مستغاثی دات کام

 
به یاد رسول ملاقلی پور که خود بهاران بود
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
 

چشم من بارانی ابر فراق

 

می گویند که در ایام عید ، نبایستی صحبت از مرگ کرد ، اما وقتی حاج آقا وخشوری تماس گرفت و پس از اینکه خواست چیزی برای شماره ویژه نوروز مجله سینما بنویسم ، گفت که رسول ملاقلی پور هم رفت ، دیگر چه می توانستم بگویم و چه می توانم بنویسم ، به جز اینکه از ملاقلی پور باشد و درباره او...

یادم هست در آن روزهای کودکی و بعد هم نوجوانی ، عید نوروز برایمان حال و هوایی دیگر داشت. به قول معروف غم روزگار نداشتیم و برای آمدن بهار و تعطیلات عید ، سراز پا نمی شناختیم . اما هرچه بزرگتر شدیم ، آن عیدها کم کم رنگ باخت. وقتی که به تدریج فقدان عزیزانمان را در کنار خود حس کردیم...

...عید سال 60 ، در سوسنگرد بودیم که تازه از اشغال عراقی ها به در آمده بود و از سر و رویش مرگ و ویرانی می بارید ، آن موقع برای رسیدن به آبادان محاصره شده ، بایستی از بندر ماهشهر ، نیمه شبی را ساعت ها در سکوت مطلق در بلم یا لنج می نشستیم تا نکند نیروهای دشمن که جاده ماهشهر به آبادان را در اختیار داشتند ، از حضورمان باخبر شوند. اولین لرزه های تکان دهنده جنگ تجمیلی را همان روزها درک کردیم ، همان روزهایی که صدام ارتشش را با حمایت و پشتیبانی همین آمریکا و اروپایی که امروز غوغای حقوق بشرشان به آسمان است ،  هزاران کیلومتر مربع در داخل خاک ایران مستقر کرده بود و می خواست که خوزستان را عربستان کند!!

در همان روزها ، وقتی که خمپاره ای در سنگر ، 4 تن از دوستانمان را تکه پاره کرد ، دیگر نوروز برایمان رنگ باخت و در همان بهاری که همیشه برایش هورا می کشید ، اشک ریختیم...

وقتی هم که از جبهه بازگشتیم ، کوچه قدیمی را حجله بسته بچه های محل یافتیم ، بچه هایی که در تمام آن روزهای کودکی هفته ها پیش از نوروز ، باهم شمارش معکوس عید را شروع می کردیم...

بزرگتر که شدیم مصیبت اهل بیت (ع) را بیشتر درک کردیم و روزهای تاسوعا و عاشورا برایمان رنگ دیگری گرفت. مظلومیت تاریخی شیعه را بهتر دریافتیم ...در همان جبهه ها و بعد از آن ...حتی همین امروز وقتی هنوز بازماندگان شیمیایی شده آن روزها را می بینیم که  معصومانه در گوشه و کنار بیمارستان ها همچون شمع آب می شوند و آنها که تولید کننده اصلی همان سلاح های مرگبار شیمیایی بودند ، منادی حقوق بشر شده اند !!!

در طی این سالها خیلی از عزیزانمان به سوی دیار باقی پرکشیدند ، کسانی که در کنارشان رشد کرده بودیم ، با آنها و آثارشان زندگی کرده بودیم و بوسیله اندیشه و تفکر و هنرشان ، خود را شناخته بودیم ...آنهایی که ما را به واقعیت های بسیاری آشنا ساختند ...

یکی از این افراد رسول ملاقلی پور بود ، که اگر صحنه شورانگیز کربلا و حماسه عاشورا به پیام رسانی حضرت زینب (س) ، جاویدان شد ، عرصه های حماسی دفاع مقدس مردم ایران نیز با روایت امثال ملاقلی پور ماندگار شد. با سینمای ملاقلی پور بود که مردم دور از جبهه و نسل های بعد و بعدتر ، دریافته و در می یابند که در آن سالهایی که همه دنیا در مقابل این ملت ایستاده بودند ، چگونه "جواناني بودند، مرداني بزرگ، زميني بودند و روحشان آسماني" که "مردانه زيستن" را با اقتدای به مولایشان ، حسین بن علی (ع) به تاریخ آموختند .

این جوانان در سینمای ملاقلی پور واقعی تر و ملموس تر از هر فیلم دیگری به نظر آمدند. چرا که او خود با گوشت و پوستش آنها را درک کرده و اصلا خود یکی از همان ها بود.

رزمندگانی که فداکار بودند و در عین حال عاشق و دلباخته مثل "حمید " هیوا که از زندگانی و رزم شهید حمید باکری الهام گرفته شده بود. رزمندگانی که برای باورهای اعتقادی و میهن و خانواده و در یک کلام "مزرعه پدری" شان  می جنگیدند...رزمندگانی که شیرزنانشان ، همچون مریم "نجات یافتگان"،مجروح خودی رایک تنه، زیر آتش دشمن، به پشت جبهه می کشانید...رزمندگانی که خوش مشرب بودند و درعین اینکه دعا و ذکر خدا ورد زبانشان بود اما از لطیفه و مطایبه نیز غافل نبودند...

و هنر ملاقلی پور این بود که آن ارواح آسمانی را به مخاطبانش بشناساند و چه خوب شناساند که هنوز گویی دلواپس آن "سقای تشنه لب" هستیم که همرزمانش را دریابد و سوگوار احمد که در "افق" خود را سپر نصرت کرد تا گلوله های دشمن بعثی را مانع شود...هنوز نگران مهندس قائمی و سلیمان "قارچ سمی" هستیم که برای آرمان هایشان به کدام ناکجاآبادی رفتند.

و هنوز خود را همدرد "علی" فیلم "پناهنده " می بینیم که آرمان های سوخته اش را در عزلت اتاقش می جست و حتی به سعید و پروانه ای که زمانی برعلیه او و اندیشه اش بودند ؛ پناه داد...همان علی که غریبانه می خواند:

"من غریب خلوت تنهاییم                                            سوزد از غم سینه سوداییم

  چشم من بارانی ابر فراق                                          داغدار لاله صحرایی ام

  آه  سرد من نشان درد من                                          دردمند نکته دانایی ام

  من اسیر بند زندان تنم                                              بی قرار این دل شیدایی ام ..."

و آن دل شیدایی ، هرگز مرگ را نخواهد پذیرفت ، آنچنان که در فیلم "میم مثل مادر " از زبان قهرمانان استثنایی اش می خواند که :

"هر عشقی می میرد ، رنگ غم می گیرد ، اما عشق من نمی میرد..."

شاید از همین رو بود که آخرین کار هنری ملاقلی پور مستندی از ضریح حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بود... او سرانجام به کربلایش رسید ، بهار خود را یافت ... او که اصلا خود بهاران بود...

بقول سید مرتضی آوینی :

 "...بهاران از کجاست که روح روییدن و سبز شدن ناگاه ، در تن خاک مرده پیدا می شود؟ و از کجاست که روح شکفتن ، ناگاه از تن چوب خشک ، چندین برگهای سبز و شکوفه های سفید و آبی و زرد و سرخ برمی آورد؟ بهاران رازدار رستاخیز پس از مرگ است و ...

و با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو...آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد؟ و یحیی الارض بعد موتها."