مستغاثی دات کام

 
به بهانه سالگرد ۱۱ سپتامبر
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦
 

رمز گشایی از راز برج های دو قلو  

در صحنه ای از فيلم «جي.اف.كي» ساخته 15 سال قبل اليوراستون ،‌در دیدار مامور مخفی آمریکایی(دانالد ساترلند) با ‌جيم گريسون (با بازي كوين كاستنر) وكيل نيوااورلثاني پرونده‌اي كه قتل جان اف كندي را فراتر از جوان ناشناخته‌اي به نام «اسوالد» مي‌داند ،‌پس از توضیح  مفصل درباره ماوریت ویژه ای که در روز ترور جان اف کندی به او داده بودند ، می گوید که عناصری مثل اسوالد ، روبی (کسی که اسوالد را روبروی چشم پلیس و خبرنگاران و مردم به قتل رساند) ، کوبا و مافیا فقط مردم را در خواب و خیالی نگه می دارند تا  مثل یک بازی مهمانی ، حل معما را حدس بزنند .اما این عناصر تنها آنها را از پرسش های بسیار مهمتر دور نگه می دارد. او پرسش های مهم را اینگونه عنوان می سازد:

"...چرا؟ چرا کندی کشته شد ؟ چه کسی از آن سود برد؟ چه کسی قدرت داشت که آن را پوشش بدهد؟ ..."

به نظر می آید  پاسخ به سوالات فوق می تواند پشت پرده بسیاری از توطئه های سیاسی – تاریخی را روشن سازد. در واقع الیور استون با طرح این سوالات به عنوان یک هنرمند ، کلید رمز گشایی دسته ای از رازهای سربسته تاریخی را مطرح می سازد و بدین وسیله خود را با نام یک فیلمساز سیاسی هوشمند در تاریخ سینما مطرح می کند.

اما همین الیور استون برخلاف دکترین هنری خود از طرح این سوالات و یا حداقل مشابه آنها در فیلم اخیرش یعنی "مرکز تجارت جهانی" با ساده لوحی تمام طفره رفته و صحنه هایی را جلوی دوربینش می برد که تکان دهنده تر و تاثیر گذارتر و حماسی تر از آن را ، رسانه های مختلف در طول این چند سال که از آن حادثه می گذرد ، بارها و بارها  به نمایش گذاشته اند. اما چه اتفاقی رخ داده که الیور استون ، همان هنرمند معترضی که از  فیلمنامه "قطار سریع السیر نیمه شب"(ساخته آلن پارکر) فاشیسم را در زندان های مخوف ترکیه به تصویر کشید ، با سه گانه "جوخه" ، "متولد چهارم جولای" و "آسمان و زمین" حضور تجاوزکارانه آمریکا در ویتنام را محکوم کرد ، با "قاتلین بالفطره" رسانه های مغز خور غرب را به چالش کشید  و با "جی اف کی" و "نیکسن" تاریخ معاصر آمریکا و قدرت های واقعی سیاسی حاکم برآن را افشاء نمود ، اما چند سالی است که به قول معروف ماست ها را کیسه  کرده و می گوید "خر ما از کره گی دم نداشت !"

مقصودم از وقتی است که فیلم " عادت هر یکشنبه" (1999)را ساخت  و به یکباره از استون عصیانگر فیلم "پیچ تند" که حتی در ساختار سینما هم طرح های نویی درانداخته بود ، به یک فیلمساز معمولی هالیوود در سطح تونی اسکات و سام ریمی و ران شلتون تبدیل شد. گفتند آن عقب نشینی به خاطر حضور کمرون دیاز به عنوان هنرپیشه و تهیه کننده در فیلم بوده است. اما فیلم بعدی استون دیگر همه را ناامید ساخت. فیلمی در تمجید و تجلیل از دیکتاتور خونخواری همچون "اسکندر" مقدونی که  خشم آگاهان به تاریخ را نیز برانگیخت. فیلمی که از نظر ساختار روایتی و سینمایی هم آنقدر ضعیف و سطحی بود که علیرغم نامزدی برای دریافت چندین جایزه تمشک طلایی به عنوان بدترین ها ، موفق به کسب آنها هم نشد!! و البته الیور استون را تا حد سینماگرانی چون ریدلی اسکات و ران هاوارد و جاناتان ماستو  نزول داد که در تحریف تاریخ و وجاهت تراشی برای ناموجه ها ، ید طولانی دارند. تحریفاتی که پس از سالها سر از پرده ابهام بیرون می آورند. اخیرا "دیوید ایر" نویسنده فیلمنامه یو – 571 (ساخته جاناتان ماستو) در گفت و گویی با شبکه رادیو بی بی سی از تحریف تاریخ هنگام نگارش آن فیلمنامه عذرخواهی کرد . او در این مصاحبه گفت : "من در فيلمنامه اين فيلم، تاريخ جنگ را تحريف كردم و يك دروغ بزرگ گفتم. اين دروغ من تحريف كامل تاريخ است و از همان روز نسبت به اين مسئله احساس ناراحتي ميكنم و حال خوبي ندارم. در فيلمنامه یو – 571  من عنوان كردم كه كد رمزي زيردريايي هاي آلمان نازي را آمريكايي ها پيدا كردند. در حالي كه واقعيت اين نبود .....
كار من در اين فيلم يك دروغ كامل بود. من آن زمان اين كار را انجام دادم تا بتوانم نظر تماشاگران آمريكايي را جلب كنم، اما حالا مي گويم كه اشتباه كردم و از اين بابت عذرخواهي مي كنم. .."

و بالاخره الیور استون با ساخت فیلمی همچون "مرکز تجارت جهانی" در سطح فیلسازان سفارش پذیری همچون رندال والاس و پال گرین گراس و مایکل بی قرار گرفت. فیلمنامه نویس فیلم ، "آندره آ برلف" که پیش از این در سال 2002 فیلمنامه فیلم کوتاهی به نام "اهلی" را نوشته که آنهم اثری تبلیغی – سفارشی بود و فیلمنامه فیلمی ترسناک به نام "حالا نگاه نکن" را در دست نگارش دارد ، "مرکز تجارت جهانی" را گویا براساس خاطرات شخصیت های حقیقی ماجرا یعنی  جان مک لاگلین و ویلیام جیمنو (اعضای پلیس بندر نیویورک) و خانواده هایشان نگاشته   ، ولی بازنویسی و پرداخت اصلی فیلمنامه با خود الیور استون بوده که شخصا در پردازش آن دخالت داشته و بسیاری از نکات را سر صحنه و هنگام فیلمبرداری و حتی بر روی میز تدوین به فیلمنامه افزوده است.

گروهبان مک لاگلین و پلیس دیگری از بخش بندر نیویورک به نام جیمنو ، همراه دیگر اعضای دسته شان پس از حادثه برخورد  هواپیماهای مسافربری به برج های مرکز تجارت جهانی در نیویورک در 11 سپتامبر 2001 ، برای نجات ساکنین برج ها ، عازم محل ماموریت می شوند اما در اثر فروریختن ساختمان ها ، در زیر آوار می مانند. تنها مک لاگلین و جیمنو در زیر آوار زنده اند  و سعی می کنند با حرف زدن یکدیگر را بیدار نگه داشته تا دیرتر به کام مرگ فرو روند. این درحالی است که سایرین  و همچنین اعضای خانواده آنها  (به جز همسران)، چندان امیدی به زنده بودن شان  ندارند. در همین حال یک تفنگدار دریایی سابق ایالات متحده  به نام دیو کارنز ، تحت تاثیر اخبار حمله تروریستی به برج های دوقلوی نیویورک ، مجددا به خدمت بازگشته و محل مدفون شدن این دو نفر را پیدا می کند و با فراخواندن نیروهای امدادی باعث نجات یافتن آنها می گردد.

الیور استون می گوید که به هیچوجه قصد ساخت فیلمی سیاسی (مانند دیگر آثارش ) را نداشته است. او و برخی از منتقدین معتقدند که "مرکز تجارت جهانی" فقط به شجاعت و فداکاری انسانهایی پرداخته که در روز 11 سپتامبر 2001 در نیویورک ، زندگی خود را برای نجات دیگرانی که در برج های به آتش کشیده شده گرفتار شده بودند ، به خطر انداختند. همین ! اما کاراکتری به نام "دیو کارنز" همان  تفنگدار دریایی سابق ، خیلی زود آن روی سکه ادعای فوق  را لو می دهد. او از کانتی کت به راه می افتد تا در نیویورک به صفوف امدادگران بپیوندد. اما این پیوستن به زعم او تنها یک امدادرسانی محض نیست ، بلکه شکل تازه ای از یک جنگ نوین  به نظر می آید. دیو کارنز همه مراسم آیینی یک تفنگدار دریایی را به جا می آورد و حتی فراتر از آن "راکی گونه" ، خود را برای نبردی دیگر آماده می سازد. گویی که عازم ویتنام است ؛ به کلیسا می رود و دعا می کند(مثل کاراکتر مل گیبسن در فیلم "ما سرباز بودیم" که پیش از ورود به جنگ ویتنام ، به کلیسا رفته و تجاوز و کشتار  مردم ویتنام  را اقدامی الهی و در دفاع از آمریکا و مردمش قلمداد می نماید!!!) ، موهای سرش را می تراشد. لباس رزم می پوشد و راهی منطقه ای می شود که این بار  نه در هزاران فرسنگ دورتر از مرزهای آمریکا ، بلکه در همین نیویورک و در محل آوار برج های فروریخته است.. او از معدود افرادی است که در شب پس از 11 سپتامبر ، در حالی که جان مک لاگلین و ویلیام جیمنو در زیر خروارها سنگ و آهن  با مرگ دست و پنجه نرم می کنند ، بر روی بقایای برج های دوقلو به دنبال اثری از زندگان ماجرا جستجو می کند و به محض دریافت نشانی از زندگی ، در نخستین مکالمه اش با جیمنو می گوید :"...ما تفنگدار دریایی هستیم . اینک شما ماموریت ما هستید.." و در تماسی با فرماندهی امدادگران فریاد می زند : "...فکر نمی کنم شما بچه ها این را درک کنید ، اما کشور ما اینک در یک جنگ تمام عیار درگیر شده است..."

این همان جمله ای است که جرج دبلیو بوش در نخستین صحبت هایش پس از برخورد هواپیماها با برج های نیویورکی در برابر دوربین های تلویزیونی ابراز داشت. استون و فیلمنامه نویسش با زرنگ و رندی و به تصور ساده لوحی مخاطبانشان ، با این جابه جایی قصد داشته اند  خود را از شائبه ساخت فیلم سیاسی دور نگه دارند و از همین رو  این جمله جرج بوش را در دهان یکی از مظاهر جنگ طلبی تاریخ آمریکا ، یعنی یک تفنگدار دریایی گذارده اند. در حالی که  تنها جمله مستقیم بوش در این فیلم که از یک سخنرانی تلویزیونی شنیده می شود ، این است : "ما در گیر یک آزمایش شده ایم و باید به دنیا نشان دهیم که از این آزمایش ، پیروز و سربلند بیرون خواهیم آمد! "

استون درباره بقیه سخنرانی بوش حرفی نمی زند ، درباره اعلام جنگ صلیبی نوین و اینکه از این پس ، آمریکامی خواهد تاریخ را بنویسد!! از تهدیدات او  نمی گوید که :هر کس با من نیست ، پس با دشمن من است و از کرکری خواندن های مکررش علیه مردم جهان سخنی نمی راند.

و بالاخره همان تفنگدار دریایی سابق است که تیتراژ پایانی فیلم حکایت از بازگشتش به نیروی دریایی آمریکا و شرکت در جنگ علیه عراق دارد. در واقع الیور استون و آندره آ برلف  با این کاراکتر ، حادثه 11 سپتامبر را به لشگر کشی آمریکا در عراق مربوط ساخته و به نوعی با نگرش نئوکنسرواتیوهای حاکم بر آمریکا در صدد توجیه آن برمی آیند. عمل قهرمانانه دیو کارنز در نجات حادثه دیدگان 11 سپتامبر ، به ماجرای اشغال عراق پیوند خورده و آن را ادامه همان  اقدام فداکارانه می نمایانند!! شاید بسیاری از جوانان آمریکا و کانادا و دیگر کشورها با چنین تبلیغات و انگیزه هایی راهی جنگ در افغانستان و عراق شدند ، درحالی که  در پشت پرده ، داستانی دیگر در جریان بود.

اخیرا در سمیناری که در مونترال کانادا تحت عنوان "قمار جنگ در خاورمیانه "توسط"مرکز تحقیق برای جهانی شدن" برگزار گردید ، مسئله حضور امریکا و دیگر هم پیمانان او به بهانه رواج دمکراسی در خاورمیانه به بحث و نقد کشیده شد.

بروس کاتز، نماينده سازمان "اتحاد يهوديان و فلسطيني ها براي صلح" در پاسخ یکی از سخنرانان گفت: " می دانید ماموريت واقعي سربازان کانادايي در افغانستان چيست؟ آنها نه براي حفاظت از صلح و دمکراسي که براي دفاع از منافع يونيون کال در آنجا هستند. همان شرکت نفتي تگزاس که آقاي حامد کرزاي را به رياست جمهوري رساند و اکنون  در حال اجراي پروژه کشيدن خط لوله هاي نفتي درياي کاسپين است. اين لوله ها از قندهار مي گذرند و سربازان ما در واقع براي حفاظت از اين پروژه در قندهار کشيک مي دهند. اين واقعيت هاي جهان امروز ماست. مردم بيگناه چه در خاورميانه، چچن، يا کوزوو، دارفور و سودان در زير جنايات جنگي زجر مي کشند و در سکوت مي ميرند و اخبارشان به سادگي سانسور مي شود. فکر مي کنم يکي از وظايف ما حساس کردن مردم نسبت به اخبار رسانه ها و پيداکردن درک صحيح از انبوه خبرهاي دستکاري شده است."

به جز این ، فیلمنامه" مرکز تجارت جهانی" ، مملو از شعر و شعار است و دیالوگ ها بسیار ساده و سطحی و به قول معروف دم دستی نوشته شده اند. از سانتیمانال زدگی حرف هایی که در زیر آوار مابین گروهبان مک لاگلین و جیمنو رد و بدل می شود (اغلب به طور  اغراق آمیزی از خانواده و بچه هایشان سخن می گویند و اینکه در حق شان کوتاهی نموده اند) تا دیدن مسیح توسط جیمنو در حالی که در هاله ای از نور است و به گفته او ، آب تعارفش می کند! و بلافاصله هم مک لاگلین تعبیر ملاقات مسیح  را می گوید که:  یعنی او می خواهد که به خانه برگردیم !!( با شنیدن این جمله حتی تماشاگران داخل سالن هم که صدایشان در نسخه پرده ای فیلم به وضوح شنیده می شد ، خندیدند!!!) و تا آن ایثار لفظی جیمنو و همسرش بر سر نام گذاری نوزادشان.

خانواده گرایی غلوآمیز و افراطی (که همواره از شعارهای جمهوری خواهان بوده است) از دیگر مایه هایی است که به طور سطحی در فیلم قرار گرفته ؛  از غلیان احساسات همسران در فراق شوهران تا  به سر غیرت آمدن پسری که می خواهد برای آخرین دیدار پدرش در محل خرابه برج ها به امدادگران بپیوندد تا  زنده شدن همه خاطراتی که انگار هیچ نقطه منفی و تلخی در آنها به چشم نمی آید و هرچه هست ، خانواده های به شدت خوشبخت و شادمان که تنها برای کمک به دیگران ، یکدیگر را ترک می کنند!! و تا  بازگشت گروهبان مک لاگلین به زندگی توسط قدرت روحی همسرش ( لابد  با همان جمله ای که می گوید: نمی توانی ما را ترک کنی ، چون هنوز ساخت آشپزخانه را هم تمام نکرده ای !!)که  مک لاگلین در آخرین دیالوگش نیز بر روی تخت بیمارستان به آن اشاره می کند :"...تو من را زنده نگه داشتی" !!!

تنها نقطه قوت فیلم حضور دو قهرمان اصلی در زیر آوار می توانست باشد و دیالوگ هایی که فراتر از احساسات سطحی را بیان نماید که آن هم با شعار گرایی الیوراستون و فیلمنامه نویس همکارش از دست رفته است. به نظر ، صحنه های زیر آواری که کیانوش عیاری از زلزله بم در فیلم "بیدار شو آرزو" به تصویر کشید ، صدها بار تکان دهنده تر و گویاتر از فیلم الیور استون در ژانر سینمای فاجعه است. استون  در فیلم "مرکز تجارت جهانی" در تاثیر گذاری حتی به برخی فیلم های متوسط این ژانر مثل "آسمانخراش جهنمی" یا "حادثه پوزیدان" و یا "هیندنبورگ" نیز نمی تواند نزدیک شود.

اما فیلمنامه "مرکز تجارت جهانی" ، قصه ای یک خطی و ساده دارد. مثل بخشی از یک سریال تلویزیونی خودمان. از همان حدود دقیقه 20 فیلم که دو پلیس نیویورکی زیر آوار می روند و همسرانشان در کادر فیلمنامه قرار می گیرند ، تقریبا معلوم است که در پایان ، نجات آنان حتمی و مسلم است و مخاطب به آن اطمینان می یابد  ، حتی در زمانی که مک لاگلین مایوسانه به جیمنو می گوید که هر دو می میرند و آخرین نفس هایشان را می کشند و حتی هنگامی که مک لاگلین پس از بیرون آمدن از زیر آوار در میان مرگ و زندگی ، به تحریکات امدادگران هیچ گونه عکس العملی نشان نمی دهد ولی  در عالمی دیگر خطاب به همسرش می گوید که نمی تواند بازگردد .( از دیگر صحنه های معناگرای فیلم ! علاوه بر رویت مسیح توسط جیمنو !!)  شاید تنها صحنه ای که ما را  به یاد الیور استون سالهای گذشته بیاندازد ، خودکشی یکی از همکاران گروهبان مک لاگلین باشد که از زنده به گور شدن گریزان است و  همچنین نمایش فروریختن برج ها که برای نخستین بار آن را از درون برج ها شاهد هستیم.

در سراسر فیلمنامه و فیلم کاملا روشن است ،  استون سخت تلاش کرده که دست به عصا راه برود  و از آنجا که با یک رویداد به شدت ملی شده معاصر آمریکایی ها مواجه است ، پا را از گلیم خود دراز تر نکند  و تعصبات ناسیونالیستی آنگلوساکسون ها را برنیانگیزد.

نکته جالب اینکه وقتی الیور استون برای ساخت فیلم "مرکز تجارت جهانی" توسط روسای کمپانی پارامونت انتخاب گردید ، بسیاری از روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان متمایل به محافل سیاسی خصوصا وابسته به جناح محافظه کاران و جمهوری خواهان حاکم ، برآشفتند و یکی از آنها نوشت :" این دیگر شرم آور است که اجازه می دهند فیلمسازی مثل الیور استون با آن فکر مسموم و خرابش ، ماجرای 11 سپتامبر را آلوده کند !! " و کمپانی پارامونت برای راحت کردن خیال متعصبان محافظه کار ، علاوه بر راه اندازی یک شرکت رسانه ای ، در چندین جلسه نمایش خصوصی (پیش از اکران عمومی) فیلم را برای اعضای کنگره آمریکا نشان داد تا اینکه "کال تامس" تند رو  و متعصب تعریف خود را از فیلم استون چنین ارائه دهد (تعریفی که شاید زمانی در  مخیله استون  یا  حداقل هواخواهان او هم نمی گنجید!): "یکی از درخشانترین فیلم هایی که از کشور ، خانواده ، ایمان و مردم دفاع می کند" !!!

دلیل این دفاع حیرت انگیز یک نئو مکارتی از استون  کاملا واضح است. او  برخلاف آثار معروفش و آن تئوری 3 سواله خود  ، به عمق ماجرای 11 سپتامبر نقب نمی زند و هنرمندانه حتی در سطح رسانه های خبری روز ، آن را نمی شکافد.

در حالی که به نظر مي‌آيد هر 3سوال بیان شده در ابتدای این مقاله (به نقل از فیلم "جی اف کی")  درباره حادثه يازدهم سپتامبر 2001 نيز قابل طرح است و پاسخ آن قطعا افرادي مانند بن لادن يا سازماني خلق الساعه به نام القاعده نيست . منطقي به نظر نمي رسد كه افرادي مانند محمد عطاء با استفاده از كاتالوگ و بروشور مثلا هواپيماهاي بويينگ 767، آن هواپيماهاي غول‌پيكر را در اختيار گرفته و هدايت كرده باشند و 2 تاي آنها را به برج‌هاي دوقلوي تجارت جهاني بکوبند و دیگری  را به ساختمان  اصلي پنتاگون! نمي‌دانم شهروندان آمريكايي چگونه بويينگ 767 ( كه هدايت آن فقط از يك خلبان باسابقه و كار كشته برمي‌آيد) را با يك اسباب‌بازي ساده اشتباه گرفته و  و اين منطق ارائه شده از سوي دولتمردانشان را پذيرفتند که  هدايت آن به وسيله خواندن و عمل نمودن به كاتالوگش امكان‌پذير است.

اما اگر الیوراستون امروز همان الیور استون فیلم "جی اف کی" بود   ، شايد 3 سوال آن مامور مخفی فیلم "جی اف کی"  را به حادثه 11 سپتامبر تعميم می داد.  بی مناسبت نیست که به سبک  همان استون آن سالها ، فیلمنامه "مرکز تجارت جهانی" را از قول ماموری مشابه ، خود کامل نماییم :

حتما آنان که وقایع 11 سپتامبر را در همان روز واقعه پی گیری می کردند ، فراموش نکرده اند در اولین خبرهای اعلام شده ، صحبت از 8 هواپیمای ربوده شده ، به میان آمد که به جز برخورد 3 تای آنها با برج های نیویورکی و مرکز پنتاگون در واشینگتن ، از 5 هواپیمای دیگر خبری اعلام نشد. اما پس از فرو خوابیدن سر و صداها و التهاب ها ، ناگهان گفته شد که فقط 3 هواپیما ، ربوده شده بودند که دو تای آنها  به برج های دو قلوی مرکز تجارت  جهانی در نیویورک برخورد کرده و یکی دیگر به مرکز پنتاگون . اگرچه از هواپیمایی که ادعا شد به مرکز پنتاگون برخورد کرده ، هیچ نشانه ای  ارائه نگردید . به قول کارشناسان از آن هواپیما حتی قطعه ای کوچک ، مثلا تکه ای از بدنه یا موتور و یا دیگر نقاط آن ، در مقابل نگاه  رسانه ها و خبرنگاران قرار نگرفت.(گویی هواپیمای مذکور در اثرآن  برخورد کاملا پودر شده و  هیچ اثری از خود باقی نگذاشته بود) همچنین تکرار اخبار آن به شدت سانسور گشت و شبکه های مختلف رادیویی و تلویزیونی به دلیل مسائلی که از سوی کاخ سفید، امنیت ملی خوانده شد ، از تاکید بر جوانب آن منع گشتند. این سکوت خبری به مدت 4 سال و تا همین اوایل سال پیش ادامه داشت که ناگهان پنتاگون اعلام کرد قصد انتشار تصاویر برخورد هواپیمای مذکور با ساختمان اصلی ستاد ارتش آمریکا را دارد. این درحالی است که سال گذشته یکی از سایت های اینترنتی با انتشار تصاویر مستندی بر اساس عکس هایی که بخش های تخریب شده ساختمان پنتاگون را نشان می داد ،  امکان برخورد هواپیما با  آن ساختمان را همراه طرح های گرافیکی  بررسی کرده و نتیجه گرفته بود که تنها یک موشک زمین به زمین می توانسته به آن  صورت خرابی به بار آورد. البته عدم ارائه حتی قطعه کوچکی از هواپیما از سوی مسئولین پنتاگون در طول این شش سال  هم  ادعای فوق را تقویت می کند 

 این در حالی است که قبول تخریب کامل برج های دوقلوی نیویورکی هم  با آن ساختار امن و محکم در اثر برخورد هواپیما  و بدون کمک مواد منفجره دیگر ، از سوی کارشناسان مربوطه کاملا مورد تردید قرار گرفته است. اخیرا روزنامه انگلیسی دیلی میل نوشت که  هفتاد و پنج استاد دانشگاه آمریكا طی تحقیقات خود به این باور رسیده اند که دو هواپیمای مسافربری مذکور به تنهایی قادر به تخریب دو برج مرکز تجارت جهانی نبوده اند.

این اساتید دانشگاه كه خود را روشنفكران حقیقت‌یاب 11 سپتامبر نامیده‌اند، معتقدند واقعیت‌ها و شواهدی كه آنها در تحقیقات خود به دست آورده‌اند ،  غیرقابل انكار بوده و نقطه نقطه بزرگترین توطئه تاریخ را به هم متصل می‌كند. اساتید مذکور كه در دانشگاه‌های سراسر آمریكا مشغول به تدریس هستند، با انتشار مقاله‌ها و گزارشات مختلف، بسیاری از نظریات توطئه مطرح شده در اینترنت از سال 2001 تاكنون را قابل باور كرده‌اند.
پرفسور استیون جونز، استاد فیزیك در یكی از دانشگاه‌های ایالت اوتاوا، و یكی از اعضای این گروه می‌گوید:
"امکان نداشت برج‌های دوقلو با برخورد دو هواپیمای مسافربری به این شكلی كه دیدیم فرو بریزند. " به گفته وی :"... سوختن سوخت هواپیماهای جت ، دمای كافی برای ذوب كردن فولاد را تامین نمی‌كند و دود سفیدی كه در اطراف این ساختمان‌ها دیده شد نیز نشانه انفجار‌های كنترل شده برای فروریختن آنها است. بررسی ساختار این ساختمان‌ها نشان داد آنها بر اثر مواد آتش‌زا كه منجر به ذوب شدن فولادها شده است، ضعیف شده و سپس سقوط كرده‌اند."
كمیسیون تحقیقات كنگره درباره حملات 11 سپتامبر پس از تحقیقات گسترده این نظریه توطئه را رد كرد اما این اساتید دانشگاه به دنبال قانع كردن كنگره برای بازگشایی این پرونده هستند. به گفته پرفسور جونز
:«ما باور نمی‌كنیم كه این 19 هواپیما‌ربا و چند نفر دیگر در غارهای افغانستان به تنهایی این حملات را اجرا كرده‌اند.»

این اساتید دانشگاه آمریكا معتقدند تعدادی از نومحافظه‌كاران آمریكا در گروهی با نام "پروژه قرن جدید آمریكا" كه قرار است سیطره این كشور را بر جهان تضمین كند، حملات به مركز تجارت جهانی و پنتاگون را به عنوان بهانه‌ای برای حمله به افغانستان، عراق مطرح كرده‌اند. آنها معتقدند حملات 11 سپتامبر سال 2001 كه زمینه ساز حملات نظامی این كشور به عراق و افغانستان بود، در واقع توسط جنگ‌طلبان داخلی این كشور رهبری شد. به عقیده این اساتید، حملات به نیویورك و واشنگتن اقدامی داخلی بود كه برای توجیه حمله و اشغال كشورهای نفت‌خیز انجام شد.

نظریه فوق را بسیاری از واقعیات انکار ناپذیر دیگر تایید می کنند. واقعیاتی که اغلب توسط دوربین ها به تصویر کشیده شده اند. در هر فيلم ويدئويي كوتاهي از ماجرا، فوران (گاهي اوقات حجم كوچكي از ) گرد و غبار را از كناره‌هاي برج‌ها مي‌بينيد که  تحليلگران را  به تفسير ذیل  از ماجرا رهنمون می سازد: ‌
برج‌ها به خاطر برخورد دو بوئينگ 767 و انفجار و آتش‌سوزي پس از آن فرو نريختند. آنها در يك برنامه تخريب كنترل شده ويران شدند. آن فواره خاك و دود كه در فيلم‌ها مشهود است، تركش‌هاي مواد منفجره‌اي بود كه قبل از حمله‌ها در ساختمان كار گذاشته شده بود. ‌ در این نگرش و
تحلیل ، مسوول ويراني مركز تجارت جهاني (WTC) نه القاعده، كه دولت ايالات متحده آمريكاست. از نگاه آنان، پنتاگون با يك جت مسافربري تجاري هدف قرار نگرفت، يك موشك كروز بخش‌هايي از ساختمان پنج‌ضلعي وزارت دفاع را ويران كرد.

دو فیلمی که در سال گذشته ماجرای پرواز شماره 93 را به تصویر کشیدند یعنی  "یونایتد 93 " (پال گرین گرس) و "پرواز 93" (پیتر مارکل) ، حکایت چهارمین هواپیمای به اصطلاح ربوده شده روز 11 سپتامبر 2001 را نقل کردند که با تلاش مسافرین آن ، به هدف خود یعنی برخورد با ساختمان دیگری از مراکز مهم آمریکا نرسید و در منطقه ای دورتر در پنسیوانیا با زمین برخورد کرده و منفجر شد. داستان این فیلم ها که براساس برخی نقل قول های بازماندگان قربانیان آن پرواز ، از آخرین تماس تلفنی با بستگانشان  به همراه  تخیلات فیلمسازان آثار  مذکور شکل گرفته ، بعدا مورد اعتراض همان بازماندگان واقع شد  . بازماندگان مذکور  ماجرای مذکور  را به شدت تحریف شده خواندند ! این در حالی است که در آن مکالمات تلفنی یاد شده ، حتی در خود فیلم های مذکور ، هیچگونه نشانه ای از اینکه چگونه مسافرین آن پرواز ، نقشه ریخته  و سپس با اتحاد علیه ربایندگان ، به آنها حمله برده و مانع اجرای عملیاتشان شدند ، دیده می شود و کاملا روشن است که سازندگان این دو اثر به جای معلوم شدن حقیقت ، تنها برآن بوده اند قصه ای سرهم کرده و فیلمی (به قول همان بازماندگان حادثه) اکشن بسازند!

 از ديد حاميان نظريه حقیقت یابان 11 سپتامبر ، پرواز شماره 93 شركت يونايتد ، پس از حمله هواپيماربايان به كابين خلبان سقوط نكرد، بلکه جنگنده‌هاي نيروي هوايي آمريكا عمدا آن را مورد هدف قرار دادند. (پیش از آن در خبرها ربایندگان ، توسط نیروی هوایی آمریکا تهدید شده بودند که هواپیماهای ربوده شده در صورت فرود نیامدن مورد حمله جنگنده ها قرار خواهند گرفت ). به اعتقاد آنان، تمامي فاجعه روز يازدهم سپتامبر توسط دولت فدرال برنامه‌ريزي و اجرا شد تا كمي بعد به بهانه‌اي تبديل شود براي آغاز جنگ در خاورميانه.
شماره اخیر مجله تایم در گزارشی از فیلمی به نام "تغيير بي‌قاعده" نام می برد و آن را يكي از افشاگرترین  فيلم‌هايي می داند كه درباره  11 سپتامبر ساخته شده . ادامه گزارش مجله تایم می گوید که این فیلم  پر از آمار، تصاوير، مدارك و گفته‌هاي شاهدان عيني است. متخصصان در مصاحبه هایشان  دلايل خود را ارائه می دهند و  نواي موسيقي هيپ‌هاپ در سرتاسر فيلم به گوش مي‌رسد. آنها يازدهم سپتامبر را از نو بازسازي كرده‌اند. نقطه به نقطه و فريم به فريم.
يك گوينده لحظه به لحظه ماجرا را شرح مي‌دهد. ‌آماتورها ،  شماري از انسان‌هاي سختكوش (كه بعضي‌ حتي 20 ساله‌اند) با سرمايه شخصي و لپ‌تاپ‌هايشان و تصاویری  كه در اينترنت موجود بوده ؛ این فيلم را ساخته‌اند .
در بخش حمله به پنتاگون در اين فيلم ، با حقايق جالبي روبه‌رو مي‌شويم.. بخش آسيب ديده پنتاگون اصلا طبيعي به نظر نمي‌رسد. خسارت وارده به هیچوجه در حد آن برخورد نسبت داده شده توسط یک هواپیمای بویینگ 767 نيست. سوراخ ايجاد شده در ديوار خارجي  پنتاگون ، 23 متر است اما طول بال‌هاي بوئينگ 757 به 38 متر مي‌رسد. چرا سوراخ وسيع‌تر نيست؟ چرا همه‌چيز اين‌قدر تميز به نظر مي‌رسد؟
ممكن است متخصصان بگويند سوراخ توسط دماغه هواپيما ايجاد شده است و نه بال‌ها كه به خاطر برخورد با زمين كنده شده بودند. اما بال‌ها كجا افتاده‌اند؟ چه بر سر دم و موتور هواپيما آمد؟ در تصاوير بخش ويران شده پنتاگون ( كه در فيلم هم دیده مي‌شود) هيچ اثري از جت مسافربري ديده نمي‌شود. مقامات رسمي‌ مي‌گويند هواپيما ابتدا بر اثر سقوط در محوطه چمن ساختمان ، يك بال خود را از دست داد. ‌ مي‌گويند هواپيما در مسير سقوط به پنج تير چراغ برق هم برخورد كرده است اما عكس‌هايي كه از اين تيرها در فيلم ديده مي‌شود، شگفت‌آور است. تيرها خسارت اندكي ديده‌اند و اصلا آيا "هاني‌هانجور" كه گفته مي‌شود كنترل هواپيما را پس از ربودن آن در دست گرفت، توانايي چنين اقداماتي را داشته است؟ تنها چند هفته قبل از يازدهم سپتامبر او در يك امتحان پرواز رد شده بود. كارمندان پنتاگون مي‌گويند پس از انفجار بوي باروت بي دود را حس مي‌كرده‌اند. نوعي ماده منفجره كه در موشك‌هاي كروز به كار مي‌رود. ‌
فيلم "تغيير بي‌قاعده" عقل سليم بيننده را به اين نكته مهم مي‌رساند كه بايد توضيحات مقامات رسمي از حادثه را فراموش كند..
كوري رووه، يكي از سازندگان فيلم كه تنها 23 سال دارد، مي‌گويد: "هدف فيلم تنها يك چيز است: مردم بايد متقاعد شوندكه داستان‌هاي ديگري هم از ماجرا وجود دارد. داستان‌هايي كه رسانه‌هاي اصلي و دولت هيچگاه تعريف نمي‌كنند. " او ادامه مي‌دهد:‌"آن 19 هواپيماربا در 2 ساعت، از تمامي بخش‌هاي امنيتي به راحتي گذشتند و 4 هواپيماي مسافربري را به چنين ساختمان‌هايي كوبيدند و در تمام اين مدت ارتش هيچ كاري براي متوقف كردن آنها انجام نداد، آن هم در محافظت‌شده‌ترين فضاي هوايي سراسر جهان در ايالات متحده. اين به نظر من توطئه دولت آمريكا است، دم و دستگاه بوش. "
رووه ادامه مي‌دهد:" دولت در اين فيلمنامه نقش وطن‌پرستي تحسين‌آميزش را به خوبي بازي كرد. اگر مي‌خواهيد سلاح‌هاي كشتار جمعي ساختگي را در يك كشور ديگر ريشه‌كن كنيد، بهترين كار راه انداختن چنين حملات تروريستي ساختگي به كشورتان است. "!! او به حمله آمريكا به عراق به بهانه در اختيار داشتن سلاح‌هاي كشتار جمعي اشاره مي‌كند که  در عراق هيچگاه چنين سلاح‌هايي كشف نشد.

شاید بتوان گوشه ای از حقایق 11 سپتامبر را در مستندی که سال بعد ازآن حادثه ، بوسیله 11 فیلمساز مستقل دنیا همچون یوسف شاهین ، کلود شابرول ، شان پن ، کن لوچ ، الخاندرو گونزالس ایناریتو  و...در بخش های جداگانه ساخته شد ، مشاهده کرد.  که یکی از آن  بخش ها  ساخته کن لوچ به حادثه ای دیگر در 11 سپتامبر 28 سال قبل از واقعه برج های نیویورکی می پرداخت ؛ به فاجعه کودتای نظامیان شیلی  در 11 سپتامبر 1973 که بوسیله آمریکا و عواملش مانند ژنرال پینوشه علیه حکومت ملی و مردمی سالوادور آلنده انجام شد و طی آن دهها هزار تن با رگبار مسلسل های آمریکایی کشته شدند. کن لوچ می گوید اگر در حادثه برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک حدود 3هزار نفر (که البته رقم بالایی است) جان باختند ، در جریان کودتای شیلی ، تنها در استادیوم سانتیاگوی شیلی بیش از 30 هزار نفر قتل عام شدند.در حالی که هیچ مراسمی برایشان برپا نگشت ،   اشکی برایشان ریخته نشد  و گروه و سازمان بین المللی برایشان دل نسوزاند!!!