مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥
 

نگاهی به حضور نیروهای جوان در سینمای ایران

 

 

قلعه‌اي كه دري برايش نگذاشته‌اند!

 

 

 

يكي از دلايل ركود ساختاري و محتوايي سينماي ما، محدوديت تعداد افراد فعالی  است كه در عرصه آن حضور دارند. سال‌هاي زيادي است كه تركيب مجموعه آن‌ها ثابت مانده و كمتر پذيراي چهره‌ها و نيروهاي جديد و جوان شده اند. در سينماي امروز دنيا حتي سينماي امريكا كه اساسش بر پول و سرمايه‌هاي كلان قرار دارد و آدم‌هاي شناخته شده در آن نقش عمده ای  را ايفا مي‌كنند، يعني يك آدم تازه‌كار نه مي‌‌تواند كارگزار كارآمدي بيابد و بالتبع آن هم نخواهد توانست به آساني در سيستم فيلم‌سازي امريكا كه بر بنياد استوديو‌ها و كمپاني‌هاي بزرگ مي‌چرخد، راه يابد ،  حتي در اين نوع سينما ملاحظه می شود كه 70 تا 80 درصد فيلم‌ها را سينماگران تازه‌كار مي‌سازند. نگاهی به سینمای دیگر کشورها نشان می دهد ،  هيچ كجاي دنيا چنين نسبتي بين فيلم اولي‌ها و قديمي‌ها وجود ندارد. شايد همين دليلي باشد بر نوپردازي‌هايي كه به‌هرحال  در سطح تولید حدود 900 فيلم در سال كار شاقي را مي‌طلبد.

 اما متاسفانه در سينماي ما يك سري افراد و چهره‌ها مدام تكرار مي‌شوند. اين چهره‌ها را در تمام جشنواره‌ها و مراسم و جشن‌ها و همايش‌ها و سمينارها و بزرگداشت‌ها مي‌بينيد كه مرتبا جاي خود را با هم عوض مي‌كنند. انگار براي آب يك استخر هيچ ورود و خروجی را در نظر نگيريم و فقط آن‌را به هم بزنيم. طبيعي است كه پس از مدتي راكد مي‌شود و ضايعات اين ركود از درونش بروز مي‌نمايد . در کمتر موردی است که این سنت  نانوشته شکسته شده   و برخی ارزش های من درآوردی به شکل ضوابط تدوین نشود. مثلا چه لزومی دارد که داور جشنواره كودك يك آدم مو سفيد، عالم و جهان‌ديده و با سابقه 30-40 ساله در سينما باشد؟ چرا   يك هنرمند جوان كه احيانا دنياي نزديك‌تري با مخاطبان سينماي كودك و نوجوان هم دارد، نتواند  داور باشد و یا  حتي از مسئولين جشنواره قرار بگيرد؟

سينماي ایران در سالهای پس از انقلاب بنا به اعتبار خود انقلاب که در درجه نخست از سوی بانیانش پدیده ای فکری و فرهنگی قلمداد گردید ، با يك پتانسيل قابل توجه ، كار خودش را شروع كرد. به‌همين سیاق  ، ژانرهای مختلف هم (كه در واقع در ارتباط با همین سینمای فرهنگی يك نوع تبادل اعتبار متقابل داشتند) با يك ظرفيت قابل قبول آغاز به‌كار كردند. ولي پس از گذشت زماني، اتفاقي مشابه در ژانرهای مختلف رخ داد ؛ در سينماي جنگ ، سينماي كودك ، ملودرام ، سینمای کمدی و... نوع های دیگر . به این مفهوم ،  عده‌اي كه در زمينه های مختلف سینما ، دست‌‌اندركار فعال و جدي بودند چه در سطح مسئول و برنامه‌ريز يا تهيه‌كننده و كارگردان و فيلمنامه‌نويس و يا ديگراني كه فی المثل به عوامل سينماي كودك یا جنگ و یا ملودرام معروف شده بودند، به‌طور ناخواسته يا خواسته، معادله‌اي را در اين سينما به‌وجود آوردند كه ورود به اين عرصه را دشوار ‌ساخت. يعني آن افرادي كه اتفاقا در سينماي كودك به انحاء مختلف تبحر و استادي داشتند ، خود را انگار در قلعه‌اي محبوس كردند، قعله‌اي كه هيچ در ورودي برايش تعبيه نكرده بودند. اين براي سينماي ما كافي نبود. ممكن بود كه مسئله اين سينما را در كوتاه مدت حل كند ولي در دراز مدت قطعا آن را  با مشكل مواجه مي کرد  كه کرد. تصور مي‌كنم كه از همان ابتدا راه‌حل ساده‌اي وجود داشت. اين‌كه براي اين قلعه درهاي متعددي تعبيه مي‌شد و البته با نظارت و حفاظت تخصصي، افراد تازه نفس را به داخل مي‌پذيرفتند. يعني براي قلعه به‌هرحال  درهايي در نظر گرفته مي‌شد تا اين‌كه از حالت بسته خارج شود.

اين همان مشكلي است كه براي سينماي جنگ به‌وجود آمد ، يعني دوستاني كه سال‌ها خيلي خوب و صادقانه و با جديت در آن عرصه فعاليت كردند ، نخواستند بپذيرند كه 20-30 سال ديگر نياز است افرادي براي نقب به تاريخ جنگ فيلم بسازند كه حداقل به لحاظ سني امكان حضور مستقيم در عرصه‌هاي دفاع مقدس را نداشته‌اند. آيا مي‌بايست سينماي جنگ و تصوير خاطرات جنگ بر پرده سينما با بازنشسته شدن آخرين بازماندگان آن خاتمه يابد؟ نه مديريت فرهنگي كشور و نه اين دوستان متاسفانه به اين معضل فكر نكرده بودند.

در سينماي كودك  و دیگر انواع سینما هم نيروهاي جديد به راحتي امكان ورود را پيدا نكردند و همان افراد و انديشه‌ها و فكرهاي 20-25 سال پيش، هم‌چنان تنها سرمايه‌هاي معنوي اين عرصه باقي ماندند. اين باعث نوعي ركود در سينماي ایران  گرديد و سرنوشت اين سينما با سرنوشت همان اهالي قلعه مذكور گره خورد. يعني با كنار رفتن هر يك از اين افراد و تغيير مسيرشان از سينمايی خاص به نوعي ديگر از سينما و یا کناره گیریشان از سینما ، به دلائل گوناگون ، ژانر مذکور لاجرم ضربه مي‌خورد و فرد ديگري هم جانشين آن‌ها نمي‌شد و در واقع به این ترتیب ، ما با خلايي در سينماي ایران  مواجه شديم که فی الحال هیچ راه حلی برای آن متصور نیست.

سینمای جوان و مرکز گسترش سینمای تجربی در مسیر جذب نیروهای جوان ، گام های ارزشمندی برداشتند ولی این گام ها به سینمای حرفه ای راهی نداشته و ندارد. بدنه سینمای به اصطلاح حرفه ای ما که اغلب از همان تولیدکنندگان غیر متخصص تشکیل شده و متاسفانه عنانش  در کف اختیار برخی  تهیه کنندگان غیراستاندارد قرار دارد ، بالتبع نتوانسته و نمی تواند ، نیروها و استعدادهای جوان را وارد عرصه سینمای حرفه ای ایران بنماید. چرا که اولا ؛ همه مقصودش از فیلمسازی ، سودی است که از قبل اسپانسرها و یارانه و امکانات دولتی و دیگر منابع مالی بدست می آورد . ثانیا ؛ نمی تواند با خلاقیت ها و ابداعات نیروهای جوان کنار بیاید و نهایت افق دیدش تجارب کلیشه ای و نخ نما شده گروهی از فیلمسازان است که طبعا دورانشان به سرآمده و ثالثا ؛ نگرشی استثمار گرایانه و بهره کشانه نسبت به نیروهای جوان دارد . گویا کارگردانان جوان  برای ساخت یک فیلم در دفتر این آقایان (که برای کسب مجوز آن به رانت های متعددی متوسل شده اند) باید عالم و آدم را به مجیز ایشان  فرابخوانند و همه فرامینشان را به گوش جان اجرا نمایند!!

از طرف دیگر هم بعضی تهیه کنندگان وابسته به بخش دولتی سینما ، به جای استفاده از خیل استعدادهای سینمایی جوان در داخل مملکت ، از جهت ژست و افه قضیه هم که بود( و یا خدای ناکرده رانت جویی های دیگر!) از کیسه بیت المال ، از آن سوی آب امثال بابک پیامی و رامین بحرانی و ناصر خمیر و ... را به جشنواره فجر کشاندند ، سیاه مشق های آماتوری و عذاب آورشان (مثل فیلم "یک روز دیگر" و "بابا عزیز") را به خورد سینمای ایران دادند تا به سبک و سیاق مدیران فوتبال کشور مثلا ادعا شود که ما هم از لژیونرها بهره می گیریم!! و آن وقت کارگردانان جوان و خوش ذوقی مثل شهرام شاه حسینی و رضا اعظمیان و علی زمانی و محسن امیریوسفی و...علیرغم دریافت مجوز کارگردانی ، همچنان در گوشه و کنارها و در انتظار فرصت ها ماندند.

از همین روست که  نسبت 60 درصدی فیلمسازان اول و دوم به دیگر کارگردانان در نهمین جشنواره فیلم فجر یعنی در سال 1369 ، به 25 در صد در سال 1382 ، 21 در صد در سال 1383 و بالاخره 12 درصد در بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر در سال 1384 تنزل پیدا کرد.

از همین روست که فیلمساز هوشمندی مثل حمید نعمت الله حتی پس از ساختن فیلم درخشانی همچون" بوتیک" (که از قضا مورد استقبال تماشاگر عام هم قرار گرفت) اینک نزدیک به 4 سال است که برای ساخت فیلم دومش از این استودیو به آن استودیو می رود.

و از همین روست که در این سیستم کهنه و بسته فیلمسازی سینمای ایران کارگردانان با استعدادی همچون آرش معیریان و شاهد احمدلو  ناچارند ، "شارلاتان" و  "چند میگیری گریه کنی ؟" را بسازند.