مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم عجیب تر از خیال
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦
 

Stranger Than Fiction

شکرگزاری  به خاطر شیرینی های زندگی

 

آیا تاکنون فکر کرده اید ،  قهرمان اصلی رمان نویسنده ای  باشید که در طول عمرتان هیچگاه ملاقاتش نکرده اید؟ هر روز و هر ساعت صدایش را بشنوید که رفتار و اعمالتان را توضیح می دهد  و یک روز در حین همان توضیحات در حالی که درباره از کار افتادن ساعت مچی تان سخن می گوید و اینکه شما برای راه اندازی مجددش ، ساعت صحیح را از یکی از منتظران صف اتوبوس پرسیده و ساعت خود را براساس حرف وی تنظیم کرده اید ، بگوید:" او شستش هم خبر نداشت که این عمل ظاهرا ساده و بی ضرر به مرگ قریب الوقوعش می انجامد" !

این همان داستانی است که در فیلم "عجیب تر از خیال" برای هرولد کریک ( با بازی ویل فرل) می افتد که یک کارمند دقیق و منظم اداره مالیات است. تازه ترین فیلم "مارک فورستر"(که سال گذشته هم از وی فیلم ارزشمند "بمان"را دیدیم) براساس فیلمنامه ای از "زاک هلم" که یک نویسنده جوان تلویزیونی معرفی شده ، روایتی جذاب و نو از ارتباط انسان ها با یکدیگر و نیروی قادر متعالی  است که هر دم آنها را در رابطه با یکدیگر آزمایش و هدایت  می کند و تمامی هست و نیست عالم هستی را در خدمت نجات  آنان قرار داده است.

قصه "عجیب تر از خیال" ،  خیلی عادی و به سبک و سیاق اغلب فیلم های دارای راوی ، آغاز می گردد. زندگی روزانه "هرولد کریک" ضمن اینکه تصاویر منتخبش از نظر ما می گذرد ، توسط یک راوی  سوم شخص و یا به قول فیلمنامه نویسان دانای کل ، روایت می شود:

"این داستانی است درباره مردی به نام هرولد کریک و ساعت مچی اش . هرولد کریک مردی است با شماره های زیاد ، محاسبات بی پایان و فوق العاده کم حرف. و ساعت مچی اش حتی کمتر از این حرف می زند. دوازده سال است که او هر روز ، هر یک از  32 دندانش را 76 بار مسواک می زند. 38 بار به صورت عقب به جلو و 38 بار بالا به پایین. دوازده سال است که او هر روز کراواتش را با یک گره به جای دو تا می بندد و به همین خاطر هر روز 43 ثانیه در وقتش صرفه جویی می کند. ساعت مچی اش براین باور است که کراوات یک گره ای ، گردنش را چاق تر به نظر می رساند اما چیزی در این مورد نمی گوید..."

راوی به همین سبک و سیاق خصوصیات زندگی هرولد را شرح می دهد که هروز حتی قدم هایش را در خیابان تا ایستگاه اتوبوس  شمرده و با سرعت یکسانی می رود تا همیشه به  هنگام حرکت اتوبوس به آن برسد. او در اداره مالیات ، دهها پرونده و تخلف مالیاتی را بررسی می کند و هر روز هم مسائل و  سوال های ریاضی و ضرب و جمع همکارانش را شفاها پاسخ می دهد. او برای وقت ناهارش تنها 7 دقیقه و 45 ثانیه و برای ساعت قهوه اش فقط 4 دقیقه و 20 ثانیه وقت تلف می کند تا بهتر بتواند کارش را انجام دهد و تمامی این به وقت بودنش را ساعت مچی اش یادآوری می کند.

اما علیرغم همه این ویژگی ها ، هرولد ، آدم تنهایی است ، او تنها به خانه می رود ، تنها شام می خورد و هر شب ، تنها راس ساعت 13/23 به تختش می رود. تا اینکه به چهارشنبه ای می رسیم که بنا به گفته راوی ، گویا با سایر چهارشنبه ها متفاوت است.

در اینجا نخستین ضربه دراماتیک فیلمنامه به مخاطب وارد می شود و او را در آستانه دنیای عجیب و غریب فیلم قرار می دهد. از این پس متوجه می شویم ، صدای راوی به گوش هرولد نیز می رسد. یعنی هرولد هر آنچه که راوی یا دانای کل در توضیح و تشریح رفتار و عاداتش ، به سمع تماشاگر می رساند را متوجه می شود و  این مسئه بیش از ما برای خود او حیرت انگیز می نماید. ابتدا براین تصور است که کسی در نزدیکی اش با وی حرف می زند ولی بعد درمی یابد که هر گاه حرکتی انجام می دهد و یا فکر و تصوری را در ذهن خود می کاود ، آن صدای مرموز همان را بازمی گوید و به محض اینکه از کار بازایستد ، صدا نیز حرفی برای گفتن ندارد! این دریافت بعدا به عنوان یکی از راه حل های مقابله با صدای مزاحم از سوی یک پرفسور ادبیات به نام "جولز هیلبرت"  ( با ایفای نقش "داستین هافمن") مورد استفاده قرار می گیرد.

به هرحال از این پس برخلاف اغلب فیلمنامه هایی که تا کنون خوانده یا شنیده بودیم و بر خلاف قواعد کلاسیک ، دانای کل با شخصیت اصلی داستان به چالشی طولانی کشیده می شود ، در آن حد که کاراکتر اصلی در صدد یافتن هویت و جا و مکان راوی برمی آید ، خصوصا آن زمان که متوجه می شود ، سرنوشت عنقریبش  در این داستان ، مرگ است!!

اگرچه در برخی فیلم های کمدی ، بعضا شاهد سر و کله زدن آدم های ماجرا  با راوی و مثلا اصلاح اشتباهات وی بوده ایم ( از جمله در همین سریال طنز "باغ مظفر" که اساسا راوی به قالب یکی از کاراکترهای داستان در آمده بود) اما شخصا به خاطر نمی آورم که به این شکل و شمایل ، در قصه یا داستان و یا فیلمنامه ای ، قهرمان ماجرا به یک بازی تعقیب و گریز با راوی سوم شخص و در واقع همان نویسنده قصه مشغول شود ، به نوعی که حتی خود نویسنده از آن اطلاعی نداشته باشد. می توان آن را به کاراکترها و فضای داستان هایی که به نوعی از  احساسات ،  غرائز و درونیات مولف ، (بدون پایبندی به قواعد و چارچوب های رایج) نشات می گیرد ، شبیه دانست که  سرنخ کاراکترهای پدید آمده در چنین فضایی ، اصلا در اختیار نویسنده و مولف نبوده و اساسا آنها هستند که داستان نویس را به دنبال خویش می کشند. شاید نمونه ای از آن را بازهم با زبان طنز بتوان در فیلم "ساختار شکنی هری" وودی آلن یافت که البته در آن فیلم ، نویسنده اثر به هیچوجه حکم راوی و یا سوم شخص را ایفا نمی کند.

اما در "عجیب تر از خیال" هرولد پس از اینکه به وجود یک راوی در زندگیش پی می برد ، سعی می کند او را پیدا نماید . زیرا دریافته که انگار زندگیش بخشی از رمان نویسنده ای شده است (نه آنچنان که در فیلم "نمایش ترومن" با یک برنامه از پیش طرح ریزی شده ، زندگی یک انسان دستمایه برنامه ای 24 ساعته در تلویزیون قرار گرفت) ، به طوری که خود آن نویسنده نیز از وجود وی خبر ندارد. نویسنده ای به نام "کارن آیفل"(با بازی در خور توجه اما تامسن) که مولفی تلخ اندیش است و به سختی رمانی را به پایان می برد. او اینک  10 سال است که رمانی به نام "مرگ و مالیات"(همان که داستان زندگی هرولد کریک را روایت می کند)  را در حال نگارش دارد و هنوز به پایان نرسانده . از همین رو ناشر اثر ، دستیاری به نام " پنی اشر" (با ایفای نقش کویین لطیفه) برایش می فرستد تا به وی کمک کرده و کتاب در موعد مقرر به پایان برسد. دستیاری که مدعی است با 20 نویسنده برای 35 کتاب کار کرده و سابقه نداشته که حتی برای یکی از آنها، نزد ناشر رفته و تقاضای تمدید وقت معین شده را بنماید.

این در حالی است که "کارن آیفل" با شخصیتی به شدت آشفته و درهم ریخته تصویر می شود که مرتبا سیگار می کشد و سیگارهای نیمه تمامش را هم به کمک آب دهان خاموش می کند ، تا بعدا بتواند استفاده کند. همه آنچه ذهن وی را به خود مشغول می سازد ، جز در جهت نابودی و مرگ انسان ها نیست. در اولین صحنه ای که وی را می بینیم ، بر فراز یک بلندی ایستاده و گویی مانند فرشته های فیلم "برفراز برلین" ویم وندرس ،  مشغول نظاره خلایق است اما متوجه می شویم که در خیالش ، حال و هوای پریدن از یک بلندی را آزمایش می کند . بعد هم آنچنان از وضعیت قربانیان سقوط از بلندی برای دستیارش سخن می گوید که انگار لطیف ترین ماجرای انسانی را شرح می دهد.

زاک هلم و مارک فورستر در "عجیب تر از خیال" مخاطب خود را به سفری باورنکردنی در دنیای ادبیات و رمان و قصه می برند ، به طوریکه هر لحظه زندگی و هر گوشه ای از فکر و ذهن و کوچکترین رفتار و سکنات به شکل کلمات و عباراتی جان می گیرند که گویی بر صفحات کتاب نگاشته شده اند. اگر "کی یر کیگور" فیلسوف ،  زندگی انسان ها را همچون نمایشی می پنداشت که خود به تماشای آن نشسته اند ، فورستر و هلم ، هر یک از آدم ها را قهرمان قصه دیگری می پندارند. شاید با همان مفهوم جمله معروف بهرام بیضایی در "مسافران" که : ما همه رویای یکدیگریم.

و مگر نه این است که ما درباره بسیاری از آدم های پیرامون خود ، دائم به قصه بافی و داستان سرایی اشتغال داریم. به قول جامعه شناسی ،  انسانها مدام درحال نوشتن رمان یا نوولی هستند که یا خود قهرمان آنند و یا خویشان و دوستانشان. شاید بارها برای خودمان اتفاق افتاده باشد که در قصه های ذهنی مان ، خود را قهرمان زمانه و دهر کرده ایم و دیگران را مغبون و بازنده. شاید به کرات قصه های خیالی و باورنکردنی از انسان های دیگر در مغزمان ساخته ایم و براساس همان داستان های خیالی ، درباره شان قضاوت کرده ایم ، به عرششان رسانده ایم و یا آنها را به حضیض ذلت کشانده ایم و حتی برخوردهایمان را به تناسب آن خیالات تنظیم نموده ایم.

به هرحال از همان لحظه ای که هرولد باور می کند ،  قهرمان قصه ای شده که قرار است در انتهای آن بمیرد و  به کمک پرفسور هیلبرت سعی در یافتن نویسنده اش  می نماید ، فیلم "عجیب تر از خیال" در دنیای ادبیات غوطه ور می شود و سعی می کند مخاطب خود را از طریق تئوری های این رشته ، به نویسنده ناشناسی برساند که در سمت دیگر فیلم ، به کمک دستیار کم حوصله اش ، تلاش دارد تا راه حلی منطقی برای کشتن هرولد پیدا بکند!

پروفسور هیلبرت اگرچه در ابتدا شک کرده که چگونه دکتر "لفلر" روانشناس (که پس از سالها لیندا هانت را در نقش کوتاه وی دیدیم ) هرولد را نزد یک استاد ادبیات فرستاده (که از قضا مربی استخر و نجات غریق هم هست!!)اماوقتی متوجه می شود که راوی ناشناس هرولد در یکی از جملاتش،عبارت "شستش هم خبر نداشت ..." را به کار گرفته  ، به وجد می آید و علاقمند می شود که ماجرای هرولد و نویسنده اش را دنبال نماید. (چراکه مدعی است وی سالها برروی این عبارت کار کرده و حتی دوره ای هم برای درک و فهم بهتر آن برقرار کرده بوده است!!). او نخست سوالات ظاهرا بی ربطی از هرولد می پرسد برای اینکه بفهمد وی در کدام قصه ها نیست !( چون به قول خودش بهترین راه است برای اینکه دریابند در کدام قصه هست!!) مثلا سوال می کند آیا هیچوقت پادشاه جن ها و غول ها بوده ،  یا برای حل معمای  یک قاتل به خانه ای مجلل دعوت شده (مثل قصه 10 سرخپوست کوچولو ) و یا زمانی شده که بخشی از بدنش متعلق به بدن کس دیگری بوده (مثل مخلوق فرانکستاین) و با پاسخ منفی هرولد ، به قول خودش متوجه می شود او در نیمی از ادبیات یونان ، افسانه های هفت پری و داستان 10 چینی (یا همان 10 سرخپوست کوچولو) نبوده  و  هملت و اسکات فینچ و خانم مارپل و مخلوق فرانکستاین و گولم هم نیست !! بعد با جدیت از هرولد می پرسد که :"آیا خیالت راحت نشد که گولم نیستی؟!!!"

پرفسور هیلبرت سرانجام به نظر خودش از این همه سوال های مسخره به نتیجه مهمی می رسد که هرولد یا در یک قصه کمدی است و یا در داستانی  تراژدی که به قول "ایتالو کالوینو" همه داستانها به یک مفهوم دو وجهی می رسند : تداوم زندگی ، ناگزیری مرگ.  هیلبرت به هرولد متذکر می شود که اگر در رمانی کمدی باشد ، سرنوشتش با ازدواج ختم به خیر می شود و اما در تراژدی ، ناکام از دنیا می رود. برای اینکه هرولد  بفهمد ، قهرمان یک قصه کمدی شده و یا جکایت  تراژیک ، لازم است دریابد که شرایطش با قواعد کدام یک از این نوع داستان ها خوانش دارد. پرفسور می گوید ، در کمدی ، قهرمان داستان غالبا عاشق فردی می شود که در ابتدا از وی تنفر داشته است و نفرت  برای هرولد  ، کلام آشنایی است ، چراکه وی مامور مالیات است و اغلب مشتریانش از وی متنفر هستند!! از جمله یک خانم شیرینی پز به نام "انا پاسکال"(با ایفای نقش مگی جیلنهال) که اخیرا پرونده مالیاتی اش و تخلفات عدم پرداخت کامل مالیات از سوی وی ، به دست جناب هرولد کریک افتاده است. (البته انا پاسکال معتقد است که او مالیات های ضروری اش که هزینه جاده سازی و عمران شهر و کشور می شود را پرداخته ولی حاضر نیست برای هزینه هایی که دولت تحت عنوان دفاع ملی یا عملیات احتیاطی عنوان می کند ، چیزی بپردازد !)

هرولد سعی می نماید  از طریق رابطه اش با انا پاسکال دریابد که در کدام یک از گونه های  کمدی یا تراژدی حضور دارد. خصوصا که خانم پاسکال به شدت از وی تنفر دارد ، اما او به خانم پاسکال چندان بی علاقه نیست و اگر این ماجرا به یک عشق رمانتیک بدل شود ، کمدی بودن قصه هرولد و پایان خوشش ، حتمی است. اگرچه در ابتدا کفه ترازوی بررسی های هرولد ، بیشتر به سمت تراژدی سنگینی می کند ( چون تنفر خانم پاسکال افزون و افزون تر  می شود و حتی در صحنه ای که انا خواسته به هرولد  محبتی نشان دهد ، وی آن را با کج سلیقگی رد کرده)، اما سرانجام عشق مابین آن دو شعله ور شده و هرولد با خوشحالی زائدالوصفی به دفتر پروفسور هیلبرت رفته تا اعلام کند ، ماجرایش ، یک ماجرای کمدی بیشتر نبوده ولی افسوس که در آنجا از طریق یک فیلم ویدئویی و تشخیص مشابهت  صدای شخصیت درون آن با راوی داستان هرولد ، متوجه می شوند ، راوی گمشده ، خانم "کارن آیفل" ، نویسنده ای منزوی و گوشه گیر و کج خلق است که تمام داستانهایش را با کشته شدن قهرمانش به پایان رسانده!! و حالا هرولد در به در به دنبال خانم آیفل است که ده سالی است دیگر در محافل ادبی ظاهر نشده و کسی از وی خبری ندارد . هرولد قصد دارد از کارن آیفل  بخواهد که او را در داستانش نکشد...

"عجیب تر از خیال" صرف نظر از روایت عجیب و غریبی که دارد و البته با قدرت داستان پردازی و ساختار روایتی درست می توانددنیای خود را کاملا به باور مخاطب بنشاند ( در واقع تماشاگر راحت تر از پرفسور هیلبرت باور می کند که هرولد کاراکتر اصلی داستان فرد دیگری شده است ، چراکه هیلبرت بالاخره یک پرفسور ادبیات است!)، نکات ریز و درشت متعددی در نمایاندن زندگی به ظاهر مدرن و منظم و در واقع تنها و کسالت بار بشر امروزدارد که آدم هایش  را در مرگی تدریجی و بی هدف غرق کرده است. در نخستین برخوردهای هرولد با پرفسور هیلبرت در می یابیم که او نیز همانند هرولد ، آدم تنهایی است و مثل او اسیر یک زندگی ماشینی گردیده است. نخستین مکالمات هرولد و هیلبرت در دستشویی انجام می شود ، در حالی که پرفسور ، لیوان قهوه اش  را هم در دست دارد! "کارن آیفل" و دستیارش "پنی اشر" هم تنها هستند و حتی "انا پاسکال" هم  که به ظاهر همواره با مشتریانش سر و کله می زند ، چندان دوست و همدمی ندارد.  همگی کم و بیش زندگی یکنواخت و ملال آوری را می گذرانند. در واقع همگی به نوعی کپی هرولد هستند و گویی مرگ تراژیکشان در قصه کسی دیگر نوشته شده است. به قولی کسی زندگی خودش را انجام نمی دهد ، همه  آنها نسخه های کلیشه شده ای از یکدیگر هستند که فقط تکرار می شوند و تکرار می کنند. درست مثل همان قواعد کتابی که پروفسور هیلبرت برای نهایت و غایت همه قصه ها ترسیم می نماید که یا کمدی هستند  یا تراژدی . شاید او  نسخه زندگی آدم های ماشینی دنیای تمدن زده امروز  را می پیچد که غالبا زندگی روزمره شان به غیر از این حالات به نظر نمی رسد.  شاید تنها راه خلاصی از وضع موجود شکستن قواعد بازی باشد ، به قول خود هیلبرت خطاب به هرولد : "برو زندگی خودت را بکن ، پنکیک بخور ، یا در واقع آن طور که همیشه دوست داشتی زندگی کن...". آنچه که گویا هیچکس در آن نوع زندگی روباتیک ، حتی فکرش را هم به مغزش راه نداده است. دوست هرولد ، "دیو"می گوید که از 9 سالگی دوست داشته به یک کمپ فضایی برود و خود هرولد هم همواره آرزو داشته که گیتار بزند ولی غرق شدن در مشغله های فرساینده  تمدن امروز ، همه آنها را از آرزو و  آن زندگی که دوست داشتند ، باز داشته  است. از همین رو هرولد برآن می شود ، به کارهایی دست بزند که همواره در زند گی برایش یک تابو محسوب می شده : در میانه هفته به سینما می رود ، قدم ها و تعداد مسواک زدن هایش را نمی شمارد و دیگر حتی کراوات هم نمی زند و بالاخره اینکه عاشق می شود ... و همه اینها دیدش را به زندگی عوض می کند ، زندگی و شیرینی های خانم پاسکال که در ابتدا حتی از خوردنشان اکراه داشت برایش لذت بخش ترین مواهب دنیا می شوند.انا پاسکال هم از آن حالت تنها و عصبی خانم شیرینی پز به درمی آید و خود کارن آیفل که اساسا باور نمی کرد ، داستانش بر زندگی دیگران اینگونه تاثیر بگذارد و فقط آن را یک اثر ادبی می دانست ، به نگرشی دیگر از زندگی می رسد.

تاثیرات روحی – روانی فردی و اجتماعی و حتی تاریخی آثار هنری ، همواره از سوی جامعه شناسان و روانکاوان مورد تاکید قرار داشته است . از همین رو ، داستان نویسان و فیلمسازان آلمانی در سالهای پس از جنگ جهانی اول برای تقویت روحیه ملت آلمان که دچار سرخوردگی و ضعف شخصیتی  شده بودند ، درباره آینده پرشکوه و شهرها و جوامع عظیم آینده و به اصطلاح متروپلیس ها نوشتند و فیلم ساختند و یا رواج آثار کمدی و موزیکال در سالهای بعد از جنگ دوم در آمریکا به همین دلیل روحیه بخشی به ملتی بود که صدمات جانی و مالی هنگفتی را در طول جنگ تحمل کرده بود. از همین روست که گفته می شود ، تاثیر سوء و یاس آور یک اثر هنری  حتی بر یک نفر می تواند به ویرانی جامعه ای کمک کند. رابرت زمه کیس در قسمت دوم فیلم های "بازگشت به آینده" به این موضوع نگاهی طنزآمیزدارد ، آنجا که یک کتاب گنگستری از گذشته ، جامعه آینده را درون تسلط و حاکمیت گروههای مافیایی فرو می برد. شاید وقتی کارن آیفل ، غم زده و پشیمان ،  در حالی که پس از  به هم ریختن همه وسایل اتاقش ، اینک از ناراحتی برروی میزش دراز کشیده و  به دستیارش می گوید که در کتاب هایش 8 نفر را کشته و خود را در مرگ آنها مقصر می داند

( و به تک تک آنها فکر می کند که چه آدم های نازنینی بودند و چه بی جهت و بدون دلیل کشته شدند)  ، اشاره به چنان تاثیری بر مخاطب باشد که یک رمان ، فیلم و یا اثر هنری دیگری می تواند آنها  را از درون ویران گردانده  و به مرز مرگ و نیستی بکشاند.

حکایت همین ماجرایی است که امروز در جامعه غرب و به خصوص آمریکا رواج دارد که آثار خشونت بار هنری ، چه در زمینه ادبیات و رمان و چه در حیطه فیلم و سینما ، چگونه فضای جامعه را آکنده از بی اعتمادی و انتقام و خشونت نموده ، به طوری  که  تنها بخشی از آن به فاجعه هایی همچون کلمباین و ویرجینیا تک منتهی گردیده است.

شاید کارن هم به این نتیجه رسیده که  القاء یاس و بدبینی واقعا هنر ارزشمند و ماندگاری محسوب نمی شود. یاس و بدبینی که در واقع از روحیات نامطلوب برخی نویسندگان و مولفان  نشات می گیرد. در صحنه ای از فیلم "عجیب تر از خیال" که کارن آیفل و دستیارش برای الهام گرفتن جهت چگونه مردن هرولد به بخش اورژانس بیمارستانی رفته اند ، کارن معتقد است که بیماران و مجروحینی را که می بیند ، سرانجام بهبود می یابندو او به دنبال افرادی است که امیدی به خوب شدن ندارند. در اینجا یکی از بیماران در پاسخ به پرسش کارن که از وی محل مجروحین علاج ناپذیر را سوال کرده بود ، می گوید :"...آیا شما از چیزی رنج می برید؟!! "همچنانکه وقتی کارن  هدف از آمدن به بیمارستان را برای دستیارش ، یافتن آدم های مریض عنوان می کند ، "پنی اشر" خطاب به وی می گوید که :"...خود تو بیشتر مریض هستی !!"

کارن سرانجام به این نتیجه می رسد که نیازی نیست  لزوما قهرمانش را در پایان داستان بکشد . او برخلاف اعتقاد پرفسور هیلبرت که داستان "مرگ و مالیات"   را شاهکار تمام عمر وی دانسته و خصوصا پایان آن را تحسین کرده ، پایان مزبور را تغییر می دهد ، چراکه براین باور است،  وقتی هرولد می داند می میرد و بازهم به استقبال آن مرگ می رود ، یعنی مرگ آگاهانه را انتخاب می کند آنهم برای نجات جان یک پسر بچه ، دیگر لایق مرگ نیست و باید زندگی کند. نمی خواهم از این صحنه و جملات کارن و در واقع زاک هلم ، حضور  زندگی جاوید در مرگ آگاهانه و شرافتمندانه (که به تعبیر ما همان شهادت می تواند باشد) را تعبیر کنم اما به هر حال اشاره کارن به  لیاقت زندگی برای هرولدی که جان خود را فدای زنده بودن هم نوعش می کند ، آن هم پسر بچه ای که مفهوم آینده و چشم انداز و افق دوردست زندگی در یک جامعه محسوب می گردد ، اشاره ای هوشمندانه به نوع انتخاب در زیستن انسانی به نظرمی آید. زیستنی که با  بریدن از آن تعلقات تمدن ماشینی شروع شد و به زندگی خویشتن خویش ( بازگشت به هویت و خود انسانی ) رسید. نوعی تغییر و تحول و تعالی که خود نویسنده را به شدت تحت تاثیر قرار داده ، آنچنان که روش چندین و چند ساله اش در رمان نویسی را عوض می نماید .این خوب زیستن می تواند خیلی ساده تر و راحت تر از جان فدا کردن هم باشد ، اینکه همه تلاش کنند تا دنیای کنونی را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنند ، هرکس به سهم وسع خودش . "انا پاسکال" از همین رو ادامه تحصیل در دانشکده حقوق  را رها می کند تا برای دانشجویان دیگر و همکلاسی هایش ، شیرینی های خوشمزه درست کند تا آنها بهتر و سخت تر درس بخوانند.( این خود یک نوع دیگر از فداکاری نیست؟) براساس همین نیت است که وی به شیرینی پزی ماهر تبدیل می شود ، چون براین باور است که دنیا با وجود شیرینی هایش به جای بهتری بدل می گردد. ( او هر روز  به آن گرسنه دانمارکی ، شیرینی مجانی می دهد.) و هرولد هم در واپسین لحظات قبل از استقبالش از مرگ ،"انا" را راهنمایی می کند که کمک های خیریه اش را به جای مالیات حساب کند تا به زندان نرود. به نظر هرولد با زندانی نشدن" انا پاسکال" دنیا جای بهتری برای زندگی خواهد بود.

اگر شکر گزاری عملی به درگاه خداوند را ،  درست استفاده کردن از  نعمت های او بدانیم  ، می توان این تعبیر استفاده از کمترین توانایی ها برای تبدیل دنیا به جایی بهتر را درک دیگری از شکر گزاری قلمداد کرد که به درستی مورد تاکید مارک فورستر و همکار فیلمنامه نویسش قرار گرفته است. از همین روست که جملات پایانی کارن به صورت نریشنی بر داستان هرولد ، حکایت از تغییرات عمده تری در باورها و اعتقادات وی می کند. او که در همان مصاحبه 10 سال قبلش ، تلویحا ابراز می داشت  به خدا اعتقادی ندارد ، اینک در انتهای  آخرین رمانش می نویسد :

"...گاهی اوقات وقتی خودمان را در ترس و ناامیدی گم می کنیم ، در روزمرگی و یکنواختی ، در ناامیدی و غم ، می توانیم بابت شیرینی های شکری ، خدا را شکرگزار باشیم . و حتی اگر آن شیرینی ها هم نباشد ، اطمینان خاطری که دستان یک آشنا به ما می دهد یا یک اقدام دوستانه و محبت آمیز یا یک دلگرمی لطیف یا یک آغوش مهربانانه و یا یک دلداری همدلانه ، می تواند همان طعم شیرین را به ما بدهد.   لزومی به دیدن  تخت های بیماران لاعلاج نیست یا آن دانمارکی گرسنه ...ما باید به خاطر داشته باشیم که تمام این چیزها ، تفاوت ها و اختلاف ها و ظرافت ها که فکر می کنم جزو وسایل روزمره ما هستند برای دلیل والاتر و بزرگتری در اختیار ما قرار گرفته اند تا جان ما را نجات بدهند. می دانم این عقیده ممکن است که عجیب به نظر بیاید اما این را هم می دانم که آنقدر اتفاق افتاده که بتواند حقیقت داشته باشد. همانطور که یک ساعت مچی جان هرولد کریک را نجات داد..." (تکه ای از شیشه ساعت مچی هرولد در هنگام تصادف مرگبارش با اتوبوس ، راه شریانش را بست تا در اثر  خون ریزی شدید ، جان نسپارد. در واقع می توان گفت که حتی ساعت مچی هرولد هم فداکاری کرد ، خود را شکست و تکه ای از شیشه اش را بر سر راه شریان هرولد گذارد تا جانش را نجات بخشد که حتما با وجود امثال هرولد ، دنیا جای بهتری خواهد شد.)

اشاره کارن می تواند به بسیاری از وقایع و حوادث دور و بر ما باشد که در روز شاید به دفعات اتفاق بیفتد و ما بدون توجه از کنار آنها می گذریم. چقدر اتفاقات خوب و بدی که دست بدست هم می دهند تا ما به راهی برویم که اینک هستیم . چه حوادث تلخ و ناگواری که به لطف خدا از بیخ گوشمان رد می شوند تا شاید هشدار و اخطاری باشد برای انتخاب راه درست و مسیر صلاح ، ولی بازهم متوجه نیستیم. چه بلاهای ویران کننده ای که با عنایت پروردگار از سر می گذرانیم و باز عبرت نمی گیریم. در حالی بسیاری از این وقایع و حوادث را با اطلاق شانس و بخت و اقبال تعبیر می نماییم و بدون توجه به عملکرد و کارنامه رفتاری خود و همچنین بی اطلاع از مصالح و نتایج آن اتفاقات ، رویدادهای منفی را ناشی از بد شانسی و حوادث  خوب را نتیجه خوش شانسی تلقی می کنیم. غافل از اینکه تمامی آن وقایع و رویدادها ، از روی حساب و کتاب اتفاق افتاده و گرداننده قاهر و مقتدری ، عامل بر سرنوشت ما ، بنا بر لیاقت و شایستگی مان ، آن را هدایت کرده است. که به هرحال بد و خوبش ، مصلحت خداست و نیکو تر آنکه خود را به رضای او بسپاریم که همانا بالاترین پاداش هاست.

در فیلم "عجیب تر از خیال " هم در واقع ، هرولد شایسته آن زندگی متفاوت و شیرین می شود چراکه از زنده بودن قراردادی تمدن ماشینی و غیرانسانی بریده و به طرف زیستنی انسانی گام برداشته تا آن حد که آگاهانه جانش را برای نجات انسان دیگر فدا کرد. (یکی از متعالی ترین صفات انسانی) . آنچه که امروز در جامعه تکنولوژی زده غرب  هیچگونه مفهومی ندارد ، آن چنان که دکتر معالج هرولد به وی می گوید :"...اگرچه کار شجاعانه ای کردی ولی حماقت بار بود!". اینچنین است که در فرهنگ امروز غرب ،  مادیت و منفعت پرستی بر معنویت و ارزش های انسانی غالب شده  و  فداکاری در راه انسان و انسانیت برابر با حماقت فرض می گردد!! شاید از همین روست که از درک حقیقت  بسیاری از وقایع امروز که در دنیا اتفاق می افتد ، عاجز مانده اند!