مستغاثی دات کام

 
نگاهی به دو فیلم روز سینمای جهان
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦
 

...و زمانی که سرنوشت بر در می کوبد

تقدیرگرایی به عنوان بخشی از بینش و نگرش دینی ، از سالها پیش دستمایه برخی فیلمسازان متفکر و مولف قرار می گرفت که ماندگارترین آثار از این دست را می توان در سینمای روبر برسون (سینماگر معروف فرانسوی) جستجو کرد. سینمایی که به قول پل شریدر ، تفکر و بینش فیلمساز در هر پلان آن رسوخ کرده و به چشم می خورد. فیلم هایی مانند "یک محکوم به مرگ گریخته است یا باد هر کجا بخواهد می وزد" ، "موشت" و "پول" ، از مهمترین این فیلم ها به شمار می آیند. اما در سینمای امروز هم تقدیر گرایی گاهی در برخی از فیلم های تولید شده دیده می شود  که نشانه ای از حضور تفکر دینی و مذهبی حتی در میان برخی کارگردانان سینمای آمریکا به نظر می آید اگرچه معمولا این نوع فیلم ها نمی توانند در سیستم مافیای توزیع فیلم در سطح جهان ، موفقیت چندانی بدست آورد و اغلب مهجور باقی می مانند. 2 فیلم از آثار اخیر سینمای آمریکا که ماه پیش برپرده سینماها رفتند از این جمله هستند.

اولین برف

 First Snow

فیلمی از "مارک فرگوس" براساس فیلمنامه ای نوشته مشترک خودش و "هاوک استبای" (که در اسکار امسال برای فیلمنامه "فرزندان انسان" نامزد دریافت جایزه بودند) که حکایت دیگری از مواجهه انسان با مرگ است. انسانی که اگرچه مرگ بسیاری از افراد و عزیزانش را حتی در کنار خود می بیند ، اما مرگ خود را هیچگاه باور ندارد.

فیلم "اولین برف" مشابه کمدی رمانس "زندگی یا چیزی شبیه به آن" است که استفن هرک در سال 2002 درباره یک خبرنگار موفق تلویزیونی ساخت . خبرنگاری (بابازی انجلینا جولی) که  در یکی از مصاحبه های فانتزی اش با پیش گوی دوره گردی درباره نتیجه یک مسابقه فوتبال ، ضمن اینکه می شنود تیم محبوبش برخلاف انتظار به تیم ضعیفی خواهد باخت ، در می یابد که فقط یک هفته دیگر زنده است. او ابتدا قضیه را به سخره می گیرد ولی هنگامی که شاهد باخت تیم مورد علاقه اش با همان نتیجه پیش بینی شده آن دوره گرد می شود و چند پیش گویی وی را نیز تحقق یافته می بیند ، دچار اضطراب و تشویش شدیدی شده که گویا عنقریب مرگ ، او را در خواهد ربود.

در فیلم "اولین برف" هم  یک فروشنده موفق و پرکار به نام جیمی ( بابازی گای پیرس) که احتمالا هیچوقت تصوری از مرگ خود نداشته است، در اوج مشغله کاری ناگهان به طور تصادفی با پیشگوی دوره گردی مواجه می شود که پس از اشاره به برخی از خصوصیات زندگی اش از جمله مسابقه تیم بسکتبال مورد علاقه اش ، مرگ قریب الوقوعش را نیز پیش بینی می کند. اگرچه در ابتدا نمی خواهد این موضوع را به وی بگوید اما با تهدید و اجبار جیمی ، واقعیت را برایش شرح می دهد. جیمی ابتدا باور نمی کند ولی هر لحظه می بیند که سایر پیش گویی های وی از جمله نتیجه آن مسابقه بسکتبال ، درست از کار در می آید. او به هر ترتیبی که هست مجددا پیشگوی مذکور را یافته و سعی می نماید که وی را وادار سازد تا زمان مرگش را هم پیش بینی کند تا اینکه سرانجام تنها موعدی که از زبان وی می شنود ، این است که تا اولین برف زنده می ماند. از این پس جیمی سعی می کند که از مرگ فوق بگریزد. ابتدا به مسئله قلبی اش مشکوک می شود و در همین اثنا متوجه می گردد که همبازی دوران کودکی اش ، وینسنت که سه سال پیش توسط او  لو رفته و به زندان افتاده بود ، به شهر بازگشته است. حالا جیمی براین باور است که مرگش توسط وینسنت اتفاق می افتد و سعی دارد وی را از خود دور سازد. از همین رو خودش را مدتها در خانه حبس می کند ، نامزدش را از خود دور می نماید ،  اسلحه ای خریداری کرده و منتظر وینسنت پشت در و پنجره بسته خانه اش کمین می کند اما همانطور که حمله قلبی ، تهدیدی جدی برایش نبود  ، وینسنت نیز به سراغش نمی آید که  به جای او  ، خودش را به قتل می رساند ، چراکه همواره جیمی را دوست داشته و حالا که خیانت وی را نسبت به خودش دیده ، دیگر انگیزه ای برای ادامه زندگی نمی بیند و...

فیلم "اولین برف" ، تلنگری به انسان غفلت زده امروز است که غرق در روزمره گی و اشتغالات فراوان ، از خود و از مرگ غافل مانده و زمانی به خود می آید که دیگر خیلی دیر شده است. واقعا خیلی شانس می خواهد که مانند جیمی از زمان مرگ خود آگاه شویم و فرصت جبران برخی کاستی ها را داشته باشیم . جیمی هم هنگامی که متوجه می شود ،  راهی به جز سپردن خویش به کام مرگ ندارد (پیشگو به وی اطمینان خاطر می دهد که این سرنوشت توست و گریزی از آن نداری ) سعی در اصلاح اموری می کند  که تا آن موقع از آنها غافل مانده بود. او یکی از دستیارانش را که با دوز و کلک از کار اخراج کرده بود ، به سر شغلش  بازمی گرداند ، حساب هایش را تصفیه می کند ، بدهی هایش را می پردازد و حتی از نامزدش که پیش از این از وی رنجیده بود ، دلجویی می نماید و ...و با اتومبیلش عازم دیدار با وینسنت می شود ، در حالی که فکر می کند به دستش کشته خواهد شد  ولی با این حال سعی دارد در آحرین لحظات عمرش ، از وی عذر خواهی کند. این درحالی است که اولین برف شروع به باریدن کرده است.

اما سرنوشت او در جاده ای که همان پیشگو ،  پیش بینی کرده بود ، رقم می خورد ، سرنوشتی که از آن گریزی ندارد.

فیلم "اولین برف " توسط کمپانی باب یاری (تهیه کننده ایرانی تبار) که در تهیه فیلم "تصادف" نیز شریک بود ، تولید شده است.

شماره 23

The Number 23

اگر روزی یک عدد از همه طرف به شما هجوم بیاورد ، چه می کنید ؟ منظور این است که به هر طرف رو می آورید ، به نحوی آن عدد را می بینید  یا به آن حساس می شوید. این همان اتفاقی است که برای جیم کری ( در یکی دیگر از نقش های بسیار جدی اش پس از" نمایش ترومن" پیتر ویر و "مردی روی ماه" میلوش فورمن و" آفتاب درخشان یک ذهن ابدی" میشل گوندری )در فیلم "شماره 23" می افتد. او در نقش یک کنترل کننده حیوانات به نام "والتر اسپارو" ، پس از خواندن یک کتاب ، ناگهان مورد هجوم عدد 23 قرار می گیرد. کتابی که از سوی همسرش "آگاتا" ( با بازی ویرجینیا مدسن) به مناسبت جشن تولدش دریافت کرده و ماجرای کارگاهی به نام "فینگرلینگ" است که درگیر ماجرای  زنی مرموز به اسم "فابریزیا"  و خودکشی زن دیگری با موهای بلوند می شود. فابریزیا و آن زن بلوند مدام از  مسئله هجوم عدد 23 ،  برای کاراگاه فینگرلینگ می گویند.

والتر ، بسیاری از وقایع زندگی فینگرلینگ را با زندگی خودش مطابق می بیند، حتی فابریزیا شبیه آگاتاست و آن زن بلوند به جوانی های مادرش شباهت دارد . از این به بعد است که احساس می کند در هر گوشه ای ، عدد 23 انتظارش را می کشد . آدرس فروشگاهی که از آن کتاب را خریده اند 588 است :23= 8+8+5 ، اتاق والتر در تیمارستانی که گویا از آنجا با آگاتا آشنا شده 318 بوده :23= 8-31 ، تعداد حروف بخشی که در آن کار می کند یعنی"قسمت کنترل حیوانات" (تعداد حروف عبارت انگلیسی اش)  23 تا است ،  نام سگی که در ابتدا وی را به سمت گوری مشکوک می برد و در آخر هم باعث و بانی کشف کلیت ماجرا می شود ، "ند" است که موقعیت حروف تشکیل دهنده  آن اینچنین است : حرف "ان" چهاردهمین حرف الفبای انگلیسی است ، حرف "ای" پنجمین و حرف "دی" چهارمین که جمع آنها 23 می شود ، یعنی : 23= 4+5+14 ، شماره پلاک اتومبیل والتر 9068 است :23=8+6+0+9  ، شماره رمز کیف او  87305 است : 23=5+0+3+7+8  و ...دکتر روانشناسش هم می گوید عدد 23 عدد خاصی است که بسیار در طبیعت وجود دارد ، از جمله بدن موجودات زنده از 23 جفت کروموزوم تشکیل شده که در زبان حیات نقش بسیار اساسی دارد و...

شاید اشاره جوئل شوماخر (کارگردان فیلم "شماره 23") و فیلمنامه نویس جوانش "فرنلی فیلیپس" به عدد 23 و تاثیرش در عالم حیات ، همان نیروی مافوق و قادر بر عالم هستی  باشد که موجودات را به طرف تقدیرشان می برد.(ماجرای 23 جفت کروموزوم و "دی ان ای" روی آنها از پیچیده ترین و نامکشوف ترین رمز و رازهای جهان خلقت است که در میان تمامی موجودات  عالم یکسان بوده و  از نظر کارشناسان و فیلسوفان حکایت منشاء واحد خلقت دارد)  اگرچه ممکن است این تقدیر تنها مرگ نباشد که مرگ دنیوی ، سرنوشت غایی و نهایی همه موجودات است. والتر اسپارو در حقیقت زندگی همانند فینگرلینگ داشته و اصلا کتاب مورد نظر را خودش نوشته بوده اما وی در جریان یک حادثه دچار ضربه مغزی گردیدده ، بطوریکه تمامی حافظه اش را از دست داده است. بعدا پس از مرخصی از تیمارستانی که در آن بستری بوده ، بطور تصادفی با "آگاتا" برخورد کرده و زندگی تازه ای را در قالب یک کنترل کننده حیوانات آغاز می نماید. اما تقدیر این است که پس از 15 سال بازهم گذشته او به سراغش بیاید تا با مروری دوباره  به گناهان و خطاهایش پی ببرد .( و چه سعادتی است که انسان تا فرصت دارد ، هربار گذشته اش را مرور کرده و گناهان و خطاهایش را که در مشغله های زمانه ، فراموش نموده ، به خاطر بیاورد ، شاید که اگر موقعیت یا فرصت جبران آنها را نیز  نداشته باشد  ، لااقل همان پشیمانی اش ، باعث شود تا خداوند ببخشایدش.)

برای والتر یک کتاب مهجور و نه چندان دست اول که در یک کتاب فروشی در معرض دیدگان "آگاتا" قرار می گیرد (همان که در واقع خاطرات خود والتر بوده) و یک سگ ولگرد که ناگهان در جریان کار روزمره ، با آن برخورد کرده و می بایست برای مرکز کنترل حیوانات به دامش بیندازد ، وسایلی هستند که وی را به سمت تقدیرش می برند .  تقدیری که حتی با فراموشی و پناه بردن به زندگی دیگر ، گریزی از آن ندارد و همچون کابوسی هر شب ، او را دنبال می نماید. کتاب ، وی را به گذشته اش بازمی گرداند و سگ که هربار در مقابلش قرار می گیرد ، سرانجام والتر را به گور دختری می رساند که پانزده سال پیش خودکشی کرده (در واقع به دست والتر کشته شده ) و تاریخ تولد و مرگش برروی سنگ قبر نشان می دهد که 23 سال عمر کرده است!

جوئل شوماخر ، همچنان دغدغه این را دارد که قهرمانهایش را در موقعیت های دشوار گرفتار کند و از ورای آن موقعیت ها به جستجوی گناهانشان برآید ، همچنان که به همین دلیل کالین فارل را در فیلم "باجه تلفن"(2002) در آن کبوسک کوچک تلفن گیر انداخت تا قدم به قدم به خیانت ها و خطاهایش اعتراف نماید یا در" شبح اپرای اندرو لوید وبر"(2004) که اصل قصه اش ، اساسا درباره مرور گناهان گذشته است.  و اینک در بیست و سومین فیلم بلند سینمایی اش نیز همان دلمشغولی را پی گرفته است!

راستی باز صحبت از عدد 23 شد ، باید گفت که تاریخ اکران این فیلم  درآمریکا  ، 23 فوریه ، و در بیشتر کشورهای دنیا ، 23 مارس بوده است!  ، ضمنا شماره صندوق پستی جیم کری هم 977 است :23=7+7+9 !! و  تاریخ تولدش هم 3 فوریه است یعنی 3/2  که می شود  23 !!! و ...

...و 11 سپتامبر 2001 یعنی  11/9/2001  را هم می توان اینگونه تعبیر کرد  :

 23= 1+1+9+1+0+0+2  !!!!