مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٤
 
گفت‌وگو با رسول صدرعاملي ،  نويسنده ، كارگردان و تهيه كننده  فيلم
«ديشب بابا تو ديدم آيدا»

 (بخش اول)

 

 عکس : رها روزبهان

 

 

جاي خالي سينماي نوجوان(تين ايجری)

 

 

رسول صدرعاملي از معدود فيلمسازان با سابقه سينماي پس از انقلاب است كه توجه خاصي به سينما و فيلم‌هاي نوجوانانه داشته است. ضمن اين‌كه فيلم‌هاي وي از همان «خونبارش» (كه تهيه كنندگي‌اش را برعهده داشت) تا «رهايي» و «گل‌هاي داوودي» و حتي سريال «قرباني» را به نحوي مي‌توان در جهت تصوير مسائل روز نوجوانان و جوانان داشت اما 4 فيلم «سمفوني تهران» ، «دختري با كفش‌هاي كتاني» ، «من ترانه 15 سال دارم» و «ديشب بابا تو ديدم آيدا» به‌طور مستقيم به چالش‌هاي جدي نوجوان امروز با خانواده و جامعه و نظام آموزشي مي‌پردازد.

به بهانه اکران فيلم «ديشب بابا تو ديدم آيدا» در سينماها گفت و گويی را که با صدرعاملی در آستانه بيستمين جشنواره کودکان و نوجوانان انجام دادم به نظرتان می رسانم . جشنواره ای که جوايز اصلی اش را به همين فيلم داد.

اما گفت‌وگو با رسول صدرعاملي درباره بود و نبود سينماي نوجوان در ايران و بحث‌هاي پيراموني آن است كه به گفته خود صدرعاملي تا كنون در اين شكل و شمايل مورد بررسي و تحليل قرار نگرفته بود. اين بخش اول آن است.

 

 

 

ابتدا به ساكن راجع به سينماي نوجوان صحبت كنيم كه خود شما از معدود فعالان در اين زمينه هستيد. چه جايگاهي اين نوع سينما در حال حاضر در ايران دارد؟ منظورم سينمايي است كه به معضلات و مشكلات خاص نوجوانان در شرايط و موقعيت سرزمين و كشور ما بپردازد.

درواقع خود من پس از 3 سال تجربه پي در پي براي نوجوانان، يعني «سمفوني تهران» ، «دختري با كفش‌هاي كتاني» و بعد «من ترانه 15 سال دارم» (كه اولي يك پسر 12 ساله محور بود، دوتاي بعد هم دو دختر نوجوان محور داستان بودند) به‌نظرم آمد بايستي گسترده‌تر به بحث نوجوان در جامعه پرداخت كه مسائل مختلف و ديدگاه‌هاي به شدت پيچيده‌اي دارند از معضلات فرهنگي تا سليقه‌ها و تناقض‌هاي رفتاري كه برخورد مي‌كنند . در واقع اغلب مسائل مبتلا به اين قشر در سينما مورد توجه قرار نگرفته است و حتي انگار كه در ادبيات هم كمتر قصه‌هايي مي‌بينيم كه با اين نوع مخاطب برخورد داشته و در زمينه‌هاي ديگر هنري هم احتمالا همين‌طور است.

البته به نظر مي‌آيد كه در ادبيات امروز بيشتر به مسائل نوجوانان و معضلات آن‌ها در جامعه پرداخته مي‌شود خصوصا از سوي داستان‌نويس‌هاي جوان كه عرصه خوبي براي حضور پيدا كرده‌اند و خود ، تجربه‌هاي ملموسي از دوران نوجواني دارند كه به زمان امروز نزديك‌تر است.

بله در زمينه داستان‌نويسي تجربه‌هاي تازه خوبي انجام مي‌گيرد ولي حقيقت آن است كه اين نسل انبوه نوجوانان (سنين بين12-10 سال تا 17-16 سال) واقعا در نظرگاه جامعه و حتي بسياري از خانواده‌ها آن‌چنان كه بايد، ديده نمي‌شود يا مورد توجه قرار نمي‌گيرد. فاصله نوجوانان با والدینشان و همه بزرگترها حتی ، بسیار زیاد شده ، دانش آنها بیشتر شده ،و اطلاعاتشان به روز است ، در مواردی از بزرگترها اطلاعات جامع تر و کامل تری نیز به بسیاری از امور دارند.

بارها گفته‌ام كه حتي به‌طور جدي براي اين‌ها لباس هم خريده نمي‌شود. فكر مي‌كنند كه نوجوان خيلي سريع بزرگ‌‌تر مي‌شود و امكان دارد به زودي آن‌چه خريده‌اند برايش تنگ شود. بنابراين بيشتر  ، لباس‌هاي ساده و يا مثلا لباس ورزشي و گرم‌كن مي‌پوشند. در حالي كه نوجواني خود يك شرايط روحي رواني خاص دارد ، به لحاظ فضا و شرايط و ايده‌ال‌ها و اعلام حضور در جامعه و... اما كمتر به اين شرايط خاص توجه مي‌شود.

اصلا تكليف خانواده‌ها هم با اين طيف سني روشن نيست. چون نه كودك هستند كه تحت تربيت و مراقبت‌هاي خاص قرار گيرند و نه جوان كه شرايط تعريف شده و چارچوب بندي خود را داشته باشند.

 

 

شرایط فرهنگی و میزان انبوه اطلاعاتی که نوجوان امروز دارد ، باعث شده والدین و بزرگترها نسبت به او بی اعتماد باشند ، با شک و تردید نگاهش کنند  و از او انتظارتی داشته باشند که درک آن برای نوجوان مشکل است . جوان و نوجوان امروز دیگر مطیع و فرمانبردار بی چون و چرا نیست ، سوالات جدی در ذهن دارد که پاسخش برای بزرگترها راحت که نیست ، بسیار مشکل است. اما همین بزرگترها هر وقت لازم باشد، مصادره به مطلوب مي‌كنند. وقتي شرايط اقتضا مي‌كند به او مي‌گويند كه بچه است ،  هنگامي كه مي‌خواهد اظهارنظر و ابراز وجود كند، ناخودآگاه با او برخورد كودكانه مي‌شود. وقتي هم كه خطايي از وي سر مي‌زند او را مورد شماتت قرار مي‌دهند كه بزرگ شده است!

سن بسيار سرنوشت‌ساز و خطرناكي است و بسيار مهم به شمار مي‌آيد. همه ما اين دوران را طي كرده‌ايم. هميشه فكر كرده‌ام كه اگر قرار است كسي از حدود مثلا يك ميليون هم‌سن و سال خودش جلو بزند، او كسي است كه شانس داشته  که در نوجواني تكليف روشني با خودش و آينده‌اش بیابد. حالا يا كتابي مفيد خوانده، يا به‌طور اتفاقي فيلمي خوب ديده كه برايش تاثيرگذار و تعيين كننده بوده و يا در يك شرايط خوبي قرار گرفته و يا درس‌خوان سطح بالايي ، هنرمند ويا حتي كاسب خوبي شده است. اگرچه ممكن است همه اين‌ها اتفاقي بوده و هيچ‌كدام هم برنامه‌ريزي شده نباشند. يعني اگر قرار است يك استارت خيلي قوي براي آينده‌اي درخشان و موفقيت‌هاي اجتماعي قابل اعتنا زده شود، ريشه‌هاي آن در همين سنين نوجواني بايستي جست‌وجو شود. اگر اين بچه‌ها درست در آن سن و سال هدايت شوند و در مورد استعدادها و قابليت‌هاشان شناخت پيدا كنند و به آن‌ها در اين زمينه كمك شود، فكر مي‌كنم كه در سرنوشت آنها بسيار تاثيرگذار است. در دو دهه اخير متاسفانه سينماي چندان جدي در اين زمينه نداشته‌ايم و پيش از انقلاب كه اساسا سينمايي براي كودك و نوجوان وجود نداشت به جز چند اتفاق ساده. پس از انقلاب هم كه سعي شد به اين اقشار مهم جامعه در سينما پرداخته شود، باز هم فراز و نشيب‌هاي خودش را داشته است.

باز هم مي‌توان گفت كه تكليف سينماي كودك تا اندازه‌اي روشن بوده و شما فيلم‌هايي را مي‌بينيد كه براي كودكان ساخته شده است ولي از سينماي نوجوان كمتر خبري بوده و حتي اگر احيانا نوجواني هم قهرمان داستان بوده، باز هم از همان نگاه كودكانه به آن پرداخته شده است. يعني آن معضلات و مشكلات نوجوان امروز، به نظر كمتر درنظر گرفته شده.

شاخص‌ترين كاري كه در اين زمينه انجام شد و خيلي هم تاثيرگذار بود، «قصه‌هاي مجيد» آقاي مرادي كرماني بود كه باز به يك بخشي از نوجوانان مي‌پرداخت.

به نظرم آن هم در مورد بخشي از نوجوانان بود كه در مرز كودكي-نوجواني بودند يا آن را تازه پشت سر مي‌گذاشتند. البته به جز «نان و شعر» كه كاملا در دوران نوجواني قرار داشت. اما به نظرم مرز نوجواني-جواني بسيار حساس‌تر و مهم‌تر است.

منظورت مرز قبل از جواني و دوراني كه نوجوان در حال گذر به جواني است؟

بله اين دوران خيلي حساسي است و در اين‌باره به جز دو سه فيلمي كه شما ساختيد و يكي دو كار از آقاي داوودنژاد، نمونه ديگري به نظرم نمي‌آيد.

به نظر من هم اين دوراني كه گفتي خيلي مهم است و با هر نوجواني كه در اين سنين خاص صحبت كني، متوجه مي‌شوي چقدر ذهن بازتر و فعال‌تر و پويا‌تري از جوان‌هاي بزرگ‌تر از خود دارد. چون مرحله جواني ، دغدغه‌ها و دل‌مشغولي‌هاي خاص خودش را دارد. نوعي دوران برنامه‌ريزي را مي‌گذراند. ولي در نوجواني بيشتر مي‌شود فكر كرد.

در نوجواني، نوعي سرگشتگي و ابهام براي آينده وجود دارد. چون هنوز هيچ افق روشني از آينده ندارد كه آيا به دانشگاه مي‌رود؟ كار آزاد پيشه مي‌كند؟ به خدمت نظام وظيفه مي‌رود؟ ازدواج مي‌كند؟ و... همه چيز برايش نامعلوم است.

دقيقا. به‌ همين دليل نوجوان بيشتر فكر مي‌كند و بيشتر درون‌گر است. اگر بتواني به  اين درون نوجوان وارد شوي، آن‌وقت متوجه خواهيد شد كه چه دنياي جذاب، عميق و بعضي مواقع دردناك وجود دارد.

چرا سينما‌گران ما نتوانستند به اين وادي وارد شوند؟ شايد هم وارد شده‌اند و من بي‌اطلاعم.

خير واقعا وارد نشده‌اند. به دليل اين‌كه اولا سينماي ما همواره يك سينماي محتاط بوده كه يك فيلمساز، فيلمي با مخاطب خاص بسازد صرفا در راستاي دغدغه‌هاي ذهني خودش. يا اينكه سينماي گيشه و تجاري بوده كه همواره به دنبال ستاره و اسم و رسم و فضاهاي مشهور بوده تا بتواند سرمايه خود را بازگرداند. سينمايي كه بخواهد تمركز خود را بر روي قشر نوجوان بگذارد تقريبا به‌صورت سيستماتيك و مستمر وجود نداشته است. براي همين هم تجارب خودم عليرغم همه كاستي‌ها، كمتر آن نقايص و اشتباهاتش ديده شد. همين كه به ‌گوشه‌اي از مسائل و معضلات نوجوانان پرداخته شد، نكات مثبت كار بيشتر به چشم آمد. بازتاب هر دو فيلم اكران شده نشان داد كه مخاطبان خودش را هم داشته است.

شايد اشكالي هم نداشته باشد كه سينما از سوپراستار استفاده كند ولي به معضلات نوجوانان هم بپردازد، از داستان‌هاي جذاب و فضاي گيشه‌پسند و تجاري هم  بهره ببرد ولي مشكلات و مسائل نوجوانان را هم مدنظر داشته باشد. شما ملاحظه مي‌فرماييد كه در سينماي امروز آمريكا 70 تا 80 درصد توليدات ، فيلم‌هايي است كه به نحوي نوجوانان در آن نقش دارند. حالا ممكن است فيلم‌هاي خيالي و ترسناك هم باشند مثلا فيلم‌هايي همچون «جيغ» و امثال آن ولي به‌هرحال روابط و روحيات نوجوانان يا به قول آن‌ها تين‌ايجر‌ها را در همين فيلم‌ها هم مي‌بينيد. دوستي‌ها، علائق، روابط، انرژي‌ها،آرزوها،ترس‌ها و شادي‌ها و... به نوعي هريك از اين احساسات نوجواني را در گروهي از فيلم‌ها مي‌بينيد كه بعضا آثار قابل اعتنايي هم از دل آن‌ها بيرون مي‌زند. نمايش حتي تجربيات سبك‌سرانه كه نشان مي‌دهد احتمالا تجارب تلخ و عبرت‌آموزي هم هست. تجاربي كه به‌هرحال گزينه‌هاي ذهني بسياري از نوجوانان ماست. اما آن كميت قابل توجه توليد فيلم‌هايي كه در هر يك به نحوي از انحاء،نوجوانان حضور فعال دارند،قطعا مي‌تواند گستره وسيعي از دل‌مشغولي‌هاي مختلف آن‌ها را دربر بگيرد و چندتايي هم آثار تاثيرگذار داشته باشد.

اگر اين قضيه را جدي بگيريم، قطعا قصه‌هاي جذاب‌تري هم مي‌توان پيدا كرد.

مقصودم اين است كه لازم نيست چندان فرهيخته‌وار و خيلي جدي و با زباني فاخر و حتي آموزشي به سينماي نوجوان پرداخته شود. مي‌تواند يك كميت قابل اعتنايي از توليد فيلم وجود داشته باشد كه قطعا از داخل آن كميت، كيفيت هم بيرون مي‌آيد.

بله مي‌تواند خيلي فيلم‌هاي مفرح و نشاط‌آوري باشد، انرژي به نوجوان بدهد و ذهنش را فعال نمايد. متاسفانه در جامعه ما همواره به‌جاي نشاط و شور و شادي، نوعي كسالت به نوجوانان القا شده، چه در خانواده و چه در مدارس كه معمولا بايد‌ها و نبايد‌ها بسيار شديد بوده و اتفاقا شديد‌ترين نوع آن نيز بر روي همين سنين اعمال مي‌گردد. چون يك مقدار رعايت حال كودكان را مي‌كنند و جوانان هم خودشان نوعي استقلال و بی اعتمادی و تقابل و رودررويي با اين بايد‌ها و نبايدها دارند. اما فشار ترتيبي-آموزشي بر روي اين سن نوجواني وارد مي‌شود كه همين فشار آنها را به شدت كسل و خموده كرده است. واقعا چگونه مي‌شود اين كسالت و خمودگي و بي‌نشاطي را از اين‌ها گرفت و با فكرهاي تازه و خلاق جايگزين كرد؟ چه راهي بهتر و موثرتر از سينما وجود دارد؟ به‌جز سينما چه راهي وجود دارد كه تخيل اين بچه‌ها را باز كند تا بيشتر فكر كنند و بيشتر بينديشند و خلاقيت بيشتري نصيب آن‌ها بشود. عرصه بسيار حساسي بوده كه كمتر پرداخته شده است.

به نظرم يكي از علل آن هم پيچيده بودن دوران نوجواني است. اين پيچيدگي، تحليل و تبيين بيشتري از سوي فيلمساز را مي‌طلبد. دنياي كودك و دنياي جوان تقريبا سرراست و تعريف ‌شده هستند ولي جهان نوجوان پيچيدگي‌هاي خاصي دارد كه تحليل جدي براي برخورد ،  لازم دارد.

دقيقا همين‌طور است. يعني نوشتن يك فيلمنامه براي نوجوانان به آن سادگي نيست كه براي كودك يا جوان نوشته مي‌شود.

مثل همان برخورد با دنياي يك دختر نوجوان فراري ...

كه اگر تحقيقات ميداني نداشت، اگر بررسي‌هاي عميق روانشناسانه و جامعه‌شناسانه همراهش نبود، و اگر تحليل شرايط پيچيده روحي-رواني آن نوجوان را به دست نمي‌آوردیم ، نمي‌توانست اساسا شكل بگيرد.

حتما خيلي شرايط بسيار متفاوت مي‌تواند بر آن دنياي نوجوان فراري تاثير بگذارد كه اصلا يك خط راست نيست. دودوتا چهارتا نيست. خيلي شرايط و شروط و زمينه‌ها بايستي در آن لحاظ شود في‌المثل در همان فيلم «دختري با كفش‌هاي كتاني» شما  در مکان های  مختلفي كه آن دختر به دنبال راه حلي براي فرار از بن‌بست دنياي خودش است، شرايطي كه در جامعه ما وجود دارد و بر آن فرد تاثير مي‌گذارد را تصوير مي‌كنيد و در مقابل چشم تماشاگر قرار مي‌دهيد. اين تازه مربوط به شرايط 6-7 سال قبل است. يعني اگر امروز بخواهيد چنان فيلمي بسازيد، اساسا متفاوت خواهد شد.

قطعا فيلم ديگري خواهد شد. اصلا يك‌ طور ديگر مي‌شود.

يعني هيچ دنيايي تا اين حد مثل دنياي نوجوان واجد شرايط بسيار متغيري نيست.

و البته جذاب. دنياي دروني بسيار پيچيده و به‌هرحال دوست‌داشتني دارند كه از هر بخش آن وارد شويم، مي‌تواند به يك قصه جداگانه تبديل گردد. تجربه‌اي كه در فيلم «ديشب باباتو ديدم آيدا» انجام دادم، در واقع رسيدن از يك سينماي اجتماعي كه بيانگر معضلات اجتماعي است به يك نگاه و ديدگاه نوجوانانه است كه دوربين در روح و روان او سير كند و ذهنيت او را به تصوير بكشد يعني در موقعيتي قرار مي‌گيرد كه هيچ‌كس متوجه‌اش نيست.

مثل يك دوربين مخفي.

واقعا در اين‌جا نوجوان براي جامعه چه جامعه كوچك خانواده و چه جامعه بيرون، حكم يك دوربين مخفي را دارد. هيچ‌كس او را نمي‌بيند و او همه را مي‌بيند. پدر و مادرش متوجه نيستند كه او همه آن‌چه آن‌ها انجام مي‌دهند را مي‌بيند و درك و تحليل مي‌كند.

و شما در آن فيلم نشان مي‌دهيد كه نوجوان امروز كم‌كم از تحليل‌ها و درك‌هاي ايده‌آليستي دوري مي‌كند ، خيلي واقع‌گرا شده است. مي‌خواهد با واقعيت‌هاي جامعه كنار بيايد. درك مي‌كند كه هميشه آن قصه‌هاي پرياني در جامعه واقعي مصداق ندارد. هميشه خانواده‌هاي خوب و خرم و خوش وجود ندارند و بايد ياد گرفت كه با اين واقعيات كنار آمد.

منظور من هم در فيلم «ديشب باباتو ديدم آيدا» اين بود كه تكليف خودت را روشن كن. در واقع به جايي برسد كه در موقعيت واقعي، با خودش چه بكند و چگونه بينديشد. چه رفتاري با خودش داشته باشد كه بتواند اتفاقات مختلف را هضم كند. دختري كه در شروع فيلم، يك دختر لوس و ننر و خيلي استاندارد، منظم و مرتب است كه بعضي وقت‌ها اعصاب خردكن هم مي‌شود، در پايان فيلم واقع‌بين شده  و اين نقطه مهم ماجراست.

براي او هميشه روياي ابدي خانواده به عنوان تنها امكان زندگي تصوير مي‌شده و حالا با واقعيت ديگري مواجه مي‌‌شود كه به‌هرحال آن خانواده نمي‌تواند پايدار باشد. پس  آیا حالا بايد بميرد؟ يا اين‌كه مي‌تواند انتخاب ديگري داشته باشد و آن كنار آمدن با واقعيت است.

حالا بايد ببينيم مخاطب در اكران عمومي چقدر با اين موضوع ارتباط برقرار مي‌كند.

بگذاريد همين‌جا تكليف برخي تعاريف را روشن كنيم، آيا سينمايي كه كودك را در سالن‌هاي سينما، سرگرم كند و در وراي آن هم احتمالا حرفي براي گفتن داشته باشد، به‌نظر شما به صرف اين‌كه سرگرم‌كننده است، فضايي كاذب محسوب مي‌شود؟

نه منظورم اين نبود. ببينيد مقصودم آن بود كه تهيه‌كننده به اين سينما با اين دليل نگاه مي‌كند كه حتما سرمايه‌اش با سودآوري برگردد. آن‌وقت به آن مي‌‌گوييم سينماي كاذب.

طبعا در پشت سينماي امروز متاسفانه همواره اين نگاه وجود دارد. يعني همواره در وراي هر قصدي براي فيلمسازي لااقل نزد استوديوها و كمپاني‌ها و تهيه‌كننده‌ها مسئله سودآوري اهميت داشته است. و البته اين قضيه سودآوري سرمايه‌ها نافي آن سرگرمي سالم و تفكرات پشت آن سرگرمي‌ها نيست كه از قضا گاهي بسيار هم قوي است. شما نگاه كنيد به اين كارتون‌هاي آمريكايي كه با ده‌ها ميليون دلار سرمايه ساخته مي‌شود، صدها میلیون دلار هم فروش مي‌كنند ولي بسيار سرگرم‌كننده و در عين حال حاوي حرف‌هاي جدي چه از جهت مثبت آن و چه منفي‌اش از ديدگاه ما، هستند.

آن به دليل خلاقيت‌هاي پشت آن كارتون‌ها و تنوع شگفت‌آورشان است. يعني تنوع توليدات آن‌ها بازار و گيشه را به‌درستي تامين مي‌كند ، نه تكرار يك‌سري موضوعات.

چون آن‌ها مي‌دانند كه قطعا در تكرار مكررات، مخاطب را از دست مي‌دهند. مقصود من،سينمايي است كه هم جذابيت دارد و هم فكر و در عين‌حال سرمايه سرمايه‌گذار را هم بازگردانده است.

متاسفانه در سينماي ما، به علت اين‌كه يك‌سري موضوع و ساختار ، فقط به خاطر سود بالاتر ، تكرار شد و  مخاطب خود را از دست داد.

در واقع اين از كوته‌بيني آن‌هايي بود كه فكر مي‌كردند با تكرار مكررات مي‌توانند به سود برسند.

وگرنه بحثي بر سر فيلم‌هايي مانند : «گلنار» و «پاتال» و «گربه آوازخوان» و... نيست.

اين‌كه مي‌گوييد اين سينماي كودك و نوجوان ما با فيلم‌هاي سينماگراني همچون جليلي و مجيدي شكست خورد...

آن بخشي از شكست تجاري سينماي كودك را برعهده داشت كه اساسا جايي در دل مخاطب ايراني باز نكرد. از طرف ديگر هم سينماي سرگرم‌كننده شاد و موزيكال پس از 4-5 تجربه قابل قبول به ورطه تكرار افتاد. حالا در اين ميان، كسي كه بيايد و به‌گونه‌اي ديگر نگاه كند، فكر و خلاقيت تازه‌اي داشته باشد و بتواند از زاويه‌اي نو به سينماي كودك و نوجوان بنگرد، نبود.

كسي كه فكر كند اين زاويه و نگاه متفاوت هم مي‌تواند مخاطب‌پذير باشد و روي اكران موفقيت كسب نمايد. چنين ريسكي را هيچ‌گاه تهيه‌كنندگان ضعيف و دست‌ به دهن و يك فيلم در سال ما ، نتوانستند قبول كنند. آن‌ها كه همه روزي ساليانه‌شان فقط به يك فيلم سرهم‌بندي شده، بند است.

به‌نظر مي‌آيد برخي حمايت‌ها از آن سينمايي را كه گفتيد نتوانست در دل مخاطب ايراني‌اش جايي باز كند، باعث شد بر ميدان توليدات سينماي كودك ايران غلبه كند و جايي براي خلاقيت و فكرهاي تازه باقي نگذارد.

اين تفكر وجود داشت و دارد كه وقتي مي‌گوييد سينماي كودك يعني كودكي که در روستا زندگي مي‌كند و آن  سينما بازگوي مسائل روستاييان و فقرا بود. حتما بايستي مسائل مربوط به فقر و محروميت اين بچه‌ها را به تصوير می كشيدند. آن سينما به سراغ اين‌گونه موضوعات رفت و اين سينما هم آمد به سراغ موضوعات فانتزي غيرقابل باور در وانفسايي كه سينماي اصلي ما نمي‌توانست موسيقي و آواز داشته باشد، با انواع و اقسام ترانه و آواز و رقص سعي مي‌كرد مخاطب جلب كند. در حالي كه در سينماي اصلي ما نمي‌توانست موضوعات رمانتيك و عاشقانه به تصوير كشيده مي‌شود، در برخي فيلم‌هاي سينماي كودك مثلا يك دختر 7-8 ساله نگاه عاشقانه مي‌كرد. آن‌چه كه بايستي به طور طبيعي در يك جوان 18-19 ساله ديده شود ولي در سينماي بزرگسال ما اجازه تصوير شدن نداشت. آن‌وقت آن حس‌هاي بزرگسالانه و جوانانه را به سينماي كودك ‌آوردند به‌ طوري گاهي اوقات از فرط اين زيادي‌روي‌ها در بعضي فيلم‌هاي كودك دچار حيرت مي‌شديم كه گویی اصلا با يك فضاي بيمارگونه مواجه هستیم. وقتي مي‌ديديم كودكان 8-9 ساله آن نگاه‌هاي عجيب و غريب را به همديگر مي‌كردند. البته اين ناهمگوني و عدم تناسب ناشي از مميزي بود. چون به‌طور طبيعي و در يك فيلم تين‌ايجري و جوان‌پسند امكان ظهور چنين صحنه‌هايي نبود ناچارا به سينماي كودك كشانيده مي‌شد. از همين رو همان سينماي فانتزي كودكانه هم آرام‌آرام بي‌هويت و بي‌ريشه شد. و آن سينماي واقع‌گراي كودكانه هم كه در روستا درجا زد. درحالي كه طيف وسيعي از جامعه ما را خانواده‌هاي متوسط شهري تشكيل مي‌دهند با مشكلات و معضلات خاص خودشان و بچه‌هايي كه هر روز در اين آپارتمان‌ها و كوچه و پس‌كوچه‌هاي همين شهر‌ها با مسائل روزمره زندگي شهري و مشكلات خود سروكله مي‌زنند. چرا كسي به اين‌ها توجه ندارد؟ چرا اين بخش اساسا نديده گرفته شده؟

البته اين گرفتاري در بخش‌هاي ديگر سينماي‌مان هم به چشم مي‌خورد. زماني گرفتار فيلم‌هاي خانوادگي شديم كه باز هم براي فرار از مميزي به دعواهاي زن و شوهري و بعد آشتي‌هايشان و بالاخره هپي‌اندهايشان بپردايم .

كه زندگي شيرين مي‌شود...

بله زندگي شيرين هم مي‌شد! يعني يك‌سري انبوه فيلم‌هاي خانوادگي كه هيچ‌گاه ژانر خود را ارتقا هم نبخشيدند. فقط ما در سينماي جنگ، فيلم‌هاي قابل تاملي داشتيم. و در بقيه انواع فيلم عملا به جايي نرسيديم. يعني شما نمي‌توانيد امروز از ژانر جنايي و كمدي و حتي نوجوان در سينماي ايران نام ببريد.

 ادامه دارد