مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم"دیکتاتور"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
 

The Dictator

 

چه کسی از دمکراسی می ترسد؟!

 

از همان زمان که غرب صلیبی / صهیونی از طریق غارت منابع مالی و انسانی شرق ، صاحب گنجینه های مادی و معنوی گردید ، گروهی از آنها که خود را مالک تمام ثروت های عالم برمی شمردند و برای آینده بشریت نقشه های شومی در سر داشتند ، هم مسلکان خویش را انسان های درجه اول و برتر دانسته و سایر آدم ها را درجه دو و زیر دست به حساب آوردند. اساسا از همین نگاه بود که استعمار پدید آمد و فجایعی به دنبال آن در تاریخ رخ داد که تا امروز همچنان ، آتش استبداد و استثمار را در عالم زنده نگاه داشته است. از همان زمان که ملکه انگلیس می خواست آفتاب در مستعمراتش غروب نکند و پرتقالی ها و فرانسوی ها تحت عنوان یافتن سرزمین های جدید  ، قاره های دیگر را به خاک و خون کشاندند که هنوز داغش در ذهن بومیان 5 قاره دنیا باقی مانده از استرالیا و نیوزیلند گرفته تا چین و هندوستان تا آنگولا و آفریقای جنوبی و تا کبک کانادا .

 تا بالاخره خشن ترین و بدسابقه ترین دزدان دریایی که توسط همان کانون های صلیبی / صهیونی حمایت می شدند، به سواحل قاره نو رسیدند و درپی آنها پیوریتن هایی که به دنبال انجام تکلیف آخرالزمانی خویش برای تشکیل اسراییل بزرگ بودند، آمریکای کنونی را بنیاد گذاردند. به این ترتیب تاریخی بدنام آغاز گردید، مملو از نسل کشی بومیان و سرخپوستان تا یکی دیگر از فاجعه بارترین نقاط تاریخ 200 سال اخیر یعنی به  برده کشیدن سیاهپوستان آفریقا رقم بخورد و بالاخره تا جنگ های مختلفی مانند جنگ ویتنام و همین آتش امروز در عراق و افغانستان و سوریه.

همه جنایات فوق بازتابی از همان نگاه آخرالزمانی و نژادپرستانه بود که ملت های دیگر را در برابر نژاد خود درجه دوم تلقی می کرد. جنایاتی که زمانی تحت عنوان از میان بردن شیاطین صورت گرفت ، دورانی زیر لوای بیرون راندن کنعانیان به نسل کشی سرخپوستان کشید ، زمانی دیگر به عنوان  پاک نمودن روح پلید سیاهپوستان و دورانی با نام آزادی سرزمین های دیگر از چنگال کمونیسم و امروز در زیر لوای بسط دمکراسی و حقوق بشر و مبارزه با تروریسم!! انجام می پذیرد.

از همین دیدگاه خودبزرگ بینانه بود که اشراف زادگی و برتری های نژادی و آپارتاید در دنیا متولد شد و براساس تفکر مخرب صهیونی به بسط نژادپرستی در دنیا پرداخت.

این نگرش از همان نخستین روزهای بوجود آمدن سینما در فیلم های تولیدی غرب و هالیوود جای گرفت و هنوز حتی در این عصر پرغوغای حقوق بشری به انحاء مختلف ادامه دارد. طبیعی هم بوده و هست ، زیرا هالیوود و کمپانی هایش اغلب توسط همان نژادپرستانی تاسیس شد که هولوکاست سرخپوستان را به راه انداخته بودند (بخشی از این پیشینه شرم آور را می توان در دسته ای از فیلم های همین سینما دید؛ رجوع نمایید به کل فیلم هایی که تحت عنوان وسترن، به درگیری سفیدپوستان برای تسخیر زمین های آبا و اجدادی سرخپوستان پرداختند و آنها را برپرده سینما قومی شرور و خبیث جلوه دادند که خوبشان، آن به شمار می رفت که مرده بود! از آن جمله بسیاری از آثار جان فورد و جرج شرمن و ادوارد دیمتریک و ... را می توان مثال آورد.) و پس از آن سیاهپوستان را از قعر آفریقا به بردگی کشاندند(گوشه ای از این جنایت را نیز می توان در فیلم "آمیستاد" استیون اسپیلبرگ دید).

شاید بتوان فیلم "تولد یک ملت" دیوید وارک گریفیث را نخستین فیلم نژاد پرستانه تاریخ سینما نامید (در فیلم فوق سیاهپوستان، آدم های خبیثی معرفی شده و برخورد نژاد پرستانه فرقه مخوف کوکلوس کلان  با آنها و سوزاندنشان در آتش، امری مقدس و آزادیبخش تلقی می گردد!!) و به دنیال آن آثار بسیاری با جذابیت های مختلف برپرده سینما رفت و در مراسم گوناگون همچون اسکار هم جایزه گرفت، تا وجهه و اعتبار هنری هم بیابند. از فیلم "بربادرفته"که در آن برده داری امری طبیعی و عادی در زندگی نمایانده می شد گرفته تا فیلم "خدمتکار" که نامزد دریافت اسکار 2012 بود و در آن همچنان سیاهپوستان انسان هایی درجه 2 و در نهایت به عنوان یک خدمتکار خوب و باوفا نمایانده می شدند. اینکه سفید پوستان بایستی ارباب باشند و سیاه پوستان به آنان خدمت کنند و آن سیاهپوستی از همه بهتر و انسان تر است که به اربابانش، صادقانه تر خدمت بکند.

از همین رو "هتی مک دانل" همان خدمه باوفای سیاهپوست و چاق خانواده اوهارا، به عنوان بهترین بازیگر زن نقش مکمل، اولین جایزه اسکار را صدقه سری اربابان مهربان سفیدپوست، برای سیاهپوستان آمریکا به ارمغان آورد ( نکته جالب اینکه در سال 2012 هم فیلم "خدمتکار" در همان رشته بازیگر نقش مکمل زن ، اسکار را برای یک سیاهپوست گمنام به نام اکتاویو اسپنسر به ارمغان آورد ). در فیلم " بربادرفته"  اشلی ویلکز ، همان جوان سمپاتیک که به خاطر همسری ملانی ، تا آخر درخواست اسکارلت را بی پاسخ گذارد، در کنار رت باتلر و سایر شخصیت های اصلی و مثبت فیلم ، در واقع  سرکردگان کوکلوس کلان ها بودند که  سیاه پوستان سرکش را به مجازات مرگ ، سربه نیست می نمودند!

همین امروز هم با یک نگاه اجمالی ، می توان همان نوع نگاه نژادپرستانه  و برده داری را در فیلم های تولیدی سینمای آمریکا مشاهده کرد. هنوز هم اربابان سفیدپوست ، باهوش و متمدن نشان داده  می شوند و رنگین پوستان و مردم جهان سوم ، بی فرهنگ و وحشی . ممالک شرقی ، عقب مانده و کثیف و سیاه نمایانده می شوند و غرب ، بهشت آمال و آرزوها.

اما از همان اوان پیدایش هالیوود ، وجه اصلی نژادپرستی فیلم ها ، جنبه ضد اسلامی آنها بود که در بعد ضد عربیت نمود پیدا می کرد. همواره در فیلم های هالیوودی ، مسلمانان با شکل و شمایل عربی، افرادی خبیث و شرور و شارلاتان و حقیر نمایش داده می شدند. این نگاه نژادپرستانه که در اینجا وجهه ای ایدئولوژیک می یافت ، اساس محور حرکت غالب صهیونی را در سینمای غرب و آمریکا، لو می داد.

از همان فیلم سال 1897 تامس آلوا ادیسون به نام "رقص هفت زن محجبه" تا فیلم "عرب مسخره" ژرژ ملی یس ( یکی دیگر از پدران سینما ) در همان سال گرفته تا امروز و آثاری همچون غیر قابل تصور(گرگور جردن) و طلای سیاه (ژان ژاک آنو) و ماجراهای تن تن (استیون اسپیلبرگ ) و "قلمرو" (پیتر برگ) و "مجموعه دروغ ها"(ریدلی اسکات) و "سیریانا" (استیون گیگن) و "محفظه رنج" ( کاترین بیگلو ) و ... و سریال هایی مانند 24 و ...و دیگر تولید این گونه فیلم های و سریال ها، آنقدر زیاد شده که در سال 2007 "برژینسکی" مشاور امنیت ملی جیمی کارتر (رییس جمهور اسبق آمریکا) در  بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان"این پارانویا را متوقف کنید " در روزنامه واشینگتن پست و در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت :

"... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..."

به نظر می آید آنچه  با پدیده های سخیف و مشمئز کننده ای مانند "معصومیت مسلمانان" برروی فضای اینترنت ، به هتک حرمت عزیزترین و بزرگترین سرمایه معنوی مسلمانان و همه آزادگان جهان یعنی وجود مقدس پیامبر اعظم (ص) پرداخت، از یک سوی هجمه عظیم ضد اسلامی که تقریبا کلیت پیکره سینمای غرب و آمریکا را در برگرفته، پنهان می سازد و و از سویی دیگر با جلب توجه افکار و احساسات جریحه دار شده ، خیل قابل توجهی از آثار تولیدی برعلیه عقاید و باورهای مسلمانان را که از کارخانه به اصطلاح رویاسازی بیرون می آید ، از زیر ضربه های فرهنگی ناظران و مخاطبان دور می سازد.

یکی از آخرین نمونه های این هجمه ، فیلم "دیکتاتور" ساخته لری چارلز و به نویسندگی و بازی ساشا بارون کوهن ، دلقک معروف برخی شبکه های تلویزیونی آمریکاست. این زوج که در سال 2007 نیز فیلمی به نام " بورات: یادگیری فرهنگ آمریکایی برای منفعت ملت باشکوه قزاقستان" ساختند و در آن فیلم به نوعی دیگر افکار نژادپرستانه خود را بروز داده بودند، این بار این افکار را در فیلمی ضد اسلامی متمرکز ساختند تا به بهانه برخی دیکتاتورهای ساقط شده طی یکی دو سال گذشته در برخی از کشورهای عربی ( همان ها که بعضا تا 30 سال مورد حمایت بی چون و چرای آمریکا و اعوان و انصارش بودند ) ، ام القرای جهان اسلام یعنی ایران اسلامی را زیر علامت سوال ببرند. در واقع فیلم "دیکتاتور" یک فیلم ضد اسلامی و ضد ایرانی است. آن هم در شرایطی که بیداری اسلامی در کشورهای عربی با الهام از انقلاب اسلامی و نگاه به پیشرفت های شگرف نظام جمهوری اسلامی ، همه موجودیت نظام سلطه صلیبی / صهیونی غرب را در هراس و وحشت پایان ناپذیری فرو برده و همین هراس تکان دهنده است که آنها را به اعمال دیوانه وار و جاهلانه همچون قرآن سوزی و کاریکاتورهای موهن و ساخت آثار مبتذلی مثل "فتنه" و "تسلیم" و "معصومیت مسلمانان" وادار     می سازد.

لری چارلز و ساشا بارون کوهن در فیلم "بورات" ، ماجرای یک خبرنگار معروف تلویزیون قزاقستان را به تصویر کشیده بودند که تصمیم می گرفت برای یادگرفتن فرهنگ آمریکایی، راهی آن کشور شده  و با انتقال آن  فرهنگ به قزاقستان باعث پیشرفت و متمدن شدن مردم کشورش گردد. در این مسیر ساشا بارون کوهن و لری چارلز ، انواع و اقسام حقارت و خواری ، شارلاتانیسم ، خباثت و در عین حال حماقت و نادانی و جهالت را به شخصیت های قزاق فیلم خود نسبت داده و آنها را در مقابل غرب و فرهنگ آمریکایی پست و ناچیز نمایش می دادند.

در واقع فیلم "دیکتاتور" نیز تکرار همان تصاویری است که با رنگ و لعاب دیگری در فیلم "بورات" دیده بودیم، با همان پرده دری و گستاخی، با همان محتوای تهوع آور و کثیف و با همان به اصطلاح  شوخی های شنیع و اشمئزاز برانگیز که روی سری فیلم های Jackass را سفید کرد!

فیلم ظاهرا ماجرای یکی از حاکمان دیکتاتور جهان عرب به نام علاء الدین است که خشونت و سکس در رگ و پی اوست. ( همانچه از دیر باز در رسانه های غرب ، علیه مسلمانان تبلیغ شده است ). علاء الدین که به لحاظ نحوه پوشش و رفتار و حتی زنان محافظش ، به امثال قذافی راه می برد اما از جهاتی مانند مخالفت شدید با آمریکا و اسراییل و تمایل زیاد به دارا بودن تکنولوژی هسته ای و تلاش برای ساخت بمب اتمی، اساسا با قذافی شباهتی ندارد. یعنی از این جهت به هیچیک از سران کشورهای عرب،شبیه نیست. اکثریت حاکمان کشورهای عربی ، نه تنها مخالفتی با آمریکا و اسراییل نداشته بلکه بعضا از نوکران و وابستگان صهیونیسم به شمار می آیند و هیچکدام نیز در صدد بدست آوردن انرژی هسته ای نیستند و حتی خود قذافی نیز حداقل در یک دهه آخر حکمرانی اش ، از مواضع قبلی خویش ، عقب نشسته و با باج دادن به کشورهای غربی ، شدیدا خود را در اختیار آنان گذارده بود.

بدون شک آنچه از طریق قضیه انرژی هسته ای و ساخت بمب اتمی، مد نظر سازندگان فیلم "دیکتاتور" قرار داشته ، کشوری به جز جمهوری اسلامی ایران نبوده است. آنها با شیطنت خبیثانه ای سعی داشته اند با ایجاد اینگونه شباهت ها ، توجه مخاطبان خود را به ایران جلب نمایند. تکرار و تاکید بر صحبت هایی از قبیل اینکه "ما به دنبال انرژی صلح آمیز هسته ای برای مواردی مانند تولید برق و مصارف دارویی هستیم" و ...بیش از هر موضوعی ، نظرات جمهوری اسلامی ایران در دفاع از تحقیقات و دستاوردهای تکنولوژیکش از انرژی هسته ای است که بی چون و چرا مورد مخالفت نظام سلطه جهانی به سرکردگی آمریکا و اسراییل قرار گرفته است.

سازندگان فیلم "دیکتاتور" به نحو سخیفانه ای نشان می دهند، که گویا همه ادعاهای صلح آمیز بودن تکنولوژی هسته ای کشور دیکتاتور فیلم به نام "وادیا" فریبی بیش نیست و این کشور به طرز دیوانه واری به دنبال ساخت بمب اتمی است. ( تصویر همان برداشت ابلهانه و احمقانه حاکمان آمریکا و اسراییل از پیشرفت تکنولوژی هسته ای در ایران که به شدت از طریق رسانه هایشان به دنیا تزریق می شود ).

اما علاوه بر ارائه این آدرس های شعاری به مخاطب در فیلم "دیکتاتور"، علاءالدین که یک عرب ابله و در عین حال جنایتکار نمایانده می شود، به هیچ کس حتی نزدیکترین یارانش، رحم نکرده و همه را از دم تیغ می گذراند. او بسیار هوسران و زن باره است ( صحنه های هرزه درانه فیلم ، شباهت بسیاری به فیلم "بورات"دارد) و از طرف دیگر بلاهت و حماقت قرون وسطایی و بربریت از سر و رویش می بارد. حاکمیت وی آنقدر ابلهانه است که به خاطر اختلاف بر سر گرد بودن یا تیز بودن قسمت بالایی موشکهای اتمی، دستور قتل دانشمند اتمی اش را صادر می کند! اطرافیانش نیز چنین هستند، از همان دانشمند اتمی به نام نادال گرفته تا سایر نزدیکانش به جز صدراعظمش  به نام تمیر (با بازی بن کینگزلی) که در تلاش ارتباط با کشورهای غربی و سوق دادن کشور به سوی نظامی مورد پسند آنهاست.

تمیر به بهانه فشارهای خارجی بر کشور وادیا ، علاءالدین را برای اجلاس سازمان ملل به نیویورک می کشاند تا به اصطلاح او را در مقابل یک کار انجام شده به انجام اصلاحات سیاسی در کشور وادارد.

اما در واقع برآن است که به طریقی سر وی را زیر آب کرده ، یکی از بدل هایش را به جای علاءالدین به سازمان ملل بفرستد تا در مراسمی ، قانون اساسی جدیدی تصویب نموده و با اعلام دمکراسی در کشور، راه را برای انجام انتخابات آزاد اعلام نماید. با کشته شدن بدل اصلی علاءالدین در جریان یک ترور، بدلی دیگر از صحرا می آورند و به وی آموزش می دهند که چگونه به جای علاءالدین ایفای نقش نماید. از طرف دیگر علاءالدین نیز توسط محافظ آمریکایی اش ( با بازی جان سی رایلی ) به گروگان گرفته شده و ریشش تراشیده می شود. در نتیجه دیگر نمی تواند خود را به عنوان علاءالدین بقبولاند. او در حال آوارگی در خیابان های نیویورک، گذارش به مغازه ای می افتد که پناهگاه مهاجرین و دورگه ها و رنگین پوستان است. مغازه ای که توسط دختری به نام زویی اداره می شود. زویی ، علاءالدین را ( که نام واقعی اش را نمی داند ) در مغازه اش به کار گرفته و سعی می کند به وی کمک کند. اما علاءالدین هم علیرغم همه خرابکاری ها و حس قوی قدرت طلبی اش، عاشق زویی شده و سرانجام به خاطر او ، دمکراسی و انتخابات آزاد را در کشورش می پذیرد.

فیلم "دیکتاتور" مانند دیگر آثار مشترک لری چارلز و ساشا بارون کوهن، اساسا به سینما راه نمی برد. در واقع هیچ نشانی از سینما و ابزار بیانی آن را نمی توان در این گونه تصاویر به واقع متحرک مشاهده کرد.شاید بتوان گفت ساشا کوهن در واقع همه تجاربش که سالیان سال در نمایشات و سریال های رادیویی از سر گذرانده را به سخیف ترین وجه ، روبروی دوربین سینما آورده و بی کم و کاست پیاده کرده است. می توان فیلم های او و لری چارلز ( و از جمله همین فیلم "دیکتاتور" ) را تصویر برداری از اجرای یک نمایش رادیویی دانست. چراکه تمامی کنش ها و واکنش های فیلم ، فراز و نشیب ها و برخوردهای دراماتیک ، تنها در دیالوگ های غالبا بدون حس و حال بیان می شود و نمودی در حرکات و تصاویر و صحنه ها و از طریق بصری ندارد. خود ساشا کوهن در همه صحنه ها و در تمامی حالات مختلف اعم از عصبانیت و خشم یا خوشحالی و یا غم و ناراحتی ، یک نوع واکنش (و در واقع حالتی خنثی) نشان می دهد و این حالت در اغلب بازیگران به چشم می خورد ( البته به جز آنا فاریس ، بازیگر نقش زویی که گاها سعی می کند حس و حالات متفاوت در صحنه های مختلف به خود بگیرد!). در ریتم کار ، سبک فیلمبرداری ، روش تدوین ، نورپردازی ، کارگردانی ،صحنه های مختلف حسی هیچ تفاوتی با یکدیگر نداشته و اساسا هیچ نوع بیان تصویری برای نمایش این صحنه ها به کار گرفته نشده است. انگار فقط عده ای در یک استودیو مشغول بیان یک مشت دیالوگ ( بدون هیچگونه حس و حال ) بوده و دوربینی هم در حال فیلمبرداری از آنان است!!

پلشتی کار فیلمساز را مثلا در صحنه تلاش علاءالدین و نادال (دانشمند اتمی اش) برای ورود به اتاق بدل علاءالدین و جایگزینی وی در نظر آورید که قاعدتا بایستی یکی از فصل های کلیدی فیلم باشد اما کوچکترین خلاقیتی در دکوپاژ این صحنه دیده نمی شود و کارگردان حتی از بدست اوردن مکانی درست برای قراردادن دوربین و بدست دادن نمایی که مخاطب را به کلیت صحنه واقف گرداند، عاجز می ماند. به جز برخی شوخی های بسیار سخیف و البته تکراری و دستمالی شده ، در این صحنه حتی نمی توان تشخیص داد که چرا سنگینی جیب های لباس علاءالدین ، مانع حرکت درستش برروی طناب شده و چگونه خالی شدن آنها باعث رسیدن وی به اتاق می شود! در واقع ما حتی تصویر واضحی از وارد شدنش از پنجره به اتاق بدل مشاهده نمی کنیم!!

به هرحال فیلم "دیکتاتور" به لحاظ سینمایی و ساختار فیلمیک، حتی در حد یک اثر آماتوری سوپرهشت هم نیست که بتوان راجع به آن صحبت کرد. اما موضوع دیگری وجود دارد که نه تنها موجب می شود تهیه کننده قدری همچون اسکات رودین و کمپانی هایی مانند یونیورسال و پارامونت با زیرپا نهادن حیثیت خویش ، نام خود را زیر فیلم ثبت نمایند، بلکه باعث شد تا حتی برخلاف رسم و سنت برگزاری 84 دوره مراسم اهدای جوایز آکادمی، در فوریه 2012 ساشا بارون کوهن را بدون لباس رسمی و با همان لباس داخل فیلم  در مراسم اسکار بپذیرند.

به نظر می آید آنچه فیلم "دیکتاتور" را علیرغم همه سخیفی و نازل بودن ، به عنوان یکی از محصولات برجسته کمپانی های هالیوودی در بوق رسانه های غرب قرار داده ، تداوم گستاخانه و سبکسرانه همان خط سیر نژادپرستانه سینمای غرب است که این بارهم با زذالت تمام، اسلام و مسلمانان را هدف قرار داده اند. بازهم همان نوع نگاهی که از 115 سال پیش در این سینما وجود داشته و با همان سبک و سیاق یعنی به استهزاء کشاندن و مضحکه نمودن مسلمانان در کسوت عرب ریش دار و ابله!

طرفه آنکه پس از گذشت 115 سال حتی به مخیله گردانندگان سینمای غرب نرسیده که کمی راه و روش خود را تغییر دهند و به گونه ای دیگر نمایش دهند و یا لااقل آن را در شکل و شمایلی سینمایی بسازند تا باورمان شود که واقعا در هنر سینما پیشرفت کرده اند. آنها در این زمینه حتی از دهه 70 و 80 خود هم عقب گرد کرده اند که لااقل با آثاری مانند "جن گیر" و "بیگانه ها" به گونه ای استراتژیک، طرح مقابله با خطر اسلام برای غرب صلیبی / صهیونی را تصویر کردند یا از دهه 90 که آثار ضد اسلامی خود را در هاله ای از تقابل با تروریسم فرو بردند و یا از دهه نخست هزاره سوم که به سینمای ضد اسلامی خود ، وجه آخرالزمانی بخشیدند.

در فیلم "دیکتاتور" هم ( درست مانند آنچه در 115 سال پیش امثال ادیسون و ملی یس نمایش دادند یا پس از آن در فیلم هایی مانند "شیخ" و "پسر شیخ" با بازی رودولف والنتینو و " دزد بغداد" و حتی کمدی هایی مثل "گمشدگان در حرم" باد ابوت و لو کاستلو تصویر گردید) مسلمانان در کسوت اعراب، افرادی به شدت عقب افتاده، نادان و جاهل، خشن، ضد زن، هوسباز، جنایتکار، بدوی و بربر، شارلاتان و خبیث نشان داده می شوند و در مقابل آنها غربی ها ، آدم هایی فرهیخته و متمدن و انساندوست نمایانده می شوند که برای برقراری دمکراسی در کشور وادیا ، به هرنوع فداکاری دست زده و البته در این میان آنچه شاخص به شمار می آید ، دوست دختر علاءالدین یعنی زویی است که خود را یک یهودی معرفی می کند و بهترین و مثبت ترین شخصیت فیلم نشان داده می شود. حتی در صحنه ای که علاءالدین مشغول سخنرانی برای اعضای جامعه ملل است، او را مترادف و هم معنی و سمبل دمکراسی می بیند و اعلام می نماید!!

نکته قابل توجه اینکه زوج لری چارلز و ساشا بارون کوهن( که خود یک یهودی صهیونیست بوده و علاوه بر داشتن مادری ساکن اسراییل ، خودنیز سالها در سرزمین های اشغالی زندگی کرده است ) در فیلم"بورات"نیز ضمن توهین به مردم شرق و بدوی نمایاندن آنها و حتی به سخره گرفتن آیین های مذهبی مسیحیان ، یهودیان را انسان هایی منطقی و مهربان و متمدن معرفی کرده بودند.

در فیلم "بورات" یهودی ستیزی از جمله اعتقادات خرافه آمیز و احمقانه برشمرده می شود. حماقت  بورات و رفیقش در ترس از یهودیان تا آنجا سخیف و ابلهانه به تصویر کشیده می شود که یهودی ها را برای کشتن خود به شکل و شمایل سوسک تصور می کنند!!! در آن فیلم مراسم ضد یهودی در قزاقستان به صورت آیینی قرون وسطایی نمایش داده می شود که مردم بر سر و کله صورتک های سمبل یهودیان می ریزند. اما پیرمرد و پیرزن یهودی که از بورات و دوستش در آمریکا پذیرایی می نمایند (در حالی که سمبل های اعتقادی شان سراسر خانه را پر کرده) ، انسان هایی مهمان نواز و مهربان و صادق می نمایانانند. در واقع ساشا بارون کوهن، تمامی خصوصیات و ویژگی های توحش آمیز و غیرمتمدنانه بورات و هم شهری هایش را با ضدیت دیوانه وارشان علیه یهودی ها معنی می نماید که انگار یهودی ستیزی مساوی همه آن بربریت و وحشی گری شده است!!!

لری چارلز و ساشا بارون کوهن از سوی دیگر بدون توجه به واقعیات موجود، خصوصا وضعیت رسانه ها و به ویژه جنبش 99 درصدی وال استریت که حتی در برخی رسانه های غربی هم بازتاب های شگفت انگیزی داشته ، با به کارگیری ادبیات پرسشی ، جامعه غرب و به خصوص آمریکا را جامعه ای ایده آل و انسانی و متمدن برشمرده که در برابر جوامع اسلامی ، برتری مطلق دارند.

این تصویر مغلوط و کج و معوج، در سخنرانی پایانی علاءالدین کاملا ظاهری منطقی می گیرد. در آن سخنرانی علاءالدین  می گوید:

"...چرا شما دوستان ، ضددیکتاتوری هستید؟ تصور کنیداگر آمریکا، رژیمی دیکتاتوری داشت. شما  می توانستید اجازه دهید یک درصد مردم، کل ثروت جامعه را در اختیار بگیرند. شما می توانستید کمک کنید تا دوستان ثروتمندتان، با قطع مالیات ها ثروتمندتر شوند و آنان را ضمانت کنید وقتی در قمارهای تجارتی شکست می خورند. شما می توانستید احتیاجات و بیمه و آموزش فقیران را نادیده بگیرید.رسانه هایتان آزاد به نظر می رسیدند اما در خفا توسط یک فرد و خانواده اش کنترل می گردید. شما می توانستید، تلفن ها را کنترل نمایید، زندانیان را شکنجه کنید، در انتخابات حیله به کار ببندید. شما می توانستید درباره اینکه چرا به جنگ رفتید، دروغ بگویید. شما می توانستید زندان هایتان را از یک گروه بخصوص نژادی پر کنید و هیچ کس هم شکایت نکند. شما می توانستید از رسانه هایتان برای ترساندن مردم از سیاست های حمایت شده برعلیه علائق آنها ، استفاده نمایید..."

یک بار دیگر جملات فوق را بخوانید ، حتما تصدیق خواهید کرد که عناصری که در این جملات از زبان علاءالدین به عنوان خصوصیات یک رژیم دیکتاتوری به سیستم های اسلامی، نسبت داده می شود، دقیقا با آنچه در ایالات متحده آمریکا اتفاق می افتد، منطبق است. گویی وی به بازگویی یک به یک ویژگی های حاکمیت آمریکا پرداخته و با زبان بی زبانی، نظام حاکم برآن را یک سیستم دیکتاتوری معرفی نموده است. اما در واقع سازندگان فیلم "دیکتاتور" با سرپوش گذاردن بر همه واقعیات موجود نظام صلیبی / صهیونی حاکم بر غرب (چه آمریکا و چه اعوان و انصارش)، سعی دارند تا مانند دیگر رسانه های غربی، به فریب افکار عمومی مردم غرب و دیگر ملت های تحت تهاجم فرهنگی این رسانه ها پرداخته و آنان را نسبت به یک سیستم و نظام اسلامی بدبین و متنفر سازند.

چنانچه امروزه دیگر حتی یک دانش آموز مدرسه ای هم می داند که در ایالات متحده آمریکا ، یک درصد جامعه همه ثروت های آن را در اختیار دارد و اساسا جنبش 99 درصدی وال استریت ( که اخیرا در سالگرد آن مجددا تظاهرات شکل گرفت ) برای اعتراض به همین وضعیت برپا گردید.

امروز حتی برخی مراکز آماری مستقل غرب هم اعلام کرده اند که 50 درصد مردم آمریکا زیر خط فقر قرار داشته و بیش از این درصد از خدمات بیمه و آموزش محروم هستند. کنترل دولت آمریکا بر تلفن ها و ای میل ها و سایر ارتباطات و حتی کتابخانه ها ( که در زمان بوش پسر تحت عنوان قانون "عمل میهن پرستانه" به طور رسمی اعلام شد) زبانزد همه رسانه ها و مورد اعتراض حتی فیلمسازانی مانند اسپیلبرگ (در فیلم "گزارش اقلیت" ) قرار گرفت. امروز دیگر برخی رسانه ها و مردم آمریکا این سوال بی پاسخ را مکررا از سردمداران آمریکا می پرسند که آن سلاح های کشتار جمعی بهانه اشغال عراق و حدود 10 سال کشتار و قتل عام و میلیاردها ضرر و زیان اقتصادی برای عراق و آمریکا ، کجا هستند؟ امروزه کمتر کسی است که در دنیا از زندان های گوانتانامو و ابوغریب و شکنجه گاههای پنهان CIA در کشورهای دیگر خبر نداشته باشد.حتی فیلم هایی همچون "انتقال سری" و "خانه امن" و ...به صراحت به این زندان های مخفی پرداختند و فیلم های مستند تکان دهنده ای از شکنجه های غیر انسانی و ددمنشانه در ابوغریب و گوانتانامو برروی اینترنت انتشار یافت. امروزه دیگر به طور علنی گردانندگان رسانه های غرب که اغلب از خانواده های بخصوصی بوده (مانند مورگان و سوروس و مرداک)خود را قدر قدرت معرفی کرده و از اینکه عمدا بسیاری از واقعیات و حقایق را سانسور می کنند ، دفاع می نمایند. امروز، هزاران مسلمان ، فقط به خاطر مسلمان بودن در زندان های غرب بسر    می برند و رسانه های غرب صلیبی / صهیونی به طور مدام و 24 ساعته برعلیه اسلام و مسلمانان به لجن پراکنی و اشاعه وحشت و هراس مشغولند آنچنان که در سال 2007 و در همان مقاله روزنامه واشینگتن پست ، برژینسکی تند رو را نیز به واکنش اعتراض آمیز واداشت.

اما این رسانه ها ، همچنانکه دروغ و فریب را برعلیه اسلام و مسلمانان و به ویژه ام القرای آنان یعنی ایران اسلامی رواج می دهند ، اذهان مردم خود را از حقایق حتی پیرامون خویش دور نگه می دارند.

برای مصداق این ادعا بد نیست بخشی از گفت و گوهایی را که  وب سایت رادیو BBC در فوریه 2007 با  دو تن از شهروندان آمریکایی درباره ایران و اسلام انجام داده ، بخوانید تا دریابید که تبلیغاتی از نوع فیلم های  "بورات" و "دیکتاتور" دیگر حتی برروی خود آمریکایی ها هم تاثیر ندارد. (اگرچه آن زمان این گفت و گو برای تحقیر رسانه های آمریکایی در مقابل رسانه های انگلیسی و به خصوص BBC انتشار یافته بود ولی به نظر می آید این روزها دیگر در وب سایت BBC هم چنین گزارشات و گفت و گوهایی پیدا نشود !)

مصاحبه شوندگان دودختر جوان از کلرادو به نام های جردن و ژانت بوده اند :

 

-ازتو، جردن، از توشروع می کنم. همینکه می گم ایران، چه چیزی به ذهنت می آد؟

-زن ها. زن های اونجا. و داستان هایی که در باره آن ها خوندم.

-چه داستان هایی؟ داستان در باره چی؟

-درباره آموزش، در باره دانشگاه ها.

-خب. بگو تا اونجا که می دونی وضع زن های ایران از نظر آموزش، از نظر تحصیلات دانشگاهی، چطوره.

-خیلی عالی نیست. بخصوص وضع آموزش زن ها خوب نیست.

-می دونی که توی ایران بیشتراز شصت درصد افرادی که می رن دانشگاه دخترهستند؟

-نه. نمی دونستم. اینو نمی دونستم.

-خب. قبل از اینکه با دوستت حرف بزنم چیز دیگه ایی هم داری اضافه کنی؟

-آره. وقتی پرسیدی راجع به ایران چی می دونم دوست داشتم در مورد چیز های بیشتری حرف بزنم. کاش وقتی اسم ایران را آوردی چیزهای بیشتری به ذهنم می آمد. از اینکه آدم نادانی هستم خوشم نمی آد. نمی خوام نفهم جلوه کنم.

-فکر می کنی چراچیز دیگه ایی به نظرت نیومد که بگی؟ چرا اینطوریه؟

-فکر کنم چون تنبلی کرده ام و به اندازه کافی در این باره چیز نخوندم. یه دلیل دیگه هم اینه که به نظرم منابع خبری ما اینجا تو آمریکا آنقدر محدود و یکطرفه ست که بعضی وقت ها فکر می کنی ارزششو نداره که سعی کنی از چیز ها سر در بیاری.

-برای خبر و اطلاعات روزانه بیشتر چه چیز هایی را دنبال می کنی ؟

-کانال های تلویزیونی، کانال های ایالتی اینجا، کلرادو. البته نیویورک تایمزهم که یه روزنامه سراسریه. ولی راستشو بخواین مدتیه بهش نگاه نکرده ام.

-خب. ژانت حالا نوبت توست. حتماٌ وقتی با جردن حرف می زدم فرصت کردی در مورد جواب هات فکر کنی. تو بگو با شنیدن ایران چی به ذهنت میاد؟

-به فکر اسلام می افتم.

-خیلی خب. به فکر اسلام می افتی. راجع به اسلام چه فکری می کنی؟

-من؟ من خسته شده ام از شنیدن این چیز هایی که رادیو و تلویزیون می گن یا توی روزنامه های می نویسن. اینکه اسلام یه دین خشنه. من یه دوست مسلمان دارم. ولی ما دوست های خوبی هستیم.

 

در 22 مارس 2002 هم وقتی خبرنگاری در کالیفرنیا از نوآم چامسکی ، اندیشمند یهودی آمریکایی  پرسید آیا دولت آمریکا بر رسانه های آن نفوذ دارد ، وی این گونه پاسخ داد:

"... پرسش شما شبیه این است که بپرسیم دولت امریکا چگونه جنرال موتورز را مجبور می‌کند که سود بیشتری به دست آورد. دوستان! مطبوعات و رسانه‌های صوتی و تصویری، خودشان کمپانی‌های غول‌آسایی هستند که در عین حال در دیگر کمپانی‌های غول‌آسای دیگر سهم‌های عمده دارند، از این‌رو ناشر و سردبیر چگونه اجازه ‌دهد مثلاً مطلبی به نفع فلسطین و به ضرر امریکا چاپ و منتشر شود. چرا باید انتظار داشت که سیستم رسانه‌ای که خود یک واحد عظیم مالی ـ اقتصادی است و سهامدار بزرگ دیگر شرکت‌های غول‌آسای فراملیتی نیز هست مطالبی افشا و منتشر کند که منافع خودش را در معرض خطر قرار دهد؟ برای نمونه اگر در فروش سلاح‌های مخربی، منافع و مشارکت داشته، چرا باید در معرض دید و قضاوت تمام دنیا قرار بگیرد؟ اسراییل یا ترکیه، پایگاه‌های آمریکا از نظر نظامی، اقتصادی ـ‌ سیاسی هستند، در حالی‌که کردها یا فلسطینی‌ها برای امریکا منشأ منافع اقتصادی ـ سیاسی نیستند، از این‌رو این شرکت‌های بزرگ هستند که نه‌تنها رسانه‌ها را در اختیار گرفته‌اند، بلکه از طریق نفوذ در زمامداران کشور، تصمیم‌ها، طرح‌ها و اقدام‌های دولت را هم زیر سیطره خود دارند..."

 


 
 
نگاهی به دمکراسی انتخاباتی در غرب
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
 

 

سیستم های نژادپرستانه و قرون وسطایی

 

 

در آستانه برگزاری دهمین انتخابات ریاست جمهوری در ایران هستیم. این انتخابات که به همراه انتخابات شوراهای شهر و روستا برگزار می شود در واقع سی و چهارمین انتخاباتی است که در طول 34 سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران برگزار می شود. یعنی به طور متوسط هر سال ، یک انتخابات در این مملکت برگزار شده و با هر کم و کاستی و عیب و نقص ، مردم را به پای صندوق های رای کشانده است. این در حالی است که به هر حال پس از گذشت 2500 سال پادشاهی و دیکتاتوری و دوری از هرگونه رای و رای گیری ، نظامی در این سرزمین حاکم شد که به اعتراف دوست و دشمن برروی رای مردم حساب کرده و براساس آن حرکت می کند و گرنه چه نیازی به این همه صرف وقت و هزینه و بودجه بود؟ آیا ترس از افکار جهانی ، نظام جمهوری اسلامی را وادار به برگزاری این تعداد انتخابات کرده است؟ مگر در آن 2500 سال و یا حداقل 200 سال اخیرترش ، افکار عمومی جهان یا بهتر بگوییم حکام سیاسی و رسانه ای دنیا ، از استبدادهای وحشتناک حاکم بر ایران ، ککشان هم گزید؟!! مگر همین حاکمان مدعی جامعه جهانی از سرمایه داری و امپریالیستش گرفته تا کمونیستی و سوسیالیستی اش ، برای بزرگداشت همان 2500 سال دیکتاتوری و استبداد ، در سال 1350 تمام قد مایه نگذاشتند و همه سرمایه های خود را در گوشه و کنار جهان برای تبلیغش بسیج نکردند؟!!!  پس چه نیازی بود که برای راضی کردن این حضرات استبداد مدار و دیکتاتور پرور ، حتی برای پیروزی انقلاب نیز رفراندوم برگزار گردد؟ انتخاباتی که در هیچ گوشه این کره خاکی و در هیچ کدام از نظام های مدعی دمکراسی و حقوق بشر  سابقه ندارد که انقلابی با فداکاری ها و رشادت های 15ساله ملتی به پیروزی برسد و بعد، برقراری نظام برآمده از آن انقلاب را به رفراندوم بگذارند.

سلامت رای گیری در ایران را علیرغم تمامی نقایص و کمبودها می توان از نتایج آن دریافت که بسیار اتفاق افتاده و به کرات شاهد بوده ایم دولت و مجریان برگزاری انتخابات با سلیقه و تمایل سیاسی خاصی حضور داشته اند ، اما نتیجه و حاصل انتخابات از سلیقه و تمایل سیاسی مخالف و مقابل بیرون آمده است.

سلامت انتخابات در ایران را از آنجا می توان دریافت که هنوز مخالفان و حتی دشمنان نظام ، هنگام برگزاری هر انتخاباتی سرمایه گذاری فراوانی روی تبلیغات علیه آن می کنند و بعضا همچنان به آن دلبسته اند و حتی تنها راه مقاصد خود را هنوز از همین راه دنبال می کنند!

سلامت انتخابات در ایران را از آنجا می توان دریافت که هنوز پس از گذشت 34 سال از برقراری نظام جمهوری اسلامی ، همه سلایق سیاسی حتی سلایقی که مخالفت آشکار با مبانی نظام دارند را جذب خود می کنند و در آستانه هر انتخاباتی بازهم گروههای سیاسی حتی خارج نشین با صدور بیانیه های شداد و غلاظ بازهم خود را ناچار از حضور در انتخابات می بینند. کافیست به اخبار همین یکی دو هفته توجه کنید تا صدق این ادعا را دریابید.

سلامت انتخابات در ایران را از آنجا می توان دریافت که علیرغم همه فتنه ای که بر سر انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری به عنوان تقلب صورت گرفت ، امروز دیگر علاوه بر بسیاری از اسناد و شواهد موسسات و نهادهای تئوریک و استراتژیک غرب ، حتی بسیاری از سرکردگان آن فتنه براین واقعیت تاکید کرده اند که تقلب در آن انتخابات امکان نداشت ، اگرچه تخلفاتی صورت گرفته بود که در هر انتخاباتی ممکن است.

اما به هرحال تجربه انتخابات برای کشور و نظام سیاسی ما ، یک تجربه تازه و نو است. ما هنوز در این عرصه ، بسیار جوان هستیم برخلاف کشورهایی که ادعای 200 -300 ساله درباره دمکراسی و انتخابات دارند. بد نیست در اینجا براساس اسناد و شواهد منتشره و منابع همان کشورها به ساز و کار انتخابات و رای گیری در قدیمی ترین و دیرین ترین و مدعی ترین دمکراسی های امروز در بریتانیا و آمریکا با دو رویکرد متفاوت پارلمانی و ریاستی و با سابقه 2-3 قرنی بپردازیم و آن را با تجربه نوپای ایران مقایسه کنیم:

 

بریتانیا

 

براساس اسناد و شواهد موجود و خود متن قانون اساسی انگلیس ، نقش پادشاه و ملکه (و در واقع مراکز و کانون های اداره کننده یا مشاوردهنده شخص اول ) در سیستم قانون گذاری و قضایی و امنیتی و اجرایی بریتانیا و تعیین سیاست های این قوا ، یک نقش حداکثری بوده و نمایندگان منتخب مردم و نخست وزیر و کابینه منصوب این نمایندگان ، یک نقش حداقلی و محدود دارند. دلایل این ادعا براساس منابع مستند مراکز آرشیوی و اسنادی بریتانیا این است:

اولا سیستم پارلمانی بریتانیا شامل دو مجلس عوام و اعیان (لردها) است که اگرچه نمایندگان مجلس عوام توسط مردم انتخاب می‌شوند ولی اعضای مجلس اعیان یا لردها که حدود 100 نفر بیش از تعداد اعضای مجلس عوام هستند مستقیما از سوی پادشاه یا ملکه و آن هم از میان اشراف انگلیسی (کسانی که از سوی پادشاه یا ملکه مفتخر به دریافت نشان شوالیه گری و لقب "سر" شده و از خانواده های اشرافی هستند) منصوب می‌گردند. در مجلس عوام بیش از 650 نفر از نمایندگان منتخب مردم حضور دارند و در مجلس اعیان ، بیش از 750 نفر از منصوبین مستقیم ملکه یا پادشاه هستند که تعداد ثابتی از آنها از اعضای کلیسای کانتربری و دیگر مراکز شبه مذهبی می آیند. این اعضا به دو طبقه روحانی و غیر روحانی تقسیم شده و همگی به صورت انتصابی به این مجلس راه می یابند. عده لردهای روحانی ثابت و 26 نفر بوده که از این تعداد، دو لرد، اسقف های کانتر بری و یورک، و 24 نفر اسقف های انگلند، ولز، اسکاتلند و ایرلند شمالی هستند. عده لردهای غیر روحانی مجلس اعیان ثابت نیست. یعنی در واقع نوعی حاکمیت قورن وسطایی بر سیستم حکومتی بریتانیا حاکم است که هنوز خرافاتی مانند اشرافیت و خون اشرافی را مقدم بر انسانیت و بشریت به شمار می آورند که البته چنین رویکردی با توجه به ماهیت ایدئولوژی نژادپرستانه حکام این کشور بیراه نیست.

سلطه این گروه نژادپرست بر سیاست و اقتصاد انگلیس از اوایل قرن بیستم شدت و حدت بیشتری گرفت به گونه ای  که "ویلفرید اسکاون بلونت" آزادیخواه نامدار انگلیسی و دوست سید جمال الدین اسد آبادی در نامه خود به دکتر سید محمد هندی به تاریخ 28 جولای 1913 از سیطره آن به عنوان "مرگ انگلستان به عنوان یک ملت" یاد می کند . بلونت می نویسد:

"امروزه امپراتوری بریتانیا ،  نه به وسیله انگلیسیان و طبق اصول انگلیسی یا حتی به خاطر منافع انگلیسی، بلکه به وسیله یک دارودسته اشرار بین المللی اداره می شود که تمامی حیات اجتماعی ما را به فساد کشیدند و پول ، تنها خدای آنان است . انگلستان به عنوان یک ملت، با تمامی آرمان های کهن آن و به سان سایرملتهای مسیحی، دیگر مرده است..."....

بلونت، که خود به یکی از خاندان ها ی اشرافی انگلیس تعلق داشت، در این نامه به طور مشخص به کسانی چون دیوید لویدجرج و وینستون چرچیل اشاره می کند و ایشان را به دلیل در یافت رشوه از گادفری اسحاق ، رئیس کمپانی مارکونی و برادر لرد ریدینگ (سِر روفوس اسحاق که بعدا فرمانروای انگلیسی هندوستان شد)، "پست و فرومایه و کارگزار سرمایه داران مالی یهودی" می خواند. اشاره بلونت به ماجرایی است که در تاریخ نگاری بر یتانیا به رسوایی مارکونی معروف است. بلونت می نویسد:

"در زمانه من هیچ چیز روشن تر از این ماجرا ، نزول شرف را در حیات اجتماعی ما آشکار نمی کند. این ماجرا به آشکارترین شکل نشان می دهد که سیاستمداران  ما تا چه اندازه به خاطر ارزش های نازل مالی سقوط می کنند و ابعادی را که اخلاق بازار بورس ، جایگزین اخلاق کهن تر تجارت شده و فراتر از همه میزان ، اقتدار دارودسته بیگانه سرمایه داران مالی یهودی را، که مجلس عوام ما را به چنگ خود گرفته اند، روشن می کند. تنها این نیست که امروزه دو یهودی درکابینه ما حضور دارند، بلکه تقریباً تمامی وزرای ما انسانهای نیازمندی هستند که از طریق زنجیرهای قیود شخصی به آنها وابسته اند یا از آنان پیروی می کنند و لذا نمی توانند مخالفت خود را با سست اخلاقی همکارانشان بیان کنند حتی زمانی که از عمل خویش شرمسارند..."

گفته بلونت درباره "مرگ ملت های مسیحی" هم با اوضاع آمریکای دوران وودرو ویلسون ، منطبق است  و  هم حتی  درباره فرانسۀ دوران ژرژ کلمانسو، نخست وزیر فرانسه در سال های 1917، نیز این تحلیل صدق می کند .

کلمانسو همان کسی است که از سال 1898 در روزنامه طلوع او ، جنجال بر سر محا کمه دریفوس آغاز شد . دریفوس یک افسر یهودی بود که طبق مدارک مستند به جرم جاسوسی برای آلمان دستگیر و در دادگاه های متعدد محاکمه و محکوم شد و سپس شبکه مقتدر صهیونیستی دنیای غرب با تمامی قدرت برا ی تبرئه او وارد میدان شد. مقاله" من متهم می کنم" امیل زولا اولین بار در همین روزنامه منتشر شد . (خانواده زولا از وابستگان روچیلدها بودند و پدرش رئیس شبکه تراموای روچیلدها در وین.)

اینک بازماندگان و اخلاف همان جماعت شرور بین المللی از سوی ملکه عضو انتصابی و بعضا نسل اندر نسل مجلس اعیان یا لردها به عنوان تاثیرگذارترین نهاد قانون گذاری بریتانیا هستند . به این ترتیب هر قانون یا مصوبه مجلس عوام باید در این مجلس منتخب پادشاه یا ملکه تصویب نهایی دریافت نماید! و حتی نخست وزیر نیز در نهایت باید از همین مجلس انتصابی، حکم خود را بگیرد. این درحالی است که پادشاه یا ملکه علاوه بر ریاست کلیسای اعظم بریتانیا ، ریاست هر دو مجلس عوام و اعیان را نیز برعهده دارد. ضمن اینکه سرویس های امنیتی و اطلاعاتی و جاسوسی بریتانیا اعم از اسکاتلندیارد یا MI5 و MI6 ( که تا چندی پیش حتی وجود آنها تکذیب می شد) مستقیما زیر نظر پادشاه یا ملکه قرار دارند و رئیسان آنها از سوی شخص اول برگزیده می شوند. وی همچنین قضات عالی دادگاههای انگلیس و کشورهای تابعه را منصوب نموده و  فرمانداران کل کشورهایی مانند کانادا ، استرالیا ، نیوزیلند و ...را تعیین می کند.

به این ترتیب ملاحظه می شود مردم سالاری ادعایی در مملکتی که قرن هاست مدعی دمکراسی و حقوق بشر است در حد عقب افتاده ترین کشورهای استبدادی بوده و نحوه گزینش نمایندگان مجلس اعیان هنوز و پس از گذشت قرن ها ، به مانند قرون وسطی براساس قوانین آپارتاید و برتری نژادی انجام می پذیرد! (لردهایی که از سوی ملکه یا پادشاه نشان شوالیه امپراتوری بریتانیا را دریافت می کنند ، بایستی از تبار اشراف بوده و به اصطلاح خون اشرافی گری در رگ هایشان جاری باشد! چنانچه 92 نفر از این اعضاء به طور موروثی و از اعقاب لردها و دوک های انگلیس هستند!!)

آنچه گفته شد، شکل رسمی اداره کشور انگلیس و میزان حضور دمکراسی در آن است وگرنه خود روشنفکران و متفکران غربی به همان سیستم انتخاباتی محدود برای 650 نفر اعضای مجلس عوام هم انتقاد دارند که با تبلیغات سرسام آور و به قول نوآم چامسکی با سرکوب رسانه ای ، مخاطبانشان را سالهاست فقط به دو حزب کارگر و محافظه کار و کاندیداهای این دو حزب هدایت می کنند. احزابی که توسط کانون های صهیونی  و سرمایه های کلان این کانون ها ، لانسه می شوند) و هیچ کاندیدا یا نامزد مستقل نمی تواند به این سیستم وارد شود.

 

ایالات متحده آمریکا

 

واقعیت دیگر در صحنه سیاسی ایالات متحده آمریکا جریان دارد که سالیان سال است ، ادعای عمیق ترین دمکراسی تاریخ را داشته و دارد.  اینکه تقریبا از بدو بنیانگذاری دولت آمریکا تا به امروز ، تنها دو حزب در صحنه سیاسی این کشور فعالیت داشته اند ، به طوری که نظام سیاسی آمریکا به نظام دو حزبی شهرت یافته است ، از شوخی های تراژیک این به اصطلاح دمکراسی لیبرالی در تاریخ معاصر بوده است.

در طول تاریخ دویست و اندی ساله آمریکا یعنی از 30 آوریل 1789 که جرج واشینگتن بر مسند نخستین ریاست جمهوری ابالات متحده آمریکا تکیه زد ، تا سال 1860 دو حزب دمکرات و "ویگ" بر سرنوشت سیاسی کشور حاکم بودند و از سال 1860 ، حزب جمهوریخواه جای حزب "ویگ" را گرفت و تا امروز همچنان به همراه رقیب خود یعنی دمکرات ها ، صحنه چرخان سیاست های آمریکا است. به این مفهوم که به جز نامزدان دو حزب مذکور ، هیچ نامزد مستقل و یا منتسب به حزب یا گروه و دسته دیگری مجال حضور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را نمی یابد و اشخاصی که به بردگی سرمایه های کارتل ها و تراست های بزرگ درنیایند اساسا مجالی برای سخن گفتن در عرصه سیاسی آمریکا نداشته و ندارند. همین دو حزب هستند که با رسانه های خود و قدرت اقتصادی مراکز سرمایه وابسته ، افکار مردم را کانالیزه کرده تا همه آرای عمومی در مجموع به نفع کاندیداهای آنهابه صندوق های اخذ رای سرازیر شود. از همین رو حضور کاندیدای دیگری که متعلق به یکی از دو حزب مذکور نباشد ،  برای مردم آمریکا به صورت یک آرزو درآمده است و شاید فیلم "مرد سال" ساخته  بری لوینسن پاسخی به این  آرزوی همیشگی باشد!!

از طرف دیگر سیستم رای گیری غیرمستقیم تحت عنوان الکترال یا کالج انتخاباتی موجب شده تا مردم آمریکا به طور مستقیم در انتخاب بالاترین مقام  اجرایی ایالات متحده  نقشی نداشته باشند. برای اینکه به دلائل این امر از نظر تدوین کنندگان قانون اساسی آمریکا واقف شویم ، بد نیست نگاهی به متن این قانون که 226 سال پیش به تصویب رسیده، داشته باشیم تا میزان اعتماد بنیانگذاران ایالات متحده نسبت به مردم و عمق دمکراسی این به اصطلاح مدعی حقوق بشر در دنیا را متوجه شویم . نگاهی که هنوز پس از 226 سال کوچکترین تغییری نکرده است. در قانون اساسی آمریکا درباره علت رای گیری غیرمستقیم برای انتخابات ریاست جمهوری آمده است:

"...اعضای کنوانسیون قانون اساسی در فیلادلفیا معتقد بودند که انتخاب مستقیم و بدون واسطه رییس جمهوری از طرف مردم عاقلانه نیست و با همین طرز تفکر در قانون اساسی ، یک روش غیر مستقیم برای انتخاب رییس جمهوری در نظر گرفتند..."

در انتخابات ماه نوامبر ، رای دهندگان هر ایالت ، عده ای برابر مجموعه سناتورها و نمایندگان آن ایالت را در کنگره به عنوان "انتخاب کنندگان ریاست جمهوری" تعیین می نمایند. این "انتخاب کنندگان" یا اعضای کالج انتخاباتی از طرف دو حزب دمکرات و جمهوری خواه برای رای دادن به کاندیدای مورد نظر حزب جهت احراز مقام ریاست جمهوری معرفی می شوند. اعضای این کالج انتخاباتی ، موظفند تا رییس جمهوری ایالات متحده را از میان دو نامزد معرفی شده دو حزب اصلی یعنی دمکرات و جمهوری خواه برگزیند!!

یعنی مهم‌ترین عامل در پیروزی و یا شکست یک نامزد، تعداد آرای مردمی آنان نیست، بلکه علاوه بر حمایت دو حزب اصلی ، میزان کسب آرای هیات‌های انتخاباتی است که سرنوشت انتخابات را رقم می‌زند. هر نامزد برای پیروزی درانتخابات ریاست جمهوری از مجموع ۵۳۸ رای کالج انتخاباتی به حداقل ۲۷۰ رای انتخاباتی نیاز دارد تا بتواند به کاخ سفید راه یابد. به همین دلیل ممکن است فردی با آرای هیات‌های انتخاباتی بیشتر و آرای مردمی کمتر به پیروزی دست یابد، در حالی که رقیب وی، رای مردمی بیشتری بدست آورده باشد.

تاکنون چندین بار روسای جمهور منتخب بدون آنکه ۵۰ درصد آراء مردمی را بدست آورده باشند، تنها با اتکا به کسب حداقل ۲۷۰ رای انتخاباتی وارد کاخ سفید شده‌است. این دسته از روسای جمهورآمریکا را اصطلاحاً ” روسای جمهور اقلیت ” می‌نامند. از جمله در سال ۲۰۰۰ و در جریان یک انتخابات نزدیک و بحث برانگیز جرج دبلیو بوش به عنوان کاندیدای حزب جمهوری خواه به سمت ریاست جمهوری رسید، وی توانست رای هیات‌های انتخاب را کسب کند در حالی که در تعداد آرای مردمی شکست خورده بود.

یعنی دوره هایی بوده که اعضای کالج انتخاباتی برخلاف نظر اکثریت مردم ( حتی از میان همین دو کاندیدا ) رییس جمهوری برگزیده اند. چرا که  سیستم انتخاباتی این کالج به گونه ای است که اگر در ایالتی ، تعداد رای اعضای معرفی شده یک حزب برای کالج انتخاباتی ، حتی به اندازه یک رای بیشتر شود ، کلیه آرای تعیین شده برای آن ایالت به حزب مذکور تعلق می گیرد. مثلا اگر در ایالت کالیفرنیا (که بزرگترین ایالت آمریکا محسوب شده و بیشترین رای را برای کالج انتخاباتی داراست ) ، 50 رای الکترال تعیین شده باشد و تعداد 20 میلیون رای مردم در مقابل مثلا  19999999 رای کاندیدای دمکرات به نامزد حزب جمهوری خواه تعلق گرفته باشد ، هر 50 رای به حزب دمکرات می رسد و حزب جمهوری خواه کوچکترین سهمی نخواهد داشت. حالا مقایسه این رای با آراء فی المثل ایالت فلوریدا که فرضا با 5 میلیون رای دمکرات ها در مقابل 4 میلیون رای جمهوری خواه ها هر 17 رای کالج انتخاباتی سهمیه این ایالت را نصیب خود گردانده ، ریاست جمهوری را بسته به نظر نمایندگان جمهوری خواه قرار می دهد ( با کسب 50 رای الکترال در مقابل 17 رای الکترال دمکرات ها ) در حالی که مجموع آراء مردمی که در دو ایالت به دمکرات ها رای داده اند ، حدود یک میلیون نفر بیشتر از آرای مردمی جمهوری خواه ها بوده است!!

 

کانادا

 

وضعیت دمکراسی انتخاباتی در کشوری همچون کانادا ، وخیم تر از این است. سیستم حکومتی کانادا سلطنتی است. در حال حاضر ملکه انگلستان (به‌عنوان رئیس دولت کشورهای مشترک‌المنافع) ملکه کانادا و رئیس دولت کانادا نیز محسوب می‌شود. در واقع کشور کانادا یک مستعمره بریتانیا به شمار می آید ، آن هم در هزاره سوم و قرن بیست و یکم که از دوران استعمار کهنه حداقل نزدیک به یک قرن می گذرد. فرماندار کل به عنوان بالاترین مقام حکومتی کشور ، نماینده پادشاه یا ملکه انگلیس در کاناداست و نقش او را ایفا می‌کند. از وظایف عمده فرماندار کل، انتخاب رهبر حزب اکثریت در مجلس عوام به‌عنوان نخست‌وزیر و درخواست تشکیل دولت است. یعنی نخست وزیر ( که در واقع بالاترین مقام اجرایی انتخابی به حساب می آید ) توسط فرماندار کل منصوب ملکه انگلیس برگزیده می شود.

قدرت قانونگذاری در کانادا به عهده پارلمان دو مجلسی (مجلس عوام و مجلس سنا) و شخص ملکه انگلیس است. تعداد نمایندگان در مجلس عوام براساس جمعیت و در مجلس سنا براساس نمایندگی منطقه‌ای است. ‌ تعداد نمایندگان مجلس سنا از ۷۲ تن در زمان کنفدراسیون، درحال حاضر به تعداد ۱۰۴ نفر افزایش یافته است.. در حال حاضر تعداد نمایندگان مجلس عوام ۲۸۲ نفر می‌باشد. ‌ رئیس مجلس سنا با حکم فرماندار کل پس از مشورت وی با نخست‌وزیر تعیین می‌شود. سناتورها نیز به نام ملکه، توسط فرماندار کل ( نماینده و منصوب ملکه انگلیس ) و با مشاوره نخست وزیر انتخاب می‌شوند. تا سال ۱۹۶۵ این انتصاب مادام‌العمر بود ولی در حال حاضر سن بازنشستگی ۷۵ سال است! یعنی اعضای انتصابی مجلس سنای کانادا تا زمان بازنشستگی در سمت خود باقی مانده و هیچ رای و نظری به جز فرمان ملکه یا فرماندار کل منصوب وی قادر به برکناری آنها نیست!! ‌

در واقع سیستم انتخاباتی ( یا بهتر بگوییم انتصاباتی ) کانادا نیز از قسم همان سیستم قرون وسطایی انگلیس است با این تفاوت که ظلم مضاعفی را به شهروندان این کشور تحمیل می کند. زیرا در انگلیس ، این حاکمیت بریتانیا ( یا به قول اسکاونت بلونت همان اشرار بین المللی انگلیسی ) هستند که اشرافیت ارتجاعی قرون وسطی را به مردم بریتانیا تحمیل می کنند ولی در کانادا ، آن سیستم نژادپرستانه و ارتجاعی از سوی کشوری دیگر به مردم آن کشور تحمیل می شود. اگر در همه کشورها به زور یا اختیار برای روسای حاکمیت خود جشن و پایکوبی می کنند ، در کانادا ناچار از آنند که برای پادشاه ( صرف نظر از اینکه سیستم پادشاهی خود یک سیستم کهنه و پوسیده قرون گذشته است ) کشور دیگری جشن و مراسم بگیرند!! این را به جز ظلم مضاعف چه می توان نام نهاد؟!!!

مجلس سنا در کانادا ( منصوب ملکه یا اشرار بین المللی پیرامون وی ) ، مجری سه عملکرد اساسی است، وظیفه عمده سنا تجدید نظر در لوایح دولتی، به‌خصوص لوایح پیچیده و تکنیکی احاله شده از مجلس عوام است. یعنی در واقع هیچ لایحه ای بدون موافقت مجلس سنای منصوب حکومت بریتانیا عملی نیست حتی اگر تمام نمایندگان منتخب مردم در مجلس عوام به آن رای داده باشند!

دومین وظیفه عمده سنا، عملکرد "مشورتی" و انجام وظیفه به صورت یک «محکمه ملی» است. سناتورها با اعلان دو روزه قبلی می توانند بدون هیچ محدودیتی به بحث در خصوص آنچه در دایره "منافع ملی کانادا" می گنجد، بپردازند و نقاط ضعف را بازگو کنند.  اضافه براین اختیار، سنا عملکرد «نظارتی» هم دارد. طبق این اقتدار، سنا مجاز است به کندوکاو درباره مسائل اجتماعی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی کشور بپردازد.

آنچه گفته شد فقط در سطح قوانین و قواعد رسمی سیستم انتخاباتی و سیاسی کانادا بود . یعنی هنوز از لابی های صهیونیستی و سرمایه های کلان وابسته به آنها سخن نگفته ایم که اساس همان رای گیری های نیم بند و شبه انتخابات مجلس عوام را شکل می دهد و از همین روست که امروز حکومت کانادا نزدیکترین دوست اسراییل به شمار می رود و حتی فراتر از آمریکا ، سیاست حمایت بی قید و شرط از اسراییل را در الویت سیاست های خود قرار داده است!!!

 

نکته جالب اینکه در همین یکی دو هفته اخیر ، دادگاه فدرال کانادا اعلام کرد که استفان هارپر و حزب محافظه کارش در انتخابات 2011 با تقلب پیروز شده اند!!!!


 
 
عید مبعث مبارک باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
 


 
 
نیم قرن از 15 خرداد 1342 گذشت
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢
 

 

چگونه تندباد نیمه خرداد وزیدن گرفت؟

 

 

 


 

 آنچه در زیر می خوانید ، بخشی از متن قسمت های هشتم  و نهم مجموعه مستند "راز یک نقش"است که درباره نهضت اسلامی مردم ایران به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی و تهیه کنندگی رضا جعفریان در خردادماه 1388 و چنین روزهایی از شبکه خبر سیما پخش می شد.که البته در سالهای بعد نیز از برخی شبکه های دیگر برون مرزی نیز پخش شد.

آنچه این متن را با نمونه های مشابه متفاوت می سازد این است که علاوه براینکه نحوه سازماندهی و زمینه چینی قیام 15 خرداد 1342 از سوی حضرت امام خمینی (ره) و یاران ایشان را بازخوانی می کند ، برای نخستین بار علاوه برروایت یاران انقلاب ، از زاویه نگاه جبهه مقابل انقلاب و بر پایه اسناد ارگان ها و نهادهای امنیتی و پلیسی رژیم شاه به چگونگی شکل گیری این قیام و رهبری حضرت امام پرداخته شده است. قابل ذکر اینکه علاوه بر فیلم ها و تصاویر  مستندی که کمتر بر صفحه تلویزیون رویت شده ، برخی از اسنادی که در این مجموعه در برابر دوربین قرار گرفت،برای اولین بار به تصویر کشیده می شد و ابعاد تازه ای از نهضت اسلامی مردم ایران را در برابر محققان و پژوهشگران تاریخ معاصر ایران گشود که بعضی از آنها را در متن زیر ملاحظه خواهید نمود:

با فرارسیدن ماه محرم 1383 هجری قمری (1342هجری شمسی) ، ماه قیام سرور آزادگان ، حضرت حسین بن علی (ع) ، حضرت امام خمینی (ره) طرح نهایی خودشان را جهت گسترش آرمان های نهضت اسلامی در سراسر سرزمین ایران ، به مرحله اجرا درآوردند. ایشان با صدور اطلاعیه ای خطاب به روحانیون و وعاظ ، رهنمودهای لازم را برای منبرها و مراسم سوگواری ماه محرم ارائه کردند. در بخشی از اعلامیه فوق آمده بود :

"...حضرات مبلغین عظام هیئات محترم و سران دسته جات عزادار ، لازم است فریضه دینی خود را در این ایام در اجتماعات مسلمین ادا کنند و از سید مظلومان ، فداکاری در راه احیاء شریعت را فرا گیرند و از توهم چند روز حبس و زجر نترسند. آقایان بدانند که خطر امروز براسلام کمتر از خطر بنی امیه نیست. دستگاه جبار با تمام قوا به اسراییل و عمال آنها همراهی می کند...خطر اسراییل و عمال آن را به مردم تذکر دهید و در نوحه های سینه زنی از مصیبت های وارده براسلام و مراکز فقه و دیانت و انصار شریعت یادآور شوید...سکوت در این ایام ، تایید دستگاه جبار  و کمک به دشمنان اسلام است. از عواقب این امر بترسید. از سخط خدای تعالی بهراسید...از اخافه و ارعاب سازمان ها و دستگاه شهربانی ، هراسی به خود راه ندهید..."

 

با این رهنمودها ، حضرت امام خمینی(ره) برای نخستین بار ، سنت های انقلابی شیعه را پس از قرن ها احیاء کرد و اسلام انقلابی را در صحنه های اجتماع و مراسم سوگواری سالار شهیدان بازیافته و به طور علنی در تاریخ انقلاب مطرح کردند. سیاست و مسائل اجتماعی را در عینیت و در متن فرایض دینی نمایانده و نشان دادند که بزرگداشت واقعی حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) چگونه است.

حضرت آیت الله خامنه ای در مورد دیدگاه امام خمینی (ره ) راجع به ماه محرم و تاثیر آن در مبارزات اسلامی گفته اند:

"...امام ، چنانکه در اواخر دوران مبارزه مشخص شد ، به محرم یک اعتقاد غریبی داشت و واقعا ماه محرم را ماه پیروزی خون بر شمشیر می دانست. لذا از اول ، محرم را هدف گرفت ، یعنی بلافاصله بعد از حادثه مدرسه فیضیه ، امام تصمیم گرفت که از این حادثه در ماه محرم استفاده کند و آن برنامه ای که در ماه محرم آن سال طرح کرد و اجرا شد ، یک برنامه دفعی و آنی نبود ، برنامه ای بود که اقلا دوماه روی آن فکر و کار شده بود..."

امام برای ماه محرم 1342 با رهنمودهای علنی و مخفی به شاگردان مبارزش ، روحانیون و طلاب حوزه علمیه قم ، طرح انقلابی و حرکت آفرینی را به مرحله اجرا درآوردند به این صورت که :

روحانیون مبارز را به شهرهای مختلف ایران اعزام کردند و قرار براین گذاشتند که روحانیون اعزامی ، برروی منابر از اول تا ششم محرم ، مطالب کلی و اصولی را بیان نمایند و از روز هفتم محرم ، مطالب اساسی و حقایق و وقایع را با نهایت صراحت برای مردم بیان کنند تا چهره خیانت بار رژیم شاه به اسلام و ایران از پس پرده برای مردم آشکار شود.

 

حضرت آیت الله خامنه ای طرح امام خمینی (ره) برای ماه محرم سال 1342 را چنین شرح می دهند:

"...نزدیک محرم که شد ، امام برای شهرستان ها برنامه ای طرح کرد. آن برنامه عبارت بود از اینکه طلاب و فضلای قم را به اطراف و اکناف کشور بفرستد و از آنها و منبری های شهرستان ها بخواهد که دهه محرم ، به خصوص از روز هفتم را اختصاص بدهند به بازگو کردن فاجعه فیضیه و آن مصائبی که در قم گذشته است و از روز نهم نیز دسته های سینه زنی ، این کار را بکنند و در نوحه خوانی ها آنچه را که در مدرسه فیضیه اتفاق افتاده است ، مطرح کنند تا همه مردم ایران بفهمند که در حادثه فیضیه چه گذشته است. واقعا وقتی انسان فکر می کند ، می بیند برای اینکه مردم سراسر ایران ، فاجعه فیضیه را بفهمند و به مبارزه کشیده شوند و هیجان پیدا کنند ، هیچ راهی بهتر از برنامه ای که امام طرح کرد و به اجرا درآورد ، وجود نداشت. خود من از کسانی بودم که برای محرم از سوی امام  اعزام شدم و تاثیرش را نیز دیدم..."

 سندی از ساواک به تاریخ 28/2/42 نشان از هراس و وحشت رژیم شاه نسبت به طرح امام برای ماه محرم دارد:

"...به کلیه ساواک ها

نظر به اینکه از طرف خمینی به تمام طلاب و وعاظی که برای محرم از قم به شهرستانها حرکت می نمایند ، دستور شدید برای تبلیغ و تحریک داده شده است. لازم است که در شهرها و قراء مراقبت کامل بشود و عندالزوم عناصر محرک را که شناخته شده اند ، دستگیر نمایند و از پخش هرگونه اعلامیه و عکس خمینی جدا جلوگیری شود. ضمنا باید مراقبت نمود که اگر علاوه بر سایر اشخاص ، کسان دیگری دست در کار تحریک شوند از اقدامات آنها ممانعت به عمل آمده و در صورت لزوم دستگیر شوند...

سرلشگر پاکروان"
 

سند دیگر ساواک نیز از جزییات برنامه امام خبر می دهد و تاییدی است بر آنچه پیش از این آمد  :

"...اخبار واصله از منابع مختلف حاکیست که روحانیون تصمیم گرفته اند تا روز هفتم ماه محرم در مجالس و منابر ، مراسم عزاداری را به طور عادی برگزار ولی پس از آن مبادرت به تظاهراتی بنمایند. گزارش مامور نفوذی که با آیت الله خمینی مصاحبه نموده حاکی است که آیت الله خمینی اظهار نموده ، دستور داده ام تا هفتم محرم نظم و آرامش را حفظ کنند و چنانچه تا آن تاریخ دولت تسلیم نظرات روحانیون نشود ، حملات را در مجالس و مجامع عزاداری آغاز نمایند ، مخصوصا تاکید کرده ام ، عزاداری ها مرثیه ها و نوحه خوانی ها طوری تنظیم شود که تجسم کشتار مدرسه فیضیه قم و حادثه مسجد گوهرشاد نمودار باشد..."

 

حضرت امام  همچنین نامه هایی برای آیات عظام و علمای اعلام شهرهای مختلف ایران فرستادند و از آنها خواستند در عزاداری های ماه محرم  به فجایعی که توسط رژیم شاه بر مملکت ایران تحمیل می شود ، توجه کنند و از همه مهمتر خطر اسراییل و صهیونیسم را مد نظر داشته باشند.

آیت الله خامنه ای که خودشان حامل همان پیام امام برای آیت الله میلانی و آیت الله قمی در مشهد بودند درمورد آن می گویند:

"...یکی از آن پیغام های عمومی ، راجع به اسراییل بود. امام فرمودند، شما به علمای مشهد بگویید که اسراییل نقشه های سلطه اقتصادی را درباره مسائل ایران دارد و سیاست اسراییل می خواهد مملکت را قبضه کند. امروز برای جوانترین شما هم این مسئله واضح است که واقعا آن روز اسراییل ، چه اتکایی در رژیم ایران داشت...دور اسراییل را یک حلقه مبارزه عربی گرفته بود...استکبار جهانی می خواست دور این حلقه ، یک حلقه بزرگتر درست کند که وابسته به خودش باشند. یکی از اساسی ترین زنجیرهای این حلقه بزرگ ، ایران بود ، دیگری ترکیه امروز و سومیش حبشه امروز بود...آن روز ، این پیغام امام بود. شما ببینید در سال 42 ، امام با روشن بینی ، این مسئله را می فهمید. لازم بود حوزه های علمیه هم بفهمند تا بدانند چون این رژیم ، برای اسراییل و یهودی ها و صهیونیسم تلاش می کند ، باید حرکتی بکنند..."

 

از جمله روحانیون مبارزی که از سوی حضرت امام (ره) به شهرستان ها ماموریت یافت ، شهید دکتر محمد جواد باهنر بود که به همدان اعزام شد و محرم آن شهر را به محرم حرکت و قیام بدل ساخت. دکتر باهنر روز هفتم ماه محرم در بالای منبر بوسیله ساواک دستگیر شد و پس از آزادی مجددا به سخنرانی های خود ادامه داد و در روز 12 محرم که ماموران رژیم ، قصد دستگیری او را داشتند ، مخفیانه به تهران آمد.مرحوم آیت الله ربانی املشی عازم شهرستان خود شد و آیت الله خامنه ای رهسپار بیرجند شدند.

 

ایشان از روز اول تا ششم محرم به طور غیر مستقیم  به مردم آگاهی دادند ولی از روز هفتم ، مسائل روز ، اوضاع سیاسی – اجتماعی و قضایای مدرسه فیضیه و نقشه های پنهانی رژیم شاه را با حال و هوایی پرشور و بیانی گیرا برای مردم شرح دادند ، به طوری که جمعیت کثیر شرکت کننده در آن مجلس به گریه افتادند.

حضرت آیت الله خامنه ای خود درباره آن روزها می گویند:

"...من پیام امام را به آقایان مشهد رسانیدم و بعد از آن عازم بیرجند شدم تا دهه عاشورا را در آن شهر به منبر بروم. ترتیبی دادم که روز هفتم محرم ، در یک مجلس باشکوه ، رسالت خود را آغاز کنم. روز موعود فرا رسید ، عصر جمعه بود. پیش از من ، یکی به منبر رفت، سخنان او طولانی شد. وقتی من به منبر رفتم ، حدود بیست دقیقه به غروب بود و از این که فرصت لازم برای سخن گفتن نداشتم ، سخت ناراحت و خشمگین بودم و به شدت می جوشیدم. به هرحال نشستم روی منبر ، بدون مقدمه شروع به صحبت کردم . یکی ، دو کلمه خطبه خواندم و با صدای بلند درباره سلطه غرب در کشورمان سخنانی ایراد کردم و بحث را به فاجعه مدرسه فیضیه کشاندم و گفتم : همین نقشه و توطئه برای محو اسلام بود که به حادثه مدرسه فیضیه کشیده شد و کار را به آنجا رسانید که در یک روز مقدس ، به مدرسه فیضیه و به خانه امام صادق (ع) بریزند و کماندوها چنین کنند و چنان کنند. از ضرب و شتم طلاب ، از آتش زدن عمامه ها ، از آتش زدن قرآن ، از غارت و از بین بردن دارایی ناچیز طلاب ، آنچه را که دیده و شنیده بودم ، برای مردم بیان کردم. یکباره صدای ضجه و ناله مردم بلند شد. مردم به شدت گریه می کردند و من در طول منبرهایی که رفته ام ، کمتر سراغ دارم که مردم مانند آن روز منقلب شده باشند و گریه کنند. واقعا غوغایی برپا شد. درپایان ، چند کلمه ای از مصیبت کربلا یاد کردم. می دیدم که فاجعه فیضیه به حدی مردم را متاثر و منقلب کرده که به فکر مصیبت کربلا نیستند و آنجا بود که دریافتم امام چقدر عمیق و حکیمانه و دوراندیشانه ، برنامه ریزی و محاسبه کرده بودند. مسلما هیچ عاملی ممکن نبود مثل روضه فیضیه و موقعیتی که به مناسبت محرم پیش آمده بود ، بتواند مردم را بیدار کند و دستگاه را رسوا و منکوب کند..."

 

صبح روز نهم محرم یعنی روز تاسوعا ، آیت الله خامنه ای ، منبر پرشوری را برقرار می کنند و اوضاع به گونه ای دگرگون می شود که عوامل رژیم شاه به شدت نگران شده و ایشان را دستگیر و به مشهد اعزام نموده و تحویل ساواک خراسان می دهند. آقای خامنه ای را به زندانی مخروبه می برند که از وسایل اولیه هم محروم بود و تحت شکنجه قرار می دهند.

 

آیت الله خامنه ای درباره آن دوره بازداشت و شرایط زندان چنین می گویند:

"...از بیرجند که ما را بازداشت کرده بودند ، اصرار می کردند که ما را به مشهد بفرستند. به من گفته شد که مشهد ، زندان پر است و اینقدر بازداشت ، گفتند که در زندان جا نیست و زندانیان را در نقطه ای دیگری که خیلی بد است بردند و شما را هم به آنجا می خواهند ببرند. اصرار هم زیاد بود که من را به آنجا ببرندولی دوستان من در بیرجند نمی گذاشتندکه من را از بیرجند حرکت بدهند. البته من در بیرجند تحت نظر بودم ، اول مرا گرفتند ، بعد تحت نظر قرار دادندتا بالاخره وقتی که می خواستند بنده را بیاورند یعنی اصرار دستگاههای مشهد غالب شد ، مرا به طرف مشهد راه انداختند ..."

خود حضرت امام هم در قم هر شب به یکی از محله های شهر می رفتند و در مجالس عزاداری شرکت کرده و سخنگویی نیز با خود می بردند تا حقایق کشور را برای مردم بیان نمایند.

اما اتفاق مهمی که در آستانه عاشورای حسینی افتاد ، این بود که شهربانی شهرهای مختلف کشور ، روحانیون و وعاظ را به کلانتری ها احضار کرده و از آنها تعهد گرفتند که درباره 3 موضوع صحبت نکنند :

1-    درباره شاه بدگویی نکنند

2-    از اسراییل سخن نگویند

3-    از اینکه اسلام در خطر است ، سخنی نرانند

نکته مهم در این تعهد نامه ، مسئله عدم صحبت درباره اسراییل بود! آنچه که از قضا حضرت امام (ره) در رهنمودهایشان به خطباء و وعاظ و روحانیون تاکید کرده بودند که از خطر نفوذ صهیونیسم و اسراییل در ارکان مختلف کشور سخن بگویند و فاجعه ای که ایران و اسلام را تهدید می نماید ، به مردم مسلمان گوشزد کنند.

آنچه از التزام و تعهدنامه فوق مستفاد می شود ، اثبات همان صحبت ها و سخنان حضرت امام است که بارها و بارها بر خطر نفوذ صهیونیسم در کشور تاکید کرده بودند و حساسیت شهربانی رژیم شاه بر عدم سخن گفتن از اسراییل ، بیش از هر موضوعی نشانگر نفوذ شدید عناصر صهیونیست در دستگاههای نظامی و امنیتی شاه بود که هر گونه سخن گفتن از اسراییل را ممنوع می کرد.

اما اعلامیه امام خمینی (ره) پس از رسوایی جدید رژیم شاه در دفاع ناشیانه از هویت صهیونیستی اش ، باردیگر توانست دلگرمی روحانیون و طلاب مبارز باشد و القاء نیروی مثبت دیگری برای تداوم نهضت اسلامی بود.

امام در  اعلامیه خودشان نوشته بودند :

"...در این ایام که دستگاه جبار از خوف آنکه مبادا در منابر و مجامع مسلمین شرح مظالم و اعمال خلاف انسانی و ضد دینی و وطنی آنها داده شود ، دست به رسوایی دیگری زده و در صدد گرفتن التزام و تعهد از مبلغین محترم و سران هیئات عزادار است که از مظالم دم نزنند و دستگاه جبار را به خودسری واگذارند. لازم است تذکر دهم که این التزامات علاوه برآنکه ارزش قانونی نداشته و مخالفت با آن هیچ اثری ندارد، التزام گیرندگان هم مجرم و قابل تعقیب هستند...حضرات مبلغین عظام و هیئات محترم و سران دسته های عزادار متذکر شوند که لازم است فریضه دینی خود را در این ایام در اجتماعات مسلمین ادا کنند و از سید مظلومان فداکاری در راه احیاء شریعت را فرا گیرند و از توهم چند روز حبس و زجر نترسند... دستگاه جبار با تمام قوا به اسراییل و عمال آنها (فرقه ضاله و مضله) همراهی می کند ، دستگاه تبلیغات را به دست آنها سپرده و دردربار دست آنها باز است ، در ارتش و فرهنگ و سایر وزارتخانه ها برای آنها جاباز نموده و شغل های حساس به آنها داده اند. خطر اسراییل و عمال آن را به مردم تذکر دهید ، در نوحه های سینه زنی از مصیبت های وارده بر اسلام و مراکز فقه و دیانت و انصار شریعت یادآور شوید ، از فرستادن و تجهیز دولت خائن ، چند هزار نفر دشمن اسلام و ملت و وطن (بهاییان)را به لندن برای شرکت در محفل ضد اسلامی و ملی اظهار تنفر کنید..."

 

روزهای تاسوعا و عاشورای 1342 تهران شاهد تظاهرات عظیم مردم مسلمان بودکه توسط هیئت های موتلفه اسلامی و مبارزانی همچون شهید مهدی عراقی ، شهید صادق اسلامی و ...سازماندهی شده بود. در این تظاهرات برای نخستین بار علنا شعارهای حمایت از امام و انزجار و تنفر از رژیم پهلوی و شخص شاه مطرح شد و در مساجد مختلف تهران ، روحانیون مبارز ، سخنرانی های پرشوری ایراد کردند. از جمله استاد مطهری که سخنرانی خود را براساس حدیث معروف "افضل الجهاد کلمه الحق عندالسلطان جائر" ایراد کرد و مرحوم محمد تقی فلسفی در مسجد شیخ عبدالحسین بازار تهران ، بیانات تکان دهنده ای در حضور دهها هزار نفر از مردم مسلمان ارائه نمود و در آن سخنان دولت اسدالله علم را در 10 ماده به استیضاح کشانید که در پایان هریک از مواد این 10 ماده ، مردم حاضر با تکرار عبارت "صحیح است ، صحیح است" ، موارد مورد نظر مرحوم فلسفی را تایید می کردند. نوار این سخنرانی ها در کمترین زمان در سطح وسیعی در سراسر کشور ، تکثیر و توزیع شد.

بعدا گزارش ماموران ساواک حکایت از وسعت شگفت انگیز مراسم دهه محرم 1342 و گستردگی مجالس عزاداری در حمایت از سخنان حضرت امام (ره) داشت :

"...اطلاعات واصله از منابع مختلف حاکی است وضع عزاداری در سال جاری در تهران بسیار بی سابقه و در دستجات و مجالس روضه خوانی تعداد زیادی جمعیت شرکت می کرد که شاید در ده سال اخیر بی سابقه بود...در اغلب مساجد عمومی و بزرگ : مسجد ترکها ، مسجد حاج ابوالفتح ، مسجد فخریه ، منزل بهبهانی ، حسینیه حاج سید آقا جواهری ، خیابان سیروس و مجالس دیگر ، به دولت و هیئت حاکمه حمله می شد و عکس خمینی و اعلامیه های او که خطاب به وعاظ صادر کرده بود ، همچنین اعلامیه آیت الله میلانی و سایر علمایتبعه او زیاد میان مردم منتشر می شد... در حدود یکصد و پنجاه هزار نفر در دستجات شرکت می کردند و نوحه هایی سروده بودند که پشتیبانی از خمینی بود..."

 

و سرانجام در سرنوشت سازترین لحظه نهضت اسلامی از آغاز آن ، در عصر عاشورا (13 خرداد 1342) امام خمینی (ره) در مدرسه فیضیه در حالی که از جانب دلاورانی همچون شهید عراقی محافظت می شد ، در بالای منبر بسان جد بزرگوارشان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) در مقابل یزید زمان نطق آتشین و حماسه آفرینی ایراد کردند و با حمله مستقیم به شخص شاه علنا به بت شکنی پرداخته و رسالت تاریخی که در جهت کشاندن مبارزه علیه شاه و رژیم سلطنتی از آغاز نهضت گام به گام پیش می بردند ، در عصر عاشورای 1383 هجری قمری به انجام رسانیده ، رسما رو در روی  شاه قرار گرفته و از آن پس مبارزه را در جهت واژگون کردن رژیم سلطنتی و تاج و تخت شاهنشاهی به حرکت در آوردند. امام ، در 13 خرداد 1342 و در مدرسه فیضیه قم ، برای همیشه بت رژیم شاهنشاهی را شکستندتا مردم با شناخت دشمن اصلی و دورساختن ترس و وحشت از دل هایشان ، قهرمانانه به پا خیزند و انقلاب اسلامی را به پیش ببرند.



 
 
به بهانه شصت و ششمین جشنواره فیلم کن
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
 

 

در کن خبری هست؟ نیست!

 

 

موسم جشنواره فیلم کن رو به پایان است و تب و تاب این جشنواره که متاسفانه برخی دست اندرکاران و مسئولین سینمایی ما را هم فرا گرفت ، پس از سود فراوان مالی و غیر مالی برای تراست ها و کارتل های غربی و آمریکایی رو به افول می رود. تب و تابی که به جز خود آن شهر کوچک سواحل جنوب فرانسه (آن هم به مدد تبلیغات طراحان و تولید کنندگان انواع و اقسام مد لباس و لوازم آرایش و جواهرات)،در هیچ کجای دنیا مانند ایران مطرح نیست.همین الان می توانید سری به معتبرترین وب سایت های سینمایی جهان بزنید و ببینید واقعا این جشنواره موسمی در دنیای سینما تا چه حدی محل از اعراب دارد، دیگر رسانه ها و وب سایت های غیر سینمایی جای خود دارند!

جشنواره ای که بر خلاف آنچه ادعا داشته  و قرار بوده  که حامی سینمای مولف ارزشمند باشد، در جستجوی صداهای مستقل فرهنگ های گوناگون برآید، تجربه سینما به عنوان یک هنر( و نه صنعت) را در نظر بگیرد و دنیایی ایجاد کند که خودش را از درون نمایش فیلم هایش بشناساند (عین جملاتی است که زمانی مدیر این جشنواره در سایت رسمی آن بیان داشته بود) اما در طول تاریخ برگزاری خود (از 1946 تا امروز که شصت و ششمین دوره اش برگزار می شود) علیرغم تلاشی که برخی دست اندرکارانش به خرج دادند ، در واقع بیشتر حاشیه ای برای سینمای صنعتی و تجاری آمریکا به شمار آمده است ، چنانچه از همان نخستین دوره و به کرات این فیلم ها ، ستاره ها و جنبه های مختلف سینمای هالیوود بوده که در این جشنواره مورد توجه قرار گرفته و به همین علت بسیاری از آثار درخشان تاریخ سینما و اساتید برجسته آن از کادر توجه این فستیوال به اصطلاح هنری به دور مانده اند.

 از همان دوره نخست که شاهدیم فیلم اسکاری "تعطیلات از دست رفته" (بیلی وایلدر) جایزه بزرگ را دریافت می کند تا کارتون "دامبو"(والت دیزنی) و "مهرویان زیگفیلد" (وینسنت مینه لی) در سال بعد تا فیلم  های اسکاری دیگر ؛ "همه چیز درباره ایو" (جوزف ال منکیه ویتس) و "مارتی" (دلبرت مان) و "پیانو" (جین کمپیون) و "پالپ فیکشن" (کوینتین تارانتینو) در سال های بعد تر و تا "ترغیب دوستانه" (ویلیام وایلر) و "مش"(رابرت آلتمن)  و "مکالمه" و "اینک آخرالزمان" (فرانسیس فورد کاپولا) و "راننده تاکسی"(مارتین اسکورسیزی) و "همه آن دوران جاز" (باب فاسی) و "ماموریت" (رولند جوفه) و "توحش در قلب" (دیوید لینچ) و "بارتون فینک" (برادران کوئن) و ...که همگی در سالهای دیگر و دیگر نخل طلا دریافت کردند.

البته در این بین تعداد متنابهی هم از سینماگران مولف جایزه دریافت داشته اند ولی از قضا اغلب فیلم های این گروه هم که مورد عنایت گردانندگان جشنواره کن قرار گرفته از جمله آثاری بوده اند که در مراسم اسکار هم جایزه دریافت داشته یا مورد توجه واقع شده اند  از جمله :"ارفه سیاه"(مارسل کامو )  ، "یک مرد ، یک زن"(کلود للوش) ، "زی" (کاستا گاوراس) ، "طبل حلبی" (فولکر شلندورف) ، "بازجویی از یک شهروند دور از سوءظن "(الیو پتری) ، "دروازه جهنم" (کیسوکه کینوشیتا) ، "شبح جنگجو" (آکیرا کوروساوا) ، "مرد آهنین"(آندری وایدا) ، "پله فاتح" (بیل آگوست) ، "سینما پارادیزو"(جوزپه تورناتوره) ،  و... و از فدریکو فلینی تنها فیلمی که ستایش می شود،"زندگی شیرین" است که اتفاقا در مراسم اسکار هم مورد عنایت قرار گرفت ( کاندیدای اسکار بهترین کارگردانی بود و اسکار بهترین طراحی لباس را هم برد) و از دیگر فیلم های مهم وی مثل "جولیتای ارواح" ، "جینجر و فرد" ، "رم " و... در لیست نخل های طلایی خبری نشد(در این باب گویا اسکاری ها جلوتر هستند ، چون  به 4 فیلم فلینی جایزه داده اند!)

از اینگمار برگمان هم در این لیست خبری نیست ، همچنانکه از روبر برسون کبیر و حتی کریستف کیسلوفسکی که آنقدر سنگش را فرانسوی ها به سینه زدند  (بابت همین شرمندگی در پنجاهمین دوره جشنواره کن خواستند نخل طلای نخل طلاها را به برگمان اعطا نمایند که او حتی زحمت رفتن به کن را هم به خود نداد و عطایشان را به لقایشان بخشید!!)

از کوروساوا هم تنها فیلم "شبح جنگجو"  یا "کاگه موشا" (که آنهم در مراسم اسکار ستایش شد ) نخل طلا گرفته و از سایر شاهکارهای  امپراطور در کارنامه کن نشانی به چشم نمی خورد  و دیگر اینکه از فیلمسازان برجسته ای مثل ژان رنوار و یاساجیرو ازو و کارل تئودور درایر  و ساتیا جیت رای و کنجی میزوگوچی و چارلز چاپلین و رنه کلر و ژان پی یر ملویل و فرانسوا تروفو و ژان کوکتو و ...خیلی های دیگر  هم در بین نخل طلایی ها و دیگر جوایز جشنواره کن اثری دیده نمی شود.

اما واقعیت مهم تر اینکه جشنواره کن همواره در تیول کمپانی ها و موسسات بزرگ تجاری و تهیه کنندگان و ستارگان سینمای هالیوود بوده است ، همواره این گروهی از هنرپیشه های آمریکایی بوده اند که برگ برنده مدیران جشنواره کن برای جلب توجه رسانه ها و شرکت های تبلیغاتی و تبدیل سواحل کوزووات به بازار مکاره ای برای توریست ها و گردشگران خارجی به شمار آمده است.

فرش قرمزی که در طول یازده روز برگزاری جشنواره ، در اغلب ساعات روز محل نمایش انواع و اقسام مدهای لباس و آرایش و جواهرات  شرکت های مشهور تجاری توسط بازیگران معروف است و مکان اصلی تجمع و توجه مهمانان و شرکت کنندگان و خبرنگاران  و عکاسان محسوب می شود و آنچه کمتر اهمیت دارد همان سالن های نمایش فیلم است و جلسات گفت و گوی مطبوعاتی . این درحالی است که در مراسم اسکار که اساسا هیچگاه ادعای هنری بودن نداشته و تبلیغات تجاری اش در صدر همه ادعاهای سینمایی قرار دارد، در مقابل 4 ساعت و نیم مراسم  اصلی اهدای جوایز ،  فقط 2 ساعت برنامه فرش قرمز اجرا می شود. به همه اینها اضافه کنید که هیاهو و سرو صدای جشنواره کن  هم برای همین هنرپیشگان و ستاره های آمریکایی است که روی فرش قرمز ادا و اطوار درمی آورند و حاضرین هم برایشان سر و دست می شکنند .

هنوز سال 2005 را از یاد نبرده ایم که چگونه روبرتو رودریگز با آن کلاه کابوی (برای تاکید بر فرهنگ آمریکایی)  و آن لبخند تحقیر کننده  همراه  عوامل فیلم "شهر گناه" همچون :"بروس ویلیس" و "میکی رورک" و "جسیکا آلبا" و "بنسیو دل تورو " و...ساعت ها روی آن فرش قرمز ، تمامی حضار را  مقابل سالن دوبوسی کن سرکار گذاشته بودند. یا جرج لوکاس با سربازان امپراطوری اش و دارت ویدر و ناتالی پورتمن و هیدن کریستنسن و سمیوئل جکسن و...چندین روز همه جشنواره کن را به تسخیر خود درآورده بودند و در کنار آنها کوین بیکن و کالین فرث و ول کیلمر و رابرت داونی جونیور و اسکارلت جوهانسن ( در این میان تنها چیزی که اهمیت نداشت مانور  عوامل فیلم برادران داردن بود که مثلا بهترین فیلم جشنواره شناخته شد  و بازیگران فیلم "لیمینگ" !!) ، همان گونه که سال قبلش  هم دار و دسته "شرک" اعم از غول سبز و خر پرحرف و پرنسس فیونا و .... همه توجهات را به خود  جلب کرده بودند. شاید از همین روست که مدیران جشنواره کن برخلاف همه قوانین و آینن نامه هایشان ، برای فیلم های آمریکایی حق وتو فرهنگی هم قائل می شوند و حتی اکران شده هایشان را هم در بخش مسابقه اصلی خود شرکت می دهند. (مدیر جشنواره کن در مصاحبه ای یکی از دلائل عدم انتخاب فیلم های ایرانی ، را اکران آثار قابل قبول سینمای ایران پیش از شرکت در قستیوال کن دانسته است) !!

 مثال بسیار است ؛ در جشنواره کن سال 2003 ، فقط برای اینکه فرش قرمز از حضور تام هنکس بی بهره نماند ، فیلم "قاتلین زن" را پس از اکران یک ماهه اش در سینمای دنیا به بخش مسابقه راه دادند و یا در سال 2005 همین اتفاق درمورد فیلم اکران شده "شهر گناه" پیش آمد که دو ماه پیش از نمایش در کن به نمایش عمومی درآمده بود. در سال 2007  هم دو فیلم "زودیاک" (دیوید فینچر) و "سند مرگ" کویینتین تارانتینو پس از اینکه اکران عمومی دور دنیا را از سر گذراندند ، به بخش مسابقه جشنواره کن آمدند!!

 

امسال نیز بازهم افتتاحیه جشنواره فیلم کن با یک فیلم آمریکایی به نام "گتسبی بزرگ" بود تا اول از همه لئوناردو دی کاپریو و باز لورمان و  توبی مک گوایر و کری مولیگان زمانی طولانی برروی فرش قرمز جولان بهند.

نکته شگفت آورتر اینکه گردانندگان جشنواره کن علیرغم همه ادعاهایشان مبنی بر برگزاری هنری ترین جشنواره دنیا و اینکه  آخر  هنر سینما هستند ، اما هر سال تعدادی از تجاری ترین آثار سینمای هالیوود را در برنامه هایشان قرار می دهند که این مورد در  برخی موارد واقعا حیرت انگیز است ، مثلا در پنجاه و نهمین دوره ، دو فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گرس)  که یک ماه پیش از جشنواره در سینماهای آمریکا اکران شده بود و "مردان ایکس: آخرین ایستگاه" ( برت راته نر ) ، انتقادهای زیادی را حتی در میان محافل سینمایی آمریکایی به همراه داشت و گویا گردانندگان کن با هزینه بسیاری آن را به جشنواره خود آورده اند.  در سال 2007 هم با چهارمین قسمت "ایندیانا جونز" دیگر بعید می دانم دیگر آن ادعاهای کذایی  در این جشنواره محلی از اعراب داشته باشد.

می توان نتیجه گرفت که جشنواره هایی مثل کن علیرغم تبلیغات فراوان و شهرت ظاهری ،  همه سینمای جهان به شمار نمی روند. قطعا جشنواره های فوق بیشتر در تیول کمپانی ها و موسسات تجاری چند ملیتی قرار دارند و از همین رو صبغه سیاسی بیشتری می یابند. چراکه سرنخ برگزاری این جشنواره ها در دستان همان کمپانی هایی می چرخد که زیرمجموعه تراست ها و کارتل های بزرگ آمریکایی هستند . چنان که گفته شد در جشنواره ای مثل کن ، اصل ماجرا روی فرش قرمز و با ستارگان هالیوود و مد لباس ها و مو و جواهرات اتفاق می افتد و درواقع آنچه در سالن دوبوسی کن اجرا می شود ، فرع قضیه است. طبیعی است که اگر آن فرش قرمز نباشد  و آن نمایش انواع و اقسام مد ، جشنواره کن هم دیگر وجود نخواهد داشت. چون به گفته  یکی از مدیران جشنواره ،  بیشتر هزینه های برگزاری جشنواره از محل  تبلیغات و کرایه غرفه های مختلف فروش کنار ساحل و توریست هایی است که به این شهر کوچک ساحلی سرازیر می شوند و  البته آنها هم صدقه سری همین ستاره های آمریکایی است که می آیند نه برای مثلا تماشای قیافه "لارس فن تریر" و لباس "شوهی ایمامورا" و موهای "پی یر رییسیان" !!! از همین رو بخش مهمی از انتخاب ها و فیلم ها و برگزیده ها بایستی جلب رضایت همان کمپانی ها و صاحبانشان را به همراه داشته باشد. صاحبانی که نه در کن ، بلکه در نیویورک و واشنگتن و لندن و تل آویو دفتر و دستک دارند و طبعا چندان از حضور فیلم های ایرانی که به هرحال می تواند نام ایران را علیرغم خواست آنها مطرح سازد ، راضی و خشنود نیستند. پس طبیعی است که با بالا گرفتن بحران ایران و غرب و گسترش جنگ سرد روانی بین دو طرف ، این جشنواره ها هم که علیرغم ادعاهایشان در واقع ویترین سیاستمداران غرب هستند ، از پذیرفتن آثار سینمای ایران سرباز زنند یا آثاری را به نمایش درآورند که وجه ضد ایرانی داشته و یا توسط فیلمسازان خود تبعیدی برای همان کمپانی های غربی جلوی دوربین رفته اند. از جمله همین فیلم اصغر فرهادی که با پول و سرمایه اتحادیه اروپا و از صدقه سری جایزه پیشاپیشی که سال گذشته بخش هنری این نهاد سیاسی غربی ( و محور اجرایی سیاست های امپریالیستی امروز آمریکا و اسراییل ) برای فیلم نساخته و ندیده فرهادی به او اعطا نمود ، است که احتمال دریافت جایزه اش هم بسیار قوی است ، چرا که سازنده فیلم و برگزار کننده جشنواره یکی هستند!! ( به نوعی می توان برگزار کننده جشنواره فیلم کن را هم اتحادیه اروپا دانست ).

 

این شگفتی درمورد ترکیب هیئت داوران (که قاعدتا بایستی اعضایش از بینش هنری در شان جشنواره کن برخوردار باشند) بیشتر می شود ، هنگامی که مثلا دوره ای در میان هیئت داوران اصلی و در کنار فیلمسازانی مانند امیر کاستاریکا و انیس واردا ، به نام هایی مثل : "سلما هایک"( بازیگر مکزیکی الاصل) بر می خوریم  که اوج بازیگریش در فیلم "فریدا" بود  وگرنه جز آن پرش های بلند بالایش از روی ساختمان ها در "دسپرادو"  و "روزی روزگاری در مکزیک" ، ایفای نقش قابل توجهی از او به خاطر نداریم . کفه این ترازو در سالی دیگر  به نفع بازیگران تجاری بیشتر شده و برخلاف دوره هایی که همواره تعداد کارگردانان و فیلمنامه نویسان و نویسندگان  بر بازیگران می چربیدند ، از پنجاه و نهمین دوره به بعد ( همچنان که امسال نیز چنین است ) تعداد بازیگران تقریبا 60 درصد اعضای هیئت داوران را تشکیل می دهد . در کن پنجاه و نهم بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" (بازیگر نقش چندم برخی فیلم های آمریکایی مثل :ماتریکس و دراکولای برام استوکر و اشک های خورشید و بعضی فیلم های نه چندان معروف اروپایی ) ، هلنا بونهم کارتر ( که به جز فیلم های تلویزیونی اخیرا فقط در فیلم های تیم برتن ، نقش های حاشیه ای بازی می کند و یا به جای شخصیت های کارتونی صحبت می نماید) ، سمیوئل ال جکسن (که هنوز معروفترین کاراکترش ، "جولز" در فیلم "پالپ فیکشن " است و  به جز آن فقط  نقش های فیلم های پلیسی جنایی معمولی مثل "سه ایکس " و "مرد" و "مربی کارتر" و "اصلی" و "شفت" و...را از او به یاد داریم ) ، ژانگ زی ئی ( بازیگر تازه به دوران رسیده هنگ کنگی که فیلم های اخیر ژانگ ییمو معروفش کرد و در فیلم "خاطرات یک گیشا" نقش دوم را برعهده داشت) و تیم روث ( که برخلاف آنچه در بولتن جشنواره کن آمده ، در مقابل 56 فیلمی  که بازی کرده فقط یک فیلم غیر معروف" منطقه جنگی " را ساخته است و اصلا نمی توان وی را فیلمساز به حساب آورد ، بازی هایش هم تقریبا  در نقش های مکمل و کوچک بوده مانند آنچه در فیلم های "آب تیره " ، "تفنگدار" ، "سیاره میمون ها" ، "هتل میلیون دلاری" ، "پالپ فیکشن" ، "وتل" و "راب روی " داشت) و...

در دوره ای اخیرتر نیز گل سرسبد بازیگران هیئت داوری کن ، ایزابل هوپر و رابین رایت پن بودند که به هرحال بازیگران مولفی به شمار نیامده و اغلب در آثار تجاری سینمای آمریکا ظاهر شده اند.

به این ترتیب ملاحظه می فرمایید هیچ بازیگر مولف و یا صاحب سبکی  (حداقل در حد و حدود "کاترین دونوو" که زمانی در همین هیئت داوری حضور داشت) در میان داوران چند سال اخیر کن دیده نمی شود و آنچه بیشتر به نظر اهمیت داشته ، چهره و عنوان تجاری بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" یا "سمیوئل ال جکسن " و یا ایزابل هوپر و رابین رایت پن بوده تا بازهم توجه هرچه بیشتر رسانه ها و عکاسان خبری به فستیوال کن جذب شود و نه بیشتر .

در ترکیب هیئت داوران امسال نیز به جز استوین اسپیلبرگ و انگ لی ، شاهد 3 کارگردان تقریبا گمنام و 4 بازیگر دست دوم و سوم تجاری هالیوودی و بالیوودی هستیم: لاین رمسی که به جز تنها فیلم قابل توجه اش با نام "ما باید با کوین صحبت کنیم" ، دو سال پیش به نمایش درآمد ، 2 فیلم ناشناخته دیگرش اکران های موفقی نداشته و به ترتیب 9 و 12 سال پیش از فیلم آخرش ، ساخته شدند. کریستین مونگیو ، کارگردان رومانیایی که تنها فیلم قابل توجه اش به نام " 4 ماه ، 3 هفته و 2 روز"  در سال 2007 نخل طلای کن را دریافت کرد ولی پس از آن ، دو فیلم دیگر ساخت که چندان مورد توجه قرار نگرفت و بالاخره نائومی کاواسی ژاپنی نیز ، در واقع یک مستند ساز محسوب شده و برای داوری بخش اصلی مسابقه فیلم های داستانی ، بیشتر یک شوخی به نظر می رسد!

اما بازیگران این دوره ، در واقع یا چندی است دیگر از دوران اوج خود دور شده اند مانند نیکول کیدمن ، یا اساسا به جز یکی دو مورد اساسا بازیگر مطرحی نبوده اند مثل دانیل اوتوی و یا از هنرپیشگان دست دوم امروز هالیوود و بالیوود به شمار می آیند مانند کریستوفر والتز و ویدیا بالان هندی !!

شاید بخشی از ماهیت کاریکاتوری جشنواره هایی مانند کن نسبت به سینمای هنری را بتوان در فیلم هایی مانند "پایان هالیوودی" (وودی آلن) یا "تعطیلات مستر بین" (استیو بندلک) یافت آنجا که در فیلم وودی آلن ، یک فیلمساز مشهور ، پس از سالها بیکاری ، پیشنهاد ساخت فیلمی را از همسر سابقش که اینک مدیر یکی از کمپانی های فیلمسازی است، دریافت می کند. اما هنگام شروع تولید فیلم براثر استرس و فشار روانی ، نابینا می شود. او به توصیه کارگزارش ، این موضوع را افشاء نکرده و به کمک وی و مترجم فیلمبردار چینی پروژه ، با همان حالت نابینایی ، به کارگردانی فیلم می پردازد ولی کار افتضاح درمی آید به طوری که کمپانی سفارش دهنده ، آن را یک آشغال به تمام معنا می نامد . اما وقتی وی همین فیلم را به جشنواره های اروپایی مثل کن می برد ، مورد استقبال شدید قرار گرفته و به عنوان نابغه از سوی آن جشنواره ها شناخته می شود!! یا وقتی در فیلم "تعطلات مستر بین" همه افتخار جشنواره کن به فیلمی کسالت بار متعلق به فیلمسازی خود بزرگ بین تعلق می گیرد که همه عوامل و حتی تنها بازیگر فیلم خودش است (چراکه معدود صحنه های بازیگر زن را از فیلم درآورده تا بازی خودش بارزتر شود!) و در طول نمایش فیلم ، اغلب تماشاگران به خواب رفته اند تا اینکه سبکسری های مستر بین آن را به یک فیلم قابل دیدن تبدیل سازد!!

پس پر بیراه نیست که از فیلم های به اصطلاح زیرزمینی که بسیار زیر خط فقر استاندارد سینمایی بوده و بعضا حتی از یک پلان سینمایی برخوردار نیستند را مورد ستایش و تقدیر قرار می دهند.

از همین روست که بسیاری از کارشناسان و ناظران مستقل هنری دنیا براین باورند که وجه مهم جشنواره کن ، گرایشات سیاسی آن به بعد غالب سیاسی – ایدئولوژیک امروز دنیاست که از هر فستیوال دیگری بیشتر توی ذوق می زند!

از افتتاح جشنواره کن 59 با فیلم پر سر و صدای "رمز داوینچی" و ادامه اش با فیلم های سیاسی "غذای آماده ملی" از ریچارد لینک لتر و "سوسمار" ساخته نانی مورتی و همچنین حضور فیلم به شدت تبلیغاتی "یونایتد 93" که درباره سرنوشت یکی از هواپیماهای ربوده شد جریان 11 سپتامبر 2001  بود،گرفته (که باج عیان مدیران جشنواره کن به سینمای پروپاگاندای آمریکا و نئو محافظه کاران حامی اش بود و  موجب شگفتی ناظران سینمایی دنیا گردید) تا آگراندیسمان اثر متوسطی همچون "پرسپولیس" ( به دلیل وجه ضد انقلاب اسلامی آن ) و کشاندن سازنده آن به داوری دوره بعد !! (بدون هیچگونه سابقه سینمایی یا هنری !!!) و تا وقتی که علاوه بر لارس فن تریر ( با فیلم "ضد مسیح") حتی تارانتینو نیز با فیلمی سیاسی ایدئولوژیک به جشنواره آمد. و بالاخره تا هنگامی که همین لارس فن تریر محبوبشان را به دلیل شوخی با اسراییل ، بدون تعارف با تی پا به بیرون پرتاب کردند!!

شاید کم رنگ شدن حضور سینمای ایران در جشنواره کن را هم بتوان به همین سبک و سیاق ، بنا برملاحظات روز دنیا تلقی کرد.و حالا دیگر به سراغ فیلم های به اصطلاح زیرزمینی می آیند که بعضا حتی از رانت های دولتی هم بهره مند بوده اند!!! درحالی که حتی تاب نمایش محدود 10-20 نفره فیلم ضد صهیونیستی سال گذشته دیو دونه را در یکی از اتاق های کوچک نمایش فیلم بازار کن را هم نداشتند و مانع نمایش آن گردیدند.

اشکالی ندارد ، ملالی نیست ، نه در آن زمان که چپ و راست در همین کن برای سینمای ایران نوشابه باز می کردند و هیئت های عریض و طویل ایرانی سال به دوازده ماه در جنوب فرانسه کنگر می خوردند و لنگر می انداختند ، سینمای ایران به عرش اعلا رسید و نه امروز که چشم و ابرو نازک می کنند ، سینمای ایران به حضیض افتاده است ! به نظر هم نمی آید که سینمای امسال ایران با سال های گذشته اش چندان تفاوت چشمگیری کرده باشد. این سینما نه در آن  زمانی که پوسترهایش از در و دیوار کن بالا می رفت ، شاهکارهای تاریخ سینما را همراه داشت و نه امروز که از درگاه این جشنواره فرانسوی – آمریکایی رانده شده ، ورشکسته است. آن روز که همه افتخارات و پیشرفت های سینما را منحصر کردند به حضور به اصطلاح بین المللی در هر جشنواره ای که در کوچه پس کوچه های روستاهای اروپا برگزار می شد و مرتبا هم آمار می دادند که امسال فلان تعداد فیلم ما جایزه جهانی گرفته اند!!!(بی خیال آنچه بر سینمای داخل می گذرد) و چشم ها را عمدا و یا سهوا بر نوع فیلم هایی که جایزه می گرفت ، بستند که نکند خدای نکرده به گوشه چشم فلانی بربخورد و بعضا هم شیفته وار و ساده لوحانه به منتقدان و کارشناسان خیرخواه داخلی طعنه می زدند که شما چه می فهمید ، اروپایی ها و گردانندگان کن که بیشتر از شما سرشان می شود و... فکر امروز را نمی کردند که وقتی بلیط شان نزد کاسبکاران چرخاننده بازی این گونه جشنواره ها  باطل شود،همان فیلم های به ظاهر هنری شان هم در نظر  انتخاب گران کن از کفر ابلیس بدتر قلمداد می شود.

اصلا از اول هم فرش قرمز جشنواره هایی مانند کن جای مناسبی برای یادگاری نوشتن سینمای ایران و سینماگرانش نبود. اصلا قرار نبود که به این جشنواره ها دل خوش داریم و سفره های فرهنگ و هنرمان را در کنار آنها پهن کنیم . سینمای ما در بعد جهانی بایستی افکار عمومی جهانیان را هدف قرار دهد و خسران اصلی آنجاست که  تاکنون به این مهم در ابعادی وسیع دست نیافته و نتوانسته به بازارهای جهانی و به خصوص اکران عمومی کشورهای اسلامی و منطقه راه یابد .

شاید یکی از دلائل این امر کمبود تولید فیلم هایی باشد که با زبانی جهانی ، مخاطب انبوه را به خود جلب نماید . متاسفانه طیفی وسیع از سینماگران جشنواره پسند ما به این مهم توجه چندانی مبذول نداشته و تحت تاثیر القائات سینمای دهه 60 و 70 اروپا سعی دریافتن سینمایی شخصی برای خود کردند تا اینکه جهت برقراری ارتباط با مخاطب عام جهانی کوششی به خرج دهند. به نظر می آید بخش اعظم گرایشات افراطی به سوی این گونه جشنواره از این  تفکر خاص و کهنه مربوط به 30 – 40 سال پیش ناشی می شود.

در واقع یکی از آسیب های مهم  سینمای ایران از دل همین تفکر و پنداشت کهنه سینمایی بیرون می آید و آن  تلقی نادرست از سینمای هنری است که هنوز در میان بخشی از سینماگران ما و همچنین بعضی منتقدین و نویسندگان سینمایی به چشم می‌خورد. این‌‌که سینمای هنری یعنی این‌‌که بگویم برای دل خودم فیلم ساختم . سینمایی که مامن خود را تنها در جشنواره های شبه روشنفکری اروپا جستجو  کرده و می کند ، همراه قهوه و سیگار و شانزه لیزه و مشتی از حرف های روشنفکرنمایانه درباره چیزهایی که احتمالا خود گوینده نیز به زور متوجه معانی شان می شود!!

برخلاف دیدگاه و باور برخی از شیفتگان جشنواره های خارج کشور ، در واقع این افکار عمومی خارج از کشور نیست که به اینگونه فیلم‌های به اصطلاح هنری گرایش پیدا می‌نمایند که از قضا افکار خیلی خصوصی است که در بعضی جشنواره‌ها  تبلور پیدا می‌کنند. واقعا اگر افکار عمومی خارج کشور به سوی سینمای ما تمایل پیدا می‌کرد ، برگ برنده ای برای سینمای ما محسوب می شد و به مفهوم این‌‌ بود که لااقل فیلم‌هایمان در اکران عمومی مورد استقبال قرار می‌گیرند و  حداقل این سود برای سینمایمان وجود داشت که می‌تواند در بازارهای جهانی حضور داشته باشد و منفعت‌های مالی به بار بیاورد!

واقعیت این است ،  اگرچه موفقیت حتی در محافل و مجامع خاص و روشنفکری غرب را نمی توان کلا  منفی تلقی کرد حتی اگر این توفیق در اکران عمومی و میان تماشاگران عام هم نبوده  و به چند  جشنواره‌های بسیار خاص محدود شود،

اما موفقیت های فوق بیشتر یک توفیق سیاسی است و نمی تواند چندان برتری هنری به حساب آید!(یادمان نرفته که در همان سالهای دل دادن و قلوه گرفتن سینمای ایران با جشنواره کن برای حذف فیلم بهرام بیضایی (نامه های باد) از مجموعه "قصه های کیش" ، چه فشاری به تهیه کننده فیلم و دست اندرکاران سینمای ایران آوردند!!).به اعتقاد اکثر کارشناسان سینمایی ،  فراگیری‌ این گونه توفیقات ،  آن زمان برجسته می شود  که بتواند تبدیل به یک حضور جدی و طبیعی شود. حضوری که بتواند سهم خودش را از اکران عمومی در دنیا طلب کند.

 اولین حرکت در این مسیر و رفع آسیب آن، توجه کردن به مخاطب است. این‌‌که بالاخره هویت سینمای ما، ایرانی است و اولین مخاطبان فرا  مرزی ما می‌توانند ملت‌هایی باشند که به فرهنگ ما نزدیک‌ترند. کشورهای مسلمان، کشورهایی که اطراف ما هستند و زبان ما را می‌فهمند. کشورهایی که آیین ما را می‌شناسند ؛  هند ،  کشمیر ، پاکستان ،  بنگلادش ، تاجیکستان ،  افغانستان ،  عراق ،  ترکیه و کشورهای تازه استقلال یافته آسیای میانه ، جماعت بسیاری از ایرانی‌ها را در اعصار و قرون مختلف شامل می‌شدند و جماعت بسیاری شان  هم در کشور ما بوده‌اند و قرابت‌های فرهنگی تاریخی فراوانی با ما دارند. متاسفانه سینمای ما در میان این ملت‌ها کمتر حضور دارد. مدیریت سینمای ما ،  پتانسیل کشورهای اسلامی و عرب که حدود 300 تا 350 میلیون مخاطب بالقوه برای سینمای ما  محسوب می شوند  را فراموش کرده است. سینمای ایران در واقع هیچ درصدی از سهم اکران آنها را در اختیار ندارند و آن را تمام و کمال به سینمای هالیوود و بالیوود واگذار کرده‌ است.

در حالی که موضوعات مشترک مختلف در این جوامع و جامعه ما می‌تواند دستمایه مناسب و خوبی برای تبدیل به آثار سینمایی، جریان سازی فرهنگی و کمک به ارتباط هنری  و اجتماعی و رایزنی‌های فکری میان ما و این ملت‌ها گردد.

هیچ اتفاقی در سینمای ایران برای این گونه حرکات سازنده نیفتاده و هیچ طبقه‌بندی جدی برای حضور در مجامع بین‌المللی و جشنواره‌ها انجام نگرفته است. اگر برای کسب اطلاعات بیشتر درباره  خیل  جوایز و توفیقاتی که در جشنواره‌های مختلف نصیب سینمای ما شده، زمانی وارد سایت‌های اطلاع‌رسانی سینمایی دنیا بشویم، متاسفانه در می یابیم ، فیلمی که ده‌ها جایزه جشنواره‌ای برده، در اکران عمومی، آمارهای بسیار تاسف‌برانگیز به لحاظ جذب مخاطب و فروش بلیط دارا شده است.

همین سه چهار سال پیش ، برخی از کمپانی‌های بین‌المللی که حقوق پخش جهانی  بعضی آثار سینمای ایران را خریده بودند، اعلام کردند که در این معامله بسیار متضرر شده و فروش اکران فیلم‌های فوق حتی هزینه تبلیغات آنها را تامین نکرده است!

مخلص کلام اینکه در یک سینمای استاندارد و پویا نمی‌توان بر سینمایی  خاص متکی بود.  با این توجیه که فیلم می‌سازیم تا پیام بدهیم، اما ندانیم که این پیام باید به چه طیف از مخاطبان عرضه شود. سینمایی که سالن‌های انبوه از تماشاگر داشته باشد قطعا صاحب اقتصاد پررونقی است و اگر این رونق در سالن‌های سینما نباشد، معلوم می‌شود که آن سینما ورشکسته است و در وجه فرهنگی  و هنری هم نمی‌تواند موفق شود و فی‌النفسه تولیدات آن نیز نمی‌تواند یک تعریف جدی به خود بگیرد.آن وقت است که لفظ سینمای هنری و جوایز جشنواره های آن سوی مرزها ، فقط بهانه ای می شود برای سرپوش گذاشتن بر بی دانشی و عدم تخصص و ندانم کاری در فیلم ساختن.

به نظر می آید پیش از آنکه برای نبودمان( مقصود عدم حضور سینمایمان است وگرنه که خیل مدیران و مسئولان سیبنمایی مانند فیلم های به اصطلاح زیر زمینی و روزمینی آن طرف مرز ، همچنان به سوی کن روان است!! )،بله قبل از آنکه برای عدم حضور سینمای ایران در کن و برلین و ونیز و مانند آن غصه بخوریم، بهتر است نگران سالن های سینما و مخاطبان  داخلی باشیم که آیا ارتباط مطلوبی با یکدیگر برقرار کرده اند یاخیر و بعد هم به فکر بازارهای جهانی بیفتیم و افکار عمومی دنیا که توفیق بین المللی در آن میادین  ارزش بیشتری دارد تا احیانا کف زدن های جماعتی شبه روشنفکر که از بد روزگار نتوانسته اند بلیط تماشای همان فیلم های آمریکایی  را تهیه نمایند!