مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم رییس
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦
 

بعضی چیزا هنوز قدیمیه

مسعود کیمیایی در فیلم "رییس" یکی از سرراست ترین  و معمولی ترین قصه هایش را روایت می کند . سرراست از این جهت که مثلا پایان باز و الا کلنگی "قیصر" را ندارد ، دغدغه های امروزی را در هیبت آدم های دیروزی همچون "داش آکل" مطرح نمی کند ، به غافلگیری های سیاسی – اجتماعی از نوع "گوزنها" نمی پردازد، به تحولات و دلمشغولی های روز مانند "سفر سنگ " و "دندان مار" و "اعتراض" اعتنایی نمی کند و از فلاش بک و جریان سیال ذهن و پیچیدگی های دیگر ساختاری ، آنگونه که در "سربازهای جمعه" است ، پرهیز می نماید و حتی آن کثرت شخصیت و تعدد قصه و تسلسل ماجراهای "حکم" را هم ندارد.

از طرف دیگر "رییس"  یک فیلم معمولی از مسعود کیمیایی است ، چون همان مایه قدیمی  و مورد علاقه کیمیایی یعنی ایستادن مرد تنها  در مقابل گروهی از بدمن ها را در خود دارد مثل آنچه در "رضا موتوری" و "خاک" و"بلوج" و "تیغ و ابریشم" و "سرب" و "گروهبان"  ...داشت. چون طبق معمول برخی آثار کیمیایی ، فرد یا افرادی دیگر به کمک قهرمان تنها می آیند ، همچنان که در "سفر سنگ" و "رد پای گرگ" و "تجارت" و "ضیافت" و "مرسدس" و "سربازهای جمعه" و ...اتفاق افتاد و چون مثل بسیاری  دیگر از فیلم های او ، این قهرمان تنها ، زخمی است ،  همچون "رضا موتوری" و قدرت "گوزنها" و رضای "رد پای گرگ" و نوری "سرب" و رستم "گروهبان" و "سلطان" و ...

اما "رییس" قصه و فیلمنامه جمع و جوری دارد با یک محور اساسی ؛ جوانی به نام سیامک که  می خواهد از آشغالدانی مکان نفس کشیدنش بیرون بزند.  کلیت فضای داستان ،  شخصیت ها و ارتباطات آنها در مسیر همین محور اصلی سامان می یابد. حتی شخصیت مهم دیگر فیلمنامه یعنی "رضا" ، پدر سیامک هم در همین راستا به ایران می آید و خود را به خطر می اندازد.  یعنی برخلاف بعضی فیلم های اخیر کیمیایی ، در "رییس" شاخ و برگ های اضافی به چشم نمی آید و حشو و زوائد کمتری دارد  . شخصیت ها و روابط پراکنده ، قلیل هستند  و فیلمنامه تقریبا گریزهای بی ربط و زننده  ندارد. اگرچه همچنان نمادهای به اصطلاح گل درشت برای القاء حس صحنه ها و دریافت لایه های درونی شخصیت ها  ، مانند اغلب فیلم های کیمیایی در گوشه و کنار برخی صحنه ها ، به قوت خود باقی است. مثل آن گرگی که در اتاق رییس است یا مارهایی که بردوش شخصیت های منفی به چشم می خورند (گویا قرار است ضحاک به تصویر کشیده شود!) و آن جنگ سمور با مار که درمیانه کتک خوردن های سیامک و حرکات دیوانه وار شرکت کنندگان در مهمانی رییس ، تماشاگر را به تمهیدات سینمای دهه 20 شوروی سابق و سمبل سازی های رئالیسم – سوسیالیسم  می برد.

همچنان در فیلم "رییس" هم مانند اغلب آثار  کیمیایی ، بخش وسیعی از ابعاد شخصیت ها (که البته در این فیلم ، اکثرا تیپ های آشنای فیلم های  کیمیایی هستند تا شخصیت سینمایی) توسط دیالوگ و مونولوگ معرفی و باز می شوند.  در همین دیالوگ هاست که به چگونگی و علت از هم پاشیدگی خانواده رضا و فرشته پی می بریم. با همین دیالوگ ها ، پس زمینه های زندگی  رضا و اساسا فرار و بازگشتش روشن می شود و در همین دیالوگ ها ، قصه زخمی شدن سیامک و عصیانش علیه رییس  معلوم می گردد و بالاخره کل داستان  دم و دستگاه و ابهت رییس و زندگی و تشکیلاتش در تک گویی  طولانی وی  مشخص می شود. اگرچه کیمیایی سعی کرده که فضای سنگین دیالوگ گویی ها را با ترفندهای صوتی و تصویری ، تلطیف نماید. مثل وقتی که قضیه پاپوش دوختن دار و دسته رییس برای رضا در آن ملاقات زندان روشن می شود ، صدای گلوله و آتش و برخی افکت های دیگر به صحنه یاد شده ، حس و حال دیگری می بخشد یا ملاقات اول رضا و سرهنگ در آن سینمای مخروبه رکس و با یادخاطرات قدیم و قضیه ساندویچ خوردن، فیلم رااز یک فضای خشک بیرون می آورد و یا گفت و گوی رضا و فرشته ، در اولین دیدار که قرار است تمامی نقاط مبهم رابطه آنها و پس زمینه های گذشته شان را روشن گرداند ، علاوه براینکه در محیطی تنش آمیز و حتی بر زمینه  استعمال مواد مخدر توسط فرشته صورت می گیرد با روایت موازی همراه دیگر رویدادهای فیلم ، از کسالت ناگزیر خود خارج می شود . کیمیایی در فیلم "رییس" (برخلاف اغلب آثار دیگرش) به وفور و پی در پی از عنصر رویداد موازی بهره گرفته است.

مقایسه کنید با صحنه های طولانی صحبت های دو طرفه در "سربازهای جمعه" بین رضا و نقره یا دیالوگ مفصل رضا و صادق در "رد پای گرگ" و یا بحث های کشدار پیتزا فروشی فیلم "اعتراض" که روند یکنواخت و کشدار  صحنه گفت و گوهای مذکور  ، از تاثیر مورد نظر آنها می کاست.

اما فیلم "رییس" روایتی خطی و مستقیم بدون پیچ و خم های آنچنانی فیلمنامه ای دارد. سیامک زخم خورده ، به دلایلی (که البته چندان روشن نمی شود) قصد بریدن از باند قاچاق و خلافکارشخصی به نام"حسام"که به رییس معروف است را می کندو در این مسیر می خواهد ، دختری به اسم "طلا" (که قبلا مورد علاقه یکی از افراد رییس بوده ) را هم با خود همراه نماید تا برای آینده اش یک زندگی درست و حسابی دست و پا کند (برعکس بسیاری  از کاراکترهای کیمیایی  همچون سید "گوزنها" و نوری "سرب" و "سلطان" که می خواستند یک مردن درست و حسابی داشته باشند! ) او یک دفترچه از لیست قربانیان رییس را هم همراه دارد که به قصد انتقام از وی  کش رفته است تا همچون شیشه عمر ، همیشه آن را در اختیار داشته باشد و برای همین دفترچه است که زخمی شده و سایه به سایه تعقیبش می کنند. در همین حال و احوال پدر فراری سیامک به نام رضا (علیرغم اتهام قتل  و احتمال محکومیت) به کشور باز می گردد تا پسرش را نجات دهد. او به سراغ همسر سابقش می رود و وی را ویران تر از همه می بیند. از طرف دیگر دوست قدیمی رضا ، سرهنگ که پلیس است و پی گیر پرونده رفیق دیرینش ، ناچار از دستگیری اوست درحالی که در  قاتل بودنش تردید دارد و البته همه این ماجراها به رییس ختم می شود که زمانی تصمیم گرفته بوده ،  دیگر  نوکر نباشد و فقط  رییس و ارباب باشد!

کیمیایی این داستان را در دنیایی به شدت آلوده و درهم ریخته روایت می کند. دنیایی که از یک آشغالدانی وسیع آغاز می شود و به یک آشغالدانی دیگر در آخر فیلم ، ختم می گردد . آن مهمانی رییس با همه آدم هایش بی شباهت به آشغالدانی اول فیلم نیست که دلال زمین ،  قیمتش را با طلا مقایسه می کند و برای اثبات مدعایش از انبوه بطری خالی ها و کیسه های مستعمل  دورانداخته شده در آن زمین ، مثال می آورد! فصل مشترک هر دو آشغالدانی هم سیامک است که گویی با اسلحه برعلیه آن هم کثافت و سیاهی قیام کرده است.

این جهان درهم ریخته و آلوده در سراسر فیلم جاری است ، از آن کامیون دربه داغانی که سیامک را برای معالجه به شهر می برد و متعلق به مردی است که روزیش را از داخل آشغال ها جستجو می کند تا آن درمانگاه و دکتری که با وضعی ژولیده ، سر صبح هوس کله وپاچه کرده و کلینکش بی شباهت به مغازه های قصابی پرت افتاده و ورشکسته نیست!! و اگرچه دم از محیط استریل می زند ولی دستکش جراحی هایش را با چربی موهایش ، ضد عفونی می نماید!!! تا سالن مخروبه سینما رکس که محل ملاقات دو رفیق قدیمی است و قاعدتا می بایست به خاطر تداعی نوستالژیک هم که شده ، مکانی دلچسب و خاطره انگیز تصویر گردد اما صندلی های شکسته و راهروی ویران شده و  سالن مملو از خرده شیشه و آهن پاره و تکه چوب و مقوا و ...گذشته این آدم ها را نیز نابهنجار و مبهم  می نمایاند. حتی آن خانه شیک و تمیز فرشته نیز به سرنگ های تزریقی مواد مخدر و خون او  که زمین و در و دیوار را به گند کشیده  و کفش های ساقی مواد مخدر که روتختی زیبای اتاق خواب را لگد مال می کند ، آلوده است. نگاه کنید که همین خانه پس از درگیری رضا و سرهنگ با ایادی رییس ، چگونه به شکل همان آشغالدانی اول فیلم در می آید و دوربین بر خرده شیشه ها و رد خون و زخمی هایی که بر کف سرامیک خانه خود را می کشانند ، تاکید می نماید.  حتی خواننده جوان فیلم هم که آن شعر را درباره "قفس دنیا و تفنگ پر "می خواند هم آن را به گونه ای اجرا می کند که آشفتگی و کائوس ذهنی ایجاد می نماید.

پس می توان آن صحنه شروع فیلم در آشغالدانی و برخاستن سیامک زخمی و گلوله خورده از میان آشغال ها را نشانه و نمادی از همه آنچه کیمیایی می خواهد در فیلم "رییس" بگوید ، تلقی کرد. اما او به روشنی توضیح نمی دهد که چرا سیامک به عنوان یک خرده فروش (آن طور که فرشته برای رضا بازمی گوید) داخل دار و دسته رییس شده بوده که حالا می خواهد بیرون برود ، رضا در آن باند خلافکار چه می کرده که گرفتار دسیسه چینی شده ؟ آن جوانک کرکری خوان که خودش را عاشق طلا هم می داند ، چه می گوید ؟ چکاره است ؟ چرا طلا را می دزدد و پیش رییس می برد و چرا بعدا در آنجا به سیامک کمک می کند؟ اصلا چرا سیامک آن دفترچه را برداشته و با آن چه می خواهد بکند؟

در صحنه درمانگاه فیلم که به دکتر اصرار می کنند ، هرچه زودتر سیامک را عمل جراحی کرده و گلوله را دربیاورد ، او پاسخ می دهد :"...بابا این گوله است. گوله حساب داره ، کتاب داره ...باید ببینیم اسمش چیه ؟ رسمش چیه؟ از کجا اومده ؟ اصلا چرا گوله ؟ چرا چاقو نه؟!"

اما کیمیایی با این همه حساب کشی که کاراکترهایش از همدیگر می کنند ، خود تا حدودی سرسری و بی حوصله از ریشه یابی ماجراها و شخصیت هایش می گذرد. اگرچه سعی می کند از رییس ، یک رییس باند غیر کلیشه ای و روزآمد  بسازد اما با آن سر و وضع و جملات آشنا ، همچنان کاراکتر رییس نوکیسه لومپن های فیلم "سربازان جمعه" که برای لانه کفترهایش ، تلویزیون مدار بسته تعبیه کرده بود ، تداعی می شود . آن کلاه و لحن حرف زدن و ماری که از کشوی میزش بیرون می آورد و مسلسلی که به شکل نمایش در دست گرفته ، (گویی می خواهد پشت شهرداری عکس بگیرد !) با آن مهمانی (که بعد از فیلم "حکم" شاید به تدریج ، یکی دیگر از عناصر روایتی سینمای کیمیایی شود) که موسیقی هوی متال و اسپانیایی و عربی و باباکرم را یکجا در خود دارد ، چندان نمی خواند.

اما همه این مسامحه ها ، چندان از فیلمیک بودن کار نمی کاهد . چراکه برای کیمیایی آنچه در سینمایش اهمیت زیادی دارد ، توجه خاص به اصل سینماست بدون هرگونه دلیل و تحلیل و ریشه یابی؛ خود سینما با همه استعداد و توانایی و ظرفیت های گوناگونش . از همین رو ، وی همچنان علاقه دارد در فیلم هایش به خود سینما هم اشاره کند ولو به صورت گذرا و با نشانه ها و سمبل ها.

دست خونین "رضا موتوری" برپرده سفید سالن تابستانی سینما دیانا(سپیده امروز) ، صحنه ای که در فیلم "سرب" آن پسربچه عشق سینما ، داستان فیلمی را که به تنهایی دیده با حرارت برای دوستانش تعریف می کند،شغل کرایه دادن فیلم برای "سلطان" و قصه ای که با نگاهی به فیلم  "جیب بر خیابان جنوبی " سمیوئل فولر نوشته شده و پیشبرد داستان فیلم "حکم" به روال آثاری همچون "سانست بولوار " بیلی وایلدر و "کشتن" استنلی کوبریک که خودویرانگری  ضدقهرمان آخر فیلم به سبک و سیاق آلن دلن در فیلم "سامورایی" ژان پی یر ملویل رقم می خورد. 

در جا به جای فیلم "رییس" هم اشارات سینمایی برگرفته از نوستالژی های خود کیمیایی و همین فرامرز قریبیان به چشم می خورد (که سالها پیش همراه  اسفندیار منفرد زاده و احمد رضا احمدی و سعید پیر دوست، یار غار بودند و سالن های سینما را با یکدیگر گز می کردند،مثل آن پسر بچه های فیلم "سرب"  پول هایشان روی هم می گذاشتند تا یکیشان به سینما برود و بعد داستان فیلم را با همان هیجان برای بقیه تعریف کند). از همان جا که سرهنگ جاوید و رضای از سفربازگشته قرارشان را داخل راهرو سینما رکس می گذارند و سرهنگ گویی به عنوان علامت رمز نام برت لنکستر و گری کوپر را می آورد. و بعد رضا با عذر تقصیر از سرهنگ تقاضای بخشش می کند که منظورش را از سالن سینما رکس و تابلوی برنامه آینده و اسامی برت لنکستر و گری کوپر نگرفته بود. او به رسم قدیم ، برای دیدارشان در سالن سینما ، ساندویچ خریده و می گوید که آن روزها اجازه نمی دادند در سالن ساندویچ بخورند. به همین خاطر اول ساندویچ می خورندو بعد از سینما حرف می زنند. سینمایی که رضا نگرانش است. رضا ماجرای خودش و سرهنگ را  هم مثل یک فیلم سینمایی می داند. پشت تلفن به دوست قدیمیش می گوید که همیشه یکی خوبه است که اون تویی و یکی خیلی خوبه که ...

همچون فیلم "سلطان" که وقتی عاشق مریم شده ، از داستان فیلم هایی که کرایه می داده ، نقل می کند و برای عشقش مصداق عینی می آورد  :"...همیشه این جوریه ...یه آدم بی ستاره بی فامیل عین من از خیر سند...پول...طلا ...از یه چیز بدرد بخور دختره می گذره  ...بهش میده ...دختره با اشک ازش می گیره و تشکرم می کنه ، بعد بی فامیله ...مرتیکه سوار میشه ...موتور یا ماشین ...از دختره جدا میشه و تو راه که برمی گرده ، دلتنگی می کنه ... واسه همه چی ..."

حتی انگار که  خود رییس هم  در صحنه تک گویی اش قصد دارد نمایش بدهد . وی مانند یک بازیگر جلوی دوربین مونولوگ می گوید و حتی در  قسمتی از حرف هایش ضمن اشاره به قبضه مسلسلی که در اختیار دارد ، تاکید می نماید  که این در هر ثانیه 24 گلوله شلیک می کند. قطعا در این صحنه ، منظور  رییس ، آن مسلسل نبوده  ، چون هیچ مسلسلی در دنیا در هر ثانیه نمی تواند 24 گلوله شلیک نماید. (و البته اگر منظور رییس ، شلیک در دقیقه بود بازهم برای یک مسلسل صدق نمی کرد ، چراکه حتی قدیمی ترین مسلسل های دنیا هم بیش از 24 گلوله در دقیقه شلیک می کنند) . به نظر می آید مقصود رییس همان سینما است که در هر ثانیه 24 فریم شلیک می نماید و چه تعبیر درستی از تاثیر سینما برافراد که خیلی بیشتر از یک مسلسل می تواند نقش  داشته باشد.

مسعود کیمیایی اگرچه از نسل گذشته است اما تلاش دارد با نسل امروز راه بیاید ، از همین رو قهرمانان فیلم های اخیرش  ، اغلب جوان هستند و به هر حال در هریک از آثارش بخشی از مسائل این نسل را در کادر دوربینش قرار می دهد. در واقع می توان این جوانگرایی کیمیایی را از فیلم "ضیافت" به بعد مورد توجه قرار داد. فیلمی که برای اولین بار در سینمای کیمیایی کاراکترهای اصلی اش را جوانان تشکیل می دادند با همه آرزوهای ریز و درشتشان . جوانانی که قرار می گذارند ، یک قرار طولانی برای موقعی که دیگر از آن سنین خامی و ناپختگی گذشته اند. مثل سربازی که دوران آموزشی خود را پشت سر می گذارد. در "مرسدس" نیز داستان 4 جوان که می خواهند ساعاتی با یکدیگر  و آرزوهایشان خوش باشند ،روایت می شود و آثار بعدی او نیز هر یک به طریقی به دایره خواسته ها و آمال نسل امروز  نزدیک می شوند.  در واقع شاید از همان زمان که کیمیایی حس کرد پسرش دوران کودکی و نوجوانی را دیگر پشت سرگذارده و وارد ایام جوانی شده ، بر دغدغه هایش پرداختن به دلمشغولی های  این نسل نیز اضافه شد. دل مشغولی هایی که به هر حال از دغدغه های خودش نیز چندان دور نبود. در فیلم های کیمیایی جوان امروز با هر آرزو و  چشم اندازی اما همچون عادل فیلم "سلطان" ، نمی تواند  به دنبال آرمان های پدرش نباشد ، این جوان اگرچه مثل فیلم "اعتراض" راه و رسم برادر بزگش را کهنه می داند و به او می گوید که زمانه انتقام گذشته ولی همچنان او و افکارش را درک می کند. این جوان مثل "سربازهای جمعه" تازه روز جمعه به تکالیفش عمل می کند. از همین روست که جوان عصیانگر فیلم رییس یعنی سیامک حتی فراتر از پدرش ، عشق و ناموس برایش یکی می شوند و به سختی از آنها دفاع می کند . همچنانکه وقتی  به دیدار آن جوانک مزدور رییس رفته ، در مقابل حرف های سرزنش آمیز وی که می گوید  :"...ناموس مثل چراغ نگاریه ، قدیمی شده ..." ،  سیامک با غرور پاسخ می دهد که :"...خیلی چیزا هنوز قدیمیه ..."می کشمت" قدیمیه ...و من می کشمت ..."!  

این جوان به شدت به ریشه ها و هویتش وابسته است ، از همین رو ، هنگامی که می شنود ، پدرش پس از سالها بازگشته ، چنان سراز پا نمی شناسد که تمامی برنامه های فرارش را ملغی می کند و هنگامی که روی  کول پدرش از آن مخمصه مهمانی رییس خلاص می شود ، بغض سالیانش  می ترکد تا پدرش بگوید که دیگر از کول خود پایینش نمی گذارد. شاید این ساده ترین حقی باشد که این نسل برگردن نسل دیروز دارد.  در واقع اگر که نسل امروز در میان آشغالدانی های دار و دسته هایی همچون رییس پرتاب  شوند ، گناه از نسل دیروز است که آنها را رها کرده و از ترس بدنامی ، از میدان گریخته است.