مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم اینلند امپایر جدیدترین ساخته دیوید لینچ
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦
 

Inland Empire

به تماشای فرجام تلخ آرزوها بنشین

به جرات می توان گفت که فیلمنامه "اینلند امپایر" نسبت به برخی  آثار قبلی دیوید لینچ ، مانند "مالهالند درایو" ، "شاهراه گمشده" ، "تویین پیکس" و "مخمل آبی" ، اثر سر راست و ساده ای به نظر می رسد! اگرچه همچنان نمی توان برای آن ، داستان منسجم و پیوسته ای تعریف کرد. نه به خاطر اینکه از ابتدا فیلمنامه ای درکار نبوده و در طی تولید فیلم ، شکل گرفته است بلکه به دلیل اینکه دنیای دیوید لینچ اساسا قصه بردار نیست ، آن هم در شرایطی  که با دوربین دیجیتال و امکانات آن آشنا شده ، دیگر نیازی به فیلمبردار و تدوین گر نیز نمی بیند و همه این امور را شخصا انجام می دهد. پس به قول خودش،هر تجربه غیرممکنی را که قبلا ،انجامش هزاران دردسر داشت ، اینک خود راسا انجام می دهد ، بدون اینکه بخواهد ساعت ها برای تنظیم نور و نوع لنز و اندازه گیت دوربین معطل فیلمبردار شود و یا سر میز موویلا ، هزاران بار منت "مری سویینی" ، تدوین گر خود را بکشد. او در فیلم "اینلند امپایر" خودش بوده و خودش و البته به علاوه "لارا درن" که به گفته خود لینچ ، نیمی از بار فیلم را بردوش داشته است و از همین رو دیوید لینچ پس از پایان مراحل تولید فیلم و موقع نمایش آن که می خواست تبلیغی هم برای نامزد شدن در اسکار کرده باشد ، ( چون این بار حتی پخش کننده هم برای فیلمش نداشت و همه چیز برعهده خودش بود )با در دست داشتن تابلوی "قابل توجه جنابعالی " که از سوی کمپانی های فیلمسازی برای تبلیغ فیلم هایشان  نزد اعضای آکادمی استفاده می شود ، به همراه گاوی در خیابان ها به راه افتاد تا برای بازی درخشان لارا درن تبلیغ کرده باشد!! اما آکادمی نشینان ، گوششان به این حرف ها بدهکار نبود و همه حواسشان را جمع کمپانی های بزرگی کرده بودند که با هزاران خروار تبلیغ و پروپاگاندا ، فیلمهای بنجل خود را حقنه می کردند !

اما عجیب تر از آنچه گفته شد ، پرداختن  به فیلمنامه ای است که اساسا پیش از تولید و حتی شروع فیلمبرداری وجود نداشته و هرروز در سر صحنه فیلمبرداری با یک سری ایده خام شکل می گرفته  است. خود دیوید لینچ در یکی از مصاحبه هایش در این باره گفته که فیلمسازی بدین طریق مثل زندگی روزانه می شود ، نمی دانیم در آینده چگونه غافلگیر می شویم ، چون هر یک از ما به عنوان یک کاراکتر همان هستیم که دیروز بودیم. او اضافه می کند که برای فیلمی مانند "اینلند امپایر" همه صحنه ها  از آن صحنه اول که نوشته شده ،  سرچشمه می گیرد اگرچه می توانند صحنه هایی کاملا متفاوت باشند اما همچون خاطره ، ریشه در همان صحنه اولی دارند.

نخستین صحنه ای که لینچ در فیلم "اینلند امپایر" نوشته یا بهتر است بگوییم فیلمبرداری کرده است ، یک سکانس طولانی تک گویی شخصیت اصلی زن (با نام نیکی گریس و بازی لارا درن) است که البته در نسخه نهایی فیلم ، گاها با بعضی صحنه های دیگر اینترکات زده شده . سکانسی که به نوعی نیکی،زندگی گذشته یامشکلات خودرابرای مردی که ظاهرا قرار است به وی کمک کند،شرح می دهد؛  اینکه در زندگی زناشویی اش دچارمعضلات عدیده ای بوده  و گویا با همسرش دچار چالش های جدی است. او از دوران نوجوانی نه چندان بسامانش می گوید که توسط همین مرد مورد اذیت و آزار قرار می گرفته و حالا نیز به نوعی تحت سلطه اش است. اما هنگامی که  یکی از مشاجرات با شوهرش  را نقل می کند به نوعی خود را بر وی غالب نشان می دهد. نیکی می گوید وقتی که در هنگام ورود به خانه ، او را دیده که با علم آهنی بزرگی تهدیدش می کند و بعد با کوبیدن علم به در ، آن را مانند شیشه ای خرد و خاک کرد ، در مقابل نیز او چنان ضربتی نثار یکی از نقاط حساس بدنش  می کند   که یک راست  روانه بیمارستانش می نماید! بلایی که در همان دوران نوجوانی نیز به سرش آورده بوده!! اما ادامه گفته های نیکی ظاهرا بیشتر به یک هذیان گویی می ماند که شاید از یک کابوس برآمده است. ماجرای یک سیرک و حضور همان مرد در آن سیرک و سپس ...

اما در میان همین گفته هاست که به آنچه در لایه های مختلف فیلم جریان دارد ، اشاره می کند، از جمله ساختار روایتی فیلم که نوعی جریان سیال ذهن بر آن حاکم است و به لحاظ زمانی ترتیب مشخصی ندارد . او می گوید که خودم هم نمی دانم کدام اتفاق جلوتر رخ داده است!

همین صحنه که تقریبا در اواسط فیلم قرار داده شده ، به واقع می تواند محور سایر سکانس های به ظاهر پراکنده و پس و پیش و نامرتب فیلم باشد. البته این نامرتبی ، به گونه ای چینش شده که علاوه بر تداعی همان کابوس ذکر شده ، برعکس رج زدن معمول در سینما شکل بگیرد. به این مفهوم که اگر در سینمای معمول ، صحنه ها و سکانس های مختلف را بدون توجه به تقدم و تاخر آنها ، برای سهولت بیشتر در امر فیلمبرداری به اصطلاح رج می زنند ، دیوید لینچ در "اینلند امپایر" صحنه ها را به ترتیب رویداد ، فیلمبرداری کرده ولی آنها را در جهت برهم خوردن توالی زمانی شان ، عمدا جلو و عقب قرار داده تا ساختار کابوس مورد نظرش ، درست تر به نظر بیاید. مثلا  همین سکانس تک گویی طولانی که ناگهان زن را بدون پیش زمینه و اتفاقات قبلی در آن طبقه بالای یک خانه قدیمی و در حضور مردی ناشناس  می یابیم ، در اواخر فیلم ، همراه با سکانس پیش درآمدش به نمایش در می آید . در اینجاست که در می یابیم ، زن پس از فرار از دست زنی دیگر که گویا قصد کشتن او را داشته به این ساختمان آمده است. ساختمانی که گویا در پشت صحنه یک سالن نمایش قرار دارد.

شاید تا اینجا ، آنها که فیلم را ندیده اند ، چندان از این حرف ها سر درنیاورند . چون برخلاف همیشه ، پیش از شرح داستان ، شروع به تحلیل آن کردم. شاید این فقره هم نتیجه بلافصل تماشای  فیلمی از دیوید لینچ باشد که مثل خود سینمایش ، حال و هوای خاص داشته و برای درک و دریافتش بایستی حتما چندین بار آن را از ابتدا تا انتها دید ، قطعاتش را درون ذهن ، جابجا نمود و از نو همه آنها را پازل کرد تا بلکه چیزی دستگیرمان شود.(فکر نکنید ،  خدای ناکرده منظورم این است که مقاله حقیر را بایستی چندبار مطالعه کنید!!!) که در آن صورت عیش ناشی از پازل کردن آن قطعات ، خود به سرخوشی کشف رازی عظیم می ماند که تا مدتها با آدم است. البته این توضیح هم لازم است که پیچیدگی سینمای دیوید لینچ از مدل فیلم های ظاهرا هنری نیست که عمدا با پیچ دادن داستان  و پدید آوردن فضای به اصطلاح ضد قصه ، قصد خودنمایی و زجر کش کردن یا فراری دادن تماشاگر را داشته باشد. فیلم های لینچ و ساختار آنها ، همان گونه است که او زندگی می کند ، فکر می کند و دنیا را می بیند. او با این سینما ، به ضمیر ناخودآگاه انسان ها نقب می زند و حسی را تحریک می کند که در روزمره گی اغلب آنها گم شده  ، حسی ناشی از  معضلات و چالش های جهان کنونی  که درونش دست و پا می زنند ولی از آن غافلند و اینکه چگونه می توان به آن حس دست یافت تا  از فرو رفتن در باتلاقی که در برابر بشر امروز قرار دارد ، دور شد.

در "اینلند امپایر" زنی مرموز با لهجه ای غریبه ، نیکی گریس (همان شخصیت اصلی فیلم) را نسبت به آن حس آگاه می سازد.او ضمن آگاهی به زندگی نیکی که بازیگری شناخته شده به شمار می آید و اخیرا نیز نقش مهمی به وی پیشنهاد شده است ، داستانی قدیمی را به این شرح نقل می کند:

"... پسربچه ای برای بازی بیرون رفت و در را به سوی دنیا گشود اما باعث واکنشی شد که شیطان متولد گردید. شیطان به دنبال آن پسر روان شد...اما دختر بچه ای  که برای بازی بیرون رفته بود همانطور که متولد شده بود در مکان یک بازار گم شد. نه در میان آن بازار  ، بلکه در  کوچه پشتی اش . این راهی بود که به قصر می رفت..."

قصه ای  زن غریبه مرموز تعریف می کند ، در واقع به نوعی شرح زندگی و آنچه بر سر نیکی و همه مردهای زندگیش می آید اعم از همسرش ، همسر نقشی که بازی خواهد کرد ،  بازیگر مرد نقش مقابلش و بازیگران و کاراکترهایی که در فیلم مشابه حضور داشته اند ، است!! او مانند یک پیشگو ، نیکی را به آینده ای که در انتظارش است و در واقع در مقابلش ، درست برروی مبل روبرویش قرار دارد ، توجه می دهد. (مانند آن مرد مرموز فیلم "شاهراه گمشده" که فرد مدیسن را به آینده تاریکش ، هشدار می داد) در روی آن مبل ، نیکی خودش را می بیند که به همراه دوستانش گویی منتظر خبری است و پس از آن ، خبر قبولی نقش تازه اش را می شنود و از خوشحالی به آسمان می پرد ، غافل از آنکه چه سرنوشت شومی ، در ورای آن ظاهر فریبنده ، انتظارش را می کشد.(اگرچه حالا از ورای موقعیت واقعی خود ، با راهنمایی های آن زن غریبه می تواند به بخشی از آن پی ببرد)

همین زن است که از حساسیت شوهر نیکی و ماجرای قتلی که در فیلم اتفاق می افتد ، می پرسد ، ولی نیکی اظهار بی اطلاعی می نماید اما  زن تاکید می کند که چنین قتلی آنهم از نوع وحشیانه اش وجود دارد.  

می توان  "اینلند امپایر" را قسمت دوم  یا دنباله ای بر فیلم قبلی دیوید لینچ یعنی "مالهالند درایو" (که 6 سال پیش آن را ساخت) دانست. نه از این رو که این فیلم هم به نوعی در حاشیه "سینما" اتفاق می افتد و گونه ای  "فیلم در فیلم" به حساب می آید و نه از این جهت که "اینلند امپایر" هم یکی از نقاط لس آنجلس در طرف هالیوودی آن است ، اگرچه برخلاف "مالهالند درایو" ، از حومه های پرت و دورافتاده و کثیف لس آنجلس به شمار می رود با خانه های اربابی بزرگ و آپارتمان های قدیمی  دارای راه پله ها و  راهروهای شوم و تهدید آمیز  و خیابان های پر از مهاجران آواره  و فواحش ، آنچنان که در فیلم هم می بینیم. و نه از این لحاظ که در "اینلند امپایر" هم شاهد تقاطع دیروز و امروز زندگی شخصیت های اصلی هستیم که اگر در "مالهالند درایو" این تقاطع در زندگی دو نفر اتفاق می افتاد ، در این فیلم 4 نفر وبلکه 6 تن در اطراف آن ایستاده اند. (در "مالهالند درایو" که خود به نوعی دنباله ای بر فیلم "شاهراه گمشده" محسوب می شد ، تناسخ شخصیتی مایه هویت باختگی و سرگشتگی کاراکترها به نظر می آمد . مثلا "داین سلن" خشن و سنگدل که در هالیوود به دنبال حفظ موقعیت خوب قبلی اش ، در مقابل بازیگران از گرد راه رسیده ای مثل "کامیلا رودز " می ایستاد و حتی برای قتلشان ، قاتل قراردادی استخدام می کرد ، در واقع آینده تراژیک دختر جوان معصوم و ساده دلی بود به نام بتی که به امید آینده ای درخشان به هالیوود آمده بود و "ریتا" زن دچار فراموشی که با بتی همراه شد ، در واقع آینده "کامیلا"یی بود که به در خانه "داین" آمد. فردی که به توصیه صاحبان استودیو ، کارگردان فیلم به دنبال وی بود. یعنی در آن فیلم ، حال و آینده دو نفر به طور برعکس در کنار هم قرار می گرفت تا تناسخ هریک در دیگری ، حکایتی دیگر از بحران هویت انسان امروز را بیان نماید.)

شاید از آن رو بتوان "اینلند امپایر" را ادامه "مالهالند درایو" دانست که باز از یک طرف،عدم آگاهی آدم ها نسبت به آینده و سرنوشتشان، آنان را در دام های ویرانگری قرار می دهد که بعدا در عالمی برزخ گونه  برآن واقف می شوند و شاید هم آنچنان که در "اینلند امپایر" به تصویر کشیده می شود ، پیش از اتفاق افتادنش ، آگاه شوند که چه فاجعه ای روی خواهد داد. اما این آگاهی بر سرنوشت  ، آنقدر در ابهام است که حتی شخصیت اصلی فیلم یعنی همان زن پریشان احوال به نام "نیکی گریس" در صحنه یاد شده تک گویی اش بیان می کند که بالاخره از خواب بیدار خواهد شد و خواهد فهمید دیروز براو چه گذشته ولی نمی داند فردایش چه خواهد شد ، مگر اینکه باز بخوابد و فردای فردا برخیزد!

زن مرموزی هم که در ابتدای فیلم به سراغ نیکی رفته، سعی دارد چنین ابهامی را برایش باز کند . او در مقابل حیرت نیکی از آنچه وی توضیح می دهد ،  می گوید که او هم نمی توانست  این جریانات را درک کند اگر امروز ، دو روز قبل از حالا و یا پیش از دیروز بود.   زن مرموز ادامه می دهد که اگر امروز ، فردا بود ، نیکی گریس حتی نمی دانست که کدام تسویه حساب هایش را پرداخت نکرده است!! ( یعنی می توان به لحاظ معرفتی در وضعیتی  قرار گرفت که امروز خود را در موقعیت فردا قرار دهیم تا آگاهی لازم را برای دیدن آنچه امروز نامعلوم است، پیدا کنیم.) 

به هرحال شبه داستان "اینلند امپایر" ، همانطورکه گفته شد ، ماجرای زنی را روایت می کند به نام "نیکی گریس" که هنرپیشه معروف فیلم های ویدئویی است و حالا در موقعیتی قرار گرفته  که در یک فیلم سینمایی بازی کند و به عالم ستارگان سینما پا گذارد. فیلم مذکور ، "بربلندای فرداهای آبی" نامیده می شود که کارگردانش ، کینگزلی استیوارت ( با بازی جرمی آیرونز) است و نقش مقابلش را بازیگر معروف دیگری به نام "دون برک" ( با ایفای نقش جاستین ترو) برعهده دارد. قصه فیلم "بربلندای فرداهای آبی" ، درباره دو زوج نه چندان جوان است که زن یکی از زوجین با مرد زوج دیگر رابطه نامشروع پیدا کرده (مانند فیلم "در حال و هوای عشق" وونگ کاروای) وماجرای عشقی شان ، آنچنان سر به رسوایی می زند که  به قتل هر دو نفر   توسط همسر دیگری می انجامد. اما گویی فیلم مزبور ، قبلا نیز در لهستان فیلمبرداری شده ولی به پایان نرسیده بوده است ، چراکه قتل های درون داستان ، در بیرون فیلم و در عالم واقعیت نیز رخ داده بوده است . یعنی دو بازیگر نقش اول ، به دلیل رابطه نامشروع با یکدیگر ، هریک توسط همسر دیگری به قتل رسیده اند. در واقع فیلم "بربلندای فرداهای آبی" یک بازسازی محسوب می شود از آن فیلم نیمه تمام لهستانی با عنوان "47" که اگرچه وقایع پیرامونی آن ، موجب بوجود آمدن نگرانی در دو بازیگر نقش اول این فیلم  یعنی "نیکی گریس" و "دون برک" می شود ولی از آن پس ، زندگی واقعی و فیلمیک این دو نفر که در فیلم به ترتیب ایفاگر نقش های "سوزان بلو" و "بیلی ساید" هستند ، به تدریج در هم می آمیزد تا جایی که تفکیک آن ، چه از جانب خودشان و چه از جانب مخاطب دشوار می گردد ، مگر اینکه بنا بر همان فرمول زن مرموز ابتدای فیلم یا براساس دستورالعمل "گریس" در دیدار با آن مرد طبقه بالا (عنوانی که در تیتراژ فیلم برای او نوشته شده) ، فردا از خواب بیدار شده و دریابند که قبلا چه اتفاقی افتاده بوده است. (گویی آنها ، زندگی واقعی شان را درعالم خواب می گذرانند و در واقع در تخیل یا رویا و کابوس است که به بیداری می رسند !  چیزی شبیه به داستان "یادآوری مطلق" و یا قصه آن پروانه ای که در خوابش رویای انسان شدن می دید و پس از بیدار شدن نمی دانست که او در رویای انسانی بوده و یا آن انسان در رویای وی حضور داشته است!!)

آمیخته شدن صحنه های فیلم "بربلندای فرداهای آبی " با فصل های خود فیلم "اینلند امپایر" آنچنان است که در بسیاری از اوقات اشتباه گرفته می شوند. یعنی مثلا در برخی از صحنه های فیلم شاهد مواجهه نیکی و دون هستیم ، در حالی که تصور رخداد  آن را در ادامه ماجرای اصلی  داریم ، اما ناگهان با شنیدن جمله " کات" کینگزلی یا دیدن دوربین و وسایل فیلمبرداری متوجه می شویم که صحنه مربوطه ، در واقع سکانسی از فیلم "بربلندای فرداهای آبی " بوده و نه فصلی از "اینلند امپایر" !

از همین رو همچنانکه شاهد استحاله ماجرای دو فیلم هستیم  ، شخصیت های متعلق به آنها  نیز در یکدیگر مستحیل می شوند و گویی امر برشان مشتبه می گردد که به نقش های بازی شان مبدل شده اند. آیا این تعبیر همان روایت قدیمی  است که زن مرموز  درباره  بازی پسر بچه و دختر بچه ای نقل می کرد  که یکی شان را شیطان دنبال کرد و دیگری در شلوغی بازار گم شد؟ آیا این همان بازاری نیست که در اواخر فیلم در خیابان معروف هالیوود و با شرکت زنان خیابانی و ولگردهای آواره شاهدش هستیم که نیکی نیز در میان آنها گم می شود؟

تاکیدات آن زن غریبه بر آینده ای تاریک که از آن سخن می راند ، فیلمی که قرار است با حضور نیکی گریس ساخته شود و داستانش درباره روابط خیانت آمیز در خانواده ها است و همچنین روابطی که به آن فساد و فحشاء خیابانی منجر می شود ،  همگی حکایت از زاویه دید دیگری از دیوید لینچ نسبت به پایه و اساس سرگشتگی ها و خودباختگی های انسان امروز دارد که اگرچه سالهاست  زندگی بشر را به تباهی و نیستی کشانده ، ولی امروزه بیش از هر زمان خود را نمایانده و بر زندگی اجتماعی ، خانواده ها و جوامع مختلف تحمیل شده است. بی بند و باری رفتاری و اخلاقی در روابط میان افراد مختلف اعم از خانواده و دوستان و آشنایان ، به کررات در ادیان الهی و قوانین انسانی مورد نکوهش واقع شده و سرچشمه بسیاری از فسادها و مفسده ها تلقی شده است. اما متاسفانه برخی تحمیلات رفتاری غرب تحت عنوان روشنفکری و آزادی ارتباطات و به اصطلاح دوری از امل بازی و سنت گرایی ، حتی جوامع خود آنها را به آنجا کشاند که امروزه به شدت در صدد جبران مافات هستند ، چراکه بنیاد اجتماعشان یعنی خانواده را در حال اضمحلال یافته اند و از همین رو امروزه در بسیاری از فیلم های تولیدی ، کنسرت های موسیقی ، کتاب ها ، کنفرانس ها و سخنرانی هایی که از آن سوی آب ها انتشار می یابد ، بر حفظ اخلاق و رفتارهای خانوادگی تاکید می شود.  

قصه فیلم در ادامه  ، پیرامون فاجعه روابط نامشروع  در زندگی خانوادگی و شرایط روحی – روانی ناشی از آن ، پیش می رود. فجایعی که در نگرش لینچ ، عمدتا از "سینما و هنر" منشاء می گیرند. (دیوید لینچ در فیلم "مالهالند درایو" نیز چنین نگاه تلخ و سیاهی را نه تنها نسبت به سینمای هالیوود بلکه در برابر کلیت "سینما" داشت. اگرچه این سینما در نظر لینچ واجد فسادهای دیگری نیز هست از جمله حضور باندهای مخوف در پشت پرده آن که در "مالهالند درایو" در چهره مردی کوتوله و کابویی مرموز نمایان می شود و یا رشوه و فساد های دیگر مانند باج گیری دستیار کارگردان که در همین "اینلند امپایر " شاهدش هستیم ) .

این دیدگاه حتی در نمایش تلویزیونی خرگوش ها ( با صدای نائومی واتس و لارا هرینگ ، بازیگران "مالهالند درایو" ) که از وب سایت شخصی خود دیوید لینچ گرفته شده و مابین چند صحنه فیلم "اینلند امپایر" شاهدش هستیم ، نیز به چشم می خورد. در این نمایش خرگوش زن که مشغول اتو کردن لباس است با بدبینی خطاب به خرگوش مرد می گوید که بالاخره ماجرا را می فهمم . (گویی از ماجرایی درباره شوهرش مطلع شده است)

در همان ابتدای کار و در  مصاحبه ای که هریک از بازیگران اصلی فیلم "بربلندای فرداهای آبی" با یک شومن مشهور تلویزیونی به نام "مریلین لونز" دارند ،  بیش از نوع بازی و خود فیلم ، صحبت بر سر روابط غیر اخلاقی است که می تواند پیرامون آن شکل بگیرد!  در اتاق گریم نیز مدیر برنامه های "دون" به وی تذکر می دهد که زیاد دور و بر "نیکی گریس" نپلکد ، چراکه او شوهر حساس و قدرتمندی  دارد و ممکن است که کار دست "دون " بدهد. حساسیت شوهر نیکی نیز در صحنه ای که از خفا ، مراقب صحبت های همسرش و دون است ، معلوم و مشخص می شود.

اگرچه شاید نیکی یا دون خارج از مسائل حرفه ای ، به هیچ وجه قصد نزدیک شدن به یکدیگر را نداشته اما به تدریج شاهد این هستیم که روابط غیرمشروع  فیلمی که در آن بازی می کنند ، ناخودآگاه ارتباطات بیرونی شان را هم تحت تاثیر قرار داده و همسان خود می گرداند . یعنی در واقع گونه ای استحاله شخصیتی  برای "نیکی گریس" و "دون برک" رخ می دهد که حتی خود نیز انتظار آن را ندارند . چیزی فراتر ازاصطلاح نمایشی  "فرو رفتن در نقش" با "زندگی کردن با آن" ، به طوریکه شخصیت واقعی با کاراکتر داستانی،یکی می شود. این شاید از نظر بسیاری از هنرمندان، مطلوب ترین نقطه برای یک هنرپیشه باشد ولی نگاه دیوید لینچ به آن ، از منظری مخرب ،  ویران کننده روح و جسم و همچنان که همواره دغدغه اش بوده،نابودگر هویت انسانی ، خود را نشان می دهد. در واقع می توان گفت که لینچ این نوع ارتباط با نقش  را به نوعی الیناسیون تعبیر کرده است.

در اولین صحنه ای که بارقه هایی از این الیناسیون رخ می دهد ، جایی است که نیکی / سوزان جدای  از دیالوگ هایی که در فیلمنامه برایش تعیین گردیده  ، خطاب به دون / بیلی می گوید ، شوهرش از روابط آنها باخبر شده و هر دوشان را خواهد کشت و بعد با تعجب ، بازی خود را متوقف نموده و خطاب به کارگردان می گوید که خارج از فیلمنامه ، دیالوگ گفته است!  در  صحنه بعد که  آنها رابطه غیر اخلاقی برقرار کرده اند ، نیکی /سوزان به دون/بیلی هشدار می دهد که من نیکی گریس هستم نه سوزان بلو و از دریافت این واقعیت  است که دون به گریه ای دیوانه وار می افتد.

بعد از این شاهد تودرتو شدن شخصیت های همان فیلم ناتمام لهستانی یعنی "47" با کاراکترهای فیلم "بربلندای فرداهای آبی" هستیم ، به این ترتیب که پس از کشته شدن زن و مرد خیانتکار فیلم "47" ، شوهر نیکی / سوزان در قالب مرد انتقام گیر لهستانی در می آید و خود نیکی / گریس از مرد لهستانی اصلی می گریزد. به این ترتیب دو داستان به سبک و سیاق فیلم های "انزجار" یا "مستاجر" رومن پولانسکی ، کاملا در یکدیگر ممزوج می شوند. یعنی  سرنوشت نیکی / سوزان و دون/ بیلی نیز بایستی همان مسیر زوج های لهستانی را طی کند و به همان انجام تراژیک برسد.

همسر بیلی از رابطه نامشروع شوهرش و سوزان (که احتمالا دوست سابقش بوده) با خبر شده و در خیابان هالیوود لس آنجلس ، وی را با آچار پیچ گوشتی مورد ضرب و جرح قرار می دهد . ( این ماجرای آچار پیچ گوشتی هم سرگذشتی طولانی در فیلم "اینلند امپایر" دارد ؛ از همان زمانی که همسر بیلی با سر و وضعی آشفته به اداره پلیس می آید و اعتراف می کند که کسی را کشته و سپس آچار پیچ گوشتی را که در شکمش فرو رفته ، نشان می دهد ، در صحنه ای دیگر نیز ، زن خیانت دیده فیلم "47" را می بینیم که با آچار مزبور در پلکانی بالا می رود تا به حساب زنی که شوهرش را از راه به در کرده ،  برسد و در صحنه دیگر ، این سوزان است که پس از مواجه شدن با مرد انتقام جوی فیلم "47" ، آچار پیچ گوشتی را می یابد و ظاهرا برای دفاع از خودش آن را برداشته و فرار می کند و بالاخره در اواخر فیلم و برروی پیاده روی خیابان هالیوود در حالی که همراه دیگر زنان خیابانی و فاحشه به خوش و بش مشغول است و همین آچار را نیز در دست دارد ، همسر بیلی سر می رسد ، آن را از دستش گرفته و در شکم وی فرو می برد...یعنی در واقع حادثه ای  که پیش از آن سکانس اوایل فیلم و اعتراف همسر بیلی به قتل ، اتفاق افتاده ولی در اواخر فیلم آن را شاهد هستیم.)

خون سوزان و همچنین آچار مذکور  که تا دسته در شکمش فرو رفته بود ، برروی ستاره و نام هنرپیشه معروف آمریکایی ، "دوروتی لامور" که بر کف پیاده روی مشهور خیابان هالیوود نقش بسته ، می ریزد ( در این پیاده رو نام بسیاری از بازیگران معروف هالیوود همراه ستاره ای زرد رنگ حک شده است) وخودش نیزدر کنارخیابان خواب های آواره ای که در کنار همان پیاده روی پرستاره ، زندگی انگل وار خود را می گذرانند ، جان می دهد.

کارگردان کینگزلی ، کات می دهد و همه بازیگران از صحنه خارج می شوند . تنها این نیکی گریس است که همچنان در نقش "سوزان بلو" بی حرکت در خون خویش خوابیده است ، در حالی که کینگزلی و سایر عوامل پشت صحنه به وی خیره مانده اند. گویی واقعا در نقش سوزان الینه شده و مانند کالوروی فیلم "لایم لایت" درون نقشش جان داده است. اما لحظاتی بعد وی از جا برمی خیزد و مانندانسانی مسخ شده که گویی در عالم هپروت گام برمی دارد،به سوی درخروجی استودیو می رود ، حتی تبریکات کینگزلی نیز نمی تواند تسکین بخشش باشد. گویی واقعا چیزی در درونش مرده و آنچه اینک در حرکت است ، به جز کالبدی خالی نیست. او از استودیو خارج شده و حالا احساس می کند در نقطه دید همان زن فیلم "47" قرار دارد  که مورد خیانت شوهرش قرار گرفته بود و در برخی صحنه هایی از آن فیلم شاهد اشک ریختنش بودیم  ( در سکانس ابتدایی فیلم اینلند امپایر" می بینیم که وی با مردی داخل اتاقی می شود و پس از رفتن مرد ، مرتبا اشک می ریزد ) و ما می بینیم که وی در همان حال مشغول تماشای نیکی گریس پریشان احوال از تلویزیون است. همان تلویزیونی که زمانی نیز از طریق آن ، شوهر خیانتکارش را بر سر قرار با زن دیگری  مشاهده می کرد.

نیکی سپس وارد همان سینمایی می شود که پیش از این دیده بودیم ، سوزان از پشت صحنه اش به اتاق مرد طبقه بالا هدایت شد . او در میانه آن سالن ، مصداق گفته خودش به آن مرد را می بیند که گویی در دایره ای تاریک ایستاده و همه مشغول تماشایش هستند ، پیش از آنکه چراغ ها روشن شود. و اینک نیکی برپرده همان سینما ، خودش را می بیند که به پرده ذل زده،سپس گفت و گوهایش با مرد طبقه بالا را شاهد است  و بعد  همان مرد را می بیند که از پلکان پشتی بالا رفته و او را هم دعوت می کند. در جاهایی دیگر از فیلم نیز مشاهده می کنیم  که آدم ها ،  یکدیگر را از طریق تلویزیون و یا پرده سینما تماشا می نمایند مانند همان صحنه ای که زن مظلوم لهستانی از طریق تلویزیون، مرد خیانتکارش رانظاره می کند و یا همین سکانسی که او از طریق تلویزیون،نیکی را می بیند که از استودیو بیرون می آید. انگار دیوید لینچ نگاهی به همان فلسفه معروف "کی یر کیگور" دارد که همه ما در زندگی بازیگرانی هستیم که در حال ایفای نقش هایمان  به تماشای خودمان می نشینیم . ( فیلم "هامون" را به خاطر دارید و آن صحنه ابتدایی اش که همه آدم ها برروی پرده بزرگی مثل سینما ، به تماشای خود مشغول بودند؟) با چنین تعبیر و بنابرآنچه که درباره الیناسیون از دیدگاه دیوید لینچ بیان شد، می توان به این نقطه رسید که در دیدگاه او ، اغلب انسان های امروز ( ونه فقط بازیگران سینما ) به گونه ای الینه شده اند ؛ در تخیلات خود ، در رویاها و یا در آرزوهای دور و درازشان . چرا که از واقعیات گریزان گشته ، یا به قول آن زن مرموز نمی خواهند از خواب بیدار شوند تا واقعیات دیروزشان را ببینند. زن غریبه به نیکی یادآور می شود که اگر امروز ، فردا می بود ، تو می توانستی حقایق ظواهر فریبنده امروز را ببینی و از آنجاست که نیکی فراتر از آنچه در مقابلش قرار دارد را می بیند ، همه نابهنجاری هایی که از تحقق آرزوهایش در بازیگری و هالیوود رخ می دهد ، تمام واقعیات تلخی که پشت پرده رنگ و لعاب های فریبنده وجود دارد ، جقایق آن سوی تشویق ها و جوایز و شهرت و هنرمندی های کاذب و ورای آنچه کارگردان می گوید که اثری خارق العاده خلق می کنیم و تو مشهور می شوی و بازیگر مقابلش اظهار می دارد که منتظر جایزه اسکار باشد!!

نیکی پس از آن سالن سینما از طریق پلکان پشتی ، دیگر به اتاق آن مرد طبقه بالا نمی رسد ، بلکه درون راهروهای تودرتویی که از ابتدای فیلم در آنها سرگردان بوده ، فرو می رود . او به دری می رسد که نشانه های ثبت شده بر روی آن ،  برایش آشناست و قبلا آنها را برروی در بزرگ استودیوی فیلمبرداری دیده بوده. این نشانه ها اینک پشت در اتاق خواب سوزان و شوهرش  حک شده . او  با اسلحه ای که شوهرش برای کشتن زن خیانتکار لهستانی (مشابه نقش خودش ) گرفته بود به راهروهای فیلم "47"  وارد شده و با مرد انتقام گیر لهستانی مواجه می شود ، او را با گلوله می کشد و در اتاق زن مظلوم لهستانی را می بیند. (حتی اگر رفتن نیکی به صحنه های فیلم "بربلندای فرداهای آبی" را پرسه زدنش در پلاتوهای فیلم فرض کنیم اما حضور در موقعیت های فیلم "47" و مواجهه با بازیگران و کاراکترهای آن فیلم ، قطعا می تواند پرسه زدنی آگاهانه در هزارتوی الیناسیون شخصیتی باشد .) حالا شاهدیم که شوهرسوزان  به نقش همسر آن زن با بچه اش وارد اتاق شده و فضای تفاهم آمیزی مابین آنها برقرار می شود.

صحنه پایانی ، بازگشت به همان صحنه اوایل فیلم است که زن مرموز غریبه ، چشم نیکی را به حقایق فردای او باز کرده بود  و ضمن بیان حرف های عجیب و غریبی ، وی را به تماشای دیروزی که بر او گذشته بود و همچنین آنچه برایش رخ خواهد داد ، فرا خوانده بود .دیروزی که در شادمانی نقش جدیدش گذشته  بود و فردایی که در فاجعه سرگشتگی و فحشاء و قتل و مرگ طی می شد . اما اینک با خودآگاهی که از این سفر درونی در طول زمان یافته بود ، در نگاه به فردا  ، خودش را در شکل و شمایلی معقول و سرو وضعی متین و آرام می یافت که دیگر در عمق چهره اش نشانی از آنتظارات پوچ و دور و دراز و سرخوشی های سبکسرانه به چشم نمی خورد، گویی همه چیز به سامان شده است.

شاید این خوش بینانه ترین پایان در سینمای دیوید لینچ به نظر آید  ، حتی اگر در کابوس / رویایی شکل گرفته باشد ، اگرچه نگرش دیوید لینچ به موقعیت انسان امروز و آتیه وی ، همچنان تاریک و سیاه می نمایاند. انسانی که به نظر وی غوطه ور در زرق و برق های دنیای امروز (که از نگاهش ،  هالیوود نمونه بارز آن است) آلوده و غرق در گناه و فساد و خیانت و جنایت به سر می برد.

سوزان/نیکی پس از رابطه نامشروعش با بیلی/دون به گونه ای غم بار خود را در میان زنان فاحشه ای می بیند که هریک مدعی رابطه با شوهر او هستند . از آن پس وی مدام با این زنان دم خور می شود تا اینکه در خیابان هالیوود علنا اعتراف می کند که  یک فاحشه است . تاکید دیوید لینچ بر ستاره ها و عناوین  سوپراستارهایی  که بر پیاده روی معروف خیابان هالیوود در لس آنجلس کنده شده اند و زنان خیابانی که در کنار آن مشغول جلب مشتری هستند ، نگرشی تکان دهنده حداقل نسبت به سینمای آمریکا به نظر می آید. نگاهی که در فیلم "مالهالند درایو" نیز به طرز موکدی به چشم می خورد و آرزوهای یک عشق بازیگری را درون روابط غیر افلاطونی و نقشه های شیطانی و قتل و جنایت مدفون می ساخت. در "مالهالند درایو" در واقع آدم هایی که به هالیوود می آمدند ، در طی پروسه ای که برای بازیگری طی می کردند ، دچار جراحی روح و سپس مسخ شدگی کامل می گشتند ، بطوری که دیگر برای خودشان نیز قابل شناسایی نبودند. در آن فیلم خودکشی ، فرجام تلخ این آدم ها بود که با هزاران آرزو به شهر رویاهایشان آمده بودند. اما در "اینلند امپایر" اگرچه آن مسخ شدگی و استحاله به درجه ای بالاتر و الیناسیون روحی  رسیده اما شخصیت الینه شده ( با معجزه ای که برایش اتفاق می افتد و زن مرموز نیز به آن اشاره دارد ) به شرایط پیرامونی اش آگاه شده و برعلیه آن می شورد . او  سعی می کند حتی  در عالم خیال یا کابوس ، اوضاع بهتری ولو برای کاراکتری که درونش الینه شده بود ، فراهم آورد. در اینجا نیکی چنین اقدامی را برای زندگی بهتر زن مظلوم فیلم "47"  انجام می دهد.

اعتراف می کنم ،  در هیچیک از آثار دیوید لینچ که تا امروز دیده ام (به جز "مرد فیل نما" و "داستان استریت" ) تا این اندازه در تحلیل و بررسی ، راحت و مسلط نبوده ام. چرا که در اغلب فیلم های لینچ ، صحنه های بسیاری وجود دارد که واقعا غیر قابل توضیح هستند یا حداقل نمی توان توجیه مشخص و سرراستی درباره آنها ارائه کرد مانند آن مراسم آیینی – دینی باشگاه سکوت در فیلم "مالهالند درایو" . در  مورد چنین صحنه هایی غالبا به توضیح لوییس بونوئل درباره "سگ اندلسی" و یا گفته رنه کلر درمورد فیلم "آنتراکت" بسنده می کردم که این فیلم ها درست همچون بیشتر کابوس ها و رویاها ، تفسیر ناپذیر هستند. هرکسی به هنگام خواب ، ممکن است ، تصاویر بسیاری را ببیند که نتواند هیچ ارتباط منطقی مابین آنها کشف کند . این دسته فیلم ها و از جمله سینمای دیوید لینچ نیز چنین خاصیتی دارند. اما حقیقتا ، فیلم "اینلند امپایر" در این سینما یک استثناء به شمار می آید.