مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فيلم رييس و سينمای کيميايی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
 

روزی روزگاری سینمای کیمیایی

شاید بتوان سکانس افتتاحیه فیلم "رییس" را یکی از نمونه ای ترین فصل های آثار  مسعود کیمیایی و اصل همه حرف های این فیلمساز دیرپای سینمای ایران در تازه ترین فیلمش دانست. در این سکانس پس از یک تراولینگ ، دوربین در میان زمینی مملو از آشغال وزباله  و کثافت که گویا قرار است تحت عنوان زمینی پربرکت ! به یک مشتری فروخته شود و دلال آن مرتبا جملاتی را مبنی بر "این زمین طلاست"! و "آتیه خوبی داره" و ... را تکرار می کند ، ناگهان از میان انبوه آشغال ها ، جوانی با نام سیامک (بابازی پولاد کیمیایی) همچون ترمیناتور ، سر برمی آورد و با اسلحه اش شروع به شلیک می کند ، گویی از همان لحظه نخست ، قصد انتقام در سر دارد. زاویه دوربین در این صحنه و نحوه برخاستن سیامک از میان آشغالها به شکلی است که گویا وی با عصیانی نمادین ، مجددا متولد می شود .

تولد در  دنیایی که سیامک قصد ورود به آن داشته تا از جهان آشغالها بگریزد و حرث و نسل خود را از منجلابی که تا آن زمان درونش دست و پا می زد ، خلاص نماید. جهانی که بتدریج در صحنه های بعدی فیلم ، ابعاد مختلفش را مشاهده می نماییم. در واقع می توان سکانس اول فیلم "رییس" را خلاصه ای از کل آن و یا همه فیلم را تعبیر و مفهوم جزیی تر همان صحنه نخست دانست.

دنیای فیلم "رییس" برای سینمای کیمیایی ، جهان آشنایی است ، جهان باندهای مافیایی و گنگستری که در واقع از سینمای دهه 40 آمریکا و علایق کیمیایی به فیلم های آن دوره می آید. فیلم هایی مانند :"شاهین مالت" جان هیوستن ، "غرامت مضاعف" بیلی وایلدر و ...(در چند صحنه فیلم از قول برخی شخصیت ها به برت لنکستر و گری کوپر و ...اشاره می شود). جهانی که در فیلم قبلی کیمیایی یعنی "حکم" نیز به وضوح و بیش از سایر آثار وی به چشم می خورد. اگرچه معمولا فیلم های مسعود کیمیایی ، فیلمهای  "دار و دسته ها" هستند که معمولا قهرمان داستان به سبک همان فیلم های دهه 40 ، یک تنه با آنها درگیر می شود و به قیمت جان خودش ، انتقامش را می گیرد و یا حسابش را تصفیه می کند.  یعنی در اغلب آثار او می توان وجود باندهای قلدر و خلافکار(قوی یا ضعیف) را به عنوان قطب منفی فیلم مشاهده کرد. از برادران آب منگل فیلم "قیصر" گرفته تا کاکارستم و اعوان و انصارش در "داش آکل" ، تا آن خان فیلم "سفرسنگ" و تا قاچاقچیان "تیغ و ابریشم" و آن برج سازهای فیلم "سلطان" و باند قاچاق مواد مخدر و لومپن های فیلم "سربازان جمعه".

فیلم "رییس" ، داستانی ساده و سرراست همچون اکثر  فیلم های قبلی کیمیایی دارد ، سیامک(پولاد کیمیایی) که زمانی در زمره دار و دسته شخصی با نام "رییس" بوده ، اینک قصد کندن از باند وی دارد. او زخمی است (مثل آدم های سایر فیلم های کیمیایی) و معشوقه ای هم دارد به نام "طلا"(مهناز افشار) . پدر سیامک به نام رضا (فرامرز قریبیان) که به اتهام قتل متواری شده و از کشور خارج گردیده بوده ، اینک مجددا با قبول خطر دستگیری و اعدام به داخل کشور می آید تا انتقامش را بگیرد ، همچون سیامک که قصد انتقام گیری دارد (بازهم مثل اغلب کاراکترهای فیلم های کیمیایی!) انتقام همسری که اینک آلوده شده و پسری که به ویرانی کشانده اند و خانواده ای که فروریخته است. دوست قدیمی اش ، سرهنگ (امین تارخ)، انتظارش را می کشد و با اینکه می تواند دستگیرش کند ، اما فرصت دیگری به او می دهد تا کارش را انجام دهد. سرانجام فیلم ، یک میهمانی به سبک و سیاق آخر فیلم "حکم" و گرد و خاک کردن "سیامک" و سررسیدن رضا برای نجات پسر و پایان کار "رییس" (داریوش ارجمند) است که پس از تک گویی طولانی  قصه خود ، به سزای اعمالش می رسد و سیامک بر دوش رضا از معرکه بیرون برده می شود که در آخرین جمله ، رضا به او می گوید که "دیگر از کولم پایینت نمی گذارم. "

نمی شود راجع به فیلم "رییس" بدون درنظر گرفتن سینمای کیمیایی و گذشته و امروز آن سخن گفت. به نظرم لااقل امروز دیگر تئوری تحلیل و بررسی یک فیلم ،  بدون در نظر گرفتن مسائل پیرامونی و فرامتنی اش ، ، کارکرد ندارد. شاید که دیروز هم نداشته است. اینکه گفته شود به منتقد و تماشاگر چه مربوط که فیلمساز در چه شرایط و با چه پیش زمینه و پس زمینه هایی فیلم خود را ساخته ، نظرگاهی تجریدی و غیرکاربردی به نظر می آید. شاید که واقعا به تماشاگر وقت گذران ، ربطی نداشته باشد ولی قطعا یک منتقد و کارشناس سینمایی ، بایستی از دور و بر یک اثر سینمایی مطلع بوده و شرایط پیرامونی تولید آن را در نقد و بررسی خویش دخالت دهد. مثلا چگونه می توان ابداع دیوید وارک گریفیث برای " قطع نماهای با اندازه های مختلف به یکدیگر" و یا کاربرد عنصر "رویداد موازی" در فیلم "تولد یک ملت " را ستایش کرد ، اگر ندانیم که گریفیث برای نخستین بار چنین تمهیدی را در سینما مورد استفاده قرار داده است؟ یا چگونه می توان فیلم "ژان نی" گئورک ویلهلم پابست را اثر مهمی دانست اگر ندانیم در این فیلم برای اولین بار از  "کات هموار" استفاده شد؟ و یا چگونه می شود به فیلم "حق السکوت" (آلفرد هیچکاک) به خاطر دوگانه بودن وضعیت صدای فیلم ایراد نگرفت ، اگر ازاینکه وی نصف فیلم را در دوران سینمای صامت و نیم دیگر را پس از ورود صدا به سینما  فیلمبرداری کرده ، بی خبر باشیم؟

از همین رو نمی توان هاوارد هاکس را برای ساختن فیلم "ریولوبو" مواخذه کرد یا ملالت فیلم "مادادایو" را به همه سینمای کوروساوا  تسری داد  ویا به صرف آخرین فیلم ژان رنوار ، یعنی "سرجوخه فراری" ، وی را کمدی ساز معرفی نمود. چنانچه اگر ندانیم فریتس لانگ ، وسترن "مزرعه بدنام"  را پس از ورورد به آمریکا و تحت تاثیر سینمای هالیوود ساخته است ، نمی توانیم تحلیل درستی از روند تبدیل سازنده فیلم های اکسپرسیونیستی مانند :"مرگ خسته" و "متروپولیس" و "ام" به کارگردان آثاری همچون "خیابان اسکارلت" و "برخورد در شب" داشته باشیم.

از طرف دیگر بسیاری از فیلمسازان تاریخ سینما ، به دلیل یک یا دو ویا سه فیلم خود مطرح گردیده و دارای اعتبار شده اند. بسیاری از آنان مسیرهای یکنواختی را طی نکرده و در دوره های مختلف ، فراز و نشیب های بیشماری داشته اند. فی المثل جان فورد افسانه ای حدود 130 فیلم در طول دوران فعالیت فیلمسازی اش ، جلوی دوربین برد ، اما از این 130 فیلم ، کمتر از 30 تای آنها مطرح شد. ولی وی  همچنان به خاطر آثاری مانند:"دلیجان" ، "جویندگان" ، "خوشه های خشم" ، "دره من چه سرسبز بود" و ...از ستایش شده ترین سینماگران تاریخ به شمار می آید. برت هانسترای هلندی نیز علیرغم  تعداد متنابهی  از فیلم های کوتاه و بلند ، تنها به خاطر فیلم 11 دقیقه ای و مستند "شیشه" تحسین می شود و ژان ویگوی فرانسوی ، به جز 3 فیلم کوتاه (دو مستند "قهرمان شنا" و "مارسی" و فیلم 40 دقیقه ای "نمره اخلاق صفر") تنها یک فیلم بلند به نام "آتالانت" دارد و از بابت همین فیلم در پانتئون کارگردانان برجسته تاریخ سینما قرار گرفته است. در سینمای خودمان هم فیلمسازانی همچون : ابراهیم گلستان (برای فیلم "خشت و آینه" ) ، هژیر داریوش (برای "بیتا") ، واروژ کریم مسیحی (به خاطر "پرده آخر") ، سعید ابراهیمی فر ( به دلیل فیلم "نار و نی")  و ...مطرح گردیده اند.

منظور از همه این حاشیه ها ، توجه به این مطلب است که نمی توان ، برای نقد و تحلیل فیلمی همچون "رییس" و یا آثار سایر فیلمسازان صاحب سبک سینمای ایران ، تنها 90 دقیقه زمان فیلم مذکور و هرآنچه در آن است را در نظر گرفت و با گفتن یک یا دوجمله ، خیال خویش را راحت ساخت. خود مسعود کیمیایی در همین فیلم "رییس" جمله آشنایی را این بار از زبان دکتر (خسرو شکیبایی) بیان می نماید ، وقتی که می خواهد سیامک زخمی را جراحی کند و مرتبا دست دست می کند. او راجع به چگونگی گلوله خوردن صحبت می کند که برای درآوردن گلوله باید از کم و کیف و چند و چون آن مطلع بود و در آخر هم می گوید :"...اصلا چرا گوله ؟ چرا چاقو نه؟!!" چنین صحنه مشابهی را در فیلم "رد پای گرگ" به خاطر داریم (که البته در نسخه اکران ، دچار جرح و تعدیل شده بود) در زمانی که رضا می خواهد چاقویی بخرد و به هنگام خریدن از یک دستفروش ، متوجه می شود که قیمت یک چاقوی کهنه از بهای مشابه به اصطلاح آکبند آن ، بیشتر است و وقتی که علت را از دستفروش می پرسد ، پاسخ می شنود که :" ...برای قیمت چاقو ، باید ببینیم که چندبار استفاده شده ، دست چه کسانی بوده ، تو شکم چه کسانی رفته ...!!"

به نظر می رسد که فیلم "رییس " فراتر از یک فیلم معمولی در سینمای مسعود کیمیایی نباشد ، اگرچه به جرات می توان گفت که نسبت به آثار چند سال اخیر او ، بازهم از کارگردانی پخته تری برخوردار است. با اینکه همواره عده ای گفته اند که کیمیایی بی حوصله شده و حال و هوای ساخت یک فیلم تمام و کمال را ندارد ، اما بعد از فیلم "حکم" ، مشاهده می شود  که گویا این فیلمساز به ظاهر کم حوصله ، عمدا در فیلم های جدیدش از ساختار پیچیده ودشوار استفاده می نماید. تعدد لوکیشن ها ، زوایای نامعمول دوربین ، صحنه های پر حرکت و بازیگران و کاراکترهای متعدد ، همه حکایت از حال و حوصله بیش از حد مسعود کیمیایی در آستانه پنجمین دهه فیلمسازی اش دارد. نگاه کنید به همان سکانس اول فیلم "رییس" و فیلمبرداری در آشغالدانی یا صحنه درگیری و تیراندازی در آن خیابان شلوغ و یا صحنه های گفت و گوی دو نفره سیامک و طلا  در اتومبیل ،  در حالی که باران برروی شیشه آن می بارد و در نماهای هر یک از آن دو نفر  که از بیرون شیشه گرفته شده ، برف پاک کن ماشین مرتبا چهره آنها را از آب باران پاک می نماید. اما در عین حال مثل فیلم های قبلی ، صخنه های نه چندان قابل قبول نیز به چشم می خورد ، مثل  نماهای تک نفره  سیامک و پدرش ، وقتی بردوش او قرار گرفته یا سکانس درگیری مسلحانه رضا و سرهنگ با دار و دسته رییس و یا صحنه کشته شدن  او .

اما اینکه چرا فیلم "رییس" مثل برخی دیگر از فیلم کیمیایی ، لااقل به دل من نمی چسبد ( و این شاید تقصیر دل من باشد! ) این است که حرفی از جنس زمان در آن به گوش نمی رسد. آدم هایش اینجایی و امروزی نیستند. بازهم این مهم نیست ، کیمیایی خودش فاتحه آدمهای انتقامجوی دیروز را در فیلم "اعتراض" خواند و حرف های نسل امروز را مطرح کرد. حتی در فیلم "حکم" هم  که فضاهای ماورای اینجایی و امروزی به وفور به چشم می خورد  ، بازهم گرفت و گیرها و آرزوهای بخشی از نسل امروز را می بینیم.  اما "رییس" پاک از اینجا و امروز بریده است. معلوم نیست که این آدم ها در کجای این سرزمین زندگی می کنند ، از کجا می آیند و به کجا می روند. حتی شکل و شمایل سیامک هم عجیب و غریب است. بازهم مهم نیست ، می توان مثل فیلم "داش آکل" حتی آدم های دیروز و دیروزها را نیز به صحنه آورد و حرف امروز و اینجا را زد. اما در فیلم "رییس" حتی پلیسش هم چندان ملموس و قابل درک نیست.

به نظرم مقصر شخص مسعود کیمیایی نباشد. همانطور که مشاور هنری رییس جمهوری هم در یک برنامه زنده تلویزیونی گفت ، سینمای مسعود کیمیایی شاید به دلیل کم لطفی مسئولین سینمایی در ادوار مختلف سالهای پس از انقلاب از "خط قرمز" به "رییس" رسید. نه به خاطر اینکه علیرغم قوت های انکارناپذیر برخی فیلم هایش در این سالها (به خصوص "گروهبان" و "دندان مار" و "سلطان" و "اعتراض" و "سربازهای جمعه" ) هیچگاه در هیچ جشنواره داخلی به ویژه جشنواره فیلم فجر ، مورد عنایت واقع نشد و  نه به دلیل آنکه برای ساخت فیلم هایش دچار مشکلات و معضلات فراوانی گردید. مشکلاتی که زمانی باعث شد بار سفر ببندد و تا آن سوی آب ها برود و نه به خاطر شایعاتی که پیرامونش دامن زده شد.

یادمان باشد که او معترض ترین فیلمساز دوران پیش از انقلاب بود. اگرچه با توصیه برادران اخوان به دستیاری ساموئل خاچیکیان در فیلم "خداحافظ تهران" رفت و بعد از آن "بیگانه بیا" را ساخت اما با فیلم "قیصر" از همان ابتدا راهش را از سایر فیلمسازان وابسته به سیستم حاکم حتی مدعیان موج نوی سینمای ایران جدا ساخت. چه از جهت مادی که برخلاف اکثریت آنان ، وابسته به وزارت فرهنگ پهلبد و تلویزیون قطبی  نبود  و هزینه ساخت فیلم هایش را مستقلا و به چندین برابر ، بازگرداند. ( در این باب فیلم های "قیصر" و "گوزن ها" نمونه های مثال زدنی هستند که هر دو از پرفروش ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران شدند) در حالی که آثار اغلب فیلمسازان موج نوی سینمای ایران ، با توجیه اثر  هنری همواره با مشکل اکران و فروش و بازگشت سرمایه مواجه بودند ، اما حمایت های دولتی ، آنها را بالا می کشید و در کنار سینمای فیلمفارسی به عنوان یک آلترناتیو مطرح می ساخت.

و از طرف دیگر باز هم علیرغم فیلم های موج نوی سینمای ایران که با زبان غامض و پیچیده و با خیل سمبل ها و نمادها سعی داشتند به نوعی سینمای روشنفکرانه تمسک جسته و مدعی شوند که اعتراضشان را از این طریق بیان می کنند ، کیمیایی حرفش را خیلی صریح و رک و پوست کنده می زد. اگر او در "قیصر" رای نخستین بار از خط قانونی که خیلی از دادخواهی ها را ندیده می گرفت ، گذشت ، در "رضا موتوری" هجوم فرهنگ و تمدن غرب را به مضحکه و تمسخر گرفت ، در "خاک" گنداب  فئودالیته  و در "بلوچ" فساد بورژوازی را مطرح کرد و در "گوزنها" آینه تمام نمایی از جامعه اوایل دهه 50 ایران را به نمایش گذارد و با مبارزانی که علیه آن شرایط می جنگیدند ، غمخواری کرد. "سفرسنگ " در روزهایی که مبارزات مردمی به اوج خود رسیده بود ، اکران شد ، تصویری کنایه آمیز از مبارزه با ظلم و ستم و برای استقلال و آزادی در خود به نمایش گذارده بود. خصوصا که برای اولین بار درونمایه مذهبی بسیار قوی داشت که گویی آینه ای از مبارزات جاری مردم بود. در آن زمان که هنوز بیضایی در "کلاغ"  به کنایه از هویت باختگی و سرگشتگی جامعه می گفت و کیارستمی هم ، تمامی سینمای روشنفکری اش را درون فیلم "گزارش " متمرکز ساخته بود ، "سفر سنگ " همراهی صادقانه ای با جنبش مردمی ایران به نظر آمد.  شاید وقتی امروز هم فیلم "سفر سنگ " را می بینیم ، بسیاری از حرف ها و شعارهایش را با شرایط کنونی و تداوم استقلال طلبی مان سازگار بیابیم  ، آنگاه که یکی از راهبران  سنگ آسیاب تازه روستا ،  پس از درگیری های متعدد با آدم های خان ، بربالای دهکده و در مقابل نصیحت های خان برای  تسلیم ، می گوید که ما می خواهیم  با سنگ خودمان ، گندمهایمان را آرد کنیم و نیازی به سنگ تو نداریم .

مسعود کیمیایی پس از انقلاب نیز با فیلم "خط قرمز" شروع کرد که تصویری واقع گرا از شرایط انتقالی دوران پیش از انقلاب به بعد از آن بود ، گویا  که در همان سالها قصد داشته فیلمی براساس زندگی و مبارزات شهید سید علی اندرزگو بسازد و حتی تحقیقاتش را نیز انجام داده بوده است. (اسناد شهربانی که در کتاب "حماسه شهید اندرزگو" از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی به چاپ رسیده است ، چنین حکایت دارد) .

او در فیلم "سرب" در سالهایی به ریشه های صهیونیسم و پایه های تروریستی دولت اسراییل پرداخت که هنوز نمای چندان روشنی از این دشمن بشریت به رسانه ها راه نیافته بود (همان نمایی که امروزه با حواشی مختلف  در سریال "مدار صفر درجه" مورد توجه قرار گرفته است) کیمیایی در "گروهبان" و "دندان مار" بر پس زمینه ای از سالهای جنگ و دشواری های آن به روایت داستان هایش پرداخت و در "تجارت" اگرچه با زبانی الکن به گریزهای ناآگاهانه به خارج کشور و زیستن های غیرانسانی آن سوی مرزها اشاره داشت. "سلطان"روایت سوخته ای از دوران انقلاب بود که در گذر زمان،دستفروش شده و میخواست در مقابل قارون های زمانش که در هیبت نوکیسه گان و برج سازان نمود پیدا کرده بودند ، بایستد که ایستاد و...

مقصوداینکه مسعود کیمیایی در اغلب فیلم هایش ، ولو در پس زمینه ، جریانی از وقایع اجتماعی روز را جاری ساخته  تا فضا و آدم های داستان هایش  هویت و رسم و آیین امروزی و اینجایی پیدا کنند ولی در فیلم "رییس" تنها این نام آدم هاست  که ایرانی است و  دیگر هیچ . چه شده که مسعود کیمیایی با آن همه دغدغه های اجتماعی و سیاسی که همیشه در آثارش روان بوده  ، در دو فیلم اخیرش ، یعنی "حکم" و به خصوص " رییس" دیگر چندان در بند اینگونه مسائل به نظر نمی رسد؟ به نظرم دلیل این فقدان و مسامحه بیش از هر کس (همچنانکه مشاور محترم رییس جمهور هم تاکید کرد) متوجه مسئولین سینمایی کشور می شود  که این فیلمساز اجتماعی و قدیمی سینمای ایران ، به چنین موقعیتی کشیده شده است. چه شد کیمیایی که زمانی دغدغه تولید فیلم درباره شهید اندرزگو داشت ، همپای انقلاب مردم ، فیلم "سفر سنگ" را ساخت ، برای افشای صهیونیسم ، "سرب" را جلوی دوربین برد ، برای همدلی با آدم های جنگ زده ، "فریاد" را برپرده سینماها به نمایش درآورد و ...امروز "رییس" را می سازد که هیچ احساساتی برنمی انگیزد ، تعقلی را به کار نمی گیرد ، تلنگری نمی زند و در نهایت شاید تنها لحظاتی سرگرم کننده فراهم آورد و بس که چنین مقصودی به باورم هرگز نهایت و مطلوب کیمیایی با آن سابقه و کارنامه نیست.