مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٤
 

گفت‌وگو با رسول صدرعاملي ،  نويسنده ، كارگردان و تهيه كننده فيلم‌  

«ديشب بابا تو ديدم آيدا»

 

(بخش دوم )

 

 

جاي خالي سينماي نوجوان(تين ايجری)

  

 

آيا اين جشنواره كودكان و نوجوانان مي‌توانست در طول اين سال‌ها به سينماي تين‌ايجري و نوجوان و رشد و ارتقاي آن كمك كند؟ يعني آيا اساسا در حيطه توانايي‌ها و ظرفيت‌هايش چنين قابليتي وجود داشت؟ حتي در مورد آن نوع سوم سينماي كودك و نوجوان كه اشاره كرديد؟

به‌شدت مي‌توانست. ببينيد سال گذشته در جشنواره‌اي در شهر لان فرانسه شركت كرده‌ بودم كه فقط مخصوص نوجوانان بود. يعني تنها فيلم‌هايي كه به سنين 9 تا 17 سالگي مي‌پرداختند در اين جشنواره به نمايش درمي‌آمد. كه فيلم «دختري با كفش‌هاي كتاني» من هم حضور داشت. همه فيلم‌هايي كه درباره نوجوانان بود يا براي آن‌ها ساخته شده و يا نوجوانان در آن بازي داشتند و يا به نحوي از انحاء در ارتباط با قشر نوجوان به نظر مي‌آمد. واقعا حيرت انگيز بود.

آيا خط‌كشي‌هاي اخلاقي و خط قرمز‌هايي هم به لحاظ نمايش رفتارهاي نابهنجار براي نوجوانان وجود داشت؟

به همه مسائل مبتلا به نوجوانان پرداخته مي‌شد. بستگي به فيلمساز و قصه و فضا، به نظرم كمتر مسائلي از نوجوانان امروز در اين مجموعه فيلم درنظر گرفته نشده بود. حتي به مسائل بلوغ جنسي كه مهم‌ترين معضل و دغدغه نوجوانان از نظر كارشناسان به حساب مي‌آيد. چرا كه معتقدند اگر بخواهيم در جامعه به آن نپردازيم، اتفاقات فاجعه‌باري خواهد افتاد. آیا وظيفه يك هنرمند و سينماگري كه در اين حيطه مي‌خواهد كار كند و موثر باشد، مقوله بلوغ در نوجواني مساله مهمي نيست؟

واقعا بسياري از اين‌گونه فيلم‌ها با شكل و شمايلي كنترل شده مي‌توانند از خیلی  انحرافات و كج‌روي‌ها جلوگيري كنند.

بله اگر واقع‌بينانه ابعاد مختلف معضلات و راهكارهاي ذهني را براي نوجوانان باز كنند. من در همان جشنواره فيلم‌هايي را ديدم كه خيلي درست با طرح مسائل غيراخلاقي، نتيجه اخلاقي مي‌گيرند. يعني وقتي مرتبا به نوجوان اخلاقيات را يادآور شويم و به اصطلاح به وي حقنه كنيم، جذابيتش از بين مي‌رود ولي بر اساس همان مثل معروف كه ادب از كه آموختي، گفت از بي‌ادبان، اگر بتوان يك جهان آدم‌هاي بي‌ادب را درست تصوير كرد كه در پايان خود مخاطب به آن نتيجه برسد كه جهان فوق چقدر نابهنجار و نادرست است و مي‌توان جهان بهتري درست كرد، قطعا تاثير مثبت‌تري دارد.

جالب است كه سينماي امروز دنيا از همين مثل قديمي ما، استفاده بهينه‌اي مي‌برد. آماري كه اخيرا درون بعضي سايت‌ها از سوي موسسات نظرسنجي آمريكا، انتشار يافت، بسيار قابل توجه است. در اين آمار كه از ميان جامعه نوجوانان آمريكا گرفته شده، 60 درصد تين‌ايجرهاي آمريكايي نظر داده‌اند كه ما نمي‌خواهيم روابط غيراخلاقي داشته باشيم، 65 درصد آن‌ها گفته‌اند كه مي‌خواهند از خانواده‌شان حرف‌شنوي داشته باشند و حدود 70 درصدشان گرايش خود را به مقولات مذهبي مطرح كرده‌اند. اين خيلي آمار عجيب و غريبي است. قطعا در اين گرايشات مثبت ، سينماي اين يك دهه اخير كه به شدت اخلاقي، خانواده‌گرا و ضدعصيانگري شده، تاثير داشته است. نكته مهم اين است كه عناصر فوق را نه به‌طور مستقيم بلكه به شيوه‌هاي بسيار ظريف و تاثيرگذار ارائه نموده‌اند. مثالش   فيلمی به نام  «خانه‌اي در ته دنيا» كه رمانش نوشته «مايكل كانينگهام» همان نويسنده فيلمنامه درخشان «ساعت‌ها» است كه استفن دالدري آن را با شركت نيكول كيدمن، جولين مور و مريل استريپ جلوي دوربين برد. فيلم درباره سه تين‌ايجر است كه قصه دو تاي آن‌ها را از كودكي تعقيب مي‌كنيم و اين‌كه تحت چه شرايط نابهنجاري روابط نامعقولي پيدا مي‌‌كنند. آن دو پسر بعدا با دختري همراه مي‌شوند كه هر سه نفر روابط غيرافلاطوني با هم دارند. اما به تدريج از دل اين روابط فاجعه بيرون مي‌زند. بچه‌اي متولد مي‌شود كه معلوم نيست متعلق به كيست. البته تا اين‌جا هم چندان مسئله‌اي مشاهده نمي‌شود. ولي وقتي فطرت آدمي در مقابل خرق روابط انساني قرار مي‌گيرد، آن‌گاه اختلافات شروع مي‌شود. حسادت بارز مي‌گردد كه چه كسي متعلق به كيست و چه كسي عاشق كيست؟ دختر و بچه‌اش از آن مثلث بيرون مي‌زنند و به ناكجاآبادي مي‌گريزند و يكي از آن دو پسر هم گرفتار بيماري مهلكي مي‌شود  كه باعث مرگش مي‌شود. سوزاندن جسد او و به باد سپردن خاكسترهايش و تنهايي غم‌انگيز پسر ديگر در آن خانه‌اي در ته دنيا، سرانجام تراژيك روابط غيرعادي و نامعمول مي‌گردد. يعني اين‌گونه ، چنين فيلم‌هايي ،  پايان تلخ و فاجعه‌بار آن روابط عصيانگرانه و ضدخانواده را در مقابل نوجوان امروز به تصوير مي‌كشند. از اين‌گونه فيلم‌ها امروزه در سينما كم نيست كه از درون يك روابط غيراخلاقي به نتايج اخلاقي برسيم.

همان‌طور كه اشاره كردي، پرتناقض‌ترين شرايط دوران زندگي در نوجواني رخ مي‌نمايد. در نوجواني است كه به شك مي‌رسي. شك‌هاي بسيار جدي در مورد زندگي، روش و رفتار و پدر و مادر و هستي و... و در بودن و نبودن. اگر به شك نرسي اصلا نوجواني نكرده‌اي. تا اين دوران را نگذراني به آن آرامش و ثبات بعد نمي‌رسي. اين شك و ترديدها، پاسخ نياز دارد. البته خودم شخصا اعتقادي به پاسخ در يك كار هنري ندارم. فكر مي‌كنم طرح موضوع، خود به خود ذهنيت مخاطب را فعال مي‌كند.

به نظر من همه ابعاد واقعيت را به آن‌ها بايد نشان داد، نه فقط يك بعد و يك طرف را. همين ،  ذهن آن‌ها را سامان مي‌دهد و به انتخاب درست رهنمون‌شان مي‌كند. وقتي شما در فيلم‌هايي مانند «كشتن ريچارد نيكسن» يا «تصادف» آن روي سكه جامعه امروز آمريكا را از ديد روشنفكران و انديشمندان آمريكايي مي‌بينيد ، ديگر قطعا آن روياي شيرين سرزمين فرصت‌ها و امكانات در برابرتان رنگ مي‌بازد. فيلمي مانند «شراكت خوب» ابتدا جامعه اقتصادي آمريكاي را جامعه‌اي پيشرفته و پويا نشان مي‌دهد ولي اين را هم نشان مي‌دهد كه در پس اين پيشرفت و پويايي، طبقه متوسط كارمند چقدر آسيب‌پذيراست  و وضعیت  ناامنی دارد. چقدر راحت به دليل ماهيت آن اقتصاد كوچك توسط بزرگترها خورده مي‌شوند. شركت‌ها و موسسات خصوصي كوچك ناپايدارند و به همين دليل خيل عظيم كاركنان اين موسسات با گستره عظيمي از بي‌ثباتي و عدم امنيت شغلي و اجتماعي مواجه هستند. اين نگاهی واقع‌بينانه  به جوان و نوجوان اين طرف آب‌ها مي‌دهد كه خير آن‌چنان هم که مي‌گويند، زندگي آن طرفي‌ها راحت و آسوده و بي‌دغدغه نيست! در مورد مسائلي مثل بلوغ و هيجانات جنسي و روابط دخترها و پسرها كه از مهم‌ترين دغدغه‌هاي ذهني نوجوانان است همين فرمول مي‌تواند صادق باشد.

دقيقا همين‌طور است. اما وقتي نتوان اصلا به مسائلي مانند بلوغ پرداخت، چه در پسرها و چه در دخترها و شرايطي را كه همه وجود نوجوان را دچار تغيير و تحول مي‌كند و تجارب تلخي كه در اين دوران وجود دارد و براي همگي‌مان وجود داشته خصوصا در جامعه سنتي خودمان كه همين امروز هم وجود دارد، طبعا نمي‌شود همه واقعيات را براي نوجوان شكافت و نقاط ضرر و زيان را مشخص كرد. البته خوشبختانه نسل ما خيلي خوشبخت بود كه در معرض اين هجوم تبليغاتي و اطلاعاتي امروز رسانه‌ها قرار نداشت.

شانس ما اين بود كه در دوران نوجواني درگير انقلاب و مسائل آن بوديم و هيجانات و شور انقلاب جاي همه مسائل ديگر را در ذهن و وجود ما گرفته بود.

بله در آن زمان ، انقلاب و بعد جنگ همه مسئله ما بود و همه فكر ما را به خود مشغول داشته بود  ولي الان اين بچه‌ها و نوجوانان به‌طور وحشتناكي سرگشته‌اند. من نمي‌دانم اگر قرار است يك فيلمساز، مسئول فرهنگي و يا هر آدم مسئولي اين سرگشتگي را نبيند و بگويد ان‌شاءالله كه به خير و خوش مي‌گذرد و يا هميشه بخواهيم نوجوان را با تكيه بر آداب و عادات مذهبي ، نجات بدهيم،  چقدر پاسخ مي‌گيريم؟ آن هم با روش های کاملا غلط که نوجوان از زبان معلم و والدین و علمای مذهبی خود یک چیز می شنود و در جامعه چیزهای دیگر

می بیند و حتی این تناقض را در خانواده با همه وجود حس می کند ،آيا تاكنون جواب گرفته‌ايم؟ اصلا رعايت تكليف و وظايف مذهبي موقعي جواب درست مي‌دهد كه شرايط به وجود آمده براي نوجوان رضايت و لذت از انجام شعائر و تكاليف مذهبي به بار آورد. يعني نوجوان فقط تكليف و وظيفه انجام ندهد بلكه از نماز و روزه و ذكر خدا لذت ببرد. ولي با روش اجبار و زور و حقنه كردن، طبيعي است كه جواب عكس حاصل خواهد شد.

چند شب پيش خاطرات بيل كازبي را مي‌خواندم. او چهار بچه دارد كه خاطرات خودش را با آن‌ها نوشته است و بالاخره اعتراف كرده كه بيگانه‌ترين فرد نسبت به بچه‌هايش، خودش است! با همه تلاشي كه به خرج داده و مجموعه كتاب‌هاي روانشناسي كودك و نوجوان كه به اتفاق همسرش مطالعه كرده و سعي نموده اصول آن‌ها را رعايت نمايد ولي نتوانسته به دليل شرايط موجود جامعه به دنياي آن‌ها راه پيدا كند! به دليل همان سرعت و كيفيت نقل و انتقال اطلاعات  كه هنوز براي نسل گذشته ثقيل و ديرهضم است و كمتر كسي از آن نسل سعي مي‌كند خودش را با اين سرعت سازگار كند، او مي‌گويد روزي بالاخره فهميدم كه بچه من از نامي كه برايش انتخاب كرده‌ام، خوش نمي‌آيد! واقعا در جهان چند نوجوان از اسمي كه والدين‌شان انتخاب كرده، راضي هستند؟ از همين‌جا، جدايي دو نسل آغاز مي‌شود تا به جايي مي‌رسيم كه به قول بيل كازبي اگر روزي پسرت از در وارد شد و فهميدي كه كسي را نكشته، خيلي خوشحال خواهيد شد. چون در جامعه امروز شرايطي وجود دارد كه اصلا بعيد نيست روزي پسرت از در وارد شود و بگويد پدر ببخشيد من دوست خودم را كشتم! در واقع در جامعه ای مثل  آمريكا هم اين عدم درك مابين دو نسل، بين والدين و بچه‌ها بیشتر وجود دارد. البته آن‌ها پس از گذراندن تجارت عصر مدرنيته و بسياري شرايط ديگر به چنين جايي رسيده‌اند ولي ما كه توانايي و قابليت بيشتري در اين زمينه‌ها داشتيم، مي‌توانستيم راحت‌تر ارتباط منطقي با بچه‌هايمان برقرار كنيم چون مثل آمريكايي‌ها آن‌ها را در 14-15 سالگي از خانواده نمي‌رانيم.

و حالا فهميده‌اند كه كه چنين عملي اشتباه بوده است...

حالا ما با همه آن توانايی و ظرفيت‌ها در اين دو دهه اخير هر روز و هر سال رابطه والدين و بچه‌هايمان دورتر و بعيدتر شده است. چرا؟

خوشبختانه سنت‌هاي شرقي و ايرانی از ديرباز رابطه مستحكمي مابين والدين و كودكان برقرار كرده كه به هيچ وجه در غرب چنين فضايي وجود ندارد ولي ما نتواسته‌ايم از چنين رابطه‌اي استفاده كنيم. شايد به دليل احساس فضلي بوده كه همواره  نسبت به نسل جديد حس كرده‌ايم!

آن وقت تو فرضا پسري در خانه داري كه 24-25 ساله است ولي از همان 14-15 سالگي از تو جدا شده و تنهاست ولي تو نفهميده‌اي. قصه خانواده چهار نفره‌اي كه همگي در آن تنها هستند ، حتی اگر سر یک میز غذا بخورند و سر یک سفره بنشینند و زير يك سقف زندگي مي‌كنند. اين دنياي تنهايي را فقط كار فرهنگي و هنري مي‌تواند كمرنگ كند و مهم‌تر از همه سينما مي‌تواند اين خانواده‌هاي تجزيه شده را دوباره به هم نزديك سازد.

چگونه سينما مي‌تواند اين معضل را به نقطه حل نزديك نمايد؟

نمي‌دانم. من تجربيات خودم را انجام داده‌ام. فكر می کنم بعد از ساختن فيلم «دختري با كفش‌هاي كتاني» كه اگرچه عده‌اي هم بابت آن به من بد و بيراه گفتند ولي بسياري پدر و مادرها متوجه اين موضوع شدند كه بچه‌هايشان اگرچه فرار نكرده‌اند ولي روياي فرار در سر داشته‌اند. اين فكر فرار در ذهن‌شان بوده است.

و چقدر مناسب كه در آخر دختر به خانه برگشت. اگرچه چند سال پيش بر اين باور بودم که  اين يك پايان‌بندي ناگزير و رسمی  است!

با آن پايان‌بندي به نوجوان مي‌فهماني كه هيچ كجا امن‌تر از سقف خانه و درون خانواده تو نيست. اين منطقي‌ترين نتيجه آن همه سرگشتگي و گمگشتگي‌هاي تداعي بود. ترانه هم به شكل ديگر به چنين نتايجي مي‌رسد و همچنين آيدا...

من قرار نيست در يك فيلم همه اين مسائل را مطرح كنم. كافيست فقط به بخش كوچكي از دغدغه‌هاي ذهني اين بچه‌ها بپردازيم و اشاره خوبي كردي كه شايد اين نوع سينما از آن جهت مهجورتر است كه نگارش فيلمنامه‌اش و رسيدن به آن شروع يك توليد ، خيلي جدي‌تر و پيچيده‌تر از يك كار معمولي است...

ظرافت فوق‌العاده ای مي‌طلبد...

بله، تحقيقات بيشتري لازم داشته  و جست‌وجوي وسيعي احتياج دارد. ولي به نظر من، سينما مهم‌ترين ابزار براي پايان‌ آن جدايي‌ها و سرگشتگي‌هاست. اگر همين الان تصميم بگيريم كه گروهي از سينماگران به‌طور جدي فقط به نوجوانان فكر كنند، هر چقدر هم كه هزينه كنيم، كار عبثي نكرده‌ايم. حتي اگر پنجاه فيلم ساخته شود و چهل تاي آن را دوست نداشته باشيم و تنها ده فيلم خوب از كار داريد باز هم كار مهمي صورت گرفته است. ولي بايد كاري جدي انجام شود. از ديد كسي كه اين دغدغه را داشته و فكر مي‌كند مقوله نوجوان ، هم به لحاظ سينمايي ، عرصه‌هاي جذابي دارد و هم از جهت فرهنگي، مي‌تواند ذهنيت آدم‌هاي واقعي جامعه روشن سازد، اين عرصه بسيار جدي و مهم است. موضوعاتي كه همه نگاهش مي‌كنند، به آن‌ها اشراف دارند ولي تامل نمي‌كنند و از كنارشان مي‌گذرند.

يك راهش مي‌تواند برگزاري جشنواره‌اي خاص نوجوانان باشد مانند همان مثالي كه زديد.

بله در آن جشنواره از همه كشورها فيلم حضور داشت و فيلم‌هاي بسيار جذاب و قابل تامل. داوران از مجموعه‌اي نوجوان و روانشناس و فيلمساز و همه كساني كه در عرصه سينماي نوجوان تجربه داشتند تشكيل شده بود. برگزاركننده‌ها هم گروهي آدم دغدغه‌مند و متخصص و كارشناس مسائل نوجوانان بودند. در همان شهر لان كه شهري بسيار قديمي با برج و باروهاي باستاني است (در هفتاد كيلومتري شمال پاريس) شرايطی فراهمي كرده بودند كه لابلاي آن برج و باروها و ديوارهاي قديمي، نوجوانان فرصت داشته باشند مثلا جيغ بزنند، عربده بكشند، هوار كنند، هر سازي كه مي‌خواهند بزنند. ناگهان مي‌ديديم كه چهل دختر نوجوان در ميان همين ديوارها مشغول زدن تمپو هستند! يا گروهي جاز مي‌زنند و دسته‌اي هم فرياد مي‌كشند. در واقع جشنواره لان، مساله اساسي‌اش پرداختن به نوجوانان و مسائل مبتلابه آنان بود.

حالا با همين بضاعتي كه جشنواره و سینمای  ما دارد ،  چه گام عملي در اين زمينه مي‌توان برداشت؟

خيلي كارها مي‌توان انجام داد. براي شما بگويم خود من آن‌چنان در همين سه تجربه سينمايي‌ام رنج كشيده‌ام كه هركدام به اندازه پنج فيلم از من انرژي گرفت از پيش‌توليد تا اكران آن. تا آن برخوردهايي كه بعد از نمايش با من شد. نوعي ناباوري نسبت به هركدام از اين سه فيلم در زمان خودش وجود داشت كه چند سال لازم بود  تا حداقل باورشان كنند و بگويند فيلم خوبي است. تیزر  فيلم «دختري با كفش‌هاي كتاني» از تلويزيون پخش نمي‌شد، حتي اسمش مورد داشت، هرجا كه مي‌رفتم، پس مي‌زدند، ولي دو سال گذشت تا اين‌كه تلويزيون تصميم گرفت آن را پخش كند يا از آقاي كمال تبريزي بخواهند آن سريال «دوران سركشي» را بسازد. بر سر فيلم «ترانه...» هم همين مصيبت را داشتم. كه چرا نوجوان باردار مي‌شود؟ چر اين‌جوري مي‌شود و چرا آن‌طوري مي‌شود؟ دوباره شروع شد و ادامه يافت و دو سال طول كشيد تا بالاخره گفته شد فيلمي خوبي است و حالا نوبت «آيدا...» است. بايد خيلي انگيزه داشته باشيد كه اين راه را ادامه دهيد. واقعا نمي‌دانم چه توصيه‌اي بكنم چون براي من يك شوق فردي و شخصي بود، انگيزه‌هاي مختلفي وجود دارد شايد هم يك بعد خودخواهي داشته باشد كه وارد عرصه‌اي شده‌ام كه موفق بوده و حالا مي‌خواهم آن را از خود كنم. ولي اين‌كه چنين انگيزه‌اي را چگونه تعميم بدهيم، واقعا دشوار است. در طول يك سال، يك سال و نيم گذشته شايد حدود پانصد فيلمنامه از آدم‌هاي مختلف به دستم رسيده و آن‌ها را خوانده‌ام. در هيچ‌كدام نديده‌ام كه به نوجوان اين زمان بپردازد. چند تايي هم يا تكرار «دختري با كفش‌هاي كتاني» بوده و يا تكرار «من ترانه 15 سال دارم»! هيچ‌كس وارد عرصه جديدي نشده. اخيرا هم موضوع همجنس‌گرايي دختران باب شده و انواع قصه و فيلمنامه و رمان در اين باره به دستم مي‌رسد كه اصلا لازمه پرداختن به دنياي نوجوانان اين نيست كه يك موضوع بحراني را به فيلم درآوريد. مي‌توان اين‌گونه موضوعات بحراني كه اتفاقا چندان فراگير هم نيستند و تنها بزرگنمايي مي‌شود را چندان عمده نكرد و به موضوعات مبرمي كه ذهن و روح اغلب نوجوانان را در جامعه امروز ما فرار گرفته پرداخت. ديگر از حمايت اكران و حمايت از توليد هم خسته شده‌ايم. به نظر من فقط يك شوق فردي و گروهي كه واقعا اين دغدغه را دارند مي‌تواند اين نوع سينما را رونق ببخشيد. گروهي گردهم بيايند با كمك بخش دولتي به شكل يك NGO جدي و فعال در اين زمينه كار كنند.

اگر در زمينه رونق عرصه توليد فيلم نوجوان نمي‌توان قدم بزرگي برداشت لااقل مي‌توان فيلم‌هاي مثبتي كه در اين زمينه در سطح جهان وجود دارد را به نمايش گذاشت  تا احساس الزام پرداختن به موضوعات اين قشر سني و برخي راهكارهاي سينمايي‌اش را در مقابل فيلمسازان خودي قرار دهد.

بله مي‌توان و بايد چنين كاري کرد ولي اساسا ديده نمي‌شود. چرا؟ چون دغدغه همه مسئولان و کارگزاران فرهنگی جامعه نیست و هیچ وقت اهمیت آن را درنیافتند.

ادامه دارد