مستغاثی دات کام

 
به بهانه 21 دسامبر 2012
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
 

2012

 

تئوری دکتر استرنج لاو

 

 

 

 درآخرین صحنه گردانی هالیوود و سردمدارانش ، برای نمایش پایان جهان ، برخلاف همیشه ، یک تاریخ دقیق هم ارائه می شود : طلوع روز 21 دسامبر سال 2012 میلادی !

تا اینجا هر آنچه به عنوان آخرالزمان و پایان جهان به نمایش گذارده می شد ، تنها شکل به آخر رسیدن و نشان دادن عوامل اسطوره ای ، انسانی ، طبیعی و یا تکنولوژیکی بود که این انجام را باعث می گردید و نشانی از تاریخ و زمان معینی به چشم نمی خورد. اگرچه یک سری از این نوع فیلم ها همچون "پایان روزها" ، آخرالزمان را به پایان هزاره دوم  و آغاز سال 2000 ربط می دادند. اما در اغلب این آثار نیز تعیین زمان تقریبی برای حاکمیت ضد مسیح یا شیطان و یا نیروهای اهریمنی صورت می گرفت. اما در فیلم های دیگری مانند : "آرماگدون"(مایکل بی) ، "برخورد عمیق" ( میمی لدر) ، "اتفاق"( ام . نایت شیامالان) و همین اخیرا "آگاه" تنها به فاجعه ای پرداخته می شد که برای کره زمین و پایان زندگی انسانی در آن روی می داد.

اما چرا این بار چنین تاریخ دقیقی به مخاطبان آثار آخرالزمانی هالیوود عرضه می شود ؟ شاید از آن رو که  اگرچه در سینما ، نشان دادن تاریخ برای پایان دنیا ،بحث تازه ای به نظر می رسد اما در عرصه اندیشه و تفکرات آخرالزمانی غرب که به طور مشخص از سوی اوانجلیست ها مطرح شده و می شود ، این موضوع اساسا سخن تازه و جدیدی نیست. بلکه سالهاست رهبران اوانجلیست از طریق رسانه های پرقدرت دیداری و شنیداری و نوشتاری خود که براساس آمار ارائه شده تنها حدود 1550 تا 1600 کانال رادیویی و تلویزیونی را در برمی گیرد ، بارها به طور رسمی و مستمر تاریخ پایان جهان را اعلام کرده اند.

تقریبا از اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90 میلادی بود که این زمان را در پایان هزاره دوم و شروع هزاره سوم معرفی نمودند. از آنجا که یکی از اساسی ترین اعتقادات این فرقه ، هزاره گرایی ( به معنای باور به وقایع و اتفاقات مهمی که در آغاز و پایان هر هزاره روی می دهد مانند ظهور عیسی مسیح یا سقوط ضد مسیح به قعر جهنم  ) است و به طور مشخص ، گروه قابل توجهی ازآنها  به "هزاره گرایان" مشهورند،همواره در محصولات مختلف فرهنگی و هنری شان ،اشاره به پایان یا آغاز هزاره نقش مهمی داشته است. (از پایه ای ترین باورهای این گروه ، هزاره خوشبختی یا هزار سال حکومت حضرت مسیح (ع) و پیروانش است که  پس از وقوع جنگ آرماگدون و کشتار عظیم صدها میلیونی محقق می شود). از همین رو ، در بخشی از کتاب و فیلم "رمز داوینچی"( دن براون/آکیوا گلدزمن/ران هاوارد) پروفسور سر لی تیبینگ(که سالها به دنبال یافتن جام مقدس و راز آن بوده) ، در حالی که رابرت لنگدون و سوفی را در کلیسای وست مینستر لندن به گروگان گرفته تا با باز کردن رمز یک کریپتکس ، مکان راز خانقاه صهیون یا همان جام مقدس ( یعنی محل دفن مریم مجدلیه و اسناد مربوط به وی ) را بیابد ، می گوید که با پایان هزاره دوم و گذر از برج حمل به برج حوت ، قرار بوده که این راز از سوی خانقاه صهیون افشاء شود و دلیل همه جریاناتی که اتفاق افتاده را وابسته به همین موضوع و گذر مابین دو هزاره  می داند.

خاطرمان هست که پیش از آغاز سال 2000 و در آستانه قرن 21 یا همان شروع هزاره سوم ، چه تبلیغات وسیعی صورت گرفت ( و متاسفانه از طریق رسانه های داخلی نیز دامن زده شد) که وقتی لحظه تحویل سال 2000 فرا برسد به یک دلیل ساده تکنولوژیک ( صفر شدن همه زمان ها برروی دستگاهها و سیستم های الکترونیک که هدایت بسیاری از فرآیندهای صنعتی و مکانیکی بشر امروز را در دست دارند) همه امور از کار افتاده و خواهد ایستاد. آنچه که پیش از آن در برخی فیلم های آخرالزمانی ، رویت شده بود. (مثلا فیلم"روزی که زمین از حرکت ایستا" ساخته رابرت وایز در سال 1957) .پس از سال 2000 هم به دفعات ، تاریخ و زمان پایان تمدن امروز بشری ، به خصوص از سوی اوانجلیست ها اعلام گردید و در رسانه هاشان ، توی بوق قرار گرفت.

2001 ، 2003 ، 2006 و 2008 همگی زمان هایی بود که برای جنگ نهایی آرماگدون یا حاکمیت ضد مسیح و یا پایان جهان اعلام شد. بسیاری از ناظران آگاه به مسائل سیاسی و مقولات آخرالزمانی ، پس از واقعه 11 سپتامبر 2001 و اسناد و شواهدی که در این ارتباط بدست آمده و افشاء گردید ، به این تئوری معتقد شدند که چنان فاجعه ای ، منجر به انهدام دو برج عظیم سازمان تجارت جهانی ، نمی تواند کار چند افغانی پاپتی کوههای هندوکش با نام طالبان یا مانند آن باشد و قطعا از یک طرح و نقشه دقیق برمی آید که سالها برروی آن کار شده و تعداد کثیری از سازمان های اطلاعلاتی و نظامی عمده جهان در آن سهیم هستند.( خصوصا که برخی از فیلم های تولید شده هالیوود مانند "جاده آرلینگتون" ، یکی دو سال پیش از وقوع حادثه 11 سپتامبر ، زمینه سازی تصویری آن را در ذهن مخاطبان جهانی انجام داده بودند). جریانات نظامی که به بهانه قضیه 11 سپتامبر از سوی آمریکا به دنیا تحمیل شد( مانند اشغال افغانستان و عراق) فرضیه فوق را تقریبا قطعیت بخشید. چراکه حملات مذکور در طول مدت بسیار کوتاهی انجام گرفت ، در حالی که بنا به اظهار نظر متخصصان نظامی ، چنین عملیات اشغالگرانه ای ، حداقل چندین ماه یا نزدیک به یکسال تدارکات و برنامه ریزی نیاز داشت . حتی امروز برخی از کارشناسان براین باورند که جنگ 33 روزه علیه مردم لبنان در تابستان سال 2006 میلادی با تکیه برهمین باور آرماگدونی و آخرالزمانی صورت گرفت تا یکی از تاریخ های اعلام شده از سوی اوانجلیست ها ، صورت حقیقت به خود بگیرد.

و دقیقا پس از شکست اسراییل در جنگ 33 روزه بود که نخستین نشانه های تاریخ 2012 به عنوان پایان دنیا ، ابتدا در برخی از رسانه های وابسته به اوانجلیست ها نمایان شد. ابتدا کسی این مقوله را جدی نگرفت ، چون هنوز زمان 2008 ( یکی دیگر از تواریخ اعلام شده برای آخرالزمان) فرانرسیده بود. لازم به یادآوری است ، 2008 همان سالی است که در پایانش ، جنگ خونین رژیم اسراییل علیه مردم غزه صورت گرفت. اما گویا خود اوانجلیست ها هم چندان به سال 2008 و قتل عام غزه امیدی نداشتند که پیش از آن ، تاریخ 2012 را برای آخرالزمان اعلام کردند.

به هر حال از همان زمان ، سال 2012 به عنوان پایان جهان و به صورتی آرام و بطئی در بوق رسانه ها قرار گرفت. ابتدا برایش وجهه ای تقویمی تراشیدند ؛ اینکه پس از گذشت 26000 سال ، تقویم قوم مایا ( مردمی که قرن های قبل از ظهور مسیحیت در آمریکای مرکزی و جنوبی زندگی می کردند ) به آخر خود رسیده و به اصطلاح صفر می شود و همین موضوع باعث رخداد فجایعی در کره زمین خواهد شد. پس از آن گفته شد که پیش بینی های علمی نشان می دهد ، در سال 2012 ، خورشید منظومه شمسی در مرکز کهشان راه شیری قرار گرفته و همین باعث تاثیرات شدید اقلیمی برروی کره زمین شده که زندگی در آن را به نابودی خواهد کشاند. بعد از این فرضیه در بعضی از رسانه ها و این بار از قول برخی  پیشگویان نقل شد که در سال 2012 ، کره زمین تحت تاثیر نیروهایی ( شاید همان قرار گرفتن خورشید در مرکز کهکشان) ، ناگهان حرکتی برعکس جهتی که اکنون در حال چرخیدن به دور خود است را آغاز خواهد کرد و همین موضوع این کره و زندگی انسانی برروی آن را زیر رو رو می نماید. اما از آنجا که چنین تغییر جهتی با هیچ عقل سالمی جور در نمی آمد ، به سرعت گفته شد که در تاریخ یاد شده ، کره زمین ناگهان از حرکت باز خواهد ایستاد!!

سرانجام چند ماه پیش بود که از قول نوسترآداموس ( پیشگوی معروف) نیز بر 2012 به عنوان پایان تاریخ ، صحه گذاردند و فیلم مستندی تحت عنوان "نوسترآداموس : 2012" نیز همزمان با نمایش فیلم سینمایی"2012 " به نمایش گذاردند. اما از آنجا که نوسترآداموس در هیچ کجای نوشته ها و مکتوباتش به چنین تاریخی ، صریحا اشاره نکرده است ، به نقاشی های وی رجوع کرده و با تفسیر و توجیه یکی از آن نقاشی ها ، این نتیجه را القاء کردند که نوسترآداموس در یکی از پیش گویی های پنهانش ، سال 2012 را آخرالزمان دانسته است. ( نکته جالب اینکه در همین فیلم مستند "نوسترآداموس :2012" ، یک خاخام یهودی ضمن اشاره به شرایط امروز جهان وجود دارد که با شرایط آخرالزمان سازگار است ، می گوید ، در سال 2012 براساس یک روایتی ، تاریخ عبری یا یهودی نیز پس از طی 7000 سال به آخر خود می رسد!)

به هرحال از آنجا که همواره هالیوود ، تئوری ها و فرضیه های جعلی - خرافی حاکمان سیاسی و ایدئولوژیک خود را به تصویر کشیده ، این بار نیز دست به کار شد تا تازه ترین دست پخت تئوریک این حضرات را برپرده سینماها ببرد و در این میان چه فیلمسازی بهتر از "رولند امریش" که پیش از این ، آثار آخرالزمانی همچون "روز استقلال" ، " روز بعد از فردا" ، "گودزیلا" و "10 هزار سال پیش از میلاد" را جلوی دوربین برده بود و از قضا این دفعه خودش نیز به طور مستقیم در نوشتن فیلمنامه با هارولد کلوسر مشارکت جست.

امریش در این دسته از آثارش تقریبا به همه نوع نگاه آخرالزمانی متوسل شده است ، از فاجعه فضایی در "روز استقلال" گرفته تا فاجعه اقلیمی در "روز بعد از فردا" و نابهنجاری بیولوژیک در "گودزیلا" و بالاخره آخرالزمان اسطوره ای در "10 هزار سال قبل از میلاد" .

تا اینکه در فیلم "2012" مجموعه ای از پیش بینی های ایدئولوژیک را با پدیده های طبیعی و کهکشانی و البته عناصر اسطوره ای در هم آمیخته تا این بار ، باورهای اوانجلیستی را در شکل و شمایلی تازه به خورد مخاطبان جهانی بدهد.

در همه فیلم های یاد شده (مانند تمامی آثار آخرالزمانی) دنیا توسط یک خطر ویرانگر مورد تهدید قرار گرفته ( که این خطر بیولوژیک ، تکنولوژیک ، اسطوره ای بوده و یا فضایی و از جهان دیگر می آید) و عنقریب است که تهدید مذکور ، زندگی بشریت برروی زمین را به نابودی بکشاند. در همه فیلم های یاد شده ( مثل سایر فیلم های آخرالزمانی)، بسیاری از آدم ها می میرند و خرابی های دهشتناکی رخ می دهد ،در همه فیلم های مورد بحث ( بازهم مانند تمامی تولیدات سینمای آخرالزمانی) آنچه مورد تهدید قرار گرفته و یا در مرکز تهدید واقع شده ، ایالات متحده آمریکاست و ترجیحا شهرهای معروفش به خصوص نیویورک و سانفرانسیسکو و لس آنجلس و واشینگتن !!

و بالاخره در همه فیلم هایی که پیش از این رولند امریش ساخته (مثل کلیه فیلم هایی که در ژانر موسوم به آخرالزمانی دسته بندی می شوند) منجی و نجات دهنده نهایی یک قهرمان آمریکایی است که با هوش و ذکاوت و شجاعت خویش ، سرانجام کابوس هولناک نابودی تمدن برروی زمین را پایان می بخشد!!! ( همواره در فیلم های آمریکایی مشاهده کرده ایم که قهرمان اصلی یک موطلایی چشم آبی است و به قول معروف "آرتیسته" نامیده می شود و بدمن ها و آدم های بد ، معمولا مومشکی و چشم سیاه و اغلب دارای ریش هستند و نکته جالب این که در فیلم "10 هزار سال قبل از میلاد" به طور علنی و از زبان قومی که تحت ستم قرار گرفته ، می شنویم که در انتظار یک منجی با موهای طلایی و چشمان آبی هستند!!)

اما این قهرمان در فیلم "2012" یک نویسنده لس آنجلسی است به نام "جکسون کرتیس" ( با بازی جان کیوساک) که در عین حال راننده شخصی لیموزین یک میلیاردر روسی به نام یوری کارپوف نیز هست و از این طریق روزگار می گذراند. ضمن اینکه پسر وی به اسم "نوح" (که پس از طلاق مادر و پدرش همراه خواهر خود با مادر و نامزد او ، یک جراح پلاستیک و خلبان آماتور به نام "گوردون" زندگی می کند) نیز از همان اوایل داستان ، هوشمندی هایی از خود بروز می دهد تا سرانجام در صحنه نهایی فیلم ، قدم آخر را برای نجات نسل بشر بر داشته و فداکاری و شجاعت پدر را تکمیل نماید.

فیلم"2012" از سال  2008 آغاز می شود که دوست هندی جکسون کرتیس ، فاجعه ای خورشیدی را در سال 2012 پیش بینی می کند.فاجعه ای که موجب غلیان مذاب های درون پوسته کره زمین شده و زلزله های بسیار شدید ، آتشفشانی های مهیب و سونامی های مخوف ایجاد نموده و زندگی بشریت را نابود خواهد ساخت. کرتیس با عجله این پیش بینی را به اطلاع مقامات کاخ سفید می رساند و از همان زمان با تصمیم رییس جمهور آمریکا ( سیاهپوستی با ایفای نقش دنی گلاور) پروژه ای مخفی کلید زده می شود که طی آن قرار است برای نجات نسل بشر ، کشتی عظیمی ساخته شود که در آن گروهی از انسان های نخبه از تمامی نژادها ، نمونه هایی از تمامی گونه های جانوری و مجموعه ای از همه دستاوردهای علمی و فرهنگی و هنری بشریت نگهداری شده تا از فاجعه آخرالزمان در امان بمانند. (در صحنه ای از فیلم شاهدیم که تابلوی "مونالیزا" یا "لبخند ژوکوند" را با نسخه بدلی عوض می کنند تا نسخه اصلی را به درون همان کشتی انتقال دهند.)

سرانجام زمان فاجعه فرا می رسد در حالی که گویا حتی خود جکسون کرتیس هم فراموش کرده ، قرار است یکی از آتشفشان های پایان دنیا از دل پارک ملی "یلو استون" سردربیاورد که بچه هایش را برای تفریح به همان جا برده است! ولی حکومت آمریکا و ارتش ایالات متحده آن را از یاد نبرده و در همان جا حضور دارد.

فیلمنامه تقریبا به روال معمول اینگونه آثار هالیوودی پیش می رود و در واقع کلیه     شخصیت های فیلمنامه به صورت تیپ های آشنا و کلیشه ای رخ می نمایانند. پیش از وقوع فاجعه ، ابتدا نشانه هایی از آن به صورت محدود و کوچک پدیدار می شود؛ مثلا زلزله ای با درجه ریشتر پایین ، شکافی بزرگ در خیابان های لس آنجلس می اندازد که حیرت و شگفتی همگان را دربر دارد. بعد از آن ، لرزش هایی مختصر را در مکان های مختلف که برخی شخصیت های اصلی قصه یا وابستگان به آنها حضور دارند ، شاهد هستیم. و بالاخره فاجعه نهایی ، شروع می شود و جکسون کرتیس برای نجات زن و فرزندش می شتابد ، در عین آنکه هواپیمایی کوچک را نیز کرایه کرده تا با آن بتواند همراه خانواده اش از فاجعه بگریزد. از این به بعد جنگ و گریز قهرمانان فیلم با فجایعی که قدم به قدم آنها را تعقیب می کند ، آغاز می گردد و لحظه به لحظه عین کلیشه های رایج فیلم های مشابه ، اتفاقات به تصویر کشده می شود.

انصافا باید گفت امریش ، صحنه های دیدنی در فیلم "2012" بوجود آورده که تماشاگر را پشت همین صفحه کوچک تلویزیون و با کیفیت نه چندان مطلوب نسخه ویدئویی ، هاج و واج  می کند ، چه برسد به پرده سینما و با کیفیت بالای صدا و تصویر!

اما هر چه زرق و برق تصاویر و حیرت و اعجاب آنها بیشتر و بیشتر می شود ، کیفیت فیلمنامه پایین می آید . زلزله عظیم آغاز شده و امریش مکان های شناخته شده ای را به بیننده اش نشان می دهد که یکایک ویران می گردند ، از جمله : مجسمه بزرگ عیسی مسیح برفراز شهر ریودوژانیروی برزیل ، کلیسای سن پیترز در واتیکان ، پل عظیم گلدن گیت در سانفرانسیسکو ، ابلیسک غول پیکر مقابل کاخ سفید در واشینگتن و ...

خیابان ها و کازینوهای لاس وگاس همچون تکه های یخ برروی اقیانوسی از آب شناور     می شوند و بورلی هیلز لس آنجلس مانند غرق شدن تایتانیک به زیر آب می رود. یکی از تماشایی ترین لحظات فیلم ، جایی است که راهب بودایی بر فراز کوههای سر به فلک کشیده تبت ایستاده و آخرالزمان را نظاره می کند که چگونه امواج آب به ارتفاع بلندی 7-8 هزارمتری کوههای هیمالیا به سویش می آید و او با مراسمی آیینی از آنها استقبال می کند. ( به این ترتیب تبلیغ بودیسم که سالهاست در فیلم های هالیوودی به عنوان تنها دین و مذهب مثبت نمایانده می شود ، در فیلم "2012" نیر کاملا خود را نشان می دهد. گویا همچنان امثال دالای لاما و به قول خودشان انقلاب رنگی از نوع زعفرانی در میان راهبان بودایی برای ایجاد فتنه در تبت و مزاحمت برای حکومت چین ، جواب می دهد!)

  در سکانسی دیگر از فیلم که کشتی عظیم نجات ، پیش از روشن شدن موتورهایش در حال برخورد با قله یک کوه است ، دستگاههای کشتی ، ارتفاع از سطح دریا را 27 هزار پا یعنی حدود 9000 متر اعلام می کنند که یکی از فرماندهان کشتی اعلام می کند ، قله ای که در آستانه برخورد با آن قرار دارند ، "اورست" است!

به جز این صحنه های اعجاب آور ، سایر لحظات فرار کرتیس و خانواده اش از زلزله و آتش فشانی و باران سنگ و امثال آن تقریبا به شیوه فیلم های حادثه ای پرداخت شده اند که برای هر چه غلیظ تر شدن هیجان فیلم ، همواره در آخرین لحظات ، شخصیت های اصلی از خطرناک ترین حوادث ، نجات پیدا می کنند. مثلا در صحنه ای که جکسون کرتیس ، هواپیما را برای بنزین گیری رها کرده و به دنبال یافتن چارلی فارست (یکی از برنامه سازان انجیلی رادیو که سالهاست فرارسیدن چنین لحظه ای را انتظار کشیده و به مخاطبانش بشارت داده و حتی کلیپی نیز در این مورد ساخته است) راهی نقطه ای صعب العبور در کوهستان نزدیک به محل فرود رفته تا راه نجات از فاجعه را دریابد ، در بازگشت برای برداشتن نقشه مکانی که بایستی به کشتی نجات برسند ، در آستانه سقوط به شکاف ایجاد شده توسط زمین لرزه قرار می گیرد ولی درآخرین لحظه،رهایی یافته وخود را به هواپیمای در حال حرکت می رساند.

اما در این میان و در بحبوحه نابودی بشریت ، فداکاری و ایثار رییس جمهوری آمریکا ( که هواپیمای خود را واگذاشته و در میان مردم می ماند تا همراه آنها رنج نابودی را حس کند) ، از آن نقاط به اصطلاح گل درشت و شعاری فیلم است که اگر در فیلم های ایرانی نمایش داده می شد به سختی مورد حملات منتقدین و غیرمنتقدین قرار می گرفت ولی تعجب از منتقدان خارجی است که چندان به این سکانس شعر و شعاری واکنش نشان نداده اند!! رییس جمهوری ، اگرچه خود دستور ساختن کشتی نوح قرن بیست و یکم را داده و به عنوان اولین منجی ، پایه های نجات نسل بشر را بنیاد گذارده ! اما شخصا برای نجات خود ، از آن استفاده نمی کند و می خواهد همراه میلیاردها نفری که فرصت حضور در آن کشتی را ندارند ، بدون هرگونه دفاعی دربرابر فاجعه قرار بگیرد .فاجعه ای که با غلتاندن یک ناو هواپیما بر ، کاخ سفید را در هم می کوبد.( در برخی از فیلم های آخرالزمانی مانند :"مگی دو : امگاکد " یا "روز استقلال" ، رییس جمهور آمریکا خود راسا به عنوان منجی وارد عمل شده و مردم را نجات می دهد اما در فیلم "2012" رییس جمهوری سرنخ نجات را به کسان دیگر سپرده و خود همراه دیگر مردم راهی دیار عدم می شود!!)

اما نخبگانی که برای اقامت در کشتی نوح قرن بیست و یکم برگزیده شده و با وسایل مختلف راهی مکان حرکت کشتی ( واقع در مخفی گاهی کوهستانی در چین) گردیده اند ، چه کسانی هستند؟ آنهایی را که در فیلم می بینیم :

اول ؛ گروه کارمندان و همراهان و دار و دسته رییس جمهوری آمریکا که با هواپیمای ویژه رییس جمهوری ( Air Force One) راهی محل مذکور می شوند. میلیاردر روسی و بچه هایش نیز همراه جکسون کرتیس و خانواده اش می آیند . دوربین دین سملر ( مدیر فیلمبرداری "2012")  اعراب ثروتمندی را نشان می دهد که داخل کشتی می شوند ، همچنین یک جفت از حیوانات مختلف( به سبک و سیاق کشتی نوح) که توسط هلیکوپترها منتقل می گردند. در یک صحنه ملکه الیزابت دوم را نیز به همراه سگ هایش می بینیم که وارد می گردد. اما انبوهی از مردم که از طرق مختلف ماجرای کشتی نجات را شنیده و راهی محل حرکت آن شده اند در ابتدا برای ورود به کشتی دچار مانع می شوند( شاید جزو نخبگان و منتخبین به شمار نیامده اند) ولی بعدا با فوران نوع دوستی کرتیس و دختر رییس جمهوری آمریکا ! و با به خطر انداختن کلیت کشتی ، آنان نیز به داخل راه پیدا می کنند!!

اما پس از همه فراز و نشیب ها و گذشت نزدیک به 140 دقیقه از فیلم ، به هرحال طناب نجات را بالاخره کرتیس می کشد و آخرین حلقه آن را پسرش (که به طور معنی داری نام "نوح" را برخود دارد) رها می کند. که اگر همان حلقه را رها نمی کرد ، همه تلاش پدر یعنی جکسون کرتیس نتیجه ای نمی بخشید و موتورهای کشتی امکان روشن شدن را نیافته ، کشتی با تمام سرنشینانش ، منهدم می گشت. اما در حالی که کشتی در آستانه برخورد با قله اورست است و طناب های ضخیمی مابین چرخ دنده های درهای خروجی گیر کرده و امکان بسته شدن کامل آنها را نمی دهد تا موتورها بتواند روشن شود ، فداکاری کرتیس و پسرش نوح ، بازهم طبق فرمول های رایج فیلم های هالیوودی در آخرین لحظات که هیچ امیدی به نجات نمی رود ، همه مشکلات را حل می کند!!! ( اگرچه تماشاگر پر و پا قرص این دسته از فیلم ها علیرغم هیجان زده شدن ، اطمینان دارد که سرانجام به اصطلاح "آرتیسته" پیروز شده و نجات پیدا می کند).

پس از پایان فاجعه ( که گویا 27 روز سپری شده) ، کشتی نجات ، آرام برروی آب ها شناور است و برای اولین بار پس از حادثه ، سرنشینان به روی عرشه فراخوانده می شوند تا دوران جدید را نظاره کنند. دورانی که با تاریخ 27/1/0 یعنی بیست و هفتمین روز از اولین ماه سال صفر مشخص شده است.  

شاید این تئوری نجات نخبگان بشریت در صورت رخداد فاجعه بار واپسین ، برای نخستین بار در فیلم "دکتر استرنج لاو" یا "چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و بمب را دوست بدارم" ساخته استنلی کوبریک مطرح شد که در آن فیلم ، شخصیتی دیوانه به اسم دکتر استرنج لاو ( با بازی پیتر سلرز) در آستانه فاجعه اتمی ، طرحی را ارائه می دهد که تونل هایی در زیر زمین حفر شود تا نخبگان و دانشمندان بتوانند با پناه گرفتن در آن تونل ها ، از عواقب یک جنگ هسته ای به دور مانده و پس از فرو نشستن غبار جنگ ( که طی آن کلیه انسان های روی زمین از بین رفته اند) از تونل ها خارج شده و زندگی تازه ای را آغاز نمایند. شاید در آن سالها متوجه نمی شدیم که چنین تئوری نژادپرستانه و ضد انسانی چه ریشه های عقیدتی و ایدئولوژیکی نزد فرقه ای از پروتستان ها به نام "اوانجلیسم" دارد که امروز در ادبیات سیاسی دنیا به "مسیحیان صهیونیست" مشهور شده اند.

ولی حال که از زبان رهبران اوانجلیست به طور رسمی در مورد آخرالزمان و نبرد آرماگدون و نجات یافتگان آن ، می شنویم ، در می یابیم ، تئوری آن دانشمند دیوانه فیلم "دکتر استرنج لاو" تا چه اندازه به این روایات وحشتناک از سرانجام بشر شباهت دارد. بد نیست به چند نمونه از این روایات نگاهی بیندازیم:

گریس هال سل نویسنده کتاب "تدارک جنگ بزرگ" اعتراف می کند ، وقتی هال لیندسی از همین رهبران اوانجلیست جملاتی از کتاب خود یعنی  "شهر خدا" را در کانال تلویزیونی اوانجلیست ها می خواند ، هیچ نشانی از رحمت عیسی مسیح در آن مشاهده نمی شد ، خصوصا وقتی که این عبارات را بیان می کرد  :

"...همه شهرهای جهان در جنگ هسته ای آخرالزمان ویران خواهند شد ، تصورش را بکنید ...مسیح زمین را ویران خواهد کرد و مردمانش را خواهد سوزاند. هنگامی که جنگ بزرگ آخرالزمان به چنان نقطه اوجی رسید که تقریبا تمامی آدمیان کشته شدند ، عظیم ترین لحظه فرا می رسد و مسیح با نجات دادن مومنان باقیمانده ، نوع بشر را از نابودی کامل نجات خواهد داد...."

هال لیندسی ادامه می دهد :"...پس از نبرد آرماگدون ، تنها 144000 یهودی زنده خواهند ماند و همه آنها چه مرد ، چه زن و چه کودک در برابر مسیح سجده خواهند کرد و به عنوان مسیحیان نوآیین ، همگی خود به تبلیغ کلام مسیح خواهند پرداخت...."

در بخشهایی از تورات نیز به آینده و آخرالزمان اشاره شده که چند عبارت از آن را از نظر می گذرانیم:

''در روزهای آخر ، مردم از سرزمین های مختلف روانه کوهی که بلندترین قله دنیا است( اورست)  و خانه خداوند برآن قرار دارد، خواهند شد . آنها می گویند:برویم به کوه خداوند که خانه خدای اسرائیل برآن قرار دارد، تا خدا قوانین خود را به ما یاد دهد و ما آنها را اطاعت کنیم زیرا خداوند دستورات خود را در اوشنین( نام دیگر اورشلیم) صادر می کند. خداوند به جنگهای بین قومی خاتمه می دهد. شمشیر ها و نیزه های خود را به گاوآهن و خویش و اره تبدیل خواهند کرد و دیگر ملت های دنیا در فکر جنگ با یکدیگر نخواهند بود.''

جری فالول از دیگر رهبران اوانجلیست که چندی سال پیش درگذشت ، نیز طی یک سخنرانی می گوید:

"...همه جهان نابود نخواهد شد، زیرا خداوند ما ( یعنی عیسی مسیح) به جهان باز مى‏گردد. نخست، او مى‏آید و کلیسا را به دست خود مى‏گیرد. هفت سال بعد، بعد از هارمجدّون، یعنى آن همه سوزى وحشتناک؛ او، درست به همین زمان ما باز مى‏گردد. در نتیجه زمین نابود نخواهد شد. کلیسا هم با او مى‏آید، تا در طى هزاران سال، در زمین با مسیح حکومت و سلطنت نماید. و سپس آسمان هاى نوین و زمین نوین و ابدیت فرا مى‏رسد. این است همه آنچه که در آن کتاب درباره هارمجدّون گفته شده - و این، البته فقط کلیات مطلب است."  

گریس هال سل در کتاب "تدارک جنگ بزرگ" از قول یکی از سرکردگان اوانجلیست به نام کلاید درباره آخرالزمان می نویسد:

 "در پایان هزار سال، زمین کنونی و آسمان کنونی ویران می‏شوند و زمین و آسمان تازه‏ای خلق خواهد شد؛ و در آن زمین تازه، شهر آسمانی اورشلیم تازه‏ای ساخته خواهد شد، که همه نجات یافتگان همه دورآن ها در آن خواهند زیست. آن وقت ابدیت آغاز می‏شود و پس از آن دنباله حوادث دیگر وجود نخواهد داشت. به این ترتیب، ربودگی کلیسا، در این رشته رویدادها، نخستین رویداد خواهد بود. و این رویداد، در هر لحظه ممکن است اتفاق بیفتد."

واقعا چه تصویری عیان تر و روشن تر از کشتی نجات و ساکنان درون آن در فیلم "2012" که از فراز امواج چند هزار متری دریا به زمین ویران شده می نگرند ، می تواند بیان سینمایی این جملات باشد؟  

هال سل در ادامه می نویسد : "...به کلاید گفتم، من نگران جاهای دوردست کره زمین هستم که مردمشان، حتی اسمی هم از عیسی مسیح نشنیده‏اند. به همین علت، آیا آنها سزاوار فروافتادن در جهنم ابدی هستند؟  

کلاید گفت: "حالا، ما دیگر رادیوی موج کوتاه داریم و در همه گوشه‏های دنیا می‏توانیم پیامهای مسیح را بگیریم. به این ترتیب مردمان بسیار زیادی، فرصتهای فراوانی دارند که از گناهان خودشان توبه کنند و عیسی مسیح را به عنوان نجات دهنده خودشان بپذیرند."  

...

در صحنه ای از فیلم "2012 " می بینیم که چارلی فارست ( همان مجری اوانجلیست رادیویی) برفراز کوهی مشغول موعظه مردم و مواجهه با آخرالزمان است. هموست که نقشه گریز و نجات از آن را برای منتخبین دارد.

 گریس هال سل در دنباله نوشته هایش در همان کتاب "تدارک جنگ بزرگ" می نویسد:

"...کلاید از پیچیدگی های زندگی، تصور ساده لوحانه‏ای دارد؛ مانند جنگ اتمی، آلوده شدن محیط زیست ما، انفجار جمعیت، گسترده شدن قحطی و گرسنگی، کسری موازنه پرداختهای جهانی، مالیات های بیشتر و امنیت کمتر و از این گونه.  برای کلاید، فالول، لیندسی و میلیونها مردم مانند آنها، مسئله تنها یک جواب دارد: با مسیح، به راه راست برو و روح خداوند در قلب تو تجلی خواهد کرد؛ و بعد، پیش از آن که تهدید ویران شدن جهان صورت بگیرد، تو به عنوان یک نفر رستگار شده، از زمین به ملکوت اعلا برده می‏شوی. به نظر کلاید، نیازی نیست که انسان برای از میان بردن آلودگی محیط زیست شهرهای خودمان و یا قحطی و گرسنگی همه گیر در هندوستان و آفریقا کاری بکند. ما نباید نگران گسترش یافتن سلاحهای اتمی در دنیا باشیم. نیازی نیست که سعی کنیم از جنگ میان عرب ها و اسراییل جلوگیری کنیم؛ بلکه به جای همه اینها، باید دعا کنیم که این جنگ دربگیرد و همه دنیا را در کام خود بکشد، زیرا که این، بخشی از طرح های آسمانی است!!!..."  

لانگ، مدیر تحقیقات انستیتو کریستیک، که یک مرکز پژوهشی مسیحیان، یهودیان و مسلمانان است، در بررسی خود درباره آرماگدون و آخرالزمان از کمک و همکاری لاری جونز، نویسنده و پژوهشگر نیویورکی و فارغ التحصیل دانشگاه کلمبیا برخوردار بود، توضیح می دهد: "یک هواخواه مشیت الهی؛ معتقد به خداشناسی  آرماگدون، آدم بنیادگرایی است که کتاب مقدس را همانند یک سالنامه مطالعه و آینده را پیشگویی می‏کند. هواخواهان مشیت الهی مانند جری فالول، هال لیندسی، پت رابرتسون و دیگر رهبران دست راستی مسیحی، اعتقاد دارند که کتاب مقدس، دومین ظهور نزدیک عیسی مسیح را، پس از یک جنگ هسته ای سراسری، بروز فلاکت های طبیعی، سقوط و فروپاشی اقتصادی و اغتشاش ها و بهم ریختگی‏های اجتماعی، پیشگویی کرده است.  

اینان اعتقاد دارند که این رویدادها، باید پیش از دومین ظهور عیسی مسیح، اتفاق بیفتند و معتقد هستند که طرح همه این ها در کتاب مقدس ریخته شده است.مسیحیان نو تولد یافته، پیش از آخرین دوران هفت ساله تاریخ، در وضع جسمانی خود، از صفحه زمین به ملکوت آسمان برده خواهند شد و با مسیح در آسمان محشور خواهند بود. آنان از آن بالا، و در امنیت کامل، ناظر و شاهد جنگ های هسته ای و بحران های اقتصادی و آزمایش های سخت خداوندی خواهند بود. در پایان این دوران آزمایش سخت خداوندی،این مسیحیان نو تولد  یافته، به همراه فرمانده عالی خود عیسی مسیح، بازخواهند گشت، تا در نبرد آرماگدون شرکت کنند، دشمنان خدا را نابود ساخته و سپس هزار سال بر زمین حکومت کنند."  

این عبارات ، بیان همان تصویر آخرینی کشتی نوح فیلم "2012" نیست که آرام برروی         آب هایی که سراسر کره زمین را پوشانده و گویا( آنچنانکه مسئولان کشتی می گویند)بر فراز چند هزار متری اروپا شناور است و می رود تا بر ساحلی امن پهلو بگیرد و زندگی جدیدی برای ساکنانش آغاز شود؟ 

اما آنچه مسلم است ، خود رهبران اوانجلیست و سردمداران نظام سلطه جهانی که در پخش چنین خرافه هایی نقش اصلی را داشته و میلیاردها دلار برای آن هزینه می کنند ، بهتر از هرکسی بر بطلان نظریات بی پایه خود آگاهند. آنها به خوبی  آگاهند که تنها منجی حقیقی آخرالزمان ، از نسل پیامبر خاتم است که به اذن پروردگار در زمانی که تنها نزد خداوند عالمیان معلوم و روشن است ، قیام خواهد کرد و دنیا را با پاک کردن از وجود همین خرافه پراکنان امروز ، پر از عدل و داد خواهد نمود.

اما آنچه که بیش از هر موضوعی از اشاعه چنین خرافاتی بر پیکر پوسیده به اصطلاح تمدن پیشرفته غرب صلیبی / صهیونی ضربه وارد خواهد کرد ، باطل کردن همه ادعاهای علم گرایانه و عقل مدارانه و مادی سردمداران آن است که در این 3-4 قرن اخیر همواره مانند چماقی بر سر مومنان و الهیون و پیروان ادیان آسمانی و ابراهیمی  کوبیده می شده است و اینک معلوم می شود که اساس آن به اصطلاح علم و دانش و عقل جز خرافه و جهل و فریب نبوده است. چنانچه بسیاری از سردمداران همان علم گرایی غرب جدید مانند فرانسیس بیکن و ژان ژاک روسو و جان میلتون و دکارت و نیوتن و ...از خرافی ترین آدم ها به شمار آمده ، همگی طرفدار سرسخت برپایی اسراییل بودند و همگی  به عضویت  انجمن های مخوف و سری ماسونی در آمده بودند.

اغلب این اندیشمندان وابسته به لژهای فراماسونی به خصوص کالج نامریی یا انجمن پادشاهی علوم طبیعی و یا سازمان مخوف ایلومیناتی در آثار و نوشته های خود از تحقق آرزوی تشکیل اسراییل سخن گفتند و به انحاء مختلف درباره اش صحبت نمودند، از جمله فرانسیس بیکن(پیشاهنگ علم گرایی پوزیویتیستی) در کتاب "آتلانتیس جدید" ،جان لاک ( واضع نظریه لیبرالیسم) در کتاب "تعلیقاتی بر نامه های قدیس پولس"، اسحاق نیوتن (کاشف قانون جاذبه) در کتاب "ملاحظاتی پیرامون پیشگویی های دانیال و رویای قدیس یوحنا"، ژان ژاک روسو (فیلسوف قراردادهای اجتماعی ) در کتاب "امیل" و ...

بلیز پاسکال نوشت :"...اسراییل همان بشارت دهنده سمبلیک مسیح موعود است..." و امانوئل کانت ، یهودیان را اهالی سرزمین فلسطین خواند که در میان ما زندگی می کنند!

تفکر مسیحیت صهیونی در ادبیات قرون هفده و هجده نیز نفوذ کرد و شاعرانی معروفی مثل لرد بایرون ، رابرت براوننگ و جرج الیوت نیز درباره بازگشت یهودیان آواره به فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ سرودند.خواننده و تماشاگر پی گیر کتاب و فیلم "فرشتگان و شیاطین" حتما به خاطر دارند که ابیات یکی از اشعار جان میلتون به دور صفحه ای از کتاب "دیاگرام " منتسب به گالیله چگونه قدم به قدم معمای راه مرکز سازمان ماسونی ایلومیناتی را مکشوف می ساخت.


 
 
نگاهی به فیلم "ماموریت : غیر ممکن – پروتکل شبح "
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
 

 


Mission: Impossible - Ghost Protocol

 

 

دکتر استرنج لاو و سامسون در یک ماموریت آخرالزمانی

 

 

  "...سلام جیم ، ماموریتی که برای شما در نظر گرفته شده .....چنانچه در این ماموریت یکی از افراد شما ، دستگیر یا کشته شود ، دولت ما رابطه اش را با شما تکذیب خواهد کرد. این نوار پس از 5 ثانیه نابود خواهد شد..."

این صحنه و جملات ، عباراتی تکراری بود که در ابتدای هر قسمت از سریال "ماموریت : غیر ممکن " در دهه 60 میلادی از تلویزیون پخش می شد . (این سریال تلویزیونی با نام " بالاتر از خطر " در دهه 40 و اوایل دهه 50 شمسی روی آنتن تلویزیون ایران رفت). سریالی براساس شخصیت های خلق شده توسط بروس گلر ، درباره یک گروه 4 نفره اطلاعاتی/عملیاتی که در دوران جنگ سرد طرح های جاسوسی ویژه ای را علیه اتحاد شوروی سابق به انجام می رسانید ، بدون آنکه ردی از خود برجای بگذارد. خصوصیت این گروه آن بود که تنها ارتباطش با دولت آمریکا ، همان نوار ابتدایی بود که شرح ماموریت را می گفت و پس از آن هیچگونه رابطه اطلاعاتی و یا نظامی و عملیاتی وجود نداشت . یعنی گروه می بایست تنها براساس ظرفیت ها و قابلیت های خود ، ماموریت هایی را انجام دهد که به لحاظ دشواری و موقعیت ، غیرقابل عمل به نظر می رسیدند. اما بالطبع فضا و پایان این دسته از فیلم های آمریکایی ، در انتها همه چیز به خوبی و خوشی ختم می شد و تماشاگر برای قسمت و ماموریتی دیگر تا هفته بعد در انتظار می ماند. بازیگران آن مجموعه ، پیتر گریوز ، مارتین لاندو ، باربرا بین ، گرک موریس و پیتر لوپوس بودند و به جز مارتین لاندو ( که تا دریافت جایزه اسکار هم برای فیلم "ادوود" در سال 1994 رفت) و چند بازی محدود پیتر گریوز در برخی فیلم ها همچون "هواپیما " ساخته برادران زوکر و جیم آبراهامز در سال 1980 ، بقیه در سطح بازیگران تلویزیونی باقی ماندند.

در طول سالهای بعد ، بارها و بارها این سریال در تلویزیون تکرار و بازسازی شد تا اینکه در سال 1996 توسط براین دی پالما برپرده سینماها رفت که در آن، کاراکتر جدیدی به نام ایتن هانت با بازی تام کروز متولد شد و شخصیت اصلی "ماموریت : غیرممکن " یعنی جیمز فیلیپ ( همان جیم که پیام های ماموریت را در ابتدای هرقسمت از سریال دریافت می کرد ) این بار ( با بازی پیتر وویت ) به عنوان یک خائن و جاسوس دو جانبه که قصد نابودی گروه ماموریت غیرممکن را داشت ، از صحنه حذف شد و به جای وی همان ایتن هانت فرماندهی گروه را برعهده گرفت که دیگر یاران ثابتی نداشت و در واقع تنها فرد ثابت گروه ، خودش بود و حالا در قسمت چهارم ، آن گروه کوچک سریال و فیلم های "ماموریت : غیر ممکن"  ، به سازمانی به نام IMF ( ماموریت : غیرممکن ) بدل شده که هانت یکی از ماموران ویژه آن به شمار می آید.

در سالهای 2000 و 2006 ، جان وو و جی جی آبرامز دو قسمت دیگر "ماموریت : غیرممکن " را جلوی دوربین بردند و جی جی آبرامز که علاوه برکارگردانی ، فیلمنامه قسمت سوم را هم به طور مشترک با الکس کورتزمن و روبرتو اورشی نوشته بود ، ماجرایی دیگر را به دو فیلمنامه نویس مجاری الاصل هالیوود  یعنی جاش اپلبام و آندره نمک سپرد تا قسمت چهارم "ماموریت: غیرممکن " را با عنوان "پروتکل شبح" بنویسند. اما برای کارگردانی ، نه خودش پشت دوربین ایستاد ، نه از جان وو استفاده کرد و نه از براین دی پالما که مدتهاست از هالیوود و حتی آمریکا رانده شده است.

جی جی آبرامز به عنوان یکی از دو تهیه کننده فیلم ( در کنار تام کروز که دیگر حقوق این سری فیلم ها را به نام خود ثبت کرده است) در کمال شگفتی از یک انیمیشن ساز استفاده کرد که نامش برای مخاطبان پر و پاقرص انیمیشن های سینمایی آشناست ؛ براد بیرد که از او کارتون هایی مانند : "غول آهنی" ،" شگفت انگیزها" و " راتاتویی " را به خاطر داریم.

اما از طرف دیگر با دیدن فیلم "ماموریت: غیرممکن – پروتکل شبح" متوجه می شویم که ساختار اثر تا چه حد به کارهای براد بیرد به خصوص "شگفت انگیزها" شبیه است. در واقع می توان گروه 4 نفره ایتن هانت ( به سبک و سیاق سریال "ماموریت : غیرممکن " ) را مثل خانواده 4نفره باب پار در کارتون "شگفت انگیزها "، یک گروه شگفت انگیز تلقی کرد:

مامور کارتر که به طرز اعجاب آوری می جنگد و همه را ناک اوت می کند ، بنجی دان که به سهولت به سیستم های کامپیوتری حفاظت شده ترین مراکز امنیتی و جاسوسی نفوذ کرده و کنترل درها و محفظه هایش را در دست می گیرد ، ویلیام برند که ظاهرا مشاور  عالی وزیر است ولی در واقع با حافظه ای خارق العاده ، منبع عظیمی از اطلاعات هویتی به شمار می آید و بالاخره خود ایتن هانت که نسبت به قسمت های قبلی ( علیرغم اینکه در قسمت دوم از کوه بالا می رفت و عملیات محیرالعقول موتورسواری انجام می داد ) بسیار کارآزموده تر و بزن بهادرتر شده است! چنانچه از همان آغاز ورود که سلولش را ترک می کند ، عمدا درگیر شده و شروع به لت و پار کردن خیل عظیمی از نگهبانان و افراد نظامی و اراذل و اوباش درون زندان می نماید.

در واقع براد بیرد با "ماموریت : غیرممکن " آنچه در تخصص خود ( یعنی همان انیمیشن کاری ) داشته را انجام داده و از همین رو بسیاری از صحنه های فیلم را به سان آثار کارتونی اش به ساختار انیمیشن شبیه ساخته است. ( شاید از همین روست که قسمت چهارم "ماموریت : غیرممکن " جذاب تر از بخش های پیشین از آب درآمده !)

این ساختار از همان تیتراژ فیلم ( که بازهم به سبک و سیاق سریال با آتش زدن فتیله یک بمب شروع می شود ) توی چشم می خورد تا صحنه های ورود به بیابان های امارات و پرواز برفراز برج سر به فلک کشیده خلیفه و آکروبات بازی های تام کروز برروی شیشه های برج و آن طوفان شن و حتی درگیری در پارکینگ مکانیزه اتومبیل در سکانس ماقبل پایانی ادامه می یابد. تازه متوجه می شویم که ساختار کارتونی چه تاثیری در آثار به اصطلاح حادثه ای و اکشن سینمای آمریکا دارد! و تازه درمی یابیم که چرا انیمیشن های سینمایی تا این اندازه با داستان های تکراری انواع و اقسام فیلم های هالیوودی سازگاز است!!

فیلم "ماموریت :غیرممکن – پروتکل شبح" در واقع یک داستان و ماجرایی مانند "دکتر استرنج لاو " استنلی کوبریک دارد ، با این تفاوت که این بار ( برخلاف فیلم یاد شده ) عملیات جنگ اتمی جهانی از سوی روس ها کلید می خورد.  بدست آوردن کد رمز پرتاب موشک های اتمی روسیه توسط یک مامور دیوانه به نام "کورت هندریکس" با نام مستعار " کبالت " ( مثل همان ژنرال دیوانه آمریکایی فیلم "دکتر استرنج لاو " ) باعث می شود تا در آمریکا وضعیت "پروتکل شبح " اعلام شود.( شبیه به آغاز به کار ماشین روز قیامت روس ها در همان فیلم استنلی کوبریک ). این درحالی است که عملیات انفجار بمب در کاخ کرملین مسکو توسط گروه کبالت و متهم شدن آمریکا به دخالت در این موضوع ، باعث انحلال سازمان IMF گردیده و طی حادثه ای ناگهانی وزیر آمریکایی مسئول این سازمان نیز در مسکو ترور می شود. پس از آن فقط این ایتن هانت و گروهش هستند که بایستی مانع شلیک موشک های اتمی روسیه و وقوع یک جنگ جهانی اتمی و نابودی دنیا گردد.

سخنرانی های هندریکس درباره جنگ اتمی جهانی ( که هانت به آن دست پیدا می کند ) حکایت از نگاهی کاملا شبیه دکتر استرنج لاو برای پایان دنیا است. وی می گوید :

"...حرفه من این است که موضوعات غیر قابل تصور را پیش بینی کنم و از مرگ میلیاردها انسان مثل یک بازی اطلاع داشته باشم. پس از 20 سال تحقیق به جایی نرسیده بودم  تا زمانی که سوال جدیدی به ذهنم رسید. پس از پایان دنیا چه اتفاقی خواهد افتاد؟ هر 2 یا 3 میلیون سال یک فاجعه طبیعی ، همه حیات را برروی کره زمین نابود می کند. اما زندگی همچنان ادامه دارد و آن اندک انسان های باقیمانده ، قوی تر زندگی خواهند کرد. به عبارت ساده تر ، نابودی دنیا به هیچوجه ناخوشایند نیست. بلکه بخش ضروری از تکامل بشر است. اما بعد از آن چه اتفاقی می افتد؟ وقتی بشریت با آن سوی انتهای دنیا مواجه بشوند؟ من به هیروشیما و ناکازاکی فکر می کنم. شهرهایی که از دل خاکستر دوباره بنا شدند. یادبودهایی غیر قابل تصور که وقف ایده صلح شدند. به ذهنم خطور کرد که جنگ اتمی ، بایستی جایی در چرخه طبیعی حیات داشته باشد. اما فقط در صورتی که قابل کنترل باشد و روی همه به یک اندازه تاثیر بگذارد..."

 

دکتر استرنج لاو یعنی همان انسان نیمه ربات پس از اینکه رییس جمهوری آمریکا و مشاورانش نمی توانند از ماموریت جنگی هواپیمای ب- 52 آمریکایی برای بمباران اتمی مواضع روسیه جلوگیری نمایند و تقریبا جنگ اتمی غیرقابل جلوگیری به نظر می آید، در یک سخنرانی تکان دهنده برای حاضرین ، از محسنات یک نبرد اتمی و نابودی اکثریت کره زمین می گوید و اینکه در این صورت می توان با انتخاب و گزینش یک سری از نخبگان در هر رشته ، حفاظت از آنها در مقابل فاجعه اتمی و حذف اکثریت غیر نخبه ، آینده ای جدید و درخشان را برای بشریت رقم زد. یعنی به بیانی دیگر یک جنگ اتمی کنترل شده ، می تواند زندگی تازه ای را برای انسان های آینده به بار آورد.

ملاحظه می فرمایید که چقدر به ایده های آخرالزمانی کورت هندریکس و دکتر استرنج لاو به یکدیگر نزدیک است. از همین جاست که فیلم "ماموریت : غیرممکن – پروتکل شبح" وجهه ای آخرالزمانی یافته و برای نخستین بار این دسته از آثار جاسوسی و داستان های متعلق به جنگ سرد را وارد حیطه سینمای آخرالزمانی می گرداند. اگر در تمام طول سریال "ماموریت : غیرممکن " و 3 فیلم سینمایی قبلی ، نهایت ماجرا به یک موضوع اطلاعاتی و کشف رمز یا طرح و برنامه ای از یک عملیات جاسوسی ختم می شد ، در این قسمت از ماجراهای "ماموریت : غیرممکن" ، شاهد یک ماجرای آخرالزمانی هستیم با همان عناصر و عوامل و پارامترهای این دسته از فیلم ها که تولیدشان پس از آغاز هزاره سوم ، شنابی فزونتر گرفت و هر گونه فیلم و هر نوع اثر سینمایی را شامل شد.

هندریکس به عنوان ضد مسیح یا آنتی کرایست ، سعی در نابودی دنیای امروز و تسلط برجهان آینده دارد و در مقابل،  ایتن هانت و گروهش به مثابه کرایست یا منجی با همه توش و توان خود ( علیرغم قطع رابطه با تمامی سازمان ها و مراکز مربوط ) سعی دارند مانع از این قضیه شده و راسا هدایت یک جنگ اطلاعاتی/عملیاتی آخرالزمانی را برعهده می گیرند.

فیلمنامه نسبتا پیچیده اثر به خوبی توانسته ، فضای مطلوب را برای شرایط آخرالزمانی فیلم، فراهم آورد و در لحظات متعدد و پی در پی ، با ایجاد شوک در روند قصه ، این شرایط را تجدید کند. فی المثل هنوز درگیر اولین ماموریت گروه ایتن هانت در روسیه برای نفوذ در کاخ کرملین هستیم که با حضور همزمان گروه کبالت در کاخ و انفجار مهیب آن مواجه می شویم که اصلا شرایط تازه ای را برای هانت رقم می زند. چند صحنه بعد در حالی که هانت را در کنار وزیر آمریکایی و در شرایط نسبتا امن می بینیم ، ناگهان با حمله افرادی ناشناس به اتومبیل وزیر ، شاهد مرگ او و قطع ارتباط کامل هانت و گروهش با هرگونه سازمان و نهاد امنیتی آمریکایی می شویم. این شوک ها و ضربه های متعدد فیلمنامه تا آخرین لحظات فیلم و تا شلیک موشک اتمی روس ها و برخوردش با ساختمانی در آمریکا ادامه دارد و در هر لحظه فیلم را بیشتر و بیشتر در فضای آخرالزمانی فرو می برد.

ایده جابه جایی اعضای گروه با ماموران کبالت و همچنین عامل فروش کدهای رمز شلیک موشک های اتمی روسیه در اتاق های برج خلیفه دبی ، برای به سرقت بردن کدهای رمز و بعد از آن تغییر ناگهانی این تصمیم و رساندن کدهای رمز به دست ماموران کبالت برای ردیابی خود هندریکس و دستیابی به وی ، فیلم را در هر گام در همان مسیر یاد شده جلو می برد.

راه یافتن به اتاق و محفظه کنترل ماهواره مخابره کدهای رمز برای جلوگیری از شلیک موشک ها  و بالاخره اوج این مبارزه در آن پارکینگ مکانیزه و عجیب و غریب اتومبیل ها از جمله دیگر فرازهای آخرالزمانی فیلمنامه است تا اینکه در همین صحنه آخر، درونمایه آپوکالیپتیک اثر به اوج خود رسیده و یکی دیگر از مهمترین عناصر آشنای سینمای آخرالزمانی را بروز می دهد.

در این صحنه که طبق معمول نبردهای انتهایی این دسته از فیلم ها، رویارویی مستقیم منجی با آنتی کرایست را ناظر هستیم ، ایتن هانت در یک مبارزه تن به تن با هندریکس یا همان کبالت ، در پی دستیابی به کیفی است که بتواند کنترل کلاهک هسته ای برروی موشک شلیک شده  را در دست گرفته و آن را از کار بیندازد تا در موقع برخورد، لااقل انفجار هسته ای پیش نیاید. در این سکانس که حدود 7 دقیقه به طول می انجامد ، به طور موازی، هم ایتن هانت با هندریکس برای بدست آوردن کیف در جنگ است و هم سایر افرادگروه هانت با دستیار هندریکس درگیرند تا برق مرکز کنترل ماهواره را وصل کرده و بتوانند کنترل ماهواره مخابراتی را در دست گرفته که تلاش هانت برای مخابره پیام از کارانداختن کلاهک هسته ای را به نتیجه برسانند.

در همین صحنه و در آخرین لحظات که هانت ، کیف حاوی دستگاه مخابره پیام را دور از دسترس خود می بیند ، برای از کارانداختن آن، دست به یک حرکت انتحاری زده و خود را با اتومبیلی از ارتفاعی بالا به روی کیف پرتاب می کند( اگرچه در کنار آن فرود آمده و سپس با تلاشی دیگر به کیف رسیده و دستگاه را از کار می اندازد).

این نوع اقدام که در بسیاری دیگر از فیلم های به خصوص آخرالزمانی هالیوود مسبوق به سابقه است ، برگرفته از اسطوره ها و افسانه های عبرانی و در واقع یک باور صهیونی محسوب می شود. به عبارت واضح تر، این اسطوره از کتب عهد عتیق و از اقدامی که سامسون پس از کور شدن دو چشمش انجام داد،  گرفته شده است. در حکایات قدیمی یهودیان آمده ، هنگامی که سامسون را پس از کور کردن دو چشمش به ستون های معبد اژدها بستند و او خود را در میان 3 هزار تن از دشمنانش دید ، قدرتی به دست آورد و با استفاده از آن قدرت ،کاخ اژدها را بر سر همه آن 3 هزار نفر خراب کرد و خود نیز در میان آنها کشته شد. به این ترتیب و براساس کتب قدیمی یهودیان ، سامسون نخستین قربانی عملیات انتحاری تاریخ به شمار می آید!

این نوع اسطوره نه تنها در فیلمی همچون "سامسون و دلیله" ساخته سیسیل ب دومیل در سال 1949 مستقیما و بی پرده به تصویر کشیده شد ، بلکه در بسیاری دیگر از فیلم ها که اساسا در آنها شخصیتی به نام سامسون هم وجود نداشت ، به نمایش درآمد.

از عمل سامسون واری که پدر کاراس در فیلم "جن گیر "(ویلیام فریدکین – 1973)انجام داد و شیطانی به نام پازوزا که روح دختری در جرج تاون آمریکا را تسخیر کرده بود ، به درون خود کشیده و با پرتاب کردن خودش از طبقه بالای ساختمانی ، او را نابود کرد،  گرفته  تا آرنولد شوارتزنگر در فیلم "پایان دوران"(پیتر هایمز – 1999) که خود را قربانی کرد تا دنیایی را از تسلط شیطان نجات بخشد تا "بیگانه 3" ( دیوید فینچر – 1992 ) که در آن سرگرد ریپلی برای خلاصی از شر موجودات بیگانه ، وقتی دریافت یکی از آنها درونش تخم گذاری کرده و او را میزبان تولد نسل جدیدشان قرار داده ، خود را به فضا پرتاب کرد تا خود و موجود بیگانه را نابود سازد و تا "نیو" در فیلم " انقلاب ماتریکسی " ( برادران واچفسکی – 2003 ) که برای نجات شهر زایان از نابودی ، معامله ای با شبکه ماتریکس انجام داد و برای از بین بردن ویروسی به نام اسمیت که کلیت ماتریکس را تهدید می نمود ، به درونش نفوذ کرد و با انفجار خود ، آن ویروس را نیز به همراه خویش نابود ساخت.

این رویکرد فیلم "ماموریت : غیرممکن – پروتکل شبح " نسبت به باورهای صهیونی ، به روشنی عناصر مشترک فیلم های آخرالزمانی ،حتی در سری فیلم هایی که ظاهرا پیش از این نشانی از حضور در آرایش آخرالزمانی هالیوود نداشتند را آشکار ساخته و می تواند در شناخت تبار فیلم های جنگ سرد و به ظاهر جاسوسی نیز مخاطب و تماشاگر پی گیر سینما را یاری رساند. فیلم هایی که همچنان به شیوه همان دوران جنگ سرد، روسیه را ( به عنوان یکی از مهمترین پارامترهای جنگ آخرالزمان و آرماگدون ) در جبهه آنتی کرایست قرار می دهد و از طرف دیگر با بازنگری تئوری های آن زمان و سازگاری با سمت گیری های 3 دهه اخیر غرب، آن را به شیوه امروز هالیوود ، بازسازی می نماید.

چنانچه در فیلم "ماموریت : غیر ممکن – پروتکل شبح " به شکل آشکار و روشنی شاهد وجه ضد اسلامی تئوری فوق با گرایش تحقیر اعراب نیز هستیم. اینکه تبادل اطلاعات مابین سرویس های امنیتی  و عملیات جاسوسی در دبی و امارات انجام می پذیرد و متاسفانه این منطقه از سرزمین های اسلامی مامن جاسوسان و تروریست ها قرار گرفته ، در قسمت چهارم از ماجراهای ایتن هانت ، به گونه ای واضح نشان داده می شود. اگرچه واقعیت این تصویر به گونه ای دیگر است و در واقع برای خوش آمد اربابان امپریالیست است که امارات ، سرزمین اسلامی خویش را مامن جاسوسان و تروریست ها ، آن هم از نوع صهیونیستش کرده است. ( البته برای کشوری که اساسا توسط همان اربابان هویت گرفته و تاسیس شده تا پایگاه عملیاتی سلطه گران باشد ، این رویکرد ، بسیار طبیعی می نماید.)

این واقعیت را هم می توان در عملیات سال گذشته تروریست های اسراییلی در دوبی به روشنی ملاحظه کرد که با پاسپورت انگلیسی وارد این شهر شده و فرمانده حماس را ترور کردند و هم در  گزارش نویسنده نیویورک تایمز به تاریخ 9 اکتبر 2006 که نوشت آمریکا اقداماتی مشابه با طرح ریگا که در سال 1359 از سوی آمریکا علیه اتحاد جماهیر شوروی سابق به کار گرفته شد را در دوبی علیه ایران عملیاتی کرده است.

اما نگرش تحقیرگرانه سازندگان "ماموریت : غیر ممکن – پروتکل شبح " نسبت به سرزمین های اسلامی هنگامی بی پرده تر به نظر می رسد که ماجرای فیلم به دوبی و قرار جاسوسان برای تبادل اطلاعات در برج خلیفه این شهر کشیده می شود.  ورودیه این بخش از فیلم که حضور شخصیت های اصلی داستان را در سرزمین های اسلامی نشان می دهد ، با تصاویری نژادپرستانه از بیابان ها وشنزارهای لم یزرع و همچنین صف طویل شترها همراه بوده و سپس از فراز این بیابان ها به برج و باروهایی می رسیم که گویا جلوه ای امروزی از شهرهای هزار و یک شبی است. این درحالی است که به دنبال این تصویر ، شاهد طوفان شن عجیب و غریبی هستیم که انگار قرار است ، همه چیز را در هم بپیچد.

در اینجا سرزمین اسلامی ، تنها مکانی است برای رد و بدل شدن کدهای رمز پرتاب و هدایت موشک های اتمی توسط دیوانه هایی که دنیا را به سوی جنگ جهانی اتمی و نابودی مطلق می برد. سرزمینی که هنوز در عصر بربریت به سر برده و شتر و صحرا ، نماد آن است.

پازل این قطعات داستانی ، فضایی را به وجود می آورد که فیلم "ماموریت : غیرممکن – پروتکل شبح " را به طور کلی از آثار مشابهش ، متمایز می سازد. اینکه در زیر پوست یک فیلم جاسوسی حادثه ای متعلق به دوران جنگ سرد با یک فیلم آخرالزمانی مواجه هستیم که تمامی عناصر و نقاط مشخص این گونه آثار را در خود دارد. ( آگاهی به حضور فردی با مشخصات و سابقه جی جی آبراهامز خصوصا با پیشینه ساخت سریال آخرالزمانی " LOST" هم به این نتیجه گیری می تواند یاری رساند).

اینکه همانند برخی آثار سینمای وسترن امروز که با عناصر آخرالزمانی ترکیب شده و به روشنی آن را بروز می دهند ( و از این طریق می توان ماهیت آثار سینمای وسترن را بازخوانی کرد ) ، نمایش فضای آخرالزمانی از ورای یک فیلم جاسوسی حادثه ای می تواند به درک وجود عناصر آخرالزمانی در تبار این فیلم ها کمک کند.

از همین رو همچنانکه در سینمای وسترن امروز ، آثاری مانند : "کشیش " ( اسکات استوارت – 2010) و "راه جنگجو " ( سنگمو لی – 2010 ) می تواند راهگشای کشف دوباره سینمای وسترن به عنوان یک ژانر آخرالزمانی باشد ، فیلم "ماموریت : غیرممکن – پروتکل شبح " نیز می تواند این نقش را برای نوع فیلم های جاسوسی ایفا نموده و یک فیلم کلیدی به حساب آید.


 
 
به بهانه شانزدهمین سالگرد درگذشت علی حاتمی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
 

حکایت سنت و تجدد در گذر روزگار نو

 

"...آسمون آبیه همه جا ، اما آسمون انوقتها آبی تر بود ، رو بوما همیشه کفتر بود ، حیاطها باغ بودن ، آدمها سر دماغ بودن ، بچه ها چاق بودن ، جوونا قلچماق بودن ، دخترا با حیا بودن ، مردما با صفا بودن ، حوض پر آبی بود ، مرد میرابی بود ، شبا مهتابی بود ، روزا آفتابی بود ، حالی بود ، حالی بود ، نونی بود ، آبی بود . چی بگم ، نون گندم مال مردم اگه بود ، نمی رفت از گلو پایین به خدا ، اگرم مشکلی بود ، آجیل مشکل گشا حلش می کرد، بچه ها بازی می کردن تو کوچه ، جمجمک برگ خزون ، حمومک مورچه داره ، بازی مرد خدا ، کو ، کجاست مرد خدا ؟ سلامی بود ، علیکی بود ، حال جواب سلامی بود ...خروسا خروس بودن ، حال آواز داشتن ، روغنا روغن بود ،...برکت داشت پولا ، پول به جون بسته نبود ، آدم از دست خودش خسته نبود..."

 

تقریبا 42 سال پیش ، مرحوم علی حاتمی با چنین عبارات آهنگین و شاعرانه ای گام به سینمای حرفه ای گذارد. این جمله های موزون و دلنشین ، بخشی از بحر طویل آغازین فیلم "حسن کچل" ، نخستین اثر بلند سینمایی حاتمی است که آن را مرتضی احمدی با ضرب امیر بیداریان می خواند. "حسن کچل" که در نوروز 1349 برپرده سینماها نقش بست ، در واقع نخستین فیلم موزیکال تاریخ سینمای ایران محسوب شد( که البته پس از آن ، این ژانر چندان تداوم نیافت) و از مجموعه ای قصه ها و حکایات و تصاویر زیبا برگرفته از افسانه ها و متل ها و داستان های ایرانی تشکیل می گردید. اما آنچه در لابلای داستان ، صحنه ها ، شعرها ، دیالوگ های فیلم "حسن کچل" و همین عبارات ذکر شده خود را به وضوح نشان می دهد ، نگاه نوستالژیک مرحوم علی حاتمی نسبت به سنت ،فرهنگ و ارزش های ایرانی - اسلامی است که گویا در غبار سالهایی که براین سرزمین گذشت ، گم و کم رنگ شده بودند. نوستالژی غریبی از اخلاق و رفتار و آداب سنتی که گویا تماما در این جملات شعر گونه جای گرفته و غم از دست دادن فضایی ساده و صادق و صمیمی از هویت فرهنگی این سرزمین را بروز می دهد.

حاتمی در صحنه دیگری از فیلم "حسن کچل" این نوستالژی را درباب هنر اصیلی که در همین گذر روزگار نو ، به تجارت بدل شد ، بیان می کند. در دیدار حسن با شاعر ، در همه شعر های او ، نشانی از مارک های تجارتی نقش می بندد . گویی در همان زمان هم اسپانسرهای تبلیغاتی ، هنر را ملوث کرده بودند:

 

حسن کچل : ...تو شاعری یا تاجر ؟

شاعر: شاعر و تاجر که با هم فرق نداره ، تاجر ورشکسته شاعر میشه ، شاعر پولدار میره تاجر میشه .

 

و در بخشی دیگر  از فیلم ، این غم غربت ، در خصوص از دست رفتن پهلوانی ها و   جوانمردی ها به تصویر کشیده می شود و در فصل دیدار با پهلوان قالبی امروز ،به تفاوت پهلوان های دیروز و امروز می پردازد و از اینکه دیگر آن پهلوانی های اصیل رخت بربسته و نهایتا جای خود را به قهرمانی های کوچک ورزشی داده است ، حسرت می خورد:

 

همزاد: میخوای کدوم پهلوون بشی؟

حسن کچل: یه پهلوون که بوی پهلوونای قدیم رو بده ، از اون پهلوونا که می رفتند به جنگ دیو و اژدها ، نعل اسباشون می رفت ، خورجیناشونو دزد می برد ، اسباشون از تشنگی می مردن ، اما برنمی گشتن ، یه پهلوون ، پهلوون پهلوونا.

پهلوان: تو از پهلوونهای قصه حرف می زنی ، من پهلوون قصه نیستم.

 

اما چه روزگاری براین ملت و سرزمین رفت که آبی آسمانش به تیرگی گرایید و مردان خدایش ناپدید شدند و پهلوان هایش درون مسابقات و رقابت های دایره وار حبس گردیدند؟ چه براین مردم و روزگارشان گذشت که شاعرانشان تاجر شدند و آفتاب و مهتاب سرزمین شان بی رنگ گردید ؟

شاید بتوان گفت خود مرحوم حاتمی علاوه بر آثارش در یکی از مصاحبه های خود نیز صراحتا پاسخ این سوال ها را داد . او  پیش از پخش سریال "هزار دستان" در مصاحبه با حسن فرازمند در مجله سروش شماره  25 اسفند 1366 تحت عنوان "سال 67 با هزاردستان" (گزارشی از روند و چگونگی ساخت سریال تلویزیونی "هزار دستان") گفت :

 

"...بعد از قاجاریه واقعا یک مقداری هویت ملی ما به جبر ، نه به صورت طبیعی و جریان عادی تغییر کرد..."

 

اشاره مرحوم حاتمی به "تغییر هویت ملی ما به جبر" ، نکته ای است که شاید بتوان اساسی ترین انگیزه پرداخت وی  به تاریخ فرهنگی و سیاسی و سنت ها و آیین های کهن ایرانی دانست. تغییر هویتی که از اوایل دوران قاجار با حضور نخستین عناصر تشکیلات فراماسونری در ایران تحت عنوان تجدد و تجدد گرایی و مقابله با سنت آغاز شد و با گسترش شبکه های ماسونی در ارکان سیاسی و اقتصادی و فرهنگی این کشور خصوصا از آغاز عصر پهلوی ، تمامی ارزش های سنتی و فرهنگی ملت ایران را نشانه رفت. خود باختگی و از خود بیگانگی فرهنگی ، زیر لوای تجدد و منور الفکری و بعدا روشنفکری و شعار ساختن ایران نوین به سراسر شاکله نظام سنتی فرهنگی این سرزمین نفوذ کرد و تمامی مفاخر معنوی و مادی ایران زمین را در سایه خویش محو نمود.

اما مرحوم علی حاتمی در اغلب آثارش این هجمه فرهنگی و بازتاب هایش در زندگی ایرانیان را مورد نقد قرار داد. حاتمی با نمایش ابعاد مختلف فرهنگ ایرانی و اخلاق و رفتار سنتی در این سرزمین ، اندیشه های بیگانه و مخربی که با پرچم تجدد وارداتی غرب ، هویت اصیل اسلامی ایرانی را هدف قرار داده بودند ، به چالش کشید. در واقع این نوع نگرش به فرهنگ و سنت های ملی و دینی را با رویکرد تقابل جامعه سنتی و گروه متجدد در اغلب فیلم های مرحوم حاتمی می توان به وضوح مشاهده کرد. شاید بتوان گفت که آثار علی حاتمی کلکسیون کاملی از آداب و رفتار و اخلاق و فرهنگ سنتی ایرانی را به نمایش می گذارد و در مقابل آنها نفوذ فرهنگ غرب را به شکل تصاویر و جملات کنایه آمیز ، ناشکیل و بافضایی ناهمگون و ناسازگار با فرهنگ ایرانی می نمایاند.

جامعه ایرانی در سینمای علی حاتمی معمولا دو سویه دارد و در دو فضا ترسیم می شود ؛ جامعه ای که آکنده از نمادها و سمبل های سنتی و ملی است و آدم هایی که با باورها و اعتقادات اصیل فرهنگی خود در این جامعه زندگی می کنند و در مقابل ، اجتماعی که به شکلی نابهنجار و تحمیلی ، رنگ و بوی غرب بر هویت اصلی اش مالیده به طوری که هیبتی نازیبا و غیر شکیل یافته است. شاید این تقابل تصویری در سریال تلویزیونی "هزاردستان" بیش از سایر فیلم های حاتمی هویدا و بارز باشد. پاساژ تصویری از فلاش بک رضا خوشنویس درباره زمانی که رضا ، تفنگچی بود و زندگیش در تهران قدیم می گذشت با آن بازار پر سر و صدا و دود کباب و بوی ریحان و قل قل سماور قهوه خانه و کوچه های کاهگلی و ...تا به روزگار نو تهران با گراند هتل و سینما ایران و لاله زار و سربازان بیگانه ارتش متفقین که در خیابان هایش جولان می دادند و به قول خان مظفر بی بند و باری کابوی ها را در شهر می پراکندند ، به خوبی شاهد این مدعاست. در واقع  مرحوم علی حاتمی در "هزاردستان" به وجه اشغالگرانه تجدد وارداتی در دوران پهلوی اشاره دارد ، آنگاه که نشان این تجدد را از دیدگاه رضا خوشنویس با حضور ارتش های اشغالگر در سالهای پس از شهریور 1320 در تهران به تصویر می کشد. نگاهی که به خوبی از درونش ، مفاهیمی می جوشد که می تواند درونمایه باورهای سنتی ایرانیان را بروز دهد.

مدیر گراند هتل که یکی از وازده ها و شیفتگان تجدد غربی است و در طول سریال با     روحیه ای بسیار متزلزل و الاکلنگی و شخصیتی نوکرمآب و در واقع ضد اخلاقی با ظاهری متین و آراسته تصویر می شود ، در مقابل اعتراض رضا خوشنویس (به عنوان کاراکتر مثبت داستان)به حضور سربازان متفقین می گوید :

 

"مدیر داخلی: شما می توانید تمام روز شاهد یه کارناوال باشکوه باشین. نماینده ارتش های دنیا ، با اونیفورم های جالب ، در کنار ایرانی هایی که رفته رفته شبیه اروپایی ها می شن ، چهره شهر رو شاداب تر کرده.

خوشنویس : در روزهای اشغال پایتخت ، چهره شهر شاداب تره؟!

مدیر داخلی :تصور بنده اینه که ورود ارتش های بیگانه برای مردم ایران یک توفیق اجباریه که در رویه زندگی اجتماعی اون ها تاثیر فوق العاده ای داره. خلقیات اروپایی ها ، خصوصا آمریکایی ها که باید سرمشق ملت ما باشن ، جز ار طریق برخورد میسر نبود. چون عامه مردم ، بضاعت سفرفرنگ رو که ندارن..."

 

این سخنان ، اصلا حرف های ذهنی و شعاری نیست . چنین جملاتی بارها در طول این 100-150 سال اخیر ( البته با ادبیاتی دیگر) از سوی شخصیت های معروف جریان روشنفکری(حامیان اصلی تجدد گرایی)  که در واقع وابسته به محافل ماسونی بودند نوشته و گفته شده است . فی المثل فریدون آدمیت ( نویسنده و مورخ مشهور معاصر) در کتاب "فکر آزادی" می نویسد :

 

"...یکی از دانشمندان معاصر (تقی زاده) این حق را برای خود قائل شده ، ادعا  می کند( و می گوید) :اینجانب در تحریص و تشویق به اخذ تمدن مغربی در ایران پیشقدم بوده ام و چنانکه اغلب می دانند اولین نارنجک تسلیم به تمدن فرنگی را در چهل سال قبل بی پروا انداختم!! که با مقتضیات و اوضاع آن زمان شاید تندروی شمرده می شد..."

 

جمله معروف تقی زاده که " برای ترقی باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی شد " بیش از همه مکتوبات وی ، انعکاس خودباختگی عمیق وی در برابر القائات بیگانگان به حساب می آید.اما برخی رسانه های جریان شبه روشنفکری امروز تا بدانجا پیش می روند که سید حسن تقی زاده از شناخته شده ترین عوامل فراماسونری و شبکه صهیونیستی اردشیر ریپورتر را از اتهام وابستگی به سرویس جاسوسی انگلیس تطهیر می نمایند.فی المثل در ویژه نامه های روزنامه شرق برای صدمین سالگرد مشروطیت ، تقی زاده را "از روشنفکران برجسته تبریزی " معرفی نمودند که نقش برجسته ای در انقلاب مشروطه و نیز "رهبری مجلس ملی در تصویب نمودن قوانین مدرن و پیشرفته " داشته است. این درحالی است که براساس منابع مختلف تاریخی و اسناد منتشره ، حسن تقی زاده از گردانندگان ایرانی لژ ماسونی بیداری بود .

آدمیت ادامه می دهد :

"... چنانکه می دانیم و نوشته های ملکم گواهی می دهد ، تسلیم مطلق در برابر تمدن اروپایی از افکار خاص او بوده است..."

 

در تقریرات میرزا ملکم خان که در کتاب "الفبای جدید" میرزا فتحعلی آخوند زاده درج شده ، آمده است :

"...اگر اهل ایران را فراغت حاصل شود و اقتباس از کار اهل انگریز ( انگلیس) نمایند ، جمیع امور در کار ایشان بر وفق صواب می گردد. از جمله لوازم تقلید آنکه حکمای صاحب فن و عقلای انجمن ، عقل معاش بر عقل معاد مقدم دارند تا سررشته عقل معاد کما هو حقه در اندک مدتی بدست آید..."

 

همین میرزا ملکم خان که از الگوهای بارز و به اصطلاح مراد جریان شبه روشنفکری امروز هم محسوب می شود در کتاب خود به نام "دفترچه تنظیمات" یا  " کتابچه غیبی" حتی ایجاد نظام در امور اجتماعی را به سبک و سیاق غربی توصیه می کند و می نویسد :

 

"...راه ترقی و اصول نظم را فرنگی ها در این دو سه هزار سال مثل اصول تلغرافیا ( تلگراف) پیدا کرده اند و برروی یک قانون معین ترتیب داده اند. همانطوری که تلغرافیا را می توان از فرنگ آورد و بدون زحمت در تهران نصب کرد ، به همانطور نیز می توان اصول نظم ایشان را اخذ کرد و بدون معطلی در ایران برقرار ساخت. ولیکن چنانچه مکرر عرض کردم و بازهم تکرار خواهم کرد ، هرگاه بخواهید اصول نظم را شما خود اختراع نمایید مثل این خواهد بود که بخواهید علم تلغرافیا را از پیش خود پیدا نمایید..."

 

فریدون آدمیت در همان کتاب "فکر آزادی" به طور خلاصه و در یک جمله درباره عقاید میرزا ملکم خان چنین می نویسد :

 

"...اصول عقاید ملکم براین پایه بنا شده بود که اشاعه مدنیت غربی در سراسر جهان نه تنها امری است محتوم تاریخ ، بلکه این تحول از شرایط تکامل حیات اجتماع و موجد خوشبختی و سعادت آدمی است..."

 

همین امروز هم کافی است پای صحبت اخلاف همین جریان در جامعه اکنون ما بنشینید یا مکتوبات آنها را بخوانید ، مطمئن باشید در نهایت به جز این مفاهیم از زبان و قلمشان بیرون نمی آید. چنانچه در یکی از ویژه نامه های روزنامه شرق به مناسبت صدمین سالگرد مشروطیت درباره اینگونه افراد به عنوان سرآمدن روشنفکری در تاریخ ایران آمده بود :

 

"...از میان این افراد که می توان آنها را از پایه گذاران جریان روشنفکری معاصردانست که پس از قرن ها سکوت و خاموشی در عرصه فکر و اندیشه ظهور کردند، می توان کسانی مانند طالبوف ، میرزا ملکم خان ، آخوند زاده و ...و دهها اندیشمند دیگر را نام برد که در آگاه کردن توده های مردم و پیدایش و شکل گیری نهضت مشروطه سهم عمده ای داشتند..."

 

وجد و شعف مدیر گراند هتل سریال "هزار دستان" از رژه سربازان بیگانه با یونیفرم های رنگارنگ در تهران چندان در جریان تجدد طلب شبه روشنفکری بعید نمی نمایاند ، چنانچه برخی از همین شبه روشنفکران داخل و خارج کشور ، امروزه رسما در محافل بین المللی ، تحریم و جنگ علیه نظام جمهوری اسلامی را تئوریزه می کنند و بیگانگان سلطه طلب را به اشغال میهن تشویق می نمایند تا با رویت یونیفرم ها و پرچم ها و لباس های رنگارنگ آنها برخاک ایران ، خود را به حضور جلوه های تجدد غربی در این سرزمین دلخوش گردانند.

در همان قسمت از سریال "هزاردستان" ، رضا خوشنویس در مذمت خودباختگی مدیر گراند هتل و تمجید و تجلیل او ازفرنگیانی که در خیابان های تهران جولان می دادند،می گوید:

 

"...به هر تقدیر اتاق من در مجاورت اجانب نباشه ، اینا مهمان نیستن آقا! اشغال گرند..."

 

و بالاخره آن تجدد وارداتی ، چهره واقعی خود را با صحبت های رضا خوشنویس بیشتر نشان می دهد ، هنگامی که در بالکن اتاقش در گراند هتل به روزگار به اصطلاح نو تهران( یا ایران)  چشم دوخته و حضور ارتش های اشغالگر را بیش از هر چیزی در آن واضح می بیند. او با حسرت می گوید:

 

" تهران! ...من آمدم ، سی سال دیرتر ، سی سال پیرتر . تهران! شهر اشغال شده ، موطن! مادر ! کی بزک کرد تو را به این هیئت شنیع؟ ..."

 

نمونه دیگر از این تجدد اشغالگرانه را در سکانس حضور رضا خوشنویس و مفتش در سلمانی مشاهده می کنیم ، وقتی که سربازان آمریکایی مشغول جولان دادن هستندو یک سرباز هندی را با تحقیربیرون می اندازند ،سلمانی هم برای رعایت تجدد! شیرکاکائو تعارف می کند:

 

"خوشنویس: این حرکات چه معنی داره؟ اینا مثلا متمدنن.

...سلمانی : شیرکاکائوتون.

 خوشنویس: واقعا! وقت خوردن شیرکاکائو هم هست ، کاملا وقتشه. درست روزایی که اطفال معصوم از بی شیری تلف می شن.

 سلمانی : دل نگران نباشین ، آمریکایی ها کامیون کامیون شیر خشک وارد کردن.

 خوشنویس: شیر میدن که خون بگیرن..."

 

"سوته دلان" نمایشی دیگر از حفظ فرهنگ و سنت های ایرانی است در ایران تجدد زده بعد از جنگ جهانی دوم که همچنان در اغلب خانواده های این آب و خاک حفظ می شد. در اجتماعی که سینما و تصنیف و اتوبوس به عنوان مظاهر تجدد غرب رسوخ کرده بود اما همچنان آداب سنتی خانواده های ایرانی سرجای خود بود ، زندگی در کنار همدیگر چند خانوار در یک خانه قدیمی ، روضه های شب های جمعه ، ناهارهای دسته جمعی ، تفأل به حافظ  و مجاور شدن در خراسان و ... تا رسم جانشینی پسر بزرگ خانه به جای پدر از دست رفته ...

حبیب آقا ، ظروف سنتی مجالس عزا و عروسی مردم را کرایه می دهد و به خاطر برادر کوچکتر و عقب مانده اش ، سالیان سال از ازدواج و تشکیل زندگی خانوادگی پرهیز کرده است. از علائق و حقوق خویش گذشته تا خانواده ای را حفظ کند. در این میان ، مادر خانواده یعنی آقازاده خانم از همه اعضای خانواده ، آرامش بیشتری دارد. او علیرغم درد شدید پا و کهنسالی ، اما به خاطر دعای کمیل شب های جمعه ، همه این دردها را تحمل می کند.

حاتمی تجدد را در "سوته دلان" پیکره ای ناقص و فاسد تصویر می کند . مجید عاشق فیلم های تارزان است و تحت تاثیر این فیلم های برای زن بلیط فروش پشت گیشه ، رویاهایی دور و دراز در سر می پروراند و چه کنایه تکان دهنده ای است که متوجه می شود ، آن زن ، معلول جسمی بوده و نمی تواند او را همراهی نماید! و سوی دیگر تجدد مذکور در فاحشه خانه دکتر و نسخه دواچی ، نشان داده می شود و سرانجام همه این دردمندهای تجدد و تمدن امروز به یکی از مظاهر سنتی پناهگاه در این سرزمین یعنی بقاع متبرکه و در فیلم "سوته دلان" به امامزاده داوود پناه می برند تا مجددا تحولی در حالشان پدید آید اگرچه "همه عمر دیر   رسیده اند" !  

اما مرحوم علی حاتمی ، هجوم تجدد فرنگی به هویت ایرانی را تنها به اشغال فیزیکی ایران توسط قوای بیگانه  منحصر نمی سازد بلکه این اشغال را به صورت نفوذ فکری و روحی نیز تصویر می کند . همان نفوذی که در معنای ادبیات سیاسی امروز و به قول جوزف نای ( نظریه پرداز آمریکایی) توسط قدرت نرم صورت می گیرد. نخستین تلاش های این قدرت نرم در همان دوران قاجار و اعزام محصلین و سیاسیون ایرانی به غرب ظاهرا جهت تحصیل یا ارتباط سیاسی و در واقع برای عضویت در محافل فراماسونری صورت گرفت. با گسترش روابط میان ایران و اروپا، جذابیت هایی در آن سوی مرزها برای نوروشنفکران ایرانی نمایان گردیده بود. محافل و انجمن‌های ماسونی از جمله این مظاهر جذاب تمدن غرب برای این دسته از شبه روشنفکران  به شمار می‌رفت که بسیاری از محصلان و تحصیل کرده های  ایرانی را جلب خود کرد و آنان را تا به مرحله‌ی شیفتگی و گاه سرسپردگی فراماسونری  پیش برد. براساس همین خودباختگی و شیفتگی بود که تشکیلات مخفی ماسونی از زمان میرزا ملکم خان با کمک شبه روشنفکران اروپا دیده، برای فراهم آوردن زمینه های فکری و تاریخی طرح مفصلی که کانون های استعماری از اواسط قرن نوزدهم میلادی در سر داشتند تا به طور کامل منطقه خاورمیانه  را به چنگ آورده و برای تشکیل  دولت جهانی یهود زمینه سازی نمایند، حرکتی سیستماتیک را آغاز کردند.

 

در فیلم "حاجی واشنگتن" که ماجرای اعزام نخستین سفیر ایران به آمریکاست ، جلوه هایی از این نوع شیفتگی و خودباختگی را در اولین سخنان حسینقلی میرزا( همان سفیر اعزامی) شاهد هستیم که در اولین شب اقامتش در واشنگتن و در مقابل زرق و برق این شهر ، مات و مبهوت چنین زبان به ستایش می گشاید:

 

"...شب روشن ، شب تابان ، چراغان است انگار هر شب اینجا ، عید است همه اوقات ، مردم تازه از حمام درآمده ، پاکیزه ، رخت نو برتن ، واشنگتن شهر سور و نور و سرور ، اینجا جای دگر است. عمارت گلی هیچ نیست ، چراغ همه برق است . استامبول که جای خود دارد ، پاریس و وینه (وین) ، ابرقو هستند پیش واشنگتن..."

 

این نوع توصیفات حاصل از شگفت زدگی را همین امروز هم می توانید در سخنان و       نوشته جات جماعت شبه روشنفکر درباره به اصطلاح پیشرفت های کشورهای غربی بخوانید اما مرحوم حاتمی به این سخنان شیفته وار حسینقلی میرزا بسنده نکرده و به تدریج در طول فیلم،واقعیات وحقیقت آن سوی پرده زرق و برق غربی رابه چشم او و همفکرانش می نشاند. و بالاخره در انتهای فیلم آنجا که حاجی واشنگتن ، سرخورده و مایوس و همه چیز از کف داده ، مشغول شستن سرخپوستی است که به سفارتخانه او پناه آورده ، گویی دیگر چشمانش به واقعیات تجدد غربی باز شده ، فارغ از آنچه در ابتدای ورودش به واشنگتن برزبان جاری ساخته بود ، می گوید :

 

"...گریختگان ممالک خارجه در آمریکا جمع و طرح این دولت متحده را انداخته اند. یک نفر بومی ینگه دنیای قدیم ، برای تماشا اینجا پیدا نمی شود ، مثل عقاب که دانه برچیند و لاشه بگیرد ، همه را خورده اند. این قوه آکله و مرض جذام این ها در هرجا برسد ، همین حالت را دارد. به دوستی وارد می شوند و مثل خناس در تمام دل ها وسواس می کنند..."

 

نهایت این نفوذ خناسانه را علی حاتمی به شکل شبه کاریکاتوری در فیلم "جعفرخان از فرنگ برگشته" تصویر می نماید و منادیان تمدن و تجدد غرب را مضحکه می کند. جعفرخان که پسر اکبرچلویی است وقتی پس از چندین سال از تحصیل در فرنگ باز می گردد ، این گونه معرفی می شود:

 

"...محقق ، مورخ ، جامعه شناس ، منجم و ستاره باز ، مبتکر طرح جزع و فزع و متخصص دهان شویی جرم های فریادی ، یابنده حلقه گمشده دارویی ، کاشف نوترون همیشه بهار ، مبشر غیرت زدایی خاوری ، پرفسور چلویی ایرانی الاصل و ..."

 

جعفرخان قرار است "جعفرآباد" را براساس یک ساختار مدرن غربی به "نیوجف" تبدیل نماید. جعفرخان به جز یک سری حرف های قلمبه و سلمبه هیچ صحبت دیگری نمی تواند بکند ، گویی در دوران تحصیلش ، مغز شویی هم شده است. او  مرغ داری و گاو داری و زمین های زراعی را خراب می کند و بیمارستان سلف سرویس تاسیس می نماید که در آن هرکس خود را معالجه کند! چراغ راهنمایی و رانندگی برای گوسفندان نصب می کند ، علائم راهنمایی برای پرندگان قرار می دهد ، کلاس آموزش الفبای موجودات فضایی به جای مدارس معمول به راه می اندازد ، مغازه های مک دونالد پفکی و بوتیک البسه مدرن تاسیس می کند که به همه اهالی لباس نایلونی می فروشند و آنها را در لباس فضایی آموزش نظامی می دهد !! اولین محصول تکنولوژی مدرنش هم "سوزن نخ جراحی " است که گفته می شود حاصل همکاری علمی و صنعتی بین 3 کشور بزرگ است ! سوزن ساخت کشور شوروی ، نخ از آمریکا و انسان شگرف نیوجف هم نخ کن این سوزن است!!

اما هنگامی که دیگر حنای جناب جعفرخان فرنگ زده  نزد اهالی ، رنگ باخته و حکم به اخراج او از جعفرآباد داده شده ، طی مصاحبه ای با خبرنگاران می گوید: (لطفا این بخش را با دقت بخوانید و مقایسه کنید و ببینید تا چه حد به مصاحبه های رسانه ای برخی فرنگ رفته های امروز شباهت دارد و آنگاه به نبوغ مرحوم حاتمی درود بفرستید و فاتحه ای برای آمرزش روحش بخوانید )

 

"جعفر خان : خروج من اولین زنگ خطره ، فرار مغزها. مردی که قدرت تمیز نداره ، لیاقت بالا رفتن هم نداره . چرا وقتی میشه برای یک سوئدی متمدن خدمت کرد ، روح و جانش رو یک اندیشمند برای یک آدم نابخرد مایه بگذاره. خردمندان در جهان فراوانند و خریداران خرد ، خردمندانند..."

 

حاتمی به خوبی و با هوشمندی ، تناقض های پایان ناپذیر تجدد وارداتی غربی در زندگی انسان ایرانی را در کادر دوربینش قرار می دهد و سنت را اصلی ترین مایه حفظ هویت و ارزش های فرهنگی یک ملت می داند.( یاد آن سکانس افتتاحیه فیلم "ویلن زن روی بام" نورمن جیسون می افتم که توپول در حالی که درباره "سنت" آواز می خواند ، موقعیت آدم ها در زندگی شان را مثل شرایط ویلن زنی برروی لبه یک بام شبیه می کند که هر لحظه در خطر از دست دادن تعادل و افتادن است و به نظر او سنت ها می تواند تعادل آدم ها را برروی بام زندگی حفظ می کند)  

قابل تامل ترین مثال در باب نگاه محوری حاتمی به سنت برای حفظ هویت و ریشه ها ، سکانس های حقنه کردن آداب و رسوم به اصطلاح متجددانه ای است که در اولین قسمت سریال "هزار دستان" ، عمو نشاط ( کارمند اداره احصاییه ) می خواهد در روز سرشماری عمومی  به برادرزاده اش نصرالله یاد بدهد. اگرچه نصرالله خان در ابتدا بسیار راغب به آموزش و یادگیری آن اصول است ولی به تدریج آنها را با اصل و هویت خانوادگی ، سنن ملی و اعتقادات دینی اش در تناقض می بیند و به عمویش می گوید که به همان شغل بازار بر    می گردد که شاگردی دکان پدرش ، هزار مرتبه به نوکری دیگران شرف دارد.

اما آخرین جملات نصرالله خان در باب آداب و رسوم اداره جاتی غربی شنیدنی است که حکایت از کلافگی و آشفتگی وی در برابر آنهمه قواعد و ضوابط دست و پاگیری دارد که در فرهنگ رایج آن روزگار ( و بسیاری از دوران دیگر) اصول تمدن قلمداد شده و می شود!

نصرالله خان پس از ترک عمویش و بازکردن کراوات تحمیلی به خود می گوید :

 

"...کراوات بزن ، صورتت رو تیغ بنداز ، خم شو ، راست شو ، دروغ و دغل بگو ، حق و ناحق کن. فردا یک وجب جا ، جواب خدا ، پل صراط و تو این دنیام بشو عمو ، عملی ، اجاره نشین ، دست به دهن..."

 

سراسر "هزار دستان" مشحون است از اینگونه برخوردها بین روابط فضای تهران قدیم با روزگار نو. چراکه حاتمی به قول خود ، در "هزار دستان" ، تاریخ را به روایت مردم نقل کرده ، تاریخی که از قاب و قدح مرغی و سفره ترمه و تنگ دوغ تراش دار ، سماور برنجی و قندان دردار ورشو و بعد از آن آداب سر سفره و تجمع های قهوه خانه ای و کنار گذر و عشق های پاک دختر عمو و پسر عمو می آید.

این روایت مردمی از سنت های حیات بخش ایرانی ، در فیلم "مادر" شکل ملموس تری      می یابد. خانواده ای که درون زندگی متجددانه امروز از یکدیگر گسسته شده ، با همت مادری که اواخر عمرش را سپری می کند از مظاهر شهرنشینی تمدن شهری امروز یعنی آپارتمان های تنگ و ویلاهای فراخ و آسایشگاههای روانی و خانه سالمندان و ...در خانه قدیمی و سنتی خود بار دیگر شکل و شمایل یک خانواده را به خود می گیرند. جلال و همسرش غرق در روزمره گی تجدد ، روزانه فرصت دیدار یکدیگر را نداشته و حرف هایشان خطاب به هم را برروی نوار کاست ضبط کرده و به گوش هم می رسانند. محمد ابراهیم ، زن و فرزندانش را غرق نعمت و پول کرده و همین اشرافیت موجب شده که آنها نیز از یکدیگر دور شده و هر دم مرگ همدیگر را آرزو می کنند. ماه منیر از شکست در 3 تجربه ناموفق خود در ازدواج هایش بازمی گردد و جمال که از جنوب و تبعیدگاه پدر می آید تنها فرزندی است که بوی پدر را می دهد. پدری ارتشی به نام سلطان حسینقلی خان ناصری که به دلیل نافرمانی در اجرای دستور شلیک به تظاهرات مسجد گوهر شاد علیه قانون کشف حجاب رضاخانی ( از جدی ترین مواجهه های خشونت بار تجدد وارداتی علیه سنت های دینی و ملی ایرانی ) تبعید شد و همان تبعید از هم پاشیدگی خانواده را به همراه آورد.

بخشی از گفت وگوی  حسینقلی خان و همسرش سارا ( همان مادر فیلم) که در عین لطافت و ظرافت دیالوگ ها ، نمونه ای درخشان از عزت مداری ایرانی(در مقابل خود باختگی تجددگرایان)  به شمار می آید ، چنین است:

 

"...حسینقلی: با خودت نمی گی ، کاش شوهرم به اون ماموریت نمی رفت؟

سارا : نه

حسینقلی: تمرد من رو از حکم تیراندازی قبول داری؟

سارا : بله.

حسینقلی: ولی عاقبت اون جماعتی که پناه آورده بودند به مسجد گوهر شاد به خاک و خون افتادند.

سارا : فرمان آتش را گلوی دیگری صادر کرد نه حنجره شریف شوهر من.

حسینقلی: یعنی دنیام را به آخرت فروختم.

سارا: نه ، صاحب منصب بودین ، شدین صاحب نام. در همان حمایل غل و زنجیر هم سردارین. حالا ستاره های شرف رو بر پیشانی دارید ، فقط چند تا پولک را از دوشتون برداشتن..." 

 

و بالاخره در "دلشدگان" ، مرحوم علی حاتمی ،  قهرمان های خود  را به قلب تمدن و تجدد غرب بده و  برای ضبط آوازهای ملی و سنتی شان ، آنها را در آب و آتش می اندازد که علیرغم قول و قرار های قبلی ، دلالان غربی به وعده های خود عمل نکرده و گروه موسیقی ایرانی در تنگنای شرایط و علیرغم همه فداکاری های مالی و جانی ، به عسر و حرج افتاده و پس از درگذشت آوازه خوان گروه یعنی طاهرخان بحر نور ، همگی در سانحه غرق شدن کشتی ، کشته می شوند.

اما در میانه این سرگذشت تراژیک ، ملاقات طاهرخان بحر نور با شاهزاده خانمی ترک مسلمان و نابینا ، گویی هسته اصلی همه این قصه است. طاهر در حالی که آوازی با شعری از حافظ می خواند به طور اتفاقی با شاهزاده خانم برخورد می کند و  گویی همه گمشده هایش را پیدا می نماید. همچنانکه آن شاهزاده خانم به نام لیلا چنین نشان می دهد:

 

"...لیلا: تا پیش از این آواز جز شب و تاریکی چیزی نبود. روشنی با این آواز آمد که مرا بیدار کرد. مال کیست؟

طاهر : عشق

لیلا: حکایت دل؟ از چه غمی صحبت می کند ؟ عیشق؟

طاهر : آشیان مرغ دل ، زلف پریشان تو باد.

لیلا: آشیان مرغ دل ، زلف پریشان اوند دور ؟ من؟ لیلا؟

طاهر : همسایه کشور من.

لیلا: اما باز هم بیگانه. من یک شاهزاده خانم ام . یک ترک مسلمان. چشمهایم دچار یک بیماری است.

طاهر : پس آمدید پاریس برای معالجه.

لیلا: پاریس مرا معالجه نکرده . خودم ، خودم را معالجه کردم . تا پیش از این آواز چیزی جز شب نبود و تاریکی . روشنی با این آواز آمد که مرا بیدار کرد..."

 

حاتمی در قلب تمدن غرب ، آواز و شعری ایرانی را باعث درمان شاهزاده خانمی مسلمان و ترک می داند. همان آوازی که حکایت لسان الغیب را روایت می کند:

 

"...ارعنون ساز فلک رهزن اهل هنر است          چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

    گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی        لاجرم زآتش حرمان و هوس می جوشیم

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما         بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم.."

 

طاهر خان بحر نور در اوج دیالوگی عاشقانه از هویت شاهزاده خانم ترک ، به عنوان "همسایه کشور من" نام می برد و به برخوردش با او معنایی ورای فرد و شخص می بخشد و از طرف دیگر  شاهزاده خانم ترک نابیناست و در دل تمدن غربی ، راهی برای درمان خود نیافته و اینک با شعر و ترانه ای ایرانی ، شفا پیدا کرده است.

با توجه به سرگذشت مشترک دوملت ایران و ترک که در دورانی ، اصلی ترین قدرت های سیاسی و نظامی در شرق عالم بودند و   این موقعیت آنها ، تمامی قدرت غرب صلیبی را به چالش کشیده بود و از همین رو با طرح و برنامه ای دراز مدت از عصر صفویه به شکستن این قدرت همت گماردند ؛ اول با به جان هم انداختن دو ملت ایران و عثمانی و سپس در طی جنگ جهانی اول ، ابتدا عثمانی را نابود کرده و خاورمیانه خود را تشکیل دادند تا به سهولت از درونش ، رژیم اسراییل بتواند سربرآورد و از طرف دیگر بر هر دو ملت ، رژیم های دست نشانده و به قولی "Puppet State" یعنی دولت های عروسکی گماردند.

شاید با توجه به نوع دیالوگ های حاتمی در "دلشدگان" ، این نگاه حسرت خوارانه و در عین حال آرمانی به رابطه دو ملت ایران و ترک (که به شکل برخورد طاهر خان بحر نور و شاهزاده خانم لیلا روی می دهد) ، تفسیری چندان ذهنی از صحنه های فوق نباشد. خصوصا که طاهر خان در آخرین آوازش در پای پلکان سالن اپرا و در آخرین لحظات زندگی اش باز با شعری از حافظ چنین می خواند :

"...غلام چشم آن  ترکم که در خواب خوش مستی

    نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

     تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

    که محرابم بگرداند ، خم آن دلستان ابرو

    اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری

    به تیر غمزه صیدش کرد ، چشم آن کمان ابرو.."

 


 
 
ظهر عاشورا و تنهایی امام معصوم (ع)
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
 

 

حسین (ع) تنهاست ، واویلا ....

 

گویا رسم مردمان این است که در حضور امام ، تنهایش گذارند و پس از شهادتش مرثیه خوانش شوند.

این روزها ، همه را عزادار حسین (ع) می بینیم ، اما کسی به فکر تنهایی امام عصر حضرت مهدی صاحب الزمان (ع ) نیست. آیا او نیز چون پدران و اجداد طاهرینش تنها مانده است؟

هر کس آرزویش شمشیر زدن در کربلا بود ، دیگران را در این شبها به یاد امام زمان (عج) بیندازد ولو با یک پیام ، که نکند این بار هم امام معصوم (ع) را تنها بگذاریم...

اللهم عجل لولیک الفرج


 
 
شب عاشورای حسینی تسلیت باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
 

اگر پیمان مردم با ولی بود                               اگر پیوند با آل علی بود

نه فرمان نبی از یاد می رفت                           نه رنج و زحمتش برباد می رفت

نه زهرا کشته می شد در جوانی                    نه می شد خسته از این زندگانی

نه خون دل نصیب مجتبی بود                            نه پرپر لاله ها در کربلا بود


 
 
در سوگ علمدار دشت کربلا
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
 

راز چشمه حرم حضرت ابوالفضل (ع) 

 
شیخ عباس ۷۴ ساله، که ۳۶ سال خادم حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع) بوده، در مورد جریان آب دور قبر علمدار کربلا توضیحاتی داده است .
وی گفت: قبلا دو چشمه در سرداب مطهر وجود داشت که از ۴۰۰ سال قبل که آب لوله‌کشی نبود این آب مرتب می‌جوشید و از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج می‌شد که مزه و طعم آن آب از بهترین آب معدنی امروز هم بهتر بود و آن سرداب پله داشت مردم می‌آمدند و از آن آب به عنوان تبرک استفاده می‌کردند که آب در تابستان خنک و در زمستان گرم بود.

 

اما یک فرد از خدا بی‌خبر آمد به بهانه اینکه تَرَکی در دیوار حرم اباالفضل پیدا شده گفت، می‌خواهم آزمایش کنم این آب از کجا می‌آید و بعد آن دو چشم را کور کرد و هر چه تلاش کردند، آن دو چشمه احیا نشد.

اما بعد از دو ماه آب دوباره بالا آمد و به سرداب رسید و آن آب چشم‌های کور شده را شفا می‌داد .

از ۵۰ سال قبل تا کنون این آب در یک سطح ثابت مانده و نه کم و نه زیاد می‌شود.

 

وی ادامه داد: شما به خوبی می‌دانید اگر آب به مدت ۱۰ روز در یک جا بماند گندیده می‌شود، اما این آب با وجود اینکه در ورودی آن بسته شده مانند گلاب می‌ماند و در اطراف قبر مطهر حضرت اباالفضل حلقه زده و همچنان بسیار تازه و معطر مانده است.

 

وی افزود: هم اکنون در بخش درب صاحب‌الزمان مرقد مطهر اباالفضل پنجره کوچکی قرار دارد که وصل به سرداب حرم است و اگر نگاه کنید از آن مرتب بوی گلاب می‌اید و این همان آبی است که متأسفانه خادمان کنونی در ورودی آن را و راه رسیدگی به سرداب را به روی زوار بسته‌اند.(پایگاه اطلاع رسانی سازمان حج و زیارت)

این آب چند ویژگی دارد. اول اینکه اگرچه راکد است، هرگز رنگ و طعم آن از دست نرفته و گندیده نشده است.

ویژگی دوم آن که سطح آب بالاتر از قبر مطهر آقا ابوالفضل(ع) است آب از دیواره دور قبر به داخل نفوذ نمی‌کند.

منبع : خبرگزاری مهر