مستغاثی دات کام

 
فیلم های دیدنی سال ۲۰۰۶:آلمانی خوب
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

Good German

یک آلمانی خوب ، آلمانی مرده است!

 

یک کار عجیب و غریب دیگر از استیون سودربرگ که دیگر به غیر متعارف بودنش عادت کرده ایم و اگر جز این باشد ، بایستی متعجب بود!  نویسنده فیلمنامه پال اتناسیو (منتقد سینمایی واشنگتن پست طی سالهای 87-1984 ) است که با برخی آثارش از جمله "مجموع همه ترس ها" ، "گوی" ، "مسابقه حضور ذهن" و "دنی براسکو" آشنا هستیم که این یکی  تقدیر و تحسین های متنابهی نیز از سوی محافل مختلف سینمایی نصیبش کرد از جمله جایزه بافتا و نامزدی اسکار و گلدن گلوب.

اما این بار اتناسیو براساس نوول جوزف کانن ، فیلمنامه" آلمانی خوب" را نوشته و سودربرگ نیز تا می توانسته نقاط فنی و ساختار سینمایی آن را برجسته و درخشان ساخته است. (مدیر فیلمبرداری و تدوینگر فیلم نیز خودش بوده ، منتها با نام های مستعار پیتر اندروز و مری آن برنارد!!)

داستانی در مایه های نوآر  درباره  آلمان پس از جنگ که از زاویه منفعت طلبی متفقین به آن نگریسته است. آنچه که در فیلم "چوپان خوب" نیز به نوعی دیگر در کادر دوربین قرار گرفته بود. قصه "آلمانی خوب" از زمان کنفرانس پوتسدام به تاریخ 17 جولای 1945 در برلین آغاز می شود که در آن سران سه کشور پیروز در جنگ جهانی دوم ، برای آینده آلمان و جهان تصمیم می گیرند. این در حالی بود که ژاپن هنوز تسلیم نشده و در انتظار مهیب ترین جنایت تاریخ پشریت توسط بمب اتم آمریکایی ها به سر می برد. کاپیتان "جیکوب گایسمر"  (جرج کلونی) یک ژورنالیست نظامی است که برای پوشش خبری این کنفرانس ، همراه دیگر نمایندگان آمریکا ، وارد برلین می شود ولی آنچه برای وی جذابیتی بیش از کنفرانس پوتسدام دارد ، سرنوشت یکی از دانشمندان نازی است به نام "فرانتس بت من" که گویا طراح و مجری ساخت بمب های پیشرفته و هدایت شونده "وی 1" و "وی 2" بوده و حالا هر یک از کشورهای فاتح در صدد بدست آوردن وی برای تصاحب تکنولوژی بمب های فوق هستند. آنچنان که در اواخر فیلم آن آمریکایی عضو کنگره به نام برمر  به گایسمر می گوید :"... آینده دنیا را همین بمب ها تعیین می کند ..." و تیتر درشت روزنامه ای را به وی نشان می دهد که نوشته : "بمب اتم ، کشته های غیرقابل شمارش برجای خواهد گذارد!! "

اما در همین اوضاع و احوال  ، گایسمر با تعجب فراوان از طریق راننده اش "پاتریک تالی" (نوبی مک گوایر) به دوستی قدیمی برمی خورد به نام "لینا" (کیت بلانچت) که هراسان و مضطرب در پی بدست آوردن مدارک لازم برای  گریز از برلین است. گرچه تالی تمایلی ندارد که گایسمر چندان با لینا گرم بگیرد و از همین رو حتی در درگیری وی را مضروب می نماید ولی خود سعی می کند  از طریق فرماندهی روس های مستقر در برلین ، لینا را از آنجا  فراری دهد که در همین گیر و دار به طرز مشکوکی به قتل می رسد. گایسمر متوجه می شود که لینا ، همسر یک آلمانی نازی به نام" امیل برنت" است که گویا از نقشه های ساخت بمب های هدایت شونده "وی 2" خبر دارد ، چراکه همکار نزدیک "فرانتس بت من" بوده است و حالا جاسوسان هر 3 کشور متفق به دنبال یافتن ردی از برنت هستند ، در حالی که همسرش مدعی است ،  6 ماه پیش در جریان بمباران کشته شده است.

اتناسیو و سودربرگ ، برلین پس از جنگ را شهری ویران ،  نا امن و هراسناک تصویر کرده اند(بسیار مخوف تر از دوران حاکمیت حزب نازی)  که بعد از سقوط هیتلر به اشغال نظامیان 3 کشور آمریکا ، شوروی و انگلیس درآمد و عوامل این 3 فاتح مانند سارقان ، در صدد شکار طعمه های مورد نظرشان از میان دانشمندان آلمانی آواره و دربه در بودند. دانشمندانی که می توانستند ، سرنوشت آینده دنیا را رقم بزنند. فرمانده روس ها ، ژنرال سیکورسکی در ملاقاتی با گایسمر به وی می گوید که ما لهستان و رومانی و مجارستان را به قلمرو خود اضافه کردیم و شما مغزها را بردید...!

آمریکایی ها برای بدست آوردن نقشه بمب های هدایت شونده "وی 2" ، "فرانتس بت من" را در خانه ای امن تحت الحفظ نگهداری می کنند ، اما آنچه می خواهند را  نمی توانند از وی  بدست آورند ، ناچار به دنبال همکارش ، امیل برنت و مدارکی که وی در اختیار دارد ، می افتند. برای آنها مهم نیست که "فرانتس بت من" از جنایتکارترین نازی های هیتلری بوده که بنا به گفته "لینا" ، برای ساخت موشک های"وی 2" در کارخانه هایی که در دل کوه ساخته بوده ، اسراء را به بردگی کشانیده و پس از بهره کشی از آنان ، به تیغ مرگ می سپردشان و سپس به سراغ افراد دیگری می رفت. برای متفقین ، وی یک جنایتکار جنگی محسوب نمی شد  ، چراکه قرار بود نقشه های آینده یعنی ساختن بمب های هدایت شونده را در اختیارشان بگذارد. از نظر آنها "بت من" یک آلمانی خوب محسوب می شد. و همینطور چنانچه یکی از فرماندهان نیروهای آمریکا در برلین یعنی "برنی تایتل" به لینا می گوید :" امیل برنت هم یک آلمانی خوب است"، چراکه قرار بود  اطلاعات لازم را در مورد ساخت بمب های هدایت شونده به آنها بدهد.

ولی  وقتی که امیل تصمیم می گیرد تا ماهیت بت من و امثال آن را افشاء کند ، دیگر آلمانی خوب به حساب نمی آید  ، مگر اینکه بمیرد و چنین هم می شود . او  توسط بخشی دیگر از نیروهای آمریکایی (گروهبان شیفرز و کلنل مولر) به قتل می رسد تا همچنان آلمانی خوب باقی بماند.

اما  پال اتناسیو فیلمنامه "آلمانی خوب" را به شکل یک پازل پیش می برد . از همان لحظه ای که "جیک گایسمر" دوست سابق خود یعنی لینا (که فکر می کرد به دلیل یهودی بودن ،  مرده و یا از آلمان رفته ) را می بیند و از آن به بعد سعی می کند تا راز ماندن لینا در آلمان و تحت  حکومت هیتلری را دریابد. با مرگ مشکوک پاتریک تالی این راز پیچیده تر می شود. گایسمر می فهمد که لینا همسر یک دانشمند "اس اس" به نام امیل برنت بوده و همین می تواند دلیل خوبی برای زنده ماندنش باشد. اما چگونه یک آلمانی متعصب ، خود را راضی به ازدواج با یک یهودی کرده است؟ پرونده لینا در اداره پلیس که برروی آن نام مستعاری نقش بسته ، خالی است و دلیل آن اگرچه می تواند فوق سری بودن شغل شوهرش باشد که در حال ساخت بمب های هدایت شونده بوده ، اما چندان قانع کننده به نظر نمی رسد.

فیلمنامه به خوبی مخاطبش را در میان لابیرنتی پیچ در پیچ پیش می برد و او را از طریق سوال اینکه چرا همه به دنبال امیل برنت هستند ( هم روس ها و  هم آمریکایی ها)  به هویت اصلی لینا می رساند که در سخت ترین شرایط همچنان سعی در حفظ جان و سلامتی همسر نازی اش دارد و در حالی که ادعا می کند می خواهد به تنهایی از برلین فرار کند اما در واقع به دنبال راهی است تا در ابتدا شوهرش را از میان چنگال متفقین خلاص نماید.

بالاخره گایسمر در فرودگاه یعنی همان جایی که مثل ریک فیلم "کازابلانکا" مشغول مشایعت لینا برای گریز از برلین است ، از زبان وی می شنود که برای زنده ماندن خودش ، تعدادی یهودی را روانه گشتاپو و اتاق های مرگ کرده و با این عمل به صفوف نازی ها پیوسته و به ازدواج یکی از افسران "اس اس" درآمده که در تمامی جنایات وی علیه بشریت نیز شریکش بوده است. در واقع لینا یک یهودی نازی بوده که در مرگ بسیاری از حتی هم مذهبان خویش دست داشته است. این همان چیزی است که باعث می شود لینا به جیک بگوید :"...حالا دیگر فهمیدی ...با این تکه ، پازلت کامل شد..."

سال گذشته هم در فیلم نفوذی (اسپایک لی) از یهودیانی سخن رفت که در طی جنگ جهانی دوم در یاری رسانی به هیتلر ، بسیاری از دوستان و آشنایان و خویشاوندان و حتی یهودیان دیگر را لو داده و باعث مرگ آنان گشتند . در مقابل ، ثروتشان را تصاحب نمودند تا در سالهای بعد بتوانند در مکان هایی همچون نیویورک ، امثال "چیس مانهاتان بانک" را تاسیس کنند و نبض اقتصاد جهان را در دست بگیرند. همان صهیونیسمی که امروز هم برای بقای خویش ، تمامی اعتقادات مذهبی و میهنی و ملی اش را له می کند ، همه اخلاقیات و صفات انسانی را لگد کوب می کند تا چند صباحی دیگر بتواند به حیات خود ادامه دهد.

و سرانجام متفقین علیرغم به قتل رساندن امیل برنت ، در مقابل دریافت مدارک و مستندات چگونگی ساخت بمب های هدایت شونده ، مجوز خروج لینا ، همکار نازی ها در جنایات نژادپرستانه شان و عامل مرگ تعدادی از انسان های بی گناه را صادر می کنند تا به آمریکا برود. (این همان چیزی است که امروزه آمریکا و سایر اشغالگران عراق در مورد سازمان مجاهدین خلق عمل می نمایند و این سازمان تروریستی را که علاوه بر کشتن هزاران نفر در ایران ، همکار صدام به عنوان یک جنایتکار جنگی محسوب شده  و در تمامی جنایات وی از جمله قتل عام فجیع کردها شریک بوده را آزادی عمل داده تا برای اهداف امپریالیستی بعدی شان در آب نمک بمانند!!)

در آخرین دیدار نماینده کنگره یعنی  برمر با لینا که زخمی شده و در بیمارستان بستری است  ، پس از اینکه از وی می خواهد تا مدارک امیل برنت را تحویل دهد ، می گوید :"... شما هم یک آلمانی خوب هستید!"

فیلم "آلمانی خوب" می تواند تصویری از جهان امروز باشد که براساس همان دنیای ماکیاولی برلین پس از جنگ و تقسیمات و تصمیمات متفقین فاتح جنگ شکل گرفته است. می توان ابعاد مختلف آن برلین ویران و مصیبت زده و مملو از خیانت و جنایت و شرارت را در دنیای امروز که همان متفقین آن روز گرداننده هایش هستند ، مشاهده کرد .

شاید بتوان آن نگاه متعجب و در عین حال تاسف بار جیکوب گایسمر در مقابل اعترافات لینا (در سکانس پایانی) را امروز هم در مقابل اعمال و رفتار تناقض آمیز و ناعادلانه متفقین دیروز و مدعیان امروز ژاندارمی دنیا ، ساری و جاری دانست.