مستغاثی دات کام

 
به یاد حاج حسن شایانفر
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥
 

 

یادگارهایی از لابلای قفسه ها و کتاب ها

 

این برای نخستین بار بود که حاج حسن شایانفر جلوی دوربین ما در مجموعه مستند "راز آرماگدون" می نشست و در واقع اولین باری بود که در مقابل دوربین تلویزیون قرار می گرفت. مهرماه 1386 و در اوایل تصویربرداری مجموعه یاد شده که با راهنمایی ها و همت بی پایان همین حاج حسن، پایه و بنیادش گذارده شد و در 4 سری و 104 قسمت تولید شد و داد و هوار خیلی از دشمنان این کشور و ملت را که حقیقت خودشان یا اعوان و انصار و یا اسلاف و اجدادشان در این مجموعه بیان شده بود را درآورد!

وقتی در آن روز گرم تابستان سال 86 در آن دفتر کوچک حاج حسن (که دور تا دور آن را قفسه های پر از کتاب فرا گرفته و روی میز و رف هایش هم تا ارتفاع زیادی کتاب و پوشه و کاغذ و مجموعه اسناد چیده شده بود)، برای گرفتن راهنمایی و نشانه های راه و چاه، با او به گفت و گو نشستم، هنوز خیلی چیزها از موضوع مجموعه نمی دانستم.

حدود یک سال قبل ترش یعنی اواخر شهریور 1385 بود که حاج حسن از علاقه و شوقی که برای تحقیق و پژوهش درباره تاریخ انقلاب و ایران نشان می دادم، اصرار داشت به کارهای ماندگار نوشتاری و تصویری درباره این تاریخ و در آن روز تابستانی بالاخره یکی از خون دل خوردن هایش این بار برای سر و کله زدن با من به نتیجه رسیده بود و یکی از همان طرح های تاریخی در تلویزیون تصویب شده بود و حالا با کاسه "چه کنم چه کنم"، حضور استاد رسیده بودم. ناگزیر بایستی طرح مفصلی که درباره تاریخ انقلاب در دست تحقیق داشتم را کنار گذاشته و به سراغ این طرح جدید می رفتیم. حاج حسن همیشه می گفت که خیلی دیر شده و ما عقب مانده ایم. نسل دیروز و امروز خیلی موضوعات را نمی داند و طرف مقابل با تمام توان کار می کند و ما نشسته ایم و کم کاریم. او واقعا نگران نسل امروز بود و بارها این موضوع را ابراز کرد.

از آن روز، حاج حسن با صبر و حوصله، الفبای تحقیق و پژوهش کار را به من آموخت و کتاب ها و منابع و اسناد بسیاری در اختیارم گذارد، کارشناسان متعددی را معرفی کرد که هر یک در حیطه خود استاد بودند اگرچه در گوشه های عزلت و گمنامی، اما وجب به وجب تاریخ این سرزمین (که دیگران پنهان ساخته بودند) را می کاویدند تا راهگشای نسل امروز و فردای این سرزمین باشد و خود حاج حسن از جنس همین افراد بود.

طرفه آنکه ما برای هر سطری که می نویسیم، نام خود را الصاق می کنیم اما حاج حسن، دهها کتاب و اثر علمی و دقیق و وزین در زمینه تاریخ ایران و انقلاب داشت، بدون آنکه نام و عنوانی از خود برآن بگذارد. دهها و صدها نفر همچون من را راهنمایی کرده بود و دستشان گرفته و پا به پا تا دشت های وسیع آگاهی و بصیرت برده بود، بی آنکه نشانی از خویش برجای بگذارد.

از آن روز، حاج حسن خودش با تک تک آن اساتید و کارشناسان تماس گرفت و سخن گفت و اصرار که در مقابل دوربین مجموعه مستند ما قرار بگیرند. برخی از آن محققان و پژوهشگران امروز در جوار رحمت حق آرمیده اند؛ از مرحوم حلاج نیشابوری گرفته که چه منبع عظیمی از اطلاعات و دانش و معلومات بود تا مرحوم ابوالحسنی منذر که بالاخره راضی به گفت و گو نشد و تا مرحوم نمازی که تا آخرین روزهایش هم پای کار بود و از هیچ کمکی دریغ نکرد و حالا خود حاج حسن هم در کنار آنهاست.

 بعد از آن بیماری سخت و مشکوک زمستان 89 (که خاطرم هست حاجی در یکی از اتاق های بخش داخلی بیمارستان بقیه الله(عج) قسمت های مختلف سری چهارم "راز آرماگدون را تماشا می کرد که خودش چند ماه پیش قبراق و سرحال در آن و درباره مطبوعات وابسته و نشریات دوران شاه  سخن گفته بود که در آن روزها از تلویزیون پخش می شد) خودش همین چندی پیش می گفت در آن روزهای سخت ICU خیلی ها به دیدنش آمدند که امروز برخی شان دعوت حق را لبیک گفته اند.

... و حالا انگار حاج حسن از درون این قاب تصویر با ما حرف می زند. حالا او در عرش و در جوار رحمت الهی ما را نظاره می کند که با یادگارها و میراثش چه می کنیم. حالا بیش از 60 جلد کتاب های مجموعه "نیمه پنهان" (و دهها جلد دیگر که به صورت تایپ شده و ویراست گردیده در میان انبوه کتاب ها و قفسه های آن دفتر محقر جای گرفته) و مجموعه های "راز آرماگدون" که مستقیما حاصل زحمات و نتیجه کار سالیان دراز مطالعه و تحقیق و پژوهش ایشان بود و صدها و هزاران مقاله و مطلب و سخنرانی و مصاحبه و ... که در قالب کتاب ها و نشریات و محصولات رسانه ای شاگردان ایشان، عرصه فرهنگ و هنر این سرزمین را آبیاری کرده و می کند، همه و همه یادگارهای حاج حسن است.

گرامیشان بداریم که خون دل های رادمردی از عرصه فرهنگ و دین هستند که تا آخرین لحظات زندگی پربرکتش برای تک تک صفحات آنها که منتشر شده بودند، شور می زد و برای تداوم آنها که هنوز انتشار نیافته، نگران بود. وصیتش این بود که نگذارید این صفحات  خاموش شود.


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥
 

 

 

دنیا نگاه کن تاولای دست و پاها را               توی مرام ما سلوک عاشقی اینه

این لشکر جون و ببین و بعد باور کن             منظور شیعه از جنون منطقی اینه

 

صابر خراسانی


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥
 

 

 

 

یه روز شیعه پرچم سرخ رو گنبد رو             می بینه روی دوش اون مولای گندمگون

یه روز این جاده می افته زیر پاهاش و        یه روز شیعه می زنه از غربتش بیرون

 

صابر خراسانی


 
 
شبح جنگ های آمریکایی بر پرده سینمای هالیوود - 3
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٥
 

 

سینمای هالیوود در جنگ دوم جهانی

 

این صدای مرگ است که به لندن می آید ...

 

صحنه ای از فیلم "خبرنگار خارجی" ساخته آلفرد هیچکاک - 1940

 

اما سینمای هالیوود زودتر از ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم، به این جنگ وارد شد. یهودیان مهاجر که بیش از هر جایی در بانک ها و همچنین هالیوود متمرکز شده بودند، بزنگاهی نیاز داشتند تا بتوانند از آن موقعیت غریبگی سنتی در ایالات متحده بدر آیند. پس برخلاف جنگ اول جهانی که سینمای آمریکا پیش از ورود ایالات متحده در جنگ، رویه ای ضد جنگ داشت و پس از آن جنگ طلب و حماسه سرا شد، در جنگ جهانی دوم حتی پیش از آنکه ارتش ایالات متحده رسما وارد جنگ شود، این تلاش برای حمایت از حضور منجی گرایانه آمریکا در سینمای هالیوود به چشم می خورد.

از جمله معروفترین این فیلم ها، فیلم "خبرنگار خارجی" ساخته آلفرد هیچکاک بود که در 16 اوت 1940 در آمریکا اکران شد ، یعنی یک سال و یک ماه پیش از آنکه ایالات متحده وارد جنگ شود. فیلم "خبرنگار خارجی"، ماجرای یک خبرنگار جوان آمریکایی است که در لندن در آستانه جنگ، روابط مشکوک یک جاسوس آلمانی را کشف کرده و در تعقیب وی تا پای مرگ می رود. این خبرنگار در اواخر فیلم، وقتی هواپیماهای آلمانی به لندن حمله کرده اند از طریق رادیو به آمریکاییان پیغام داده و آنها را دعوت به ورود در جنگ با آلمان ها می کند. او در حالی که صدای بمباران هواپیماهای آلمانی می آید، می گوید:

"...همه این صداهایی که می شنوید، صدای مرگ است که به لندن می آید. بله آنها حالا می آیند و بر سر خانه ها و خیابان ها بمب می ریزند. این کانال را عوض نکنید. صبر کنید، این یک داستان بزرگ است که در دنیای شما اتفاق    می افتد. برای هر کاری دیر شده مگر اینکه در تاریکی بایستید و اجازه دهید بیایند. چراغ ها در همه جا برای همین روشن است به جز آمریکا. آتش را روشن نگه دارید تا بسوزاند، اسلحه ها را بیرون بیاورید. کشتی های جنگی را به آب اندازید تا هواپیماهای دشمن را ساقط کنند. سلام آمریکا ، چراغ ها را روشن نگه دارید..."


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٥
 

 

 

این لشکر اربابه داره کربلا می ره                  هرکی دلش قرصه بدونه جا نمی مونه

یه بار تنها موند توی کربلا، بسه                    ارباب ما تا زنده ایم تنها نمی مونه

 

صابر خراسانی


 
 
شبح جنگ های آمریکایی بر پرده سینمای هالیوود - 2
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥
 

 

برده هایی که فقط بر پرده سینما آزاد شدند!

 

آبراهام لینکلن، شانزدهمین رییس جمهوری آمریکا در جمع درجه داران و افسران ارتش شمال موسوم به اتحادیه در جریان جنگ های انفصال- 1863

 

وقتی چند هفته پس از انتخابات ریاست جمهوری و برنده شدن آبراهام لینکلن، در 20 سپتامبر 1860، ایالت کارولینای جنوبی استقلال خود را از دیگر ایالات متحده اعلام کرد و چند ماه بعد در 4 مارس 1861 این ایالت همراه 6 ایالت دیگر، موجودیت کنفدراسیون کشورهای آمریکا را در مقابل ایالات متحده اعلام کردند، نخستین حرکت رسمی تجزیه در آمریکا اتفاق افتاد که پس از پیوستن 4 ایالت دیگر و تعیین ریچموند به عنوان پایتخت و جفرسن دیویس به عنوان ریاست جمهوری، لینکلن و حکومتش را به پای جنگ های خونینی مابین شمال و جنوب آمریکا کشاندند که حدود 4 سال به طول انجامید و جنگ های انفصال یا CIVIL WAR در تاریخ ایالات متحده لقب گرفت.

اگرچه در تاریخ رسمی، اینگونه نوشته شده که جنگ های انفصال برای اجرای لغو برده داری در ایالات جنوبی بوده است و در قصه ها و رمان ها و فیلم هایی که در این باره ساخته شده نیز چنین روایتی حاکم است  اما اسناد تاریخی و مکتوبات و سخنرانی های فرماندهان شمالی و به خصوص شخص آبراهام لینکلن، حکایت دیگری دارد.


 
 
به بهانه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥
 
 
هالیوود ترامپ را هم پیش بینی کرده بود!
 
 
خبر کوتاه بود: دونالد ترامپ نامزد جمهوریخواهان، چهل و پنجمین رئیس‌‌جمهوری ایالات متحده آمریکا شد.
9 سال پیش در سال 2006 ، فیلمی توسط بری لوینسون در هالیوود ساخته شد به نام «مرد سال» که در آن رابین ویلیامز (بازیگر خودکشی کرده آمریکایی) نقش یک کمدین شوهای تلویزیونی به نام «تام دابز» را بازی می‌کرد. او در یکی از برنامه‌هایش، به درخواست تماشاگرانش و از سر شوخی و بازی، خود را نامزد مستقل و فراحزبی انتخابات ریاست جمهوری اعلام می‌کند. اما ماجرا جدی شده و در میان شگفتی همگان، کمدین «تام دابز» رئیس‌جمهوری آمریکا می‌شود! در رسانه‌ها، خبر پیروزی او را چنین اعلام می‌کنند:

«حالا دیگر دنیای آزاد به وسیله یک کمدین هدایت می‌شود»!


شاید امروز نیز رسانه‌ها خبر پیروزی دونالد ترامپ را این‌گونه اعلام کنند که:


«حالا دیگر دنیای آزاد رسما بوسیله یک دیوانه هدایت می‌شود»!

دونالد ترامپ (سمت راست) در نقش مدیر هتل پلازا و مکالی کالکین در فیلم "تنها در خانه 2"  ساخته کریس کلمبوس -1992

 

دونالد ترامپ را هم از یک سوی می‌توان کمدین و شومن خواند (که زمانی شومن و بازیگر فیلم‌هایی مانند «تنها در خانه» بوده) و از سوی دیگر یک دیوانه لقب داد! نه اینکه روسای جمهوری قبلی آمریکا، آدم‌های سالمی بودند ولی تقریبا هیچ یک مانند ترامپ این‌گونه به طور رسمی نقاب از روی چهره آمریکا برنداشتند! شاید بتوان گفت انتخاب ترامپ نشانه صریحی از نفرت آمریکایی‌ها از اوباما و کلینتون (که به مادر داعش معروف شد) و دار و دسته دمکراتشان از یک طرف و همچنین جمهوری‌خواه‌هایی مانند جرج دبلیو بوش از سوی دیگر بود که ترامپ به همه آنها فحش داد و بد و بیراه گفت! شاید هم افکار عمومی ایالات متحده علی‌رغم همه تبلیغات موجود، هنوز هم با ریاست جمهوری یک زن در آمریکا موافق نیست و بایستی یک یا دو دوره ترامپ را از سر بگذراند تا به ریاست یک زن بر کاخ سفید رای دهد!
اما روی کار آمدن ترامپ نیز قبلا از سوی هالیوود پیش‌بینی شده بود. در 19 مارس سال 2000 (یعنی بیش از 16 سال و نیم پیش) در اپیزود 17 از فصل 11 کارتون مشهور «خانواده سیمپسون» (سریال کارتونی معروفی که پس از 27 سال اینک از قسمت 600 خود عبور کرده ) به نام «بارت به آینده می‌رود»، شاهد پیشگویی یک سرخپوست برای پسر این خانواده به نام «بارت» در 30 سال آینده بودیم که گویا خواهرش لیزا اولین رئیس‌جمهوری زن ایالات متحده آمریکا خواهد شد. وقتی «بارت» را در زمان آینده می‌دیدیم که برای کمک به خواهرش وارد کاخ سفید شده، لیزا (رئیس‌جمهوری تازه انتخاب شده) در حال صحبت برای مشاورانش بود و صحبت از رئیس‌جمهوری قبلی می‌کرد که نامش ترامپ بوده و اوضاع اقتصادی آمریکا را به نابودی کشانده بوده است! در آن صحنه پرزیدنت لیزا سیمپسون می‌گفت:

«همان‌طور که می‌دانید پرزیدنت ترامپ چیزی به جز کسری بودجه برای ما به یادگار نگذاشته است.»


بخشی از قسمت 17، اپیزود 11 انیمیشن "خانواده سیمپسون" که تحت عنوان "بارت به آینده می رود" در 19 مارس سال 2000 پخش شد و لیزا سیمپسون در نقش رییس جمهوری آمریکا در آن صحنه به ورشکستگی اقتصاد آمریکا در زمان رییس جمهوری قبلی با نام ترامپ اشاره می کند

 

پیش‌بینی آن سرخپوست انیمیشن «خانواده سیمپسون» برای اولین رئیس‌جمهوری زن آمریکا پس از پرزیدنت ترامپ، مربوط به حدود 30 سال پس از زمان قصه فیلم یعنی مثلا سال 2028 بود (یعنی ترامپ در سال 2024 یا 2020 رئیس‌جمهوری آمریکا بوده!) ولی گویا اتفاقات سریعتر از آنچه برنامه ریزان و طراحان سیاست‌های ایالات متحده در نظر داشتند (و آن را توسط هالیوود در ویترین خود به نمایش می‌گذارند) پیش رفت که همه محاسباتشان را برهم زد و آنها ناچار شدند قضیه ریاست جمهوری ترامپ را 4 یا 8 سال جلو بکشند تا شرایط آماده ساختن افکار عمومی آمریکاییان جهت رای دادن به یک زن برای ریاست جمهوری، زودتر فراهم شود.
با این حساب شاید هیلاری کلینتون یا هر فردی که قرار است اولین رئیس‌جمهوری زن آمریکا باشد، یک یا دو دوره دیگر بایستی صبر کند تا ترامپ اقتصاد آمریکا را به ویرانی بکشاند و بعد او وارد کاخ سفید شود! البته اگر در آن زمان هنوز آمریکا و کاخ سفیدی باقی مانده باشد!


 
 
شبح جنگ های آمریکایی بر پرده سینمای هالیوود - 1
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٥
 

 

شبح اپرای قرن بیست و یکم

 

 

برآستانه:

در ادبیات و بالتبع سینمای غرب، قصه ها و داستان های متعددی وجود دارد که قهرمانان آن چهره اصلی یا هویت خویش را در زیر نقابی زیبا و فریبنده و یا کاراکتری دروغین پنهان کرده اند و آنچه نیستنند را می نمایانند تا مخاطبان و دیگران را فریب داده و زمینه های حاکمیت بر روح و جسم و متعلقات آنها را فراهم آورند. از قصه قدیمی"دکتر جکیل و مستر هاید" گرفته که شخصیت شرور مستر هاید در زیر کاراکتر خیر دکتر جکیل پنهان است تا "تصویر دوریان گری" که جوان خوش سیمایی به نام دوریان گری، چهره کریه و مشمئز کننده پیری خود را در زیر تصویری زیبا پنهان می کند تا کنت دراکولایی که همه خون آشامی و وحشی گری اش را تحت پوشش یک شخصیت اشرافی و به اصطلاح جنتلمن مخفی می سازد تا فیلم هایی مانند "مردی با نقاب آهنین" و تا بسیاری از کمیک استریپ ها و انیمیشن هایی که در آنها جادوگران و ساحران، چهره عوض کرده و با هیبتی دوست داشتنی و مهربان به سراغ قهرمانان داستان رفته و سعی در کشتن یا خواب کردن و یا نفرین آنها دارند تا بتوانند دنیایشان را تصاحب کنند؛ همچون ملکه زیبای داستان "سفید برفی و هفت کوتوله" که در واقع جادوگری خبیث است و نمی خواهد کسی دیگر در قلمرو او به زیبایی وی باشد و از همین روی در هیبت پیرزنی مهربان به دختری به نام  سفید برفی، سیب زهرآلود می دهد تا وی را به خوابی ابدی ببرد. شاید سنت نمایشاتی با نام "بالماسکه" که آدم ها در مراسمی چهره خود را در زیر نقاب پنهان کرده و یا با پوشیدن لباس هایی خاص، شخصیتی متفاوت با آنچه هستند را به نمایش می گذارند، کنایه و سمبلی از ریشه های همین قصه ها و داستان های قدیمی در زندگی و رفتار مردمان غرب باشد. اما در میان همه آن حکایات، داستان معروف "شبح اپرا" را می توان مجموعه ای از همه آن نیات و مقاصد و عناصری دانست که در زیر نقاب ها و لباس ها پنهان می شوند تا قلمرو مادی و معنوی دیگران را به تصرف خود در آورد. داستان مردی که با صورت نفرت انگیز و ناقص، خود را در زیر نقابی مخفی کرده و با پناه جستن در دالان ها و سردابه های ناپیدای یک اپرای معروف در پاریس قرن نوزدهم، سعی دارد تا علائق و سلائق و تفکر خود را با ارعاب و تهدید بر تمامی اپراهای آن شهر  حاکم سازد و در این راه به هر کاری دست می زند؛ از تطمیع و فریب گرفته تا آدم ربایی و قتل و غارت!

این حدیث همان روالی است که سینمای غرب و به خصوص هالیوود برای بزک و آرایش عملکرد سلطه طلبانه و جنایت بارانه غرب صلیبی/صهیونی و به خصوص آمریکا در طول تاریخ خود طی کرده و همچنان طی می کند.

اما شبح اپرا، تنها یک شبح است و اصالتی ندارد. کافی است که مخاطبان او، خود را از زیر تسلط مادی و معنوی اش رها ساخته و دربرابرش بایستند، همچنانکه در قصه "شبح اپرا" در مقابلش می ایستند و او به همان دالان ها و سردابه های پنهانش گریخته و در همان جا مدفون می شود.


 
 
واکاوی تاریخ سینمای ایران (حکایت سینماتوگراف) - 31
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥
 

 

چای ریخت، فیلم توقیف شد!

 

سپهبد باتمانقلیچ که فیلم "جنوب شهر" را توقیف کرد

 

در سال 1345 نیز ابراهیم گلستان  ضمن نامه ای به شاه ، درخواست می کند بابت فیلم هایی که برای دربار ساخته از جمله فیلم "یک آتش" و "گنجینه های مارلیک" (درباره جواهرات سلطنتی)، پولی به او پرداخت شود تا بتواند فیلمسازی اش را ادامه دهد! این درحالی بود که هزینه هر دو فیلم از سوی مراکز دولتی پرداخت شده بود و درواقع گلستان قصد داشت تا برای خوش خدمتی هایش به شاه و دربار، به اصطلاح باج سبیلی هم دریافت نماید!

در پاسخ نامه گلستان به شاه، علم (وزیر دربار) در تاریخ 23 اسفند 1345 نامه ای به نخست وزیر وقت (هویدا) نوشت و اوامر شاه را به اطلاعش رساند که بابت خرید فیلم های گلستان به او پولی پرداخت شود!


 
 
واکاوی تاریخ سینمای ایران (حکایت سینماتوگراف) - 30
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٥
 

 

ماموری که سینمای خود را از کودتای 28 مرداد هدیه گرفت!

 

 

یکی از سرکردگان جریان به اصطلاح موج نو که بعضا و از سوی عده ای از شبه روشنفکران پدر معنوی آن نیز خوانده شده، "ابراهیم گلستان " بود که متاسفانه درباره سینمای ایران و تاریخ این سینما به خصوص از سوی جریان شبه روشنفکری، نظراتش به کرات مورد استناد قرار گرفته و بعضا  فیلمساز پیشرو لقب داده شده است.

جریان شبه روشنفکری، سرگذشت ابراهیم گلستان را با تهیه فیلم های  مستند خبری در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت تا کودتای 28 مرداد و سقوط دولت مصدق به گونه ای گره می زند که گویا گلستان این فیلم ها را به طور مستقل تهیه و تولید می کرده و به دلیل قوی بودن فیلم های یاد شده (از جمله فیلم دادگاه مصدق)، در شبکه های معتبر خبری جهانی پخش می شده است!

اما نمی گویند که گلستان اساسا خبرنگار و کارگزار آن شبکه های خارجی بوده و اصلا برای آنها فیلم خبری می گرفته و از همین روی نیز به همراه سر شاپور ریپورتر (سرجاسوس بین المللی در ارتباط با شبکه صهیونیستی روچیلدها) تنها خبرنگاران ایرانی بودند که اجازه یافتند از دادگاه مصدق فیلم و خبر و عکس تهیه و مخابره نمایند.


 
 
واکاوی تاریخ سینمای ایران (حکایت سینماتوگراف) - 29
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥
 

 

فرح و طرح  آمریکایی حمایت از سینمای شبه روشنفکری

 

سینمای موسوم به موج نو به شدت جشنواره پسند بود و در خارج کشور جوایز متعددی را تصاحب کرد اما هر چقدر  که دل جشنواره های خارجی را بدست می آورد، بردل جماعت ایرانی و مردم کوچه و بازار و شهرها و روستاهای این سرزمین نمی نشست. گویی که فیلم هایش تنها برای خودنمایی و افه روشنفکری ساخته می شدند!!

اما فیلمسازی مانند علی حاتمی [1] سعی کرد خود را از این جریان جدا کرده و نوعی سینمای ملی و بومی را ادامه دهد که انصافا آثاری ماندنی در اوایل دهه 50 و البته در سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی جلوی دوربین برد.

این در حالی بود که برخی از آثار موسوم به موج نو، به افراط های باورنکردنی هم رسید مثل "چشمه" ساخته آربی آوانسیان که برای تماشاگران تئاترهایش در جشن هنر شیراز امتحان پذیرش برگزار می کرد! و" سیاوش در تخت جمشید" فریدون رهنما که ابتدا در فرانسه به نمایش درآمد و به جز عده ای دست اندرکار تهیه فیلم، هیچ کس در حیطه سینمای آن روز ایران از تولید این فیلم، خبر نداشت. تا اینکه فیلم ساخته شده توسط هانری لانگلو در سینماتک پاریس به نمایش درآمد و برای اولین بار پرویز کیمیاوی که در آن روزها در فرانسه دانشجوی سینما بود، خبر آن را به مجله "فیلم و هنر" داد و این مجله، خبر را در یکی از شماره های خود به چاپ رسانید.


 
 
واکاوی تاریخ سینمای ایران (حکایت سینماتوگراف) -28
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥
 

 

کانون انحراف فکری کودکان و نوجوانان

 

از چپ: فرح دیبا و لیلی امیر ارجمند (مدیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در رژیم طاغوت)

 

سینمای شبه روشنفکری یا همان که بعدا به موج نو سینمای ایران معروف گشت، اگرچه ظاهرا از ابتذال فیلمفارسی دور بود و ساده نمایی و وجه بازاری آن را نداشت اما به گونه ای بی پرده تر و عریان تر، باورها و اندیشه های دینی و هویت ملی مردم و جامعه را هدف قرار می داد. این نوع سینما که ظاهری معترض و هنری را هم یدک می کشید اغلب با سوژه هایی مقابل دوربین قرار می گرفت که به عرف جامعه بی اعتنا بوده و آن را به سان سنت هایی کهنه و ارتجاعی نفی می کرد. در بسیاری از فیلم های سینمای شبه روشنفکری ، نهادهای یک جامعه اسلامی و ایرانی نادیده گرفته شده و یا مورد تهاجم قرار می گرفتند و به اسم مدرنیسم و تحت عنوان تجدد و پیشرفت، اباحه گری و بی بند و باری و روابط نامشروع و ... ترویج می شد.


 
 
واکاوی تاریخ سینمای ایران (حکایت سینماتوگراف) - 27
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳٩٥
 

 

قیصر قیصر که می گفتن، این بود؟!

 

امثال مهدی میثاقیه (از اعضای فرقه ضاله بهاییت) و استودیویش که پس از فیلمفارسی های مبتذلی مانند "سلطان قلبها" و "مرد حنجر طلایی" و "روسپی"، دست به ساختن فیلم های موج نویی همچون "پستچی"(داریوش مهرجویی)، "خاک"، "بلوچ"، "گوزنها"(مسعود کیمیایی) و "صادق کرده"(ناصر تقوایی) زد و همچنین آثاری که مستقیما ارزش های دینی و عرفی جامعه را به سخره گرفته و مورد هجمه قرار می دادند را تولید کرد، مانند "حکیم باشی" (پرویز نوری)، "محلل" (نصرت کریمی) و "برهنه تا ظهر با سرعت" (خسرو هریتاش).

یا استودیو "سینما تئاتر رکس" (متعلق به برادران رشیدیان جاسوسان پیشانی سفید انگلیس) که فیلمفارسی های مبتذلی همچون "تجاوز" و"گذر اکبر" و "مطرب" را در کارنامه خود داشت، فیلم های به اصطلاح موج نویی همچون "داش آکل" (مسعود کیمیایی) و "نفرین" (ناصر تقوایی) و "غریبه و مه" ( بهرام بیضایی) را ساخت در حالی که همچنان فیلمفارسی های مبتذلی مثل "قربون زن ایرونی"، "مردها و نامردها" و "موسرخه" را هم تولید می کرد. حتی کار به آنجا کشید که امثال منوچهر صادقپور که فیلم های سخیفی مانند "قهوه خونه قنبر" و "شهر هرت" و "شاطر عباس" و "عزیز قرقی" و" آقا مهدی کله پز" می ساخت و تهیه می کرد، موج نویی شد و "درشکه چی" (نصرت کریمی) و "قیامت عشق"(هوشنگ حسامی)  را تهیه کرد!

 اما قضیه سینمای موج نو به اینجا ختم نشد و برخی عناصر دربار مانند اشرف پهلوی، با سرمایه گذاری مستقیم دست به تاسیس استودیوهای جدیدی زدند که ظاهرا فیلم های موج نو تولید نمایند ولی در اصل وظیفه تبلیغاتی و پروپاگاندا برای عناصری داشتند که قرار بود در این استودیوها رشد کرده و بزرگ شوند و بعدها در مقام الگوهای سینمای به اصطلاح روشنفکری و معترض، برای برخی سلائق، ذائقه سازی کنند.


 
 
واکاوی تاریخ سینمای ایران (حکایت سینماتوگراف) - 26
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥
 

 

شبه روشنفکران درباری در سینمای ایران

ابراهیم گلستان در هنگام نمایش فیلم با هیچ نشریه ایرانی گفت‌وگو نکرد و تنها مصاحبه انجام شده با وی در صفحه هنری کیهان به تاریخ پنج‌شنبه 7 بهمن 1344 به چاپ رسید که در آن مصاحبه گلستان به جای پاسخ به سوالات خبرنگار روزنامه کیهان، عینا گفت‌‌وگویی را با مجله فیلم کریتیکای ایتالیا انجام داده بود از روی کاغذ قرائت کرد و عین آن در روزنامه به چاپ رسید!

اما در آن زمان نظرهای مخالف متعددی درباره "خشت و آینه" در مطبوعات به چاپ رسید. کامران شیردل (مستند ساز قدیمی سینمای ایران) در گفت‌وگویی با جمال امید گفت:

"... یکی از بدترین نمونه‌های سوءتفاهم آن است که شخص در مورد خود و ارزش‌های خود دچار سوءتفاهم گردد. "خشت و آینه" زاییده یک‌چنین سوءتفاهمی بود و گذشته از آن‌که سودی در بر نداشت عواقب تلخی هم به جای گذاشت...