مستغاثی دات کام

 
نگاهی به مهم ترین معضل امروز سینمای ایران
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 

سینمای دولتی چیست ؟


فیلم سفارشی کجاست؟!

 

یکی از موضوعاتی که همواره به عنوان عامل اصلی رکود و عقب ماندگی و بی رمقی سینمای ایران مطرح شده (و امسال هم از جمله بحث های محوری گروهی از روشنفکران و شبه روشنفکران بود و متاسفانه گریبان تحلیل های برخی از منتقدین مستقل را نیز گرفته بود ) بحث سینمای سفارشی و دولتی بوده و هست که گفته می شود مانند خوره سینمای اصیل و استاندارد را نابود ساخته و به جای آن سینمایی بی خاصیت و خنثی و غیراستاندارد و حکومتی یا ایدئولوژیک و شعاری برجای می گذارد. به نظر می آید این بحثی اساسی است که متاسفانه برخی نظریه پردازان و منتقدان و کارشناسان و حتی بعضی  مسئولین و مدیران این سینما را به بیراهه برده و به اصطلاح به آنان آدرس غلط می دهد.

برای دریافت بهتر مطلبی که به دنبال می آید، در ابتدا بایستی سینمای سفارشی و دولتی را معنی کرد. متاسفانه بسیاری از مفاهیم و معانی که معمولا توسط گفتمان شبه روشنفکری مطرح می گردد ، گرفتار تعابیر و تفاسیر فرامتنی و فراواقعی است. یعنی پیش از آنکه مخاطب با عقل و منطق و براساس ادله علمی برروی مفهوم ذکر شده تعمق و تدبر کند با یک سری شعار و شعر و استفاده از احساسات و تعصباتی که طی این 140-150 ساله به این ملت القاء شده ، تحت تاثیر قرار گرفته و پیشاپیش قضاوت و نظریاتی بر وی تحمیل می شود.

یکی از مفاهیم چالش برانگیز ، همین مفهوم سینمای سفارشی و دولتی است که بدون هرگونه تبیین و تحقیق ، از آن به تعبیر سینمای حکومتی و ایدئولوژیک برداشت شده و فیلم هایی که توسط معاونت سینمایی یا بنیاد فارابی و یا سازمان به اصطلاح سینمایی تامین بودجه می شوند را در برمی گیرد.

اما آیا سینمای سفارشی ما فقط همین نوع یا در نهایت سینمایی است که از چند مرکز و موسسه دولتی دیگر مانند حوزه هنری یا سازمان فرهنگی هنری شهرداری و یا بنیاد شهید و بنیاد جانبازان سفارش و بودجه می گیرد و لاغیر؟ اگر چنین است و سازمان ها و موسسات و مراکز دولتی و شبه دولتی فوق هم در جهت انقلاب و نظام اسلامی و اهداف و آرمان های آن سفارش و بودجه می دهند ، پس چرا بنا بر شواهد موجود و اظهار نظر کارشناسان و منتقدان  و اعتراف خود مسئولین و مدیران این سینما ، سینمای ایران فاصله ای زیاد با گفتمان انقلاب اسلامی داشته و دارد و از باورها و اعتقادات و آرمان های مردم و انقلاب تا این اندازه دور است؟ چرا به گفته خود رییس سازمان سینمایی (در مراسم اختتامیه سی امین جشنواره فیلم فجر)،  مردمی که در راهپیمایی 22 بهمن شرکت کرده بودند یعنی آنان که سمبل آرمان ها و اهداف انقلاب و نظام اسلامی هستند ، جایی در این سینما نداشته و ندارند؟ چرا به قول دبیر همان دوره سی ام جشنواره فیلم فجر ، جایی برای جانبازان یعنی یکی از صاحیان اصلی این انقلاب در سینمای ایران وجود ندارد؟ پس آن سینمای ایدئولوژیک و حکومتی کجاست؟ آیا همین سینمایی است که طی سال های گذشته بزرگترین چالش را برای جامعه ایرانی ایجاد کرده و با مجموعه ای از فیلم های درباره خیانت و مهاجرت و فروپاشی خانواده و تزریق بحران به جامعه و بر ضد عقاید و ارزش های دینی و عرفی مردم ، اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران را از خود رانده و اقشار مختلف مردم مسلمان و ائمه جمعه و جماعات و نمایندگان مجلس را برعلیه خود شورانده است؟

آیا فیلم هایی مانند آسمان محبوب ، فرزند صبح ، زمهریر ، خانه پدری ، یک خانواده محترم ، استرداد ، عقاب صحرا ، برلین منفی هفت و ...و دهها فیلم به اصطلاح فاخر و پرهزینه دیگر که همه حیثیت انقلاب و ایران و ارزش های اسلامی و باورهای مردم را زیر علامت سوال برده  و متاسفانه جملگی توسط همان نهادها و ارگان های دولتی حمایت مالی و معنوی شده اند ، در زمره همین سینمای سفارشی به شمار می آیند؟!

براستی چرا در این سینمای سفارشی و دولتی همه حیثیت دینی و ملی جامعه زیر علامت سوال می رود و کلیت ارزش های ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی ، با تمسخر و مضحکه و تناقض مواجه می گردد؟ چرا این همه فیلم برعلیه حکم قرآنی قصاص ساخته می شود؟ چرا این تعداد فیلم بر علیه نهاد مقدس خانواده و اصل ازدواج که از سوی حضرت رسول (ص) به جد توصیه شده است، جلوی دوربین می رود؟ چرا این همه فیلم بر ضد دفاع مقدسی که 8 سال همه دنیا با ملت ایران جنگیدند، تولید می شود؟ چرا این تعداد  فیلم در دفاع از فتنه ای که مردم ایران حیثیت خود و انقلاب را پای آن هزینه کردند و رهبر معظم انقلاب بارها و بارها از آن به عنوان یکی از نقاط تلخ تاریخ انقلاب یاد نمودند ، ساخته می شوند؟

چرا هزینه ای بالغ بر 20 میلیارد تومان صرف ساخت فیلمی می شود تا تصویری ناقص الخلقه از هویت باختگی و شیفتگی نسبت به مظاهر به اصطلاح تجدد و تمدن در قالب شوی مبتذل یک زن رالی باز ، تحت عنوان زن امروز ایرانی با نام  "لاله" یا "راننده" توسط تولیدکنندگانی معلوم الحال و با حمایت مالی معاونت سینمایی وزارت ارشاد جلوی دوربین برود؟ چرا فیلم دولتی و سفارشی "استرداد" ، پس از گذشت 34 سال از پیروزی انقلاب ، هنوز بر طبل دفاع از شاه و ارتش شاهی می کوبد؟ چرا فیلم سفارشی "حوض نقاشی" که با بودجه دولتی ساخته شده تا حدی مردم ایران را تحقیر می کند که نسخه عقب افتادگی و بی خیالی را برای خلاصی این مردم از مشکلات زندگی می پیچد؟ چرا تنها نگاه فیلم ایدئولوژیک و دولتی و به اصطلاح فاخر  به تاریخ صدر اسلام یعنی "عقاب صحرا" ، روایت یک عشق مثلثی و ماجرایی تروریستی است؟ چرا تنها حکایت سینمای دولتی و سفارشی ایران از پناهندگان  و مهاجران به کشورهای غربی یعنی "برلین منفی هفت" ، تصویر یک محیط امن و آرام از کشورهایی است که خود عامل اصلی ناآرامی و طغیان و تنش برای این مهاجران و پناهندگان بودند؟ چرا و چرا و چرا ؟

به نظر می آید برای رفع پارادوکس هایی که از سوالات فوق و واقعیت های طرح شده در آنها حاصل می شود، باید نگاه تازه ای به سینمای سفارشی و دولتی داشت؟ که آیا سفارش فیلم ، تنها در این زمان و از همین چند مرکز محدود دولتی است؟ آیا واقعا این مراکز علاوه بر بودجه ، سفارش خود را هم به فیلمساز می دهند یا اینکه بر یکی از خواسته ها و یا پیشنهادات وی صحه گذارده و تایید آن را سفارش خود به شمار می آورند؟ آیا این مراکز با همان حساسیتی که بودجه در اختیار فیلمسازان می گذارند ، با همان حساسیت هم بر نحوه اجرای کار  و نتایج آن نظارت دارند؟ آیا این نظارت کلیت کار را در نظر دارد یا اینکه تنها به صحنه و جمله پایانی معطوف است؟ مثلا فیلمی تمام و کمال در نمایش چهره ای مثبت از زندگی بی بندبارانه و ضد خانواده است و ناگهان در صحنه آخر و جمله انتهایی ، فقط یکی از مظاهر آن سبک زندگی با چالش مواجه می شود. چرا نظارت دولتی تنها به همان یک صحنه و یک جمله بسنده می کند؟ متاسفانه این اتفاق بارها افتاده ، فیلمی که به دلیل محتوا ، با عدم صدور پروانه نمایش مواجه بوده ، تنها و تنها با تغییر یک جمله و یا اضافه نمودن جمله ای دیگر ، پروانه نمایش دریافت داشته است!!!

 

ریشه های سینمای سفارشی

 

با نگاهی به تاریخ سینمای ایران و نحوه شکل گیری و توسعه و گسترش کمپانی ها و سینماها و ساخت فیلم ها ( که به طور مفصل از سوی نگارنده با اسناد ومدارک،  پیش از این و در دفعات مختلف مورد تبیین و تشریح قرار گرفته ) روشن می شود که اساسا شکل گیری سینما در ایران، سفارشی و دولتی بوده ، منتها  نه از سوی دولت ایران و به سفارش آن!

یک جریان سینمای ایران توسط آوانس اوگانیانس (مهاجر ارمنی روسی تبار) و فراماسونرهایی مثل سعید نفیسی و علی وکیلی و با مشارکت "فدراسیون بین المللی مجمع تحقیقات علمی "(که تقریبا با روی کار آمدن رضا خان فعالیتش را در ایران رسمیت بخشیده بود)  شکل گرفت که در آن موسساتی همچون بنیاد صهیونیستی کارنگی و افرادی مانند سیسیل . ب. دومیل (از سرکرده های  یهودی الاصل هالیوود) و آدولف زوکر (موسس کمپانی آمریکایی پارامونت) حضور داشتند.

جریان دیگر به سفارش اردشیر جی ریپورتر ( سرجاسوس بریتانیا ، موسس تشکیلات فراماسونری در ایران ، از مرتبطین امپراتوری روچیلد ) و توسط انجمن اکابر پارسیان هند (از موسسات و انجمن های وابسته به امپراتوری روچیلد) با نام عبدالحسین سپنتا و اردشیر ایرانی در کمپانی امپریال فیلم هند آغاز شد.

و بالاخره جریان سوم و دوره دوم سینمای ایران توسط دکتر اسماعیل کوشان (از باند سه نفره بهرام شاهرخ عامل اصلی MI6 در جریانات سیاسی پس از کودتای 28 مرداد 32 ) و به توصیه برادران رشیدیان ( عوامل پیشانی سفید سفارت بریتانیا در کودتای 28 مرداد) در استودیوهایی مانند میترا فیلم ( با سرمایه گذاری روسای کلوپ های ماسونی روتاری مانند اسفندیار یگانگی و طاهر ضیایی ) و پارس فیلم (با سرمایه گذاری یهودیان صهیونیستی مثل سلیم سومیخ و شرکایش یعنی سلمان هوگی ، ملهب ، جدا و  همچنین یهودیان مصری مثل کریم بلاط ، گرجی عبادیا و صهیونیست دیگری به نام "عنادیان"  که بعدها همگی به اسرائیل مهاجرت کردند) بوجود آمد. سینمای مبتذل فیلمفارسی از درون همین جریانات بیرون آمد که هیچکدام به دولت وقت ایران وابسته نبودند و از دولت و حاکمیت بزرگتری تغذیه شده و سفارش می گرفتند که در تعیین سیاست های سلطه جهانی دو سه قرن اخیر نقش اصلی را ایفا کرده است. دولت و حاکمیتی که چندان با مرزها و نام ها محدود نشده و وابسته به کانون های پنهان جهان وطن مانند امپراتوری روچیلد بوده و هست.

جریان به اصطلاح موج نو و سینمای شبه روشنفکری ایران نیز توسط اشخاصی مانند فرخ غفاری و به خصوص ابراهیم گلستان پایه گذاری شد که اساسا وابسته به کنسرسیوم نفتی و شرکت های آن مانند رویال داچ شل (متعلق به همان امپراتوری روچیلد) بود و سینمایش را با پول و هزینه و سفارش آنها ، رونق داده و استودیویش را با سرمایه روچیلدها تاسیس نمود.

آن سینمای سفارشی بیش از هر موضوعی وظیفه دین زدایی و ستیز با هویت ملی و اسلامی مردم ایران را داشت که زیر لوای داستان ها و قصه های گوناگون به ترویج ارزش های سکولار و اندیشه اومانیستی و سبک زندگی غربی ، بی بند و بارانه و لاابالی گرایانه ، تمسخر ارزش های دینی و ناکارآمد جلوه دادن احکام و قوانین اسلامی و ...می پرداخت.

متاسفانه این بیماری شبه روشنفکرانه و تفکر ماسونی ، پس از پیروزی انقلاب اسلامی هم علیرغم کوتاه شدن دست تشکیلات فراماسونری و موسسات وابسته به کانون های پنهان جهان وطن ، دست از سر هنر و سینمای ایران برنداشت و با تحلیل و برداشت نادرست متولیان این سینما از مقوله هنر هفتم و تاریخ آن ، همچنان در گوشه ها و لایه های مختلف سینمای پس  از انقلاب باقی ماند . در واقع سینمای ایران درگیر سفارشی بوده و هست از سوی اشخاص و کانون هایی که بیش از 100 سال پیش سینمای ایران را بنیاد گذارده و طی این سالها ، آن را به سوی مطلوب خود که اساسا با مطلوب مردم و انقلاب اسلامی ایران متضاد است ، هدایت می کردند. فقط پول و سرمایه اش را از جیب ملت و بیت المال و کیسه مردم ، هزینه می کردند.

این نوع سفارش دیرین محافل استعماری در دورانی خاص و پس از جنگ دوم جهانی بوسیله بعضی سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی غرب ، تئوریزه شد. همکاری نیروهای نظامی، سرویس های جاسوسی و اطلاعاتی و استودیوهای فیلمسازی پس از جنگ جهانی دوم و مواجهه با خطر کمونیسم از یک سو و بسط ایدئولوژی آمریکایی در جهان از سوی دیگر باعث شد تا عبارتی تحت عنوان "جنگ صلیبی برای آزادی" یا Crusade for Freedom در محافل آمریکایی مطرح شود. عبارتی که پیش از هر موضوعی یک مبارزه فوق محرمانه از جانب پنتاگون ، نیروی دریایی ، شورای امنیت ملی و دفنر هماهنگی عملیاتی وابسته به سازمان CIA را طراحی می نمود تا به اصطلاح پیام آزادی را در بطن فیلم های آمریکایی درج نماید.

تئوری "جنگ صلیبی برای آزادی" متشکل از پارامترهایی بود که در یک دفترچه تدوین شده و در اختیار فیلمسازان هالیوود قرار گرفت. در واقع سینماگران هالیوود براساس دستورات و توصیه های همان دفترچه ، فیلم های خود را جلوی دوربین می بردند، از طریق همان فیلم ها که در سایر کشورهای جهان نیز در سطح وسیع به نمایش در می آمد، تئوری"جنگ صلیبی برای آزادی" را ترویج کرده و به نوعی سینمای کشورهای دیگر را نیز با همان تئوری شکل دادند. در واقع سینمای کشورهای میزبان فیلم های هالیوودی به طور ناخودآگاه توسط همان تئوری شکل گرفت که سینمای هالیوود را سمت و سو داده بود. یعنی سینمای دیگر کشورهای به نوعی سفارش غیر مستقیم سرویس های جاسوسی و امنیتی آمریکا به شمار می آمدند که تئوری "جنگ صلیبی برای آزادی" را ارائه کرده بودند.

جان فورد ، فیلمساز معروف آمریکایی به دستور ویلیام داناوان (رییس سرویس اطلاعاتی جاسوسی  OSS) کمپانی فیلمسازی خویش را به نام سینمای آرگوسی دایر نمود. فرانسیس ساندرس نویسنده، روزنامه نگار و پژوهشگر معروف آمریکایی در کتاب "جنگ سرد فرهنگی: سازمان سیا در عرصه فرهنگ و هنر "درباره این استودیوی فیلمسازی فورد می نویسد :

"...جان فورد در سال 1946 ، کمپانی فیلمسازی خود را دایر نمود . در این کار ، سرمایه گذاران اصلی علاوه بر فورد و مریان سی کوپر ، کلیه متصدیان سرویس اطلاعاتی / جاسوسی OSS ( که در آن زمان توسط ترومن منحل شد) بودند ... فورد کاملا با این ایده موافق بود که سرویس های اطلاعاتی همچون OSS یا CIA باید برای مخاطبان هالیوود پیام القاء نمایند و از آنها خواست تا تعداد متنابهی  نسخه از کتابچه "جنگ صلیبی برای آزادی" را در اختیارش قرار دهند تا بتواند آنها را به فیلمنامه نویس ها بدهد و آنان را با اصطلاحات و مفاهیم مورد نظر سرویس های اطلاعاتی آشنا نمایند. علاوه براین وی پیشنهاد کرد که نماینده ای از ستاد مشترک ارتش سر صحنه فیلم "بال های عقاب "حاضر باشد تا عناصر و اجزای تئوری"جنگ صلیبی برای آزادی" را با کمک آنها در فیلم ها وارد نمایند."

 

 روزجمعه 16 دسامبر 1955 یک مجمع سری توسط ستاد مشترک ارتش آمریکا برگزار شد تا در این زمینه بحث کند که چطور می تواند از ایده "جنگ صلیبی برای آزادی" بهره برداری کند.

در یک گزارش فوق محرمانه از ستاد مشترک ارتش آمریکا به فرماندهی عملیات دریایی در معرفی "آزاداندیشی نظامی" که در 16 دسامبر 1955 ارائه شده بود، "جنگ صلیبی برای آزادی" چنین تعریف شده بود:

"... جنگ صلیبی برای آزادی برای این منظور طراحی شده بود تا اصولی که روش زندگی آمریکایی براساس آن در مقابل سیستم ضدآمریکایی قرار می گیرد را توضیح دهد و غربی ها را برای فهم و درک مخاطره ای که دنیای آنان را تهدید می کند ، بیدار نماید و انگیزه و محرکی برای مبارزه با این تهدید در آنها ایجاد نماید..."

در واقع سبک و روش زندگی آمریکایی نوعی سفارش سرویس های اطلاعاتی و نظامی ایالات متحده آمریکا بود که از حدود 60 سال پیش به مراکز سینمایی جهان ارائه شد و سینماگران خواسته یا ناخواسته ، از آن پیروی کرده و با نمایش سبک زندگی آمریکایی در مقابل تحقیر و مضحکه سیستم  ها و سبک های ضد آمریکایی ، نا خودآگاه به سفارش آنها عمل نموده اند. بنابراین فیلم هایی همچون "قاعده تصادف" ، "سعادت آباد" ، "من مادر هستم" ، "گشت ارشاد" ، "برف روی کاج ها" ، "بی خود و بی جهت" ، "جدایی نادر از سیمین" و ...به گونه ای خود آگاه  یا ناخودآگاه ، آثاری سفارشی لقب می گیرند که البته سفارش آنها از حداقل 60 سال قبل داده شده است.

تجلیل مراکز سیاسی غرب مانند کاخ سفید و وزارت امورخارجه آمریکا از برخی این فیلم ها مثل"جدایی نادر از سیمین" ، نشانگر عملی شدن سفارش دیروز و امروز این کانون های امپریالیستی است که حتی نتوانستند ذوق زدگی خود را پنهان کرده تا اینکه برای اولین بار در طول تاریخ خود و سینمای جهان ، به طور علنی برای یک فیلم بیانیه تشویقی صادر نمودند.

در کنار این سفارش کهن و پنهان ، سفارش دیگری هم وجود داشت که از سوی برخی مراکز دیگر وابسته به همان محافل پنهان ، تشویق مالی هم می شد و آن جشنواره های خارجی بودند که برای پذیرفتن فیلم های ایرانی و اهداء جایزه به آنها ، به سفارش ساخت یک سری فیلم پرداختند. حضور و جایزه ای که با تبلیغات فراوان در نظر سینماگران و مسئولان سینمایی افتخاری بزرگ جلوه کرده بود ولو به قیمت تحقیر خود و ملت ایران باشد .

از همین روی ، سینمای ایران گرفتار بیماری دیگری شد که هنوز گریبان آن را سخت گرفته و سفارشات دولتی دیگری را پذیرفت که هیچ ربطی با دولت ایران نداشتند. آثاری که براساس این سفارشات ساخته شده و برپرده رفتند جز به تحقیر ملت ایران و سیاه نمایی از جامعه ایرانی نپرداختند.این نوع سفارش حتی پیش از ساخت فیلم ها ، برایشان جایزه درنظر گرفت (مثل جایزه اتحادیه اروپا برای فیلم ساخته نشده اصغر فرهادی که امسال در بخش مسابقه جشنواره فیلم کن حضور داشته و احتمال دریافت جایزه آن بسیار بالاست ) و آنها را علنی تر به سمت و سوی خود کشانید.

در این زمینه برخی سفارشات مراکز استراتژیک غرب و آمریکا هم جای تامل دارد. به برخی از آنها که توسط خود استراتژیست های آمریکایی افشاء شده ، توجه نمایید :

مایکل لدین از مدیران بنیاد آمریکن اینترپرایز پس از نمایش قسمتی از سریال 24 که در آن یک بازیگر ایرانی نقش تروریست ایرانی را بازی می کرد ، گفت :

"... ما باید این فیلم ها را به دنیا نشان بدهیم ، از تمام کارشناسان سینمای هالیوود می خواهم که شاگردان خودشان را در ایران هرچه زودتر آماده کنند..."

ریک سنتروم سناتور آمریکایی نیز پس از تماشای برخی فیلم های ایرانی که در جشنواره های آمریکایی و اروپایی جایزه گرفته بودند ، اظهار داشت :

"...اهداف سینماگرانی اینچنین برای ما ارزشمند است. چون می توانند ارزش ها و فرهنگ ما را وارد کشورهای دیگر کنند ، به شکلی که شهروندان این مناطق ، تغییر فرهنگ خود را متوجه نشوند..."

مایکل لدین از مدیران بنیاد آمریکن اینترپرایز نیز پس از توفیق برخی از فیلم های ایرانی در جشنواره های اروپایی و آمریکایی گفت :

"...ما باید به سینماگران ایرانی کمک کنیم و دست به دست هم بدهیم تا فرهنگ و دمکراسی غربی را به ایران صادر کنیم تا بتوانیم سیستم حکومتی را تغییر بدهیم..."

به نظر می آید با در نظر گرفتن واقعیات فوق و اسناد وشواهدی که مشاهده نمودید ، بتوان تعریف دقیق تر و واقعی تری از سینمای سفارشی و دولتی داد ، به نوعی که برای رهایی سینمای ایران از سرطان اصلی اش یعنی سینمای شبه روشنفکری که در واقع همان سینمای دولتی و سفارشی اصیل است ، راهکاری یافت.


 
 
شنائتی دیگر از دار و دسته معاویه های امروز
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 

یک بار دیگر خانه حجر بن عدی را تخریب کردند!


سرانجام پس از جنایت ها و شقاوت های کم نظیر و تکان دهنده جماعت سلفی و تکفیری در سوریه که با حمایت دولت های به اصطلاح دمکراسی خواه و حقوق بشری (مجموعه آمریکا و انگلیس و اسراییل و اتحادیه اروپا و شیوخ مرتجع عرب) تحت عنوان ارتش آزاد و دوستان سوریه !! دو سال است (در واقع به خاطر خشم و عصبانیت از ایران)  به قتل و غارت ملت مظلوم سوریه پرداخته اند ، اینک اصل نیت خود را آشکار ساختند. اگر تا دیروز این جانوران شبه انسان به سربریدن شیعیان و علویان مباهات می کردند ، امروز با حمله به مزار صحابی پاکباز پیامبر اکرم (ص) و یار وفادارحضرت امیر المومنین (ع)، حجر بن عدی (که حدود 1400 سال قبل توسط معاویه به طرز فجیعی به شهادت رسید) و نبش قبر آن و همچنین تخریب مزار آن بزرگوار ، هدف اصلی خویش و عمق کینه و عقده های سالیان خود را نسبت به اسلام اصیل ابراز داشتند. این اقدام شنیع و نفرت انگیز در شرایطی صورت گرفت که به طور رسمی سیل سلاح های مخرب و ضد بشری حکومت اوباما و اعوان و انصارش ، وارد سوریه شده و در اختیار همین جانوران سبوع قرار گرفته است.

در تاریخ نوشته اند که یک بار دیگر نیز خانه حجر بن عدی ، توسط محمد بن اشعث ( که در زمره قاتلین شهدای کربلا محسوب گردیده) از نیاکان همین جانوران امروزی ، تخریب شده بود. اما پس از قیام مختار و در ادامه خونخواهی شهدای کربلا ، لانه زیست او را  به دستور مختار تخریب کردند و با خشت و گل آن ، خانه حجر بن عدی بازسازی شد.

تردیدی وجود ندارد که انتقام مظلومان سوریه و بی احترامی به قبور شهدای اسلام ، توسط  پیروان حضرت حجت (ع) و مختارهای زمان ، از جانوران درنده خوی سلفی و القاعده و به خصوص اربابان و حامیان آمریکایی و اروپایی شان گرفته می شود و دیر نیست آن روز .

الیس الصبح بالقریب؟


 
 
سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا ( س ) مبارک باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 


 
 
نگاهی به اسکار هشتاد و پنجم - بخش سوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 

فیلم هایی نه برای اقلیت یک درصدی

 

 مرشد

The Master

 

پال تامس اندرسن پس از گذشت 5 سال و فیلم "خون برپا خواهد شد" مجددا با فیلمنامه ای از خودش به بخشی دیگر از سیستم فرهنگی و اجتماعی غرب نگاه می کند.

لنکستر تاد ، رهبر و مرشد یک فرقه شبه معنوی و نوپدید به نام "هدف" است که با سرمایه فراوان سعی در جذب آدم ها و بوجود آوردن فضایی دارد که در آن بتواند عقاید خود را ترویج دهد. عقایدی در نفی ادیان ابراهیمی و توحیدی و بسط افکار شرک آمیزش مبنی بر تناسخ و سفر در زمان و ...که در تجسم واقعی خود به فساد اخلاقی و روانی نیز می انجامد. فیلم همراه با سفر تصادفی ملوانی قدیمی به نام فردی (جواکین فونیکس )  با کشتی لنکستر تاد ، مخاطب را به درون فرقه مزبور برده و در پس یک ظاهر فریبنده ، وی را به عمق شرایط خشن و ضد انسانی درون فرقه ها رهنمون می سازد.

سخت گیری و اجرای آیین های غیر معمول لنکستر تاد که تا حدودی رفتار شارون فالکونر در فیلم "المر گنتری" ( ریچارد بروکس) را به خاطر می آورد ، وی را بیشتر تحت تسلط همسر مرموزش ، پگی نشان می دهد . از طرف دیگر رفتار عجیب و غریب اعضای فرقه "هدف" در به دام انداختن و سوء استفاده از فردی ، فیلم "بچه رزماری"( رومن پولانسکی ) را تداعی می نماید که در باره یک فرقه شیطان پرست بود.

اگرچه بازی متفاوت جواکین فونیکس و فیلیپ سیمور هافمن ، می توانست در اسکار 85 برنده جایزه شود اما به دلیل همین داستان تکان دهنده از یک فرقه شبه معنوی نوظهور (که امروزه امثال آن، بنیاد فرهنگی و فکری غرب را برای دوری از تفکرات ادیان ابراهیمی شکل می دهد) فیلم مرشد مورد توجه آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا واقع نشد.

هیچکاک

Hitchcock


 

سکا گراوسی ، فیلمساز جوانی است که پیش از این فیلمنامه های "ترمینال" ( که اسپیلبرگ در سال 2004 از آن فیلمی با بازی تام هنکس ساخت )  و "جنایت هنری" را نوشته است. اینک براساس فیلمنامه جان جی مک لاگین (نویسنده فیلمنامه هایی چون "قوی سیاه" و "مردی در خانه") برگرفته از کتاب "آلفرد هیچکاک و ساختن فیلم روانی" نوشته استفن ربلو ، فیلمی درباره فیلمساز مشهور تاریخ سینما ساخته که انصافا هم بد از کار در نیامده است.

"روانی" اولین فیلم آلفرد هیچکاک بود که وی نتوانست سرمایه کمپانی های بزرگی همچون پارامونت را برای ساخت آن جلب نماید . از همین رو با فروش خانه و ویلا و سرمایه شخصی ، آن را جلوی دوربین برد. گراوسی در فیلم "هیچکاک" به خوبی فراز و نشیب دوران فعالیت یک فیلمساز مشهور برای مستقل کار کردن در هالیوود و همچنین سر و کله زدن با محیطی که اساسا ضد خانواده و اخلاق و انسانیت به نظر می رسد را به تصویر کشیده است.

شاید از همین روست که فیلم در هیچ رشته ای در مراسم اسکار کاندیدای دریافت جایزه نشد اگرچه بازی های آنتونی هاپکینز در نقش آلفرد هیچکاک و هلن میرن به نقش آلما ( همسر هیچکاک ) قابل توجه بود.

فیلم مانند بسیاری از فیلم های ضد هالیوودی (همچون "اینلند امپایر" یا "مالهالند درایو" دیوید لینچ و یا "کوکب سیاه" براین دی پالما )، استودیوها و کمپانی های هالیوود را به چالش می کشد که در آنها هویت آدم ها مسخ شده و انسانیت انسان ها محو می گردد.

رابطه تردید آمیزجنت لی با شوهرش تونی کرتیس ( که تنها در یک دیالوگ می آید ) ، چشم پوشی ورا مایلز از ستاره شدن به خاطر حاملگی و به دنبال آن انتقاد و سرزنش همیشگی هیچکاک از او که برای یک بچه همه دنیای معروفیت را از دست داد   و بالاخره شک و سوء ظن های پایان ناپذیر آلفرد هیچکاک و همسرش به یکدیگر به خاطر روابط نامشروع جاری در هالیوود ( که نمونه اش را خود آلما در صحنه ای غافلگیر کننده از دوست قدیمی و مورد اطمینانش یعنی ویتفیلد کوک مشاهده می کند) از این کارخانه به اصطلاح رویا سازی جهنمی برای اخلاق و خانواده می سازد که کابوسش برای هیچکاک از آن قتل های زنجیره ای اد گین ( همان بیمار روانی که فیلم "روانی" براساس زندگی او ساخته شد) تکان دهنده تر است. به طور یکه حتی در یکی از این کابوس ها ، خود اد گین ،      نشانه های خیانت احتمالی آلما را به هیچکاک نشان می دهد.

اما در انتهای فیلم، بعد از اینکه نوشته می شود آلفرد هیچکاک پس از فیلم "روانی" ، 6 فیلم دیگر ساخت، این جمله نقش می بندد که "او هیچگاه جایزه اسکار نگرفت"! بازهم انتظار دارید که فیلم "هیچکاک" در مراسم اسکار امسال مورد تجلیل قرار می گرفت؟!!

 

 پرواز

Flight

 

رابرت زمه کیس  پس از یک سری انیمشن و فیلم کارتونی مثل "قطار سریع السیر قطبی" ، "بیوولف" و "سرود کریسمس" که حدود یک دهه از فعالیت وی را اشغال کرد، دوباره به ساخت فیلم زنده (نه از نوع "بازگشت به آینده" ) روی آورد و براساس فیلمنامه ای از جان گتینز ( نویسنده آثار سطحی مانند "مربی کارتر") ، فیلم "پرواز" را جلوی دوربین برد.

داستان خلبانی به نام  ویپ ویتاکر که در یک پرواز داخلی آمریکا ، با نقص فنی هواپیما روبرو شده و با وارونه کردن هواپیما در لحظات آخر سقوط ، جان بیشتر مسافرین را نجات داده، به طوریکه تنها 6 نفر در حادثه سقوط کشته می شوند. اگرچه ویپ ویتاکر به عنوان قهرمان معرفی می شود، اما چندی بعد به دلیل شانه خالی کردن شرکت هواپیمایی و کارخانه سازنده مربوطه از تقصیر خود در ساخت و نگهداری سیستم هیدرولیک هواپیما و وسایل ایمنی پرواز ، ویپ را متهم به مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر در هنگام پرواز می کنند و همین امر خلبان قهرمان را با مشکلات جدی مواجه می سازد.

داستان فیلم "پرواز" اگرچه ظاهرا از ماجرایی واقعی اقتباس شده که چند سال پیش در پرواز شماره 261 خطوط هوایی آلاسکا اتفاق افتاد و هواپیمای مربوطه به همین صورت دچار نقص فنی در سیستم هیدرولیک خود شد و خلبان هم در لحظات آخر سقوط ، آن را بصورت وارونه در آورد ولی مانند آنچه در فیلم "پرواز" اتفاق می افتد ، نتوانست آن را فرود آورد و در اثر سقوط آن ، کسی از مسافرین یا خدمه پرواز، جان سالم به در نبرد.

اما زمه کیس و فیلمنامه نویسش با استفاده از این داستان واقعی به معضل عدم مسئولیت پذیری کارخانه های صنایع هوایی و شرکت های هواپیمایی پرداخته و ضمنا مشکل اعتیاد به مواد مخدر و مشروبات الکلی را نیز در کادر دوربین قرار می دهد که از نابهنجاری های عمده امروز جوامع غربی و به اصطلاح مدرن امروزی است.

فیلم علیرغم ساختار قابل قبول به جز یک مورد نامزدی دنزل واشینگتن برای اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد ، در رشته دیگری کاندیدا نشد.

 

 

کلمات

The Words

 

یک فیلم جمع و جور و تکان دهنده از دو فیلمساز جوان به اسامی رایان کلوگمن و لی استرنتال که قبلا فیلمنامه "افسانه ترون" را نوشته بودند و فیلم "کلمات" نخستین تجربه کارگردانی براساس فیلمنامه ای از خودشان است.

یک "داستان در داستان" حیرت انگیز درباره نوشتن و نویسندگی و ارتباط آن با واقعیت و تجربه و حس و حال و حقیقت.

کلی هاموند ( دنیس کواید )، نویسنده ای ظاهرا موفق، برای تبلیغ تازه ترین کتابش در جلسه ای صفحاتی از داستان را می خواند . داستان درباره نویسنده ای ناموفق به نام روری جانسن (برادلی کوپر) است که به زمین و زمان چنگ می زند تا نوشته ای قابل قبول را به چاپ برساند اما همه تلاش او فقط باعث می شود تا در یک موسسه انتشاراتی به عنوان عامل خدماتی به کار گرفته شود. جانسن به طور اتفاقی و در یک خانه قدیمی به نوشته هایی دست پیدا می کند که سرگذشت غم انگیز و تراژیک خانواده دیگری را نقل می کند. خانواده ای که به دلیل اشتغالات فراوان مرد ، فرزندشان را از دست داده و زن علیرغم همه عشق خود به همسرش ، پس از یک دوره بیماری وی را ترک می کند تا اینکه سالها بعد، همسر عاشق،  وی را با بچه ای دیگر در کنار مردی دیگر می بیند.

روری جانسن این نوشته ها را به کتاب تبدیل کرده و آن را به چاپ می رساند. کتاب موفقیت شگفت انگیزی پیدا کرده و روری را به شهرت می رساند. اما در همین هنگام است سر و کله صاحب اصلی آن نوشته ها که مرد پیری ( جرمی آیرونز ) است، پیدا شده و روری و همسر و سپس مدیر انتشاراتی که کتاب را به چاپ رسانده بود ، دچار مشکلات عدیده ای می گردند.

فیلم کلمات با بازی های قابل توجه دنیس کواید ، برادلی کوپر و جرمی آیرونز ، فاصله بین واقعیت و خیال و تفاوت آنها با حقیقت را به خوبی در ادبیات و هنر دنبال می کند و فراتر از فیلم "حقه" با بازی ریچارد گر، به نتیجه ای تعمق برانگیز می رسد. متاسفانه این فیلم نیز در اسکار 85 به هیچوجه در نظر اعضای آکادمی نیامد ، شاید به این دلیل که سرمایه داری و کمپانی های انتشاراتی در آن نقش منفی و فریبکارانه ایفا می کنند!!

 

 خرید و فروش ( دلالی )

Arbitrage

 

Arbitrage"" در مفهوم اصلی کلمه به معنای بدست آوردن سود از طریق خرید و فروش جنسی است که در آن هیچ دخل و تصرفی به عمل نیاید. در واقع به زبان  خودمان همان دلالی یا واسطه گری است.

فیلم "خرید و فروش" را یک کارگردان جوان به نام نیکلاس جرکی براساس فیلمنامه ای از خودش ساخته که پیش از این فقط یک فیلم کوتاه و یک مستند در کارنامه اش دیده می شود.

فیلم درباره یک تاجر موفق به نام رابرت میلر (ریچارد گر) است که خانواده خود را نیز در شرکت   تجاری اش سهیم کرده است. بلند پروازی او باعث می شود تا سعی کند با دلالی ، دست بردن در حساب ها و مخدوش ساختن آنها ، به سرمایه بیشتری دست پیدا کند ولی یک رابطه نامشروع ، یک قتل ناخواسته و روشدن حقه بازی ها ، همه چیز را به هم می ریزد.

فیلم خوش ساخت و افشاگرانه ای از رشد سرمایه داری در آمریکا که با زد و بند و فساد مالی و اخلاقی همراه است که در این راه پلیس هم از عهده برنمی آید و دستگاه قضا و وکلا و ... هم به کمک آن می آیند و تنها این خانواده است که از هم می پاشد.

طبیعی است که چنین فیلمی ( اگرچه در مراسم گلدن گلوب نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم درام گردید ) ولی اساسا در اسکار مطرح نشد!!

 

 تا رم با عشق

To Rome with Love

 

تازه ترین  فیلم وودی آلن مثل فیلم سال گذشته اش ( نیمه شب در پاریس ) درباره زندگی اجتماعی و فرهنگی در یکی دیگر از شهرهای عمده اروپاست .

آشنایی "هایلای" یک توریست آمریکایی در رم با یک وکیل محلی به نام میکلانجلو به دوستی نزدیک و عشق و سپس قرار ازدواج می انجامد و باعث ملاقات پدر هایلای به نام جری (وودی آلن) که یک تهیه کننده موسیقی است با پدر میکلانجلو، به نام جیانکارلو می شود که یک متصدی کفن و دفن است. و همین ملاقات موجب کشانده شدن جیانکارلو که در حمام مانند پاوروتی  می خواند به عرصه اپرا و برگزاری کنسرت می شود!!

از طرف دیگر آتونیو و میلی، زوج جوانی هستند که برای دیدار خانواده آتونیو به رم می آیند ولی هر کدام گرفتار یک معضل اخلاقی شده و در روابط نامشروع گیر می افتند .

و بالاخره لئوپولدو یک کارمند ساده است که یک روز صبح در خیابان مورد هجوم خبرنگاران قرار گرفته و به عنوان یک فرد معروف در تیتر روزنامه ها و دیگر رسانه ها قرار می گیرد، بدون آنکه خودش دلیل آن را بداند. شهرت، وی را دچار فساد اخلاقی می کنند. اما به همان سادگی که آمده بود ، به همان سادگی نیز می رود و لئوپولدو مجددا به همان کارمند ساده بدل شده و خبرنگاران و رسانه ها سراغ کس دیگری می روند!!

این بار وودی آلن معضلات اخلاقی و رفتاری و نقش پول و سرمایه داری را در تخریب خانواده ها ، فریب کاری موسسات هنری و همچنین فضای آلوده هنر اعم از موسیقی و سینما و از طرف دیگر فرصت طلبی و دروغ پروری رسانه ها را در کادر دوربینش قرار داده و با لحن طنزآمیز همیشگی اش و کلیت ساختار فرهنگی اجتماعی غرب و اروپا را به گونه ای متضاد با آنچه در "نیمه شب در پاریس" به تصویر کشیده بود ، روایت می کند. دیگر شهر رویایی وجودندارد و یک عقبه پر هیمنه فرهنگی هم آن را حمایت نمی کند. هرچه هست دنیای ظاهر فریب و مملو از کلک و فریب و دو رنگی و شارلاتانیسم است که باعث شده آکادمی اسکار را از آلن ناامید گرداند و یکی از نادرترین سالهای اسکار بدون وودی آلن و فیلمش پشت سر گذارده شود.

نکته جالب اینکه فیلم "تا رم با عشق" برای جوایز آکادمی فیلم آرژانتین و همچنین روزنامه نگاران ملی ایتالیا نامزد دریافت جایزه شد!!!

 

  وحشی ها

Savages

 

تازه ترین فیلم اولیور استون پس از قسمت دوم "وال استریت" ، درباره باندهای موادمخدر در آمریکا و همکاری آنها با کارتل های مواد مخدر در مکزیک و خاور دور است که حمایت پلیس را هم به دنبال دارد. این درحالی است که وی امسال مجموعه مستند افشاگرانه ای به نام  "تاریخ ناگفته ایالات متحده" را نیز ساخته است.

فیلمنامه"وحشی ها" را الیور استون با همکاری شان سالرنو  و دان وینسلو براساس نوولی از وینسلو نوشته است که هر دو در اصل ، فیلمنامه نویس سریال های تلویزیونی بوده اند.

دو دوست قدیمی به نام های بن (که در تایلند، مزرعه ماری جوانا را اداره می کند) و شون (یک ملوان سابق نیروی دریایی آمریکا) ، با یک تراست مواد مخدر در مکزیک وارد معامله می شوند تا محصولات مزرعه تایلندشان را به قیمت خوب به فروش برسانند.

براثر اختلافی در معامله ، تراست یاد شده به سرکردگی النا (سلماهایک) دوست دختر بن و شون به نام افلیا را دزدیده و آزاد شدن و آسیب نرسیدن به وی را ، به اجرای تمام خواسته هایشان موکول می کنند. از این پس بن و شون وارد ماجراهای ناخواسته ای می شوند که یک پلیس اف بی آی به نام دنیس را نیز درگیر می سازد تا جایی که دختر النا را می ربایند.

سرانجام ماجرا به تبادل گروگان ها در صحرایی دورافتاده می رسد که استون پایان خوب و بد را برایش رقم می زند. در پایان اول ، همه کشته می شوند ودر پایان دوم همه دستگیر شده که قهرمان ماجرا ، دنیس همان پلیس اف بی آی است!!!

الیور استون بازهم به فساد موجود در جهان سرمایه داری و توحش ناشی از آن می پردازد که کلیت سیستم اجتماعی و امنیتی غرب را در برگرفته است. فیلم فراتر از آثاری مانند "قاچاق"(استیون سودربرگ) نظام سرمایه داری امروز غرب را زیر علامت سوال برده و با فیلمی  خوش ساخت ، بر جنبش وال استریت مهر تایید می زند.

طبیعی است که چنین فیلمی علیرغم ساختار حرفه ای و بازی های خوب هنرپیشگانی مانند بنسیو دل تورو ، هیچ جایی در میان جوایز متععد اسکار و حلقات آن نداشته باشد!!

 

تجارت در کنار ایدئولوژی

 

اسکای فال

Skyfall

 

بیست و سومین فیلم جیمزباند ، بعد از مایکل آپتد و جان فورستر بالاخره یکی دیگر از کارگردانان معتبر امروز سینمای آمریکا یعنی سام مندس ( سازنده فیلم هایی چون "زیبای آمریکایی" ، "راهی به پریدیشن" و "جاده رولوشنری" ) را هم به دام انداخت تا با فیلم "اسکای فال" به جمع جیمزباندسازان بپیونند.

فیلمنامه ای از رابرت وید و نیل پورویس (که از دوره ایفای نقش پیرس برازنان ، فیلمنامه های جیمزباند را نوشته اند) و همکاری جان لوگان (با سابقه ای پربار از نوشتن فیلمنامه هایی مانند "گلادیاتور"، "ماشین زمان"، "آخرین سامورایی"، "هوانورد"، "سویینی تاد"، "رنگو"، "هوگو" و ...) که توانسته فیلمنامه را از آن حالت تخت و یک بعدی سایر آثار جیمزباند بیرون آورده و فیلمی متفاوت با آثار قبلی از کار بیرون آید. فیلمی که در آن جیمزباند با همکاری افراد دیگر به قلع و قمع بدمن قصه می پردازد؛ یکی از ماموران MI6  که براثر مصلحت طلبی M در مبادله وی با چند جاسوس اسیر اینتلیجنت سرویس گرفتار تروریست ها شد و حالا در صدد انتقام برآمده است. از همین روی تا راس سازمان امنیتی بریتانیا نفوذ کرده و یک لیست بلند بالا از مامورین MI6 را به تروریست ها لو داده است. حالا مامور 007 که از قضا در همان شروع ماجرا به دنبال تعقیب و گریز با یک به اصطلاح تروریست، مورد اصابت گلوله همکارش قرار گرفته و تصور می رود که مرده ، وارد قضیه شده و با همکاری یک Q  جدید که متخصص کامپیوتر است به اضافه همان همکار خطاکارش و یک M جدید و همچنین دوستی قدیمی در محل زادگاهش که اسکای فال نام دارد ، به جنگ مامور خائن و تروریست های همکارش می رود.

حالا دیگر MI6 که تا همین چند سال پیش اساسا موجودیتش از سوی دولت بریتانیا تکذیب می شد، سوژه اصلی آخرین فیلم جیمزباند قرار گرفته که در مقابلش همان به اصطلاح تروریست هایی قرار دارند که بیش از 10 سال است، به مسلمانان منتسب می شوند. به این ترتیب تمام فیلم در ستایش و دفاع و جانبداری و برانگیختن حس همذات پنداری مخاطب با یک سرویس امنیتی و جاسوسی  MI6)) صرف می شود که یک تاریخ فعالیت ضد بشری در اقصی نقاط جهان و کارنامه ای مملو از جنایت و ترور و به دام انداختن آزادیخواهان و قتل و شکنجه آنان دارد.

"اسکای فال" از معدود فیلم های جیمزباند است که در اسکار مطرح شده ؛ نامزد 5 جایزه و برنده 2 اسکار بهترین آواز و بهترین تدوین جلوه های صوتی. در حالی که 23 جایزه را از انجمن ها و مراسم و نهادهای دیگر سینمایی دریافت کرده و در 44 مورد هم نامزد دریافت جایزه شده ، رکوردی که در طول تاریخ ساخت جیمزباند بی سابقه است! در حالی که به لحاظ ساختار سینمایی ، "اسکای فال" برتر از دیگر فیلم های جیمزباند نیست و تمام قوانین و قواعد آن از قبیل سکانس افتتاحیه ، تیتراژ موزیکال ، فراز و فرودهای کلیشه ای و کاراکتر همیشگی این شخصیت افسانه ای را حفظ کرده و جیمزباند آن حتی بیشتر از دو فیلم قبلی که دانیل کریگ نقش وی را ایفا کرده بود ، به کاراکترهایی که شان کانری و راجر مور بازی می کردند ، نزدیک شد با همان خصوصیان بی خیالی ، زن بارگی و استفاده از وسایل الکترونیکی Q به جای زور بازو و سانتی مانتالیسمی که در دو جیمزباند قبلی به وضوح به چشم می خورد!

 

 هابیت : یک سفر غیر منتظره

The Hobbit: An Unexpected Journey

 

پیتر جکسون پس از سه گانه ارباب حلقه ها،دو فیلم "کینگ کنگ" و "استخوان های دوست داشتنی" را به علاوه چند مستند درباره فیلم های قبلی اش ساخت و چند فیلم از جمله "ماجراهای تن تن" اسپیلبرگ را نیز تهیه کرد ولی همواره در فکر ادامه ساخت سری ارباب حلقه ها بود که هنوز برخی کتاب های جی آر آر تالکین ( نویسنده ارباب حلقه ها ) باقی مانده بود. از این رو به سبک وسیاق جرج لوکاس در سری جنگ های ستاره ای ، به زمان پیش از اتفاقات قسمت اول ارباب حلقه ها ( یاران حلقه ) یعنی زمان چگونگی دستیابی بیلبو بگینز (که در ابتدای همان قسمت اول، جشن تولد 111 سالگی خود را برگزار می نمود) به حلقه برگشت کرده و اتفاقات پیش از آن را از زمان 51 سالگی بیلبو نقل می کند که چگونه 12 کوتوله به سرکردگی پادشاهشان ، ثورین از نسل ثرور و ثرین با راهنمایی گندالف ( جادوگر مثبت سری فیلم های ارباب حلقه ها ) به خانه محقر بیلبو در شایر آمده و وی را به عنوان یک هابیت ، ترغیب می کنند تا آنها را در انتقام از اسماگ ، اژدهایی که سالها پیش سرزمین آنها ، اربور را در کوهستان تنها ، به دلیل طلاهایش اشغال کرده ، یاری کند.

سفری واقعا غیر منتظره و البته فانتزی به سبک و سیاق خود ماجرای ارباب حلقه ها آغاز می شود و این گروه بر سر راه خود با ترول ها، گابلین ها و دیوهای سنگی عظیم الجثه مواجه شده و از شرشان خلاص می شوند تا اینکه هابیت در یک عقب افتادگی از گروه به گولام ( که او را از قسمت دوم ارباب حلقه ها به خاطر داریم ) برخورد کرده و در یک غافلگیری ، حلقه را از او بدست می آورد. آنها پس از تجدید قوا در ریوندل، سرزمین الف ها و برخورد با الروند و گالادریل و سارومان ( که همه این   شخصیت ها را  هم از سری ارباب حلقه ها به یاد داریم ) راهی "کوهستان تنها" شده و آماده برخورد با اسماگ می شوند.

در این فیلم اقتباس شده از آثار تالکین توسط پیتر جکسون ، بازهم با یک اثر طولانی 3 ساعته مواجهیم که البته اتفاقات عجیب و غریبی که رخ می دهد ، باعث می شود آن را راحت تر از فیلم هایی مانند "لینکلن" و "بینوایان" و حتی "جانوران حیات وحش جنوب" تحمل نماییم.

همچنان فران والش (همسر پیتر جکسون) و فیلیپا بوینس که درنوشتن فیلمنامه تمامی قسمت های قبلی ارباب حلقه ها ، جکسون را همراهی کرده بودند، در نوشتن فیلمنامه "هابیت : یک سفر غیر منتظره" نیز با وی همکاری داشته اند به اضافه اینکه این بار گیلرمو دل تورو ( سازنده سری "هل بوی" و "هزارتوی پن" ) هم این گروه را یاری رسانده است.

اما گویا فعلا دیگر صلاح نیست آکادمی به فیلم های جکسون / تالکین روی خوش نشان دهد ، شاید مثل ارباب حلقه ها ، قسمت سوم آنها بازهم اسکارها را درو کند. عجالتا 3 نامزدی اسکارهای بهترین آرایش مو ، طراحی تولید و جلوه های تصویری کفایت می کند . اما یک موضوع دیگر هم وجود دارد ، علیرغم گرایشات واضح صهیونیسم مسیحی جی آر آر تالکین که در سری ارباب حلقه های هم به وضوح حضور داشت و علیرغم نوشتن کتاب هابیت در سال 1937 ( 11 سال پیش از تشکیل اسراییل ) که آشکارا اشاره به بازپس گیری سرزمین مادری و نشانه هایی که وجود دارد حکایت سرزمین مادری همان فلسطین اشغالی است اما در شرایط فعلی که رژیم صهیونیستی ، سرزمین فلسطین را اشغال نموده و این فلسطینی ها هستند که از سرزمین مادری خویش به دور افتاده اند ، اینک نشانه های فیلم و داستان و به خصوص آن سروده ای که در ابتدا و انتهای فیلم درباره بدست آوردن و بازگشت به سرزمین مادری خوانده می شود ، بیش از هر موضوعی آوارگی و بی خانمانی و دوری از وطن فلسطینیان را معنی می دهد و اژدهایی که برروی طلاها خیمه زده ، بیش از هر چیز اسراییل و رژیم صهیونیستی را به ذهن متبادر می سازد . از این رو فیلم "هابیت: یک سفر غیر منتظره" در واقع حکم تف سربالا را پیدا کرده و به خواست خدا ، ساختار و محتوایی در جهت آرزوهای مردم فلسطین یافته ، بدون آنکه سازندگان آن چنین قصد  و عزمی داشته باشند!!


 
 
تسلیت به اهالی ادبیات و انقلاب
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

...بازهم خبر کوتاه بود. امیرحسین فردی نام آشنا و پیشکسوت ادبیات انقلاب دار فانی را وداع گفت و به جوار رحمت حق شتافت . امیرحسین فردی را اگر بچه های دیروز و امروز از 3 دهه مسئولیت کیهان بچه ها نشناسند، از داستان هایش می شناختند ، داستان هایی مانند : "اسماعیل"، "آشیانه درمه"، "سیاه چمن"، "یک دنیا پروانه" و "کوچک جنگلی" و مقالات متعدد ادبی و هنری و فرهنگی اش در نشریات گوناگون که همه طعم واقعی و رایحه دل انگیز انقلاب و اسلام داشت و بصیرت و روشن بینی یاران صدیق و پایدار آن را فریاد می کرد. از معدود افرادی بود که به قول سهراب ، "لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید " و ...و  امروز...

...رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم ...


 
 
نگاهی به اسکار هشتاد و پنجم - بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 

اسکار 85 ، ضد جنبش وال استریت

 

 

 

آنچه بیش از هر موضوعی می تواند فیلم های اسکاری و به خصوص کاندیداهای بهترین فیلم را به یکدیگر پیوند دهد ، تجلیل و تبلیغ سرمایه داری به عنوان نجات بخش و تنها راه رهایی برای مردم و اقشار مختلف است. این درحالی است که طی یکی دو سال گذشته جنبش ضد سرمایه داری موسوم به جنبش وال استریت ، مهمترین مسئله و حرکت اجتماعی در آمریکا و غرب بوده که به نمایندگی از اکثریت 99 درصدی ملت آمریکا برعلیه اقلیت یک درصدی سرمایه دار قیام کرده اند. اما رسانه های آمریکا که در اختیار همان اقلیت یک درصدی است، بی محابا اخبار و گزارشات و موجودیت این جنبش را سانسور کرده و به منافع خود را به عنوان منافع ملی آمریکا تبلیغ کرده است. سینمای هالیوود نیز در طول این یکی دو سال نه تنها به جنبش 99 درصدی وال استریت نپرداخته بلکه در مقابل ، همان اقلیت یک درصدی را به عنوان منجیان و آدم های مثبت در فیلم نمایش داده و حرکات اعتراضی و ضد سرمایه داری را به عنوان اقداماتی ابتر و بی حاصل و بعضا ضد تمدن و حتی ضد بشریت در کادر دوربین خود قرار داده است . بیشترین نشانه های این تصویر را در فیلم های اسکاری می توان رویت کرد:

 

آرگو

Argo

 

سومین فیلم بلند سینمایی بن افلک پس از "بچه رفته است ، عزیزم" و شهر ، براساس فیلمنامه کریس تریو و کتاب تونی مندز مامور CIA حکایت فراری دادن 6 آمریکایی پناهنده شده در سفارت کانادا ، پس از تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در تهران است. فیلم براساس مصاحبه خود بن افلک با سفارش و حمایت سازمان CIA ساخته شده و بنا به گفته برخی دست اندرکاران ارشد سیاسی ایالات متحده در زمان تسخیر لانه جاسوسی آمریکا مانند جیمی کارتر ( رییس جمهوری) ، گری سیک (معاون مشاور امنیتی رییس جمهوری) ، کن تیلور سفیر وقت کانادا در تهران و همچنین شاهدان ماجرا مانند برخی دانشجویان پیرو خط امام و حتی برخی گروگان ها ، کاملا از واقعیت به دور بوده و در واقع سناریوی سازمان CIA یا همان سرویس جاسوسی و امنیتی سرمایه داران آمریکایی را به تصویر کشیده است.

در این سناریو ، هالیوود و استودیوهای آن با جعل یک فیلمنامه و تولید یک فیلم علمی تخیلی به نام "آرگو" به کمک سازمان CIA و مامور آن می رود تا بتواند 6 آمریکایی را تحت عنوان عوامل تولید فیلم یاد شده از ایران خارج کند اما نه آن فیلم ساختگی ، نقشی در فیلمنامه اصلی ایفا می کند و نه اساسا نقش پذیری 6 آمریکایی به عنوان عوامل فیلم یاد شده ، در فیلمنامه جا می افتد. معلوم نیست چگونه کاراکترهایی که به عنوان مامور ایرانی در فیلم قرار داده شده اند و کوچکترین حرکات گروه آمریکایی را زیر نظر دارند ، با این سناریوی احمقانه قانع شده و به گروه آمریکایی ، اجازه خروج می دهند.

بلاهت و بی منطقی در تمام لحظات فیلمنامه آرگو بارز است؛ از حضور کودکان و خردسالان برای چسباندن قطعات خرد شده اسناد سفارت تا گردش گروه در بازار تهران تا صحنه هایی مانند در آتش سوختن یک ماشین در خیابان های تهران در حالی که بقیه بی خیال از کنارش می گذرند!! و تا تعقیب و گریز هواپیمای حامل آمریکایی ها در باند فرودگاه ( در حالی که به راحتی و با یک تماس می توانستند برج مراقبت را از صدور مجوز پرواز برای آن باز دارند) که صحنه ای مشابه در فیلم تبلیغاتی دلتا فورس را به یاد می آورد با این تفاوت که صحنه یاد شده در فیلم دلتا فورس منطق خود را داشت ولی در این فیلم به هیچوجه قابل قبول نیست. به قول دیوید تامسون اگر منطق چنین صحنه ای را بپذیریم بایستی براساس همین منطق  و در ادامه فیلم ، ایرانی ها هواپیمای فوق را منفجر می کردند!!!

تهیه کنندگی جرج کلونی و گرنت هسلو و همچنین حضور کمپانی برادران وارنر به عنوان یکی از استودیوهای اصلی هالیوود به عنوان تولید کننده فیلم ، از نکات دیگر حضور فیلم در اسکار هشتاد و پنجم است.

 

 

زندگی پی

Life of Pi

 

بازگشت انگ لی کارگردان تایوانی هالیوود پس از فیلم کوهستان بروکبک ( که برایش اسکار بهترین کارگردانی را در سال 2006 به همراه داشت) با فیلمنامه دیوید مگی ( از او فیلمنامه در جستجوی نورلند را به خاطر داریم ) براساس نوول پرفروش یان مارتل حکایت نوجوانی به نام پی پاتل را روایت می کند که پسر یک تاجر بزرگ و مالک یک باغ وحش در هندوستان است که به دلیل فروش باغ وحش خود و زندگی در کانادا عازم این کشور می شود ولی در میانه راه گرفتار توفان شده و تنها پی به همراه یک ببر بنگال به نام  ریچارد پارکر ، یک گورخر که پایش شکسته ، یک کفتار و یک اوران اوتان به داخل یک قایق نجات می رسند. کفتار ، هم گورخر و هم اوران اوتان را می کشد و ببر هم او را از قایق بیرون می اندازد. پی و ریچارد پارکر یعنی همان ببر در قایق باقی می مانند که سفری سخت و هراسناک را از میان آب های اقیانوس آرام تا سواحل مکزیک طی می کنند بدون آنکه با یکدیگر کنار بیایند. در پایان پی داستان دیگری هم برای نمایندگان شرکت صاحب کشتی غرق شده تعریف می کند که کاراکترهایش اگرچه انسان هستند ولی سرنوشت آنها ، شباهت عجیب و غریبی به گور خر و کفتار و اوران اوتان و ببر قایق پی دارند.

فردی که به عنوان نویسنده ، نقل این ماجراها را از زبان پی پاتل می شنود ، پی می برد که گورخر در واقع ملوانی از کشتی بوده و اوران اوتان همان مادر پی بوده و کفتار ، آشپز خشن و بداخلاق کشتی و بالاخره ببر بنگال هم همان خود پی است که وی برای بازگویی ماجرایش از آنها استفاده کرده تا قصه اش ، شکل و شمایل دلپذیرتری بگیرد. چراکه در آن قایق نجات مابین آنها اتفاقاتی افتاده بوده که نقل آن خجالت آور می نموده است. مثلا اینکه آشپز ابتدا پای ملوان را به بهانه شکستگی قطع کرده و سپس او را می کشد و همینطور مادر پی را هم به قتل می رساند و پس از آن هم پی به انتقام این جنایات و یا از ترس مرگ ، او را می کشد.

انگ لی و دیوید مگی در پایان فیلم ، به وضوح دنیای انسان های امروز را به باغ وحشی شبیه می سازند که وجود یک سرمایه دار و تاجر مانند پدر پی در بالای سر آنها و به عنوان مالک و اربابشان ، ضروری و لازم می نمایاند که در غیر این صورت ، آنها مانندحیوانات به یکدیگر حمله ور شده و همدیگر را به قتل می رسانند.

از طرف دیگر پی که از ابتدا به دنیال خدا و اعتقادات الهی بوده ، پس از گذر از میلیون ها خدای هندی و بعد از یهودی و مسیحی شدن و اسلام آوردن ، در میانه دریاها و در اوج درماندگی خدا را می خواند. اما او در جزیره ای نجات پیدا می کند که خود آدمخوار است و در انتها وقتی داستانش را برای نویسنده بازگو می کند که بنا به توصیه ای برای درک خدا نزد پی آمده ، یافتن خدا را مانند قبول نمونه دلپذیرتر داستان قلمداد می کند و می گوید همان گونه که نویسنده مایل است که قصه خیال پردازانه سفر پی به همراه آن ببر بنگال را به جای ماجرای کشت و کشتار آشپز و ملوان و مادرش بپذیرد ، خدا را هم برای آرامش بیشتر باید پذیرفت. در واقع از نظر انگ لی و دیوید مگی ، خدا تنها خیالی برای آرامش یافتن است و بس!

این نوع آثار شرک آمیز و ضد باورهای الهی هم از جمله اصول نانوشته هالیوود برای زدودن افکار و اعتقادات توحیدی و گرایشات ادیان ابراهیمی است. چنانچه در طول فیلم ، همواره شاهد ادای احترام پی نسبت به خدایان متعدد هندو و برهمایی هستیم ولی ارزش ها و اعتقادات اسلامی و مسیحی به تمسخر کشیده شده و ناکارآمد جلوه داده می شودند.

دومین اسکار بهترین کارگردانی برای انگ لی به خاطر فیلم زندگی پی ، شاید منصفانه ترین جایزه اسکار امسال ( البته در میان رقبای موجود ) بود .

 

 

جنگوی آزاد شده

Django Unchained

 

کویینتین تارانتینو پس از 3 سال بازهم براساس فیلمنامه خودش ، فیلمی برای برادران واینشتاین (صاحبان قبلی میراماکس) ساخته که بار دیگر  وی را در اسکار مطرح ساخته و پس از فیلم "حرامزاده های لعنتی" که تنها یک اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برای کریستوفر والتز به همراه داشت ، این بار علاوه بر کریستوفر والتز (  برای ایفای نقش مکمل مرد ) ، اسکار بهترین فیلمنامه را هم برای تارانتینو به ارمغان آورد.

فیلم درباره یک سرمایه دار و جایزه بگیر آلمانی به نام دکتر شولتز است که به دنبال کشتن افراد تحت تعقیب ( اغلب آزار دهنده بردگان سیاهپوست) و تحویل جسد آنان برای دریافت جایزه دشت ها و کوها را پشت سر می گذارد. دراین مسیر برای یافتن 3 نفر از همین تبهکاران تحت تعقیب به نام برادران بریتل ، ناچار می شود تا برده ای به نام جنگو را آزاد کرده و همراه او به شکار تبهکاران بپردازد. شولتز از جنگو یک هفت تیرکش حرفه ای می سازد که پس از شکار گروهی از تبهکاران ، در پایان زمستان راهی مزرعه کالوین کندی در می سی سی پی شوند تا همسر مفقود شده جنگو را بیابند. این ماجرا تا نبردی خونین و قتل همه افراد کندی از جمله خودش و حتی دکتر شولتز پیش می رود و در آخر این جنگوست که با همسرش از مزرعه تخریب شده ، بیرون می روند.

فیلم جنگوی آزاد شده که ظاهرا به مسئله تقابل با برده داری می پردازد ، عملا بازهم  سرمایه داران را عامل این آزادی و رهایی و عصیان برده ها برای رهایی  معرفی می کند. دکتر شولتز ، یک سفید پوست سرمایه دار است که باعث آزاد شدن جنگو می شود ، سپس او را آموزش داده تا به یک تیرانداز مجرب تبدیلش سازد و پس از آن نیز این هوشمندی و نقشه های دکتر شولتز است که گام به گام جنگو را به همسرش نزدیک می کند در تمام این مسیر ، همواره دکتر شولتز ، انسانی آگاه ، متفکر ، هوشمند و زیرک نشان داده می شود در حالی که جنگو مردی عجول ، احساساتی ، بدون فکر و خودخواه تصویر می شود.

بقیه سیاهپوستان نیز اغلب آدم های دست و پا بسته مانند همه برده هایی که می بینیم و یا آدم فروش و خائن مثل استفن ( با گریم و بازی غیر معمول سمیوئل ال جکسون ) هستند ولی در میان سفید پوستان حتی ارباب خبیثی همچون  کالوین کندی ( لئوناردو دی کاپریو ) رفتاری جنتلمن گونه و عاقلانه دارد.

فیلمنامه و کارگردانی تارانتینو ، پیشرفت قابل ملاحظه وی را نسبت به آثار اخیرش مانند حرامزاده های لعنتی ، گریند هاوس و دو قسمت بیل را بکش نشان می دهد ولی در مورد اینکه اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال را دریافت نماید ، جای حرف و سخن بسیار است.

 

لینکلن

Lincoln

 

بیست و هفتمین فیلم درباره شانزدهمین رییس جمهوری آمریکا را استیون اسپیلبرگ با فیلمنامه ای از تونی کوشنر ( که فیلمنامه "مونیخ" را هم برای او نوشته بود ) براساس قسمتی از کتاب دوریس گودوین ساخته است که در واقع سومین فیلم سال جاری درباره این رییس جمهوری مورد علاقه هالیوود محسوب می شود. دو فیلم دیگر با مایه های نیمه فانتزی ( "آبراهام لینکلن : شکارچی خون آشام" ساخته تیمور بکمامتوف و "لینکلن علیه زامبی ها") آثار قوی تری نسبت به ساخته اسپیلبرگ به نظر آمدند.

فیلم 150 دقیقه ای اسپیلبرگ تنها به تلاش های آبراهام لینکلن برای گنجاندن اصلاحیه برابری نژادی در قانون اساسی ایالات متحده و جلب نظر نمایندگان مجلس قانون اساسی می گذرد. دقایق طولانی و کسالت بار کوشش لینکلن و همکارانش برای جلب نظر سناتورهای مجلس قانون اساسی جهت رای مثبت به اصلاحیه یاد شده ، کاملا فیلم را از نفس می اندازد و این در سینمای اسپیلبرگ که بیش از هر چیز به قصه و ریتم اهمیت داده ، کاملا غیر منتظره می نماید ، گویی وی اصلا حوصله پرداخت بهتر و بیشتر داستان را نداشته و یا مطمئن بوده که فیلم در هر صورت در زمره آثار اسکاری قرار می گیرد!

اسپیلبرگی که حتی در ضعیف ترین فیلم هایش مانند "هوک" یا "همیشه" و یا "اگه می تونی منو بگیر" ، خلاقیت هایی دیده می شد اما در فیلم "لینکلن" زحمت خلق کوچکترین لحظه ماندنی در ذهن را به خود نداده است.

ضعیف ترین بخش فیلم "لینکلن" از قضا همان عنصری است که جایزه اسکار گرفته یعنی بازی دانیل دی لوییس که در دو فیلم "پای چپ من" و "خون برپا خواهد شد" ، بازی های خوبی ارائه کرده بود تا اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد به وی تعلق گرفت.

اما فیلم "لینکلن" نیز به تنها موضوعی که اشاره ندارد ، تلاش سیاهپوستان برای گرفتن حق و حقوقشان است. در واقع تنها آدم هایی که در فیلم اسپیلبرگ نمودی ندارند همانا سیاهوستان هستند که گویا فیلم درباره احقاق حقوق آنان ساخته شده است.

در فیلم "لینکلن"  نیز این سرمایه داران سفیدپوست هستند که نسبت به نژاد سیاه و برده هایشان ابراز ترحم کرده و به آنها در برابر قانون ظاهرا حقوقی برابر اعطاء می نمایند. مقوله ای که براساس اسناد تاریخی نه خود آبراهام لینکلن به آن اعتقادی داشت و نه همراهانش. در واقع آنچه امثال لینکلن را وادار کرد تا قانون لغو برده داری را اعلام نماید ، آزاد کردن برده هایی بودند که در مزارع جنوب کار می کردند و بایستی  به کارخانه های سرمایه داران شمال و همینطور خدمت در ارتش یانکی ها جلب می شدند!

 

 کتاب بارقه امید

Silver Linings Playbook

 

دیوید او راسل که فیلم هایی مانند "3 پادشاه" و "من هاکابیز را دوست دارم" را در کارنامه اش دارد و دو سال پیش هم با فیلم"جنگجو" نامزد جایزه اسکار شد، اینک براساس نوول متیو کوییک،     فیلمنامه ای نوشته و فیلمی ساخته که بازهم اشاره دیگر به عوامل قدرت نرم آمریکایی ( به قول جوزف نای تئوری پرداز معروف ایالات متحده ) محسوب می شود: فوتبال آمریکایی و شرط بندی روی آن و همچنین مسابقات رقص که در فیلم "کتاب بارقه امید" در واقع پیوند دهنده مجدد یک خانواده از هم پاشیده هستند و آرام بخش روحیه آدم هایی که تا مرز جنون و دیوانگی پیش رفته بودند.

پت سولیتانو ، که براثر مشاهده خیانت همسرش ، به بیماری روانی دچار شده ، پس از 8 ماه از کلینیک بیماران روانی بیرون می آید درحالی که بایستی تحت نظر پلیس باشد . او در کنار پدرش که برای جمع آوری سرمایه جهت تاسیس رستوران به شرط بندی برای تیم های فوتبال آمریکایی روی آورده ، سعی می کند زندگی تازه ای پیدا کرده و نزد همسرش نیکی بازگردد ولی تلاش هایش برای این بازگشت ، وی را با بیوه ای به نام تیفانی آشنا می سازد که او هم دچار تنش های روانی است. تیفانی برای رساندن پیغام های پت به نیکی ، شرط حضور وی در یک مسابقه رقص مشترک را قرار می دهد.

بالاخره سرنوشت سرمایه پدر پت به یک شرط بندی مشترک بر سر بردن تیم ایگلز و مسابقه رقصی می رسد که بایستی پت و تیفانی به طور مشترک آن را اجرا نمایند. کسب امتیاز مناسب آن مسابقه به همراه برنده شدن تیم ایگلز باعث رونق زندگی خانواده سولیتانو ، سر و سامان گرفتن پت و تیفانی و گرد هم آمدن همه افراد خانواده و دوستانشان می شود.

 

بینوایان

Les Misérables

 

یکی از محبوبترین قصه های تاریخ سینما در طول سالهای گذشته که بارها و بارها به فیلم و سریال و حتی انیمیشن و کارتون درآمده و باعث شده که انواع و اقسام ژان والژان و ژاور و فانتین و کوزت و تناردیه بر پرده سینماها نقش ببندند.

تام هوپر ( که 2 سال پیش با فیلم "سخنرانی پادشاه" اسکار بهترین فیلم را گرفت ) فیلمنامه ای از ویلیام نیکلسون ( که فیلمنامه "گلادیاتور" در کارنامه اش به چشم می خورد ) را جلوی دوربین برده  که وی نیز این فیلمنامه را براساس نمایش موزیکالی نوشته که برای اولین بار در سال 1980 در پاریس اجرا شد. نمایشی که در اصل توسط 3 نفر متخصص صدا به اجرا درآمد: آلن بوبیل ، کلود میشل شونبرگ و هربرت کرتزبرگ. شاید از همین روی باشد که موزیکال فوق به هیچوجه نتوانست حق مطلب را نسبت به ویکتور هوگو و رمان ماندگارش ادا کند.

فیلم تام هوپر از همین جهت اساسا به یک فیلم نمی ماند و ای کاش این نمایش موزیکال را به حال خود و همان  اجرای روی سن نمایش رها می کرد و خود،  اقتباس مستقلی از بینوایان ارائه می کرد. حضور بازیگرانی مانند راسل کرو و آن هاتاوی و هیو جکمن که اصلا برای موزیکال سینمایی مناسب نیستند ، صحنه های کشدار و کسالت بار و ترانه هایی که بر این کسالت فضا می افزایند ، این مدعا را تقویت می کند.

اما تام هوپر و فیلمنامه نویس و موزیکال سرایانش به رمان ویکتور هوگو هم وفادار نبوده اند و در فیلم خود ، فقط یک نیمه از قصه او را دیده اند. آنها برخلاف ویکتور هوگو اقدام  ماریوس و سایر انقلابیون را به گونه ای ابتر ، بی حاصل و سبکسرانه نشان می دهند که از کوچکترین حمایت مردمی نیز برخوردار نیست. در حالی که هوگو مابین اعمال نیک و صدقه های انسانی کشیش و ژان والژان با قیام انقلابیون، موازنه و تعادلی برقرار ساخته و اگرچه شکست قیام پاریس را روایت می کرد ولی به هیچوجه آن را ناموفق تعبیر نکرده و صرف صورت گرفتن آن را مثبت تلقی می نمود.

اصالت دادن فیلم "بینوایان" تام هوپر به سرمایه داری ( تاکید براینکه حتی رهبران انقلاب و قیام ، فرزندان سرمایه داران هستند  یا تلاش ژان والژان برای بدست آوردن سرمایه است و خدمات انسان دوستانه وی در دوران سرمایه داری اش  صورت می گیرد) تاییدی دیگر بر همین وجه به نظر می آید. تظاهرات افراد فقیر و ندار که به صورت توده های نامنسجم نشان داده می شوند و کورکورانه به این سو و آن سو کشیده می شوند یا در شکل و شمایل اطرافیان تناردیه به دزدی و غارت اشخاص پولدار می پردازند، حکایت دیگری از نگاه امروز هالیوود در حمایت از سرمایه داری و جنبش ضد وال استریت به نظر می آید.

 

 

عشق

Amour

 

پس از فیلم "روبان سفید" ، این دومین فیلم نخل طلایی میشل هانکه ، فیلمساز آلمانی است که در مراسم اسکار مطرح شده و اسکار بهترین فیلم خارجی زبان را هم دریافت می کند. فیلم "عشق" درباره زوج مسنی است که اگرچه صاحب یک فرزند دختر به نام ایوا و دامادی به اسم الکساندر هستند اما به دلیل اقامت آنها در انگلیس ، در تنهایی غریبی گرفتار آمده اند. زن به نام "آن" که زمانی استاد موسیق بوده و حال از کنسرت یکی از شاگردانش بازمی گردد دچار حمله مغزی شده و پس از عمل جراحی ، فلج می شود. مرد به نام ژرژ اگرچه خودش نیز چندان توانایی جسمی فوق العاده ای ندارد اما نگهداری و مواظبت از همسر بیمارش را برعهده می گیرد. این ماجرا در ابتدا چندان غیر قابل تحمل نیست ولی در ادامه و با حمله دوم مغزی که کاملا "آن" را از پا می اندازد، سختی های ناگوارش را بر ژرژ آشکار می سازد. تنها کمکی هم که از ایوا برمی آید ، این است که هر از چند گاهی سری بزند و به اصطلاح آمار بگیرد که همین کار هر دو زن و مرد مسن را می رنجاند. اگرچه خود ایوا هم زندگی مشترک روبراهی با الکساندر ندارد. بالاخره در اوج دردهای زن و رنج های مرد ، ژرژ در یک حرکت غافلگیرانه "آن" را خفه و راحت کرده و خودش نیز با خاطره یا روح وی، خانه را ترک می کند.

میشل هانکه در یک تراژدی تکان دهنده ، پایان غم انگیزی بر یک عمر عشق پاک و صادقانه و بنای خانواده ای که بر این عشق شکل گرفته بود ، رقم می زند. گویی در این دنیایی که پول و سرمایه تعیین کننده است ، عشق قبل از همه قربانی می شود. اما در این میان شاگرد "آن" که کنسرت برپا داشته ، از همه راضی و خوشبخت تر به نظر می آید . او توانسته با کمک یک کمپانی ، موسیقی خود را به روی سی دی آورده و  پرمخاطب و ماندگار سازد در حالی که "آن" حتی قطعات موسیقی خود را به خاطر نمی آورد تا بنوازد. یعنی بازهم این سرمایه داری است که ماندگار می کند و عشقی که به سرمایه داری تکیه ندارد ، اگرچه دیرسال و خالص اما نابود می شود.

بازی های امانوئل ریوا ( که او را از فیلم معروف آلن رنه به نام "هیروشیما عشق من" به خاطر داریم ) و ژان لویی ترینتینان ( همان بازرس شجاع و نترس فیلم "زد" ساخته کاستا گاوراس ) دیدنی است و افسوس که در اسکار امسال هیچکدام به حق خود نرسیدند و ژان لویی ترینتینان حتی نامزد دریافت اسکار بازیگر مرد هم نبود.

 

 

30 دقیقه پس از نیمه شب

Zero Dark Thirty

سومین فیلم جنگی کاترین بیگلو پس از کی-19 (2002) و محفظه رنج بار (2010) بازهم به سفارش سازمان CIA تهیه شده است. فیلم "30 دقیقه پس از نیمه شب" ظاهرا درباره شکار بن لادن توسط ماموران سازمان CIA است اما در واقع سیری اجمالی دارد بر نحوه مقابله سازمان CIA با آنچه تروریسم می خواند از 11 سپتامبر 2001 یعنی زمان حمله به برج های دوقلوی نیویورکی تا اوایل آوریل 2011 که ظاهرا اسامه بن لادن در خانه ای واقع در شمال پاکستان به دام افتاد.

پس از ناموفق ماندن تلاش های برخی ماموران سازمان CIA در یافتن بن لادن و عدم کشف عملیات بعدی آنها که منجر به انفجاراتی در شهرهایی مثل لندن شد ، مامور تازه کاری به نام "مایا" کار را پیگیری می کند و در طول 10 سال ، گام به گام به بن لادن نزدیک می شود. سرانجام با پیگیری یک سرنخ جاافتاده  و از طریق یک عملیات تعقیب و مراقبت به واسطه مامور پیغام بر بن لادن به مخفیگاه وی رسیده و بوسیله دو گروه کماندویی از افغانستان به مقر وی حمله برده و وی را به همراه تنی چند از همراهانش به قتل می رسانند و جسد بن لادن فرضی را هم به پایگاه آمریکا در افغانستان انتقال می دهند تا مایا هویت وی را تایید نماید!!

فیلم "30 دقیقه پس از نیمه شب" درباره یک دروغ بزرگ است به اندازه همان دروغ بزرگ 11 سپتامبر. این دیگر حتی بر یک دانش آموز دبیرستانی که اندکی آشنایی با ادعاهای آمریکا در طول سالهای پس از جنگ دوم داشته باشد نیز روشن است که پیدا کردن فردی مانند اسامه بن لادن برای ماهواره های جاسوسی آمریکا (که به قول استانسفیلد ترنر ، رییس اسبق CIA حتی تا نمره لیموزین برژنف را هم می توانستند بخوانند) حتی در کوههای بورا بورا کار دشواری نبوده است. آن هم بن لادنی که خویشاوندی با خاندان آل سعود داشت و خانواده اش ار همکاران نفتی جرج دبلیو بوش به شمار رفته و حتی پس از بگیر و ببند پس از 11 سپتامبر به راحتی از آمریکا خارج شدند.

اما محو کردن جسد بن لادن نیز از دیگر دروغ های دستگاه جاسوسی آمریکا بود. آنها در حالی که بارها و بارها تصاویر صدام را پس از دستگیری در رسانه ها و ماهواره ها به رخ جهانیان کشیدند، نه تنها تصویر مشخصی از بن لادن نشان ندادند بلکه گفتند جسد وی را طبق قوانین اسلام به دریا انداخته اند! جل الخالق!!

تنها تصویری که از سوی CIA به عنوان بن لادن انتشار یافت، مورد تشکیک فراوان قرار گرفت و کارشناسان مختلف از کار گرافیکی روی تصویر یاد شده پرده برداشتند. آنها براین باور بودند که تصویر فرد کشته شده دیگری با تصاویر قسمت پایین صورت بن لادن ترکیب شده است.  بعدا پایگاه اینترنتی الجوار افشاء کرد که عکس منتسب به بن لادن را در 20 آذر 1389 یعنی حدود 5 ماه پیش از مرگ بن لادن درباره فرد دیگری که در درگیری های افغانستان کشته شده ، انتشار داده بوده و عکس فوق از سوی CIA تنها با کمی تغییر به بن لادن نسبت داده شد.

چندی بعد نیز ویل هون نویسنده روزنامه دیلی تلگراف با کار گرافیکی برروی تصویر CIA  از بن لادن ، ادعای منبع آن یعنی پایگاه اینترنتی الجوار را ثابت کرد.

آنچه کاترین بیگلو براساس این دروغ بزرگ و برمبنای فیلمنامه مارک بول ( نویسنده فیلم قبلی بیگلو یعنی "محفظه رنج آور ") ساخته است در واقع یک کار تبلیغی برای سازمان جاسوسی و تروریستی CIA به شمار می آید که به قول مایکل مور گویا می خواسته فرانکشتاین آمریکایی ها را شکار کند.

در عین حال فیلم "30 دقیقه پس از نیمه شب" به شدت ضد اسلامی بوده و اگرچه در صحنه ای یکی از مسئولان سازمان CIA را در حال نماز خواندن نشان می دهد ( تا نشان دهد مخالف اسلام آن هم از نوع آمریکایی اش نیست) ولی در جای جای فیلم ، تروریست ها با مسلمان ها یکی گرفته شده اند. فرضا در صحنه ای که همکار نزدیک مایا به نام  جسیکا به هوای دستیابی به یکی از رابطین بن لادن ، مورد حمله قرار گرفته و به همراه چند مامور دیگر کشته می شوند ، فرد مهاجم قبل از انفجار بمب ، شعار الله اکبر سر می دهد یا در صحنه دیگر برای ارزیابی تعداد افراد حاضر در پناهگاه بن لادن ، به قوانین اسلام تکیه می شود که هر زن حتما بایستی یک مرد داشته باشد! یعنی بن لادن و افرادش به عنوان مهیب ترین تروریست ها را مقید به قواعد و قوانین اسلام نشان می دهد. صدای اذان در جای جای فیلم که تروریست ها حضور دارند (یادآور صحنه افتتاحیه فیلم "جن گیر" با صدای اذان) به گوش می رسد و بالاخره در همان ابتدای فیلم به ملاقات عوامل مهم بن لادن  در ایران اشاره می شود.

در طول فیلم ماموران CIA انسان هایی شریف ، مدافع آزادی و انسانیت و قربانیان راه دفاع از بشریت به تصویر کشیده می شوند. مثلا با لحنی مصیبت زده گفته می شود  جسیکا که در حمله انفجاری افراد بن لادن کشته شده ، دارای 3 فرزند بوده یا فداکاری های ماموران این سازمان تروریستی را در لحظات مختلف فیلم مشاهده می کنیم و اینکه که چگونه خود را برای نجات مردم دنیا از تروریسم ادعایی به آب و آتش می زنند غافل از آنکه همین ماموران CIA و دیگر همکارانشان در پنتاگون ، صدها هزار کودک و زن و مرد بیگناه را در همان افغانستان و پاکستان با بمب و دیگر سلاح های مخرب به قتل رسانده و می رسانند. غافل از آنکه بن لادن و اعوان و انصارش ، دست پخت همین سازمان CIA و مانند آن بودند که به جان مردم افغانستان و پاکستان و دیگر کشورهای مسلمان مثل سوریه انداخته شدند.

 

 جانوران حیات وحش جنوب

Beasts of the Southern Wild

 

اینکه چگونه می شود یک فیلم شبه تجربی از یک فیلمساز گمنام  به نام بن زیتلین ( که فقط 3 فیلم کوتاه در کارنامه اش دارد ) براساس فیلمنامه ای از یک نویسنده گمنام تر به اسم لوسی الیبر (که هیچ سابقه ای در زمینه فیلمنامه نویسی ندارد) و اقتباس از نمایشنامه ای نوشته خودش ناگهان توسط کمپانی فاکس تهیه و پخش شود و نامزد دریافت 4 جایزه اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول زن برای یک دختر بچه 9 ساله هم گردد، چندان در راه و روش آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا نمی گنجد!! اما با نگاهی به فیلم و محتوای آن ، پاسخ منطقی همه این شگفت زدگی و حیرت ها داده می شود.

اینکه فیلم درباره زندگی بازماندگان رنگین پوست توفان کاترینا در نیوارلئان و منطقه کوچکی به نام "بت تاب" Bathtub است که حاضر به ترک خانه ها و سرزمین خود و اسکان در محلی تازه نبوده و با هر سختی و دشواری زندگی ، راضی و خوشنود هستند.

در این میان یک پدر و دختری به نام هاشپاپی در کادر دوربین قرار می گیرند که مادرش  را هم گویی در جریان توفان از دست داده است. پدرش او را در سخت ترین کارها مانند مقابله با سیل های ناشی از آب شدن یخ های قطبی ، شکار ماهی و تکه تکه کردن خرچنگ های دریایی و ...شریک می کند در حالی که خود از بیماری مزمنی رنج می برد. مردم بت تاب ، برای مقاومت در مقابل نیروهای دولتی که می خواهند آنها را از خانه های مخروبه شان بیرون آورده و در مکان هایی مناسب اسکان دهند ، جشن گرفته و به شادی می پردازند و برای احقاق حقوقشان نیز راهپیمایی می کنند تا اینکه بر اثر یک بالا آمدگی دیگر آب ، خانه هایشان در زیر دریا مدفون شده و سرانجام تسلیم نیروهای دولتی شده و به کمپ هایی اعزام می شوند. پدر هاشپاپی تحت درمان قرار می گیرد اما هاشپاپی به همراه گروهی دیگر از محل کمپ می گریزد چرا که معتقدند آن مکان مانند یک آکواریوم است. آنها در جستجوی غذا ، هر جایی را در سرزمین نابود شدشان جستجو می کنند اما سرانجام هاشپاپی از همان کمپ و در ظرف یک بار مصرف برای سیر کردن پدرش غذا می آورد.

فیلم "جانوران حیات وحش جنوب" در واقع به طور نمادینی در ستایش سرمایه داری و علیه جنبش وال استریت ساخته شده است. گروهی از رنگین پوستان که در سرزمین های آب گرفته و مخروبه نیوارلئان باقی مانده اند ، آشکارا ضد دولت و ضد سرمایه داری هستند ولی همچون بربرها و جانوران زندگی می کنند. اصلا مقصود از جانوران در عنوان فیلم در نظر فیلمساز و فیلمنامه نویس ، همین   آدم ها هستند که همراه حیوانات خود در یک مکان می زیند و غذا می خورند و می خوابند و قضای حاجت می کنند. در هم آمیختگی آنها با حیوانات دیگر مانند سگ و مرغ و خوک و گراز و...آنچنان بدون مرز و تفکیک ناپذیر است که مخاطب فیلم ،  فرقی مابین انسان و حیوان در آن سرزمین نمی تواند قائل شود. آنها همچون حیوانات شکار می کنند و شکار خود را سبوعانه تکه تکه کرده و پس از آن با کمال افتخار فریاد می کشند که ما جانور هستیم. مثل حیوانی که بعد از شکار نعره سر می دهد و برای حفاظت از قلمرو خود فریاد می کشد. وقتی هاشپاپی در تکه کردن خرچنگ ها و خام خوردن آنها، موفق می شود ، پدرش به او می گوید که حالا حس می کنی چه هستی!! و بقیه نیز وی را به لقب جانور مفتخر می گردانند!!!

در طول فیلم ، بچه ها و از جمله هاشپاپی از جانوری غول پیکر و افسانه ای به نام اراکس که شبیه به گراز است، ترسانده می شوند. موجودی که در گذشته های دور وقتی همین آدم ها غار نشین بوده اند ، گویا بچه های آنان را در جلوی روی پدر و مادرهایشان ربوده و خورده اند و حالا سالهاست در میان یخ های قطبی گیر افتاده اند. اما اینک با آب شدن این یخ ها مجددا آزاد شده و به سرزمین جنوبی هجوم می برند. در تمام طول فیلم این اراکس ها ، کابوس هاشپاپی شده اند اما وی سعی دارد با قوی شدن و نترسیدن ، در مقابل حمله آنها بایستد. چنانچه در پایان فیلم حتی با این موجوات کریه المنظر و مشمئز کننده دوستی می کند و پس از آن در راهپیمایی برای احقاق حقوق رنگین پوستان وبدست آوردن سرزمین و خانه هایشان حاضر می شود!

تحقیر انسان های رنگین پوست ضد سرمایه داری تحت عنوان وحشی و بربر و ضد تمدن سالهاست در هالیوود رواج دارد. درواقع از همان ابتدای شکل گیری سینمای آمریکا ، سینماگران این کارخانه به اصطلاح رویا سازی ، انواع رنگین پوستان اعم از سرخپوست و سیاه پوست وزرد پوست و همچنین ساکنان سرزمین های اسلامی را وحشی و جانور و بربر نشان می دادند و اینک فیلم "جانوران حیات وحش جنوب" اینچنین بی پرده ترین تصویر را از این تفکر نژادپرستانه هالیوود ارائه می دهد، عجیب نیست.

پس از توفان کاترینا ، بسیاری از رسانه های خود آمریکا ، از قصور و مسامحه دولت در رسیدگی به آسیب دیدگان نیوارلئان انتقادهای شدیدی کردند و حتی این عدم توجه را به دلیل حضور جدی رنگین پوستان در این ناحیه ناشی از نگرش نژادپرستانه حاکمان آمریکا دانستند. تا روزها و هفته ها و ماهها ، هیچ گونه کمکی به سیل زدگان توفان کاترینا نرسید به طوری که بازماندگان حادثه در محاصره آب ، برای زنده ماندن ناچار از دستبرد زدن به فروشگاههای مواد غذایی سفید پوستان شدند و در جریان همین تلاش برای بقاء ، توسط سفید پوستان و نیروهای دولتی و نیروهای محافظ سرمایه داران به گلوله بسته شدند و کشته های بسیاری دادند. پس از آن نیز نجات یافتگان در کمپ های دولتی مورد آزار و اذیت های فراوانی قرار گرفتند. هنوز که هنوز است همان رسانه ها گزارش می دهند، زخم های نیوارلئان التیام نیافته است. 

به نظر می آید فیلم "جانوران حیات وحش جنوب" ، یک پروپاگاندای تبلیغاتی برای نگرش نژادپرستانه حاکمان ایالات متحده نسبت به قربانیان توفان کاترینا به عنوان تمثیلی از جنبش وال استریت است.

  صحنه پایانی فیلم که راهپیمایی بازماندگان حادثه را به جلوداری هاشپاپی نشان می دهد ، تصویر بی واسطه تری از این تعبیر است.

 ادامه دارد...