك زوج عصبي پليس ؛ ستوان راين (با ايفاي نقش مت ديلن) و ستوان هنسن (با بازي راين فيليپ) اتومبيل يك زوج سياه‌پوست، كامرون (يك كارگردان تلويزيوني) و همسرش كريستين را به عنوان مشكوك متوقف كرده و شخصيت و غرور آنها را در يك بازرسي بدني تحقيرآميز خرد مي‌كنند به طوري كه اين قضيه شيرازه خانوادگي‌شان را درهم مي‌ريزد. ستوان «راين» پدري بيمار دارد كه مدعي است پزشكان به وي رسيدگي لازم را نكرده‌اند. او مي‌گويد پدرش در طول 27 سال صادقانه و با دل و جان كار كرده و بسياري از كارگرانش حتي سياه‌پوست‌ها را كمك و ياري رسانده و به همين دليل اينك مستحق اينهمه رنج و مرارت نيست.

آنچه در «تصادف» بيش از هر چيزي نمايان است، عدم اعتماد و هراس آدم‌ها از يكديگر با توجيهات نژادپرستانه است.

ستوان راين عليرغم اخطار همكارش، اتومبيل كامرون را بازرسي مي‌كند زيرا معتقد است اغلب سياهپوست‌ها خلاف‌كار هستند. ستوان هنسن هم عليرغم اين‌‌كه بعدا راه خودش را از راين جدا مي‌كند ولي هنگامي كه تصادفاً پيتر را (بعد از اين‌‌كه از دست پليس گريخته) سوار اتومبيليش مي‌نمايد به تصور اين‌‌كه پيتر براي بيرون آوردن اسلحه دست در جيب خود كرده، در يك اقدام ناگهاني او را به قتل مي‌رساند. در حالي كه پيتر فقط مي‌خواست مجسمه كوچكي را براي علت خنده‌اش به ستوان نشان دهد!

دنيل يك قفلساز آرام و متين مكزيكي است كه به شدت عاشق خانواده‌اش است اما هرگز مورد اعتماد مشتريانش نيست. جين كه وي را براي تعويض قفل درهاي منزلش آورده به شوهرش مي‌گويد كه اصلا به آن مرد طاس اعتماد ندارد چرا كه حتما  نمونه‌اي از كليد خانه را به دارو دسته خودش كه همگي سارق و دزد هستند خواهد داد. توصيه دنيل حتي مورد قبول آن مغازه‌دار ايراني هم قرار نمي‌گيرد به همين دليل وقتي مغازه‌اش سرقت مي‌شود، با اسلحه يك‌راست به سراغ دنيل مي‌رود تا به قول خودش پول‌هاي دزديده شده صندوقش را از او بگيرد و اگر نبودند فرشتگان خيالي او يا دنيل (كه مي‌گويد از 5 سالگي قول محافظت از دخترش را به وي داده‌اند!) دختر دنيل را در ‎آغوش پدر با گلوله به قتل رسانده بود.

اين تفكر نژادپرستانه در ميان سياهپوستان بيشتر رواج دارد. پيتر و آنتوني وقتي در اوايل فيلم براي نخستين سرقت از آن كافي‌شاپ خارج مي‌شوند مي‌گويند كه سفيدپوستان همواره به آن‌ها به چشم كاكاسياه نگاه مي‌كنند و به همين دليل بايد آرامش را از آنان گرفت. آنتوني معتقد است سرقت از هم‌نژادان ، يك خيانت بزرگ است.

حتي روابط خانوادگي با همين ديدگاه‌هاي نژادپرستانه به هم مي‌ريزد. همسر گراهام، وي را از خود مي‌راند و با افتخار مي‌گويد كه «مادرم پورتوريكويي بود و پدرم اهل السالوادور...»

در جامعه «تصادف» سياه‌پوستان به‌هرحال ناچارند براي بقاي خود در ميان سفيدپوستان ، بسياري از ظلم‌ها و بي‌عدالتي‌ها را ناديده بگيرند. همان‌طور كه گراهام به پرونده‌سازي اداره مبارزه با مواد مخدر گردن مي‌گذارد و حتي پيتر و آنتوني زورگويي‌هاي دلال اتومبيل را مي‌پذيرند، كامرون علاوه بر تحمل رنج حقارت  برخورد توهين‌آميز و شنيع پليس با همسرش ، حتي سر كارش و به هنگام كارگرداني نمايش‌هاي تلويزيوني ناگزير است كه تحميلات نژادپرستانه تهيه‌كننده سفيدپوست را بپذيرد. تهيه‌كننده به وي مي‌گويد: «بايد ديالوگ‌هاي يك سفيدپوست با اصطلاحات سياه‌پوست‌ها فرق داشته باشد تا تماشاگر يك گفتار عامي سياه‌پوستي را از زبان يك سفيدپوست نشنود.»‌

تاكيد فيلمساز بر قفل‌ها و كليدها و درهايي كه بسته و باز مي‌شوند حكايت از بي‌اعتمادي مفرط در چنين جامعه‌اي دارد. حتي دختر كوچك دنيل از هراس، شب‌ها در زير تخت‌خواب خود مخفي مي‌شود. تاكيد آن مغازه‌دار ايراني و زوج سفيدپوست آمريكايي بر اطمينان از قفل شدن درها و اسلحه‌اي كه در دسترس همه هست نشانه‌هايي ديگر از همين سندروم عدم اعتماد است.

در اوايل فيلم دختر مغازه‌دار ايراني را مي‌بينيم كه با عصبيت آشكار مشغول خريد اسلحه است. سپس آن را كه به پدرش مي‌دهد، تاكيد مي‌كند كه با اين به طرف هركس مي‌خواهد مي‌تواند شليك كند. اولين برخورد با آنتوني و پيتر پس از يك مكالمه نسبتا طولاني و بي‌ربط (مثل آن زوج جوان ابتداي فيلم «پالپ فيكشن») ناگهان اسلحه‌هاي خود را مي‌كشند زيرا كه مي‌گويند در اين جامعه و ميان سفيدپوستان ما همواره در ترس و وحشت هستيم. دوربين تاكيد خاصي بر دست به دست شدن اسلحه‌ها دارد، از دست كامرون به آنتوني، از دست دختر فرهاد به دست پدرش و در آخر فيلم برعكس آن.

در نيمه دوم فيلم يك سري ماجراهايي گويي مي‌خواهد آن تور سفت و محكم بي‌اعتمادي و بي‌اعتقادي را پاره كند. ستوان راين در يك شرايط سخت به ياري همسر كامرون (كه پيش از اين در بازرسي بدني تحقيرش كرده بود) مي‌رود و وي را از سوختن در آتش نجات مي‌‌دهد، در صحنه شليك فرهاد به سمت دنيل و دخترش مانند آن‌چه براي جولز در «پالپ فيكشن» اتفاق افتاد، معجزه‌اي روي مي‌دهد، كامرون و همسرش پس از آن جدايي عذاب‌آور ولو به شكل وصل دوباره تام كروز و نيكول كيدمن در پايان فيلم «چشمان باز بسته» مجددا زندگي در كنار هم را برمي‌گزينند و آنتوني هم كودكان كره‌اي را آزاد مي‌كند. اما تصادفي ديگر نشان از تكرار همين وقايع ناگوار دارد.

پال هيگيس كه سال گذشته فيلمنامه درخشان «محبوب ميليون دلاري» را از وي شاهد بوديم، اين بار بر اساس قصه و فيلمنامه‌اي از خودش فيلم «تصادف» را با گروهي از بازيگران معروف جلوي دوربين برده است. ساختار سينمايي فيلم، «برش‌هاي كوتاه» (رابرت آلتمن) و «ماگنوليا» (پل تامس اندرسن) را به ذهن متبادر مي‌سازد (البته نه به قوت و ارزش آن‌ها) با اين تفاوت كه درونمايه فيلم برخلاف آن‌ها كه جهان‌شمول‌تر و به كليت جوامع انساني نظر داشتند، متوجه جامعه آمريكاست با همه تنوع و تضادهاي نژادي و قومي‌اش. گناه و بزه از سر و روي چنين جامعه‌اي بالا مي‌رود و خانواده‌ها در محاصره اين نابساماني‌هاي اجتماعي همچون زورق‌هايي آسيب‌پذير در تلاطم امواج اقيانوس هستند.

استفاده به‌جا و مناسب هيگيس از موسيقي و آوازهاي قوميت‌ها در صحنه‌هايي كه اعضاي چنين جامعه‌اي درمانده و حيران و سرگشته در خود فرو رفته‌اند در فضاسازي نهايي فيلم و نمايان ساختن معصوميت نهادي انسان (كه در شرايط قرباني شدن به وضوح مي‌رسد) كاملا موثر است. از جمله استفاده از ترانه فولكلور ايراني «دختر بويراحمدي» در فصل درماندگي مغازه‌دار ايراني! كه تماشاگر علاقه‌مند را به بهره‌جويي پي‌يرپائولو پازوليني از آواز گلپايگاني در فيلم «مده‌آ» مي‌اندازد!!