مستغاثی دات کام

 
نگاهی به اسکار هشتاد و پنجم - بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
 

 

 پیش در آمد:

این مطلب در همان روزهای برگزاری مراسم اهدای جوایز اسکار 2013 ، به سفارش نشریه "سینما رسانه" تهیه شد تا در شماره نوروزی آن به چاپ برسد ولی شماره مذکور برای نوروز 92 انتشار نیافت و هنوز هم که هنوز است پس از گذشت یکماه از زمان مقرر ، منتشر نشده است. اگرچه شاید کمی به اصطلاح بیات شده به نظر بیاید ولی به هرحال تحلیل نسبتا جامعی از اغلب فیلم های نامزد و برنده اسکار امسال است که  پس از نقد و بررسی فیلم های مطرح جشنواره فیلم فجر سی و یکم که یک نگاه کلی به تولیدات سینمای ایران در سال گذشته و اکران آن در سال جاری داشت و در چند قسمت در این وبلاگ درج شد ،  می تواند این نگاه کلی را به عمده فیلم های نمایش داده شده در سال گذشته سینمای جهان به خصوص در هالیوود بسط دهد و در چند قسمت به سمع و نظر کاربران می رسد.

 

...و اسکار تعلق می گیرد به اقلیت یک درصدی

 

مراسم اهدای جوایز اسکار هشتاد و پنجم تکراری تر و کلیشه ای تر از همیشه بود. اگر در اواسط دهه 90 به دلیل رشد فن آوری دیجیتال، اجرای این مراسم تحولی پیدا کرد و محل ارائه خلاقیت هایی در این باب شد اما دیری است که به یک بازی تکراری و کسالت بار بدل شده که دیگر حتی اعلام نتایجش نیز هیجان برانگیز و تعلیق آور نیست. مجری یا به قول خودشان Host (میزبان) به روی سن رفته ، حدود 10 دقیقه پرحرفی می کند که ظاهرا بایستی خنده آور باشد، با استفاده از متنی که قبلا تهیه شده با برخی کاندیداهای اسکار و یا بازیگران و فیلمسازان حاضر در سالن شوخی نموده و سپس اگر استعدادکی هم داشته باشد با آواز و ترانه ای فیلم های نامزد جایزه را معرفی می کند.

در سالهایی که بیلی کریستال این مراسم را اجرا کرد، سعی داشت تا هربار خلاقیتی به کار بگیرد. مثلا در سال 1991 که فیلم "رقصنده با گرگ ها " اسکار بهترین فیلم را دریافت کرد، در همان ابتدای مراسم ، سوار بر اسبی به روی سن آمد یا سال بعد که سال فیلم "سکوت بره ها" بود ، به سبک و سیاق دکتر لکتر همان فیلم ، با دهان بسته و برروی چرخی او را به روی سن اجرای مراسم آوردند.

در آن سالها ابداعات و نوآوری ها ، هر سال به گونه ای نمایش داده می شد؛ مثلا اینکه در کلیپ افتتاحیه مراسم ، مروری بر فیلم های تاریخ سینما انجام می شد یا مجری و میزبان در جای کاراکتر فیلم های نامزد جایزه قرار می گرفت و در مقابل بازیگر دیگر ، دیالوگ های خودش را می گفت و یا برای اینکه تاثیر صدا را در یک فیلم نشان دهند با انواع و اقسام نمایشات و حرکات آکروباتیک ، کارناوالی از صوت و تصویر به راه می انداختند و یا حتی برای معروفی نامزدهای اسکار بهترین موسیقی ، صحنه های فیلم مربوطه را بازسازی می کردند و یا ...

اما دیگر سالهاست از این خبرها نیست و انگار برای خود برگزار کنندگان مراسم نیز قضیه علی السویه شده است. حتی معرفی کلی فیلم های کاندیدای اسکار بهترین فیلم نیز خیلی سر دستی و در قالب چند تا فیلم با هم دیگر توسط یک بازیگر انجام می شود. دیگر خبری از اسطوره ها نیست ، حتی اسکار یک عمر فعالیت هنری که با مجموعه ای از آیین ها صورت می گرفت( مثلا دو تن از بازیگران یا فیلمسازان مهم روی سن می رفتند و پس از نمایش آثاری از فردی که قرار بود اسکار یک عمر فعالیت هنری را بگیرد، وی را با تشویق ایستاده همه حضار به روی صحنه می آوردند و سخنرانی مفصلی ایراد می شد. چنین اتفاقی درمورد بسیاری از فیلمسازان برنده اسکار افتخاری صورت گرفت مثل فدریکو فلینی، میکل آنجلو آنتونیونی، استانلی دانن، رابرت آلتمن و ...حتی در بستر بیماری به سراغ ساتیا جیت رای ( فیلمساز مشهور و فقید هندی) رفتند و جایزه اسکار یک عمر فعالیت هنری را به وی اهداء کردند در حالی که مراسم آن به طور زنده در سالن اسکار پخش می شد. اما گویا دیگر دوران اسطوره هایشان به سرآمده و به قولی کوتوله ها حاکم شده اند.

حضور بازیگر نه چندان نام آشنایی به نام ست مک فارلین ( که بیشتر صدایش به دلیل دوبله   عروسک های کارتونی در فیلم ها و سریال ها معروف است) به عنوان مجری یا همان Host هشتاد و پنجمین مراسم هدای جوایز اسکار با شوخی های نه چندان بامزه و کاراکتری سرد و خشک ، یکی از کم رونق ترین دوره های برگزاری این مراسم را رقم زد.

دیگر همه چیز مثل همیشه بود ، برندگان اسکار بازیگری سال گذشته مثل کریستوفر پلامر و ژان دوژاردن و مریل استریپ جوایز برندگان امسال را دادند و بقیه جوایز را نیز بازیگران اغلب جوان به صورت انفرادی یا زوج اهدا کردند. و مانند همیشه برندگان، لیست بلند بالایی از تشکر و قدردانی را قرائت کردند که از پدر و مادر و برادر و خواهر و همسر گرفته تا گروه فیلمسازی و صاحبان کمپانی و تا حتی راننده استودیو و دربان در را هم شامل می شد!!

اما فقط ماجرای اعطای دو جایزه اصلی خیلی عجیب و غریب بود ؛ اول اسکار بهترین کارگردانی را که معمولا کارگردان برگزیده سال گذشته یا یک کارگردان مطرح اعطا می نمود ولی امسال برای اهدای این اسکار ، مایکل داگلاس و جین فاندا که هیچ ارتباطی با کارگردانی ندارند ، به روی صحنه آمدند!

اما اتفاق باورنکردنی و غیرمنتظره اسکار هشتاد و پنجم ، به هنگام اعطای جایزه اسکار بهترین فیلم روی داد.

ابتدا ست مک فارلین (همان مجری یا میزبان)، با صحبت از فیلم هایی مانند "محله چینی ها" و "پرواز برفراز آشیانه فاخته" به معرفی جک نیکلسون و دعوت از وی برای بخش پایانی مراسم پرداخت. تا اینجا رویداد غیر متظره ای رخ نداده بود ، جک نیکلسون معمولا از افراد حاضر در چنین مراسمی است و در موارد متعدد جوایز اسکار را به برگزیدگانش اعطا نموده ( از جمله در سال 2006 اسکار بهترین فیلم را به فیلم "تصادف" داد ) و خودنیز 3 جایزه اسکار دریافت نموده است.

اما وقتی جک نیکلسون برای اهدای اسکار بهترین فیلم سال 2013 از ارتباط مستقیم تصویری با کاخ سفید و دعوت از به اصطلاح First Lady یا بانوی اول یعنی میشل اوباما (همسر باراک اوباما) برای دادن جایزه اسکار بهترین فیلم سخن گفت و پس از لحظاتی نیز پرده بزرگ روی صحنه، میشل اوباما را در میان حلقه محافظانش نشان داد، حیرت همگان برانگیخته شد! پس چه شد؟ هنر جدای از سیاست کجا رفت؟ سینما به دور از سیاستمداران به کجا رسید؟ اینکه بسیاری از شبه روشنفکران ما همواره به جشنواره فیلم فجر و مانند آن انتقاد می کردند که چرا مسئولین دولتی مانند وزیر و معاون وزیر بایستی در یک مراسم هنری و سینمایی حضور داشته باشند و همیشه نقل می شد که زمانی در یک مراسم سینمایی فرانسه وقتی لوییس بونوئل فیلمساز مشهور فرانسوی دریافت که یک مسئول دولتی به آن مراسم آمده است ،  سریع محل مراسم فوق را ترک گفت. اینکه همین شبه روشنفکران در این سالهای اخیر و به خصوص سال قبل که فیلم "جدایی نادر از سیمین" اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت، برای مراسم اسکار یقه می دراندند و آن را بزرگترین و هنری ترین مراسم سینمایی سال می دانستند.

گویا همانطور که در دنیای سیاست در طی این 10-15 سال اخیر ، همه چیز وارونه شده و چپ های دوآتشه داخلی به دامان امپریالیسم آمریکا گریخته و سنگ سرمایه داری و دمکراسی آمریکایی را به سینه می زنند! و هنوز هم مخالفان ضد امپریالیست خود را راست می خوانند!! پس شبه روشنفکران عشق سینمای هنری ما هم که از تارکوفسکی و برگمان و رنوار پایین تر نمی آمدند و فیلم های آمریکایی را مسخره می کردند ، اینک پای مراسم اسکار لم داده  و قلب هایشان برای شنیدن عنوان فیلم یا بازیگری که پس از عبارت تکراری …And the Oscars goes to … تاپ تاپ می کند و با شنیدن آن به هوا می پرند یا آه از نهادشان برمی آید!!!

البته حضور میشل اوباما یا همسر رییس جمهوری آمریکا در مراسم اسکار و اهدای جایزه اصلی آن چندان هم بی سابقه نبود. همین امسال شاهد حضور بیل کلیتون ( رییس جمهوری اسبق آمریکا ) در مراسم گلدن گلوب و معرفی فیلم "لینکلن" به عنوان یکی از نامزدهای دریافت جایزه بهترین فیلم درام بودیم و در سال 2007 نیز ال گور (معاون بیل کلینتون) به بهانه حضور در فیلم مستند "حقیقت ناخوشایند" که برنده اسکار بهترین مستند نیز شد ، روی صحنه اسکار به تبلیغ برای سیاست های خود پرداخت و اعضای معروف آکادمی هم مانند جرج کلونی و لئوناردو دی کاپریو هم به معرفی و پروپاگاندا برای وی پرداختند.

اگرچه حمایت سیاستمداران کاخ سفید و دولت ایالات متحده از اسکار و فیلم های اسکاری به همین جا ختم نشده و سال گذشته برای نخستین بار در تاریخ هشتاد و چهار ساله اسکار و عمر 236 ساله دولت ایالات متحده آمریکا، این کانون شرارت بین المللی برای نخستین بار از زبان سخنگوی وزارت امورخارجه خود ، ویکتوریا نولند به طور رسمی موفقیت فیلم "جدایی نادر از سیمین" را در مراسم گلدن گلوب تبریک گفت و آرزوی موفقیت برای وی در مراسم اسکار کرد.

ویکتوریا نولاند، روز چهارشنبه (۱۸ ژانویه 2012– ۲۸ دی 1390) پس از دریافت جایزه بهترین فیلم خارجی زبان مراسم گلدن گلوب توسط اصغر فرهادی گفت: "ما می‌خواهیم این موفقیت را رسما به اصغر فرهادی تبریک بگوییم."

وی ادامه داد: "موفقیت آقای فرهادی نشانه پیشرفت، غنا و سخت کوشی فرهنگ ایرانی است."!!

وزارت امور خارجه آمریکا همچنین در آستانه مراسم اسکار 2012 در توییتر رسمی خود برای موفقیت فیلم جدایی نادر از سیمین آرزوی موفقیت کرد . در این توییت آمده بود :

"…با اینکه در انتخاب برندگان جایزه اسکار نقشی نداریم و بی طرفیم اما (به طور محرمانه) برای جدایی نادر از سیمین’ در هر دو نامزدیش آرزوی موفقیت می‌کنیم!"

 

ارتباط هالیوود و سرویس های امنیتی و اطلاعاتی

 

 پیش از این نیز در موقعیت های مختلف دولت آمریکا بارها به طور رسمی از عوامل و عناصر سینمایی هالیوود تجلیل به عمل آورده بود. از جمله ایروینگ برلین که حدود 60 سال حکایت ها و روایت های توراتی و تلمودی را به ترانه برای فیلم های موزیکال تبدیل کرد و یا آنها را در قالب سرودهای ملی و میهنی به مردم آمریکا ارائه نمود. برلین به پاس این خدمات از دست دوایت آیزنهاور ، رییس جمهوری وقت آمریکا در سالهای بعد از جنگ دوم مدال افتخار دریافت نمود. یا در پایان جنگ دوم جهانی جک وارنر ، از بنیانگذاران کمپانی برادران وارنر یکی از افرادی بود که مدال افتخار دریافت کرد.

همچنین به افتخار جان وین ، بازیگر معروف فیلم های وسترن ، کنگره آمریکا در سال 1979 به افتخار وی مدالی ساخت. تقدیم نامه یا کتیبه این مدال به سهولت قابل خواندن بود :

 "جان وین ؛ آمریکا "

اما معروفترین تجلیل و تقدیر دولت آمریکا از سینمای هالیوود ، بزرگداشت و اعطای مدال آزادی ( بالاترین مدال افتخار در ایالات متحده ) توسط ریچارد نیکسون (رییس جمهوری وقت آمریکا) به جان فورد فیلمساز معروف بود.

جان فورد در هنگام جنگ دوم جهانی ، رییس شاخه فتوگرافیک و فیلمسازی سازمان جاسوسی و اطلاعاتی  OSS بود.  OSS مخفف عبارت  Office Strategic Services به معنای دفتر خدمات استراتژیک بود که در واقع سیستم اولیه سازمان CIA محسوب می شد و ترومن رییس جمهوری پس از جنگ آمریکا ، آن را گشتاپوی آمریکا نامید.

فرانسیس ساندرس،نویسنده، روزنامه نگار و پژوهشگر معروف آمریکایی در کتاب "جنگ سرد فرهنگی : سازمان سیا در عرصه فرهنگ و هنر" درباره این سازمان اطلاعاتی و جاسوسی می نویسد:

"...سرهنگ ویلیام داناوان بنیانگذار OSS با عضوگیری از قلب تشکیلات سیاسی ، دانشگاهی و فرهنگی آمریکا ، گروهی از نخبگان را در این سرویس جاسوسی متشکل ساخت که از قدرتمندترین موسسات و خانواده های آمریکایی محسوب می شدند. از جمله اعضای این سرویس می توان به آنتوان سنت اگزوپری اشاره کرد که از دوستان صمیمی داناوان بود و ارنست همینگوی که پسرش جان نیز از مسئولین OSS به شمار می رفت و جان فورد که به عنوان مسئول قسمت عکاسی و فیلمسازی آن منصوب شد..."

مراسم اهدای مدال آزادی توسط ریچارد نیکسون به جان فورد

 

ریچارد هلمز (رییس آتی سازمان CIA) نیز از اعضای موثر OSS بود و در همان جا بود که با جان فورد آشنا و همکار شد و دوران طولانی به اتفاق هم فعالیت های مشترک داشتند.از همین رو جان فورد به همراه ریچارد هلمز در بسیاری از عملیات محرمانه اطلاعاتی / نظامی چه در دوران جنگ و چه پس از آن حضور فعال داشت. او از طرف سرویس اطلاعاتی و جاسوسیOSS مامور فعالیت های سینمایی و فیلم و عکس در نیروی دریایی ارتش آمریکا شد و فیلمبردار و فیلمنامه نویس و عوامل فنی متعددی را هم با خود همراه کرد ، برخی از معروفترین سینماگران هالیوود مانند گرک تولند( فیلمبردار فیلم "همشهری کین"، جوزف واکر، باد شولبرگ ( فیلمنامه نویس فیلم "دربارانداز") ، دانیل فاچ، جک پینک، ری کلارک . 

کار ارتباطات جان فورد و ریچارد هلمز به جایی رسید که در سال 1952 بخشی به نام "دفتر ارتباط با صنایع سرگرمی ساز"در CIA به ریاست جان فورد تاسیس شد که بعدها و در دهه 1990 پژوهشگران روزنامه گاردین تاریخچه این دفتر را افشاء نموده و نتایج جالب توجهی از آن تاریخچه حاصل کردند. دفتری که بسیاری از نهادهای هالیوودی از جمله آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا و مراسم اسکار را تحت تاثیر خود قرار داد.

همکاری نیروهای نظامی ، سرویس های جاسوسی و اطلاعاتی و استودیوهای فیلمسازی پس از جنگ جهانی دوم و مواجهه با خطر کمونیسم از یک سو و بسط ایدئولوژی آمریکایی در جهان از سوی دیگر باعث شد تا عبارتی تحت عنوان "جنگ صلیبی برای آزادی" یا Crusade for Freedom در محافل آمریکایی مطرح شود. عبارتی که پیش از هر موضوعی یک مبارزه فوق محرمانه از جانب پنتاگون ، نیروی دریایی ، شورای امنیت ملی و دفنر هماهنگی عملیاتی وابسته به سازمان CIA را طراحی  می نمود تا به اصطلاح پیام آزادی را در بطن فیلم های آمریکایی درج نماید. 

طی سالهای پس از جنگ جهانی دوم و به خصوص در سالهای ابتدایی دهه 1950، تسلط سرویس های اطلاعاتی و نظامی روز به روز بر هالیوود افزون گشت. در 23 آوریل 1953 سیسیل ب دومیل(فیلمساز مشهور و سازنده آثاری مانند"سامسون و دلیله"و دو نسخه"ده فرمان"در سال های 1923و 1956) به عنوان مشاور مخصوص دولت در سینمای هالیوود منصوب شد و سازمانی به نام MPS را که با امکانات 135 پست خدماتی در 87 کشور جهان ، شبکه توزیع عظیمی برای فیلم و سینمای آمریکا ایجاد کرد.

فرانسیس ساندرس در کتاب"جنگ سرد فرهنگی"درباره ادامه سیاست توتالیتر آمریکایی در سینمای هالیوود می نویسد:

"...سی دی جکسون مشاور مخصوص ژنرال آیزنهاور در امور جنگ روانی که یکی از کارآمدترین برنامه ریزان مخفی ایالات متحده به شمار می رفت در جستجوی هم پیمانانی بود که بتوانند به بهترین نحو ، مسایل تبلیغاتی آمریکا را بفهمند و آن را در نوشته ها و حتی حرکات بازیگران خود ، درست با همان ظرافت لحاظ نمایند. او در ژانویه 1954 فهرستی از دوستانی را که انتظار می رفت در این مسیر بتوانند کمک کنند ، یادداشت نمود. این فهرست تقریبا تمامی عوامل موثر در هالیوود را در بر می گرفت یعنی تمامی مغول ها و اعوان و انصارشان و همچنین عناصر پیشانی سفید اوانجلیست ؛ از سیسیل ب دومیل و داریل زانوک کمپانی فاکس گرفته تا نیکلاس شنک ، رییس مترو گلدوین مه یر تا بارنی بالابان همکار ارشد هری و جک وارنر ، تا جیمز آر گرینجر ، رییس RKO تا هری کوهن رییس کلمبیا تا والت و روی دیزنی و اریک جانستون و ..."

دیوید ال راب خبرنگار معروف نیویورک تایمز در کتاب "عملیات هالیوود "که در سال 2004 انتشار یافت ، می نویسد :

"... ممکن است ما فکر کنیم که محتوای فیلم های آمریکایی رها از دخالت دولت است؛ اما در واقع برای چندین دهه است که پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) به فیلمسازان می گوید که در فیلم ها چه چیزهایی باید گفته شود و چه چیزهایی نباید گفته شود. این کثیف ترین (کار) هالیوود است... طی 50 سال گذشته، صدها فیلم روند اخذ موافقت ارتش را طی کرده اند و به اتاق حذف کردن تصاویر فیلم ها وارد شده اند و اتاق حذف دیالوگ ها، شخصیت ها و حذف صحنه ها را سپری کرده اند... پنتاگون حتی از فیلم ها و برنامه های تلویزیونی برای هدف قرار دادن کودکان به عنوان نیروهای نظامی آینده استفاده کرده است. پنتاگون در محبوب ترین برنامه کودکان که عبارتند از "لاسی" (Lassie) و "میکی ماوس" (Mickey mouse club) درصدد تاثیر گذاری بر کودکان بوده است..."

همچنین جاناتان ترولی استاد دانشگاه جرج واشینگتن، در پیش گفتار همین کتاب "عملیات هالیوود" از هالیوود به عنوان پیچیده ترین و موفق ترین سیستم پروپاگاندای جهان یاد می کند واز سانسور نوین توسط ارتش و سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی برای تغییر حقایق و شکل دادن به افکار عمومی پرده بر می دارد.

 

ادامه دارد...


 
 
شهادت بانوی دو عالم تسلیت باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
 


 
 
به بهانه سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
 

 

برای شبه روشنفکرانی

 

که سنگ سید مرتضی را به سینه می زنند!

 

 

 

 شهید سید مرتضی آوینی ، زبان صریح و بدون رودربایستی داشت و همین صراحت و تاکید بر اصول ، موجب شده بود که از سوی جناح های مختلف فرهنگی و هنری مورد حمله و هجوم قرار گیرد. اما این هجوم بیشتر و به صورت جدی تر از سوی طیفی بود که ریشه های خود را در تاریخ به اصطلاح روشنفکری این دیار جستجو می کرد و خویش را مدعی تجدد و آزاد اندیشی و انواع و اقسام "ایسم" ها می دانست.

یکی از پرچالش ترین و بی پرده ترین این هجمه ها در همایشی صورت گرفت که پس از دهمین جشنواره فیلم فجر در بهمن 1370 ، تحت عنوان "سمینار بررسی سینمای پس از انقلاب" در دانشکده سینما و تئاتر برگزار شد. در آن سمینار ، تقریبا همه آنهایی که ادعای سینمای روشنفکری و شبه روشنفکری داشتند و خود را اخلاف موج نو اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 می دانستند ، سید مرتضی آوینی را به قول خودش به محاکمه کشیدند.

بد نیست دوستان شبه روشنفکر یا آنان که به اصطلاح ، نو آوانگارد هستند و پس از انقراض سلسله روشنفکری در غرب ، تازه باد این تفکر منسوخ به آنها رسیده تا از قبلش خود را خنک  کنند ، این مطلب را بخوانند. آیا واقعا سید مرتضی آوینی که سنگش را به سینه می زنند ، همین آوینی است؟!

خود آوینی بخشی از فضای آن سمینار بهمن 1370 را این گونه شرح می دهد:

"...جماعت ، عجیب برآشفته بودند و دیگر حتی رعایت پرستیژ را هم که از اهم واجبات آداب روشنفکری است ، نمی کردند. توی سوالات یکدیگر می دویدند و اجازه حرف زدن به من نمی دادند. اول، خانم نجم(مجری جلسه) خودش هم به جانب مخالفان سخنان من غلطیده بود اما بعد که برآشفتگی و پرخاشگری آنان را دید ، آهسته گفت "عجب دیکتاتورهایی شده اند"... و راست می گفت ؛ هرکس یک دیکتاتور کوچک در درون خود دارد که اگر میدان پیدا کند، سر بر می آورد. تا به حال ما متهم به دیکتاتوری بوده ایم ؛ دیکتاتورهایی در اقلیت ! تا هنگامی که این جماعت سخن می گویند و ما ساکتیم ، چیزی نیست اما وای از آن هنگام که ما هم بخواهیم چیزی بگوییم. فریاد برمی دارند که "آی! آزادی نیست. به کسی اجازه حرف زدن نمی دهند این دیکتاتورها!" ... و با این حساب ، مردگان بهترین مردمانند. دیکتاتوری به چیست؟ دیکتاتوری در ابراز نظر مخالف است و یا در عدم تحمل نظر مخالف؟ خدا می داند اگر این سه چهار نفر هم نبودند که حرفی بزنند سمینار به تعارف برگزار می شد و کلاه از سر برداشتن و برای یک دیگر لبخند زدن ... و هیچ. کدام برخورد اندیشه ها ، دوست من؟!!  آقایان و خانم ها به جای آنکه با من به مباحثه در مسائل نظری سینما بنشینند تلاش می کردند که با توسل به مشهورات دم دستی و ابراز احساسات مرا آزار دهند و حتی خانمی متوسل شد به اسلحه زنانه و گریه کرد. بله ! واقعا گریه کرد. و من اگرچه برنیاشفته بودم اما سخت جا خورده بودم که چرا این جماعت چنین می کنند؟ در میان یادداشت هایی که برای من می رسید کار به فحاشی هم کشیده بود و خانم نجم از خواندن بعضی یادداشت ها که حاوی فحش بود ، خودداری می کرد. گفتم :"باور کنید! من قصد توهین نداشتم ، این شما هستید که به شنیدن حرف های خلاف تصور غالبی که در باب سینما وجود دارد ، عادت ندارید. شما برآشفته اید که چرا کسی خلاف عرف معمول شما سخن گفته است و می انگارید که مورد توهین واقع شده اید"....و هنوز سخت در این فکر بودم که این جماعت سیاستگذاران سینمای ایران با کمک استادان دانشکده ها و منتقدان مجله فیلم و برنامه های تلویزیون و ...با اتکا به تئوری مولف و جشنواره های اروپایی عجب ماری کشیده اند که دیگر به دانشجویان سینما نمی توان فهماند که "مار" را واقعا چطور می نویسند و چاره ای هم نیست چرا که هرچه با سطحی نگری و ظاهر گرایی عقل متعارف غرب زده نزدیکتر باشد ، آسانتر مورد قبول واقع می شود..."

 شگفتا ! همان هایی که در آن سمینار ، سید مرتضی آوینی را "بازجویی" کردند ، پس از شهادت آوینی ، بیش از همه سنگ او را به سینه زدند و سعی داشتند تا از این کلاه برای خود نمدی ببافند! از فضای ضد فرهنگی سالهای سازندگی و اصلاحات استفاده کردند و هرآنچه سید مرتضی نقد و نفی کرده بود را به او نسبت دادند و این از هر نوع بازجویی و محاکمه سید اهل قلم  در آن سمینار ، فجیع تر بود. او را سمبل روشنفکری خواندند ! و طرفدار تجدد !! و ... با استفاده از رسانه های متعدد ، سعی در مصادره به مطلوب وی کرده و می کنند. سخنان و نوشته هایش را سانسور کردند و آنچه از او مطلوب نظرشان بود ، نشر دادند و آنچه نمی پسندیدند و تیشه به ریشه خود می دانستند ، پنهان ساختند،

از جمله متن سخنان شهید آوینی در آن سمینار که به صورت متن شسته و رفته و همراه با جواب  به سوالات متعدد(که فرصت پاسخ گویی اش در آن سمینار دست نداد) در شماره اول سال دوم فصلنامه سوره سینما در بهار 1371 توسط خود شهید آوینی منتشر شد ولی متاسفانه پس از آن هیچگاه بازنشر نشد.

در آن نوشته مهم ، شهید آوینی درباره بسیاری از عقاید و باورهایش ، بی پرده و صریح با ذکر مصادیق سخن گفت و نوشت؛ از تعریف سینما و مخاطب ، عرفان و جریان سینمای روشنفکری ، سینمای ملی و سینمای هنری و سینمای موج نو ، دانشکده های هنری و نگرش های هنری ، پس زمینه های جریان های فکری معاصر و سنت روشنفکری و غرب زدگی و عرفان زدگی و ...و بسیاری از مسائل مبتلابه جامعه فرهنگی و هنری و فکری ما که گویا برای همین امروز گفته شده است. به نظر می آید باید بارها و بارها آن متن را به دقت مطالعه کرد تا اگر برای مقاصد گروهی و باندی، علم  سید مرتضی آوینی را بلند  کرده ایم ، لااقل حرف ها و نظرات و باورهای او را تحریف نکنیم.

به مناسبت سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی ، بخشی از آن سخنان و نوشته ها را از نظر می گذرانیم ، اگرچه بیش از 21 سال از تاریخ آن گذشته ولی به نظرم خیلی به روز است.

"...چرا سینمای پس از انقلاب ، هویتی ایرانی ندارد و چرا سینمای ایران از جواب گفتن به غایات فرهنگی و انقلابی این امت عاجز است و چرا اصلا سیاستگزاران سینمای  ایران ، سینما را چون رسانه ای که ماهیتا می تواند منشاء تحولات فرهنگی باشد ، باور نکرده اند و به دستیابی به یک سینمای کوچک نیمه تجربی و کاملا غیر حرفه ای اکتفا کرده اند؟

سینمای کنونی ایران هویتی ایرانی ندارد و هواداران آن در خارج از کشور، عموما مخالفان انقلاب اسلامی و منتقدان جشنواره ای هستند و اصلا این سینما ، مردم را مخاطب خویش نمی داند ، چه در داخل کشور و چه در خارج کشور.

...حال آنکه این سینما فقط در ظاهر و در حیطه اشیاء و فضاها ، ایرانی است و در باطن ماهیتی کاملا غربزده و استشراقی و توریستی دارد. اگر ایرانی گری این است ، که این امر منحصر به سینمای پس از انقلاب نیست. آنها که پیش از انقلاب را به یاد می آورند، می دانند که اصلا مروج این صورت از ایرانی گری ، دربار پهلوی بوده است تا آنجا که حتی تیمسار خسروانی ، خانه ای داشت که معماری آن از معماری کویری یزد و نایین و اردکان تقلید شده و حتی نمای بیرون آن کاهگلی بود.

حرف بنده این است که نگاه فیلم های "نقش عشق" و "نار و نی" و "هامون" و ...به ایران و ایرانی گری، نگاهی توریستی و استشراقی است و اصالت ندارد و درست بالعکس معتقدم که این تحول باید از ژرفنا و ریشه صورت بگیرد. سینماگران بزرگی چون فورد و هاکز را نیز کسی نباید از لحاظ مضامین آنها بپذیریم . سینمای آمریکا از لحاظ اتحاد مضمون و تکنیک و همراهی این دو با یکدیگر قابل تحسین است نه از لحاظ مسائل دیگر ؛ سینمای آمریکا توانسته است منشاء یک تحول فرهنگی بزرگ در سایر مجامع انسانی کره زمین شود و این با صرف نظر از این معنا که غایات این تحول ، استکباری و شیطانی است ، باید مورد تحسین قرار گیرد. شکی نیست که غایات سینمای آمریکا ، شیطانی است و اگر در مقام مضمون بخواهیم به سینمای غرب بنگریم چه در آمریکا و چه در اروپا و چه در شرق سیاسی ، چیزی جز انحطاط نخواهیم دید.

درست بالعکس سینمای ایران گرفتار بحران هویت است و این بحران به این دلیل ایجاد شده که سینما ، از مردم و غایات فرهنگی مقدس آنان دور است. فیلم های سینمای ایران پس از انقلاب عموما سعی دارند که از انقلاب رد شوند و به همین دلیل غالبا هیچ نشانی از این زمان و مشخصات فرهنگی و اجتماعی آن در فیلم ها وجود ندارد. فیلم های امسال را از نظر بگذرانید ، به جز معدودی از فیلم ها از جمله بدوک ، هور در آتش ، وصل نیکان ، پوتین و چند فیلم دیگر ، باقی فیلم ها از داستان هایی کاملا مستقل از زمان و شرایط اجتماعی و سیاسی برخوردارند و حتی به تاریخ گذشته ایران نیز اشاره ندارند: دلشدگان ، مسافران ، بانو ، دونیمه سیب ، دو نفر و نصفی ، شتابزده ، نرگس ، سیرک بزرگ ، جیب برها به بهشت نمی روند ، اوینار ، شهر در دست بچه ها ، دره شاپرکها ، دیگه چه خبر ؟ ، برخورد ، آقای بخشدار ، قربانی ، خمره ، مسافران دره انار  و ...آنچه کارگردان ها را به این سمت رانده، آن است که اصلا سینمای ایران و سیاستگذاری ها و برنامه ریزی های آن در خلاء یک بی هویتی مزمن، گم شده اند و معیار موفقیت در کار سینما ، برنده شدن در جشنواره های اروپایی است و البته برنده شدن چیز بدی نیست ، منوط برآنکه این حضور جشنواره ای به مثابه یک ضرورت محوری و اصلی مورد توجه قرار نگیرد و نگرش ما نسبت به جایزه هایی که به فیلم ها می دهند ، منفعلانه و از سر مرعوبیت و شیفتگی نباشد و بتوانیم تاثیرات بد این جایزه ها را بر فرآیند فیلمسازی داخلی کنترل کنیم.

سینمای ما یک سینمای جهانی نیست. جشنواره ای است. میان این دو تعبیر فرق بسیار است. فیلم های کوروساوا به شدت ژاپنی است و حتی آنجا که مکبث و شاه لیر را می سازد ، هرگز مرعوب فرهنگ انگلیسی نیست و بلکه صورت مثالی مکبث و شاه لیر را اقتباس می کند و به آن هویتی ژاپنی می بخشد. شما چنین فیلمسازی را در داخل ایران و با هویت ایرانی به من نشان دهید ؛ حتی مصطفی عقاد هویتی اسلامی دارد. سینمای ما یک سینمای محلی کوچک  با ذائقه اروپایی است و کارگردانان آن ، در فضای سوبژکتیویته هنر مدرن و پست مدرن ، فرصت رشد و بزرگ شدن حتی در حد مصطفی عقاد را ندارند...ایرانی ستودنی است اما شما فیلمی را به من نشان دهید که از ژرفنا و باطن ایرانی باشد نه در سطح و در حیطه اشیاء و فضاها و دیالوگ ها. و عرض کردم اگر ایرانی گری این است که رژیم گذشته برای حفظ محله عودلاجان و سقاخانه ها و قهوه خانه های سنتی آن ، از ما مصمم تر بودند. ماسوله و کاشان و یزد و عقدا و ...و معماری اصیل آنها سنگی بود که آریستو کرات های هزار فامیل هم بیش از ما به سینه می زدند... و البته فقط در حد حرف...

...سنت روشنفکری و به تعبیر بهتر انتلکتوئلیسم متعلق به غرب است و مبداء و معادش نیز همان است ، از غرب برآمده و به غرب هم رجوع دارد. لفظ انتلکتوئلیته، روشنفکری یا منورالفکری، در برابر تفکری وضع شده است که متعلق به قرون وسطی است. بعد از رنسانس ، متفکران اروپایی یقین آوردند که قرون وسطی ، عصر تاریکی و تاریک اندیشی بوده است و لفظ انتلکتوئل (روشنفکر) برای کسانی وضع شده که در تفکر، مخالف معتقدات قرون وسطایی بوده اند. بنابراین روشنفکری ملازم با الحاد، یونان زدگی، علم پرستی و فرعونیتی است که ضرورتا آنانی را که در سیر تطور تاریخی غرب و پیدایش تکنولوژی شریک نبوده اند و در اندیشه، هنوز رجوع به مبنایی می کنند که در خارج از دنیای جدید قرار دارد، وحشی و بربر می دانند. روشنفکری ، ملازم با این یقین است که حیات بشر به سه دوره تقسیم می شود: اسطوره ، دین و علم و ما اکنون در دوران علم به سر می بریم و دین جز خرافه ای بیش نیست! روشنفکری ملازم با اعتقاد به نظریه ترقی است و براین اساس انسان های هر دوره از ادوار پیشین مترقی تر هستند و پیشرفت بشر و تکامل فکری او امری است که دارای ضرورت تاریخی است و بنابراین اگر قولی و یا فردی به مرجعی در گذشته رجوع کنند ، آنان را باید ارتجاعی و مرتجع خواند.

روشنفکری عین اومانیسم است و مفهوم درست اومانیسم جایگزینی بشر بر مسندی است که تا دیروز خدا برآن تکیه داشته است. اومانیست ، بشر را می پرستد و این انسان را نیز به گونه ای تعریف می کند که علم امروز ایجاب می کند. انسانی که مورد پرستش قرار می گیرد ، خلیفه الله نیست بلکه بشری است که وجودش ، استمرار وجود گوریل هایی است که میلیون ها سال پیش برکره زمین می زیسته اند. او فقط نیازهای حیوانی وجود خویش را اصیل می انگارد و خود را در رسیدن به مطلوب خویش ( هرچه باشد) آزاد می خواهد.او زندگی اجتماعی را نتیجه یک میثاق اجتماعی و یک قرار داد می داند و بنابراین اگر به حقوق دیگران تجاوز نمی کند، برای احترام به این قرارداد است. اگرنه هرچیزی از نظر او مجاز است. روشنفکری ملازم با "تجدد" نیز هست و این تجدد یا مدرنیسم چنین اقتضاء دارد که هر چیز کهنه ای مذموم است و مگر نه اینکه هر نویی بالاخره کهنه می شود و بنابراین تنها انسانی ذاتا متجدد است که حیات او عین نیلهیسم باشد و به یک "نفی مطلق" ایمان آورده باشد. روشنفکری ، ملازم با نفی سنن فلسفی پیشینیان نیز هست پس در نهایت امر ، هر روشنفکر چه بخواهد و چه نخواهد سوفسطایی است. او معتقد به نفس الامر و واقعیت ثابت نیست و به حقیقت نسبی ایمان دارد و این عین سفسطه است. روشنفکری بنابراین ملازم با سوبژکتیویته نیز هست چراکه مرجع تفکر روشنفکر ، خواه ناخواه بعد از آنکه در همه بدیهیات دچار تردید می شود ، خود اوست: من فکر می کنم ، پس هستم. بنابراین هیچ امر بدیهی دیگری که بتواند مبنای تفکر من واقع شود ، وجود ندارد جز اینکه من هستم. پس هر اتاقی مرکز جهان است و هر فرد انسانی خدایی است تبعید شده از آسمان.

...و اما انتلکتوئلیسم یا روشنفکری شجره ای است که جز در خاک غرب نمی روید. روشنفکری از لحاظ تاریخی ، اقتضائات و موجباتی دارد که در هیچ جای دیگر از کره زمین پا نمی گیرد. رجوع همه روشنفکران دیگر در سراسر کره زمین به مرجع آنها (غرب) است و غرب زدگی معنایی جز این ندارد. بنابراین هیچ روشنفکری جز روشنفکر غربی اصیل نیست. پس بهتر است که روشنفکران سایر مناطق و اقوام کره زمین و بالخصوص روشنفکران این سوی عالم را "شبه روشنفکر" بخوانیم...از یک لحاظ دیگر شبه روشنفکری نسبت به اصل آن پست تر است چراکه شبه روشنفکر "مقلد" است  و روشنفکر ، اصیل و مستقل و بدون تردید مقلد غرب بودن (غرب زدگی) از غربی بودن به مراتب بدتر است(پیشنهاد می کنم کتاب غرب زدگی جلال آل احمد را بخوانید. از صفحه 141 تا 155 در توصیف غربزدگی است)...

مسئله دیگری که وجود دارد این است که اگر مفهوم تحت الفظی "روشنفکر" را بدون در نظر گرفتن سابقه تاریخی روشنفکری و مبانی فلسفی آن در غرب لحاظ کینم ، آنگاه روشنفکر به مفهوم کسی است که دارای فکری روشن است. آنچه که اکنون معمول است ، همین است و متاسفانه بزرگان ما نیز به علل مختلف روشنفکر را به مفهوم تحت اللفظی آن گرفته اند و حتی این تعبیر را اصطلاحا برای تحصیل کردگان علوم جدید به کار برده اند. چنین کاری زبان را مخدوش می کند و بعد ما را نسبت به حقیقت روشنفکری و ماهیت آن ، بیشتر می کند. اما از طرف دیگر این کاری است که خواه ناخواه انجام گرفته و حالا که چنین است برای فردی چون این حقیر که قصد تحلیل و تفسیر ماهیت روشنفکری را دارم ، کار به مراتب دشوارتر است. چه باید کرد؟ کسی از دوستان به من ایراد می کرد که "تو که به روشنفکری می تازی ، خودت در جایگاه آنان هستی. خودت هم تحصیلات علوم جدید داری و در دانشگاه تحصیل کرده ای و ..." فهمیدم که این آقا هم روشنفکری را بدون در نظر گرفتن سوابق تاریخی و ماهیت فلسفی آن می فهمد.

بنابراین ما اصلا سینمای روشنفکری نداریم و هرچه هست شبه روشنفکری است. روشنفکری صفات و لوازمی دارد که در مجامع غرب زده ( فقط به دلیل غرب زدگی) محقق نمی شود و درست به همین علت است که اکنون در غرب دوران روشنفکری به سر آمده ، اما در ایران هنوز باقی است. بنابراین به روشنفکرهای وطنی اصولا اطلاق کلمه روشنفکر درست نیست. چرا که آنان مقلدند و نه اصیل و از همه لوازم و صفات روشنفکر ( به مفهوم تاریخی آن که در غرب محقق شده است) نیز برخوردار نیستند. اما از طرف دیگر اگر صرفا به آنها "شبه روشنفکر" اطلاق کنیم ، آنگاه همین اشتباهی پیش خواهد آمد که شما نسبت به سخنان بنده ، به آن دچار آمده اید ، یعنی این تصور ایجاد خواهد شد که اینها از آن لحاظ که شبه روشنفکر هستند، مورد حمله ما واقع شده اند و اگر روشنفکر بودند، وضع فرق می کرد. خیر، تفاوتی نمی کرد. اگر روشنفکری در این کشور محقق می شد، هرگز امکان وقوع انقلاب اسلامی وجود نداشت مگر در تاسی به غرب ( چرا که خواه ناخواه غرب درمعرض یک انقلاب عظیم قرار دارد که همه چیز را زیر و زبر خواهد کرد) اگر روشنفکری در این کشور محقق می شد، ما هم در موجودیت تاریخی غرب شریک می شدیم و مثل ژاپن به ناچار، روح ملی را فدای توسعه تکنولوژیک می کردیم که نکرده ایم و خدا را شکر که چنین  امری در کشور ما وقوع نیافته و امکان وقوع نیز ندارد...

دوست من ! معاصر دنیای جدید بودن مساوی با قبول همه معیارها و اصول دنیای جدید و ما اینچنین نیستیم. به ما می گویند "بنیادگرا" چرا که ما برای فهم و درک عالم و عمل در زندگی به غرب رجوع نمی کنیم. ما هنوز پیرو نهضت انبیاء هستیم و کسی که چنین باشد به نظریه ترقی معتقد نیست. تاریخ را طور دیگری می فهمد، عالم را طور دیگری می فهمد و برای عمل در زندگی به شریعت علمی غرب رجوع نمی کند، به قرآن و سنت رجوع می کند. هرکسی ناگزیر است که یا مجتهد و یا مقلد باشد. در شریعت تکنولوژیک غرب نیز همین است...سنت رجوع به مراجع و مآخذ در پژوهش به شیوه غربی جز این اقتضاء ندارد که شما آنان را اصل بینگارید و خودتان را فرع و "فونداسیون" تفکرات خویش را همان اصول غربی ها قرار دهید. عرض کردم که در غرب ، علی الظاهر عصر انبیاء گذشته است و فلاسفه دنیای جدید همان وظیفه ای را برعهده دارند که در دنیای گذشته انبیاء برعهده داشتند. ایدئولوژی یعنی شریعت جدید . دوست من ! فلاسفه دنیای جدید ملهم از عقل خود بنیاد و ملحدی هستند که بعد از رنسانس صورت نوعی آن تحقق پیدا کرده است و انبیاء ، ملهم از آسمان بودند. "وحی" در روزگار ما باور کردنی نیست چراکه اصلا آنچه بر بشر جدید غلبه دارد همین عقل خود بنیاد فلسفی است... و مشکل افرادی چون حقیر که حقیقت دنیای جدید و روشنفکر و شبه روشنفکر و غربی و غربزده را شناخته ایم و خود را ازاین منجلاب خلاص کرده ایم. در همین جاست که مشهورات و مقبولات خاص ( وحتی عام) مبتنی براصول دنیای جدید است. ولی ما عقب نخواهیم نشست و حرفهایمان را خواهیم گفت چرا که می دانیم لازمه تحول دنیای جدید ، یکی هم آن است که من و امثال من حرفهایمان را (هرچند با عرف دنیای روشنفکری و شبه روشنفکری معارض است) بی رودربایستی بگوییم..."


 
 
نگاهی به سی و یکمین جشنواره فیلم فجر- بخش سوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
 

 

فیلم های مثبت اما مغضوب

 

اما در میان این فیلم های  ضعیف و مسئله دار که اغلب با سفارش و هزینه های هنگفت تولید شده اند ، نمی توان از آثاری که حاوی نکات مثبت و ساختارهای نسبتا قابل قبول بوده اند ، گذشت. فیلم هایی که بعضا با سرمایه های محدود جلوی دوربین رفته و نتایج خوبی هم در بر داشته اند، اما متاسفانه گویا اغلب مغضوب مسئولان جشنواره فیلم فجر ، هیئت انتخاب و داوران آن بودند:

 

فرشتگان قصاب

سینمای استراتژیک

 

"فرشتگان قصاب" ، فیلمی تکان دهنده و واقع گرا بود که به بهانه حضور اشغالگرانه آمریکا و ناتو در افغانستان ، در حقیقت به موضوع پنهان و مهیب قاچاق اعضای بدن انسان توسط صهیونیست ها ( به عنوان گروهی که تکنیک نگهداری اعضای بدن را در شرایط سخت و به مدت های طولانی دارا هستند ) می پرداخت. فیلم با ساختاری درست ، قوی و غیر شعاری ، مخاطب را از یک فضای آرام و لطیف ناگهان به تنشی خشونت بار می کشاند و در حالی که تماشاگر هنوز در تصور عادی و کلیشه ای بودن خشونت فضاست ، به طور غیرمترقبه خود را در جهنمی باورنکردنی می یابد که نظیرش را قبلا در آثار زیر ژانر آدمخواری از سینمای وحشت ، تجربه کرده بوده است. فیلم هایی مانند "اره برقی تگزاس" یا "قاچاق انسان" و یا "گرفته شده" و یا ...

از طرف دیگر فیلم "فرشتگان قصاب" به یکی از مناطق استراتژیک امروز جهان نظر دارد که نظام سلطه جهانی و ویترینش یعنی هالیوود به خوبی آن را مدنظر داشته (همین امسال فیلم "30 دقیقه پس از نیمه شب" ساخته کاترین بیگلو به بهانه شکار بن لادن به همین مسئله نگاه داشته) ولی متاسفانه سینمای ما از آن غافل مانده است. مضافا اینکه سهیل سلیمی کارگردان جوان فیلم "فرشتگان قصاب" به بهانه افغانستان و ظلمی که بر آن سرزمین می رود ، به یکی از موضوعات پنهان ومشمئز کننده  جهانی یعنی قاچاق اعضای بدن انسان می پردازد.

به کارگیری دکوپاژ قوی ، فیلمبرداری و تدوین متناسب ، بازی های پذیرفتنی از بازیگران خارجی فیلم و جلوه های تصویری که برای نخستین بار در سینمای ما به کار گرفته می شود و ...همه و همه از فیلم "فرشتگان قصاب" ، یک اثر ناب و متعهدانه سینمایی ساخته است.

 

تنهای تنهای تنها

پیام صلح ایران به جهانیان

 

فیلم "تنهای تنهای تنها" نیز به یکی دیگر از موضوعات ملتهب و چالش برانگیز حداقل یک دهه امروز ایران و جهان می پردازد که اذهان و اندیشه ها و اوقات بسیاری را در این سو و آن سوی مرزها به خود اختصاص داد و در شکل و شمایل منفی خود آثار متعددی از سینمای هالیوود را نیز به خدمت گرفت. موضوع انرژی هسته ای و استفاده صلح آمیز یا نظامی از آن ، از موضوعاتی است که علاوه بر آثاری مانند "غیرقابل تصور" ساخته گرگور جردن حتی به طور غیر مستقیم در فیلم هایی مانند "بتمن" و آخرین قسمت خود یعنی "برآمدن شوالیه تاریکی" نیز حضور دارد و اینگونه به اذهان جهانیان القاء می کند که گویا تنها غرب و سردمداران آن حق دارا بودن چنین انرژی را داشته و به جز این موجبات نابودی دنیا فراهم خواهد آمد.

گره زدن زندگی مردم یکی از محرومترین نقاط دورافتاده این مملکت به موضوع حق در اختیار داشتن انرژی صلح آمیز هسته ای و مسائل پیرامونی آن که به روابط درونی و دوستی های مابین دو نوجوان کشیده می شود ، به خوبی به زبان تصویری یک شعار در می آید که بارها و بارها در راهپیمایی ها و نمازهای جمعه از سوی مردم تکرار شده و می شود. از طرف دیگر درددل یک نوجوان ساده بوشهری در پایان فیلم حرف دل همه مردم دنیا می شود که علیه جنگ طلبی و قلدری اقلیتی محدود ، سخن صلح و برادری سرداده اند.

 

سر به مهر

ایمان و باور دینی ، کلید حل معضلات اجتماعی

 

اولین فیلم بلند سینمایی هادی مقدم دوست که پیش از این در عرصه تله فیلم ، "به صرف شربت و شیرینی" را داشته و در همکاری با حمید نعمت الله ، فیلمنامه های "بی پولی" و سریال "وضعیت سفید" و چند تله فیلم دیگر را نوشته ، فیلم شریف و آبرومندی در عرصه سینمای ایران محسوب می شود که باورهای دینی را به معضلات اجتماعی گره زده و آن را در جزییات زندگی آدم ها جستجو کرده است. دختری که دچار معضل رودربایستی و کم رویی است و همین مسئله باعث شده تا در زندگی اجتماعی تنها و سرخورده باشد و مشکلات متعدد مادی و معنوی را تجربه نماید ، با توسل به نماز و اینکه آن را در مقابل دیگران بخواند ، بر کمبودهای شخصیتی خود غلبه کرده و عملا به حل مشکلات اجتماعی اش می پردازد.

مقدم دوست با ساختاری ساده در فیلمنامه و کارگردانی متناسب، به گونه ای بطئی و نامحسوس ، مخاطب خود را از یک معضل معمول شخصیتی و روحی / روانی ، به مواجهه با خواندن نماز می کشاند و همین را به مسئله اصلی فیلمش بدل می سازد در حالی که مخاطب اصلا متوجه نمی شود چگونه به این میدان کشیده شده. میدانی که می تواند در ابعاد مختلف برای هرکسی در هر وضعیتی ، تجربه شده باشد.

بازی های خوب لیلا حاتمی و آرش مجیدی در کنار دیالوگ های صمیمانه و ملموس فیلم ، تماشاگر به همذات پنداری غریبی با فیلم می کشاند که حاصل تجربه ای گرم و دلچسب با مدیوم سینمایی است که حالا مدعی شده می تواند اندیشه ها و باورهای دینی را در پلان پلان و فریم فریم خود ، بگنجاند.

 

ترنج

دغدغه همیشگی مرگ در کنار زندگی

 

مجتبی راعی پس از سالها به فضای فیلم "تولد یک پروانه" بازگشته و باز هم اثری تولید کرده که هزاران سخن را در خود نهان دارد. نقاشی در اوج معروفیت و پس از بازگشت از نمایشگاهی در خارج کشور با مسئله مرگ مواجه می شود. او که همیشه گویا  در تابلوهایش زندگی می کند این بار تحت تاثیر تابلوی جهنم دوست قدیمی اش قرار می گیرد (که راهش را از او جدا کرده) و مرگ را در یک قدمی خود حس می کند. مرگی که به هر شکل سعی در گریز از آن دارد؛ بوسیله امضاء جمع کردن از مومنان یا تسکین خاطر گرفتن از اهل دلی که مرگ برایش جزیی از زندگی است.

راعی با ساختاری بدیع و سینمایی ، روایت خود را از چشم دنیای بیوک آقا یعنی همان نقاش قدیمی و نگارگر آثار هنری ارائه می دهد که در این راه از نوعی انیمیشن در شکل و شمایل نگارگری های اسلامی - ایرانی بهره گرفته و در کنار معماری فیلم ، میزانسن های سنتی و سبک فیلمبرداری آن، نوعی ساختار سینمایی ارائه نموده منطبق بر سبک زندگی و هنری اسلامی ایرانی که در قرون گذشته ، شهرها و روستاهایمان شاهدش  بوده اند و امروز ما از طریق بناهای قدیمی یا تصاویر و نقاشی ها و یا کتب سفرنامه نویسان اروپایی و همچنین بقایای نقش و نگارهایشان ، حکایت آنها را دیده و می شنویم.

مواجهه بیوک آقا با مرگ و رسیدن به مرتبه ای که آن را در کنار خود زندگی کند ، با استفاده از احادیث و روایات محکم ائمه اطهار (ع ) ، در واقع همان جوهره هنر ایرانی اسلامی است که وی در طول زندگیش بدان توجهی نداشت ، نگارگری می کرد ولی گویا چندان به عمق ارزش های اعتقادی آن نگارگری باور نداشت. اما او در نقطه عطف فیلم با توسل به حضرت ابا عبدالله الحسین ( ع ) به این باور می رسد و از همین روی تابلویش نقش زندگی و مرگ می یابد و به تعبیری شهادت را در روایتی تصویری از عاشورا ترسیم می کند. شمایلی از برداشت باورمندانه به مرگ و زندگی در تابلوی مذکور که شمایی از صحنه عاشوراست.

ساختار روایی و سینمایی ترنج اگرچه پیچیده و همچون هنر اسلامی ایرانی حاوی نکات وظرایف بسیار است و معرفت والا می طلبد اما مثل شعر حافظ و معماری مسجد شیخ لطف الله در عین حال ساده و مردمی است و می تواند برمخاطب عام و خاص اثر خود را بگذارد. به نظر می رسد پس از فیلم "تولد یک پروانه" و در ادامه آن مجتبی راعی به سینمای خود نزدیک می شود.

 

مروارید

غواصی به دنبال گوهر انسانی

 

فیلم تازه سیروس حسن پور ، ضمن اینکه موضوعی انسانی و خانوادگی را مطرح می سازد و فداکاری یک نوجوان جنوبی را در حفظ عزت و کرامت خود برای کمک به خانواده در کادر دوربین قرار می دهد ، در عین حال سرشار از شگفتی های تصویری و سینمایی است. فیلمبرداری فوق العاده فیلم که میزانسن ها و بازی های قابل توجه بازیگران را همراهی می کند ، ساختاری درخور و شایسته موضوع فیلم "مروارید" به آن بخشیده که تا مدتها تماشاگر آشنا به سینمای ایران را شگفت زده می سازد. شخصیت پردازی فیلمساز از نوجوان قهرمان فیلم که وی را به خوبی از حالت کلیشه ای و یک بعدی خارج ساخته و در فراز و نشیب زندگی ، مراحل آبدیده شدنش را تصویر می کند در کنار تیپ های آشنای پدر و مادر و پدر بزرگ و فرد منفی جزیره که تاجر مروارید است و گویی سرنخ همه تجارت را در آن مکان به دست دارد ، داستانی جذاب و باور پذیر برای سینمای کودک و نوجوان ایران خلق کرده که می تواند الگوی روایی و سینمایی فیلم های دیگر باشد.

همراهی با لاک پشتان دریایی و طبیعت آنها که از تخم به سوی اقیانوس ها می کشاندشان و پس از سالها مجددا برای تخم گذاری به همان محل بازشان می گرداند و راهنمایی لاک پشت زخمی برای یافتن مروارید سیاه به پسر بچه ، اگرچه ممکن است در منطق واقع گرایانه فیلم نگنجد و آثار شبه معناگرا مانند "وال سوار" را تداعی کند اما انجامی قابل قبول برای کلیت اثر به حساب می آید.

 

تنوع سینمایی در مقابل انحصار جوایز

 

یکی از نکات مثبت سی و یکمین جشنواره فیلم فجر ، تنوع موضوعی و تنوع اقلیمی بود که برای اولین بار در سطح قابل توجهی، لوکیشن فیلم ها را از چند خیابان شمال شهر تهران ، خارج ساخته و به شهرها و روستاهای دیگر کشور بسط می داد. لوکیشن هایی از بوشهر ، اردبیل ، جزیره قشم ، کویر ، خراسان و مکان هایی در جنوب و شمال و شرق و ...مناطق مختلفی بود که به عنوان مکان اتفاقات و رویدادهای فیلم ها ، در کادر دوربین ها قرار می گرفت.

همچنین موضوعاتی که می توانست دغدغه های ملی و دینی و اجتماعی ملت ما در نقاط مختلف کشور و همچنین برای دیگر ملل مسلمان باشد ، اگرچه بعضا ضعیف و با ساختارهای نه چندان قوی در قاب دوربین سینمای ایران قرار گرفته بود اما به هر حال پرداخت به آنها ، خصوصا در آثار غیر سفارشی و کم هزینه قابل توجه است. دو فیلم درباره حق مسلم مردم ایران در دستیابی به انرژی صلح آمیز هسته ای ، 3 فیلم درباره افغانستان و متن و حاشیه آن ، پرداخت چند فیلم به دفاع مقدس و مسائل پیرامونی آن ، همینطور فیلم درباره کمک مردم ایران به مردم تحت ستم و فقیر سومالی یا درباره نفوذ فرقه های شیطانی میان جوانان یا مشکلات و معضلات مردم در نقاط محروم کشور و یا چالش های اجتماعی یک دانشجوی شهرستانی در تهران و ... از جمله همین موضوعات بودند.

در واقع به جز معدودی ، در جشنواره امسال فیلم فجر چندان شاهد فیلم های ساختار شکن ، سیاه نما و شبه روشنفکری نبودیم و از این جهت که دبیر محترم جشنواره سی و یکم فیلم فجر در مقابل ورود این گونه فیلم ها به جشنواره ایستاد جای تقدیر و تشکر دارد اما متاسفانه همان تعداد معدود فیلم های شبه روشنفکری و بحران نما ، اغلب جوایز بخش اصلی جشنواره را تصاحب کردند و از این جهت می توان جشنواره سال گذشته را موفق تر دانست که در میان خیل فیلم های شبه روشنفکری درباره خیانت و بحران مهاجرت و فروپاشی خانواده ها و ...فیلم هایی درباره دفاع مقدس جوایز اصلی جشنواره را دریافت کردند. به قولی گفته می شود حاصل هر جشنواره را باید از جوایزش دریافت.

 با این حساب علیرغم همه تلاش های مسئولین جشنواره سی و یکم فیلم فجر برای نزدیک کردن محتوای جشنواره به آرمان های فجر انقلاب اسلامی که از طریق گزینش دقیق فیلم ها صورت پذیرفت ، جوایزی که هیئت داوران بخش مسابقه سینمای ایران (سودای سیمرغ) و البته سینمای بین الملل (جام جهان نما) به برگزیدگانشان دادند ، همه طراحی مدیران جشنواره را برهم زد و بازهم نتایج آن را از باورها و اعتقادات و زندگی مردم و آرمان های انقلاب دور ساخت.

اهدای سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه در بخش سودای سیمرغ که در واقع اساس محتوایی جشنواره فیلم فجر را در برمی گیرد به یک فیلم ضد خانواده و مروج سبک زندگی بی بندبارانه غربی ، محور این دور شدن بود. این درحالی است که البته امروز دیگر در چنین شکل و شمایلی حتی در  اروپا و آمریکا هم ضدیت با خانواده معنی و مفهومی نداشته و بالتبع در فیلم ها و آثار سینمایی نیز چندان نمودی ندارد. برای مثال نگاه کنید به مجموعه فیلم های کاندیدای دریافت اسکار بهترین فیلم در سال 2012 که همگی در جهت تحکیم خانواده و حفظ میراث پدری بود. مانند فیلم "نسل ها" ساخته الکساندر پین یا "درخت زندگی" از ترنس مالیک و یا "درنهایت بلندی و به طور باورنکردنی نزدیک"  به کارگردانی استفن دالدری .

 

ادامه دارد...


 
 
نگاهی به سی و یکمین جشنواره فیلم فجر- بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
 

 

فیلم های اکران 1392

 

اگرچه جشنواره سی و یکم فیلم فجر از بسیاری عناصر نامطلوب محتوایی جشنواره های دو سه سال اخیر ، مانند نمایش تحریف گرایانه و غلو آمیز بحران های مختلف اجتماعی از قبیل خیانت ، مهاجرت ، بحران های خانوادگی به دور بود اما متاسفانه گرفتار سندرم دیگری شده بود که کلیت اعتبار آن را تحت الشعاع قرار می داد و آن ضعف ساختاری اغلب آثار بخش سودای سیمرغ یا مسابقه سینمای ایران بود.

چنین تسامحی از سوی برگزار کنندگان جشنواره حقیقتا جای تامل دارد. به برخی از فیلم های ضعیف این دوره که متاسفانه بعضا نامزد دریافت سیمرغ بلورین شده و حتی به جوایزی نیز دست یافتند ، اشاره می کنم:

 

قاعده تصادف

فیلمفارسی و رفیق بازی


"قاعده تصادف" فیلمی به غایت آماتوری و مغشوش که از حداقل قصه و فیلمنامه درست و درمان بی بهره بود. یک گروه تئاتری متشکل از دختر و پسرهای جوان فراری از خانواده که قصد شرکت در جشنواره خارجی را دارند دچار مشکل با یکی از خانواده ها می شوند. یکی از دخترها که برخلاف دیگران دروغ نگفته و با پدرش روراست بوده با ممانعت وی برای همراهی گروه تئاتر و خارج شدن از کشور مواجه شده وکار به درگیری و زد و خورد و سرقت از منزل پدر یادشده می انجامد. دختر یادشده به نام شهرزاد ، قبلا دوست پسر داشته که با وی به هم زده و از همین روی خودکشی هم کرده و به همین دلیل پدرش وی را صاحب صلاحیت برای تصمیم گیری در مورد سرنوشتش نمی داند اما وی مدعی است که پای همه تصمیم هایش حتی خودکشی می ایستد. در پایان این پدر است که محکوم می شود و سایر افرادگروه پای رفاقت با دوست دخترشان که اینک از خانه فراری شده می ایستند .

این خلاصه ای از ماجرای فیلم "قاعده تصادف" است که به عنوان یکی از 3 فیلم نماینده ایران در بخش مسابقه بین الملل سی و یکمین جشنواره فیلم فجر در کنار 14 فیلم دیگر قرار گرفت و دو جایزه اصلی یعنی بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را از آن خود کرد. فیلمی که هیچ ساختار درست و صحیح نداشته و اساسا ماجرای تئاتری بودن گروه دختران و پسران هیچ تاثیری در فیلمنامه نمی یافت. به زبان دیگر این گروه می توانستند یک گروه موسیقی باشند یا گروه علمی و یا اصلا یک گروه الاف ، اتفاق خاصی در فیلمنامه و فیلم نمی افتاد. همین موضوع اساسی ترین مشکل فیلمنامه و فیلم است که آن را حتی از یک اثر معمولی دور می سازد. این درحالی است که در عادی ترین فیلم ها و فیلمنامه ، شغل و موقعیت کاراکترها و شخصیت ها ، با دلیل خاصی انتخاب می شود و در شکل گیری قصه و گسترش و پایان بندی آن ، محوریت دارد ، به طوری که شغل یاد شده را نمی توان تغییر داده یا حذف نمود، درست برعکس آنچه در فیلمنامه و فیلم "قاعده تصادف" رخ می دهد!!!

از طرف دیگر فیلم سرشار از شعر و شعار است و کاراکترها که از حد و مرز تیپ فراتر نمی روند ( البته با نگاه تساهلی که آنها را حداقل در حد و اندازه تیپ فرض کنیم اگرچه برخی همچون نوازنده گروه حتی به حد تیپ هم نمی رسند )، بازی ها بسیار دم دستی و در حد و اندازه همان شبه تئاتر لوس و بی مزه ای است که برخی قسمت هایش را تمرین می کنند ، فیلمبرداری فیلم رها و سرگردان است و به بهانه دوربین روی دست ( که اساسا در همه قسمت های فیلم توجیه دراماتیک پیدا نمی کند ) حتی در برخی قسمت ها ، تصویر فلو یا اور اکسپوز می شود و یا حتی رنگ عوض می کند که هیچ یک نمی تواند تفسیر و تحلیل سینمایی داشته باشد به جز ناتوانی فیلمساز در کنترل فیلمبردار.

تحول پایانی فیلم نیز بیشتر به نمونه های فیلمفارسی تنه می زند ( حتی کلیشه ای و نخ نما شده تر از آنها ) و افرادی که تا یک لحظه قبل به سختی بر عقیده خود مبنی بر رفتن به خارج کشور و اجرای نمایش اصرار می ورزیدند گویا ناگهان دچار شوک شده و تغییر عقیده می دهند و مانند فیلم های مسعود کیمیایی رفیق باز از کار در می آیند!!!

متاسفانه این فیلم علیرغم همه این نقاط ضعف که تنها نقطه قابل توجهش ( البته از نظر جشنواره های غربی ) ارائه سبک زندگی غربی و عرضه یک فضای ضد خانواده و بی بند و بار از جوان ایرانی است ، در بخش مسابقه سینمای ایران نیز برنده جایزه بهترین فیلمنامه می شود!!!

و جای این سوال را باقی می گذارد که علاوه بر یک موضوع دستمالی شده و فیلمنامه ای ضعیف ، محتوای لاابالی گرایانه و تشویق به دروغ و فرار از خانواده  و گرایش به زندگی به اصطلاح لیبرالی چه سنخیتی با انقلاب اسلامی و دهه فجر و جشنواره ای دارد که منسوب به آن است؟ اصلا چنین جوانانی چند درصد از حتی جامعه اطراف خود حضرات هیئت داوری را تشکیل می دهد؟ پس تکلیف خیل عظیم جوانانی که افتخارات عظیم برای ایران آفریدند و به اعتراف خود منابع غربی ، ایران را برقله پیشرفت های علمی و فرهنگی جهان نشاندند ، چه می شود؟ پس تکلیف نسل سوم انقلاب که به فرموده رهبر معظم انقلاب ، اگر بیشتر نبوده در حد نسل اول ، در راه انقلاب اسلامی فداکاری و جانفشانی کردند ، چه می شود؟ آیا ما هنوز باید در بند تئوری های دهها سال پیش و منسوخ غرب (مانند شکاف بین نسل ها و گریز جوانان از خانواده ها که خودشان هم دیگر آنها را برنمی تابند)  باشیم؟

هیچ کجا ، هیچ کس

داستان یک خطی به علاوه درهم ریختگی تصادفی

 

فیلم سوم ابراهیم شیبانی که پیش از این دو اثر شبه تجاری به نام های "زهر عسل" و "صحنه جرم ، ورود ممنوع" را کارگردانی کرده ، چیزی افزون بر آن دو فیلم ندارد و اگرچه اسامی زیادی به عنوان مشاور فیلمنامه در تیتراژ پایانی این فیلم به چشم می خورد اما مهمترین نقطه ضعف، همان فیلمنامه اثر است. داستان یک خطی که به اندازه 90 دقیقه کش آمده و بعد روی میز تدوین به طور تصادفی سکانس های آن را در هم ریخته تا به اصطلاح اثری مدرن به سبک و سیاق "پالپ فیکشن" یا "21 گرم" و یا "یادگاری" خلق کنند. غافل از آنکه در فیلم های یاد شده ، درهم ریختگی سکانس ها و پس و پیش شدن زمانی آنها ، براساس ساختار پیش بینی شده است که مفهوم و معانی خاص مورد نظر فیلمساز را به خوبی القاء می نماید. ولی متاسفانه آنچه در فیلم "هیچ کجا ، هیچ کس" اتفاق افتاده از هیچ ساختار و اصول و مفهوم خاصی پیروی نکرده و همان حدس نخست را تقویت می کند. به زبان دیگر فیلمساز نتوانسته ساختار خاصی را بر طرح در هم ریختن زمانی سکانس ها اعمال نماید. چرا که معمولا در این گونه آثار ، در هم ریختگی زمان ها برای ایجاد تعلیقی است که علاوه بر مشغول کردن ذهن و ایجاد کشش برای تماشاگر ، مفهوم خاصی را هم القاء می نماید. اما وقتی فیلم موضوعی را در صحنه های قبل لو داده ، دیگر مجددا پس و پیش کردن زمان ها برای ایجاد تعلیق و معمای لو رفته ، یا فرض پایین بودن آی کیوی مخاطب نزد فیلمساز را می رساند و یا وجود همین مسئله در مورد شخص کارگردان را برجسته می سازد. در طول صحنه های جابه جایی فیلم "هیچ ، هیچ کس" ، بارها اتفاق می افتد که برای ایجاد تعلیقی تکراری که اصلش پیش از آن توسط فیلمساز و در صحنه هایی لو رفته ، بازهم صحنه های مختلف زمانی ، جلو و عقب می شود!! یا صحنه هایی از قبل می آید که واقعا اضافی بوده و به اصطلاح بود و نبودشان  نه به تماشاگر کمکی می کند ، نه به فیلم و نه به خود فیلمساز !!!

قصه یک خطی فیلم به جز جهان به بن رسیده شخصیت های فیلم برای گریز به خارج کشور و دست زدن به هر تبهکاری و بزه ، تصویر دیگری به مخاطب ارائه نمی دهد که آن را هم در همان یک خط می توان خلاصه کرد و اینهمه نیازی به اطاله کلام و تصویر و وقت نیست.

 

خسته نباشید

کارت پستالی و شبه توریستی با مایه تحقیر ایرانی

 

یک فیلم به اصطلاح کارت پستالی و شبه توریستی که بیش از هر موضوعی از عدم وجود یک طرح داستانی و قصه رنج می برد. فیلمساز که ظاهرا قصد داشته جستجوی آدم های گریخته از وطن به دنبال هویت گمشده و از دست رفته را در ریشه های ملی و سنتی آنها تصویر نماید ، متاسفانه درگیر شکل و ظاهر باقی مانده و نتوانسته به عمق عناصر و اشکال فرهنگی سنتی نقب بزند. کلوت و کاریز و بافت سنتی روستاهای کویری که قرار است شخصیت های گمگشته و سرگشته ماجرا را به هویت اصیل خودشان رهنمون سازند ، خود هیچ هویتی در فیلم نمی یابند و از همین روست که آن توریست خارجی حتی بیش از پیرمرد مغنی که قاعدتا بایستی رمز و رازهای کاریز و قنات را بداند ، بدان واقف است و وی را علیرغم نگرش به اصطلاح تانوک دماغ ، به اعماق رمز آلود عناصر کویری می برد! اعماقی که در واقع چندان پرده های معرفتی نیز باز نمی کند و در نهایت همان نگاه و دیدگاه توریستی بیش نیست.

در پایان فیلم ، حسین ( برادر شهید ) و مرتضی ( همان مترجم عشق خارج رفتن ) و حتی دایه شهیدی که هنوز داغدار شهیدش است،  همچنان سرگشته باقی مانده اند و تنها این زن بازگشته به وطن است که مانند فیلمفارسی های قدیم گویا ناگهان متحول شده و از یک آدم سرخورده و مایوس ( به دلیل از دست دادن پسرش ) به یک انسان اکتیو و تاثیر گذار بدل می شود که انگار یک جا می خواهد بار همه سکون 90 دقیقه ای فیلم را بردوش بکشد. در پایان نیز با شعاری دیگر روبروییم که همان آدم های سرگشته اینک مانند 4 وسترنر ( با همان شکل و شمایل و میزانسن فیلم های وسترن ) به سوی کلوت ( که بالاخره متوجه نمی شویم چیستند! ) در حرکت هستند و شعاری دیگر در فضای کلیشه ای فیلم شکل می گیرد که بله در میان همه این نقش و صورت های ملی و هویتی و سبک زندگی ایرانی و خانواده شهید و کویرهای انسانی ، همان زبان و همدلی جهانی را عشق است!! پس چه باک از تحقیر ایران و ایرانی که اعم از خانواده شهید و عشق خارج و گریزان از وطن و معلم روستا و پیرمرد مغنی و طبیب سنتی و .... همگی در مقابل شخصیت عارف گونه آن خارجی وا می دهند و آدم های تک بعدی و بی جنبه و کم ظرفیتی بیش نیستند.

برای اینکه الگویی از فیلم هایی بدست آوریم که در تاریخ سینما ، به بهانه شهرها و مناطق جغرافیایی به ریشه های هویتی و فرهنگی ملت ها پرداخته اند ، بد نیست به فیلم هایی مانند رم ( فدریکو فلینی ) ، سفر به ایتالیا (روبرتو روسلینی) ، زیر خورشید توسکانی ( آدری ولز ) مجموعه فیلم های برادران تاویانی مانند کائوس ، شب های سن لورنزو و ...که به منطقه توسکانی ایتالیا می پردازد و همین دو فیلم اخیر وودی آلن یعنی "نیمه شب در پاریس" و "به سوی رم با عشق" نگاهی بیندازیم تا متوجه شویم در قالب آثار داستانی قوی چگونه می توان هویت و ریشه های فرهنگی مردم را به تصویر کشید  و آن را در سرنوشت کاراکترهای قصه دخیل کرد.

 

کلاس هنرپیشگی

ادامه ویدئوهای خانوادگی در سفرهای شمال

 

فیلم خانوادگی دیگری از علیرضا داوونژاد که بیش از همه فیلم های خانوادگی قبلی اش همچون "مصائب شیرین" و "هوو" و "تیغ زن" و "هشت پا" و ... از یک ساختار سینمایی بی بهره بوده و ورای همه موضوعات ، تداعی فیلم های ویدئویی خانوادگی است که برای یادگاری و نگهداشتن خاطرات برداشته می شوند.

این بار داوود نژاد گویی دوربینش را به پشت صحنه فیلمسازی برده و مثل برخی از آثار  تاریخ سینما قصد داشته از پشت صحنه فیلمش ، خود یک فیلم دیگر بسازد و به نوعی فیلم در فیلم از کار دربیاورد. ولی از آنجا که اساسا فیلم های خانوادگی داوود نژاد سینما نیست و به هنر هفتم ارتباطی ندارد ، بنابراین نمی تواند پشت صحنه و جلوی صحنه هم داشته باشد و در واقع جلوی صحنه آن همان پشت صحنه اش است که در آثار قبلی اش نیز به خوبی مشخص بوده است.

معمولا در آثاری که به فیلم در فیلم در سینما معروفند ، پشت صحنه یک فیلم که در واقع موضوع اصلی فیلمساز قرار می گیرد ، ارتباط تنگاتنگ و دراماتیکی با فیلم در حال ساخت درون فیلم داشته و به نوعی به روابط دراماتیک آن کمک می کند. از این دست می توان به فیلم هایی مانند شب آمریکایی ( فرانسوا تروفو ) اشاره کرد و نمونه داخلی اش هم "یک فیلم با دو بلیط"( داریوش فرهنگ) است که با حذف پشت صحنه فیلم در حال ساخت درون قصه ، اساس روایت از دست رفته و با یک اثر ابتر مواجه خواهیم شد. ولی در فیلم "کلاس هنرپیشگی" اگر صحنه های به اصطلاح پشت صحنه فیلم حذف شود، اتفاقی که نمی افتد هیچ ، بلکه فیلم دارای روایت یک دست تر و روان تری می شود ، البته با یک قصه دم دستی و به قول معروف از نوع همین فیلم های ویدئو بقالی که همراه ماست و شیر و تخم مرغ عرضه می شود و فیلم "کلاس هنرپیشگی" از این گونه آثار هم فراتر نیست.  مایه تاسف است، هم برای داوود نژاد که فیلم های ماندگاری مانند "نیاز" در کارنامه اش دارد و هم برای جشنواره فیلم فجر که اعتبارش را زیر فیلم به اصطلاح سرکاری یک فیلمساز قدیمی تنها به اعتبار یک اسم ، به هدر می دهد.


 

حوض نقاشی

عقب افتاده باش تا کامروا شوی

 

یک فیلم ضعیف دیگر در جشنواره امسال که بازهم براساس یک طرح یک سطری بدون قصه و داستان و ماجرای قابل ذکری ، در حد یک فیلم سینمایی بلند کش آمده است. داستان فرزند یک زوج عقب افتاده که ناگهان در 8-9 سالگی خواب نما شده، خانواده خود را ترک می کند ، به خانواده خانم ناظمش پناه می برد و پس از مدتی هم بازمی گردد. همین!

اینکه چرا این پسربچه ، خانواده اش را ترک می کند ، اصلا پس زمینه های زندگی او و مادر و پدر عقب افتاده اش چیست ، در خانواده خانم ناظم با چه مسائلی مواجه می شود و چه عوامل دراماتیکی باعث می شود تا وی دوباره به خانواده خود برگردد ، گویا اساسا اهمیتی برای فیلمساز نداشته یا حوصله پرداخت به آنها را پیدا نکرده و یا اینکه اصلا مخاطبش را در آن حد و اندازه ندانسته که بیش از این برایشان مایه بگذارد!!  

قصه "حوض نقاشی" از شروع و شکل گیری خود تا انتها ، از کوچکترین کنش و واکنش و فراز و نشیب های دراماتیک بی بهره بوده و از طرف دیگر به فیلم های بی خاصیت و خنثی شبه روشنفکری تنه می زند با این تفاوت که به سیاق فیلم های قبلی تهیه کننده اش ، بازهم مملو از شعر و شعار است. انگار شرط و شروط این جناب تهیه کننده برای ساخت فیلم با کارگردان ها ، گنجاندن شعر و شعارهای پس مانده و کهنه از تریبون فیلم یاد شده است. غافل از آنکه واقعا سینما جای شعر و شعار نیست ولی متاسفانه این سینمای شبه روشنفکری با آن همه ادعا و سر و صدا و قیل و قال ، دائم بر طبل شعار و جیغ و داد می کوبد. مثل همین "حوض نقاشی" که مقوله تحریم و اثر گذاری آن برمردم را انگار توی بوق حمام عمومی داد می زند و دست آخر هم گویا راضی نمی شود و برای محکم کاری و شیر فهم کردن مخاطب ، از زبان فروشنده بقالی فریاد می زند که این تحریم ها بیشتر از همه، مردم را تحت تاثیر قرار می دهد!! و شخصیت اصلی داستان هم مدام قیمت شیر را تکرار می کند!!!

واقعا توقع نیست که فیلمساز در سطح روایت محکم و جهت دار فیلمی مانند "فورست گامپ" که تاریخ آمریکا را روایت می کرد ، به تاریخ معاصر ایران و فراز و فرودها و رویاهایش بپردازد. توقع هم نیست همچنان که در فیلم "اسم من خان است" ، یک عقب افتاده ذهنی را در خدمت گفتمان سلطه جهانی در آورند. اما حداقل می توان مثل فیلم "من سام هستم" ( که به نظر می آید فیلمساز براساس همان فیلم، محور اثر  خود را پی ریزی کرده ) روایت قابل قبول و قصه ای  ساده و پرکشش را حکایت کرد.

دکوپاژ فیلم بسیار دم دستی و از کوچکترین خلاقیتی بی بهره است ، در حالی که ماجرای فیلم ظرفیت های زیادی برای ایجاد خلاقیت تصویری ایجاد می کرد . بازی هنرپیشگان در نقش آدم های عقب افتاده ، چنگی به دل نمی زند و اگرچه نگار جواهریان تلاش خود را کرده ولی بازی شهاب حسینی اصلا یکدست درنیامده به گونه ای که خود کارگردان نیز در صحنه هایی، از نمایش حرکات غلوآمیز حسینی پرهیز داشته است. فی المثل در صحنه ای که پدر و مادر عقب افتاده به همراه پسرشان در صف یکی از وسایل شهر بازی هستند ، دوربین بارها و بارها چهره مادر و بچه و دیگر افراد و حتی وسایل بازی را نشان می دهد ولی کمترین مکث را بر چهره شهاب حسینی دارد که قاعدتا در آن صحنه بایستی محوریت داشته و بخش مهمی از شخصیت خود را بروز دهد .

تنها خلاقیت تصویری فیلم در پلان نهایی آن است که دوربین توسط هلیکوپترهای کوچک کنترل شونده از صحنه بازی سرخوشانه پدر و مادر و فرزند آرام آرام دور شده و بعد در یک چرخش 90 درجه مکانیکی به بالا ( مثل حرکت دوربین های راهنمایی و رانندگی در سطح شهر !! ) کلیت شهر را زیر پوشش خود قرار می دهد به این معنا که اگر   می خواهید شرایط سخت و طاقت فرسای امروز جامعه را تحمل کنید ( تا مثل همسر خانم ناظم سرخورده و پریشان و در آستانه خودکشی قرار نگیرید ) باید مثل قهرمان های این فیلم یا عقب افتاده ذهنی باشید و یا خود را به بی خیالی بزنید!! این هم پیام اخلاقی جناب تهیه کننده !!!

 

هیس ! دخترها فریاد نمی زنند

بازنده در دقایق پایانی

 

یکی از قوی ترین فیلم های پوران درخشنده ، فیلمساز دغدغه مند سینمای ایران که در آثار گذشته اش نیز همواره به آدم های فراموش شده و در حاشیه قرار گرفته جامعه نگاه داشته و دارد. "هیس! دخترها فریاد نمی زنند" یک موضوع تکان دهنده اجتماعی را با زبانی سینمایی و روایتی قابل قبول ارائه می دهد که خود می توانست به مقولات مبتلابه اجتماعی نقب بزند . مقولاتی که ریشه و پایه بسیاری از معضلات امروز جامعه ما و دیگر جوامع درگیر با به اصطلاح تجدد و مدرنیسم معرفی می شوند که یکی از آنها عدم برقراری تعادل مابین نقش محوری و خانوادگی زن با حضور اجتماعی اش است. آنچه که بسیاری از کمبودهای روحی و نابسامانی های رفتاری کودکان و نوجوانان را در امروز و فردایشان باعث می شود. متاسفانه فیلم به این گونه ریشه های رفتارهای نامطلوب نقب نمی زند اما در همان حد و حدود خودش خوب پیش می رود تا 10-15 دقیقه آخر که پس از دریافت حکم قصاص توسط وکیل( که براساس مواد قانونی موجود به دلیل عدم احراز وجود ولی دم ، اساسا موضوعیت ندارد ) ، همه بسیج می شوند تا رضایت ولی دم ( که تا آن لحظه اصلا وجودش نامعلوم بوده ) را بدست آورند و از اینجا فیلم وارد یک فضای تکراری ، کلیشه ای و غیر ضروری سبک فیلم های "می خواهم زنده بمانم" (چه از نوع ایرانی یا خارجی اش) می شود که اصلا با ساختار روایی و سینمایی فیلم هماهنگ نیست و همچون وصله ای ناچسب به آن آویزان می شود. از این پس است که گویا همه آن نخ هایی که فیلمساز رشته بود ، پنبه می شود و درخت پرباری را که تا آن لحظه رشد داده بود را خود با تبر به جانش می افتد تا از بن قطع نماید. قصه به یک ورطه نخ نما شده و با تعلیقات سطحی می غلتد و افراط در روایت موازی ، تماشاگر پی گیر را به یاد برخی فیلمفارسی های قدیم در کات های سریع بین چهره آدم ها می اندازد!

منطق داستانی که بر سراسر فیلم حاکم بود ، خراب شده و شخصیت مظلوم اما محکم زن قربانی به یک انسان ترسوی گناهکار بدل شده ، کاراکتر همدرد و فهیم بازپرس پرونده به آدمی بریده و بالاخره وکیل شجاع و منطقی هم به فردی دست و پا چلفتی و سردرگم بدل می گردد. حتی در این بخش ، بازی ها نیز از دست می رود و ایفای نقش های قابل قبول طناز طباطبایی و مریلا زارعی به بازی های اغراق شده فیلمفارسی می رسد.

و از همه مهمتر اینکه تا همین 10 -15 دقیقه پایانی ، فیلم نسبت به حکم قصاص ، لااقل موضع منفی نداشت و حتی در صحنه قصاص مراد به عنوان عنصر تبهکاری که باعث آزار جنسی 27 دختر بچه شده بود ، برای نخستین بار سینمای ایران تصویری از مایه حیات حکم قرآنی قصاص ارائه می دهد و مرگ مراد خود به خود موجب حیات و زندگانی دخترکانی می شود که در آینده قرار بوده قربانیان وی باشند. اما در بخش پایانی، فیلمساز با افراط در نمایش چهره مظلوم و هراسان و بی پناه زن محکوم به قصاص که همه احساسات و عواطف و زندگی اش پایمال شده و اینک نیز نشان می دهد قصاص ، آخرین بارقه های زندگیش را زیر تیغ خود له می کند ، از این حکم قرآنی شمشیر بی رحمی می سازد که هیچ موضوعی به جز مرگ نمی شناسد و اصلا حیاتی در آن به چشم نمی خورد. از این جهت در سکانس های پایانی، فیلم "هیس! دخترها فریاد نمی زنند" موضعی کاملا ضد قصاص پیدا کرده و همه حرف ها و محتوای قابل توجه خود را نابود می سازد.

امید است فیلمساز با حذف کامل صحنه های پایانی فیلم ( دقیقا از صحنه ای که حکم به وکیل داده می شود و حتی نامشخص بودن نوع آن حکم به فضای تعلیق و ذهنیت مخاطب در پایانی مناسب بر فیلم کمک کرده و بازهم موضعی ضد قصاص نمی یابد ) ، هم ساختار قوی و تکان دهنده ای را که تا آن لحظه دنبال کرده بود را تخریب نکرده و هم به موضعی ضد اسلامی و ضد قرآنی نیفتد و فیلم خود را در یک کلام نجات بخشد. ضمن اینکه برخی صحنه های آزار جنسی زن قربانی در خردسالی که البته با تمهیدات سینمایی ساخته شده ، بیش از حد برای تماشاگر سینمای ایران آزار دهنده بوده و به طرز هنرمندانه قابل کوتاه شدن و حذف است. هنر سینما می تواند با یک پلان موثر همه حرف و سخن خود را نشان دهد و نیازی به آن همه تاکید و اصرار و پافشاری برای نمایش صحنه های نامناسب نیست.

 

استرداد

هزینه میلیاردی برای تشویق شاه و ارتش سلطنتی!

 

فیلمی سفارشی و به اصطلاح فاخر درباره یکی از وقایع تاریخ معاصر ایران که اصل ماجرا مورد شک و تردید است. ماجرای عودت طلاهایی که بدهی شوروی سابق به دولت ایران بابت خسارات جنگ واشغال محسوب می شد و گویی در سال 1334 به ایران بازگشت. اما اسناد و تواریخ مختلف حکایت از عدم بازگشت این طلاها به کشور دارد.

اما فیلم با ساختار نسبتا استاندارد و کاربرد عوامل حرفه ای ، خلاقیت در کارگردانی و فیلمنامه و سایر عناصر فنی تا حدودی توانسته از خجالت چند میلیاردی که هزینه تولید آن گردیده ، بیرون بیاید. اما بازهم سکانس پایانی فیلم هرآنچه ریسیده شده بود را پنبه می کند. سکانسی بیهوده و اضافی که معلوم نیست به چه دلیل در فیلمنامه و فیلم گنجانده شده است؟! چندبار چرخیدن عقربه اتهام به جهت های مختلف در این سکانس و ترسیم چندپایان ، فیلمنامه را به شدت دچار سردرگمی می کند و از نفس می اندازد ، مضافا اینکه یکدستی بازی ها هم از دست می رود. ناگهان قهرمان زن فیلم ، مزدور اشرف پهلوی می شود و روزنامه نگار ترسو و محافظه کار ، محرم رازهای اعلیحضرت!! معلوم نیست خود سرهنگ داستان چه کاره است؟!!!

و اینکه تا این لحظه فیلم در ستایش هوشمندی و نقشه های میهن پرستانه اعلیحضرت و افسر وظیفه شناس ارتش شاهنشاهی ، تصویر سازی می کند به نحوی که ناخودآگاه می طلبد، تماشاگر برای چنان شاه وطن پرست و ارتشش که بدهی های ملت را از چنگال روس ها و قاچاقچیان بین المللی و دزدان دربار و دندان تیزی اشرف نجات داده و به خزانه برگردانده ، بی اختیار دست بزند!!! اما گویا اضافه کردن یک صحنه فیلمبرداری شده پس از پایان تولید و یک نریشن ساده که گویا شاه همه طلاها را پس از ورود به مملکت با قطار به ترکیه برده و از آنجا به حساب هایش در بانک های سوییس واریز کرده ، قرار است تمامی این ادای دین چند میلیاردی به شاه پهلوی را به فراموشی بسپارد!!!! یعنی فیلمنامه نویس و کارگردان و سایر عوامل تولید و به خصوص تهیه کننده ناچار می شوند برای رفع و رجوع گاف بزرگی که بر سر میلیاردها تومان پول بیت المال آورده اند، این سکانس تحمیلی را بپذیرند تا خدای ناکرده فراموش نشود در این مملکت انقلابی هم اتفاق افتاده و رژیم سلطنتی به دلیل خیانت هایش ( و نه خدمات ناکرده اش) توسط مردم مسلمان سرنگون شده است. اما متاسفانه گویا این دوستان و دیگر مشاوران ریز و درشت پروژه نمی دانسته اند در زمان و تاریخ مورد نظر فیلم که طلاهای مسترد، گویی با قطار به ترکیه منتقل شده ، اصلا خط آهنی مابین ایران و ترکیه وجود نداشته و هیچ فرد یا باری اعم از طلا یا غیر طلا امکان انتقال با قطار از ایران به ترکیه را نداشته است. بابت اطلاع دوستان دست اندرکار فیلم باید گفت که راه آهن ایران در سال 1350 به راه آهن ترکیه متصل شد یعنی 16 سال پس از تاریخی که وقایع فیلم رخ می دهد!!!!

موضوع دیگر اینکه چه اشکالی داشت تاریخ رخدادها فقط دو سال به عقب کشیده می شد و حالا که امکان هزینه چند میلیادری برای ساخت یک فیلم درباره تاریخ معاصر ایران فراهم آمده ، درباره یکی از نقاط تاریخی چالش برانگیز این ملت  یعنی کودتای 28 مرداد 1332 و حوادث و اتفاقات پیرامون آن ساخته می شد که علاوه برموجود بودن اسناد و مدارک متعدد تاریخی داخلی و خارجی ، از نقاط دراماتیک فوق العاده ای هم برخوردار است و از آن گذشته در شرایطی که غربی ها با فیلم های متعدد خود ، ملت ما را به تروریسم و حمایت از آن متهم می کنند ، اشاره به نقش انکار ناپذیر سرویس های جاسوسی آمریکا و انگلیس یعنی CIA و MI6 در یک عملیات مشترک علیه خواسته های یک ملت برای تسلط جهنمی بر آنها ، می توانست در این زمان به خوبی آن روی سکه ادعاهای به اصطلاح دموکراتیک و حقوق بشری آنها را روشن سازد و در حالی که با فیلم هایی مانند "آرگو" سعی دارند از ظلم تاریخی خود، یک چهره مظلومانه به افکار عمومی جهانیان ارائه کنند ، تولید فیلمی به راستی فاخر درباره ابعاد پنهان کودتای 28 مرداد و خساراتی که برای ملت و سرزمین ما در بر داشت ، می توانست پاسخی درخور به امثال "آرگو" باشد. اما گویا برای مدیران و مسئولان سینمایی همچنان اولویت ها در جاهای دیگر است و شاید هم در انتظار هستند تا فیلمی درباره 28 مرداد 1332 از هالیوود بیرون بیاید و دوباره به محکومیت آن مشغول شوند! بالاخره باید برای محکوم کردن ها، خوراک تبلیغاتی فراهم باشد!!!

عقاب صحرا

عشق مثلثی در تاریخ صدر اسلام با کادر تله فیلم !

 

دیگر فیلم سفارشی و به اصطلاح فاخر امسال ، گویا درباره تاریخ اسلام است تا اگر مسئولان سینمایی خدای ناکرده مورد سوال قرار گرفتند ، بتوانند تولید این فیلم را ادای تکلیفشان نسبت به تاریخ اسلام بدانند! اما فیلم "عقاب صحرا" همانقدر درباره تاریخ اسلام است که مثلا فیلم "جرم" درباره تاریخ ایران! ، با این تفاوت که "عقاب صحرا" حتی از ساختار سینمایی و تکنیک قابل توجه یک اثر به اصطلاح Big Production نیز بی بهره است و حتی سازندگان فیلم به خود این زحمت را نداده اند که هزینه میلیادری فیلم را خرج دو هنرپیشه و بازیگر معروف بکنند تا شاید تماشایی تر شود!!! معلوم نیست هزینه فوق صرف چه تولیدی شده است؟ چون نه تولید عظیمی در برابر چشمانمان قرار می گیرد ، نه صحنه های بزرگ و وسیع ، نه دکورهای چشمگیر ، نه جلوه های ویژه تصویری خاص و نه ...

داستان فیلم گویا به سالهای پس از صلح حدیبیه در صدر اسلام تا زمان فتح مکه می پردازد اما آنچه در طی این سالها در کادر دوربین قرار می گیرد ، همانا یک عشق مثلثی است مابین شخصی به نام ابوبصیر ( آهنگری در مکه پس از مهاجرت پیامبر و یارانشان به مدینه) است و پسر یکی از اشراف قریش بر سر دختری که گویا اسلام آورده و می خواهد همراه ابوبصیر به مدینه برود ولی طبق مفاد صلح حدیبیه ، نمی تواند. چون در آن صورت به مکه بازگردانده می شود. در این مسیر جناب ابوبصیر ملقب به عقاب صحرا ، به همراه عده ای دیگر از جوانان مکه که سودای مدینه دارند ، دست به غارت و چپاول کاروان های مکه می زنند آنهم نه برای سپاه اسلام بلکه برای روزی خودشان و اضافه آن را هم به اشراف مکه بازمی گردانند! در تمام سالهای صلح حدیبیه این عمل ابوبصیر ادامه دارد تا اینکه اشراف قریش را آنچنان  عاصی می کند که پیمان را شکسته و موجبات فتح مکه را فراهم می آورند.

اما اگر تصور دارید که چنین داستانی حتی در حد یک پلان از فیلم 40 سال پیش مرحوم مصطفی عقاد ، می تواند به تاریخ اسلام بپردازد ، چندان تصور درستی نداشته اید. در فیلم "محمد رسول الله" مصطفی عقاد،  مسلمانان به دستور پیامبر اعظم (ص) در تمام طول جاری بودن پیمان حدیبیه ، به تبلیغ و آموزش فرامین الهی و اندیشه های اسلام و قرآن می پرداختند و عقاد به خوبی این جهاد فرهنگی سپاهیان اسلام را به تصویر می کشید و همین به اصطلاح امروز جنگ نرم اسلام علیه کفر بود که اشراف قریش را به خشم وادار کرده و ناچار از پیمان شکنی می گرداند. اما آنچه در فیلم "عقاب صحرا" از سالهای صلح حدیبیه نمایش داده می شود جز بروز تروریسمی کور از جانب مسلمانان نیست که دقیقا همان تصویر مورد نظر غرب صلیبی/صهیونی از ماهیت اسلام و مسلمانان را به جهانیان القاء می کند.

دعوا و نزاع بر سر عشقی مشترک ، ترک سپاه اسلام به خاطر همان عشق مشترک که در چنگ رقیب است و برجسته شدن ماجرای عشقی دیگری در میان جوانان مهاجر به مدینه ( که گویی در میان آنها ماجرایی دیگر موضوعیت ندارد!!) همه و همه موجب آن است که بازنمایی تاریخ اسلام در فیلم "عقاب صحرا" به یک فیلمفارسی عشقی بدل گردد که فقط آدم هایش لباس اعراب صدر اسلام را پوشیده اند!!!

ساختار فیلم نیز در حد و اندازه همان تله فیلم هایی است که کارگردان در ساخت آنها تجربه و سابقه داشته است. در این ساختار، نماهای سینمایی و سکانس هایی که نمایانگر یک اثر سینمایی می تواند باشد به ندرت به چشم می خورد. برای مثال دکوپاژ صحنه های مکه به خوبی می تواند نگاه تلویزیونی حاکم بر فیلم را اثبات نماید.

 

چه خوبه که برگشتی

سرکار گذاشتن تماشاگر با مایه های شبه عرفانی

 

داریوش مهرجویی همچنان سفارش دهندگان و مخاطبان و تماشاگرانش را سرکار می گذارد. چنانچه در فیلم قبلی اش یعنی "نارنجی پوش" به اسم شهرداری و نظافت و تجلیل از رفتگران چنین کرده بود و یک تیزر 2-3 دقیقه ای را به یک فیلم 100 دقیقه ای بدل ساخته بود. همچنان که در فیلم های  قبل ترش یعنی "آسمان محبوب" و "طهران تهران"  همین کار را انجام داده بود.

قصه فیلم "چه خوبه که برگشتی" همان ماجرای دو خطی فیلم کوتاهی از لورل و هاردی است که در ابتدای همین فیلم از تلویزیون داخل آشپزخانه در حال پخش است و همه افراد از جمله لوله کشی که برای تعمیر لوله آب آمده نیز با آن سرگرم است. اما آن ماجرای کمدی و خنده دار فیلم کوتاه لورل و هاردی در فیلم تازه داریوش مهرجویی به اثری لوس و بی مزه تبدیل شده که حرکات بعضا غلوآمیز و ناهماهنگ کاراکترها و نوعی مشنگ بازی که در سرتاسر فیلم جاری است ، آن را به یک سری تصویر بی ربط بدل ساخته که هیچ نسبتی با سینما و هنر هفتم ندارد. "چه خوبه که برگشتی" ما را به یاد فیلم های اولیه ای می اندازد که مظفرالدین شاه با دوربین سینماتوگراف میرزا ابراهیم خان عکاسباشی از عمله جات درب خانه سلطنتی می گرفت و با تماشای آنها خودش کیف می کرد! البته آن فیلم های اولیه تاریخ سینمای ایران لااقل از لطف و ظرایفی برخوردار است که متاسفانه فیلم مهرجویی از چنین ظرافت هایی نیز بی بهره است!

دوستان شبه روشنفکر هم زحمت نکشند، هیچ تفکر به اصطلاح فلسفی و عرفانی و اجتماعی و ... به این تصاویر متحرک اجق وجقی و پرت نمی چسبد . دیگر امثال نگارنده که زمانی برای هر پلان فیلم های امثال پاراجانف معنی درمی آورد و برای هر سکانس آثار تارکوفسکی مفهوم می تراشید ، واقعا در برابر چنین هجوی درمانده که چگونه یک فیلمساز باسابقه اینچنین اعتبار خودش را به حراج می گذارد و از آن مصیبت بارتر چگونه مسئولین یک جشنواره سینمایی مثل جشنواره فیلم فجر ، به خود جرآت می دهند که چنین اراجیفی را تحت عنوان فیلم سینمایی در بخش مسابقه سینمای ایران بپذیرند!!!

همچنان هم شعارهای شبه عرفانی و تبلیغ معنویت های انحرافی و نوپدید ، در این فیلم مهرجویی نیز جاری است. آنچه درواقع از فیلم "هامون" با ذن موتورسیکلتی شروع شد و در "بانو" و "پری" به درویشی و شبه صوفی گری رسید . در "آسمان محبوب" رسما به تبلیغ درمورد فرقه های شبه صوفی پرداخت و در "نارنجی پوش" شبه عرفان های منحرف شرقی مانند تائوییسم را در قالب فنگ شویی به عنوان نظم زندگی مطرح کرد و اینک در "چه خوبه که برگشتی" به طرح سنگ درمانی پرداخته است.

 

 

بشارت به یک شهروند هزاره سوم

طالع نحس یک شهروند جهان سوم

 

در حالی که یکی از معضلات و تهدیدهای اصلی امروز برای نسل جوان در تمام دنیا ، حضور فرقه های شبه عرفانی نوپدید است که در اصل، گرایش شدید جوانان این نسل سرخورده از مدرنیسم و مادی گرایی به معنویت را منحرف ساخته و به نوعی معنویت های سکولار سوق می دهد ، متاسفانه علیرغم پرداخت سینمای غرب و از جمله هالیوود به انواع و اقسام این شبه عرفان ها و معنویت های انحرافی ، سینمای ایران همچنان در این باب ساکت و خاموش مانده بود و حتی بعضا و در آثار برخی فیلمسازان مانند داریوش مهرجویی علنا به تبلیغ آنها می پرداخت.

یکی از این فرقه های انحرافی، شیطان پرستی است که از سال 1969 و فیلم "بچه رزماری" در کادر سینمای هالیوود قرار گرفت و پس از آن با آثاری همچون سری فیلم های "جن گیر" و "طالع نحس" آن را دنبال نمود. یکی از آخرین فیلم هایی که در این باب ساخته شده ، آخرین فیلم فرانسیس فورد کوپولاست به نام Twixt که سال گذشته برپرده سینماها رفت و از شیطان پرستی چهره ای مثبت و جوان پستند ارائه نمود که در مقابل وحشی گری کلیسایی که کوپولا در فیلمش به تصویر می کشد ، قرار می گیرد.

شاید بتوان گفت فیلم "بشارت به شهروند هزاره سوم" نخستین فیلمی است که در سینمای ایران به مقوله رایج شیطان پرستی و گرایشات آن در میان برخی از اقشار جوان می پردازد و به خوبی مخاطبش را با این بیماری خطرناک ذهنی در یکی از مدارس دخترانه درگیر می سازد. اما متاسفانه این پرداخت بسیار ناقص و ابتر می ماند. فیلم به عمد یا سهو از پرداختن به ریشه های تاریخی ، اجتماعی و حتی زمینه های خانوادگی این گونه گرایشات انحرافی باز مانده و در سطح یک فیلم معمایی- جنایی باقی می ماند و حتی از اشاره به اتصالات و ارتباطات فرقه های یاد شده با کانون های استعماری و پنهان خارج کشور طفره می رود.

انتهای فیلم که معلم دلسوخته فیلم درگیر طعمه اعضای فرقه شیطانی شده و پسری که تصور می شد عامل اصلی است را مانند فردی بی اختیار و روانپریش در آسایشگاه ملاقات می کنیم در حالی که بازپرس اصلی پرونده از پستش استعفا داده و محقق پرونده را هم نصیحت به کنار کشیدن می نماید ، فیلم هایی همچون "روانی" آلفرد هیچکاک و سری فیلم های "طالع نحس" تداعی می شود که شیطان پیروز در مواجه با حق در فترتی موقت ، مترصد حضوری دوباره و پرقدرت تر است.  دختری را در یکی از مراکز بازپروری مشاهده می کنیم که ابتدا سر درگریبان است و سپس با نگاهی معنا دار رو به دوربین ، گویا خودرا عامل اصلی می نمایاند که از زیر ذره بین قانون در رفته و به زودی برای انتقام وارد عمل می شود. این صحنه بسیار شبیه به صحنه پایانی فیلم "طالح نحس : 666 " است که در سال 2006 ساخته شد و در آن صحنه ، دیمین ( همان پسر شیطانی سری فیلم های طالع نحس ) دست در دست رییس جمهوری ایالات متحده به طرف دوربین برگشته و نگاهی معنا دار به تماشاگر می اندازد.

گفته می شود که کارگردان برای نمایش عمومی فیلم ، این صحنه آخر و همچنین کنارکشیدن بازپرس را حذف کرده است ، اگر چنین باشد به نظر می رسد تقریبا 70 درصد مشکلات فیلم حل شده است.

 

دربند

آخر رفاقت

 

 می توان گفت، فیلم "دربند" در میان فیلم های پرویز شهبازی، اثر غافلگیرکننده ای است. به این معنی در حالی که انتظار می رفت شهبازی در اثر جدیدش به دغدغه های شبه روشنفکری بپردازد اما نیمه نخست فیلم او تصویر واقع گرایانه ای از مشکلات و معضلات یک دانشجوی سال اولی شهرستانی در شهر بزرگی مانند تهران است که به ورطه سیاه نمایی و روشنفکری نیز نمی افتد. ادامه آنچه در نیمه نخست فیلم "دربند" می بینیم ، می توانست از این فیلم ، اثری منحصر به فرد در سینمای اجتماعی بوجود آورد. اما متاسفانه فیلمساز در نیمه دوم فیلم گرفتار همان ذهنیات روشنفکری از نوع فیلمفارسی اش یا بهتر بگوییم به سبک و سیاق سینمای کیمیایی شده است. چراکه از یک سوی ، دختر دانشجوی شهرستانی که رتبه 15 کنکور تجربی را کسب کرده و رشته پزشکی می خواند ، اگرچه با همخانه اش که یک دختر بی بند و بار است ، مشکل پیدا کرده و حتی آپارتمان وی را ترک می کند اما ناگهان به سبک و سیاق همان فیلمفارسی های کیمیایی ، متحول شده و به گونه ای افراطی پای رفاقت همان همخانه اش می ایستد تا سفته کشیدن و زندان و ... این درحالی است که رفقای هر شب آن دختر ، حتی حاضر نیستند نزدیکش شوند و به نوعی وی را ترک می کنند.

از طرف دیگر شهبازی در نیمه دوم فیلم ، زندگی بی بند و بارانه همخانه دختر شهرستانی و روابط باز و لاابالی گرایانه او با پسران و دختران دیگر را کاملا عادی و معمولی جلوه داده که از قبل آن روابط غیر عرفی هیچ ضایعه ای دچارش نمی شود. ضایعه بارداری ناخواسته و غیرشرعی وی در اثر بلندپروازی ها و قصد خروج از کشور است که توسط یک دلال گریبانش را می گیرد اما بازهم به آرزویش رسیده و از کشور خارج می شود . در انتها تنها کسی که در این میان متضرر شده و در واقع زندگی اش را می بازد همان دختر شهرستانی است که پای رفاقت هم خانه اش می ایستد. فیلم از جهت هشداری به خانواده ها و مراقبت از فرزندانشان در شهر غریب ، قابل تامل است اما به جهت درگیر شدن یکی از نخبگان جامعه در ورطه باورنکردنی سفته و سند و زندان تنها به خاطر یک کار انسانی ، تا حدودی بدبینانه و سیاه می نماییند. این نگاه سیاه در انتهای فیلم با خودکشی پسر جوان شخص دلال و بازگشت دختر شهرستانی از زندان  به نزد وی تشدید می شود.

متاسفانه براساس همین نگاه سیاه و تلخ در نیمه دوم فیلم ، ساختار سینمایی اثر نیز از یکدستی و قوت نیمه اولش ، دچار اغتشاش و سردرگمی می شود.

 

قصه عشق پدرم

افراط در عشق ، تفریط در سینما

 

محمد رضا ورزی در تلویزیون با سریال های هر ساله اش درباره تاریخ معاصر ایران ( که همواره در ایام دهه فجر به روی آنتن می رفت ) سال به سال در فیلمسازی پخته تر و کارآمدتر و حرفه ای تر شد. پس از سریال "پدر خوانده" که نخستین تجربه تصویری درباره گوشه های پنهان تاریخ معاصر ایران خصوصا درمورد اشخاص موثر و مرموزی در این تاریخ همچون شاپور ریپورتر بود ، در سریال دومش از این باب یعنی "عمارت فرنگی" به شخصیت های مرموز دیگر از این تاریخ به نام مانکجی هاتریا رسید که تا این زمان هنوز فیلمسازی جرات پرداختن به این شخصیت های رازآلود تاریخ ایران را نداشته است. اما ضعف های ساختاری سریال "پدر خوانده" بیش از آن بود که بتواند سریال نامبرده را در چشم مخاطبان بنشاند. ضعفی که در سریال "عمارت فرنگی" کاهش یافت و در سریال بعدی ورزی به نام "سالهای مشروطه" به نزدیک صفر رسید. اما مجموعه ای که سال گذشته از محمد رضا ورزی به روی آنتن رفت تحت عنوان "تبریز در مه" ، یکی از قوی ترین مجموعه های تاریخی تلویزیون ( به لحاظ ساختاری ) در سالهای اخیر بوده که تخصص فیلمسازی ورزی در آن هویداست. محمد رضا ورزی یک فیلم سینمایی به نام "ابراهیم خلیل الله" نیز دارد که اثر قابل قبولی بود.

اما "قصه عشق پدرم" همه آن تصورات و امیدهایی که به این کارگردان خوش ذوق و مستعد تلویزیون می رفت تا در عرصه سینما نیز بتواند استعداد خود را نشان بدهد ، هدر داد. فیلم "قصه عشق پدرم" که ظاهرا درباره دلتنگی ها و غصه ها و غم های پدر یک رزمنده مفقود الاثر سالهای دفاع مقدس است ، اگرچه می تواند ریشه ای واقعی داشته باشد اما در پرداخت تصویری آنچنان غلو آمیز و غیر واقعی از کار درآمده که بیشتر، قصه عشق های رمانتیک و سوزان فیلم های آمریکایی را زنده می کند ، آن هم از نوع عشق های جوانانه دختر و پسری و نه یک عشق پدر و فرزندی که در عرف و شرع و جامعه ما اساسا از قداست و حرمت و عمق والایی برخوردار است و به یهچ وجه با آنچه در "قصه عشق پدرم" می بینیم ، جور درنمی آید.

ضعف روایت و ساختار در فیلم "قصه عشق پدرم" ، مهمترین اشکال فیلم است. عشقی که دلیل آن معلوم نیست و اگرچه در دو سه مورد سخن از نظرکردگی پسر است اما هیچگاه مشخص نمی شود که این نظر کردگی چرا و چگونه است؟ معلوم نیست چرا پدر بین بچه هایش فرق می گذارد و چرا پسر مفقود الاثرش را از بچگی بیشتر دوست داشته است؟ این عشق نامعمول که بعضا به شرک نیز نزدیک می شود ، حتی در زمان رفتن پسر به جبهه کاملا غیر منطقی و بدون توجیه دراماتیک با یک ایفای نقش فوق العاده غلوآمیز و شعار نچسب یا حسین در این صحنه ، همه فضایی را که می تواند به بار معنوی اثر کمک نماید را از نفس می اندازد.

حضور خاطره پسر مفقود شده در زندگی پدر ، اگرچه با خاطره نویسی و صدای پدر شروع می شود اما بدون زمینه سازی است و این حضور در چشم افرادی به جز پدر ، در بیشتر لحظات اساسا توجیه دراماتیک ندارد.

نمایش روابط انسانی فیلم (در حالی که باید نقطه قوت فیلم باشد ) به دلیل میزانسن های نادرست و بازی های اغلب ناهماهنگ و دیالوگ های ضعیف ، به نقطه ضعف فیلم بدل شده و صحنه اوج فیلم یعنی وقتی پدر از شهادت پسرش باخبر می شود از شعاری ترین و بدساخت ترین لحظات اثر به نظر می آید. متاسفانه صحنه های بازنمایی عشق مابین پدر و پسر هم  به گونه ای تهوع آور پرداخته شده ، به نوعی که بعضا غیر قابل تحمل می نمایاند. این درحالی است که خاطره بودن حضور پسر مفقود شده در خانه ، تا اواخر فیلم معلوم نمی شود و مخاطب تا آخرین لحظات از این نوع حضور نیم بند و غیر منطقی آشفته می شود. حتی روشن شدن واقعیت در لحظات انتهایی نیز از شدت این آشفتگی نمی کاهد.

در آخر تیتراژ انتهایی فیلم هم با آن سرعت کم و به شدت آرام ، تماشاگر را در تعجب فرو می برد که چگونه چنین سینمایی از فیلمسازی همچون محمد رضا ورزی در می آید؟!!

 

برلین منفی 7

آرامش در سرزمین دیگران

 

"برلین منفی 7" ساخته رامتین لوافی دیگر اثر به اصطلاح فاخر امسال جشنواره فیلم فجر بود که به موضوع مهاجران و پناهندگان به غرب می پرداخت و 2 خانواده عراقی و ایرانی را دستمایه این موضوع قرار می داد. موضوعی که خانواده عراقی از آن گریخته و به آلمان پناه آورده کاملا مشخص است ، فرار از حکومت دیکتاتوری صدام و پس از سرنگونی وی ناامنی و بالاخره تجاوز سربازان آمریکایی در زندان. اما فیلمساز از علت پناهندگی و مهاجرت خانواده ایرانی که کرد هم هستند ، بی دلیل عبور می کند تا آن را در ذهن مخاطب رشد دهد. خانواده ای که بیش از عراقی ها ، ترحم برانگیز نشان می دهد و خودکشی های پی در پی زن این خانواده پس از هر بار احتمال بازگرداندن آنها ، حکایت از شرایط سخت پیش از مهاجرت دارد.

اما آنچه از ورای همه این دلایل مشخص و نامشخص ، از درون فیلم به صورت شعار گل درشتی بیرون می زند ، آرامش و یافتن زندگی صلح آمیز در غرب و به خصوص کشور آلمان است که با مساعدت اداره مهاجرت آن کشور صورت می پذیرد. در کشوری که هموطن ایرانی به ایرانی رحم نمی کند اما آلمانی های مهربان انگار که نه انگار از متهمان درجه اول جنایات رژیم صدام و پس از آن فجایع ناتو در عراق هستند ، همچون منجیان عالم به تصویر کشیده می شوند. و البته همه این اظهار لطف نسبت به آلمانی های مهربان از کیسه بیت المال است ، همان بیت المالی که صاحبانش در طول سالهای دفاع مقدس ، بیشترین خسارت را از سلاح های شیمیایی اهدایی آلمان به صدام متحمل شدند و هنوز که هنوز است آثار انسانی آن ، جسم مجروحان شیمیایی را آب می کند تا اینکه یک به یک در گوشه خانه ها و بیمارستان ها پس از سالها درد و رنج به شهادت برسند.

از طرف دیگر فیلم میلیاردی "برلین منفی 7" هم از ضعف ساختاری مفرط رنج می برد و همچنان بدون یک قصه درست و استاندارد ، تنها یک طرح دو سه سطری با پول ملت ، در آن به فیلمی 100 دقیقه ای کش داده شده است.

 

زیباتر از زندگی

سرگردان مابین رمانتیسم و فیلم بیوگرافیک

 

خانم انسیه شاه حسینی ، کارنامه قابل قبولی در سینمای ایران دارد. فیلمسازی که هیچگاه گرفتار ذهنیت شبه روشنفکری نشد و همیشه خودش بود و دغدغه های مردمی که میان آنها بزرگ شده بود. اما "زیباتر از زندگی" که محصول سازمان سینمایی اوج هم هست ، نتوانسته آنچنان که مسبوق به سابقه است ، به فیلم های قبلی این کارگردان فعال سینمای ایران نزدیک شود. فیلم ظاهرا درباره یکی از شهدای عالیمقام دفاع مقدس ، شهید حسین علم الهدی است که تا اینجای کار ، شجاعت و جسارت و تلاش انسیه شاه حسینی قابل تحسین است ولی از آنجا که فیلم نمی تواند به زندگی و منش و سیرت و صورت آن شهید سعید ، راه یابد و به اثری ابتر در زمینه دفاع مقدس بدل می گردد، دیگر قابل دفاع نیست.

مشکل قصه و داستان ، معلق بودن بین فضای یک فیلم بیوگرافیک و اثری روایتگر دفاع مقدس و دغدغه هایی همیشگی در مورد رزمندگان که در عین شهادت طلبی ، زندگی را نیز دوست داشتند و بنا به توصیه مولایشان حضرت امیر مومنان امام علی (ع) سعی می کردند در راه و رسمشان هر دو  مقوله مرگ و زندگی را کنار هم مدنظر داشته باشند ، همه و همه موجب گشته تا فیلم "زیباتر از زندگی" در بیان همه این حرف ها الکن بماند و جز شعار و حرف ، ره آورد دیگری برای مخاطب نداشته باشد.

متاسفانه صحنه های جنگی فیلم نیز که بازنمایی یکی از شکست های ایران در اوایل جنگ به دلیل خیانت بنی صدر است ، به گونه ای تاثیر گذار و واقع نما از کار درنیامده و این وجه فیلم نیز از دست رفته است.

به هرحال امید می رود در آینده این تلاش سازمان سینمایی اوج که برآمده از یکی از موسسات فکری جبهه انقلاب اسلامی است ، همچنانکه در تولید فیلم ، خلاء سازمان های تئوریک و علمی و آکادمیک را جبران نموده ، در عمل نیز به لحاظ اندیشه و محتوی ، مواد و عناصر لازم را دراختیار فیلمساز گذارده و تا آخرین مراحل بر حاصل کار وی نظارت داشته باشد تا این نوع فیلمسازی استاندارد در سینمای ایران الگوی تولیدات آتی این سینما گردد.

 

ادامه دارد...


 
 
نگاهی به سی و یکمین جشنواره فیلم فجر - بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢
 


 زخمی که بازهم سرپوش گذارده شد


 

در مناظره دی ماه سال 1390 با جناب معاونت سینمایی آن روز و رییس سازمان سینمایی امروز ، وقتی به وضعیت نامطلوب سینمایی اشاره کردم ، ایشان پاسخ دادند که به جای نمایش های کاذب از اوضاع خوب سینمای ایران ، زخمی را گشوده اند که همگان دریابند سینمای ایران در چه وضعیتی به سر می برد ، زخمی که گویا  تا آن هنگام پنهان بوده است! ایشان فرمودند :

"...من یکی از کارهایی که طی این دو سال کردم ، البته برای شخص خود من آسیب داشت اما  فکر می کنم برای آینده سینمای ایران خیلی موثر بود این بود که سعی کردم ، ماهیت سینمای ایران را بریزم بیرون...گفتیم ما می خواهیم آنچه در سینمای ایران هست ، خوب یا بد ، همه این را ما عرضه کنیم.  ابتداش هم جشنواره فجر است... لذا ما گفتیم تو این جشنواره فجر همه فیلم ها را همه ببینند. اینهایی که می توانند صاحب نظر باشند، ذی نفع باشند . درد را همه ببینند...گفتیم نه بگذار پانسمان را بازکن ، اگر بوی متعفن هم دارد بگذار پخش بشود. اگرچه چهره زیباست و اگرچه بدن قدرتمند است اما این زخم پا را بگذار همه ببینند تا برویم درمانش کنیم..."

بنده در همان مناظره به ایشان عرض کردم زخم باز کردن و عدم شناخت علت زخم برای درمان قطعی ، نمی تواند مشکل گشا باشد و آن زخم بتدریج کلیت پیکر سینمای ایران را در بر خواهد گرفت. متاسفانه علل آن زخم ، مورد بررسی و تحلیل قرار نگرفت و مسئولان سینمایی به طریق درمانش راه نبردند. پس گویا تصمیم گرفتند تا دوباره آن زخم را بسته و سرپوش گذارند تا بوی تعفنش ، فضای جشنواره فیلم فجر را فرا نگیرد. آنچه در سی و یکمین جشنواره فیلم فجر اتفاق افتاد ، حکایت همین سرپوش نهادن بر آن زخم کهنه و  درمان نشده بود.

بنابراین تعداد زیادی فیلم که احتمالا حکایت تکراری جراحت های کهنه این سینما بودند ،  از صحنه جشنواره سی و یکم کنار ماندند . فیلم هایی چون "زندگی مشترک آقای محمودی و بانو"، "پرویز"، "همه چیز برای فروش"، "مهمونی کامی"، "تابور"، "لرزاننده چربی"، "سیزده"، " این یک رویاست"، "گس" و ...

سطح بسیار نازل و ضعیف ساختار و محتوای اکثر آثار حاضر در بخش مسابقه جشنواره سی و یکم ، نشانگر آن است که فیلم های یاد شده به دلیل ساختار سینمایی و یا مسائلی از این قبیل حذف نشدند ، چنانچه شواهد متعدد مستند نیز براین فرضیه صحه می گذارند.

فیلم های فوق الذکر که در مجموع با تعداد فیلم های حاضر در بخش مسابقه سینمای ایران ، برابری می کنند ، از همین معاونت سینمایی ( یا سازمان سینمایی ) و اداره نظارت آن ، مجوز فیلمنامه و پروانه ساخت دریافت داشته و در مراحل مختلف تولید ( بنا بر ادعاهای اداره نظارت و ارزشیابی ) مورد ارزیابی قرار گرفته اند و به طور قریب به یقین پروانه نمایش نیز دریافت نموده و بر پرده سینماها خواهند رفت ، چنانچه در سال جاری نیز مانند همین فیلم ها از قبیل "من مادر هستم" ، "گشت ارشاد" ، "من همسرش هستم" ، "خصوصی" ، "انتهای خیابان هشتم" ، "پذیرایی ساده" و ... مجوز نمایش دریافت کرده و علیرغم مخالفت ها و اعتراضات گوناگون از سوی اقشار مختلف مردم و ائمه جمعه و نمایندگان مجلس و ...به اکران عمومی درآمدند!!

 

هیئت داوری غیر تخصصی و عذر بدتر از گناه

 

اما شاید بتوان گفت بخش دیگری از زخم فوق که در زیر پانسمان کاذب مسئولان سینمایی پنهان نشد ، در گزینش های هیئت های انتخاب و داوری بروز کرد. مجموعه ای از ضعیف ترین و آماتوری ترین فیلم ها ( اگرچه اغلب آثار سالم و استرلیزه ای به نظر می آمدند) برای بخش مسابقه سینمای ایران جشنواره فیلم فجر انتخاب گردید که زمانی برای خود حرمت و اعتباری داشت و با این انتخاب های ضعیف  همه آن اعتبار زیر علامت سوال رفت.

فیلم هایی همچون "قاعده تصادف" ، "آسمان زرد کم عمق" ، "هیچ کجا  هیچ کس" ، "زیباتر از زندگی" ، "خسته نباشید" ، "کلاس هنرپیشگی" ، "حوض نقاشی" ، "عقاب صحرا" ، "چه خوبه که برگشتی" ، "قصه عشق پدرم" ، "گام های شیدایی" و "برلین منفی هفت" که اگرچه بعضا با سرمایه های هنگفت دولتی تولید شده بودند ولی از کمترین ساختار سینمایی بی بهره بوده و در سطح دم دستی ترین فیلم های آماتوری، اغلب طرح های یک سطری (که شاید در اندازه یک فیلم کوتاه 10-20 دقیقه ای جواب می دادند ) را به آثار به اصطلاح سینمایی 90 تا 120 دقیقه بدل ساخته و  به شعور و فهم مخاطب توهین روا داشته بودند. این درحالی بود که فیلم های خوش ساخت و حرفه ای مانند "سر به مهر" به کارگردانی هادی مقدم دوست و "تنهای تنهای تنها" ساخته احسان عبدی پور از بخش اصلی مسابقه سینمای ایران محروم مانده بودند و اثر تکان دهنده دیگری به نام "فرشتگان قصاب" ساخته سهیل سلیمی ( به دلائل واهی ) در هیچ یک از بخش های مسابقه قرار نگرفته بود. 

جای دیگری که گویا زخم مورد نظر جناب معاون سرباز کرد ، در ترکیب هیئت های داوری جشنواره سی و یکم فیلم فجر بود.  ترکیب هایی که در همان هنگام اعلان خبری ، مورد حیرت و شگفتی های مختلف قرار گرفت.

اگرچه استانداردهای جشنواره های جهانی مطلوب سینما و جشنواره ما نمی تواند باشد و از این لحاظ نیز بایستی استانداردهای خود را ایجاد نماییم ولی از آنجا که مسئولین سینمایی و جشنواره ای ما اغلب به همین استانداردهای رایج تمسک می جویند باید گفت در استاندارد هیئت های داوری جشنواره های روز دنیا ، معمولا افرادی انتخاب می شوند که در زمان گزینش برای داوری از مزیت های تخصصی و برتر برخوردار باشند. فی المثل اغلب جشنواره های مهم دنیا معمولا از برگزیدگان دوره پیش خود یا منتخبان دیگر جشنواره های معتبر به عنوان داور بهره می جویند تا هم این برندگان را مجددا مورد تشویق قرار داده باشند و هم بر اعتبار جشنواره خود افزوده باشند. مثلا کلینت ایستوود در زمانی به عنوان رییس هیئت داوران جشنواره فیلم کن انتخاب شد که به تازگی با فیلم "نابخشوده" ، هم جوایز اصلی اسکار را دریافت کرده و هم مجددا پس از سالها در عرصه سینمای جهانی مطرح گردیده بود.

اما متاسفانه هیئت های داوری جشنواره امسال فیلم فجر تقریبا از چنین داورانی که در عرصه سالهای اخیر سینمای خودی و حداقل در همین جشنواره فیلم فجر و دوسه دوره اخیرش ، موفقیت هایی را کسب کرده باشند ، بی بهره بود.

به جز داوود میرباقری ( که با مجموعه "مختار نامه" در واقع چندین فیلم سینمایی فاخر را به مخاطبانش ارائه کرد ) و جمال شورجه در هیئت داوری بخش سودای سیمرغ ( مسابقه سینمای ایران ) ، بقیه اعضای این هیئت داوری از وضعیت مطلوب سینمایی و تخصصی در دو سه سال اخیر برخوردار نبوده بلکه بعضا طی این سالها در یک سیر نزولی باورنکردنی قرار گرفته اند.

مثلا رسول صدر عاملی به عنوان قدیمی ترین عضو این گروه که آثار مهمی در زمینه فیلم های  اجتماعی ساخته و از سال 1385 هم درگیر ساخت سه گانه ای برای آستان قدس رضوی درباره زیارت حضرت امام رضا (ع) بود که دو قسمت نخست آن ("شب" و "هرشب تنهایی") فیلم های نسبتا قابل قبولی از کار درآمدند ،  پس از آن با فیلم "زندگی با چشمان بسته" از سینمای موفق خودش فاصله گرفت و سال گذشته نیز با سومین قسمت از سه گانه آستان قدس به نام "در انتظار معجزه" یکی از ضعیف ترین فیلم های سالهای اخیر سینمای ایران را ارائه نمود. فیلمی که به نظر می آمد به دلیل کمبود نماهای گرفته شده و برای رساندن به زمان یک فیلم بلند سینمایی ، حتی از راش های اوتی نیز استفاده شده بود. با این وجود زمان فیلم از 65 تا 70 دقیقه فراتر نرفت . مضافا اینکه فیلم در واقع به ضد هدف اصلی سفارش دهنده اش بدل شده بود ، به گونه ای که مخاطب ، در برداشت مثبت از مفهوم زیارت دچار تردید می گردید.

بهروز افخمی ( عضو دیگر هیئت داوران ) نیز در سالهای اخیر با دو فیلم "فرزند صبح" ( درباره کودکی حضرت امام خمینی رحمه الله علیه ) که علاوه بر ساختار فوق العاده ضعیف ، برداشتی اومانیستی از دوران کودکی امام داشت و فیلم "سن پترزبورگ" ( که خود افخمی نیز تا مدتها آن را متعلق به خودش نمی دانست ) افول شدید خویش را در عرصه فیلمسازی به رخ کشید.

مهدی فخیم زاده هم پس از فیلم "هم نفس" در سال 1382 ، نزدیک به 10 سال است که از عرصه سینما دور بوده و 3 سریال تلویزیونی وی در این سالها یعنی "حس سوم" ، "بی صدا فریاد کن" و "قتل در ساختمان 85" هم در سطح مجموعه های معمولی تلویزیون ارزیابی شد و نتوانست در سطح سریال هایی مانند "تنهاترین سردار" یا "ولایت عشق" حداقل توفیقی برای وی به همراه آورد.

ضیاء الدین دری ( یکی دیگر از اعضای داوری مسابقه سینمای ایران ) نیز پس از فیلم هایی مانند "لژیون" و "سینما ، سینماست" در دهه اخیر  دو سریال "کیف انگلیسی" و "کلاه پهلوی" را روی آنتن برده که این آخری هم از جهت فرم و به لحاظ محتوی حرف چندانی برای گفتن ندارد و ضعف های فراوانی در ساختار سینمایی و روایتی آن به چشم می خورد.

و بالاخره مصطفی شایسته که سوال برانگیزترین عضو هیئت داوران امسال بود ، سال گذشته به عنوان کارگردان ، با فیلم "من همسرش هستم" علاوه براینکه یکی دیگر از آثار ضعیف و آماتوری جشنواره سال گذشته را رقم زد ، سازنده یکی از خیل فیلم هایی به شمار آمد که به بزرگنمایی درمورد بحران های اخلاقی و اجتماعی قشر معدودی از جامعه پرداخته و در همین راستا مورد اعتراض اقشار مختلف مردم قرار گرفتند. آیا انتخاب مصطفی شایسته به عنوان عضو هیئت داوران بخش مسابقه سینمای ایران سی و یکمین جشنواره فیلم فجر ، دست مریزادی از سوی مسئولین سینمایی برای ساخت همان فیلم "من همسرش هستم" بود؟!!

طبیعی است حاصل چنین داوری می شود سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه برای یک فیلم کم مایه و ضعیف و از طرف دیگر ضد خانواده و مروج سبک زندگی بی بندبارانه لیبرالی به نام "قاعده تصادف"که از ساده ترین و پایه ترین اصول فیلمنامه نویسی بی بهره است چه برسد به جذابیت ها و خلاقیت ها و ...

طبیعی است حاصل چنین داوری ، جایزه ویژه اش به یک شوی خانوادگی دیگر از علیرضا داوود نژاد تعلق می گیرد که نه فیلمنامه ای دارد و نه کارگردانی و فقط این بار جناب کارگردان هوس کرده تا مابین پشت دوربین و جلوی دوربینش ، یک خط فرضی لوس و بی مزه بکشد تا بار دیگر گروهی را به اصطلاح سرکار بگذارد و انگار بیش از همه ، همین حضرات داور سرکار رفته اند!!

و بالاخره حاصل چنین داوری غیر تخصصی ، جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن می شود برای بازی معمولی ، پیش پا افتاده و  همیشگی پگاه آهنگرانی ( کافیست سری به فیلم های قبلی اش بزنید و متوجه شوید که برخلاف بازیگر مقابلش،کوچکترین خلاقیتی در اجرای نقش به خرج نداده است. حالا دیگر همه آن عقبه عناد و کینه اش نسبت به انقلاب و حرکاتی که در جشنواره های خارجی برای به حراج گذاردن اعتبار ایران و ایرانی به نمایش گذارد ، بماند) و در نظر نگرفتن بازی های خوب لیلا حاتمی در فیلم "سر به مهر" ، نگار جواهریان در فیلم "حوض نقاشی" و طناز طباطبایی در فیلم "هیس! دخترها فریاد نمی کشند" و ... و جایزه بهترین بازیگر مرد بازهم به بازی همیشگی و غیرخلاقانه حمید فرخ نژاد در فیلم پرخرج "استرداد" می رسد و هنرمندی امثال آرش مجیدی در فیلم "سر به مهر" ، میثم فرهومند در فیلم "تنهای تنهای تنها" ، رضا ناجی در فیلم "ترنج" و ...نادیده گرفته می شود.

و بالاخره حاصل همه این داوری های غیر تخصصی ، بیانیه ای غیر مربوط و تکراری و کلیشه ای به سبک و سیاق همه آن بیانیه هایی بود که تهیه کنندگان ورشکسته و فیلمفارسی ساز در طول سال گذشته صادر کردند تا از آثار مبتذلی مانند "گشت ارشاد" و "خصوصی" و "من مادر هستم" و ...اعاده حیثیت کرده و در مقابل اراده مردم مسلمان و بصیرت ائمه جمعه و نمایندگان مجلس بایستند و حالا در کمال تاسف ، هیئت داوران بخش مسابقه سینمای ایران جشنواره فیلم فجر ، به جای تحلیل کارشناسانه فیلم های حاضر در جشنواره ، همصدای مبتذل سازان فوق ، بیانیه صادر می کند تا سالن های سینما را در غیاب فیلم های سخیف و مبتذل فوق ، سوت و کور بخواند و برای انتخاب های سطحی و غیر تخصصی اش ، توجیه بتراشد و عذر بدتر از گناه بیاورد! غافل از آنکه ، همان فیلم های ساختار شکن و مغایر با ارزش های دینی و ملی بودند که تماشاگر را از سالن های سینما فراری دادند .

داوری غیر استاندارد ، زخم کهنه دیگر جشنواره فیلم فجر

 اما همه آنچه گفته شد افزون بر غیراستاندارد بودن کلیت داوری بخش مسابقه جشنواره فیلم فجر است که در هیچ فستیوال سینمایی دیگری سابقه ندارد و این بی سابقه بودن نه از جهت خلاقیت و ابداع،  بلکه به دلیل فراهم آوردن آش درهم جوشی است که از هر قوطی در این بازار آشفته جهانی ، چیزی برداشته است. در واقع در هیچ جشنواره جهانی چنین سبک و سیاق شتر گاو پلنگی وجود ندارد که یک هیئت داوری 5 یا 7 نفره ، 26 جایزه سینمایی آن هم در تخصص های مختلف اعطاء نماید . آن هم تخصص هایی مانند موسیقی ، تدوین ، صدا ، جلوه های ویژه ، چهره پردازی و طراحی هنری و ...که قطعا اکثر کارگردانان از آنها سررشته ای ندارند وگرنه خود به هنگام تولید فیلمشان ، همه این امور را انجام داده و از همکاری هیچ متخصص صدا یا صحنه استفاده نمی کردند. البته اطلاعات عمومی راجع به تخصص های فوق که شاید برخی فیلمسازان از آن بهره ای داشته باشند ، به هیچ وجه نمی تواند شایستگی قضاوت و داوری در رشته های فوق را به فیلمساز یاد شده، بدهد. اگرچه در سالهای گذشته بعضا سعی می شد که در برخی تخصص ها نماینده ای در هیئت داوران وجود داشته باشد اما گویا امسال مسئولین جشنواره از این بابت خیال خود را راحت ساخته و با انتخاب 6-7 کارگردان ، ظاهرا افتخار هم می کنند که تخصصی ترین هیئت داوری را برگزیده اند!! غافل از اینکه دوران کارگردان سالاری و فیلمساز مولف ( که البته به هیچ یک از کارگردانان عضو این هیئت داوری تعلق نمی گیرد ) دیری است به سر آمده و امروزه سعی می شود که در کمیته های داوری جشنواره ها از تخصص های مختلف استفاده شود و آن هم برای تعداد جایزه معدودی که از کارگردانی و فیلمنامه و بازیگری فراتر نمی رود. البته اشکال فوق به جشنواره حاضر برنمی گردد و تقریبا از همان دوره های آغازین جشنواره فیلم فجر این خشت کج نهاده شد و گویی مدیران اولیه این جشنواره از یک سو به جشنواره هایی همچون کن و برلین نظر داشتند که هیئت های داوری 5 تا 7 نفر برای قضاوت انتخاب می کردند و از سوی دیگر در هوای مراسم اسکار بودند که اساسا حال و هوایی دیگر دارد و به دلیل حضور گروه کثیر داوران آکادمیک و تخصصی ، 24 جایزه در رشته های مختلف فنی و هنری اعطاء می نماید.

به نظر می آید که بالاخره در زمانی باید چنین ترکیب ناهمگونی اصلاح شده و جشنواره فیلم فجر از این حالت بادکنکی خود خارج شده و شکل و شمایل استانداردتری پیدا کند.

چنین اتفاقی در بخش مسابقه بین الملل آن نیز سالهاست که در جریان است. اینکه برخلاف شرایط و موقعیت ملی و دینی جامعه ، در طول سالیان گذشته ، همواره مسئولین این جشنواره خواسته اند که خود را مانند جشنواره هایی همچون کن و ونیز و برلین نشان داده و از این جهت به اصطلاح افتخاری برای خود بتراشند، غافل از آنکه شباهت و تقلید از چنان فستیوال هایی نه تنها مایه مباهات و افتخار نیست که از قضا نشانگر خودباختگی و کم مایگی است. چراکه آن جشنواره ها بنا بر موقعیت و وضعیت فرهنگی و اجتماعی کشورهای مربوطه برگزار می شود که طبعا سنخیت چندانی با جامعه ما ندارند. از همین رو مدیران جشنواره فیلم فجر همواره در برگزاری بخش بین الملل آن دچار پارادوکس های جدی بوده اند. از یک سو می خواسته اند که دل فیاپ ( سازمان بین المللی جشنواره ها) را بدست آورند و نسبت بین المللی را برای جشنواره خود حفظ نمایند که تحقق چنین مقوله ای مستلزم رعایت همه قوانین و ضوابط سازمان یاد شده اعم از حذف سانسور فیلم ها ، تایید هیئت داوران و ... بوده است که طبعا مدیران ما در همان قدم اول می ماندند و در مقابل عدم سانسور صحنه های غیراخلاقی و بعضا مستهجن فیلم ها ( که خواست اصلی فیاپ ) بود ، نمی توانستند تسلیم شوند.

بنابراین از ابتدا ناچار بوده اند ، این شتر سواری جشنواره ای را دولا دولا انجام دهند. فیلم ها ( خصوصا فیلم های آمریکایی ) را با واسطه های مختلف خریداری کرده و ناگزیر صحنه های مبتذل آنها را کوتاه نموده و در بخش بین الملل جشنواره به نمایش درآورند. چنین عملی تا وقتی که رنگ و بوی مسابقه نگرفته و صرفا برای اطلاع از سینمای روز جهان صورت می پذیرد ، قابل قبول است اما وقتی که عنوان مسابقه برآن نهاده می شود ، در حالی که حتی روح تهیه کننده و کارگردان و دیگر عوامل سازنده از نمایش فیلمشان در این کشور بی اطلاع است، دیگر قضیه حکم شوخی به خود می گیرد! آن وقت ناچار می شوند مثلا جایزه به فیلم و عوامل آثاری بدهند که اصلا خبر نداشته اند که فیلمشان در چنین جشنواره ای شرکت کرده است! این درحالی است که اعتبار جشنواره هایی مانند کن و برلین از این جهت نه به دلیل نمایش فلان فیلم و بهمان اثر سینمایی است بلکه به خاطر حضور عوامل تولید اعم از کارگردان و بازیگران فیلم های مورد نظر در جشنواره است.

در دوره های گذشته جشنواره فیلم فجر شاهد بودیم که مثلا نیکول کیدمن برای فیلم "دیگران" نامزد دریافت سیمرغ بلورین بود ، درحالی که احتمالا از وجود چنین جشنواره ای بی خبر بوده است!! یا جک نیکلسن برای فیلم "قول" برنده سیمرغ بلورین شد!! و در حالی که طبیعتا هیچ یک از عوامل فیلم برای دریافت جایزه حضور نداشتند ، جایزه را مثلا به راننده سفارت سوییس اهداء کردند که حافظ منافع ایالات متحده است!!!

 در طول این سالها ، بارها و بارها بخش مرور برآثار سینماگر یا بازیگری برگزار گردید که اساسا از وجود جشنواره فیلم فجر بی اطلاع بود و بالتبع در مراسم بزرگداشتش حضور نداشت. کسانی مانند اینگمار برگمان ، کوروساوا ، الیور استون یا توشیرو میفونه و یا آنتونی کویین.

در جشنواره امسال نیز همان اتفاق همیشگی تکرار شد و یک نمایش نیم بندی از بخش مسابقه بین المللی برگزار شد. فیلم های اخیر نیکیتا میخالکوف ، فولکر شلندورف ، جیم لوچ و ...در این بخش حضور داشتند، در حالی که هیچ یک از شرکت فیلمشان در چنین جشنواره ای مطلع نبودند  و جایزه بهترین بازیگر زن به امیلی واتسون برای فیلم "پرتقال ها و آفتاب" تعلق گرفت که البته بازهم نه ایشان در سالن و البته در ایران حضور داشت و نه سایر عوامل فیلم!!! راستی جایزه ایشان را چه کسی برد؟

همه این حرف و سخن ها نه برای این است که تصور نماییم که جشنواره فیلم فجر باید خودش را با قوانین و ضوابط فیاپ هماهنگ کرده و در نهایت در سطح جشنواره های منطقه ای مانند دوبی برگزار شود تا هنرپیشگان و سینماگران غربی بر روی فرش قرمزش با انواع واقسام مدهای لباس رژه بروند و مثلا از این طریق برای خودش اعتبار کسب کند. خیر. چنین روشی اساسا نه با فرهنگ و آیین ها و ارزش های جامعه ایرانی می خواند و نه اصلا در خور و شایسته جشنواره ای است که به نام مبارک دهه فجر انقلاب اسلامی مزین است. مخلص کلام این است که ما نبایستی در زمینی که سینمای غرب و سازمان هایی مانند فیاپ و امثال آن طراحی کرده اند ، بازی کنیم و در واقع بایستی برگرفته از انقلاب و ارزش های اسلامی زمین بازی خودمان را طراحی و اجرا کنیم .

همچنانکه انقلاب اسلامی حرف تازه ای برای جهانیان آورد و قرار بوده و هست که سینمای ما نیز سخن تازه ای ورای همه فیلم های امروز برای مردم دنیا داشته باشد ، جشنواره ما نیز بایستی همگام و همراه چنان حرف و سخن هایی باشد و از شکل و شمایل معمول فستیوال هایی از این دست تقلید نکند. امروز مردم دنیا و حتی خود اهالی غرب ، سرخورده و دلزده از رهاورد 3-4 قرنی غرب و گریزان از تمامی دستاوردهای هنری و فرهنگی آن ، حقیقتا به دنبال حرف و سخن و شکل و شمایل جدیدی هستند و چنین شمایل تازه ای خصوصا اگر براساس مکتب عدالت طلب و ظلم ستیز اسلام باشد را با جان و دل خواهند پذیرفت ، چنانچه امروزه به عینه در عرصه سیاست و اجتماع شاهد چنین تغییر و تحول جهانی هستیم.

جشنواره فیلم فجر اگر به باورها و ارزش های اسلام و انقلاب تکیه زند و برهمان اساس و به دور از تقلیدهای سطحی نمونه های غربی ، مراسمی در خور انقلاب اسلامی به جهانیان ارائه دهد ، قطعا خیل عظیم سینماگران و هنرمندان مسلمان و آزاده جهان به آن روی خواهند آورد و دیگر نیازی به کمپانی های آمریکایی و اروپایی و موسساتی مانند فیاپ نخواهد بود و آنگاه است که آنان باید خود را با قوانین و ضوابط ما هماهنگ کنند.

 

به حراج گذاردن امکان محدود بخش مسابقه بین الملل

 اما از طرف دیگر در جشنواره سی و یکم فیلم فجر همان امکان محدود و کوچک برای اینکه برخی آثار ویژه امسال سینمای ایران در دید جهانیان قرار بگیرد (مانند "تنهای تنهای تنها " و " فرشتگان قصاب ")، به حراج گذارده شد و به جای آنها کم بضاعت ترین فیلم های ایرانی در سال جاری نماینده کشورمان در بخش بین الملل جشنواره سی و یکم بودند. فیلم هایی مانند "قاعده تصادف" ، "آسمان زرد کم عمق" و "برلین منفی هفت"!!

 متاسفانه آن فیلم های خوش ساخت و قوی که می توانستند حرف های برحق انسانی و اسلامی و ایرانی را به گوش جهانیان برسانند و قطعا (با وجود لابی های مختلف صهیونی) در هیچ جشنواره جهانی راه ندارند ، در بخش بین المللی جشنواره فیلم فجر نیز جایی نیافتند تا بلکه این صدا را در محدودیت همین جشنواره به چشم معدود خارجی های حاضر برسانند!!!

 ادامه دارد...


 
 
ایام فاطمیه تسلیت باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢
 

 

در این بهار که با فاطمیه گشته قرین               نسیم و سبزه و گل سوگوار فاطمه‌اند
فقط نه یاس لباس کبود کرده به تن                که لاله‌های جهان داغدار فاطمه‌اند
کبوتران حرم سر به زیر پر، خاموش                چو بلبلان چمن غمگسار فاطمه‌اند
به قطره قطره شبنم چو بنگری بینی              که شاخه شاخه‌ی گل اشکبار فاطمه‌اند
زجان و دل همه‌ی شیعیان به شورو نوا           بیاد رنج و غم بی‌شمار فاطمه‌اند
(سخا) سعادت عالم نصیب آنهاییست            که عاشق علی و دوستدار فاطمه‌اند