مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳۸٤
 

به انگیزه درگذشت مصطفی اسکویی و شهریار پارسی پور

 

رستگاری در پایان کار

 

 

"مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ....مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."

از کتاب "ماهی سیاه کوچولو" نوشته صمد بهرنگی

 

 

واقعا مرگ را می توان جزیی از زندگی دانست و آنچنان هم که برخی فکر می کنند بد نیست . اما به هرحال خوب یا بد ، دیر یا زود سراغ همه ما می آید . به قول مرحوم آیت الله طالقانی باور بکنیم که می میریم.

اما مرگ هایی هستند که برای خود متوفی شادی آفرین و رهایی بخش است و برای جامعه اش تاثربار  به دلیل فقدانش از جامعه ای که به او احتیاج فراوان داشته اند و مرگ هایی هستند که تاثربارند به خاطر زندگی نابهنجار و تراژیک کسی که  درگذشته است.

غرض از این جملات ، مرگ هایی است که هر روز و هرروز در کنارمان رخ می دهد و خود به قول آن مرد مرموز فیلم "مرگ دیگری" هشداری برای ماست  و برخی از آنها را به دلائل مختلف بسیار به خودمان نزدیک حس می کنیم ، خصوصا آنهایی را که خاطره ای داریم یا  تا همین چندی پیش می دیدیمشان و یا در ارتباط با کارهایشان قرار داشتیم.

هفته پیش بود که فریدون گله درگذشت (که طی یادداشتی جداگانه به او خواهم پرداخت) و در شروع این هفته خبر فوت مصطفی اسکویی و شهریار پارسی پور را شنیدیم.

نمی خواهم از کارنامه هنری اسکویی بگویم که حتما در این روزها زیاد درباره اش خواهید خواند و شنید. اما فقط به خاطره ای بسنده می کنم :

در اوایل سال 76 که دبیر بخش ایرانی هفته نامه سینما بودم از سوی سردبیر هفته نامه ، سید غلامرضا موسوی پیشنهادی دریافت کردم تا ویژه نامه ای درباره بازیگری ارائه دهم. فرصتی دوماهه هم به من داده شد.  طرحی برای آن  آماده کردم و برای انجام  طرح ، مقالات  و گفت و گوهایی  با تعدادی از اساتید و دست اندرکاران بازیگری  و هنرمندان سینمای ایران در نظر گرفتم . قرار گفت و گویمان  از مرحوم جعفر شهری(مورخ و تهران شناس مشهور) را در برمی گرفت تا استاد حمید سمندریان و داوود رشیدی و جمشید مشایخی و علی نصیریان و محمد علی کشاورزو فخری خوروش  وتا نیکی کریمی و فریماه فرجامی و ابوالفضل پورعرب و علیرضا خمسه و... و یکی از آنها هم مصطفی اسکویی بود که البته نشانی از وی نداشتیم و فقط از طریقی شنیده بودیم که پس از سالها به ایران بازگشته است. گفت و گو با وی از آن جهت لازم بود که به هرحال تاریخ مجسم دوره ای از بازیگری ایران بود اما نمی دانستیم چگونه او را بیابیم. بالاخره با سماجت یکی از خبرنگارانی که در آن روزها کارآموزی می کرد و از طریق مرحوم مهدی فتحی (از شاگردان مصطفی اسکویی) آدرس موقت اسکویی را یافتیم و به دفتر مجله دعوتش کردیم . هنوز هم به نظرم مصاحبه ای که با مصطفی اسکویی در ویژه نامه بازیگری هفته نامه سینما در شهریور سال 1376 به چاپ رسید ، یکی از تخصصی ترین گفت و گو ها در زمینه بازیگری و تئوری های آن است. اما خارج از آن گفت و گو ، اسکویی در آن روز از هر دری سخن گفت ، از سالهای دور از وطنش ، از تئاتر سالهای 1320 تا بعد از کودتای 28 مرداد 1332 ، از عزمش برای راه اندازی دوباره تئاتر آناهیتا و تلاش هایی که در این راه کرده بود و...

پس ازآن هراز گاهی اسکویی به دفتر مجله می آمد و از پیشرفت کارش می گفت ، تا اینکه روزی خبر داد که تئاتر آناهیتا را با همان نام و تحت پوشش یک موسسه فرهنگی و هنری بازگشایی کرده و آگهی اش را هم برای چاپ داد. تئاتر آناهیتا فعال شد ، شنیدیم که هنرآموزان بسیاری به خو جلب کرده اما همه آرزوی اسکویی به صحنه بردن نمایشاتی از جمله "فردوسی" با هنرآموزان جدیدش بود که تصور می کنم در این سالهای آخر در سطح محدودی به آن رسید. نمی دانم  در زمینه آموزش تئاتر و رشد و ارتقاء آن  در این سالها چقدر موفق بود ، فقط این را می دانم که با آن سن بالا خیلی تلاش می کرد. وقتی سه طبقه ساختمان 123 خیابان جامی را طی می کرد تا به دفتر مجله سینما برسد ، واقعا به سختی نفسش بالا می آمد و لحظاتی فقط می نشست و هیچ نمی گفت تا وقتی که حالش جا می آمد ، آنگاه تازه احوالپرسی می کرد. نمی دانم چرا هیچ کمک دست یا همراهی نداشت . در همه کارهایش تنها بود . حتی نقل می کرد که با چه سختی و دشواری و رفت و آمدهای بسیار بالاخره توانسته مجوز آموزشگاه آناهیتا را بگیرد. کتاب وزینی هم درباره تاریخ تئاتر ایران  منتشر کرد و از سر لطف یک جلدش را به نگارنده هدیه کرد.

بعد از رفتنم از مجله سینما در سال 79 تا بازگشتم در سال 82 از او بی خبر بودم و وقتی دوباره در مجله سینما مشغول به کار شدم ، او را همچنان در تکاپو و رفت و آمد دیدم . همچنان آگهی آموزشگاه آناهیتا را برای چاپ

می آورد و بر سر نرخ آن با مسئول آگهی ها چانه می زد. اما خیلی تکیده تر و شکسته تر از دو سه سال قبل شده بود.

دیروز که خبر درگذشتش را شنیدم ، یاد بسیاری از این قبیل خاطرات افتادم . یادم هست در همان گفت و گوی اول از تنها تجربه سینمایی اش به نام "زن خون آشام " گفت که چگونه در آخر آن فیلم همه بازیگرانی که نقش درآکولا و خون آشام داشتند ، دندان های مصنوعی خود را برداشتند و گره یک فیلم ترسناک را در آخرش بازشد  و همین باعث شد که تماشاگران فیلم تمام صندلی های سینما را پاره کنند و بشکنند!!

اما برخلاف اسکویی ، شهریار پارسی پور علیرغم سن کمتر فعالیت چندانی خصوصا در این سالهای آخر نداشت. خواهرش "شهرنوش پارسی پور" را به خاط رمان معروفش "زنان بدون مردان " بیشتر می شناختیم تا در سال 1369 که فیلم "نقش عشق" با نام کارگردانی تازه کار (که می گفتند قبلا در سینمای آزاد کار می کرده)  روی پرده رفت و در آن ایام رونق فیلم های  عرفانی ، فیلم بدی نبود . ولی پس از آن دیگر از پارسی پور خبری نبود تا دو سال بعد که ناگهان فیلم "شانس زندگی" از وی اکران شد. باور نمی کردیم سازنده "شانس زندگی" همان کسی باشد که "نقش عشق" را ساخته است. این یکی فیلمی به شدت معمولی و حتی ضعیف بود و با سرو شکلی شبیه فیلم های فارسی قدیم و البته با داستانی مثل فیلم هندی "قانون"!!

معلوم بود کسی که در چنین دو فضای به شدت متناقضی کار می کند ، دوام چندانی در کارش ندارد.

دیگر از پارسی پور خبری نبود به جز دو یا سه سریال که چندان هم دیده نشد و دیگر هیچ . شنیدیم که تنهای تنها در آپارتمانش فوت کرده و یکی دو روز هم کسی باخبر نشده است!

هنوز به یاد صحنه ای از فیلم "نقش عشق" می افتم که شهریار پارسی پور هم در آن بازی می کرد (شاید تنها ایفای نقش او) که در نقش جوانی به سراغ اوستا محمد (با بازی درخشان جهانگیر الماسی) می رود که پس از سالها هنرمندی ناچار شده برروی سنگ قبرها کنده کاری کند و او را برای برپایی  نمایشگاهی از آثار خودش و رفیق صمیمی اش اوستا حسین دعوت می کند...اوستا محمد نیز در آن فیلم هنرمندی فراموش شده بود که البته خودش را وا نداده بود و همچنان نقش می زد تا اینکه آن نقش عشق آمد و گفت قلم بزن به آسمون و... و آخرین شاهکارش که نقاشی مرگش بود را خلق کرد...

نمی دانم شاید همین پیش بینی مرگ ، نشان از رستگاری اش داشت و چه خوب است که پایان کار آدم در هر حالی که بوده ، به قول قدیمی ها عاقبت به خیری باشد و همین هم یکی دیگر از حسن های وصف ناپذیر مرگ است که قطعا صدها زندگی بی اثر به گردش هم نرسد . به قول شاعر :

 

خدایا چنان کن سرانجام کار                           تو خشنود باشی و ما رستگار