مستغاثی دات کام

 
بهاريه بر آستانه بهار ۱۳۸۶
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦
 

بهار سرزمینم ریشه در دست خدا دارد

بهارهای کودکی در بی خبری طی می شد ، از مدتها قبل شوق عید را داشتیم و به قول فرهاد با نشانه هایش، زمستان را طی می کردیم . وقتی که می خواند :

"...بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی ، بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو  ..."

 وقتی مدرسه تعطیل می شد ، دوچرخه را برمی داشتیم و راهی کوچه ها می شدیم تا ویژه نامه نوروزی مجله تماشا را بخریم و ببینیم که تلویزیون در روزهای تعطیلی چه فیلم های سینمایی پخش می کند تا برای آن روزها از زیر دید و بازدیدها فرار کنیم!

اما آن بهارهای کودکی و نوجوانی خیلی زود تمام  شد ، از همان عیدی که گفتند ،  امام فتوا داده ،  امسال عید نداریم و در عزای شهداء می نشینیم. سال بعد ، بهار خیلی زودتر رسید ، زمستان بود که شعار می دادیم :"به کوری چشم شاه ، زمستونم بهاره " و هنوز بهمن به آخر نرسیده بود که این سرود از رادیو پخش شد :

"هوا دلپذیر شد ، گل ازخاک بردمید ، پرستو به بازگشت زد نغمه امید ، به جوش آمده خون درون رگ گیاه  ، بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه "

بعد از آن خیلی سریعتر بزرگ شدیم و نوروز 2 سال بعد آن طرف اهواز بودیم ، پشت هویزه که دشمن اشغالش کرده بود . اهواز سر زنده و شاد به شهری مرگ زده بدل شده بود و در آن ، بیشتر نظامیان رفت و آمد داشتند.  در و دیوارش را جای گلوله های توپ  و خمپاره پر کرده بود . در و پنجره خیلی از خانه ها و آپارتمان ها باز بود و اهالی اش شهر را ترک گفته بودند. عراقی ها از یک طرف نزدیکی نورد در 7 کیلومتری اهواز مستقر شده  و از طرف دیگر جاده اهواز به دزفول را هم قطع کرده  بودند. تلاششان این بود که با محاصره کامل اهواز آخرین مقاومت در خوزستان را درهم بشکنند. از طرف دیگر نیروهای خودی آب کرخه را درون  مواضع آنها رها ساختند تا باعث حدود 4-5 کیلومتر عقب نشینی شان شوند.

یکی از همان روزهای اول بهار 1360 بود که در دشت وسیع و سرسبز حمیدیه مشغول کندن سنگر بودیم . یادم هست که برروی جعبه های خالی کاتیوشا(که برای سقف سنگرها استفاده می کردیم) از خستگی دراز کشیده بودم که در فاصله آرامش بین شلیک خمپاره ها و غرش توپ ها و تانک ها ، لحظه ای صدای پرنده ای را در نزدیکی خود شنیدم . برگشتم ، او را در کنار گلی خودرو دیدم و تازه فهمیدم بهار آمده ... به یاد شعر صدیقه وسمقی افتادم به نام "بهارم ریشه در خاک خدا دارد " که مرحوم سیامک علیقلی آن را در مجموعه ای به نام "آوازهای جنگ " خواند...همچنان که نگاهم را به آن پرنده کوچک دوخته بودم با خودم زمزمه اش کردم:

"بهار سرزمینم ریشه در عمق زمین دارد                                  بهارم ریشه در عمق زمان دارد

چه کس می گوید آن را می توان بزدود؟                                   فریب است این ، دروغ است این !

تمام تارو پود ریشه هایش را خدایم                                          با دو دستانش ، خدایم بافته درهم

بهارم ریشه در عمق زمین دارد                                               چه باک از خصم بی حرمت...

بهار از ریشه تا هر شاخه خواهد رفت                                       و جامی تازه بر هر نخل خواهد داد..."

 

در آن نوروز ، سوسنگرد راتازه از چنگ عراقی ها به در آورده بوند . مناظر رقت انگیزی در آن به چشم می خورد :

 اجساد کف خیابانها ، خانه های ویران شده و به غارت رفته ، خون های روی در و دیوارها و...راستی در آن وقت ، سازمانهای حقوق بشری و شورای امنیت و امثال آن کجا بودند؟! نشان به آن نشان ، همین شورای امنیت که این روزها به اصطلاح نگران صلح جهانی است و راه به راه علیه ایران قطعنامه صادر می کند ، در آن ایام که ارتش صدام با پشتیبانی آمریکا و اروپا ، هزاران کیلومتر از خاک ایران را اشغال کرده بود و از هیچ جنایتی در حق هموطنانمان فرو گذار نمی کرد ، حتی یک  قطعنامه صادر نکرد که صدام چرا به خاک ایران تجاوز کرده و شهرها و روستاهایش را به خاک و خون کشیده است !! شورای امنیت برای هیچکدام از آن جنایات قطعنامه صادر نکرد ، نه برای کشتن زنان و کودکان بی دفاع  ، نه برای ۸۰۰۰ اهالی سردشت که در زیر بمباران شیمیایی شهید شدند ، نه برای موشک باران و بمباران مناطق مسکونی ، نه برای قتل عام فجیع حلبچه ...

در آستانه نوروز 1367 بودیم که خبر آمد شهر حلبچه در زیر بمباران فجیع شیمیایی صدام ، نابود شد ...

شاعری در آن روزها و در سوگ کودکان حلبچه نوشت :

"...حلبچه ! کودکان معصوم به خون تپیده ات را به سازمان ملل ، شورای امنیت و صلیب سرخ می برم تا اعلامیه جهانی حقوق بشر را تدریس کنند ..."!

و زهرا رهنورد هم چنین سرود :

"...تابوت قطعنامه ها را بیاورید و جسد انسان ها را در آن بگذارید،

...تابوت قطعنامه ها را بیاورید تا عدالت و آزادی را تشییع کنید.

سالیان متمادیست که قطعنامه ها به تابوت تبدیل شده اند و در سرداب های مخوف سازمان های بین المللی خاک می خورند ...تابوت قطعنامه ها را بیاورید تا جسد 5000 زن و بچه و مرد حلبچه ای  را در آن بگذاریم و به پیشخوان شورای امنیت پست کنیم..."

عید سال 67 همان نوروزی بود که در زیر باران موشک ، سفره هفت سین چیدیم و ماهی های درون تنگ با صدای آزیر قرمز برخود می لرزیدند...

امیر حسین فردی چنین نوشت :

"همه دل نگرانیم از زمانی شروع شد که بعد از انفجار یک موشک ، اولین شکوفه درخت خانه ام گلبرگ هایش ریخت...آن روز در انتهای زمستان ایستاده بودم و چشم به راه بهار داشتم ...دخترم گل بهار ...با صدایی که تمام غم و اندوه عالم در آن موج می زد ، گفت : آقا جون شکوفه ها هم از موشک می ترسند؟ پس امسال ما بهار نداریم؟"

مثل برگ لرزیدم و گفتم :" گل بهار عزیزم ، این چه حرفی است که می زنی ، مگر ممکن است که بهار نیاید!"...تا اینکه یک روز ، وقتی با گل بهارم ، در دامنه کوهی پربرف قدم می زدم ، گل نوروزی را دیدم که از زیر برف درآمده بود ، با شوق نشانش دادم و گفتم :"نگاه کن ...گل نوروز . پس بهار می آید! بهار می آید ! " و چند روز بعد بهار آمده بود...از موشک ها نترسیده بود..."

از آن نوروز ، نزدیک 20 سال می گذرد و بازهم تهدید می کنند که بهار را اجازه نخواهند داد به ایران بیاید!! ، با قطعنامه هایشان ، با تبلیغاتشان ، با تهدیدهایشان و با...

اما به قول "اوری انری"، نویسنده و فعال صلح و موسس جنبش "گوش شالوم" که در میدل ایست آنلاین نوشت :

"... بمب ها ممکن است کشور را تخریب کنند اما ملتی مثل ایرانیان را نه..."

انگار برآستانه این بهار هم همان سروده 26 سال پیش در کنار شهر اشغال شده هویزه ، در گوشم می خواند که:

"...بهارم ریشه در عمق زمان دارد      

                        و وقتی در اول فصل بعد از این ، بهار از شاخه ها سر زد ، دگر هرگز نخواهد رفت

                                         بهار سرزمینم ریشه در دست خدا دارد ، نمی میرد ، نمی میرد...."