مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥
 

نگاهی به فیلم "چه کسی امیر را کشت؟"

 

دور از اجتماع خشمگین

 

 

 

دومین فیلم بلند سینمایی مهدی کرم پور ، فیلمساز جوان سینمای ایران بازهم درباره آدم ها و دنیاهای ظاهرا کوچکشان است. اگر او در فیلم "جای دیگر" به این آرزوی همیشگی غالب انسان ها پرداخته بود که هرکس دوست دارد به جای دیگری به جز جایی که هست ، می رفت ، در فیلم اخیرش یعنی "چه کسی امیر را کشت؟" به ابعاد دیگری از کاراکتر بعضی آدم ها می پردازد؛ به حسادت ها ، کبر و غرورها ، چشم و هم چشمی ها ، خودخواهی ها و...و همچنین دنیای کوچک بعضی آدم های دیگر که همه دنیا را به اندازه همان جهان کوچک خود می بینند و البته کسانی که می خواهند به نحوی از این دنیاهای کوچک و خشمگین بگریزند. کرم پور مخاطبش را بی واسطه به تماشای نقاط منفی کوچک و بزرگ چند نفر می برد که گویی در ماجرایی درگیر هستند. نقاط منفی کوچک و بزرگی که اگر دقت کنیم ، برخی از آنها را پیرامون خود و حتی  گاهی اوقات در وجود خودمان هم مشاهده می کنیم! (به قول آقای حسن نراقی در کتاب "جامعه شناسی خودمانی" اگر فکر می کنید این نقاط منفی درشما وجود ندارد ، مخاطبم شما نیستید ، بلکه بغل دستی تان است! و اصلا اگر در خودتان اینگونه نقاط منفی را نمی بینید ، لطفا ادامه این مطلب را نخوانید!!)

داستان فیلم "چه کسی امیر را کشت؟" شاید در یک خط بیان  شود ؛ چند نفر در اولین فصل های فیلم می گویند که شخصی به نام امیر در یک تصادف مشکوک کشته شده است ( و در صحنه ای هم اتومبیل سوخته اش را می بینیم) و هرکدام که خود را منسوبی از وی معرفی می کنند از این واقعه به شدت اظهار تاسف می نمایند : زیبا (همسرش) ، اکبر(شریکش) ، عسل(دختر خوانده اش) ، دکتر مطلق( روانشناس زیبا) ، حمید (هم دانشکده ای او) ، رضا( بچه محل و هم رزم سابقش ) و مرجان (منشی دفترش)تمام فیلم از زبان همین کاراکترها به صورت مونولوگ و در صحنه های انفرادی ، شرح ابعاد مختلف شخصیت امیر و چگونگی ارتباط این افراد با اوست. یعنی در صحنه های مختلف و به تناوب (نه چندان مساوی) افراد فوق الذکر در مکان خاص خود که کاملا در ارتباط با شخصیت خود آنهاست ، در جلوی دوربین ظاهر شده و خطاب به دوربین (که مشخص نیست نقطه دید چه کس و یا چه چیزی است ) درباره امیر و روابط خود با وی حرف می زنند و در واقع به نوعی شخصیت خود را باز می کنند. ( زیبا در محلی که به قول خودش مشغول آفرینش هنری است ، اکبر در دفتر کارخانه ، عسل در مکان های به قول خودش خفن! ، دکتر مطلق در مطب سر تا پا سفید رنگش و در زیر تابلوهای غول آسای زیگموند فروید ، حمید در بالای تپه ای مشرف به شهر ، رضا در اتاق یک هتل شیک و مرجان در آشپزخانه ).

کرم پور هر یک از شخصیت های فوق را به شکل یک کاریکاتور تصویر می کند ، البته نه در ظاهر بلکه این مونولوگ های مذکور است (که در واقع از جهتی کاریکلماتور هم به حساب می آیند ) که کاراکتری کاریکاتوری از آنها می سازد و به نوعی اصل شخصیت آنها را در برابر تماشاگر می گشاید. فی المثل زیبا علیرغم همه آن تاسف های اولیه اش از مرگ امیر ، با حرف هایش خصلت های تازه به دوران رسیدگی و بی هویتش و بعدا آن سوی طبع  به ظاهر لطیف و هنرمندانه اش را بیرون می ریزد و تازه درمی یابیم که چه آسان شوهر اولش را به قتل رسانده ، همچنانکه دکتر مطلق علیرغم همه ادعای درمان و کمک به انسانها ، کم کم به نوعی دکتر مابوزه بدل می گردد ویا اکبرکه در اولین سخنش می گوید این کارخانه بدون اکبر نمی چرخد ، به جایی می رسد که متوجه می شویم برای کشتنش ، قاتل قراردادی استخدام کرده بوده ، آنهم از جنس یکی از مدعیان مبارزه برای خلق و طبقه کارگر و با کنایه خودش پرتقالی ها(گویی رنگ سرخ همیشگی این دسته از به اصطلاح مبارزان هم در اثر فرومایگی شان به نارنجی پرتقال رنگ باخته !!) و این رضا ی مبارز که از همه کاراکتر ها مضحک تر به نظر می رسد با آن سبیل پرپشت و شعارهای پر طمطراقش.

 همانطورکه  حرف های تاسف برانگیز ،  از سر ترحم و سمپاتیک درباره امیر ، به تدریج  حال و هوای خصمانه و کینه توزانه ای به خود می گیرد ،  پس زمینه ها  هم به روشنی بیان می شود: زیبا تحت تاثیر دکتر مطلق دیگر از سنتی بودن امیر عاجز شده و خصوصا بر این باور است که  در روزهای آخر به او کم توجه بوده ، اکبر می گوید که با ورود امیر به کارخانه آنها ، سودآوری شان در سرازیری افتاد و از طرف دیگر امیر ، مرجان را که اکبر دوستش می داشته ، صیغه کرده بوده ، عسل مدعی است که زیبا به خاطر امیر ، پدرش اصغر را کشت تا زن امیر شود ، دکتر مطلق هم ضمن اینکه نمی تواند علاقه اش به زیبا را کتمان نماید ، از آزمایشات روانشناسانه اش دم می زند که بایستی برروی کسی آنها را امتحان می کرده و مرگ یک نفر از نظر وی ، کمترین بهای پیشرفت یک تئوری علمی است !!، حمید علت کینه اش از امیر را عشق به زیبا ذکر می نماید که زودتر از وی پیشنهاد ازدواج داده بود و او را ناچار از سکوت کرده بود ، رضا همان همرزم سابق امیر دو کینه از دوست قدیمیش دارد : اول اینکه دختری را که دوست می داشته(در واقع خواهر ناتنی امیر) در یک ماجرای آتش سوزی به طور ناخواسته کشته است و دوم اینکه در جریان مبارزات باعث لو رفتن و زندانی شدنش گشته است و همه اینها باعث شده که به قول خودش در تمام روزهای زندان روزشماری کند تا در بیرون انتقامش را بگیرد!!! و بالاخره مرجان ، منشی و زن صیغه ای امیر که همیشه آرزوی بچه دار شدن داشته (و همین باعث طلاق گرفتن از شوهر اولش شده بود )،  فقط به خاطر اینکه مهرش به دل امیر بیفتد و عقد دائمش بکند ، او را به اصطلاح چیز خور کرده بود!

تا اینجای قضیه طرح معروف فیلم "قتل در قطار سریع السیر شرق " آگاتا کریستی که سیدنی لومت آن را به فیلم برگرداند ، به ذهن می آید . خصوصا که دیگر همه کاراکترهای فوق در برابر پواروی دوربین به جرمشان ، اعتراف می کنند :

زیبا با کمک تئوری دکتر مطلق و نوعی هیپنوتیزم وی ، امیر را با فرمان "بزن بریم" به درون دره فرستاده ، عسل ، رفیق تریلی دارش را آنتریک کرده تا در جاده ، دخل اتومبیل امیر را بیاورد ، حمید ، پیچ های لاستیک هایش را باز کرده و اکبر علاوه پرداخت پول برای کشتن امیر به رضا ، سیم ترمز ماشینش را هم قطع کرده و رضا هم که به قول خودش با تفنگ سیمینوفش ، باک ماشین امیر را ترکانده !!!

اما آیا این اعترافات واقعیت دارد؟ آیا این یک جور داستان برعکس "دردسر هری " هیچکاک و "شب قوزی" فرخ غفاری نیست که همه کاراکترها پس از روبرو شدن با یک جسد به تصور اینکه خودشان او را به قتل رسانده اند سعی در اختفایش داشتند؟ در اینجا برعکس گویا هرکس قصد دارد قضیه کشته شدن مشکوک امیر را به فعالیت های خودش ارتباط دهد.

اما کرم پور به گونه ای در طول فیلم ، شخصیت های فوق را پرداخت کرده که به خوبی تماشاگر می تواند لاف زدن آنها را تشخیص دهد. اساس ساختار فیلم بر مونولوگ ها قرار دارد ، ضمن اینکه نمی توان از قرار گرفتن هوشمندانه جای دوربین در صحنه های مختلف صرفنظر کرد که گویی در هر نما ، مکمل مونولوگ در حال بیان است. در طی همین مونولوگ ها است که هر یک از کاراکترها ،صداقت گفتاری شان را در مقابل دیدگان تماشاگر به راحتی لو داده و روح خود را عریان می سازند ، گویی دربرابر وجدان مشترکی  نشسته اند. اگرچه هیچکدام از عمل خود ، پشیمان به نظر نمی رسند ، اما عریان شدن روحشان ، آنها را در برابر هر نوع قضاوتی بی دفاع می سازد. شاید این بدترین نوع کیفر باشد

و بازی آنجا تراژیک می شود که در می یابیم علاوه بر اینکه احتمالا تلاش هیچیک از این آدم ها در سقوط و سوختن ماشین مذکور موثر نبوده(حداقل من باور نمی کنم که چنین آدم های لاف زنی از عهده چنان قتل حساب شده ای برآیند) ، بلکه حتی آرزویشان در مرگ امیر هم به تحقق نپیوسته و امیر ، بنا به تقدیر و سرنوشت خود زنده مانده و می خواهد از این پس دور از آن اجتماع کینه توز خودخواه حسود ، در گوشه ای به تنهایی ساز خود را بزند! دیگرنمی خواهد به سازهای ناکوک آن جماعت خودپسند ، گوش بدهد که از دیو و دد ملول است و انسانش آرزوست ...

مهدی کرم پور این بار هم مانند فیلم قبلی اش یعنی "جایی دیگر" ، هم در روایت و هم در ساختار سینمایی ، لااقل در سینمای ایران طرحی نو درافکنده و همراه همکاران فیلمنامه نویس و فیلمبردار و تدوین گر و آهنگساز و بازیگرش  با بازی های چشمگیر ،  مونولوگ های به غایت شخصیت پرداز و فضا ساز که در جای خود ، پازل گونه ، قصه را روایت می کنند ، موسیقی متناسب و تدوینی که به خوبی  و با اندازه های مطلوب قطعات پازل فیلم را در کنار یکدیگر قرار می دهد ، تجربه ای قابل تقدیر در سینمای ایران انجام داده است . تجربه ای که برخلاف موارد مشابه ، با آماتورها و نابازیگران صورت نگرفته ، بلکه از قضا با یک گروه حرفه ای از بهترین های این سینما در هر رشته ، انجام پذیرفته و اثبات جمله ای است که کرم پور طی  گفت و گویی به هنگام فیلم "جایی دیگر" ابراز داشت که : "سینما از نظر من کاملا جدی است."

ضمن اینکه قطعا این تجربه اول ، ضعف هایی هم داشته ، از جمله اینکه ای کاش آن اعتراف علنی کشتن امیر توسط هر یک از کاراکترها و آن حرکات رقص گونه دکتر مطلق در پایان فیلم قرار می گرفت (البته این قضیه هم می تواند فقط یک سلیقه باشد) و ضمن اینکه مونولوگ های هر شخصیت متناسب با کاراکتر اجتماعی اش نوشته شده ، ای کاش یک دستی آنها در نوع نگارش (منظور سبک و تندی کنایه و طنز شان ) در کلیت حفظ می گردید ( به نظرم احتمالا هریک از فیلمنامه نویسان مونولوگ های دو و یا سه تن از شخصیت ها را نوشته اند ) و فی المثل این سبک در مونولوگ های حمید (که علیرغم انعطاف بازی امین حیایی ، خشک تر از بقیه به نظر می آید ) و صحبت های اکبر (که شوخ و شنگ تر از سایرین می نمایاند و شخصا از آنها لذت فراوانی بردم!!) با حرف های دیگران همچون عسل و مرجان و دکتر مطلق و رضا که از پیچش های متعادل تری برخوردارند ، هماهنگ تر نوشته می شد. (البته این هم یک سلیقه است)