مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم نفرین گل طلایی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦
 

Curse of the Golden Flower

امپراطوری خیانت

حقیقتا دشوار است که از میان آن همه زرق و برق و شکوه و عظمت صحنه ها ، کارگردانی شگفت انگیز ،  فیلمبرداری حیرت آور و موسیقی تاثیر گذار فیلم "نفرین گل طلایی" ، بتوان تنها فیلمنامه آن را زیر ذره بین برد ، در حالی که ، آنچه ژانگ ییمو از قبلش،  به آنچنان ضیافتی از نور و رنگ دست یافته که اعجاب و تحیر هر بیننده ای را برمی انگیزد ، در واقع جز فیلمنامه دقیق و بی عیب و نقصی نبوده که خودش آن را براساس نمایشنامه ای از "یو کائو" نوشته و سپس جزء به جزء مقابل دوربین برده است.

داستان "نفرین گل طلایی" در اواخر سلسله تانگ در قرن دهم میلادی  و در چین قدیم  اتفاق می افتد وقتی که امپراطور "پینگ" به طور غیرمنتظره ای همراه پسر دومش ، شاهزاده "جی" به قصر بازمی گردد و دلیل خود را گردهمایی آخر هفته خانواده اش عنوان می کند با  ملکه فانیکس ، ناپسری  او  پرنس "وان" که ولیعهد هم محسوب می شود و شاهزاده "یو" که کوچکترین است. اما امپراطور نقشه ای دیگر در سر می پروراند : او در حالی که به کمک محرم رازش ، پزشک سلطنتی "جیانگ" ،  به بهانه بیماری ملکه ، دارویی را به خوردش می دهد که در عرض دو ماه مشاعرش را از دست بدهد ، خیال دارد شاهزاده "جی" را به جای پرنس وان به ولیعهدی برگزیند ، چرا که حال و هوای لطیف و عاشق پیشه او را مناسب امپراطوری نمی داند ، خصوصا که مدتهاست به رابطه وی و ملکه اش پی برده است. از طرف دیگر او را بازمانده ملکه فقید قبلی می داند. ملکه ای که در واقع  نه ملکه بوده و نه وفات یافته ، بلکه اینک به عنوان همسر پزشک سلطنتی (دور از چشم امپراطور) در دربار زندگی می کند و به عنوان جاسوس ملکه فانیکس ، خبر داروی مسموم را هم برای وی می برد ، چراکه می خواهد انتقامش را از امپراطور بگیرد و از نظر او چه کسی جز ملکه ، قادر به چنین کاری است؟ همه این وقایع در حالی روی می دهد که  از سویی دیگر رابطه دختر پزشک سلطنتی به نام "چان" با پرنس وان ، داستان را به سوی یک فاجعه انسانی پیش می برد.

این سومین بار است که ژانگ ییمو ماجرایی از تاریخ  شاهان چین را دستمایه قرار می دهد.اگرچه در دو فیلم اول و دوم یعنی "قهرمان"(2002) و "خانه خنجرهای پرنده"(2004)  از بیرون و از زاویه برخورد مخالفین امپراطور با وی ، به این تاریخ نگریسته بود ولی  در فیلم "نفرین گل طلایی" ، اصل داستان درون قصر و داخل خانواده سلطنتی می گذرد.

اما همچنان دغدغه  ییمو ، به تصویر کشیده عشق هایی است که در کشاکش وقایع اجتماعی – سیاسی ، می سوزند و خاکستر می گردند. از فیلمی همچون "ژودو"(1990) گرفته که این عشق در میان عصبیت های جاهلی و سنت های کهنه ، به زنجیر کشیده شد تا عشق مابین "شمشیر شکسته" و " برف پرنده" در فیلم "قهرمان" که با مرگ آن دو در آرزوی سرنگونی امپراطور ظالم ، برفراز کوه مشرف به قصر او  پایان پذیرفت  تا آن مثلث عشقی فیلم "خانه های خنجرهای پرنده" که در طول 4 فصل طبیعت با رزمی طولانی همراه گردید تا به مرگ تراژیک هر دو عاشق و معشوقشان  بیانجامد.

در "نفرین گل طلایی" نیز عشق های سوخته و این بار خیانت بار متعددی وجود دارد که در لابلای دندانه های قدرت و شهوت و آز گرفتار شده و هریک با پایان غم انگیزی مواجه می گردند. عشق اول که مابین امپراطور و زنی از خدمتکاران شکل گرفته  ، به دلیل نگرش های طبقاتی قوانین سلطنتی ، ضمن اینکه داغی به نشانه ننگ برگونه اش می خورد با خفت و خواری از قصر رانده می شود . او را برای اولین بار به شکلی سیاهپوش و نقابدار می بینیم که برای مطلع نمودن ملکه از سم موجود در دارویش ، مخفیانه به قصر آمده است. صحنه ای قبل از این ، ملکه ، "چان" را (که خود از خادمان خاص وی بوده و داروی ملکه  را سر هر ساعت به حضور او  می آورد) در اتاق پرنس "وان" به دام انداخته و در همانجا از زبان ملازمان  ملکه می شنویم که مجازات خدمتکاری که به اندرونی شاهزادگان تعرض نماید ، داغی بر صورت و شلاق و رانده شدن از قصر است. از همین رو وقتی که  همان زن سیاهپوش جاسوس ملکه ، نقاب از چهره برمی دارد و داغ صورتش مشخص می شود ، درمی یابیم که وی نیز احتمالا به دلیل عشق یکی از شاهزادگان ، به این روز افتاده و با دستگیری وی  ، در حضور امپراطور متوجه می شویم که آن عشق مابین او با شاه بوده است و گویی هنوز بارقه هایی از آن حداقل از سوی سلطان وجود دارد اگرچه خشم و انتقام زن آنچنان شعله ور است که مجالی به ابراز آن نمی دهد.

ژانگ ییمو خیلی زود برای مخاطبش روشن می کند ،  این زن همان ملکه فقیدی است که تصویرش بر دیوار قصر نقاشی شده و در واقع پرنس "وان" فرزند  وی است . از آنجا که او از جمله خادمان بوده و عروسی اش با امپراطور به لحاظ ضوابط سلطنتی ، غیرممکن ، ناچارا از دربار رانده شده و مرده اعلام گشته است. در حالی که در همان دربار به همت پزشک سلطنتی ، نجات یافته و از دور ، بزرگ شدن پسرش را مشاهده کرده است .  امپراطور پینگ هم با دختر امپراطوری کشور همسایه اش ازدواج کرده که هم قوانین را رعایت نموده باشد و هم قلمرو کشور همسایه را به تصرف خود درآورد.

عشق دوم مابین ملکه فانیکس که به اجبار به ازدواج امپراطور پینگ درآمده و ناپسری اش ، پرنس "وان" شکل گرفته است.  در فیلم لحظات آخر این رابطه ممنوع را مشاهده می نماییم که پرنس وان از ترس افشای آن  ،  قصد ترک قصر و عزیمت به نقطه ای دوردست از کشور را دارد. این درحالی است که فاجعه بارتر از آن ، علاقه ای است که به "چان" (دختر پزشک سلطنتی) پیدا کرده  و قصد دارد در سفرش ، او را با نیز خود همراه سازد. عشقی که تراژدی اش از همه رمانس های نافرجام دیگر این فیلم ، تکان دهنده تر است و پایان خوف انگیزتری دارد آنگاه که چان پس از دریافت حقیقت نسبت خویشاوندی اش  با پرنس "وان" از زبان ملکه ، جیغ زنان از قصر بیرون می زند و  در میان خنجرهای مرگبار ماموران سیاهپوش امپراطور ، سلاخی می شود و پس از او ، مادرش هم  که به دنبالش روانه گردیده ،  به همین سرنوشت شوم گرفتار می آید.

ژانگ ییمو این عشق های سوخته و خیانت آمیز را از پس پرده های جلال و جبروت تالارهای پرشکوه و رنگارنگ قصر امپراطوری بیرون می کشد . اما از  پس آن پرده ها ، خیانت ها و دنائت های شرم آور دیگری نیز بیرون می ریزد که به تدریج بر بیننده روشن می گردد. ییمو سعی کرده هر لحظه که تماشاگرش در خلسه زیبایی رنگ ها و نورهای چشم نواز و دالان های تودرتوی اعجاب انگیز قصر امپراطور ، غرق می شود ، این سیاهی ها را در مقابل چشمانش قرار دهد ، تا به او یادآور گردد که در زیر این ظواهر فریبنده ، چه عفریت های شیطانی نهفته است.  از همان نخستین سکانس فیلم که از بیدار و آماده شدن دختران بیشمار قصر در نظمی شگفت آور حکایت دارد ، تصویر آن به سوارانی قطع می شود که در فضایی سرد و در میان کوهها و صخره های سیاه و خاکستری ، به تاخت به قصر نزدیک می شوند ، گویی شاهد تعجیل هملت هستیم که پس از شنیدن مرگ ناگهانی پدرش ، به سوی قصر السینور در شتاب است .

 پس از آن مراسم آیینی اوایل فیلم ، خیلی سریع از بیماری ملکه و ارتباط نامشروعش با ناپسری خود باخبر می شویم ، آنجا که به التماس از پرنس وان درخواست  می کند که از ترک کردن قصر خودداری ورزیده و نزد او بماند.

بعد از ورود امپراطور و شاهزاده جی که گویی پس از 3 سال به قصر باز می گردد و اطلاع وی از بیماری مادر ، شاهد نجواهای امپراطور و پزشک سلطنتی بر سر داروی کشنده ملکه هستیم که به صورت رازی مطرح می گردد. رازی که پزشک مجبور می شود هنگام اقدام دخترش (که خادم مخصوص ملکه هم هست) برای چشیدن دارو ، آن را با وی در میان گذاشته و تقاضای پنهان ماندنش را داشته باشد.

از طرف دیگر جشنواره گل های طلایی نزدیک است ، جشنی که علیرغم همه زیبایی ها و شکوهش ، به خاطر یاد ملکه نخستین  برگزار می شود. ملکه فانیکس به سختی و در عین بیماری ، در حال گلدوزی میناهای طلایی برروی دستمال های ابریشمی خاص است و تلاش دارد که  آن ها را تا هنگام فرارسیدن جشنواره به اتمام برساند و در همین حال است که توسط همسر پزشک سلطنتی (یا در واقع مادر پرنس وان ) از توطئه امپراطور علیه خودش مطلع شده ،  آن را با شاهزاده جی درمیان می گذارد و همکاری شاهزاده  را در نقشه ای که برای سرنگونی امپراطور پینگ و جانشینی او در سر دارد ، جلب می کند.

ژانگ ییمو ، همچنان که تماشاگر  را با تمهیدات مختلف روایتی ، ظاهرا به لحظات زیبا و تماشایی جشنواره گل طلایی دعوت می نماید (که به قول امپراطور سمبل وحدت خانواده او است) محور اصلی قصه را در سراشیبی  ویرانی و نابودی خانواده امپراطور پبش می برد. مثلا در حالی که در زمان های متناوبی از فیلم شاهد حرکت زیبای گروهی از خادمان قصر در راهروها و دالان های رنگارنگ آن هستیم که با موسیقی و آواز ، هربار ساعتی را اعلام کرده و خصوصیت آن ساعت را باز می گویند ، اما در کنار این نمایش چشم نواز آیینی ، شاهد در هم ریختگی و به اصطلاح کائوس روحی – روانی خانواده امپراطور می شویم  که در زیرلایه های روابط خویشاوندی آنها ، همچون سرطانی دهشتناک ، ریشه می دواند . امپراطور تاکید داشت که این در هم ریختگی و آشفتگی ، در شکل ظاهری ارتباطات  آنها پدیدار نشود. ( در صحنه ای خطاب به ملکه می گوید که ما باید ظاهر را حفظ نماییم). اما تظاهر بیرونی نابسامانی های درونی خانواده  در اواخر فیلم نمود پیدا کرده و گندابی که در زیر آن همه زرق و برق و شکوه و جلال جریان داشت را  بیرون می ریزد. به قول آنونس فیلم معلوم می شود ، امپراطوری که ادعای کنترل بر سرزمینی به وسعت و با جمعیت کثیر چین را می کرد ، از کنترل خانواده کوچک خود عاجز مانده بود!!

امپراطور برای افشاء نشدن راز توطئه علیه ملکه فانیکس از یک سو و سر به مهر ماندن  راز دیگری که از  افشای خیانت وی در پنهان کردن مادر شاهزاده ولیعهد حکایت دارد ، از سویی دیگر پزشک سلطنتی و خانواده اش را با ارتقاء  مقام ( در ظاهر و به سبک همه پادشاهان تاریخ جهت  سربه نیست کردن مخالفان درباری شان ) به حاکمیت یکی از استان های چین و در واقع به سوی  مرگ می فرستد تا در محل اقامتشان مورد هجوم آدمکشان سیه پوش امپراطور قرار گرفته و نابود شوند. اما عشق چان به پرنس وان که وی را هم به همان مکان کشانده ، او  را به دنبال پرنس ، روانه پکن کرده و مادرش را نیز به خاطر جلوگیری از اتفاق فاجعه بارتر دیگری،  به دنبالشان روان می سازد. آدمکشان امپراطور ، پزشک مخصوص را به قتل می رسانند ولی به خاطر حفاظت تیراندازان ویژه ملکه از چان و مادرش ، نمی توانند به آنها دست یابند. در نتیجه چان و مادر پس از درگیری ها و نبردهای نفس گیر ، گریزان از دست همان آدمکشان به قصر می رسند در حالی که شاهزاده جی به عنوان فرمانده محافظان قصر برای عملی ساختن همراهی اش با ملکه در سرنگونی امپراطور و جانشینی وی ، تمامی محافظان را به استراحت فرستاده و همه قصر را به تصرف خود و سربازانش درآورده است.

از این صحنه ، انهدام  خانواده پینگ از لابلای دیوارهای قصر پر جلال و جبروت امپراطوری ، لحظه به لحظه آشکارتر می شود. چان و مادر با سر و وضع خونین ، سر سفره میهمانی خانوادگی امپراطور می رسند و بعد از آن  همه رازها از پرده بیرون می افتد در حالی که نیروی عظیم ارتش شاهزاده جی نیز از در و دیوار ، مشغول نفوذ به قصر و محاصره آن هستند ،  به طوری که حتی نینجاهای سیاهپوش امپراطور نیز یارای مقاومت در برابر آنان را ندارند.

اما درون قصر و بر سر همان میز مهمانی و جشن گل طلایی امپراطور ، با تسویه حساب های خونین اعضای خانواده ، انهدام امپراطوری پینگ ، زودتر از آنکه شاهزاده جی اقدامی انجام دهد ،  آغاز شده است.. شاهزاده یو یعنی کوچکترین پسر امپراطور در حرکتی ناباورانه ، پرنس وان را از پشت مورداصابت شمشیرش قرار می دهد و با فریاد و اشک ، گناه او را خیانت اعلام می کند و سپس با سربازانی در مقابل پدرش می ایستد . امپراطور که از حرکت وی غافلگیر شده ، ابتدا توسط نینجاهایش ، سربازان شاهزاده یو را نابود می کند و سپس با شلاق آنقدر پسرش را می زند که او جان می دهد . از آن سو در حالی که از توطئه مشترک ملکه و شاهزاده جی آگاه شده ، با قوایی عظیمتر از سپاه  جی ، به جنگ او می رود تا اینکه همه گل های طلایی جشنواره ، با خون سربازان شاهزاده جی سرخ شده و لگدکوب پیکرهای برروی هم انباشته  شان می شود .

شاید بتوان گفت صحنه ای که در یک چشم برهم زدنی ، همه آن جسدها و نیزه ها از صحن بزرگ قصر جمع آوری گردیده  و خون ها شسته می شود و به جای آنها بازهم گل های طلایی قرار می گیرد و فشفشه ها به آسمان می روند  تا جشن در سر موعد خود برگزار شود ، خلاصه ای است  از همه آنچه که به نظر می آید ، ژانگ ییمو تا آن لحظه در "نفرین گل طلایی" به تصویر کشیده است. او در واقع نقش همه آن شکوه و جبروت و زیبایی را در فضایی نفرین شده ، ترسیم می کند و نشان می دهد ، حقیقتی که در عمق آن رنگ ها و نورهای درخشان جاری است ، بسیار سیاهتر و تباهی آورتر از شمایل و  اعمال سیاهپوشان نینجا به نظر می رسد. 

"ییمو" برای تصویر بخشی از تاریخ سرزمین اش ، چندان به شکوه و جلالی که بر صفحات کتاب ها و کتیبه ها نگاشته شده ، بسنده نمی کند و واقعیات را از ماورای جوهر کلمات و عباراتشان ، بیرون می کشد . همچنان که در فیلم های رئال خود مانند : "نه یکی کمتر" (1999)  برخی واقعیات جامعه سوسیالیستی امروز چین را در  آن سوی  شعر و شعارهای عدالت خواهانه ، به تصویر کشید.

او واقعیاتی را به مخاطبش می نمایاند تا در کنار دیوارها و دالان های مفتون کننده  شهر ممنوعه پکن  و قصرهای دیدنی آن ، در حالی که محو زیبایی های حیرت آورش شده ، لحظاتی به فکر فرو رود و تاریخ نویسان را مورد سوال قرار دهد که  در زیر و لابلای این در و دیوارها و تالارهای مسحور کننده ، چه اجساد و ارواحی از بیگناهان و قربانیان جای گرفته و شاهانی که درون این تالارها حکومت می کردند ،  علیرغم تمامی افتخاراتی که به آنها نسبت داده می شود ، چه فجایع نکبت باری در طول تاریخ بشر به وجود آورده اند.

مرحوم دکتر علی شریعتی در کتاب "آری اینچنین بود ، برادر" ، پس از اینکه اعجابش را از معبد"دلفی" یونان و  معابد پرشکوه و قصرهای عظیم در خاوردور ، چین و کامبوج و اهرام ثلاثه مصر ...بازگو می کند ، وقتی متوجه می شود که آنهمه شکوه و جلال و جبروت براجساد هزاران برده لهیده و خاک شده ، بنا شده ، می نویسد :

"...چون بار دیگر به اهرام عظیم نگریستم ، دیدم که چقدر با آن عظمت و شکوه و جلال بیگانه ام. یا نه ، چقدر به آن عظمت و هنر و تمدن کینه دارم ، که همه آثار عظیمی که در طول تاریخ ، تمدن ها را ساخته اند ، بر استخوان های اسلاف من ساخته شده است. دیوار چین را پدران من بالا بردند و هر که نتوانست سنگینی سنگ های عظیم را تاب بیاورد و در هم شکست ، در جرز دیوار گذاشته شد. دیوار چین و همه دیوارها و بناها و آثار عظیم تمدن بشری ، این چنین بوجود آمد ، سنگ سنگی برگوشت و خون اجداد من..."

ژانگ ییمو ، در فیلم "نفرین گل طلایی" از پس پرده امپراطوری پر شکوه چین ، تیره ترین روابط انسانی را بیرون می کشد،  روابطی مملو از توطئه و خیانت و جنایت که از میان چنین فضایی ، یک سرزمین پهناور را در بند ظلم و زنجیر گرفتار آورده بود. در واقع جشنواره گل طلایی جز فستیوالی از نفرت و خیانت نیست که اساس امپراطوری پینگ  و همه امپراطوران و شاهان و سلاطین بوده  و به همین سیاق تمامی آن شکوه و جلال ظاهری شان را را در کام خود فرو برد. بیشتر صفحات تاریخ ، (البته نه آن تاریخی که سلاطین و ملیجک هایشان نگاشته اند )روشنگر این است که زندگی و حکومت اغلب شاهان ، چنین روالی داشته است. راه دور چرا برویم که تاریخ باستان و غیرباستان شاهنشاهی خودمان ،  سرشار از این سیاهی ها و تباهی هاست. (این فقره را باج دادن به مروجان تفکر امثال فیلم "300" قلمداد نکنیم ، چراکه آنچه در قلمرو یونانی ها و آتنی ها و اسپارت ها اتفاق می افتاد به دلیل عقب ماندگی تاریخی و فکری چندصدساله شان نسبت به امپراطوری پارس و ایرانیان ، صدها بار دهشت بارتر و وحشیانه تر بوده است).

برای روشن تر شدن ذهن خوانندگان این مقال و نزدیکی بیشتر با درونمایه فیلم "نفرین گل طلایی" ذکر برخی واقعیات تاریخ ایران باستان(که نزدیکی غریبی با تاریخ  امپراطوری چین باستان  و دیگر شاهنشاهی ها و سلطنت ها دارد)  بی مناسبت نیست.

اگر برخی دوستان شیفته پادشاهان باستانی مان  برنیاشوبند ، از همان دوران هخامنشی بگوییم که افتخار بی چون و چرای تاریخ ایران به حساب آمده و در نوشته ها و گفته های بسیاری به آن بالیده ایم. از کوروش بزرگ آغاز کنیم که گفته می شود اغلب آنچه درباره آزاد منشی ها و حقوق بشر نویسی هایش ادعا شده ، زاییده ذهن تاریخ نویسی یونانی به نام "گزنفون" بوده  است. (مانند رسانه هایی که امروزه از مشهورترین سرکوب گران انسان و انسانیت ، مدعی حقوق بشر می سازند  !) . او  تمامی صفات حسنه یک سردار یونانی را در وجود شخصیتی به نام کوروش ریخت که در واقع تنها پادشاه معاصرش به شمار می آمد. در حقیقت  کوروش نیز مانند سایر پادشاهان ، زندگیش را به لشکرکشی و کشورگشایی و جنگ و خون ریزی گذراند . اگرچه در بسیاری از تواریخ ، فرجام کارش را در ابهام گذارده اند اما هم مورخی به نام "کتزیاس" ، هم "هرودت" و هم "استرابوس" نوشته اند که وی در اواخر عمر چندین سال در لشکرکشی به نواحی شرقی و شمال شرقی امپراطوریش به سر برد و در یکی از این جنگها به دست تموریس ملکه ماساگت ها کشته شد . نقل است که  آن ملکه سر کوروش  را از تن جدا کرد و داخل تشت خونی انداخت و خطاب به وی فریاد زد که "بخور این همان خونی است که در همه عمر طلبیدی !"

کمبوجیه یعنی جانشین کوروش بزرگ هم  علاوه براینکه دو  خواهر خود ( آتوسا و رکسانا) را برخلاف عرف پارس ها ، به زنی گرفت و داوران قوم را ناچار ساخت که براین اقدام شنیع وی ، صحه گذارند ، برادرش "بردیا" را که فکر می کرد مزاحم سلطنت وی خواهد شد ، مخفیانه به قتل رساند و حتی کسانی را که مباشر یا عامل قتل بودند را کشت تا رازش افشاء نگردد و بعدا هم یکی از خواهرانش را که به وی مشکوک شده بود ، هلاک کرد.

خشایارشا هم نسبت به زن برادر و عروس خویش ، عشق های ناروا و بدفرجامی داشت که سرانجام باعث قتل مرموزش توسط وزیر خود  ، اردوان  شد. همین اردوان باعث گردید  که کوچکترین فرزند خشایارشا  یعنی اردشیر درازدست به تخت بنشیند و وی را تحریک کرد تا در اولین اقدام خود ، برادر بزرگترش ، داریوش را به عنوان قاتل پدر  به قتل برساند. پس از آن نیز توطئه برادر دیگرش یعنی ویشتاسب را دفع کرد! جالب است که وی همانند بسیاری دیگر از شاهان ، بسیار تحت نفوذ مادرش قرار داشت!!(ملاحظه می شود که کاملا  به تاریخ امپراطوران سلسله تانگ و نمونه آن در فیلم "نفرین گل طلایی" شباهت دارد!)

پسر خشایارشا دوم هنوز برتخت جلوس نکرده توسط برادرش سغدیان کشته شد و سغدیان هم شش هفت ماه بعد توسط برادر دیگرش که داریوش دوم لقب گرفت ، به قتل رسید !! خود داریوش دوم که سلطنتی تحت نفوذ خواهر و زوجه اش ، ملکه پروشات داشت ، با طغیان برادری دیگر به نام ارسی تس و پسر برادر دیگرش ، ارتوفیوس روبرو گشت و هر دو را به خاکستر مرگ سپرد.

اردشیر دوم هم که در همان روز تاجگذاری با سوء قصد نافرجام برادرش کوروش مواجه شده بود ، او را در جنگ های بعدی کشت. اردشیر دوم  از سیصد و شصت زن عقدی و غیرعقدی که در سرایش بودند ، یکصد و پانزده فرزند داشت. ولیعهدش داریوش که به خاطر یک زن وارد توطئه ای برای کشتن  پدر شد ، به امر خود او به قتل رسید و دو پسرش ، اریاسپ و آرشام نیز به تحریک پسر دیگرش به کشته شدند!!

اردشیر سوم با قتل عام تمام برادران و خویشان ، سلطنتش را آغاز کرد !! و تعدادی از زنان و خواهران و حتی عموها و عموزادگانش را در این کشتار عام نابود کرد!!! این پدر کشی و برادر کشی در دوران اشکانیان و بعد از آن نیز ادامه یافت : فرهاد سوم توسط دو پسرش مهرداد و ارد ، به قتل رسید ،  مهرداد هم بوسیله برادرش ارد کشته شد و همین ارد نیز در پیری به دست پسر و ولیعهدش فرهاد چهارم مرگ را چشید. فرهاد چهارم هم با قتل همه برادران و مدعیان سلطنت ، پادشاهی خود را شروع نمود.

سخن کوتاه که این کشت و کشتارها و توطئه ها ، همواره در سلسله شاهان رواج داشته و بنگر آنان که با نزدیکان و خویشان شان چنین قساوت و بیرحمی به خرج می دادند ، با دیگران و ملت تحت سلطه شان چه می کردند. نادرشاه که از دیگر افتخارات بلامنازع تاریخ ما  به شمار می آید! ، در لشکر کشی ها و قتل عام های متعددش ، چشم های بسیاری را از حدقه درآورد و در این مسیر حتی به پسر خویش نیز رحم نکرد . آقا محمد خان قاجار (سر سلسله قاجاریه) نیز در کور کردن و چشم درآوردن مردم سرزمین هایی که تصرف می کرد ، ید طولانی داشت!!

و شگفت که برای گرامیداشت چنین شاهانی ، در مهرماه 1350 در همین مملکت ، جشنی برپا شد تحت عنوان جشن های 2500 ساله شاهنشاهی که هزینه ای بالغ بر 600  میلیون تومان از کیسه ملت به در برد. 9 امپراطور و پادشاه ، 5 ملکه ، 10 رییس جمهوری و نخست وزیر و 21 شاهزاده جهان امروز در این جشن نفرین شده حضور داشتند و بر اجساد قربانیان 2500 سال شاهنشاهی ایران پایکوبی کردند. به قول نشریات خارجی آن زمان ، 5 هزار کیلو پشم و مو به اندازه مصرف یکسال تمام تئاترهای اروپا ، برای آرایش سربازان  تاریخ ، وارد ایران شد، 30 میلیون ایرانی ، ناچار گشتند  نفری 1000 ریال برای تملق گویی از دو نفر بپردازند : کوروش و آریامهر !!

برای دکور چادرهای تخت جمشید ، 27 هزار متر پارچه مخمل خریداری شد ...پنج تن خاویار مخصوص و گرانقیمت از نوع طلایی سفارش داده شد...دویست و پنجاه میلیون دلار خرج برقراری شبکه مخابراتی ماکروویو گردید تا میهمانان شاه از داخل چادرها با دفاتر کارشان تماس بگیرند...4 میلیون لامپ رنگی و سفید برای چراغانی خریداری گردید...4000 عدد زین و برگ شامل افسار و دهانه و سپر محافظ اسب از انگلیس سفارش داده شد...

ولی در همین حال ، از خانه های 27 متری جوادیه نگفتند که در برخی آنها بیش از  20 نفر زندگی می کردند ، از مردمی که در حاشیه فاضلاب ها برای خود با حلبی خانه ساخته بودند، حرفی نزدند  ، از آنها که  کارتون های بادوام اجناس آمریکایی را برای  ساختن لانه های حومه شهرها استفاده می کردند ، سخنی در نشریاتشان ننوشتند و...

و در آن غوغا و سر و صدا و تبلیغات ، تنها کلام امام خمینی بود که حقیقت را در دل تاریخ ثبت می کرد :

"...شاهنشاهی ایران از اولی که زاییده شد تاکنون خدا می داند چه مصیبت هایی به بار آورده و چه جنایاتی کرده است. جنایات شاهان ایران روی تاریخ را سیاه کرده است. مردم را قتل عام می کردند و از سرهای بریده ، برج درست می کردند...مردم چه دلخوشی از سلاطین دارند؟ آیا برای آقا محمد خان قجر جشن بگیریم؟...برای کسانی که در مسجد گوهرشاد مسلمین را آن طور قتل عام کردند که خون هایش به دیوارها تا مدتی بود و درب مسجد را بسته بودند...برای کسی که 15 خرداد را پیش آورد و به طوری که گفته اند ...پانزده هزار نفر را قتل عام کرد ، جشن بگیریم؟!...ما مفاخرمان این است که آقا محمد خان قجر داشته ایم ؟ مفاخرمان این است که نادرقلی داشته ایم که یک آدم مزخرف و سفاکی بود که خدا می داند چه ها کرد؟... اینها جشن دارند؟ مسلمین باید عزا بگیرند برای اینگونه حکومت ها..."(از سخنرانی امام خمینی در 6 خردادماه 1350)