مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥
 

درباره  محبوبترين  فيلم  تاریخ سینما

 

 

 

گریز از کوچه های

 

باریک و پر پیچ کازابلانکا

 

 

 

 

شاید اهمیتی نداشته باشد که کازابلانکا شهر ملال آور و دلتنگ کننده ای است (آنگونه که  جولیوس اپستین ، یکی از فیلمنامه نویسان کازابلانکا می گوید )  یا اینکه سربازان آلمانی هرگز در این شهر نبوده اند و اگر هم چندتایی حضور داشته اند ، اونیفورم نظامی به تن نداشتند ! و (باز هم به قول اپستین)  اگر این اطلاعات را قبل از نوشتن فیلمنامه هم می دانستند  ، احتمالا باز "کازابلانکا" همینگونه که هست نوشته می شد.

اصل قضیه به آن زمانی برمی گردد که یک معلم مدرسه ای در نیویورک  به نام موری برنت ، در حال گذران تعطیلاتش در جنوب فرانسه آنهم در آستانه آغاز جنگ دوم جهانی  ، توجه اش به اجتماع  تازه ای جلب می شود که در کنار جامعه قدیمی در حال شکل گیری است. او در هتل محل اقامتش مهاجرانی را می بیند که همراه ماجراجویان و دلالان و واسطه ها ، پیرامون پیانیست سیاه پوستی جمع شده بودند  که آهنگهایی  به سبک "بلوز" می زد.

همین ماجرا آنچنان توجه اش را جلب می کند که با همراهی جون آلیسن (که دستی هم بر نمایشنامه نویسی داشت) ، نمایشنامه ای در سه پرده به نام "همه به کافه ریک می روند" را می نویسد. نمایشنامه ای که هرگز برروی صحنه نرفت.

قصه آن نمایشنامه هم در کازابلانکا اتفاق می افتاد ولی شخصیت اصلی اش "ریک" در واقع وکیلی فرانسوی به نام ریشار بلن بود  که خانواده و کشورش را ترک کرده و  عاشق لوییز مردیت نروژی – آمریکایی (همان "ایلزا" نسخه اصلی کازابلانکا) شده  که در واقع همسر ویکتور لازلو است. اما لازلو ثروتمندی اهل چکسلواکی معرفی می شد  که نازیها او را مجبور می کنند تا پولهایش را از کشورش به آلمان بیاورد  و  به همین دلیل به نهضت مقاومت ملی می پیوندد.

پس از شروع جنگ برنت و آلیسن تلاش بسیاری به خرج می دهند تا این نمایشنامه را به ساخت فیلم نزدیک سازند. سرانجام با جلب نظر استنلی کارنوت ، یکی از کارگزاران کمپانی برادران وارنر ، هال بی والیس(تهیه کننده)   را متقاعد می سازند که قصه شان ، مایه های ساخت یک فیلم ملودرام متناسب با فضای جنگی روز و پر از تعلیق و کشش و جذابیت های روانشناسانه را دارا است و با دریافت 20 هزار دلار از والیس حقوق نمایشنامه را به او  واگذار می نمایند. همه این اتفاقات در  طول یک ماه دسامبر 1941  روی می دهد در حالی که ژاپن ، پایگاههای آمریکا را در پرل هاربر درهم کوبیده بود و حالا آمریکا بتدریج خود را آماده می ساخت تا وارد کارزار جنگ دوم جهانی شود ، شاید که بازهم مانند جنگ اول گردش اوضاع را تغییر دهد.

در نوشتن فیلمنامه کازابلانکا خیلی ها دخالت داشتند ، به قول خود هال والیس، همه آن آدم هایی که تابستان 1942 بطور تصادفی در استودیوی برادران وارنر پرسه می زدند ؛  از برادران اپستین (جولیوس و فیلیپ که پیش از آن بطور ناشناس در نوشتن فیلمنامه "یانکی دودل دندی" دست داشتند ) گرفته تا هاوارد کاچ (همکار اورسن ولز در برنامه "جنگ دنیاها" ) و کیسی رابینسن و آلبرت مالتز( که 10 سال بعد مغضوب کمیته مکارتیسم واقع شد)  و همچنین اناز مکنزی و ویلیام کلین که خلاصه نویس فیلمنامه بودند. حتی وقتی مشخص شد که مایکل کورتیز باید  صد و بیست و ششمین فیلمش را از فیلمنامه کازابلانکا  بسازد ، همسر او هم در نوشتن بقیه فیلمنامه دخالت کرد زیرا در زمان شروع فیلمبرداری یعنی 25 ماه مه 1942 ، هنوز یک سوم فیلمنامه نوشته نشده بود و در حالی که همچنان  هاوارد کاچ شبها تا دیر وقت به پایان مناسبی برای یک  روایت عاشقانه – سیاسی فکر می کرد ،  برادران اپستین هم مشغول نوشتن دیالوگ ها بودند و هر بار که صفحه ای را تمام می کردند ، به سوی استودیو می دویدند تا آن را به دست کارگردان برسانند !

به همین دلیل است که می گویند روزی در میانه فیلمبرداری ، اینگرید برگمن (بازیگر نقش ایلزا) از مایکل کورتیز سوال کرد که بالاخره در پایان قصه با ویکتور لازلو می رود یا با ریک می ماند ؟! چون  در آن موقع هم هنوز  نوشتن فیلمنامه تمام نشده بوده است. البته در آن روزگار این اتفاقی استثنایی برای فیلم کازابلانکا" به شمار نمی آمد ، زیرا ایامی بود که به دلیل پرکردن هفتگی سالن های سینما توسط استودیوهایی که صاحب همان  سالن ها بودند ، در سال بوسیله هر کمپانی بایستی حدود 50 فیلم ساخته می شد و از همین رو فیلمبرداری بسیاری از فیلمنامه ها قبل از اتمام نگارش ، آغاز می گردید. ولی امروز که فیلمنامه کازابلانکا از موقعیتی منحصر به فرد در تاریخ سینما برخوردار شده ، در واقع روند معمول نوشتن فیلمنامه آن سالها  به کمکش آمده تا همه جریانات درون قصه وجه قابل قبول تری به خود بگیرند.

هال والیس  خود معتقد است یکی از دلائل موفقیت کازابلانکا آن بود که عناصر مختلف قصه اش را بارها تماشاگر در فیلم های دیگر دیده بود. مثلا نمونه تحمیل آن شرایط جنگی به یک فضای ملودراماتیک در "خانم مینیور" ویلیام وایلر تصویر شده بود و "گروهبان یورک" هاوارد هاکس  هم تا حدی آن وظیفه شناسی  و میهن پرستی خدشه ناپذیر امثال  ویکتور لازلو در هر شرایطی را دارا بود ، فضای بحرانی ناشی از شرایط اجتماعی (ولو اگر مربوط به بحران اقتصادی اوایل دهه 30 آمریکا باشد) را در "خوشه های خشم" جان فورد به منصه ظهور رسانده و درگیری و بازی موش و گربه با جاسوسان جنگی و ترفندهایشان هم در "خبرنگار خارجی" آلفرد هیچکاک  نمایش داده شده بود ،  بالاخره می توانستی سرنخ هایی از رمانس رابطه رت باتلر و اسکارلت اوهارا فیلم "برباد رفته" را  نیز در روابط "ایلزا" و "ریک" ببینی.

اما آنچه فیلمنامه کازابلانکا را موفق نمود (به جز زمان درست ساخته شدن فیلم ، آنطور که کلود شابرول معتقد است) ، نحوه روایت  و قرار گرفتن عناصرفوق درکنار یکدیگر و تحولاتی است که گام به گام و لحظه به لحظه در روند داستان اتفاق می افتد بطوریکه گاها مسیر آن را به کلی با آنچه در قبل وجود  داشت ، متفاوت می سازد.

 درگیر یک ماجرای خطرناک سیاسی شدن آدم ظاهرا بی خیال و بی تفاوتی همچون ریک بلن  یا همراهی پلیس گوش به فرمانی همچون سروان لویی رنو  با وی از همین نوع پیچش های قصه است گرچه تقریبا در معرفی اولیه و بعضا در همان نخستین دیالوگ های کاراکترهای فوق ، سرنخ هایی مبنی بر تحولات فوق دریافت می کنیم. مثلا سروان رنو (با بازی کلود رینز) در همان برخورد اولش با سرگرد اشتراسر آلمانی هنگام استقبال از ورود وی به کازابلانکا با تمسخر آشکاری می گوید :"فرانسه اشغال نشده ورود شما را به کازابلانکا خوش آمد می گوید !"

دیالوگ های ریک از نحوه پرداخت پیچیده تری برخوردار است ، به نحوی که بیان گر شخصیت درون گرا و پر راز و رمز اوست . به اولین دیالوگ هایش توجه نمایید:

در صحنه نخستین برخورد و صحبت ریک با یوگارتی ، در مقابل سخن تملق آمیز او که می گوید:"اگر امروز یک نفر تو را در بانک آلمان ببیند ، فکر می کند تمام عمر این شغل را داشته ای ..."  ، ریک پاسخ  مختصری می دهد:" چی باعث می شود که تو فکر کنی من این کاره نبودم ..."

یا  چند لحظه بعد در همان صحنه  باز هم در پاسخ یوگارتی که می پرسد:"...حتما از من بدت می آید، نه؟ " ریک به طعنه می گوید :" اگر  مسئله ای باعث شده که این جور فکر کنی ، لابد این طور هم هست."

برای اثبات بی تفاوتی فوق کافیست به دیالوگ هایی که با لازلو و ایلزا بطور جداگانه رد و بدل می کند هم توجه کرد :

او در مقابل حرف لازلو که برای دریافت اوراق خروج می گوید :"... شما می دانید که برای ادامه نهضت و برای زنده ماندن میلیونها نفر انسان ، حیات من چقدر اهمیت دارد و اینکه باید به آمریکا بروم و نهضت را ادامه بدهم." جواب می دهد:" مشکلات انسان های دنیا به من ربطی ندارد . من فقط کار خودم را می کنم."و در برابر درخواست ایلزا جهت دریافت همان اوراق پاسخش این است:" من برای هیچ چیز دیگری به جز خودم نمی جنگم. تنها هدف مورد علاقه من ، خودم هستم ."

اما همین ریک با دیدن مجدد ایلزا به شدت احساساتی شده و رفتارهای به شدت متفاوتی از خود بروز می دهد . اگرچه در همان زمانی هم که شخصیت خشک و غیرقابل انعطاف و البته بی تفاوتی دارد ، سروان رنو ضمن یادآوری سوابق مبارزاتی  ریک در اتیوپی و برای جمهوری خواهان ضد فرانکو در اسپانیا ، می گوید :" به نظرم در زیر آن ظاهر بی تفاوت ، قلبا یک آدم احساساتی هستی !"

به این ترتیب و با این شخصیت های به شدت در حال گذار ، داستان کازابلانکا مدام از کوچه پس کوچه های باریک و پر پیچ و خمی عبور می کند که در هر لحظه پیش بینی سرانجام کار را برای مخاطب دشوار می سازد. خصوصا از آن لحظه ای که مسئله دریافت  اوراق  خروج برای لازلو و البته ایلزا حیاتی می شود و ریک به خاطر انتقام قال گذاشته شدنش  توسط ایلزا در پاریس ، قصد ندارد این اوراق را به آنها  بدهد. اوراقی که فیلمنامه از همان صحنه اول به ما معرفی شان می کند (آنجا که در همان نخستین صحنه پس از توضیح راجع به موقعیت کازابلانکا در سالهای میانی جنگ دوم جهانی ، در اداره  پلیس ، کاغذی خوانده می شود که در آن گفته می شود ، دو مامور آلمانی که حامل اوراق مهمی بوده اند به قتل رسیده وآن اوراق به سرقت رفته اند .) تا اینکه در اولین صحنه ها از کافه ریک ، یوگارتی آنها را نزد ریک به امانت می گذارد و سپس این ویکتور لازلو و ایلزا هستند که برای خروج از کازابلانکا به آن نیاز دارند. ضمن اینکه رقیب کافه دار ریک یعنی "فراری" نیز از دراختیار گرفتن اوراق مورد بحث بدش نمی آید و حاضر به معامله است. جر و بحث های مختلف رنو با ریک هم بر سر همان اوراق است در حالی که تقریبا همه چهره های آشنای کازابلانکا از رنو و فراری و ایلزا و لازلو و... می دانند که آنها نزد ریک است ، اما جستجوی سراسر کافه ریک هم نمی تواند سروان رنو را به آنها برساند. ( پس از توافق ظاهری ریک با سروان رنو برای معامله ای بر سر اوراق و دستگیری لازلو ، که رنو می پرسد :"راستی در آن جستجوی همه جانبه کافه ، این اوراق کجا بودند؟" و ریک جواب می دهد که در پیانو گذاشته بوده است  چه دیالوگ هوشمندانه ای است که رنو می گوید :"آه ! مقصر خودم هستم که موسیقی دوست ندارم !")

همین اوراق است که مایه اصلی مانور فیلمنامه نویسان و البته  خود ریک برای پیچ دادن ماجرا و  منحرف نمودن ذهن سروان رنو و ایلزا و طبیعتا تماشاگر می شود و بالاخره همین اوراق برای پرکردن اسامی کسانی که قرار است از کازابلانکا خارج شوند ، مایه آخرین تعلیق نفس گیر فیلمنامه می شوند که بالاخره کی با کی می رود و چه کس یا کسانی باقی می مانند.  اصلا گویی زنجیر ارتباط دهنده  همه وقایع پراکنده داستان ، اوراق ذکر شده هستند که در هر فراز قصه ، سر و کله شان پیدا می شود و بقیه اتفاقات را بر زمینه خود جاری می سازند.

از هنگامی که ریک تصمیم می گیرد که از اوراق مورد بحث استفاده کند ، 3 خط داستانی برای انجام کار جریان خود را آغاز می کنند ، اول اینکه ریک در همان شب صحبت با ایلزا  توافق می کند که در مقابل واگذاری اوراق به ویکتور لازلو ، او را نزد خود در کازابلانکا نگه دارد ولی از طرف دیگر به سروان رنو می گوید که می خواهد لازلو را با اوراق سرقت شده در دام او بیندازد و خودش با ایلزا از کازابلانکا برود (این در حالی است که با فراهم آوردن زمینه فروش کافه  به فراری ، این خط اخیر به واقعیت نزدیکتر می شود.)  اما شبی که قرار است لازلو را با اوراق گیر سروان رنو بیندازد ، روی سروان اسلحه کشیده ! و به اتفاق آنها و ایلزا عازم فرودگاه می شود!!  و از این جا خط سوم شروع می شود. پس چه اتفاقی قرار است بیفتد ؟ اگر می خواهد لازلو را به تنهایی روانه کند و ایلزا را نزد خودش نگاه دارد ، پس چرا همراه ایلزا به فرودگاه می رود؟ چرا کافه و وسایلش  را فروخته است؟  اگر قرار است خودش با ایلزا از کازابلانکا بروند ، پس چرا مانع دستگیری لازلو توسط رنو شده و برروی سروان اسلحه کشیده و کار خود را خراب تر می سازد؟ چه حدس دیگری می توان زد ؟

فیلمنامه نویسان خط چهارم را تا لحظه های آخر قصه لو نمی دهند ، آنجا که ریک بالاخره ایلزا را قانع می کند که با لازلو برود و خودش هم سرگرد اشتراسر را با گلوله می زند تا مسئله فروش کافه و رفتن از کازابلانکا هم درست دربیاید. گریزی که با همکاری سروان رنو و مساعدت وی صورت می گیرد تا دوستی تازه ای بین آنها آغاز شود.

برای یافتن این پایان (که یکی از ماندگارترین پایان های تاریخ سینماست) جولیوس اپستین می گوید:" روزی با برادرم فیلیپ در سانست بولوارد در حال رفتن به سوی استودیو بودیم و برای پایان فیلم فکر می کردیم که ناگهان همدیگر را خطاب قرار دادیم که : باید به دنبال مظنونین همیشگی بود (همان جمله معروف سروان رنو پس از کشته شدن سرگرد اشتراسر خطاب به پلیس فرودگاه) . اما چه کسی و به چه دلیل بایستی دستگیر می شد؟ تا اندازه ای معلوم بود ، سرگرد اشتراسر باید گلوله می خورد و طبیعی بود که بایستی همفری بوگارت در حال تیراندازی به او نشان داده می شد. این تمایل تماشاگر و البته تهیه کننده بود. علاوه براینکه در آن زمان جنگ مبارز ضد هیتلری هم نبایستی دستگیر و یا تضعیف می شد! پس دیگر ترسیم پایان فیلم چندان کار سختی نبود.!!

دومین گام متفاوت فیلمنامه پس از نشان دادن ریک احساساتی در برخوردهای با ایلزا ، ابراز عشق مجدد ایلزا بلافاصله پس از کشیدن اسلحه به روی ریک ، برای دریافت اوراق خروج است. آنچه که اصلا با آن برخورد خشونت بار قبلی سازگار نیست. شاید آنطور که ریک در فرودگاه برای  لازلو  توضیح می دهد فقط یک ترفند زنانه برای رام کردن او و بدست آوردن اوراق مربوطه بوده است :

ریک (خطاب به لازلو) : "ایلزا هر کاری را که می توانست ، انجام داد تا آن اوراق را از من بگیرد ولی از هیچ راهی موفق نشد . تمام سعی خودش را به کار بست تا من را قانع کند که عاشقم است. اما آن عشق مدتها پیش به پایان رسیده بود. همه اینها به خاطر تو بود. ایلزا فقط وانمود می کرد که تمام نشده و من هم اجازه دادم که به این وانمود کردنش ادامه بدهد."

ولی آیا این همه واقعیت کازابلانکاست ؟ آیا ایلزا حقیقتا فقط وانمود کرده بود؟ آیا می خواست ریک را با عشقش گول بزند؟ قدر مسلم این است که هدفش درآوردن اوراق خروج از دست ریک برای خروج لازلو بود اما هنگامی که  در فرودگاه از اینکه قرار نیست با ریک بماند و باید با لازلو برود ، حسابی جا می خورد ، نکته ای برای انتظار با ریک ماندن است . با این همه به نظر نمی آید که فیلمنامه نویسان درصدد القای تجدید حیات همان عشق دیرینش نسبت  به ریک باشند ، چون همه اینها می تواند از قضا به خاطر عشق بی حد و حصر وی  به لازلو و همچنین  نجات او  شکل بگیرد  که تنها راه به در بردن او  را در فداکردن خود و جلب رضایت ریک می دیده است.

سکانس پایانی کازابلانکا دیالوگ های نسبتا مفصلی دارد ، اما همه آنها هم نمی تواند ابهامات ذکر شده را خاتمه بخشد.

در پایان همه آن حرف ها  و رفتن ایلزا و لازلو ، سروان رنو به  ریک می گوید :" این داستان پریانی را که برای لازلو سرهم کردی ،  خودت هم باور نداری . آن حرفهایت را هم ایلزا باور نکرد. من تقریبا زن ها را خوب می شناسم . رفیق ! او رفت ، اما از چهره اش خواندم که فهمیده بود دروغ می گویی!!"

اگرچه بالاخره به قول سروان رنو ، ریک با کشتن سرگرد اشتراسر ، علاوه بر خصوصیت احساساتی بودن ، وجه میهن پرستانه اش را هم بروز می دهد ، ایلزا هم با ویکتور لازلو به سوی لیسبون پرواز می کنند تا به آمریکا بروند اما به نظرم  از جهتی دیگر قصه کازابلانکا پایان نیافته ، شاید همانطور که  رنو در آخرین دیالوگش و در نمای پایانی می گوید "شاید این شروع یک دوستی خیلی خوب باشد"

 اما می توان قصه کازابلانکا را هرکس در خودش دنبال نماید و شخصیت ها و کاراکترهای درونی اش  را در مواجهه با اتفاقات مختلف و آدم های گوناگون به ارزیابی بنشیند ، به نظرم حتما نشانه هایی از ریک و لازلو و ایلزا و سروان رنو و حتی سرگرد اشتراسر و شاید یوگارتی و فراری و همه آنهایی که به کافه ریک می رفتند ، پیدا کند. به نظرم این راز ماندگاری کارابلانکاست.

علیرغم همه اینها برخی هم مانند جناب جولیوس اپستین (یکی از نویسندگان فیلمنامه) معتقد است که داستان فیلم باورنکردنی و غیرمنطقی است ، قهرمانان داستان خیلی کلیشه ای هستند و فیلم هم بی اندازه اشک آور و پیش پاافتاده است! او می گوید که به نظرش "کازابلانکا"  بهترین فیلم بدی است که در تاریخ سینما ساخته شده است!! خصوصا که نوشتن دیالوگ های طولانی برای همفری بوگارتی که نمی توانست بطور دقیق آنها را حفظ کند و با تغییراتی بیان می کرد ، از همه چیز عذاب آورتر بوده است!!!

 ترانه فیلم هم (که  توسط هرمن هاپفلد در 1931 ساخته شده بود و بعدها آنچنان معروف شد ) توسط ماکس اشتاینر ، آهنگساز فیلم ، چنان زشت و ملال آور قلمداد گردید که از تهیه کننده درخواست کرد تا همه نماهای مربوط به آن را از فیلم درآورده و مجددا فیلمبرداری نماید ، فقط کوتاه شدن موی اینگرید برگمن برای بازی در فیلم برای "چه کسی زنگها به صدا در می آید؟"باعث شد که این اتفاق برای ترانه مشهور "همچنان که زمان می گذرد" رخ ندهد.

و بالاخره اینکه کازابلانکا  جلوه ای دیگر از رویای آمریکایی در آن سالها و تبلیغی برای یانکی هایی به نظر می آید  که می خواستند بار دیگر با دخالت در جنگ جهانی ، خودشان را ناجی دنیا معرفی کنند ! ریک بلن در واقع چنین هیبتی را نشان می دهد  ، اوست که سابقه آزادیخواهی برای اتیوپی و جمهوری خواهان اسپانیا دارد ، کافه اوست که منطقه آزاد کازابلانکا محسوب می شود و آلمان ها در آن قدرتی ندارند و بالاخره این ریک آمریکایی است که به داد ویکتور لازلو (قهرمان افسانه ای مقاومت اروپا علیه آلمان نازی که به قول خود ریک شهرتش نیمی از دنیا را پر کرده) می رسد و با هوشمندی او را از دست آلمان ها و پلیس حکومت ویشی فرانسه خلاص کرده و روانه آمریکا می کند تا از آنجا رهبری نهضت را ادامه دهد!!

آمریکایی ها همواره دوست داشته اند خود را حداقل در فیلم هایشان ناجی و آزادیبخش جلوه دهند ، این ویژگی را از فیلم "بالها" که در سال 1928 نخستین جایزه اسکار بهترین فیلم را دریافت کرد ، می توان مشاهده نمود تا فیلم های تخیلی شان و تا همین آثار پروپاگاندایی  جنگی  اوایل هزاره سوم (مثل "سقوط بلک هاوک" یا "پشت جبهه دشمن" و یا "ما سرباز بودیم" ). "کازابلانکا" هم علیرغم تمامی نقاط مثبت و منفی و فراز و فرودهای دراماتیک ، در نهایت یک اثر تبلیغاتی دیگر برای همان رویاهای دیرین و البته تحقق نیافته آمریکایی است که شاید به قول تئودور درایزر بتوان به آن "تراژدی آمریکایی" اطلاق کرد!!