مستغاثی دات کام

 
نگاهی به مستند "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢
 

 

?Brussels Business: Who Runs The European Union

 

اتحادیه لابی ها

 

فیلم سینمایی مستند " تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" ساخته دو مستند ساز جوان به اسامی فریدریش ماوزر و متیو لیتارت و محصول 2012 ( که سه شنبه 18 تیرماه از مجموعه مستند برتر شبکه اول سیما پخش شد)  نخستین فیلمی است که به ماجراهای پشت پرده اتحادیه اروپا و لابی هایی که در واقع این نهاد مهم سیاست امروز جهان را اداره می کنند ، می پردازد.

فیلم سینمایی مستند " تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" از دو زاویه وارد موضوع مورد بحث می شود یعنی سازندگان آن ، برای ممانعت از هرگونه پیش داوری، از دو مسیر موازی به موضوع پرداخته و ابعاد مختلفش را نمایش می دهند؛ ابتدا توسط یک فعال سیاسی به نام الیور هودمان که برای یک NGO به نام CEO فعالیت می کند و به همراه دوستانش  از جمله اریک وسیلیوس، اقدام به تحقیق و جستجو در میان اسناد و مدارک شرکت ها و موسسات مالی و کمپانی های بزرگی می کند که گمان همکاری شان با اتحادیه اروپا وجود دارد و دوم از طریق یک دلال لابی گر به نام پاسکال کرنیس که به قول خودش ، سران اقتصادی و روسای کمپانی های بزرگ را به اتحادیه وصل کرده و موجب بسته شدن پیمان های متعددی مابین آنها شده است. کسی که بعدا به عنوان مدیر اداره خدمات اتحادیه اروپا ESF ، به طور رسمی مسئول مذاکره و قرارداد با صاحبان کمپانی های و صنایع گردید.

فیلم از تصاویر بروکسل ، پایتخت بلژیک ( که در فیلم ، پایتخت اروپا خوانده می شود) شروع می شود و برروی نقشه گوگل ، موقعیت ساختمان های اتحادیه اروپا را در این شهر مشخص می کند و در کنار آن موقعیت به قول الیور هودمان بیش از 1500 تا 15000 لابی مالی و اقتصادی که دور تا دور آن را فراگرفته است، را نشان می دهد. هودمان می گوید که همه ماجرا از نامه یک گروه هوادار طبیعت در فرانسه در تابستان 1993 آغاز شد که طی فاکسی از وی و دوستانش خواستند تا نسبت به احداث بزرگراهی در آن کشور که منابع طبیعی را نابود خواهد ساخت ، عکس العمل نشان داده و تحقیق کنند که چه رازی پشت پرده آن وجود دارد. الیور هودمان و دوستانش پس از بررسی های متعدد متوجه شدند که ساخت بزرگراه یاد شده جزیی از طرح حمل و نقل بزرگ اروپا محسوب شده که با هزینه 400 میلیارد یورو ، عظیم ترین طرح زیر ساخت در طول تاریخ محسوب می شود. طرحی که از یک گروه مالی / اقتصادی به نام ERT بیرون آمده و براساس طرح 3 مدیر عامل کمپانی های بزرگ مانند ویسی دکر (رییس فیلیپس) ، گرین هامر (رییس ولوو) و همچنین رییس اتوماسیون بزرگ برای شکل گیری نوین اروپا نوشته شده بود. طرحی که با دفترچه شبکه ها و اتصالات ناقص مربوط به یکی از گزارشات کمیسیون اروپا به نام TEN بسیار شبیه بود یعنی در واقع کمیسیون اروپا از طرح پیشنهادی ERT برای ساختار تازه اروپا کپی کرده بود! دلیل این امر هم براساس اسنادی که در فیلم نمایش داده می شود ، نتایج اجلاس دوبلین در همان سال بود که به اصطلاح مانیفست سیاسی آن 3 رهبر اقتصادی ( روسای فیلیپس و ولوو و ...) را راهکار اروپای آینده دانسته بودند ، اجلاسی که از روسای شرکت های چند ملیتی مانند نستله و بریتیش پترولیوم و زیمنس و فیات و ... تشکیل شده بود.

از اینجاست که الیور هودمان و دوستانش نتیجه می گیرند، ERT به عنوان مجمع سرمایه داران و صاحبان صنایع و کمپانی های بزرگ اروپایی ، یکی از مهمترین تعیین کنندگان سیاست های اتحادیه اروپا به شمار می آید.

این درحالی است که به طور موازی شاهد صحبت های پاسکال کرنیس یعنی همان دلال لابی کار هستیم که چگونه 88 درصد سرمایه داران بزرگ اروپا را به اتحادیه معرفی کرده و در 50 درصد پروژه های اتحادیه اروپا شرکت داشته است. فیلم ماوزر و لیتارت نشان می دهد که او حتی در سالهای 2008 و 2009 پس از اینکه سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ مانند فیات و زیمنس و شل و ... را به اتحادیه اروپا وصل کرد و باعث شد تا سیاست کلان این مدیران، چرخ ماشین های دولت های اروپایی را بچرخاند ، در برنامه بعدی اش پای شرکت های بزرگ آمریکایی و چینی و تایوانی را به میان می آورد تا اتحادیه اروپا را به ائتلاف یا در واقع آلوذگی تجارت بین المللی بکشاند.

اریک وسیلیوس ( همکار الیور هودمان ) پس از اینکه جلسه ای در اکتبر 1997 درباره معاهده تجاری مابین اتحادیه اروپا و شرکت های سرمایه گذاری به نام OSD پشت درهای بسته برگزار شده و سطوح چند گانه سرمایه گذاری کمپانی ها در اتحادیه تحقق می پذیرد ، آن را حمله چند جانبه به دمکراسی می نامد چرا که این معاهده چند جانبه سرمایه گذاری توسط بزرگترین موسسات تجاری باعث می شود تا خواسته یا ناخواسته ، دولت ها تحت فشار قرار گرفته و به سوی سرمایه گذاری های مورد نظر همان شرکت ها سمت و سو گیرند.

در واقع این به نوعی نشانگر حاکمیت شرکت ها و کمپانی های بزرگ چند ملیتی بر دولت ها و اتحادیه اروپا به عنوان مکان تجمع آنهاست. معاهده فوق چنان خفت بار و برای دول اروپایی ذلیلانه بود که حتی در مقطعی با وتوی دولت فرانسه مواجه شد.

در ادامه فیلم مستند " تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" مشاهده می کنیم شخصی به نام لئون بریتن به عنوان کمیسر تجاری اتحادیه اروپا برای عملی ساختن رویکرد سازمان تجارت جهانی (WTO)،  40 تن از بزرگترین سرمایه داران را برای همکاری دعوت می کند. آنها به نمایندگی از اتحادیه اروپا در کنفرانس وزرای سازمان تجارت جهانی در سال 1999 شرکت می کنند ، کنفرانسی که در شهر سیاتل برگزار گردید و با تظاهرات عظیم مردمی به تعطیلی کشیده شد. تظاهراتی که بزرگترین سرکوب و دستگیری ( حدود 13 هزار نفر ) در طول تاریخ معاصر را به همراه داشت که توسط دولت ایالات متحده آمریکا صورت گرفت . فیلمی در این باره به نام "نبرد در سیاتل" در سال 2007 توسط استیورات تاوزند ساخته شد که تا حدودی وقایع آن روز را به تصویر کشید اما در توزیع و پخش و اکران عمومی با بایکوت حلقه ها و مافیای جهانی توزیع و پخش مواجه شد.

ساختار سینمایی دقیق و هوشمندانه ای که فریدریش ماوزر و متیو لیتارت برای فیلم " تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" در نظر گرفتنه اند،  باعث شده تا دو روایت موازی الیور هودمان و پاسکال کرنیس به خوبی یکدیگر را پوشش داده و نوعی ساختار روایی دیالکتیکی بر فیلم حاکم سازد تا برای دو روایتی که به صورت تز و آنتی تز خود را نشان می دهد ، مخاطب ، سنتزی برای خود حاصل نماید.

استفاده از فیلم های آرشیوی که از منابع بسیار متعدد و بعضا پیچیده تهیه شده ، تصاویر مربوط به مصاحبه های تازه با دست اندرکاران و عوامل موثر در ماجرای اتحادیه اروپا با رنگ های سرد و بعضا سوبیایی و تک رنگ و همچنین زمینه شفاف و دیجیتالی در مقابل تصاویر گرین دار همراه رنگ های تند و غلیظ فیلم های آرشیوی و علاوه برآن تاکیدهای تصویری بر اسنادی که در سخنان شخصیت های مختلف حاضر در فیلم بازخوانی می شوند  با تمهیدات مختلف افکتیو همراه با جلوه های تصویری و ...همه و همه باعث شده تا ساختار سینمایی یاد شده به درستی رقم بخورد و فیلم مستند  "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" جذابیت تصویری قابل توجهی پیدا نماید.

اما سازندگان فیلم مستند سینمایی " تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" در همین نقطه توقف نکرده و برای یافتن ریشه های همکاری سیاسی / اقتصادی مابین ERT و اتحادیه اروپا به سالهای دهه 80 میلادی و اواسط آن نقب می زنند. زمانی در سال 1983 نخستین جلسات ERT برای تشکل کمپانی های بزرگ اروپایی برگزار می شد ولی در آن جلسات تقریبا کلیه سران سیاسی کشورهای اروپایی ( که بعدا اتحادیه اروپا را بوجود آوردند ) شرکت می کردند!! از جمله این شرکت ها در فیلم، از یک کمپانی سازنده مواد شیمیایی در آلمان اسم برده می شود و یک کمپانی خودرو سازی در ایتالیا که گویا هر دو مشکلات یکسان تجاری داشتند. یادمان باشد که سال 1983 مقارن با 1362 ، سومین سال جنگ تحمیلی صدام علیه ایران بود که تقریبا همه کشورهای اروپایی را درگیر خود ساخت. درگیری که البته پس از انقلاب اسلامی ایران و تغییر موقعیت جغرافیای سیاسی منطقه آغاز شده و منافع کمپانی های چند ملیتی در همان کشورهای اروپایی را با موانع متعددی مواجه کرده بود.

به عبارت دیگر می توان گفت از جمله مسائلی که در سالهای اواسط دهه 80 میلادی موجب شکل گیری اتحادیه کشورهای اروپایی در کنار کمپانی های تجاری و موسسات مالی شد، تغییرات سیاسی اواخر دهه 70 میلادی در خاورمیانه بواسطه انقلاب ایران بود که تمامیت منافع غرب و از جمله صنایع و شرکت های اروپایی را به هم ریخته و در صورت پیروزی ایران در جنگ تحمیلی،  این معادله به ضرر سرمایه داران اروپایی بیشتر و بیشتر تغییر می کرد. از همین روست که در مستند "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" شاهدیم مشکلات تجاری یک کمپانی سازنده مواد شیمیایی آلمانی و یک کارخانه خودرو سازی ایتالیایی در کنار دیگر مسائل ، دولت های اروپایی را ناگزیر از شراکت رسمی با صاحبان سرمایه و مالکان کارخانه ها می گرداند تا بلکه معادله جنگ ایران و عراق که از سال 1382 با آزاد سازی خرمشهر به سود ایران چرخیده بود ، مجددا تغییر جهت دهد.

از همین رو ، سلاح های جدید از جمله سوپراتانداردهای فرانسوی و موشک های اگزوسه و تانک های آخرین مدل با توافق کشورهای اروپایی از طریق سرمایه داران و صاحبان صنایع در اختیار صدام قرار می گیرد اما همچنان نمی تواند در مقابل پیشروی ایران مقاومت کرده و سپاهیان ایران ( در حالیکه هنوز هزاران کیلومتر از خاک کشور در اشغال ارتش صدام و حامیان غربی اش قرار دارد ) برای در اختیار گرفتن یک موقعیت برتر ، به تدریج از یک نقطه مرزی وارد خاک عراق می شوند.

دنباله فیلم مستند "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" ، حکایت از اجلاس دیگری در دسامبر 1985 در لوکزامبورگ دارد . در اینجا سند مهمی توسط سازندگان فیلم به نمایش گذارده می شود که مربوط به همان اجلاس است. این سند درواقع تلکس ویسی دکر ( مدیر کمپانی فیلیپس ) به روسای دولت های اروپایی است قبل از تصویب قانون بازار اروپا و پیش از فرآیند تشکیل آن درباره بازار واحد که بتواند منافع سرمایه داران و کمپانی های بزرگ را در سایه سیاست های دول اروپایی تامین نماید. راویان فیلم تاکید دارند که در واقع اجلاس لوکزامبورگ تحت تاثیر نامه مدیر فیلیپس به نمایندگی از ERT که بیشتر یک تهدید جدی به نظر می رسید و به عنوان یک باج خواهی آشکار تلقی شد، تصمیم گیری های مخفیانه و سری انجام داد که نتایج آن خیلی زود در عرصه بین المللی آشکار گردید.

چنانچه کمتر از دو ماه بعد و در فوریه 1986 که ایران ، فاو ( بندر استراتژیک عراق ) را تسخیر کرد،  اروپاییان در کنار آمریکاییان و ارتجاع عرب مستقیما وارد جنگ صدام علیه ایران شده و از طریق همان کمپانی سازنده موارد شیمیایی در آلمان، به طور وسیع مخرب ترین سلاح های شیمیایی را در اختیار صدام گذاردند تا علیه نیروهای ایران به کار گرفته شود و اینجاست که یکی از بزرگترین جنایات جنگی تاریخ توسط صدام و  با پشتیبانی دولت های تشکیل دهنده اتحادیه اروپا و ERT به وقوع می پیوندد و گسترده ترین استفاده از سلاح های کشتار جمعی توسط پیمان مشترک صدام و اتحادیه اروپا صورت می گیرد. ( بر طبق آمار رسمی ، در حالی رقم کشته شدگان بمباران اتمی هیروشیما 70 هزار تن ذکر شده ، رقم مجروحان و جانبازان شیمیایی ایران در جنگ تحمیلی بیش از 100 هزار نفر است.)

فیلم "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" براساس مستندات تصویری و اسناد انکار ناپذیر و همچنین مصاحبه با دست اندرکاران لابی های مختلفی که سیاست های اتحادیه اروپا را طراحی می کنند ، به چهره واقعی  نهادی می رسد که امروزه در واقع خط مقدم جبهه معارضه و مقابله نظام امپریالیستی غرب با ملت ایران و انقلاب و نظام اسلامی به شمار می آید. چنانچه همین نهاد است که اینک به عنوان نماینده نظام فوق مذاکرات به اصطلاح هسته ای را برمبنای یک دروغ بزرگ (چنانچه خود محافل اطلاعاتی و سیاسی غرب  از جمله 16 سازمان اطلاعاتی آمریکا بارها به آن اذعان داشته اند) پیش می برد. همین نهاد است که بوسیله اعضایش در دوران جنگ تحمیلی صدام علیه ایران ، کمک ها و حمایت های فراوان جنگی و تسلیحاتی و سلاح های ضد بشری شیمیایی را به سوی رژیم فوق گسیل داشتند و همین نهاد است که همین چندی پیش ، یکی از مخوف ترین سازمان های تروریستی تاریخ بشریت یعنی سازمان مجاهدین خلق (منافقین) را پس از حمایت های مختلف سالیان دراز ، از لیست گروههای تروریستی خارج ساخت و رسما بر ترور بیش از 16هزار تن از هم میهنانمان به دست  این سازمان جهنمی مهر تایید زد ، همانگونه که در حال حاضر از جانوران درنده خو و ضد بشری همچون القاعده و طالبان در سوریه حمایت می کند.

جلسه نمایندگان اتحادیه اروپا برای حمایت از فرقه تروریستی مجاهدین خلق ( منافقین )

اما فیلم سینمایی مستند "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" از این زاویه به پشت پرده سیاست های اتحادیه اروپا نمی پردازد بلکه از زاویه لابی های اقتصادی و مالی به سراغ آن می رود . لابی هایی که نشان داده می شود ، سیاست های مختلف اتحادیه اروپا را رقم می زنند.

شاید به همین دلیل است که فیلم مستند "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" که از سوی یک شرکت فنلاندی تهیه شد ، علیرغم پخش از سوی شبکه هایی مانند ZDF و  Arte و علیرغم ساختار قوی سینمایی و محتوایی قابل بحث ، اما نه تنها در هیچ جشنواره ای پذیرفته نشد بلکه حتی نتوانست یک اکران معمولی (به مانند سایر آثار مستند تولید شده) داشته باشد .

فیلم از نوامبر 2012 در برخی سالن های خصوصی و کوچک ایتالیا ، لوکزامبورگ ، وین ، سالزبورگ نمایش داده شد و آخرین نمایش آن 28 مارس 2013 یعنی حدود 3 ماه پیش در سالن محدودی در بلژیک بود. این درحالی است که فیلم های مستند دیگر با ساختارهای بسیار ضعیف و موضوعات تکراری و پیش پا افتاده ، در جشنواره های متعدد پذیرفته شده و در کشورهای مختلف با تبلیغات زیاد ، نمایش عمومی و اکران دارند.

شاید بتوان دلیل این محدودیت و یا بایکوت اکران را در دو لحظه خود فیلم یافت ؛ یکی در اوایل آن که هودمان از افشای اسناد ارتباط ERT با اتحادیه اروپا به عنوان یک واقعیت تکان دهنده سخن می گوید ولی اظهار تعجب می کند که رسانه ها کوچکترین واکنشی دربرابر این افشاگری ها نشان نداند ، در حالی که بارها و بارها در مقابل پیش پاافتاده ترین جنجال های سیاسی یا اقتصادی ، غوغای عجیب و غریبی به راه می انداختند!! و دیگری در آستانه برگزاری اجلاس آمستردام در سال 1997 که گزارش گروه هودمان و دوستانش تحت عنوان کارخانه اروپایی یا Europe Inc حاوی اسناد تکان دهنده ارتباطات مالی اتحادیه اروپا با لابی های بزرگ اقتصادی و کمپانی های تجاری در اروپا و آمریکا انتشاریافت اما به گفته اریک وسیلیوس در برابر دیدگان حیرت زده ناظران ، رسانه ها بازهم ساکت ماندند و گویا عمدا به ماجرا توجهی نشان ندادند!! ( این همان روندی است که همین رسانه های به اصطلاح بین المللی در برابر بسیاری از واقعیات تکان دهنده امروز دنیا مانند جنایات و فجایع نیروهای غربی در عراق و افغانستان و سوریه ، نژادپرستی اسراییل و دهها و صدها فاجعه دیگر سیاسی اجتماعی پیش گرفته اند چرا که خود وابسته به همان لابی های بزرگ اقتصادی و مالی هستند .)

در اواخر فیلم ، نشان داده می شود که در سال 2005 شخصی به نام سم کالاس به عنوان معاون کمیسیون اتحادیه اروپا برای شفاف سازی منافع نمایندگان و شناخت لابی گرها وارد میدان شده و پس از 3 سال در سال 2008 طی یک سخنرانی، از تدوین قانونی صحبت می کند که در آن روابط لابی ها با اتحادیه اروپا شفاف می شود اما در ادامه فیلم گفته می شود که هیچگاه این قانون عملی نشد.

مراسم اعطای جایزه اتحادیه اروپا به لابی های مالی و اتاق های فکر اداره کننده آن

 

صحنه ای روشنگر مربوط به جایزه European Public Affair Awards  در مراسم سالانه این جایزه در سال 2009 به نمایش در می آید که به گفته راوی فیلم ، پیامی روشن برای سم کالاس داشت و در واقع آب پاکی را روی دست همه آنهایی ریخت که می خواستند سرنخ تصمیم گیری های اتحادیه اروپا از دست سرمایه داران بزرگ و صاحبان کمپانی های صنایع خارج شود. در این مراسم برنده جایزه اتاق فکر سال می گوید :

"...هیچکس نمی تواند در ساختار همکاری موسساتی مثل ما خللی وارد کند چون به سنتی در کارمان وفادار بودیم و هیچ فردی نمی تواند بین اتاق های فکر و نهادهای لابی ، فاصله بیندازد.  ارزش اتحادیه اروپا به شفاف بودن فعالیتش نیست ، مهمترین هدف این نهاد منافع اعضاء است ..." ( نکته عبرت انگیز  صحنه اعطای جایزه مذکور به عنوان یکی از جوایز سالانه اتحادیه اروپا ، شباهت نزدیک آن با صحنه دیگری از اهدای جوایز این اتحادیه در عرصه به اصطلاح فرهنگی و هنری است که در چند تصویر مشابه قبلا دیده ایم. تصاویر مراسم اهدای جایزه اتحادیه اروپا به یک فیلم ایرانی پیش از ساخته شدنش در حاشیه جشنواره فیلم کن سال گذشته که متاسفانه به اصغر فرهادی طی مراسمی مشابه با آنچه در فیلم مستند "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" مشاهده کردیم ، اعطاء گردید تا او برای ساخت فیلم آتی اش به کار گیرد ، همان فیلمی که امسال به نام "گذشته" بر پرده سینماها رفت!)

مراسم اعطای جایزه اتحادیه اروپا به فیلم ساخته نشده اصغر فرهادی در حاشیه جشنواره فیلم کن 2012

 

اما علیرغم تمامی آنچه در فیلم "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" درباره لابی ها و تاثیر آنها در سیاست های این اتحادیه نشان داده می شود ، به نظر می آید که سازندگان فیلم به لابی اصلی پشت پرده اتحادیه اروپا نپرداخته اند . لابی قدرتمندی که اساسا آن توجیهات اقتصادی و تجاری را هم برای منافع اروپاییان در بر نداشته و در بسیار موارد مغایر منافع کشورهای اروپایی اقدام کرده است. همان لابی قدرتمندی که وقتی در اجلاس دوربان 2 براساس سند سازمان ملل از رژیم صهیونیستی به عنوان مصداق بارز نژادپرستی یاد شد، باعث گردید تا نمایندگان اتحادیه اروپا مانند روبات دست آموز، دست جمعی جلسه فوق را ترک کنند! همان لابی قدرتمندی که اتحادیه اروپا را برخلاف منافع اروپاییان به حمایت از اشغال عراق و افغانستان وادار کرده و حامی تروریسم جهنمی القاعده در سوریه گرداند . همان لابی قدرتمندی به بدون هیچ توجیه مالی ، اتحادیه اروپا را وادار ساخت تا از سازمان ترویستی مجاهدین خلق ( که علاوه بر جنایات بی حد و حصرش در حق مردم ایران به شهادت اسناد بین المللی شریک جنایات جنگی صدام نیز به شمار آمده ) تمام قد دفاع نماید. همان لابی قدرتمندی که باعث شد اتحادیه اروپا علیرغم همه ادعاهای حقوق بشری اش، در مقابل جنایات جنگی اسراییل در لبنان و غزه ( بنا بر اعتراف ناظران و اسناد سازمان ملل ) سکوت مرگباری پیش گیرد همچنانکه در مقابل نسل کشی مسلمانان در میانمار چنین موضعی را اتخاذ نمود.

و این لابی قدرتمند نمی تواند جز  لابی صهیونیستی باشد که امروزه به نظر بسیاری از کارشناسان و حتی سیاستمداران، افسار اصلی نظام سلطه جهانی اعم از آمریکا و اذنابش را در دست دارد و حفظ منافع اسراییل را حتی برمنافع خود آن کشورها الویت داده است.

در اواخر سال 2012 میلادی بود که 16 سازمان و سرویس اطلاعاتی آمریکا به دولت ایالات متحده هشدار دادند ، حمایت های بی قید و شرط این دولت از اسراییل  و اولویت دادن حفظ منافع رژیم صهیونیستی برای آمریکا ،  باعث شده تا منافع خود آمریکاییان مورد تهدید جدی قرار بگیرد. به نظر می آید همین هشدار اطلاعاتی اساس معضل امروز اتحادیه اروپا نیز هست که فیلم  "تجارت بروکسل : چه کسی اتحادیه اروپا را اداره می کند؟" از گفتن آن بازمانده است.

 


 
 
بر سر سفره ضیافت الهی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢
 


 
 
ماه ضیافت الهی مبارک باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢
 


 
 
به بهانه نمایش آخرین فیلم محسن مخملباف ، "باغبان"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢
 

 

صلح طلبی بهایی در دوربین مخملباف !


در خبرها آمده بود که محسن مخملباف ، فیلمی به نام "باغبان" جلوی دوربین برده که قرار است از 4 جولای در جشنواره اورشلیم اسراییل به نمایش درآید. فیلم به سبک و سیاق برخی آثار مخملباف مثل "تست دمکراسی" با حضور و شرکت خود مخملباف ساخته شده که در کنار پسرش  میثم ، آن را بازی و فیلمبرداری و کارگردانی و تدوین و تهیه کرده است.

داستان فیلم از این قرار است که یک فیلمساز ایرانی و پسرش ( محسن مخملباف و میثم ) برای تحقیق درباره‌ی بهائیت  به اسرائیل سفر می‌کنند. گفته می شود پیروان این فرقه از سراسر جهان به شهر حیفا در اسراییل می‌آیند تا در باغی که مرکز این فرقه است، خدمت کنند و از طریق کار در طبیعت گویا خود را صلح‌طلب بار بیاورند!

فیلم نشان می دهد فیلمساز پدر (مخملباف) از طریق همراهی و گفتگو با باغبانی که در باغ های بهایی کار می کند ، در می‌یابد که افکار او و فرقه اش با افکار صلح طلبانه و به دور از خشونت کسانی چون گاندی و ماندلا شباهت دارد در فیلم "باغبان" برای پدر این سوال مطرح می‌شود که اگر نگاه دینی اصلاح طلبانه‌ای در ایران وجود داشت، آیا حکومت ایران امروز، هنوز به دنبال ساخت بمب اتمی می‌رفت؟! ( انگار مخملباف حتی در جزییات فیلم هم سعی نموده که نظر اسراییلی ها را تامین کند ، چراکه امروزه حتی بسیاری از کارشناسان محافظه کار و تندروی آمریکایی و انگلیسی هم باوری به ساخته شدن بمب اتمی در ایران ندارند ، چنانچه چندی پیش 16 سازمان اطلاعاتی آمریکا گزارشی انتشار دادند که در ایران حتی تصمیم سیاسی برای انجام چنین کاری وجود ندارد ! )

در واقع فیلم "باغبان" روایت سفر پدر و پسری فیلمسازست که برای تحقیق درباره یک فرقه به نام بهاییت، به اسراییل و به باغ های بهایی سفر می کنند و با یک باغبان بهایی و چند بهایی دیگر آشنا می شوند . پدر گویا سرخورده از همه ادیان و آیین های الهی (که به نظر وی خشونت طلب هستند) هنوز امیدوار است که دینی پیدا شود که بتواند راهی برای پیشبرد صلح و مهربانی در جهان ارائه دهد اگرچه پسرش مخالف این نظر و دیدگاه اوست. پدر خوش بین ، مفتون خشونت پرهیزی باغبان بهایی و باغش می شود و پسر تلاش می کند پدر را هشدار دهد. اما پدر که آداب باغبانی آموخته، دوربینش را می کارد و به آن آب می دهد! (به نظر می آید سینمای شعاری و سطحی مخملباف از "توبه نصوح" تا امروز کوچکترین تغییری نکرده و همچنان سرشار از شعر و شعار است چنانچه کلیت ساختار فیلم را جدل و گفت و گوی پدر و پسر فیلمساز با جملات و کلمات و عباراتی به شدت شعاری و به اصطلاح گل درشت تشکیل می دهد که برروی نماهایی شبه مستند از گوشه و کنار باغ بهایی قرار گرفته و به گونه ای فوق آماتوری ، کلمات و عبارات فوق را ترجمه می کند!!)

بقیه فیلم به لحاظ تصویری حاصل چند مصاحبه با پیروان فرقه بهایی، تصاویر آرشیوی و همچنین صحنه هایی از باغ های بهایی در"حیفا " است.

چقدر این صحنه های فیلم "باغبان" با صحنه هایی از فیلم "تست دمکراسی" مخملباف از مجموعه "قصه های جزیره"  شبیه است که در آن فیلم می خواست با همین زبان شعاری به تبلیغ مثلا اصلاح طلبی و حزب مشارکت بپردازد و دوربینش را به جلسات سخنرانی و کنفرانس این حزب می برد.

به هر حال در فیلم "باغبان" ، محسن مخلمباف به عنوان یک فیلمساز  به شیوه ای کاملا غیر هنری و ضد سینمایی با شعارهای تصویری و کلامی کلیشه ای 30-40 سال پیش ،  به تبلیغ و پروپاگاندای نخ نما شده و جاهلانه برای فرقه ای می پردازد که امروز حتی در دنیای غرب به دلیل وابستگی های دیرینش با رژیم صهیونیستی ، مورد تنفر آزادیخواهان و روشنفکران قرار دارد.

بدون اینکه بخواهم به نقد و تحلیل فیلم "باغبان" بپردازم یا راجع به مسیر فاجعه بار شخصی به نام محسن مخملباف بنویسم که چگونه از "توبه نصوح" و "استعاذه" و "دو چشم بی سو" به "سکس و فلسفه" و "فریاد مورچه ها" و بالاخره تبلیغ برای فرقه ضاله بهاییت با حمایت های رژیم ضد بشری اسراییل رسید ، تنها به بهانه ادعایی که مخملباف ( البته براساس دستورالعمل رژیم صهیونیستی) در فیلمش درمورد صلح طلبی فرقه ضاله بهاییت نموده براساس اسناد و مدارک خود این فرقه و برخی مستندات منتشره از سوی مراکز اسنادی غرب ، به بخش کوچکی از آنچه اعضای این فرقه در تاریخ ایران و در حق مردم این سرزمین انجام داده اند ، می پردازم.

آنچه در این باب می آید ، بخش هایی از قسمت های 20 و 21 مجموعه مستند "راز آرماگدون 4 : پروژه اشباح" است که به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی و تهیه کنندگی رضا جعفریان در زمستان 1389 از شبکه خبر پخش شد و پس از آن نیز از شبکه های جام جم ، مستند و ...بازپخش شد.

 

فرقه بهاییت از زمانی که در بستر تاریخ معاصر این سرزمین شکل گرفت، همگام و همپای سایر سازمان ها و فرقه های استعماری و صهیونیستی مانند فراماسونری ، در خیانت به مردم ایران و تخریب و ویرانی و همچنین فروش منابع مادی و معنوی این سرزمین  نقش مهمی را ایفا کرد.

در حالی که همواره مسئولان و رهبران بهاییت مدعی عدم دخالت در سیاست شده اند اما گویا که این "عدم دخالت" ، تنها در جهت میدان دادن به مانورها و عملیات استعماری کانون های صهیونیستی بوده است ولی درمواردی که میدان مانور کانون های فوق، تنگ شده ، صریحا معروف ترین عوامل خویش را به نفع آنها وارد میدان کرده تا فضای مورد نظر را بوجود آورند.

از جمله این موارد باید به وقایع مشروطیت اشاره داشت که عناصر شناخته شده بهاییت و فرقه همزادش یعنی ازلیت ، همراه با عوامل فراماسونری در تشکیل انجمن های به اصطلاح مخفی دوران مشروطه  و انحراف نهضت مردمی عدالتخانه به مشروطیت انگلیسی حضوری جدی و تعیین کننده داشتند. یکی از همین انجمن های مخفی  به نام انجمن بین الطلوعین که بعدا به "انجمن مخفی دوم" تغییر عنوان داد، پس از مشروطه با عضویت بهاییانی همچون اسدالله خان ابوالفتح‌زاده (سرتیپ فوج قزاق)، ابراهیم خان منشی‌زاده(سرتیپ فوج قزاق)و محمدنظرخان مشکات‌الممالک در رابطه با شبکه صهیونیستی اردشیر جی ریپورتر و تشکیلات فراماسونری قرار گرفت و از درونش کمیته تروریستی مجازات بیرون آمد که در ناامن و آشفته ساختن فضای جامعه ایرانی پس از مشروطه و زمینه سازی به قدرت رسیدن دیکتاتوری رضاخان سهم به سزایی داشت.

بخشی از نامه تجلیل گرانه و دعای خاضعانه عباس افندی ( عبدالبهاء) از سران فرقه بهاییت درباره جرج پنجم پادشاه انگلیس که نقش مهمی در شکل گیری این فرقه و سپس حمایت از سازمان های تروریستی صهیونی و تاسیس رژیم اسراییل داشت

 

مشارکت در به حاکمیت رساندن رژیم پهلوی به عنوان راه حل کانون های صهیونیستی جهت زمینه سازی برپایی اسراییل در خاورمیانه و تبدیل ایران به حامی استراتژیک این رژیم از طریق شناسایی عامل خودفروخته و بی سوادی مانند رضاخان و کودتای 1299 ، اقدام ضد ملی و ضددینی دیگر فرقه بهاییت بود که نقش آنها را در تاریخ خیانت به این سرزمین پررنگ تر می سازد.

اسناد و مدارک‌ تاریخی‌ حاکی‌ است‌ که محفل‌ بهائیت‌ در ایران، مدتها پیش‌ از کودتای‌ صهیونی / انگلیسی سوم‌ اسفند 1299، توسط‌ مهره نشاندار خویش: حبیب‌‌الله‌ عین‌الملک‌ (پدر هویدا نخست‌‌وزیر مشهور عصر پهلوی)، رضاخان‌ را کشف‌ و برای‌ انجام‌ کودتا به‌ سرجاسوس‌ بریتانیا در ایران‌ (سر اردشیر ریپورتر) معرفی‌ کرد.

تصویر اعطای مدال شوالیه گری دربار بریتانیا توسط ژنرال آلنبی انگلیسی به عباس افندی ( عبدالبهاء ) سرکرده فرقه بهاییت به پاس خدمات بی شائبه او به امپراتوری بریتانیا پس از جنگ جهانی اول !!

 

حبیب الله رشیدیان از عوامل شناخته شده انگلیس در بخشی از خاطرات خود که در کتاب سوم "تاریخ معاصر ایران" تحت عنوان: "سوابق رضاخان و کودتای سوم حوت 1299" نقل شده ، ضمن اشاره به دیدار اردشیر ریپورتر با عین الملک ، می نویسد:

"... ارباب اردشیر جی گفت : از شما خواهشمندم که با محفل بهاییان به مشورت بنشینید و از آنها بخواهید تا صاحب منصبی بلند قامت و خوش قیافه پیدا کنند و به شما معرفی نمایند و شما آن صاحب منصب را با من آشنا کنید. اما به دو شرط : اولا اینکه آن صاحب منصب نباید صاحب منصب ژاندارم باشد و حتما باید صاحب منصب قزاق باشد. ثانیا شیعه اثنی عشری نباشد که ارباب اردشیر جی ، مخصوصا جمله اخیر را باز تکرار کرد و برای بار دوم گفت که آن صاحب منصب نباید شیعه اثنی عشری خالص باشد.پس از آن ملاقات ، عین الملک ، رضاخان را با ارباب اردشیر جی آشنا کرد و اردشیر وسیله آشنایی رضاخان با فریزر می شود و فریزر او را به دیگر انگلیسی های دست اندرکار کودتا چون هاوارد ، اسمایس و گاردنر (کنسول انگلیس در بوشهر ) معرفی می نماید..."

گروهی از اعضای کمیته تروریستی مجازات که توسط تشکیلات بهایی ایجاد شده بود  و با ایجاد ترور و وحشت و ناامنی در جامعه پیش از رضاخان ، کشور را برای کودتای سیاه انگلیسی آماده ساختند

 

علاوه بر این، اعضای شبکه بهاییت با سلسله اقداماتی، زمینه های سیاسی و روانی کودتا را فراهم ساختند، از جمله توسط سردار جلیل مازندرانی عضو کمیته آهن و از عناصر مؤثر در کودتا و علی محمدخان موقرالدوله که به پاس این نقش، وزیر کابینه سیاه سید ضیاء شد. علی محمد خان  موقرالدوله از خاندان افنان (خویشان علی محمد باب) و از سران فرقه بهائی در ایران، سال ها بالیوز انگلیس در بوشهر بود و به عنوان یکی از متنفذترین عوامل بریتانیا در جنوب ایران و در منطقه خلیج فارس شناخته می شد. ضمنا حسن بالیوزی فرزند موقر الدوله کسی است که بخش فارسی رادیو بی بی سی را تاسیس کرد.

حسن بالیوزی فرزند موقرالدوله از اعضای موثر فرقه بهاییت که بخش فارسی رادیو بی بی سی را بنیان گذارد

بهاییان دردوران پهلوی از آزادی عمل فوق العاده ای برخوردار شدند و همچنانکه کانون های صهیونیستی ، پس از به قدرت رساندن رضاخان، به انحاء مختلف، عناصر و عوامل خویش را در مراکز قدرت وارد ساختند ، بهاییان نیز به عنوان پیش قراولان کانون های یاد شده ، بسیاری از پست های کلیدی لشکری و کشوری را در اختیار گرفتند؛ از آجودان محمدرضا در دوران ولیعهدی یعنی سپهید اسدالله صنیعی گرفته تا سپهبد عبدالکریم‌ ایادی، عنصر مشهور بهائی، در مقام‌ پزشک‌ مخصوص‌ شاه‌ و رئیس‌ بهداری‌ ارتش‌ که نفوذی‌ تام‌ در دربار پهلوی‌ یافت‌ و باب ورود بسیاری از عناصر فرقه بهاییت به دستگاه حکومت گردید تا امیرعباس هویدا (پسر عین الملک یعنی همان معرف رضاخان به کانون های صهیونیستی) که 13 سال بر پست نخست وزیری ایران تکیه زده بود و همه وزارتخانه ها و سازمان های دولتی را تیول بهاییان کرد.

حبیب ثابت از سرکردگان فرقه بهاییت در دوران طاغوت و صاحب کارخانه ها و نمایندگی کمپانی های بزرگ آمریکایی در ایران در کنار ریچارد نیکسون رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا

 

اسناد و شواهد تاریخی همچنین از ارتباط سران فرقه بهاییت با اعضای خاندان روچیلد ، گردانندگان و سرمایه گذاران اصلی کانون جهانی صهیونیسم حکایت دارد. همذات پنداری بهاییان با یهودیان صهیونیست ، آنچنان بود که بسان آنان ، که فلسطین را ارض موعود خود بر می شمردند ، بهاییان نیز همواره از سرزمین ایران به عنوان ارض موعودشان نام برده و در آرزوی تصرف این سرزمین  و نابودی اسلام و شیعه در ایران ، خواب ها و تاریخ های موعود بسیار دیده و نوشتند که به فضل الهی هیچکدام تعبیر نشد.

در یکی از اسناد تکان دهنده ساواک به تاریخ 18/2/1350گوشه ای از توطئه های ضد اسلامی و ایرانی این فرقه صهیونیستی به نقل از سخنان یکی از رهبرانشان در ایران  اینچنین آمده است:

"...اکنون از آمریکا و لندن صریحا دستور داریم ، در این مملکت مد لباس و بی حجابی را رونق دهیم که مسلمانان ، نقاب از صورت خود بردارند...در ایران و کشورهای مسلمان دیگر هر چه بتوانید با پیروی از مد و تبلیغات ، ملت اسلام را رنج دهید تا آنها نگویند امام حسین فاتح دنیا بوده و علی ، غالب دنیا ...اسلحه و مهمات به دست نوجوانان ما در اسراییل ساخته می شود.این مسلمانان آخر به دست بهاییان از بین می روند و دنیای حضرت بهاء الله رونق میگیرد ..."

با این ایده وآرمان است که بهاییان کلیدی ترین پست ها ومناصب رادر رژیم شاه به تصرف خود در آوردند. یکی از عناصر مهم و کلیدی تشکیلات بهاییت ، سپهبد عبدالکریم ایادی پزشک مخصوص محمد رضا بود که از نفوذ تعیین کننده اش برای پیشبرد اهداف فرقه خود بهره می گرفت. در اسناد سفارت آمریکا به سندی برمی خوریم که حاوی گزارش خیلی محرمانه آمریکایی ها از رابطین با آمریکا در ایران است. در این سند در معرفی واسطه های نفوذ سیاسی آمریکا در ایران آمده است :"...سپهبد ایادی ، بهایی و پزشک خصوصی شاه. در چندین شرکت مانند شرکت نفت پارس، سهامدار است و بین 15 تا 40 در صد از سهام این شرکت را در دست دارد..."

ارتشبد فردوست ، رکن مهم اطلاعاتی و امنیتی رژیم پهلوی در خاطراتش درباره سپهبد ایادی گفته است: "...مشاغل او را کنترل کردم ، به 80 رسید. به محمد رضا گزارش کردم. محمد رضا در حضور من از او ایراد گرفت. که 80 شغل را برای چه می خواهی ؟ ایادی به شوخی جواب داد و گفت : می خواهم مشاغلم را به 100 برسانم!"

وی همچنین با اشاره به نفوذ گسترده ایادی در دولت و دربار اضافه می کند :"...در دوران هویدا ، ایادی تا توانست وزیر بهایی وارد کابینه کرد واین وزراء بدون اجازه او حق هیچ کاری را نداشتند..براین اساس می توان کتابی نوشت که آیا ایادی بهایی برایران سلطنت می کرد یا محمد شاه پهلوی؟!!..."

یکی دیگر از عناصر کلیدی بهاییت و کانون های صهیونیستی که سالها بر منابع این کشور حکم راند و آنها را در خدمت اربابان خود قرار داد ، امیر عباس هویدا بود که 13 سال دراین مملکت نخست وزیری کرد. از جمله می توان به حضور آشکار و پنهان هویدا در شرکت ملی نفت ایران اشاره کرد ، آن هم در سالهایی که قانون ملی شدن صنعت نفت زیر پاگذارده شده و کلیت نفت ایران در اختیار کمپانی های خارجی تحت عنوان کنسرسیوم نفتی قرار داشت از جمله شرکت رویال داچ شل متعلق به روچبلدها که سهم عظیمی را به خود اختصاص می داد. هویدای بهایی  در دورانی در شرکت نفت حضور پیدا کرد که رژیم اسراییل به دلیل اشغال فلسطین از سوی کشورهای نفت خیز به خصوص اعراب تحریم شده بود و تنها امیدش به ایران بود تا بتواند ماشین جنگی خود را علیه مسلمانان و فلسطینیان و بعدا سایر ملت های منطقه تجهیز و آماده نگه دارد. در اینجا بود که حضور هویدا در هیئت مدیره شرکت ملی نفت ایران موثر افتاد و علیرغم ضدیت افکار عمومی مردم ایران علیه اسراییل ، قرار شد نفت ایران با کمترین قیمت به اسراییل صادر گردد. این امر در آن شرایط نوپایی رژیم اسراییل ، حکم حیاتی برای بقای آن داشت.

 

سند مهمی از ساواک به تاریخ 11 خرداد 1347 حکایت از اهمیت استراتژیک هویدا و سایر عناصر دولتی و درباری بهایی برای کانون های صهیونی دارد. در این سند از قول محفل مرکزی بهاییان در شیراز آمده است :

"...جناب آقای اسدالله علم ، وزیر دربار سلطنتی به ما لطف زیادی نموده اند ، مخصوصا جناب آقای امیر عباس هویدا (بهایی و بهایی زاده) انشاالله هر دو نفر کدخدای کوچک بهاییان می باشند. گزارشاتی از فعالیت های خود به بیت العدل اعظم الهی، مرجع بهاییان می دهند...پیشرفت و ترقی ما بهاییان این است که در هر اداره ایران و تمام وزارتخانه ها یک جاسوس داریم و هفته ای یک بار که طرح های تهیه شده توسط دولت به عرض شاهنشاه آریامهر می رسد ، گزارشاتی در زمینه طرح به محفل های روحانی بهایی نیز می رسد... "

از همین رو و با برنامه ریزی مرکز بهاییت در اسراییل و عناصری همچون سرلشکر ایادی و امیرعباس هویدا ، بسیاری  از اعضای محفل بهاییت در مراکز مختلف سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی نفوذ کرده و اجرای طرح گسترده ای که برای در اختیار گرفتن سرزمین ایران مد نظر بود را در دستور کار قرار دادند.

در سندی دیگر از ساواک اعتراف یکی از سران جامعه بهاییت ایران در حمایت کامل بیت العدل اسراییل از دولت هویدا درج گردیده است . در بخشی از این سند آمده :

"...یکی از بهاییان سرشناس شیراز در یک مذاکره اظهار داشته آقای امیرعباس هویدا به پشتیبانی بیت‌العدل اعظم و کامبالای افریقا 13 سال بر ایران حکومت کرد و جامعه بهاییت به پیشرفت قابل توجهی رسید و افراد متنفذ بهایی پست‌های مهمی را در ایران اشغال و پول‌های مملکت را به خارج فرستادند..."

در اواخر دهه 30 بسیاری از مراکز اقتصادی و فرهنگی علاوه بر پست های سیاسی و نظامی ، به تصرف یهودیان و بهاییان و یا یهودیان بهایی شده در آمده بود. افرادی مثل سپهبد صنیعی ( وزیر جنگ دولت منصور و هویدا)، سپهبد پرویز خسروانی (معاون فرماندهی ژاندارمری ) ، ارتشبدازهاری (رییس ستاد بزرگ ارتشتاران) ، ارتشبد شفقت ( رییس ستاد ارتش) ، سپبد علی محمد خادمی ( مدیر عامل سازمان هواپیمایی کل کشور) ، پرویز ثابتی (معاون ساواک) ، منصور روحانی (وزیر کشاورزی)  و ...سرمایه دارانی مثل هژبر یزدانی (صاحب سهام بانک ایرانیان و بانک توسعه کشاورزی)  ، مهندس ارجمند (رییس کارخانه ارج) ، حبیب ثابت (رییس محفل بهاییان و سهامدار و صاحب بیش از 40 شرکت و کارخانه از جمله کارخانه پپسی کولا و همچنین رییس اولین تلویزیون در ایران) و ... در مشاغل فرهنگی مثل منوچهر شاهقلی (وزیر علوم) ، هوشنگ نهاوندی (رییس دانشگاههای شیراز و تهران و وزیر علوم) ، فرخ رو پارسای (وزیر آموزش و پرورش) ، ذبیح الله قربان (رییس دانشگاه شیراز) ،  هوشنگ سیحون(رییس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران ) ، علی محمد ورقا ( مدیر گروه جغرافی دانشگاه تربیت معلم) و ایرج ایمن ( رییس موسسه تحقیقات تربیتی دانشگاه تربیت معلم) و ...

پرویز ثابتی مقام امنیتی معروف و از سران شکنجه گر ساواک در دوران طاغوت که حتی برخی قربانیان خود را در مرکز بهاییت تهران (حظیره القدس) شکنجه می داد

 

همچنانکه صهیونیست ها براین باور بوده و هستند که برای غلبه قوم کم جمعیت خود در جهان ، بایستی دو شاخه اقتصاد و رسانه های جهانی را تحت سلطه خویش درآورند ، صهیونیست های داخلی نیز چنین کرده بودند و از یک طرف (همانطور که حضرت امام فرمودند) رسانه تلویزیون (به ریاست ثابت پاسال بهایی ) را در اختیار گرفتند و از سوی دیگر با عواملی همچون هژبر یزدانی و القانیان و ...اقتصاد مملکت را قبضه نمودند و شاهرگ های حیاتی این اقتصاد مانند بانک ها و کارخانه هایی همچون پپسی کولا را زیر نفوذ و تسلط خویش درآوردند.

گفته شد بهاییان نیز مانند اربابان صهیونیست خود همواره در خواب و رویای سرزمین موعود به سربرده اند و همچنان که صهیونیست ها، فلسطین را وعده گاه خویش دانسته اند، بهاییان هم از سرزمین ایران به عنوان ارض موعودشان نام برده اند و در آرزوی تصرف این سرزمین  و نابودی اسلام و شیعه در آن ، تاریخ های بسیار پیش بینی و نوشتند که به فضل الهی هیچکدام محقق نشد.

 

براساس اسناد و شواهد موجود ، برای تحقق رویای سرزمین موعود ، فرقه بهاییت به جنایات و خباثت های بسیاری دست زد و از جمله به کمک ایادی خود ، به سرکوب و کشتار مردم مسلمان اقدام کرد. از همین رو دست جنایتکار عوامل این فرقه شیطانی را در بسیاری از وقایع تکان دهنده تاریخ معاصر ایران می توان یافت. از جمله این وقایع قتل عام مردم مسلمان در جریان قیام 15 خرداد 1342 است که توسط یکی از عناصر سرسپرده بهایی یعنی پرویز خسروانی انجام شد. از جمله اسناد یاد شده، نامه ای است که محفل بهاییت پس از کشتار فاجعه بار 15 خرداد 1342 به سرتیپ خسروانی (یکی از عوامل این کشتار) نوشته و از وی به خاطر جنایاتش در حق مردم مسلمان ایران تشکر می کند! در بخشی از سند یاد شده آمده است:

"...زحمات و خدمات و سرعت عمل تیمسار در جلوگیری از تجاوز اراذل و اوباش و رجاله کرارا در سنین اخیر در این محفل مذکور شده... یقین است ، عموم دوستداران مدنیت و علم و اخلاق و دیانت ، زحمات تیمسار را با دیده احترام و تقدیر نگریسته و تاریخ امر بهایی ، آن جناب را در ردیف همان چهره های درخشان ، حافظ و نگهبان مدنیت عالم انسانی ضبط خواهد نمود. "

پس از فاجعه 15 خرداد هم نقش تشکیلات بهاییت در قلع و قمع مسلمانان از طریق ساواک و عواملی همچون پرویز ثابتی و یا با اعدام های غافلگیرانه کاملا در اسناد و مدارک مستند به اثبات رسیده است. از آن جمله اعدام بسیار غیر منتظره طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی بود. این در حالی بود که هیچ یک از عوامل اصلی آن قیام به چنین مجازاتی محکوم نشدند. اما اسناد افشاء شده حکایت از نقش تعیین کننده فرقه بهاییت در اعدام های فوق دارد. اظهارات قابل تامل برخی شاهدان عینی  درمورد علل اعدام  طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی بیش از هر موضوعی اشاره به خدمات اجتماعی درخشان حاج اسماعیل در برپایی جشن های نیمه شعبان در مقابل مراکز بهاییان داشت که بعضا با همکاری مرحوم طیب صورت می گرفت. از اقدامات مهم حاج اسماعیل رضایی می توان به برگزاری جشن باشکوه نیمه شعبان در اواسط دهه 1330 در خیابان آزادی (آیزنهاور قدیم) و روبروی کارخانه پپسی کولا متعلق به بهاییان (به مالکیت ثابت پاسال بهایی) اشاره که تاثیر بسیاری بر عزلت و محدودیت فرقه بهاییت داشت . در همان زمان برخی از انقلابیون و مبارزان مسلمان براین گمان بودند که اقدامات فوق در صدور حکم اعدام برای طیب و حاج اسماعیل رضایی موثر بوده ، خصوصا که در احکام اولیه آن دو به حبس های کوتاه مدت محکوم شده بودند.

سندی تکان دهنده از ساواک این گمان از ماجرای اعدام طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی را به طور مستند تایید می کند ضمن اینکه به ماجرایی دهشتناک تر از اصل قضیه یعنی اعدام و قتل آن دو پاکباز اشاره داشته و تاکید دیگری برعمق نفوذ عوامل صهیونیسم جهانی و فرقه بهاییت در ارکان امنیتی و نظامی رژیم پهلوی دارد. در این سند  که در تاریخ 5 بهمن 1344 صادر شده ، ضمن انتساب عامل اصلی اعدام طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی به محفل بهاییان و اشخاص متنفذ آنها از جمله ثابت پاسال ،  قتل این دو نفر را نتیجه انتقام بهاییان از مسلمانان به خاطر مخالفت ها و ضدیت های مداومشان  با این فرقه دانسته است و افزون بر آن برای نخستین بار به طور مکتوب و مستند ، روایتی از  نفوذ جریان بهاییت در اساسی ترین اقدامات ضداسلامی شاه  همچون  تصویبنامه انجمن های ایالتی و ولایتی و قضیه اصلاحات ارضی را عرضه می دارد. در بخشی از سند یاد شده آمده است:

"...یکی از بهاییان می گفت که ثابت پاسال سرمایه دار معروف ، مجرم واقعی اعدام طیب بوده و این طور شرح می داد که ثابت پاسال به حضور اعلیحضرت همایون ، شرفیاب ، به عرض رسانیده که طیب مسبب خراب کردن گورستان بهاییان و گلستان جاوید شده . برای تکمیل این اطلاع از سوابق ذهنی که در تابستان گذشته از سروستانی ، کارمند فرهنگ داشتیم که می گفت بهاییان ، انتقام حظیره القدس که چند سال قبل ، مسلمان ها خراب کردند ، از مدرسه فیضیه قم گرفتند و از چند ماه قبل ...از بهاییان شیراز شنیدم که می گفتند ما نه فقط انتقام گذشته را گرفتیم ، بلکه موضع بهایی را تا مرحله اصلاحات ارضی ادامه دادیم. می خواست موضوع اصلاحات ارضی را یک موضوع امری و پیش گویی شده تلقی کرده و آن را از بهاییان بداند..."

اگرچه در مورد اصلاحات ارضی و طراحی لوایح ششگانه یا همان انقلاب به اصطلاح سفید شاه و ملت ، اسناد انکار ناپذیری از نشریات خود صهیونیست ها و کتبی مانند "یادنامه" (خاطرات مئیر عزری ، نخستین سفیر اسراییل در ایران)موجود است که به طراحی و اجرای آنها توسط کانون های صهیونیستی اشاره دارد، اما پوشیده نیست که سیاست "تقسیم اراضی" حکومت پهلوی در نهایت، در دوران طولانی دولت امیرعباس هویدا، بسیاری از اعضای فرقه بهائی و دیگر صهیونیست ها را به بزرگ مالکان ایران بدل ساخت و دهها و صدها پارچه روستا را به مالکیت امثال خسروانی ها درآورد. کار به جایی رسید که محسن پزشکپور، نماینده آخرین دوره مجلس شورای ملّی حکومت پهلوی، در جلسه طرح و بررسی لایحه بودجه سال 1357 به این واقعیت اعتراف نمود و به هژبر یزدانی به عنوان یکی از بزرگ مالکان بهایی اشاره کرد.

آیا در واقع  طرح اصلاحات ارضی ، ادامه همان طرح 8 ماده ای نبود که عزیزالله نعیم (رییس سازمان صهیونیست ایران در زمان رضاخان) برای تصرف زمین های کشاورزی ایران توسط یهودیان مهاجر به دربار شاه داده بود؟ آیا این همان زمینه سازی طرح تسخیر سرزمین ایران به عنوان ارض موعود توسط بهاییان صهیونیست نبود؟

طرح و برنامه دقیق فرقه ضاله بهاییت برای تسخیر سرزمین ایران در سال 1322 هجری شمسی

 

طبق اسناد موجود و براساس نوشته های سران بهایی ، پیش بینی شده بود که با پایان قرن اول بهاییان ، پیروزی آنان آغاز خواهد شد. لذا در سال 1322 شمسی مطابق با سده اول بهاییت ،محافل بهاییان فعالیت و تبلیغات خود را به سرحد امکان رساندند. در یکی از دستورات شوقی افندی ، رهبر بهاییان ، آمده بود :

"...قبل از انقضای قرن اول تکثیر مراکز و محافل در مدن و قرای در هریک از ایالات ، مهد امرالله است. مساعی فوری و مستمر ، منظم و دلیرانه ضروری . ملاء علی برای تضمین فتح و ظفر مهیا. احیاء فتوحات باهره را به کمال اشتیاق منتظرم..."

به دنبال این دستور از رهبری بهاییان در عکای اسراییل ، محفل بهاییان در ایران در بخشنامه ای به تاریخ چهاردهم تیر 1322 مطابق با سیزدهم شهرالرحمه سال صدم بهاییان به اعضای این فرقه اعلام کرد که :

"...برای وصول به سرمنزل مقصود باید در این چند ماه محدود که از آخرین سال قرن اول دوره بهایی باقی مانده ، به همتی بی نظیر و فعالیتی بی مثیل مراحل باقیه را بپیمایند و در این سبیل،  بی نهایت جدیت و مداومت نمایند تا دستور مطاع مقدس به نحو اکمل و اتم اجرا و تنفیذ گردد..."

چارتر و نقشه گرافیکی که از سوی محفل بهاییان برای تسخیر ایران طراحی و ابلاغ شده بود ، مبتنی بر 19 دستور قرار داشت که در بالای این دستورات ، جمله ای از شوقی افندی به این شرح نقش بسته بود:

"...وقت قیام و خروج و هجوم و جوش و خروش و کفاح و تسخیر مدن و فتح اقطار و غلبه بر جهان و جهانیان است..."

براساس چنین اسنادی و مجموعه متنابهی از مدارک  تاریخی کتبی و شفاهی موجود و منتشر شده در داخل و خارج ، که اغلب از جانب خود محافل بهایی و صهیونیستی انتشار یافته ، تردیدی در عزم این کانون ها برای تصرف سرزمین ایران و تبدیل آن به اسراییل دوم باقی نمی ماند.

بخش دیگری از سند طرح و برنامه فرقه بهاییت برای به چنگ آوردن سرزمین موعود ( ایران )

دیگر درباره حضور خشونت بار و تروریستی فرقه ضاله بهاییت در جریان فتنه پس از انتخابات 88 سخنی نمی گویم که اسناد بسیاری از شرکت فعال اعضای فرقه یاد شده در اغتشاشات مذکور موجود است و بازخوانی خود این اسناد ، زمان و مکان مناسبی می طلبد که دیگر از حوصله این مطلب خارج است. اجمالا اینکه اسناد تردید ناپذیری از دستورات بیت العدل اعظم ( مرکز فرماندهی فرقه بهاییت ) در حیفا اسراییل موجود است که برای شرکت اعضای این فرقه در حوادث پس از انتخابات 88 برنامه و طرح و دستورالعمل صادر کرده بوده است.


 
 
نگاهی به اکران فصل بهار 1392
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
 

 

توهم شبه روشنفکری +

 

تجاهل  فیلمفارسی

 

وقتی در سال 1356 برخی تولید کنندگان و تهیه کنندگان آن روز سینمای ایران پس از جلسات متعدد و رایزنی های مختلف ، به طور رسمی سینمای ایران را  ورشکسته اعلام کردند ، برای علل این ورشکستگی ، تحلیل ها و دلائل بسیاری مطرح شد. اما آنچه بیش از هر دلیلی براساس شواهد و اسناد متقن و تردید ناپذیر ، منطقی و عقلانی می نمود ، این بود که مخاطب سینمای ایران دیگر دو روی ثابت این سینما یعنی فیلمفارسی و فیلم شبه روشنفکری ( موسوم به موج نو ) که نزدیک به نیم قرن به انحاءمختلف آن را در چنبره خود گرفته بودند، برنمی تابد. خصوصا که در آن روزها، آرام آرام  نسیم انقلاب اسلامی به مشام می رسید و اساسا افق و چشم انداز تازه ای را در برابر افکار و اذهان می گشود که با آنچه تا آن روز در فیلم های فوق الذکر القاء می شد ، ماهیتا متفاوت بود.

سال بعد ، انقلاب اسلامی به لطف الهی و رهبری حضرت امام خمینی (ره) و مجاهدت خستگی ناپذیر مردم ایران به پیروزی رسید و فصلی نوین در فضای سیاسی ، فرهنگی این مملکت آغاز شد. از آنجا که مهمترین ویژگی انقلاب اسلامی ، وجه فرهنگی آن بود ، ویژگی های تازه ای در عرصه فرهنگ و هنر این مرز و بوم مطرح شد که همه از باورها و اعتقادات اسلامی و دینی مردم نشات می گرفت. همین باورها و اعتقادات بود که ارزش های تازه ای در زندگی مردم ایجاد کرد. ارزش هایی که با آنچه پیش از این اصالت داده می شد،تفاوت های ماهوی داشت. همین ارزش های نوین بود که نظام جدیدی را برگرفته از اصول و آرمان های قرآنی براین کشور حاکم نمود و همین ارزش ها بود که ملت ایران را به مدت 8 سال در مقابل تجاوز کلیت نظام سلطه ، مقاوم و پیروز حفظ کرد و همین ارزش ها بوده و هست که تا امروز این ملت را در برابر تمامی توطئه ها و باج خواهی ها و شرارت های سلطه گران جهانی ، پایدار نگاه داشته است.

اما علیرغم تمامی این نقاط قوت ، متاسفانه اغلب مسئولین فرهنگی و هنری پس از انقلاب ، آنچنان که باید و شاید نتوانستند عمق این ارزش ها و نقش آنها را در شکل دهی هنر و فرهنگ انقلاب اسلامی درک نمایند و براین تصور ماندند که گویا فقط نقش بستن نام و عنوان انقلاب و نظام اسلامی بر هنر مملکت ، با هر محتوا و ساختاری ( ولو همان فرم و محتوای پیش از انقلاب ) ، هنر انقلاب را ترسیم خواهد کرد. این در حالی بود که حضرت امام خمینی ( ره) در منشور هنر انقلاب که در شهریور ماه 1367 برای هنرمندان صادر کردند ، به روشنی خصوصیات و ویژگی های هنر انقلاب را برشمردند که بارزترین آنها ، استکبار ستیزی و حمایت از مظلومین و مستضعفین بود ولی غافلا یا عامدا برخی مسئولین هنری و دست اندرکاران سینمایی ، آن را ندیده گرفتند و از همه پیام های امام راحل درباره هنر و سینما ، به طور ناقص به جمله ای از سخنرانی ایشان در هنگام ورودشان به میهن به تاریخ 12 بهمن 1357 بسنده کردند که "...ما با سینما مخالف نیستیم ، با فحشا مخالفیم..."

اما واقعیت فراتر از توهمات و سلایق آن مدیران و مسئولین عمل کرد و ادامه روند سینمایی که یک بار ورشکسته شده بود ، همچنانکه در سال 1356 مردم را از سینما فراری داد، امروز هم مخاطبانی را که سالهاست با ارزش های انقلاب اسلامی عجین شده اند ، گریزان ساخت و از همین روست که سینمای ایران سالهاست دچار بحران تماشاگر است. متاسفانه اغلب مسئولین هنری و به خصوص متولیان سینمای پس از انقلاب ، تحلیل درستی از شرایط و پس زمینه ها و ریشه های فراز و فرود سینمای طاغوت نداشتند و با برداشت و دریافت نادرست ، به نوعی همان وجوه سینمای پیش از انقلاب را متاسفانه در سینمای انقلاب ( البته با آب و رنگ جدید ) دنبال کردند . به این معنی و مفهوم که در ابتدای انقلاب و تا یک دهه تقریبا همان سینمای شبه روشنفکری را با عنوان سینمای نوین ایران شاهد بودیم و سپس نظاره گر فیلمفارسی با نام سینمای بدنه شدیم ، بدون آنکه ارزش ها و باورهای انقلاب اسلامی کمترین نمودی در جریان اصلی این سینما داشته باشد. ضمن اینکه به هیچوجه منکر تلاش ها و کوشش های صادقانه برخی فیلمسازان و سینماگران متعهد و مستقل و همچنین بعضی مسئولین انقلابی در جهت تحقق سینمای انقلاب اسلامی و ساخت فیلم هایی در تراز این انقلاب ، نیستم که  قطعا نتایج درخوری هم داشته است.

به نظر می آید بار دیگر اکران نوروز و فصل بهار امسال ، تکرار نتیجه ای را نمایاند که 36 سال پیش پاسخ منفی خود را دریافت داشته بود و برهمین اساس سینمای آن روز ایران را ورشکسته اعلام کرد  و در طول این سالها نیز بارها و بارها همین نتیجه را به منصه ظهور رسانده است.

اکران نوروز و بهار 1392 بار دیگر این نتیجه برای برخی دست اندرکاران این سینما که همچنان بر آزمودن آزموده های خطا اصرار می ورزند، موکد گرداند که تماشاگر و مخاطب سینمای ایران از فیلمفارسی و سینمای شبه روشنفکری گریزان است و در واقع همین دو عامل ( همان عواملی که سینمای پیش از انقلاب را ورشکسته کردند ) موجب گریز تماشاگر از سالن های سینما شده است.

به سیاق این سالها بازهم در اکران نوروز و بهار سال 1392 برخی فیلم ها به طور مشخص همان وجوه بارز فیلمفارسی از یک سو و سینمای شبه روشنفکری را از دیگر سو نمایش دادند و از قضا همین فیلم ها ، با کمترین استقبال تماشاگر و سینماروها مواجه شدند.

در میان 5 فیلم اکران نوروزی ، دو فیلم "قاعده تصادف "(با همان خصوصیات سینمای شبه روشنفکری البته به لحاظ ساختاری و محتوایی، بسیار نازل تر از آثار معمول این نوع سینما ) پس از 45 روز نمایش در تهران با فروش تنها 270 میلیون تومانی مواجه شد.( در حالی که 3 فیلم "رسوایی" و "حوض نقاشی" و "تهران 1500" به فروشی میلیاردی دست یافتند ) و همچنین فیلم "رژیم طلایی" (با دارا بودن عناصر فیلمفارسی و البته بسیار سخیف تر از آثار معمول این نوع فیلم ) در طول یک ماه ، با فروش حدود 500 میلیون تومان ، در کف اکران نوروزی قرار گرفت. یعنی با یک ضرب و تقسیم ساده ، براساس میانگین قیمت بلیط و همچنین میزان جمعیت تهران ، نتیجه می شود به ترتیب 5/0 درصد و 1/1 درصداز جمعیت پایتخت دو فیلم فوق را تماشا کرده اند! (بهتر است سراغ تماشاگران شهرستانی نرویم که وضع خرابتر است )!

این در حالی است که دیگر آن بهانه های سال گذشته مبنی بر دخالت گروههای غیر مسئول در اکران آزاد و فشارهای بیرون حیطه سینما بر نمایش عمومی آنها و عدم اکران بعضی فیلم ها در برخی سینماها و یا فضای ناامن در اکران و ...وجود نداشت و از قضا هر دو فیلم هم از تبلیغات سخاوتمندانه تلویزیونی برخوردار بودند به علاوه اینکه برنامه " هفت " بدون حضور منتقد مخالف ، چندین بار و در زمان های طولانی از کیسه بیت المال به تبلیغ برای دو فیلم مذکور پرداخت. (معمولا برای نقد و بررسی فیلم های دیگر ، منتقد مخالف و نظرات مخالف نیز دعوت می شوند.)

این در حالی بود که فیلم "قاعده تصادف" به طور شگفت انگیزی مورد حمایت مدیران سی و یکمین جشنواره فیلم فجر نیز قرار گرفت و انواع و اقسام جوایز مردمی و غیر مردمی به سویش روانه شد که  با آن تبلیغات حیرت انگیز برای کسب آراء و جایزه مردمی جشنواره ، دیگر امر بر خود سازندگان فیلم نیز مشتبه شد که گویا در زمان اکران فیلم ، همه مردم حداقل در تهران برای دیدن فیلم ، سرازیر خواهند شد و گیشه ها را تسخیر خواهند نمود!!! اما چنین توهمی هرگز و حتی به شکل درصد کوچکی از واقعیت نیز تحقق پیدا نکرد!!

سازندگان فیلم مدعی بودند که با تحقیقات فراوان به دردها و مشکلات جوانان امروز پرداخته اند ولی گویا آن تحقیقات مفصل ، تنها از طریق کتاب های کهنه و روزنامه های رنگ و رورفته آرشیوی انجام گرفته بود یا دوستان برای انجام تحقیقات به قول آن فیلمساز محترم ، فقط به دور و بر خود نگاه کرده بودند! چراکه جوانان امروز به جز تعداد بسیار معدود ( که آمار آن ذکر شد ) از نگاه فیلمساز به قشر خود استقبال نکردند. این یک واقعیت تردید ناپذیر است. به نظرم هر نوع برداشت و تعبیر و تفسیر دیگری از آمار و حقایق موجود توسط سازندگان فیلم ، جز بر توهم آنها ، نخواهد افزود!

اما فیلم دیگری که پس از اکران اول نوروزی در فصل بهار اکران شد و برخلاف پیش بینی های سازندگانش ، دچار شکستی فاحش در جذب تماشاگر گردید ، فیلم پر مدعای "برف روی کاج ها" بود که آن هم در جشنواره فیلم فجر سال 1390 ، گویا جایزه مردمی جشنواره را از آن خود کرده بود. جایزه ای که همواره از سوی سازندگان فیلم ، به استقبال پر شور مردمی تعبیر شد!! آنها هم اینگونه دچار توهم شده بودند که با اکران فیلم یاد شده، صف های طویل در مقابل سینماها بسته می شود و شاید درهای سینماها توسط حاضرین این صف ها از جای کنده خواهد شود!!!

اما پس از یکماه نمایش فیلم یاد شده در تهران ، تنها 540 میلیون تومان رقم فروش آن ثبت گردید. یعنی بازهم با اطلاع از میانگین قیمت بلیط و میزان جمعیت تهران و یک ضرب و تقسیم ساده می توان دریافت که کمتر از 2/1 درصد مردم تهران برای تماشای فیلم "برف روی کاج ها" به سینماها رفتند! آخرین آمار تولید کنندگان فیلم یاد شده پس از دو ماه نمایش در تهران 740 میلیون تومان فروش است که تعداد تماشاگران آن را کمتر از 5/1 درصد جمعیت تهران نشان می دهد!! حتی با آخرین رقمی که از سوی تهیه کننده اعلام شده یعنی  فروش 955 میلیونی در کل ایران ، با یک تقسیم ساده به میانگین قیمت بلیط ، با خوشبینی کمتر از 370 هزار نفر از کل جمعیت ایران را به عنوان تماشاگر فیلم نشان می دهد یعنی چیزی حدود نیم درصد!!!

به زبان ساده تر 5/99 درصد از جمعیت ایران ، بیننده فیلم "برف روی کاج ها نبوده اند!! حتی اگر تعداد واجدین شرایط حق رای یعنی رقم 50 میلیون نفر را به عنوان تماشاگران بالقوه فیلم لحاظ کنیم ، بازهم با رقمی معادل 8/0 درصد مواجه هستیم!! ( فیلم های هم اکران آن همچون "رسوایی " که اثری متوسط هم به شمار می آید ، 4 تا 5 درصد یعنی تا 6 برابر عملکرد فیلمی مانند "برف روی کاج ها" یا "قاعده تصادف" و یا "رژیم طلایی" ، مردم را به سوی خود جلب کرده اند).

معنی و مفهوم این عدم استقبال به زبان ساده تر این است که آنچه از نگاه سازندگان فیلم "برف روی کاج ها" به عنوان مشکلات و معضلات اجتماعی مردم قلمداد می شود و با بیانی به شدت شعاری و سطحی سعی در حقنه کردن آن دارند ، در حقیقت معضل و مشکل اجتماعی اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران نیست. آقایان دچار توهم شده اند و یا به قول کارگردان محترم فیلم در کنفرانس مطبوعاتی بعد از فیلم در جشنواره فجر ، تنها به پیرامون خود نگریسته اند!!

آقایان گرامی، مقوله خانواده و همسر داری در سنت و آیین دینی و ملی این ملت آنچنان حرمت دارد که حتی در دوران طاغوت و در آن غوغای فیلمفارسی ، نیز جرات هتک آن را نداشتند. اینکه درصد کوچکی از جامعه ما حدود 150 سال است درگیر برخی معضلات ناشی از هجوم تجدد وارداتی به زندگی آرام و سنتی جامعه ما شده ( که متاسفانه شما و همفکرانتان از همین ریشه یابی ساده غافل هستید ) را بخواهیم به بخش وسیعی از این جامعه گسترش دهیم ، بی انصافی و حتی توهین آشکاری است که مردم آن را تحمل نمی کنند و البته بزرگوارانه اعتراض خود را با عدم استقبال از فیلم یاد شده ابراز می کنند.

این درحالی است که فیلم "برف روی کاج ها " هم علیرغم موضوع و محتوایی برخلاف ارزش ها و باورهای اکثریت قریب به اتفاق مردم ( که می توان با اغماض حتی آن را از رقم تماشاگران فیلم هم دریافت ) بارها و بارها در رسانه ملی ، تبلیغ شد و بازهم از کیسه بیت المال حتی در برنامه "هفت" پس از در واقع یک "رپرتاژ آگهی" ناشیانه برای آن (در هفته دیگر ) تهیه کننده فیلم به بهانه موضوع "بخش خصوصی در سینما"، جلوی دوربین نشست و بازهم بدون حضور منتقد از فیلمش دفاع کرد. (وقتی در یک به اصطلاح میزگرد در مقابل یک مخالف ، دو موافق و در بعضی موارد با اضافه شدن مجری برنامه، 3 موافق بنشینند و با ادبیاتی تهاجمی، مخالفین فیلم را منکوب کنند، چه عنوانی به جز "رپرتاژ آگهی" بر آن میزگرد می توان گذارد؟! بخش بازرگانی سازمان صدا و سیما باید قضاوت نماید!! وقتی تهیه کننده فیلم مذکور پس از آن رپرتاژ آگهی  بازهم در به اصطلاح میزگردی دیگر همراه تهیه کننده ای موافق و بدون هیچ مخالف ، البته با همراهی مجری برنامه ، به محدودیت های کاذب تولید فیلم هایی از قبیل "برف روی کاج ها" بپردازد و آن را یک طرفه نقد کرده و سپس به قاضی برود ، چه نام دیگری جز پروپاگاندای رسانه ای می توان بر آن نهاد؟!!)

اما برخلاف آنچه جوایز جشنواره فیلم فجر در مورد فیلم هایی مانند "قاعده تصادف" و "برف روی کاج ها" نشان دادند و به توهم استقبال مردمی دامن زدند و علیرغم همه تبلیغات تلویزیونی و پروپاگاندا و رپرتاژ آگهی های برنامه "هفت" ، همچنان مردم ( یعنی همان هایی که مرتب سازندگان چنین فیلم هایی و چنان برنامه هایی از آنها دم می زنند ) ، به فیلم های یاد شده پاسخ منفی دادند، چراکه برخلاف عقاید و باورهایشان ، سبک زندگی ضد اسلامی و غیر ایرانی را القاء می کردند. چراکه برخلاف ادعای سازنده فیلم "قاعده تصادف" ، جوانان فیلم یاد شده را از جنس خود نمی دیدند. همچنانکه آن زن و مرد خیانتکار فیلم "برف روی کاج ها" از جنس این مردم نبودند. مردمی که برایشان حرمت خانواده و پدر و مادر و همسر، ریشه در دین و هویت و ریشه های تاریخی شان دارد و آنها نمی توانند بی بند و باری ها ، لاابالی گری و نگاه همذات پندارانه به تخریب خانواده را در فیلم هایی مانند "قاعده تصادف" و برف روی کاج ها" را بربتابند. دوئل خیانتکارانه و به اصطلاح تلافی روابط نامشروع همسر با ارتباط نامشروع متقابل ، حتی در مبتذل ترین فیلم های آمریکایی و اروپایی نیز به آسانی پذیرفته نمی شود. همچنانکه ابتذال موضوعی و ساختاری فیلمی مانند "رژیم طلایی" که علیرغم ادعاهای غلاظ و شداد تهیه کننده مبنی بر عمل به خواست مردم ، حتی با فرم دلقک مآبی و کمدی سطحی و شوخی های کوچه بازاری هم نتوانست ولو ساده پسند ترین اقشار را نیز جلب نماید!!  

دیگر امروزه چنگ زدن به دلائلی مانند اینکه با "چنین مدیریتی در سینما ، بهتر از این نمی توانستیم بسازیم" یا "همین هم که ساختیم ، شاهکار بود" و یا بهانه های دیگری همچون فصل نامناسب و بازی های فوتبال و مسئله انتخابات و وضعیت امتحانات و ...(به قول آن تبلیغ قدیمی تلویزیونی " چرا در گنجه بازه ، چرا پیرهنت درازه ، بچه اون پیرزنه چرا گرامافون می زنه ..." ) جز نق نق های کودکانه ای بیش به نظر نمی رسد. چراکه در شرایطی بدتر از این ، فیلم هایی بوده اند که مورد استقبال مخاطبین گسترده ای قرار گرفته اند.

از طرف دیگر اتخاذ سیاست فرار به جلو و اظهار جملاتی مثل : " ما همین فروش را پیش بینی می کردیم" و "چنین استقبالی بی نظیر بود" و "اصلا از تماشاگر فهیم ایرانی همین انتظار می رفت" و "این فروش نشان داد ما درد مردم را گفته ایم" و ...  از آن نوع جملات مربیان شکست خورده ولی غوغاسالار فوتبال است که در مصاحبه مطبوعاتی پس از بازی سعی دارند خود را به قول معروف به کوچه علی چپ بزنند و همه چیز را تحت اختیار نشان دهند!!!

مخلص کلام ، واقعیتی که از همه آمارها و شواهد و مستندات برمی آید ، این است که آقایان شما در زمینه جذب مخاطب سینمای ایران باختید! شما نشان دادید که نه مخاطب و ذائقه مردم را می شناسید ، نه مشکلات و معضلات اجتماعی و نه درد جوانان این ملک را درک می کنید.

براساس آنچه گفته شد به نظر می آید که در کنار مدیریت ناکارآمد و غلط سینمایی امثال چنین فیلم هایی، محور اصلی گریز تماشاگر از سینمای ایران شده است. چنانچه امروزه حتی موفق ترین فیلم های این سینما ، بیش از 3-4 میلیون از جمعیت ایران را جلب نمی کنند. یعنی در واقع به دلیل تسامح و تساهل اغلب مسئولین و متولیان سینمای ایران در طول حداقل 25 سال پس از جنگ  تحمیلی ، بیش از 70 میلیون نفر از اهالی این سرزمین ، عطای این سینما را به لقایش بخشیده اند. به نظرم بهانه هایی مثل کمبود یا غیراستاندارد بودن سالن های سینما یا محدودیت های ساختاری و یا کمبود بودجه و مانند آن ، تنها بهانه هستند برای عذر بدتر از گناه تولیدکنندگانی که هنوز در فضایی دیگر سیر می کنند و نتوانسته اند تاثیر گفتمان انقلاب اسلامی را بر تغییر نگرش و سبک زندگی مردم دریابند. عدم استقبال مخاطب از این فیلم ها به دلائل فوق تنها یک فرافکنی نخ نما شده و کلیشه ای است . زیرا که زمانی در همین سینما و با همین سالن ها ( و البته پیش از دایر شدن دهها پردیس مدرن سینمایی که امروز در اختیار اکران فیلم ها قرار دارند ) فیلمی همچون "عقابها" در زیر بمباران دشمن بعثی ، نزدیک به 30 درصد جمعیت تهران را به سالن های سینما کشاند. ( مقایسه کنید با درصد مخاطبین فیلم هایی مانند "قاعده تصادف " یا "برف روی کاج ها" و یا "رژیم طلایی" ...مضحک نیست؟!!!)

اما واقعیت دیگری که اکران بهار 1392 بار دیگر مورد تاکید قرار داد ، این بود که صرف تاکید بر آرای به اصطلاح مردمی در جشنواره فیلم فجر و کسب جایزه سیمرغ بلورین مردمی این جشنواره توسط یک فیلم نمی تواند ملاک کسب موفقیت آن فیلم در اکران عمومی باشد. به هرحال مخاطب جشنواره ای ، مخاطب خاصی است که در شرایطی خاص به دیدن مجموعه فیلم هایی می رود که هم آن شرایط خاص با موقعیت اکران عمومی یک فیلم متفاوت است و هم سلیقه آن مخاطب که مشتری جشنواره ای یا جشنواره رو محسوب می شود با سلیقه عموم مردم فاصله دارد. چنانچه هر دو فیلم "برف روی کاج ها" و "قاعده تصادف" در دوره های 30 و 31 جشنواره فیلم فجر ، سیمرغ جایزه مردمی را دریافت داشتند ولی حتی از موفقیت نسبی تجربه جدید انیمیشن "تهران 1500" با همه چالش های مقابلش با فاصله چشمگیری ، عقب ماندند. (انیمیشن "تهران 1500" به هر حال برای مخاطب سینمای ایران ، یک آزمون تازه به حساب می آید و اساسا مخاطب این سینما مانند مخاطب سینمای غرب ، هنوز به انمیشن های بلند داستانی اعتماد و عادت نکرده و نخستین تحربه های خود را طی می کند ).

قبلا نیز این موضوع آزموده شده بود و مثلا فیلمی همچون "فرش باد "، صرف نظر از قوت و ضعفش ، علیرغم دریافت سیمرغ بلورین و کسب آرای مردمی ، در اکران عمومی سال 1382 حتی برای درآمد چند صد هزارتومانی به آگهی و بیانیه و دعوت و خواهش و تمنا از تماشاگران برای دیدن فیلم متوسل شد!!


 
 
به مناسبت سالروز میلاد حضرت مهدی صاحب الزمان (عج)
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
 

بازجویان ارتش آمریکا

به دنبال ردپایی از منجی موعود

 "...و اینک آخرالزمان" پیش از اینکه عنوان مجموعه ای مستند درباره تاریخچه سینمای غرب و فیلم های آخرالزمانی باشد (که در خرداد و تیرماه 1391به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی از شبکه خبر پخش شد و در فروردین سال 1392 از همان شبکه تکرار گردید) نام بخش پایانی  از سری چهارم  مجموعه راز آرماگدون (پروژه اشباح) و در واقع اسم آخرین قسمت از این سریال مستند ساخته سعید مستغاثی بود که در 4 سری 26 قسمتی در طول سالهای 1387 تا 1390 از شبکه های مختلف سیما پخش شد. در این قسمت که در واقع به نوعی عصاره و حرف اصلی همه 104 قسمت پیشین به نظر می رسید به طور خلاصه به تحرکات ایدئولوژیک و سیاسی غرب صلیبی / صهیونی برای تدارک آخرالزمان و آرماگدون و همچنین ممانعت از ظهور و قیام منجی حقیقی آخرالزمان یعنی حضرت حجت (ع) پرداخته شده بود. در این قسمت برای نخستین بار اسناد تکان دهنده ای از این تحرکات به نمایش درآمد که اظهار نظرات مختلفی را از سوی محافل فکری داخل و خارج کشور به همراه داشت. به مناسبت سالروز ولادت منجی عالم بشریت حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) ، بخشی از متن قسمت فوق و اسناد یاد شده را ( که برای نخستین بار در فضای وب منتشر می شود ) را در اینجا به نظرتان می رسانیم:

امروزه دیگر موضوع ترس و واهمة غرب صلیبی/صهیونی از شکل‌گیری یک جنبش عظیم اسلامی در شرق برای همة کسانی که از کمترین اطلاعات و قدرت تحلیل سیاسی برخوردارند، آشکار شده است. موضع گیری امپریالیسم غرب و به خصوص آمریکا در برابر ملل شرق و به ویژه ملت ایران، واقعیتی است که بیش از سی سال توطئه در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، نظامی، رسانه‌ای و امنیتی پشتیبان و مؤید آن است.

این ترس و واهمه در مرتبة اوّل و با عنوان "ترس از واقعه‌ای قریب‌الوقوع" متوجه احتمال شکل‌گیری قدرتی بزرگ با مرکزیت ام القرای جهان اسلام یعنی ایران است؛ آنچه با نهضت امام خمینی (ره) از اوایل دهه 40 خود را به رخ غرب سرمست از سرکوب و سلطه کشید و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، با لطف و عنایت خداوند تبارک و تعالی ، در وجوه مختلف علمی، اقتصادی، نظامی و سیاسی همة عناصر جذبه و غلبه در خود فراهم آورده است. این در حالی است که رویکرد ظلم ستیزانه و عدالت طلبانه در کنار حمایت بی دریغ از مستضعفان جهان ، از این نهضت و انقلاب ،  نمونه و سرمشقی جاودان برای همه ملل آزادیخواه و استقلال طلب ساخته است.

این هراس غرب صلیبی/صهیونی از اسلام و تداوم انقلاب آن از ایران، در تئوری"برخورد تمدن‌ها"ی ساموئل هانتینگتن و سپس نظریه"پایان تاریخ" فرانسیس فوکویاما به خوبی قابل دریافت است. امّا این انقلاب آن گاه جدی تر خود را نشان داده و سران نظام سلطه را وادار به حرکات دیوانه وار می کند که خود را با عنوان"زمینه ساز  واقعة شریف ظهور منجی موعود در شرق اسلامی" بارز می‌سازد.

کانون های جهان وطن صهیونی بعد از اولین تحرک خود برای تسخیر جهان در جنگ های صلیبی و سپس ساز کردن نخستین زمزمه های مسیحاگرایی صهیونیستی از خلال ماجرای شوالیه های معبد و بوجود آمدن فرقه های نهان روش و مخوفی همچون فراماسونری و کابالا ، در قرن هفدهم با انشقاق مسیحیت و شکل دادن پروتستانتیزم ، این آیین ابراهیمی را با آموزه های صهیونی آمیخته کردند و به طور رسمی از دلش فرقه های مختلف مسیحیت صهیونیستی مانند پیوریتنیسم و کالوینیسم(اسلاف اوانجلیست های امروزی) را بیرون آوردند. از همان لحظه پیدایش فرقه های یاد شده ، این باور را به پیروان شان القاء نمودند که ماموریت و رسالت آنها فراهم کردن زمینه های بازگشت مسیح موعود براساس 2 شرط است؛ اول کوچاندن قوم یهود به سرزمین مقدس فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ و دوم بازسازی معبد سلیمان بر خرابه های مسجد الاقصی ( همچنانکه امروز آن را در دستور کار قرار داده اند) و برپایی جنگ آخرالزمان یا آرماگدون تا مسیح موعود (که با آن حضرت مسیح بن مریم علیه السلام متفاوت بوده و مسیح بن داوود نام دارد)حکومت جهانی خود را به مرکزیت اورشلیم و اسراییل برپاسازد. کانون های صهیونی این باور را القاء نمودند که دنیا به سمت چنان جنگی پیش خواهد رفت و پیروان و منتظران مسیح موعود بایستی جهان را برای آن نبرد آخرین آماده سازند.

 از آن پس یعنی از همان قرن هفدهم ، تمامی تلاش و کوشش و طرح و برنامه های  امپراتوری جهانی صهیونیسم و سربازان تازه به خدمت گرفته شده شان یعنی مسیحیان صهیونیست (که در آن زمان هنوز چنین نامی نداشتند) عملی ساختن طرح و برنامه فوق بود و اسناد و مدارک معتبر تاریخی حکایت از آن دارد که مهاجرت گسترده پیوریتن ها به قاره آمریکا اساسا به منظور جستجوی آتلانتیس یا همان سرزمین موعود انجام گرفت و برپایی و تشکیل ایالات متحده، جهت اجرای همان باوری بود که توسط کانون های صهیونی القاء شده بود. به این مفهوم که آنها از همان ابتدای مهاجرت به قاره نو و تشکیل ایالات متحده آمریکا ، این ماموریت را برای آن فرض کردند که بایستی همه برنامه ها و مساعی خویش را در راه بازگشت مسیح موعودشان و در واقع برپایی و گسترش اسراییل بزرگ مصروف دارند. از همین رو هزینه های مسافرت و ماموریت کریستف کلمب و افرادش برای یافتن سرزمین موعود ، توسط همان کانون های صهیونی اروپا پرداخته شد و از همین روست که قتل عام سرخپوستان تحت عنوان پاک سازی کنعانیان اتفاق افتاد و از همین روست که امروز هر رییس جمهور آمریکا در آستانه ورود به کاخ سفید از هر حزب و تفکر و طایفه، بایستی به دیوار اسراییل سر تعظیم فرود آورد.

امروز جریان مسحیت صهیونیستی که هم‌اکنون بزرگ‌ترین کانون قدرت را در آمریکا و اروپا را در اختیار دارند، بر موضوع جنگ آرماگدون و رویارویی نیروهای خیر و شر در فلسطین اشغالی پای می فشرند و همواره نوک تیز حملات خود را متوجه جریان فکری مهدوی و موعودگرا ساخته و با ارائة تصویری غیرواقعی، ترسناک، ضدّ بشر و تروریستی سعی در بسیج همة قوای سیاسی، اقتصادی و نظامی خود علیه حرکت مهدوی و مرکز آن یعنی  ایران اسلامی کرده است. اینک همه نیروی رسانه ای و تبلیغاتی خود در سراسر جهان و در هر رنگ و لباس و شکل به میدان فراخوانده اند تا بر علیه این حرکت مهدوی و امام آن ، لجن پراکنی کرده ، شبهه اندازی نمایند و با القابی همچون دجال و ضد مسیح و آنتی کرایست و باعث جنگ جهانی سوم معرفی کنند. در حالی که خود با کسب اطلاعات وسیع و از طریق منابع گسترده ، بیش از هر کس و گروهی ، به حقانیت و حقیقت آن باور داشته و دارند. از همین رو بود که در زمان حاکمیت جورج دبلیو بوش کمیسیونی به ریاست وی و شرکت کارشناسان خبره سازمان CIA ، برای شناسایی حضرت صاحب‌الزمان(ع) و فرهنگ مهدوی جاری میان شیعیان تأسیس و راه‌اندازی شد.

مستندات زیادی وجود دارد که اثبات می‌کند مأموران امنیتی و نظامی آمریکایی و انگلیسی در پوشش‌های مختلف، طی یکی دو دهة اخیر در پی شناسایی جریان فرهنگ مهدوی، فعالان این حوزه و کسب اخبار احتمالی از محل استقرار، زندگی و آمد و شد حضرت مهدی صاحب‌الزمان(ع) بوده‌اند. دستگیری برخی چوپانان بینوای عراقی از میان صحاری، بازجویی ویژه از برخی دستگیرشدگان مانند بازجویی از مرحوم شیخ راغب حرب، گزارش‌های مستند تهیه شده توسط برخی خبرنگاران از مسجد مقدس جمکران و برخی مؤسسات فرهنگی مهدوی تنها نمونه‌هایی از این ماجرای دور و دراز است.

چند سال پیش و در بحبوحة جشن میلاد حضرت صاحب‌الزمان(ع) در نیمة شعبان، ناگهان سر و کلّة یکی از مشاوران و بازجویان ارتش آمریکا که به دلیل تسلطش به زبان عربی و تخصصش در حوزة فرهنگ مهدوی و موعودگرایانه مشهور است در ایران پیدا شد. "تیموتی فرنیش" Timothy Furnish زبان‌شناس و بازجوی مسلط به زبان عربی، عضو Army Intelligence یعنی اطلاعات ارتش آمریکا در ایران حضور یافت، مقالة ارسالی خود را که به اقرار خودش پوششی برای حضور آزاد و رسمی‌اش بود قرائت کرد، به مسجد مقدس جمکران رفت، عکس و گزارش تهیه کرد و  پس از بازگشت به آمریکا در وبلاگش ، خود را یک "یانکی محافظه‌کار در بارگاه خمینی" معرفی کرد.

تیموتی فرنیش به اعتراف خودش در وبلاگ رسمی اش عضو ارشد بخشی از ارتش ایالات متحده است که مسئول جمع‌آوری اطلاعات تاکتیکی و عملیاتی استراتژیک دقیق و مرتبط در سطح فرماندهان ارتش آمریکا به شمار می آید. پست دوم او در ارتش ، جانشین کشیش یا chaplain candidate است. وی پیش از این در کتابی با عنوان "مقدس‌ترین جنگ‌ها" از مهدی‌های اسلامی، جهاد و اسامه بن لادن سخن به میان آورده بود. مصاحبه‌های او را در برخی سایت‌های اینترنتی می‌توان مطالعه کرد.

 

به این ترتیب می توان به عینه مشاهده کرد که باور دشمنان قسم خورده حضرت حجت(ع) به حضور ایشان ، بسیار بیش از برخی ما شیعیان است که خود را منتظر حضرت به شمار می آوریم . اما قیام مهدی صاحب الزمان در آینده ای نزدیک ، حقیقتی انکار ناپذیر است که امروز تمامی هیمنه و شاکله امپراتوری جهانی صهیونیسم را با همه قدرت و قوا ، به لرزه درآورده و در مقابل مایه تسکین و آرامش دل مستضعفان و آزادیخواهان دنیا گردیده است. چراکه این وعده الهی است ، حتی اگر سراسر سپاه کفر و شرک آن را برنتابند و همه کید و مکر و نیرنگ خویش را برای جلوگیری از آن ظهور و قیام مقدس به کار گیرند.