مستغاثی دات کام

 
به بهانه پخش مجدد سریال مختار نامه
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
 

 

حکایت همه زمان ها و همه زمین ها

 

گروهی از منتقدان و کارشناسان سینمایی براین باورند که فیلم های تاریخی نبایستی صرفا به روایت تاریخ بپردازد که این روایت صرف در کتب و اسناد مکتوب نیز موجود بوده و در کتاب های تاریخ مدارس نیز بیان شده است. آنها معتقدند که تاریخ وقتی به فیلم در می آید ، بایستی بتواند به مسائل روز طعنه بزند. دسته ای دیگر پا را حتی از این فراتر گذارده و معتقدند که سینما برای امروزی کردن تاریخ ، حتی می تواند آن را تغییر داده و تحریف نماید. مثلا در فیلم "دانتون" ، آندری وایدا حتی دانتون سلطنت طلب را آزادیخواه جلوه داد و روبسپیر جمهوری خواه را دیکتاتور نمایاند تا ما به ازای تاریخی برای لخ والسا ، رهبر جنبش همبستگی لهستان و رییس جمهوری آن کشور در دوران مبارزات و اعتصابات کارگری اوایل دهه 80 پیدا نماید. همان اعتراضات و اعتصاباتی که در واقع جزو نخستین انقلابات مخملی علیه بلوک کمونیسم به شمار آمد.

یا وقتی آنتونی مان ، فیلم "ال سید" را ساخت ، آن شخصیت اسطوره ای که در تاریخ آدم کوتاه قد و چاقی ترسیم شده را حتی به لحاظ فیزیکی نیز تغییر داد و به انسان رشید و بلند قامتی بدل ساخت که نقشش را چارلتون هستون بازی می کرد تابتواندحرکات تاریخی ضداسلامی غرب صلیبی/صهیونی را حداقل در شکل و قیافه نیز مثبت و جذاب جلوه دهد.

اما روایات و حکایات اسلامی همچون سیره و زندگی پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) بدون هیچگونه تغییر و تحریفی ، برای همه دوران و همه ملت ها قابل استفاده و بهره گیری است ، چرا که آیات  کلام الله مجیدش جاودانی و تا ابد راهگشای بشریت به سوی رستگاری است و همین قرآن مجید است که مکرر بر مطالعه و تعمیق در زندگی گذشتگان به خصوص پیامبران و صالحین و تکذیب کنندگانشان توصیه نموده است.

از همین روست که حضرت امیرالمومنین علی ابن ابیطالب (ع) تاریخ را مایه عبرت آیندگان می دانند و از همین روست که درخشان ترین فرازهای تاریخ اسلام ، الگوی همه زمان ها شده است همچون حماسه حسینی در کربلا که بر روایت "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا " استوار بوده و هست . اینکه قیام عاشورای حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) در همه زمین ها و همه زمان ها جاری و ساری است.

اما کمتر در سینما و تلویزیون ایران اتفاق افتاده که از این ظرفیت عظیم تاریخ و اندیشه اسلامی در فیلم ها و سریال های تلویزیونی بهره گرفته شده باشد. اغلب آثار سینمایی تاریخی تنها روایاتی خشک و خالی از تاریخ است که بعضا هم دارای اشکالات اسنادی فراوان بوده و از آن گذشته ، کمترین استفاده را از این منبع بزرگ شناخت و معرفت برای امروز کسب کرده اند.

اما یکی از معدود آثار هنری که توانسته در حد امکان روایت تاریخ را در خدمت مسائل و معضلات امروز جامعه ما قرار دهد ، مجموعه ارزشمند "مختار نامه" است. مجموعه ای تلویزیونی که به دلائل مختلف ساختاری و محتوایی در حد و اندازه های چندین و چند کار سینمایی فاخر به شمار می آید.

نوشتن درباره ابعاد مختلف سینمایی مجموعه تلویزیونی "مختار نامه" مقالات و حتی کتاب های متعدد می طلبد و البته تخصص و دانش در زمینه های گوناگون دینی و تاریخی و فلسفی و هنری که نه ظرفیت محدود نگارنده پاسخ گوی آن است و نه محدودیت های فیزیکی این مطلب. اما تنها اشاره به یک موضوع از این مجموعه هنرمندانه بود که نگارنده را وادار به نوشتن  این مطلب نمود، همان موضوعی که مطلع این مقاله بود یعنی استفاده از سوژه های تاریخی به ویژه موضوعات تاریخ اسلام برای وقایع و رویدادهای روز جامعه و کسب رهیافت از آنها برای فراز و نشیب های انقلابی که تداوم همان تاریخ محسوب می گردد.

دوستی در یک مطلب تحلیلی ، سریال "مختارنامه" را انقلاب اسلامی مختار خوانده بود و بسیاری از مخاطبان آن، تشابهات فراوانی بین اتفاقات سریال یاد شده  با حوادث و رویدادهای انقلاب و به خصوص وقایع یکی دو سال اخیر پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری یافتند. برخی می گفتند که گویی اساسا آنچه در "مختارنامه" نمایش داده می شود ، به مناسبت همان وقایع معروف به فتنه 88 ساخته شده است. غافل از اینکه سریال "مختارنامه" 8 سال قبل وارد مراحل تولید شده و در یکی دو سال آخر (مصادف با فتنه 88)  فقط به بخش های مونتاژ و فنی آن پرداخته شد.

 

حقانیت حکومت علوی در زمان غیبت
 

در واقع هنرمندی داوود میرباقری و همکارانش در روایت بخشی از تاریخ اسلام ، به خوبی توانسته از ظرفیت "همه زمانی و همه مکانی" فراز های آن تاریخ بهره ببرد. این بهره برداری به خصوص در زمینه مبارزه با ظلم و بی عدالتی ( یکی از بارزترین پیام های قیام عاشورا) و برپایی حکومت علوی در زمان امام معصوم (در حالی که ایشان به طور مستقیم حضور ندارند)، واضح تر از سایر نقاط تاثیر گذار قیام مختار به نظر می رسد. اینکه مختار ثقفی در شرایطی برای انتقام خون شهیدان کربلا قیام می کند که امام معصوم (حضرت امام سجاد علیه السلام ) حی و حاضر هستند ولی به طور مستقیم و رسمی نه از قیام مختار حمایت می کنند و نه آن را تایید می نمایند. این درحالی است که براساس روایات معتبر، پس از قیام مختار و انتقام از قاتلین شهدای کربلا به خصوص حرمله ، امام سجاد (ع) سخنانی در تایید حرکت فوق دارند و همچنین در حدیث معتبر دیگری حضرت امام محمد باقر(ع) چندین بار برای آمرزش روح مختار تقاضای مغفرت از خداوند متعال کرده اند. ضمن اینکه قیام و انتقام وی از قاتلین کربلا را موجب تسکین آلام اهل بیت دانسته اند.

اما در سریال "مختارنامه" این فراز مهم از قیام مختار با ظرافت و هوشمندی روایت شده ، به طوری که اسناد آن نیز خدشه دار نگردد. فی المثل در دیدار محمد بن حنفیه با مختار این دیالوگ ها مابین آنها رد و بدل می شود:

مختار : به حقیر فرصت دهید تا ننگ از دامان کوفه پاک کنم .
محمد بن حنفیه : چه در سر داری مختار، می خواهی چه کنی ؟
مختار : می خواهم علم قیام بر افرازم ، می خواهم قاتلین امام شهیدم را به مسلخ قصاص بکشانم.
محمد بن حنفیه : از من چه می خواهی ؟
مختار : اجازه. حکم می خواهم .
محمد بن حنفیه : حکم همانا وعده خداست انا من المجرمین منتقم  .
مختار : این یعنی رضایت ، این یعنی رضایت به انتقام ، یعنی رضایت به قیام .

و در صحنه ای دیگر که عبدالرحمان بن شریح برای اطمینان از تایید مختار توسط امام سجاد(ع) نزد محمد بن حنفیه رفته ، این دیالوگ ها مابین آنان رد و بدل می شود:

محمد بن حنفیه : اهلا و سهلا ، مشرف فرمودید،یا الله بفرمایید
عبدالرحمان بن شریح : جهت کسب تکلیف مصدع شدیم .
محمد بن حنفیه : کدام تکلیف مسلمان ؟
عبدالرحمان بن شریح : مختار ثقفی که معرف حضورتان هست ؟
محمد بن حنفیه :بله مختار از شیعیان ما است، از محبان ابویم علی (ع) است حالش چطور است ؟
عبدالرحمان بن شریح :دعاگوی شماست، ایشان مدعی هستند که از طرف شما مامور به قیام در کوفه شدند اگر ادعای وی درست باشد شیعیان عراق با وی بیعت می کنند و به پا می خیزند. شما به ایشان حکمی داده اید، مختار امین و وزیر شماست ؟
محمد بن حنفیه:این چه پرسشی است ،آیا سلیمان صرد خزاعی(خدایش قرین رحمت کند) وقتی قیام کرد حکم از کسی داشت؟ محاربه با قاتلین برادرم یک تکلیف است ، تکلیفی که از من وبرادرزاده ام سجاد ساقط شده .
عبدالرحمان بن شریح : پس اگر مغز آفتاب خورده من درست فهمیده باشد مختار هم کذاب است هم جاعل ، او به مهر و دست خط شما حکمی دارد که او را امین و وزیر خود کرده اید در کار قیام اگر شما به او حکمی نداده باشید قطعا مهر و دست خط شما را جعل کرده .
محمد بن حنفیه : خدایا تو غفوری و رحیم ، تویی دانا به اسرار نهان پس چنان کن که خود دانی... الهی آمین
مختار به نام من و به مهر من شما را به چه دعوت کرده ؟
عبدالرحمان بن شریح: به قیام، به خونخواهی، به قصاص از قاتلین اخوی شهیدتان حسین
محمد بن حنفیه : یاریش کنید تا خداوند شما را یاری کند .
عبدالرحمان بن شریح : خدا را شکر از عراق تا مدینه ، از مدینه تا مکه به صحت وسقم ادعای مختار شک داشتیم خوف داشتیم بر کذب ابواسحاق مختار ، حال که رای شما چنین است همه شیعیان عراق دوشادوش مختار قیام خواهند کرد ومیمونهایی را که از منبر رسول الله بالا رفته اند به زیر خواهند کشاند وتقاص خونهای اهل بیت را خواهند گرفت .

با این جملات و دیالوگ ها یکی از پرچالش ترین و مهم ترین موضوعات فقهی شیعه مطرح می شود یعنی مقوله قیام علیه ظلم و برپایی حکومت اسلامی برای فراهم آوردن امکانات آن قیام ، در زمان امام معصوم و در شرایطی که به هر حال ایشان از صحنه سیاسی – اجتماعی غایب هستند. ( امام سجاد علیه السلام نیز در دوران سخت و طاقت فرسای پس از عاشورای حسینی و در زمان قیام مختار از چنان صحنه ای کنار بودند چنانچه محمد ابن حنفیه می گوید:"محاربه با قاتلین برادرم یک تکلیف است ، تکلیفی که از من وبرادرزاده ام سجاد ساقط شده." اگرچه معتقدیم امامان معصوم در هر حالت، واسطه فیض و رحمت الهی هستند.)

و این می تواند پاسخی برای همه آنانی باشد که مبارزه با ظلم و بی عدالتی و طاغوت را تنها با حضور مستقیم امام معصوم، مشروع دانسته و بدون اذن رسمی ایشان ، هرگونه مبارزه و قیام برعلیه ستم و استکبار را غیر شرعی می دانند. چنانچه در تمامی دوران نهضت امام خمینی ( ره) ، مبارزه با رژیم شاه و سپس برپایی حکومت اسلامی و مبارزه با آمریکا و امپریالیسم را نامشروع می دانستند و هر اقدام سیاسی و اجتماعی در برابر شاه و آمریکا را موکول به ظهور حضرت ولی عصر (عج) و رهبری مستقیم قیام توسط ایشان می کردند. همان طور که امروز نیز برپایی جمهوری اسلامی در غیاب امام زمان (عج) را صحیح نمی دانند.

اما در همان سالهایی که امام در نجف درس ولایت فقیه و حکومت اسلامی می گفتند ، علاوه بر احادیث و روایاتی که در این باب وجود داشت ، اساسا برپایی حکومت اسلامی در زمان غیبت امام معصوم و توسط فقیه جامع الشرایط را یک امر عقلانی به حساب می آوردند حضرت امام خمینی (ره) در ابتدای این درس ها گفته اند :

"...ولایت فقیه از موضوعاتی است که تصور آنها موجب تصدیق می شود و چندان به برهان احتیاج ندارد. به این معنی که هرکس عقاید و احکام اسلام را حتی اجمالا دریافته باشد چون به ولایت فقیه برسد و آن را به تصور آورد ، بی درنگ تصدیق خواهد کرد و آن را ضروری و بدیهی خواهد شناخت..."

 

 اغتشاش و سرسپردگی به استکبار

 

اما حکومت علوی مختار با فراز و نشیب های متعدد در سریال "مختار نامه "به تصویر کشیده می شود که تقریبا تمامی این فراز و نشیب ها علاوه بر سندیت تاریخی ، انگار هریک روایتی از حوادثی است که در طول این سی و اندی سال بر انقلاب اسلامی و حکومت جمهوری اسلامی رفته است. هوشمندی داوود میرباقری و همکارانش در بیان و تصویر صحنه های یاد شده گویی ناگفته های 30 ساله این ملت را بازگو می کند.

از توطئه های مختلف آل امیه و آل زبیر گرفته که استکبار زمان به شمار می آمدند تا توطئه های داخلی کوفه در ناراضی ساختن مردم و شایعه پراکنی علیه مختار و یاران نزدیکش و احتکار اجناس هنگام محاصره از سوی زبیریان و ... که هریک به نوعی خیل توطئه های سی و اندی سال اخیر علیه انقلاب و نظام اسلامی را تداعی می نمود. ضمن اینکه به دلیل معصوم نبودن هیئت حاکمه اسلامی ، اشتباهات و خطاهای حکومتی نیز غیر قابل اجتناب است.

یکی از توطئه های داخلی قابل تحلیل علیه حکومت مختار توسط "ابن حر "صورت می گیرد که زمانی در لشگر مختار از رزمندگان شجاع به شمار آمده و جنگ های متعددی را در رکاب مختار شمشیر زده بود. امادر زمان دیگر ظاهرابه دلیل اعتراض به تقسیم غنائم،به دلیل آنچه بی عدالتی مختار می خواند ، خروج کرده و همراه دوستانش علیه مختار و حکومت اسلامی شورش می کند. دیالوگ های حق به جانب "ابن حر" و نوع تبلیغات سوء وی علیه حکومت علوی مختار شباهت زیادی به تبلیغات افراد و گروههایی داشت که زمانی در جبهه انقلاب اسلامی قرار داشتند ولی پس از مدتی به دلیل برآورده نشدن خواسته های شخصی شان ، به جبهه ضد انقلاب پیوسته و از پشت به یاران سابق خنجر زدند.

بسیاری از این افراد و گروهها را به سهولت می شد حدس زد که اگر از یک سو از انقلاب بریدند اما از سوی دیگر به جبهه استکبار پیوستند و ولو در سالهای بعد، اما وابستگی آشکار آنها به خبیث ترین جناح های امپریالیسم روشن و آشکار گشت. شورش "ابن حر" نیز اگرچه در ابتدا مستقل و ظاهرا عدالت طلبانه به نظر می رسد اما به زودی سرسپردگی اش به یکی از قدرت های مستکبر زمانش یعنی آل زبیر مشخص می شود که مخالفتش با مختار و حکومتش نه واقعا به خاطر عدالت طلبی و ظلم ستیزی بلکه اساسا به دلیل زیاده خواهی و نوکری جبهه استکبار بوده است و از همین رو با همان چهره حق به جانب که خیلی زود پرده از صورت برمی گیرد،  شبانه به غارت و آتش زدن مال و اموال مردم دست زده و جامعه اسلامی را نا امن می کنند. آیا این نوع اقدام ضد انقلابی "ابن حر" ، حرکات و اقدامات تروریستی گروهک منافقین را در سالهای اولیه انقلاب و بعد از آن ، اغتشاشات فتنه 88 را به اذهان متبادر نمی سازد؟

 

عدم بصیرت نزد یاران سابق

 

اما یکی از تکان دهنده ترین نقاط "مختارنامه" که به شدت برخی بیراهه روندگان انقلاب اسلامی را به خاطر می آورد ، جایی است که رفاعه ( یکی از سران توابین ) پس از برپایی حکومت علوی مختار ، به دلیل انتقاد از روش وی در مقابله با قاتلین کربلا ، از مختار بریده و تصمیم می گیرد راسا به قصاص قاتلین خون شهدای کربلا بپردازد اما در روند دشمنی با مختار به جایی می رسد که در کنار همان قاتلین شهدای کربلا قرار می گیرد.

در یکی از صحنه های قسمت بیست و ششم سریال "مختارنامه" که شورش متحد رفاعه و توابین در کنار قاتلین کربلا مانند شمر و سنان و شبث و خولی و ...علیه مختار  در اثر حمله سپاه ابراهیم ابن مالک در حال شکست است ، ابراهیم در مقابل رفاعه قرار گرفته و وی را خطاب قرار می دهد:

 

"... ابراهیم : رفاعة تو هنوز به حقانیت یارمان شک داری ؟ چشم باز کن ببین خون خواه حسین دوشادوش قاتلین حسین ایستاده ..."


نوعی گمگشتگی و گیجی و سرگشتگی که در اثر عدم بصیرت حاصل می شود و چه خوب در مجموعه "مختار نامه" این عدم بصیرت نزد برخی مدعیان قصاص قاتلین کربلا نشان داده می شود.

نمونه ها و مصادیق بسیاری از این گونه نداشتن بصیرت و موضع گیری های دوستان سابق انقلاب در طول این سی و اندی سال در خاطر یاران همیشگی نظام اسلامی باقی است که چه آشخاص و افراد و گروههایی که ادعای مبارزه و مقابله با استکبار و آمریکا و اسراییل داشتند و حتی بارها انقلاب و نظام را به خاطر مسامحه در این مبارزه شماتت کردند اما در مسیر این سالهای پرفراز و نشیب و در دشمنی با نظام جمهوری اسلامی ، به جایی رسیدند که برای مقابله با انقلاب در کنار ارتجاعی ترین جناح های امپریالیستی قرار گرفتند ، بدنام ترین نهادها و سازمان های جاسوسی و امنیتی غرب از آنان حمایت نمود و سیاه ترین مراکز استکباری همچون کاخ سفید برای مرگشان بیانیه تاسف و تاثر و تجلیل صادر کرد!

جبهه ای که این دوستان سابق انقلاب و نظام اسلامی را خصوصا در دوران پس از فتنه 88 جذب کرد ، دست کمی از اشقیایی نداشت که رفاعه در کنارشان قرار گرفته بود. جبهه ای متشکل از    تروریست های منافق و ساواکی ها و فراریان رژیم طاغوت و بهاییان و صهیونیست ها و سرویس های جاسوسی آمریکا و اسراییل و انگلیس و ...

 

ولایت مداری ؛ محور عزت و پیروزی و سرفرازی

 

از طرف دیگر علیرغم تمامی روایات و حکایاتی که از نیمه راه بودن برخی مسلمانان انقلابی صدر اسلام همچون طلحه و زبیر نقل می شود که چگونه علیرغم خدماتشان به اسلام ( به طوری که هر دو از جانب رسول خدا القابی همچون طلحه الخیر و سیف الاسلام گرفتند) پس از رحلت پیامبر و به خصوص پس از به خلافت رسیدن حضرت امیرالمومنین (ع) در مقابل ولایت علی (ع) ایستادند و خسر الدنیا و الاخره شدند ، در سریال "مختارنامه" با هوشمندی و درایت هنری ، نمونه های عبرت آوری از سرپیچی از امر ولایت به تصویر کشیده شد که مهمترین آنها در مورد ابراهیم این مالک اتفاق افتاد. همان سرداری که علیرغم همه وسوسه های خناسان با مختار دست بیعت داد و در سخت ترین زمان ها و دشوارترین شرایط در کنار مختار جنگید و خبیث ترین دشمنان خدا از جمله ابن زیاد را به هلاکت رساند. یعنی تا زمانی که ولایتمدار بود ، با شجاعت جنگید و پیروزی های فراوانی برای سپاه اسلام به بار آورد ولی تنها در یک عرصه بود که از ولایت اطاعت نکرد و از باعث و بانیان اصلی شکست قیام مختار لقب گرفت.

یا اسماعیل که در آخرین لحظات قیام ، از حمایت مختار دست کشید و فرمان او را برنتافت و بسیاری از سپاهیان باقی مانده در دارالعماره کوفه را نیز از جهاد بازداشت تا اینکه مختار شکست خورد و به شهادت رسید و خود اسماعیل به همراه تمامی سپاهیان گریخته از جنگ توسط مصعب ابن زبیر گردن زده شدند !!

 

ادای به تکلیف الهی ؛ رمز پیروزی واقعی

 

و بالاخره ادای به تکلیف الهی ، یعنی همان موضوعی که تمامی پیامبران و اولیاء الهی و صالحین و مبارزان راه الله تنها و تنها برای آن (و نه به خاطر شکست و پیروزی های صوری) ، جان و مال خویش را فدا کردند . ادای تکلیف همواره نسل ما را به یاد توصیه ها و فرمایشات حضرت امام خمینی (ره) در سخت ترین شرایط و اوضاع و احوال نهضت پیش از پیروزی بر طاغوت می اندازد که چگونه همواره دوستان و یاران خویش را از محاسبه شکست و پیروزی های دنیوی باز می داشتند و پیروزی واقعی را فقط و فقط در ادای به تکلیف الهی می دانستند.

شاید جملات حضرت امام در نامه هایشان به آیت الله شهید سعیدی بهتر بتواند بخشی از آنچه منظور نظر است را بیان کند. ایشان در یکی از همین نامه ها می نویسند :

"...از پیشامدها (هرچه باشد) مایوس نشوید. خداوند تعالی با شماست و با عمل به وظیفه تایید خواهد فرمود و بر فرض شکست صوری ، فتح نهایی با اهل تقوا و عامل به وظیفه است..."

امام خمینی (ره) در نامه مورخ 19 خرداد 1345 نیز به شهید سعیدی چنین می نویسند:

"...گله از اوضاع فرموده بودید ، اگر انسان به وظیفه الهیه موفق شود ، نتیجه حاصل است ، چه به نتیجه منظوره برسید یا نه..."

همچنین در نامه مورخ 14 اسفند 1346 به آیت الله سعیدی می نویسند:

"...آنچه مهم است آن است که انسان با هر منطقی که بتواند ، خدمت کند و ادای وظیفه نماید که پیش وجدان خود شرمنده نباشد. وصول به به مقاصد و عدم آن ، بسته به اراده الهیه و به ما تکلیفی نیست..."

حضرت امام تقریبا در اغلب نامه هایشان به شهید آیت الله سعیدی به مسئله ادای تکلیف الهی و رضای خداوند تاکید کرده و آن را مهمترین عامل پیروزی دانسته اند. ایشان در نامه ای دیگر به تاریخ 29 اسفند 1347 می نویسند:

"...لکن ما نباید در ادای وظایف منتظر نتیجه قطعیه باشیم. اگر در محضر مقدس حق تعالی عامل به وظیفه معرفی شویم ، همین ، "نتیجه"  است ..."

 

و به نظر می آید که میرباقری در برخی از لحظات سریال "مختار نامه" به خوبی مقوله ادای تکلیف را به عنوان پیروزی واقعی نمایش داده و در لحظات دیگری عقل حسابگر مادی را عاجز از فهم و درک پیروزی و تکلیف نشان داده است. فی المثل در قسمت های اولیه سریال ، مختار انسانی به شدت حسابگر به نظر می آید و از همین روی حتی حاضر به حمایت از ولی و امام زمان خویش یعنی حضرت امام حسن مجتبی (ع) نشده و ایشان را در صحنه های نبرد با معاویه تنها گذارده است چراکه در محاسباتش ، تنها مردم کوفه و عراق قرار گرفته اند و جایی برای پیروزی باقی نمانده است!

از همین روی حتی هنگامی که به دستور عمویش برای دفاع از حریم ولایت امام مجتبی(ع) به مدائن می رود ، با اکراه آن وظیفه را می پذیرد.

همین عقل حسابگر مادی است که مختار را از همراهی حضرت اباعبدالله الحسین (ع) در کربلا باز می دارد و وی را به خسرانی ابدی و پشیمانی جاودانی دچار می گرداند. چراکه پس از حضور مسلم در کوفه و بعد از جمع آوری سپاهیان قبایل اطراف برای حمایت از حسین ابن علی (ع) ، هنگامی که مختار در مراجعت به کوفه با سپاه ابن حریث مواجه می شود و تعداد آنها را بیش از مجموعه نیروهای خودی تشخیص داده و جنگیدن را مصادف با شکست پیش بینی می نماید ، تسلیم شده و آن سپاه آماده را هم تسلیم می کند!

اما همین مختار پس از واقعه کربلا و کشیدن درد حسرت نبودن در عاشورای حسینی ، در گذر از بیابان های عربستان و به سوی کعبه ، دچار تغییر و تحول روحی شده و از آن پس ادای تکلیف را عین پیروزی می داند که همین ادای تکلیف باعث می شود تا در آخرین روز علیرغم تعداد قلیل یاران و عدد کثیر دشمنان به قلب سپاه مصعب بزند و با شهادت خود ، پیروزی حقیقی را تعریف کند.

 


 
 
محرم اباعبدالله الحسین (ع) بر سوگوارانش تسلیت باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 

برخیز که شور محشر آمد                   این قصه زِ سوز جگر آمد
 


 
 
نگاهی به فیلم "شرلوک هلمز : بازی سایه ها"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
 

Sherlock Holmes: A Game of Shadows

 

23 سال بعد اتفاق افتاد!


 

 

شاید این شروع خوبی برای یک نقد فیلم نباشد و احتمالا تعصب برخی دوستان جوان را برخواهد انگیخت. اما ناگزیر بایستی در یک جمله بگویم که این دومین ماجرای شرلوک هلمز ، شخصیت معروف یک سری داستان های سر آرتور کانن دویل اسکاتلندی است که توسط گای ریچی ( فیلمساز تقریبا نامتعادل آمریکایی ) خراب شده است! شاید بگویند که گای ریچی شخصیت و داستان خودش را از آثار سر آرتور دویل بیرون آورده. خیلی خب ! اگر واقعا چنین است ، چه نیازی به شرلوک هلمز و آقای واتسون و موریاتی و امثال آن بود ؟! او می توانست مثل فیلم های اولیه اش همچون :" قفل ، انبار و دو بشکه باروت" یا " قاپ زنی" و یا "Swept away" ، داستان خود را بگوید و آدم های خویش را روایت نماید. اما اینکه ریچی از شخصیت معروف داستان های سر آرتور دویل استفاده کرده و او را به آدم خودش بدل ساخته ، موضوعی است که قابل توجه و تعمق است.

در طول تاریخ همراهی سینما و ادبیات ، هنر هفتم ، بسیاری از شخصیت های مشهور داستان ها، نوول ها ، رمان ها و نمایشنامه های معروف را برروی پرده سینما برده است؛ از امثال هملت و شاه لیر و لیدی مکبث شکسپیر گرفته تا ژان والژان ویکتور هوگو و رودیان رومانویچ راسکولنیکف داستایوسکی و تام سایر و دیوید کاپرفیلد و رابین هود و  ...

ولی تقریبا در اکثر موارد اقتباسی اگرچه در داستان ها و ماجراها دخل وتصرفی صورت گرفته اما اصل و اساس و هویت شخصیت اقتباسی دگرگون نشده و کاراکتری متضاد با آنچه خالقش بوجود آورده ، پیدا نکرده است. حتی در روایت های به اصطلاح فضایی از شخصیت های کلاسیک مثل مورد لانگ جان سیلور "جزیره گنج" اگرچه در یک روایت قرن بیست و یکمی و در انیمیشنی به جای کشتی سواری ، کاپیتان سفینه فضایی شد و به جای جزیره به دنبال سیاره گنج رفت ولی ذره ای از خصوصیات دزد دریایی با معرفت و خوش قلب داستان رابرت لویی استیونسن را از دست نداد.

اما شرلوک هلمز گای ریچی اصلا شخصیت دیگری است و با آن کاراگاه ساکن شماره 221 خیابان بیکر که براساس تحلیل جزییات و استنتاج منطقی به رازهای سر به مهر جنایات و قتل ها پی می برد ، اساسا در تناقض آشکار است. شاید وقتی اولین داستان های ماجراهای شرلوک هلمز از جولای 1891 تا ژوئن 1892 در مجله استراند انگلیس به چاپ رسید ، آرتور کانن دویل ، اصلا فکرش را هم نمی کرد که روزی کاراگاه باهوش و متفکر و نکته سنجش به یک بزن بهادر و خرده بوکسور کوچه پس کوچه های پایین رودخانه تیمز بدل شود!

تقریبا می توان گفت از نخستین روزهای پیدایش سینما ، شرلوک هلمز و دوست پلیسش یعنی واتسون ، یکی از پروپا قرص ترین شخصیت های پرده نقره ای بوده اند. در سال 1900 نخستین فیلم برگرفته از این داستان ها ، در قالب یک فیلم کوتاه توسط آنتونی ماروین (فیلمبردار معروف اغلب فیلم های کوتاه دیوید وارک گریفیث )ساخته شد و پس از آن در طی این 112 سال ، 230 اثر دیگر در قالب فیلم کوتاه ، سریال تلویزیونی ، فیلم داستانی بلند ، فیلم ویدئویی و ...ساخته شده که 52 فیلم آن متعلق به سالهای 1921 تا 1923 است! به جز فیلم " شرلوک هلمز : بازی سایه ها " که از 10 دسامبر 2011 روی پرده سینماها رفت ، هم اکنون یک مینی سریال آن نیز در حال پخش از برخی شبکه های تلویزیونی است . البته معروفترین شرلوک هلمز هم برای ما ایرانی ها ، جرمی برت است که سالها سریال وی را از تلویزیون شاهد بودیم.

در تمامی 229 فیلم و سریالی که براساس کاراکترهای آرتور دویل ساخته شدند ، شخصیت شرلوک هلمز تقریبا همان کاراگاه دقیق و منضبط و نکته سنج اسکاتلندی بود که براساس جزییات و ریزه کاری ها ، به زمینه ها ، علل و عوامل یک یا یک سری قتل دست می یافت. اما آنچه گای ریچی و فیلمنامه نویسانش پرداخت کرده و برپرده سینما بردند ، از جنس دیگری است ؛ چه در  فیلم سال 2009 به نام "شرلوک هلمز " که مایکل رابرت جانسون و آنتونی پکهام( نویسنده فیلمنامه "مغلوب نشدنی" برای کلینت ایستوود ) و سیمون کینبرگ (نویسنده فیلمنامه هایی مانند :"سه ایکس : گزارش رییس جمهوری"،" مردان ایکس : آخرین ایستادگی"،"آقا و خانم اسمیت"،"پرش کننده"و ...)براساس داستانی از لیونل ویگرام( تهیه کننده معروف برخی قسمت های هری پاتر ) و خود مایکل رابرت جانسون نوشتند  و چه همین فیلم "شرلوک هلمز : بازی سایه ها" که فیلمنامه آن را دو تازه کار به اسامی میشل مالرونی و کی ران مالرونی ( که البته از سال 1988 بازیگر بوده ) به رشته تحریر درآوردند. در هر دو فیلم ، شخصیت شرلوک هلمز دیگر هیچ نسبتی با آن کاراگاه باهوش و زیرک دویل که اصلا با استنتاج های منطقی اش شاخص می شد ، ندارد.

همواره ورودی شخصیت های سینمایی از مهمترین نقاط پرداخت کاراکتر آنها در یک فیلم به شمار آمده و از همین روست که فیلمسازان و فیلمنامه نویسان برای این لحظه و این نقطه از پرداخت شخصیتی کاراکترشان ( آن هم اگر کاراکتر اصلی باشد ) دقت و زمان بیشتری را به کار می گیرند. از همین روی  ورودی شرلوک هلمز گای ریچی در فیلم قبلی اش یعنی "شرلوک هلمز"( 2009) ،می تواند گویای ابعاد مختلف شخصیتی این کاراگاه  شناخته شده از دیدگاه فیلمساز باشد. در آن فیلم اولین ملاقات ما با جناب شرلوک هلمز در یک مسابقه بوکس کنار خیابانی اتفاق می افتد که در آن مسابقه،  هلمز در حال زورآزمایی و زد و خورد با یک گنده لات گردن کلفت است! و طبق معمول هم، گروهی از اراذل و اوباش و همچنین افراد بیکار و ولگرد در کنار ایستاده و به تشویق و شرط بندی و معاملات مختلف غیرقانونی و غیراخلاقی پیرامون آن زورآزمایی مشغولند!! چنین ورودی می تواند ، بعد مهمی از شخصیت شرلوک هلمز گای ریچی را معلوم گرداند.

نکته دیگر که کاراکتر شرلوک هلمز ریچی را در این سکانس افتتاحیه متمایز می سازد ، پیش بینی حرکات حریف مسابقه، پیش از عمل و تدارک فنون ضد آن حرکات است که وی را می تواند در آن مبارزه پیروز گرداند. در واقع این پیش بینی که با توجه به نوع تصاویر گای ریچی ، گویا از یک به اصطلاح مکاشفه درونی یا شبه عرفان عملی برمی آید ، در تمامی اتفاقات و حوادث دو فیلم یاد شده ، به کمک هلمز و دوستانش آمده و وی را از مهلکه ها به در می برد.( تا آن آخرین مقابله اش با جیمز موریارتی در فضای باز بالکن کاخ سوییسی صلح در فیلم "شرلوک هلمز : بازی سایه ها " ) .

 به جز این دو بعد شخصیتی،  مشخصه ای دیگر از کاراکتر شرلوک هلمز در فیلم های گای ریچی ، نشان داده نمی شود.  هیچ هوش و نبوغ و ذهن خلاق و استنتاج منطقی و دقت برجزییات و مانند آن که در شخصیت شرلوک هلمز سر آرتور کانن دویل موج می زد، در هلمز گای ریچی به چشم نمی آید. در واقع ریچی و فیلمنامه نویسانش ، کاراکتر شرلوک هلمز را به نوعی جیمزباند و مت هلم ( از قهرمانان آمریکایی جنگ سرد ) با ملغمه ای از جیم وست ( قهرمان سریال معروف " غرب وحشی وحشی " ) و ایتن هانت "ماموریت : غیرممکن " بدل کرده اند که شاید از همین رو ، کار هلمز از کشف راز و رمز قتل های مختلف محلی، به کشف راز و رمز قتل های زنجیره ای در یک تشکیلات فراماسونری که برای تسخیر جهان انجام می شده (در فیلم " شرلوک هلمز") و یا مقابله با تروریست های بین المللی کشیده شده که با انباشت سلاح های مخرب و مرگبار ، در صدد به راه انداختن جنگ جهانی و نابودی دنیا هستند. آنچه موضوع اصلی فیلم "شرلوک هلمز : بازی سایه ها " را تشکیل می دهد.

این موضوعی است که نه در آثار پیشین گای ریچی به چشم می خورد و نه در نوشته های فیلمنامه نویسانش! پس چه اتفاقی افتاده که از مجموع عواملی مانند شرلوک هلمز و گای ریچی ( که هیچیک نسبتی با فیلم های ضد تروریستی و آخرالزمانی ندارند)،این نوع آثار سینمایی بیرون می آید؟ به نظر می آید تنها پاسخ این سوال را می توان در حضور تهیه کننده ای به نام جوئل سیلور دید که در کارنامه اش ، انبوهی از فیلم های آخرالزمانی و تروریستی و مانند آن به چشم می خورد . از "پریدیتور" و "اسلحه مرگبار" و "جان سخت" گرفته تا " تئوری توطئه" و سه گانه "ماتریکس" و "وی برای وندتا" و "تهاجم" و ...

در اینجا ماجرای شرلوک هلمز تنها بهانه ای می شود برای به تصویر کشیدن دغدغه های ایدئولوژیک امثال جوئل سیلور که در سینمای امروز آمریکا به همراه کسانی چون برایان گریزر و جری بروکهایمر و اسکات رودین و ...به عنوان تهیه کننده های مولف مشهور هستند. تهیه کنندگانی که به همراه برخی کارگردان /تهیه کننده ها مانند استیون اسپیلبرگ و جیمز کامرون و ...سینمای ایدئولوژیک امروز هالیوود را شکل می بخشند.

اما چرا برای برداشت آخرالزمانی از قصه شرلوک هلمز ، گای ریچی انتخاب شده که اساسا در آثارش هیچ قرابتی با این نوع سینما نشان نداده بود. او با فیلم "قفل ، انبار و دو بشکه باروت" در سال 1998 به شدت مورد توجه نسل جوان قرار گرفت. نوعی سینمای عجیب و غریب که همه قواعد را به هم می ریخت ؛ فیلمنامه غیر متعارف که بیشتر براساس شخصیت ها شکل می گرفت ( شخصیت هایی که بعضا به دلیل تعدد ، هویتشان از دست تماشاگر در می رفت ) ، نماهای اسلوموشن در نقاط غیر قابل پیش بینی هر پلان ( برخلاف مثلا اسلوموشن سام پکین پا در "دار و دسته وحشی " یا همان "این گروه خشن" که به طور مشخص در صحنه های پر خشونت برای تلطیف فضا و القاء به اصطلاح شاعرانگی در خشونت استفاده می شد ) و بالاخره زاویه های نامتجانس دوربین در این پلان ها ، شیوه ای در فیلمسازی نشان داد که اگرچه امثال کویینتین تارانتینو را پشت سر گذارد ولی به خاطر اینکه به نوعی تداعی کلیپ های اواخر دهه 90 MTV را می کرد ، چندان رهرویی نیافت.

این سبک گای ریچی در فیلم "قاپ زنی " به اوج خود رسید. او در فیلم یاد شده ، همه چیز را به هجو کشید. دنیای گنگسترهای فیلم "قاپ زنی" مملو از یک مشت احمق هالو بود که گویی سوار بر چرخ و فلکی سرگیچه آور ، همدیگر را دنبال می کنند و هر از گاهی هم یکی از آنها به بیرون این چرخ و فلک پرتاب می شود. دنیای کاریکاتوری گای ریچی در این فیلم نشانی از نگاه تمسخر آمیز به کاراکترهایی داشت که در جهان دیگر سینماگران ، بسیار هم جدی می نمایند.

به نظر می آید این نوع ساختار شکنی ریچی برای انتخاب به عنوان برگزیده جوئل سیلور جهت ساخت تازه ترین اثر آخرالزمانی اش ، کافی باشد تا بتواند گروهی از مخاطبان خسته از ساختارهای کلاسیک سینما را هم جذب جریان غالب سینمای هالیوود گرداند. اگرچه او پس از "قاپ زنی " در آثار بعدی اش از جمله "Swept away" دیگر آن سرحالی و شوخ و شنگی قبلش را تکرار نکرد. این همان کاری است که هالیوود با فیلمسازان خوش ذوق و ساختار شکنی همچون کریستوفر نولان و مارک فورستر و متیو کاسوویتس و ... انجام داد و آنها را نیز به ورطه سینمای ایدئولوژیک و آخرالزمانی کشانید.

اما گای ریچی برای ساخت فیلم "شرلوک هلمز " یک ویژگی دیگر نیز داشت که شاید سایر فیلمسازانی که نام برده شدند ، از آن بی بهره بودند. گای ریچی 8 سال همسر مدونا بود که در سال 2004 به اتفاق به فرقه صهیونی کابالا پیوستند و این پیوند رسمی در مطبوعات و روزنامه ها جنجال بسیاری برپا نمود. مدونا ، نامش را به استر ( از اسطوره های یهودیان ) تغییر داد و در مسافرت های متعددی به اسراییل ، همه سرسپردگی اش را در قبال آرمان های صهیونی به سران رژیم اسراییل اعلام کرد. در همان سال 2004 گفته شد که گای ریچی قصد دارد فیلمی درباره کابالا بسازد. اما پس از مدتی وی از این کار سرباز زد و حتی از مدونا نیز جدا شد. اما خبر یا سخنی از جدایی اش از فرقه کابالا اعلام نگردید. اینک حضور گای ریچی به عنوان کارگردان دو فیلم "شرلوک هلمز" و "شرلوک هلمز : بازی سایه ها" که هر یک مملو از نمادهای ماسونی و کابالیستی است ، شبهه فوق را برطرف  می سازد و نشان می دهد که ریچی همچنان در فرقه فوق الذکر باقی مانده است.

آیا وجود نمادها و نشانه ها و اصلا داستان و ماجرای ماسونی فیلم های "شرلوک هلمز" گای ریچی اتفاقی است؟ نگاهی به آثار و سوابق سر آرتور کانن دویل ، نشان از آن دارد که خود وی وابسته به سازمان فراماسونری بوده و در کتاب ها و داستان ها و رمان های مختلفش ، نشانه های این فرقه مخوف صهیونی را فراوان بروز داده است( خصوصا در زمینه سحر و جادو و علوم غریبه مطالعات و آثاری داشت که نتایجش در یکی از کتاب های او نیز انتشار یافت) . یعنی گای ریچی به طور سرخود و از روی علاقه و سلیقه شخصی ، اقدام به استفاده از نمادها و سمبل های ماسونی / کابالیستی در فیلم های "شرلوک هلمز" ننموده است.

برخی براین باور هستند که اصلا شرلوک هلمز در مقابل شخصیت هایی همچون پوارو و خانم مارپل (از کاراکترهای های معروف کتاب های آگاتا کریستی ) بوجود آمد تا اذهان را از قصه های ضد اشرافیت ماسونی/ انگلیسی آن کتاب ها و ماجراها دور سازد. شرلوک هلمز برخلاف مارپل و پورارو ، اصلا یک نجیب زاده و ازطبقه اشراف انگلیس بودکه به همراه واتسون،اغلب به قتل هایی می پرداخت که در میان مهاجرین یا افرادغیر انگلیسی و یا از طبقات فرودست اتفاق می افتاد و مثلا توسط خدمتکارها و پیشخدمت ها یا مسافرینی که از فرانسه و یا آلمان آمده بودند، به وقوع می پیوست.

اما گای ریچی در فیلم"شرلوک هلمز" ( 2009 ) اصلا به ماجرایی حول و حوش یک تشکیلات فراماسونری در لندن پرداخت که گرفتار یک سری قتل های زنجیره ای می شود. آنچه جوئل سیلور تهیه کننده توسط ریچی و فیلمنامه نویسانش در این فیلم از تشکیلات فراماسونری ارائه کرد،می تواند جدیدترین صورت های این تشکیلات مخوف هزار ساله را نمایش دهد. از آنجا که یکی از روش های بقای سازمان فراماسونری در طول بیش از 10 قرن فعالیت رسمی آن ، به اصطلاح پوست اندازی در بزنگاههای تاریخی بوده و هست و یکی از مهمترین این پوست اندازی ها در ورود به هزاره سوم صورت گرفت ، از خلال فیلم "شرلوک هلمز" گای ریچی این نوع پوست اندازی را به خوبی می توان مشاهده نمود. ورود به هزاره سوم ، توقع و مطالبه بسیاری از صهیونیست ها را برای عملیات پایان جهان و جنگ آخرالزمان به همراه داشت . این خواست و مطالبه را پرفسور سر لی تیبینگ به صراحت در صحنه ای از فیلم "رمز داوینچی " (ران هاوارد- 2005) بیان می کند، در یکی از فیلم هایی که در قرن جدید ، به روشنی حضور تشکیلات فراماسونری در روند تحولات سیاسی تاریخی دنیا را به نمایش می گذارد. آنچه که یک سال پیش تر یان ترتل تاب در فیلم "گنجینه ملی" نشان داده بود. اگرچه در سال 1999 استنلی کوبریک در آخرین فیلم خود یعنی "چشمان باز بسته" نیم نگاهی خوفناک به برگزاری مراسم ماسونی داشت ( و شاید از همین روی حدود 4 ماه پیش از نخستین نمایش محدود فیلم ، به طرز ناگهانی در گذشت ! ) اما در واقع در "گنجینه ملی" ، برای نخستین بار در تاریخ سینما بود که به گونه ای صریح ، این تشکیلات مخفی و مرموز بر پرده نقره ای به نمایش در آمد و محور داستان پردازی قرار گرفت . پس از آن فیلم هایی مانند " چوپان خوب " ( رابرت دونیرو-2006 ) ، " گنجینه ملی : کتاب اسرار " ( یان ترتل تاب – 2007 ) ، "فرشتگان و شیاطین " ( ران هاوارد – 2008) ، " تحت تعقیب " ( تیمور بکمامبتوف – 2008) ، و ... و دو فیلم گای ریچی درباره شرلوک هلمز ، هر یک به نوعی در صدد تطهیر این تشکیلات بدنام برآمدند که از خلال این به اصطلاح گندزدایی ، همان قضیه پوست اندازی به خوبی هویدا شد.

این پوست اندازی در اغلب آثار یاد شده به صورت طغیان یکی از اعضای اصلی برای دردست گرفتن تشکیلات و عملی ساختن حاکمیت جهانی وبه قول خودشان همان Novos Ordos Seclarum یا همان نظم نوین جهانی انجام می گیرد و در واقع فیلم ، آن را به صورت یک جریان انحرافی نشان می دهد که حالا فرد منجی از داخل همان تشکیلات با این جریان انحرافی مقابله می نماید و در حقیقت دکترین جدید را ترسیم می نماید که در اکثریت آثار یاد شده به نوعی همان مفهوم جنگ نرم را در برمی گیرد.  

در فیلم "گنجینه ملی" طغیان یاد شده برای تصاحب مجموعه ای است که میراث همه ملل و سرزمین ها را شامل می شود و منجی، فردی از تبار شوالیه های صلیبی و بنیانگذاران فراماسونری است به نام "بنجامین فرانکلین گیتس" ( چه اسم بامسمایی که اشاره ای هم به بنیانگذاران ماسون ایالات متحده برای نجات این تشکیلات دارد!!) و در " رمز داوینچی" ، پرفسور سر لی تیبینگ برعلیه راه و رسم تشکیلات بر آشفته و منجی ، دختری به نام سوفی است که پرفسور نشانه شناس هاروارد یعنی لنگدون را هم در کنار خود دارد.

در فیلم "تحت تعقیب" ، فردی به نام اسلون ، تشکیلات را وارد سلسله عملیات تروریستی کرده و مخالفین این نوع عملکرد را تصفیه نموده است که منجی ، پسر یکی از این تصفیه شدگان است که برای اصلاح راه، وارد عمل می شود. از این جهت،"شرلوک هلمز"گای ریچی( 2009) بیش از همه به همین فیلم "تحت تعقیب" شبیه است که در آن فردی به نام بلک وود با یک سری قتل های زنجیره ای، سر نخ تشکیلات را در دست گرفته و می خواهد با قتل عام هیئت حاکمه بریتانیا ، حکومت آن و سپس دنیا را تصاحب کند که منجی یعنی شرلوک هلمز وارد عمل شده و سازمان فراماسونری و دنیا را از این انحراف نجای می بخشد!!! خود شرلوک هلمز هم در دو اثر گای ریچی به کرات ، نشانه های فراماسون بودنش را آشکار می سازد. از جمله حضورش در مراسم جادوی سیاه ، صدور فرمان هرج و مرج Order Out of Chaos) ) ماسونی توسط هلمز برای حشرات داخل شیشه در یکی از صحنه های "شرلوک هلمز" و نوع قراردادن دست ها توسط وی بر روی سینه که برگرفته از آیین ماسون هاست در "شرلوک هلمز : بازی سایه ها".

اما در فیلم "شرلوک هلمز : بازی سایه ها " ظاهرا تشکیلات فراماسونری حضور متظاهرانه ای ندارد. یک سری بمب گذاری های زنجیره ای در سال 1891 انجام می شود که در طی آن افرادی به قتل می رسند.(این بمب گذاری ها به گروه آنارشیست ها نسبت داده می شود). عامل بمب گذاری های یاد شده ، ظاهرا پرفسور نابغه ای به نام "جیمز موریارتی " است (که در مجموعه داستان های سرآرتور کانن دویل ، فقط در داستان "مسئله نهایی"حضور دارد و در هیچیک از دیگر ماجراهای شرلوک هلمز اثری از این شخصیت نمی بینیم. اما به دلیل شخصیت باهوش و همطرازش با شرلوک هلمز ، سایه وی بر بسیاری از فیلم های و حتی داستان هایی از شرلوک هلمز که توسط نویسنده هایی غیر از دویل نوشته شده ، به چشم می خورد). ولی در اهداف این بمب گذاری ها ، به وضوح می توان نشانه هایی صریح از علائم ماسونی را رویت نمود:

یکی از قربانیان بمب گذاری ها ، انگشتری با نشانه ای از فراماسونری بردست دارد و بمب گذاری دیگری در یک مراسم مزایده اثاثیه عتیقه کارگذارده شده که وسایلی از جمله تابوت فراعنه مصر باستان (یکی از مهم ترین نمادهای ماسونی ) جزو آن اثاثیه است و همین تابوت مصری است که انفجار بمب را در خود خفه کرده و مانع از آسیب رسیدن به سایرین می شود . بمبی که در آستانه انفجار توسط یک پلاک با عدد 33 ( بالاترین درجه استادی در تشکیلات فراماسونری ) که از سوی شرلوک هلمز روی چاشنی اش قرار می گیرد، به طور موقت متوقف می شود.

و بالاخره مجلس آخر که گویا برای صلح با حضور سران کشورها در سوییس برگزار شده ، دقیقا به یک مراسم ماسونی شبیه است. سالنی با کف شطرنجی و دستکش های سفید و مدال های متعدد با ستاره های پنج پر بر برخی لباس ها که در کادر دوربین قرار می گیرند و ...و از همه مهمتر خود شخصیت شرلوک هلمز است که در قسمت قبل به دفاعش از تشکیلات فراماسونری واقف شدیم.

اما جیمز موریارتی که عامل بمب گذاری ها معرفی می شود نیز علائم فراماسونری را به کرات از خود بروز می دهد. اولا نام وی اسم جیمز موریه ( سیاستمدار و مورخ ماسون معروف قرن نوزدهم ) را به ذهن متبادر می سازد و ثانیا در محاسبات مختلفش از اعداد فیبوناچی ( اعداد پر رمز و راز کابالا ) بهره می گیرد.

جیمز موریارتی در صدد است با ترورهای هدف دار ، جنگ جهانی را کلید بزند تا با زرادخانه ای که از سلاح های مختلف گردآورده ، بتواند پس از این جنگ ویرانگر ، کنترل جهان را در اختیار بگیرد. آخرین این ترورها ، قرار است در همان اجلاس صلح سران به سال 1891 اتفاق بیفتد که شرلوک هلمز به عنوان منجی وارد عمل شده و به کمک دوستانش ، از ترور فوق و آغاز جنگ جلوگیری می کند. ( سال 1891 همان سالی است که پس از تنش های فراوان ، قرارداد صلح مابین فرانسه و روسیه تزاری بسته شده و جهان از یک جنگ قریب الوقوع نجات می یابد. در همین سال است که اولین داستان شرلوک هلمز نیز انتشار می یابد!)

این همان اتفاقی است که دقیقا 23 سال بعد و در سال 1914 ،  باعث شروع جنگ جهانی اول می شود. جنگی که علاوه بر ویرانی ها و خرابی های بسیار ، نظام سلطه جهانی (که در اختیار تشکیلات فراماسونری بوده و هست) را در موقعیت حاکمیتی مطلق قرار داد.در طی جنگ فوق دو امپراتوری مزاحم توسعه ماسونی جهان یعنی تزارها در روسیه و عثمانی ها نابود شده و نقشه خاورمیانه ( به عنوان " Heart Land" جهان) تغییر عمده ای یافت . به این صورت که با تقسیم امپراتوری عثمانی و سرنگونی برخی رژیم های مستقل در این منطقه ، یک سری دولت های دست نشانده در ترکیه و عراق و عربستان و اردن و ایران و ...تاسیس شدند تا زمینه های ایجاد رژیم صهیونیستی ( که با بیانیه بالفور در 1917 جدی شده بود ) برای 30 سال آینده ، فراهم آید.

جنگ جهانی اول ظاهرا با ترور ولیعهد امپراتوری اتریش – مجارستان توسط چند جوان صرب در 28 جولای 1914 ، آغاز شد. اما بعدا مشخص شد که برای آغاز این جنگ دول متفق مانند انگلیس و فرانسه ، سالها برنامه ریزی و تدارک دیده و زرادخانه های تسلیحاتی عظیمی ( مانند زرادخانه موریارتی ) بوجود آورده بودند . در واقع تنها مترصد یک شعله کبریت بودند تا اروپا مانند یک انبار باروت منفجر شود. ضمن اینکه بعدا در دادگاه مربوطه معلوم شد که "پرنزیب" (همان ضارب ولیعهد اتریش)عضو تشکیلات فراماسونری بوده است! واقعیتی که در بسیاری از تواریخ راجع به جنگ اول جهانی حذف شده است!!


 
 
عید غدیر بر همه ولایتمداران مبارک
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
 

 

در فصل خطر، امیر را گم نکنیم

آن وسعت بی نظیر را گم نکنیم

تنها ره جنت از علی می گذرد

ای همسفران، ولی را گم نکنیم


 
 
نگاهی به فیلم "خانه امن "
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
 

 

Safe House

 

 

جاسوسی که از آفریقا آمد !

 

 

 

فیلم های جاسوسی اگرچه در تاریخ سینما به عنوان یک ژانر معرفی نشدند اما همواره از عناصر ویژه ای برخوردار بودند و طرفداران کثیر خود را نیز داشتند. این فیلم ها که در زیرگونه های متعددی تولید شدند ، در جریان جنگ جهانی و مقابله سرویس های جاسوسی غرب با گشتاپوی آلمان نازی برای نخستین بار خود را برپرده سینماها نشان دادند. فیلم های آلفرد هیچکاک مانند :" مردی که زیاد می دانست"(1934)،"سی و نه پله"(1935)،"بانو ناپدید می شود"(1938) و "خبرنگار خارجی"(1940) از نخستین فیلم های این فیلمساز مشهور تاریخ سینما با موضوعات جاسوسی بود که بعدا نیز با فیلم هایی همچون "بدنام" (1946) و نسخه دوم " مردی که زیاد می دانست" ( 1956) ادامه یافت.

اما سالهای موسوم به دوران جنگ سرد، نقطه اوج ساخت این دسته از فیلم ها شد(اگرچه شاید بتوان نخستین فیلم جاسوسی که به تقابل شوروی سابق و بلوک غرب می پرداخت را فیلم "جاسوس ها" ساخته فریتس لانگ در سال 1928 دانست) و علاوه براینکه فیلمسازانی مانند آلفرد هیچکاک با فیلم هایی مانند "شمال از شمال غربی" (1959) ،"پرده پاره" (1966) و "توپاز" (1969) ساخت این دسته از فیلم ها را در پروپاگاندای بلوک سیاسی غرب ادامه دادند، نوعی زیر مجموعه از فیلم های جاسوسی ، روی پرده رفت که بعضا با چاشنی ملودرام کمدی ، برپایه حادثه پردازی و با ساختار به اصطلاح اکشن همراه بود که از مهمترین نمونه های از این دست باید به فیلم های جیمزباند و مت هلم اشاره کرد که به تدریج خود به عنوان شخصیت های مستقل فیلم های جاسوسی اعتبار یافتند.(در دو سه دهه اخیر هجو این دسته از فیلم ها هم خود میدان جداگانه ای برای نوعی سینمای جاسوسی شد و فیلم هایی مانند سری "اسلحه برهنه " ، " خیلی محرمانه " و "آستین پاورز" از درون آن بیرون آمد).

در کنار همین فیلم ها بود که آثار جاسوسی حادثه ای هواخواه بیشتری پیدا کرد. تعقیب و گریزها و زد و خوردها در کنار طرح معماها و طراحی پازل های مختلف در فیلم هایی مانند : " جاسوسی که از سردسیر آمد"(مارتین ریت-1956)،"یادداشت های کوییلر"(مایکل اندرسن-1966) و "تدفین در برلین"(گای هامیلتون-1966)، گروه دیگری از فیلم های جاسوسی را به منصه ظهور رسانید که از وجه کمدی ملودرام آثار پیشین فارغ بوده و در عین حال برحادثه پردازی تراژیک تاکید بیشتری داشتند.

سه گانه "بورن " در سالهای 2002 ، 2004 و 2007 از آخرین این دسته از آثار بود. ضمن اینکه بازسازی سریال های جاسوسی مانند "ماموریت: غیرممکن" ، نمونه های موفقی از این دسته آثار را روانه پرده سینماها کرد.

از قبل تولید این فیلم ها، جاسوسی نویس های ویژه ای به دنیای ادبیات معرفی شدند همانند جان لوکاره که تا چندین دهه بعد همچنان نوشته هایشان در میان این گونه آثار سرآمد بود و دستمایه ساخت فیلم های سینمایی قرار گرفت.

از درون همین بخش از فیلم های جاسوسی بود که فیلم های به ظاهر گستاخانه تری به تولید رسیدند، فیلم هایی که به نفوذ عوامل غیرخودی در رده های مختلف سرویبس های اطلاعاتی و امنیتی می پرداختند. شاید بتوان از این دسته آثار، فیلم "سه روز کندور"(سیدنی پولاک-1975) را از اولین ها برشمرد و در همین چند ماه اخیر دو فیلم از این نوع به نمایش درآمدند :

"تعمیرکار خیاط سرباز جاسوس"(تامس آلفردسن) و "خانه امن" (دانیل اسپینوزا ) .

فیلم "خانه امن" بیش از هر موضوعی همان فیلم "سه روز کندور" سیدنی پولاک را به ذهن می آورد. فیلمی که در اواسط دهه 70 و در اوج رسوایی آمریکا در ویتنام به نفوذ یک گروه مخفی درون سازمان CIA و تلاش یک عضو این سازمان برای افشای آنها می پرداخت که نقشه های وسیعی برای نفت خاورمیانه داشتند. در فیلم "خانه امن " نیز ماجرا به یکی از روسای سازمان CIA می رسد که در پی بدست آوردن میکروچیپ حاوی اسامی ماموران فاسد و رشوه گیر درون سازمان است. میکروچیپی که از طریق یک مامور کنارگذاشته شده MI6 به دست جاسوس کهنه کار و اخراجی CIA رسیده و افشایش توسط سرویس های رقیب ، رسوایی بزرگی برای CIA و MI6 به بار خواهد آورد.

جاسوس چند جانبه یاد شده که "توبین فراست" (بابازی دنزل واشنگتن) نام دارد، سالهاست به فروش اطلاعات محرمانه سرویس های جاسوسی و اطلاعاتی اشتغال داشته و از همین رو به قول یکی از مسئولان CIA در 4 قاره تحت تعقیب است. ولی این بار برخلاف معمول که جاسوس ها از شرق یا غرب آمده و به طرف مقابل می رفتند (مثل فیلم "جاسوسی که از سردسیر آمد") در فیلم "خانه امن" جاسوس ها در جنوبی ترین نقطه قاره آفریقا قرار ملاقات دارند، درگیری ها برای تصاحب اطلاعات در افریقای جنوبی رخ می دهد ، تصفیه حساب ها در کیپ تاون اتفاق می افتد و جاسوس تازه نفس معامله گر اطلاعات ارزشمند، از آفریقا به سوی غرب می رود.

فیلم با صحنه یکی از همین فروش اطلاعات توسط یک مامور MI6 به توبین فراست آغاز شده و به سرعت تماشاگر را درگیر یک تعقیب و گریز نفس گیر مابین فراست و گروهی ناشناخته در خیابان های کیپ تاون آفریقای جنوبی می گرداند تا اینکه فراست به کنسولگری ایالات متحده پناه آورده و تازه متوجه می شویم که وی سالها تحت تعقیب سرویس های اطلاعاتی غرب قرار داشته است. در مرکز سرویس اطلاعاتی آمریکا در لانگلی ویرجینیا با 3 مسئول CIA مواجه ایم که از این دستگیری داوطلبانه به وجد و شگفتی آمده اند:

دیوید بارلو ( بابازی براندن گلیسن) ، کاترین لینک لیتر ( با ایفای نقش ورا فارمینگا) و هارلن ویتفورد ( با بازی سام شپرد ) که در واقع رییس دو مسئول قبلی محسوب می شود.

توبین فراست برای بازجویی و تخلیه اطلاعاتی به یک خانه امن سازمان CIA در کیپ تاون منتقل می شود که پیش از این با مسئول آن خانه ، متیو وستن ( با ایفای نقش رایان رینولدز ) اشنا شده ایم که نامزدی فرانسوی دارد و به وی راجع به شغلش دروغ گفته است. ضمنا مسئول مستقیمش همان دیوید بارلوست. تیم بازجویی، گروهی خبره از ژوهانسبورگ به سرکردگی دانیل کیفر (با بازی رابرت پاتریک، همان T-1000 یا مرد جیوه ای فیلم ترمیناتور 2: روز داوری ) هستند که به قول خودش همدوره توبین فراست با یک سال تاخیر در دانشگاه استنفورد بوده است.

بازجویی از توبین فراست با شکنجه های معمول سازمان CIA آغاز می شود که پیش از این در فیلم "غیر قابل تصور" انجام آن را توسط یک سیاهپوست و خلافکار قدیمی شاهد بودیم ( و البته در آن فیلم تنها موافقت ناگزیر مسئولان CIA را برای شکنجه قرون وسطایی قربانی نظاره می کردیم ) اما در فیلم "خانه امن" سفیدپوستان و عوامل اصلی این سازمان جاسوسی / تروریستی مستقیما وارد میدان شکنجه می شوند. ابتدا توسط آب و حوله برای ایجاد خفگی(که این نوع شکنجه را هم در مستندهایی که از زندان های گوانتانامو و ابوغریب بیرون آمد، دیده بودیم) و سپس مثله کردن بوسیله چاقو و...

ولی بخت یار توبین فراست است و همان گروهی که پیش از این در خیابان های کیپ تاون در تعقیبش بودند، به خانه امن حمله آورده و اعضای تیم دانیل کیفر را به گلوله می بندند. مت وستن ، فراست را از خانه خارج کرده و به اتفاق از دست گروه ناشناس می گریزند و در حالی که مسئولان سازمان در آمریکا نیز کمک چندانی نمی توانند بکنند ، آواره خیابان ها می شوند. کاترین لینک لیتر که به کلیت ماجرا مشکوک است(از جمله به لو رفتن خانه امن در کیپ تاون ) همراه دیوید بارلو ، عازم آفریقای جنوبی شده و از این پس نوعی نبرد پیچیده برای دستیابی به میکروچیپ معامله شده آغاز می شود.

فیلم علیرغم چهره های نه چندان آشنای دانیل اسپینوزا (کارگردان) و دیوید گوگنهایم ( فیلمنامه نویس) همچنانکه با چند شوک و معما و درگیری آغاز شده و همانطور با ریتم مناسب و پرحادثه و تعلیق آمیز پیش رفته و کمترین افت را در طی این روند به خود نمی بیند.

کاراکتر ها اگرچه کم و بیش کلیشه ای هستند و نمونه هایشان را در اغلب آثار از این دست یا دیگر فیلم های مشابه حادثه ای دیده ایم(مثل رییس خطاکار و مامور وظیفه شناس و ضد قهرمان سمپاتیک و یک مشت بدمن کج و معوج ) اما حداقل می توان گفت که پیروی از کلیشه ها، به درستی و با قوت صورت گرفته به طوری که در برخی موارد، همین تیپ های معمولی و تکراری تا سر حد شخصیت می رسند. این پروسه شخصیت پردازی در مورد توبین فراست و متیو وستن تحقق پیدا می کند و فراست معامله گر و سرخورده از هرگونه جوانمردی و صداقت را به خاطر ادای دینی که نسبت به وستن دارد در سکانس ماقبل آخر به قربانگاه باز می گرداند تا از او در مقابل دیوید بارلو و مزدورانش دفاع کند. همچنین مت وستن وظیفه شناس را به یک معامله گر اطلاعاتی بدل می سازد، اگرچه این معامله ، فساد و رشوه خواری را در سرویس های امنیتی غرب برملا می سازد. به نظر می آید در میان این دو شخصیت، کاراکتر متیو وستن، بهتر از کار درآمده است. او برای ایفای نقش ژان والژان گونه اش ، به کررات از مدار قانون خارج شده و حتی قواعد خودش را زیر پا می گذارد. در اینجا جملات کلیدی فراست در لحظات مختلف به کمک فیلمساز می آید تا مراحل تغییر و تحول وستن را منطقی تر و قابل پیش بینی تر جلو ببرد. مثل وقتی که وستن از زبان مافوقش می شنود "دیگر لازم نیست برای حفظ فراست ، خود را به آب و آتش بزند و از این پس، ادامه کار برعهده سازمان است" و پیش از این، همین جمله را به صورت یک پیش بینی از زبان فراست شنیده بود یا اینکه خود فراست به عنوان یک مامور کهنه کار ، در اوج درگیری نخست در خانه امن کیپ تاون ، تمام مراحل بعدی ماجرا را یک به یک برای وستن شرح داد که به ترتیب چه اتفاقاتی خواهد افتاد.

اسپینوزا و گوگنهایم تاسکانس های انتهایی، مخاطب خود را در 3 تعلیق باقی می گذارند(اگرچه با توجه به کلیشه های رایج ، حدس های قریب یقین برای تماشاگر حرفه ای سینما ، دور از ذهن نیست) ؛

اول اینکه آن گروه ناشناس مسلح که همه جا، سر و کله شان پیدا می شود ، چه هویتی دارند ؟

دوم، چرا این گروه در هر بزنگاه و مکان مخفی سررسیده و به اصطلاح جنگی ، گرای عملیات مخفی CIA را می زند؟ (ابتدا به هنگام معامله اول توبین فراست با مامور MI6 که به کشته شدن آن مامور می انجامد، بعد در خانه امن کیپ تاون ، سپس بیغوله های حاشیه شهر که فراست برای تهیه مدارک جعلی رفته است و بالاخره در خانه امن دوم )

سوم ، اصلا درون آن میکروچیپ ، چه اطلاعاتی قرار دارد که اینگونه همه به دنبال آن هستند؟

 

اولین گره هنگامی باز می شود که دیوید بارلو در آفریقای جنوبی ، کاترین لینک لیتر را ناغافل به قتل می رساند. به این معنی که کلید لو رفتن عملیات CIA فاش می شود اما اینکه وی چه ارتباطی با آن گروه ناشناس دارد؟،

باز شدن دومین گره در پایان تعقیب و گریز حاشیه شهر و پس از تهیه مدارک جعلی آغاز می شود. فردی که از گروه ناشناس مسلح گرفتار دست های وستن شده ، تحت فشار او ، رییسش به نام وارگاس و سازمان طرف او یعنی CIA را لو می دهد. تا اینجا معلوم می شود که درگیری حقیقی مابین CIA و CIA است.

اما گشایش کامل دومین گره در سکانس خانه امن شماره 2 و هنگامی که مسئول خانه کشته شده و فراست هم رفته و وستن چشم می گشاید و بارلو را بالای سر خود می بیند که او را روی تخت گذارده و ظاهرا مراقبت می نماید، در عین اینکه از وی راجع به توبین فراست و همچنین آن میکروچیپ می پرسد. در همین حال است که همان سرکرده گروه ناشناس مسلح که در مکان های مختلف با وستن و فراست درگیر شده بود، داخل شده و متوجه می شویم از افراد تحت امر دیوید بارلو است که قرار بوده همان میکروچیپ را بدست آورد. ( ظاهرا یکی از طرف های معامله مامور MI6 هم جناب بارلو و مزدورانش بوده اند که ظاهرا به توافق نرسیدند!)

و بالاخره سومین مورد هم چند لحظه قبل گره گشایی شده بود، آنجا که فراست بالای سر وستن زخمی نشسته و فاش کرد که میکروچیپ همراهش ، حاوی لیست بلندبالایی از ماموران فاسد و رشوه خوار سرویس های اطلاعاتی MI6 و CIA است. لیستی که توسط سازمان اصلاعاتی اسراییل یعنی موساد تهیه شده بود!

اما به جز این ها، توبین فراست یک مامور سابق سازمان CIA بوده که در عملیات مختلف این سازمان در لیبی و لبنان و خاور دور و نزدیک حضور داشته(و حتی در رزومه اش ذکر می شود که دورانی هم به عنوان یکی از رهبران حزب الله لبنان خود را جا زده !) و زمانی هم در مسئولیت یکی از خانه های امن CIA قرار داشته و اساسا برخی روش های بازجویی خشن این سازمان را او پایه ریزی کرده است. خودش نزد متیو وستن به برخی جنایاتش اعتراف می کند و از وستن می خواهد که این راه را ادامه ندهد. ( آخرین جمله اش در آستانه مرگ خطاب به متیو وستن این است که سعی کن بهتر از من باشی!) فراست در یکی از نصایحش به وستن اینگونه موقعیتش را توضیح می دهد:

"آدم های بیگناه را نکش ، متیو !...مسئول کنترل هوایی در یک فرودگاه کوچک محلی در برمودا به نام جرج ادوارد کاکس ، از سوی مامور نفوذی من گفته شد که او محموله های اسلحه را جابجا می کرده است. اما او فقط یک مامور کنترل هوایی بود. یک آدم بیگناه. من یک گلوله در مغزش گذاشتم. نیروی ویژه وارد عمل شد و یکی از مامورین خودشان را به جای او گذاشتندو آن شب یک هواپیما در همان منطقه به جریان آب گرم برخورد کرد و دچار سانحه شد و سقوط کرد. چون در آن هواپیما خانواده ای بودند که مردشان شاهد یک قتل بود و قرار بود درباره آن قتل در مقابل نمایندگان کنگره شهادت بدهد. یعنی تمام جریانی که ایجاد شده به همین خاطر بود...وقتی یک کار بیهوده را مدت زیادی تمرین کنی، در آن خبره می شوی ،هر روز صدها دروغ می گویی که راست به نظر می آیند، اینجا همه به یکدیگر خیانت می کنند ...من هم مثل تو آدم بیگناهی بودم ولی خودم را زیر پرچم مخفی کردم..."

او عمدا به فروش اطلاعات اقدام می ورزد (در جایی از فیلم گفته می شود که به روسیه و چین و ایران اطلاعات می فروخته است) که شاید از سرویس های اطلاعاتی و امنیتی غرب انتقام بگیرد و این دور از ذهن نیست.

چند سال پیش در آمریکا کتابى منتشر شد که گزارش‌هایى افشاگرانه درباره‌ی عملیات امنیتى دولت بوش درآن درج شده  بود. این کتاب "موقعیتِ جنگی" (State of War) نام داشت و نویسنده‌ی آن "جیمز رایزِن" خبرنگارِ روزنامه‌ی نیویورک تایمز بود.

جیمز رایزن ، متخصصِ اخبارِ مربوط به جاسوسى و امنیتِ ملى محسوب شده  که با اتکاء به منابعِ داخلى و روابطى که با سازمانهاى امنیتى آمریکا نظیر CIA و NSC(سازمان امنیت ملی) دارد، براى روزنامه‌ های نیویورک تایمز و لس آنجلس تایمز، اخبارِ پشت پرده را در سالهاى اخیر گزارش کرده است. یکى از افشاگرى‌هاى این کتاب، که به صورت گزارشى در نیویورک تایمز هم منتشر شد و جنجالِ بسیاری به پاکرد ، آن بود که جورج بوش برخلاف قانون ، به طور مخفیانه دستور داد ، «سازمان امنیت ملی» (National Security Agency) اتباع و شهروندان آمریکایى را که مظنون به ارتباط با اعضاى القاعده هستند، زیرِ پوششِ تجسّس بگیرد و مکالماتِ تلفنى و ارتباطاتِ دیگر آنها را مورد استراقِ سَمع قرار دهد. به دلیل  خلاف قانون بودن این عمل ، رییس جمهور در معرض اتهام قانونى قرار گرفت تا از کارِ خودش دفاع کند.

افشاگرى دیگرى که در این کتاب آمده ، مربوط مى‌شود به فعالیت جاسوسانِ آمریکایى در ایران. طبق گزارش جیمز  رایزِن، در سال ۲۰۰۰ میلادى سازمان «CIA» در عملیاتى به نام «عملیات مِرلین» که پیشتر توسط بیل کلینتون تصویب شده بود، قصد داشت با دادنِ اطلاعاتِ به ظاهرعلمى اما نادرست درباره‌ی طرز ساختن کلاهکِ جنگى براى موشک ، دانشمندانِ ایرانى را گمراه و نتیجه کارشان را بى‌اثر و خنثی کند. قرار بود این اطلاعاتِ محرمانه توسطِ یک جاسوس به مأمورانِ اطلاعاتى ایران تحویل داده شود و آنها کارِ ساختنِ کلاهک را برطبق آن اطلاعات شروع کنند. هدفِ عملیات مِرلین این بود که متخصصان نظامی ایران سالهاى بسیاری وقت‌شان را صرف ساختنِ کلاهک‌هایى بکنند که حاوى اطلاعاتِ غلط است تا پس از ساخته شدن ، هیچگونه عملکردی نداشته باشند. رایزن در کتاب فوق ادامه می دهد که  آمریکایى‌ها بدآوردند به این ترتیب که یک پناهنده سیاسى روس که مأمور "CIA"بود و قرار بود نقشه‌هاى کلاهک‌ها را به ایرانى‌ها بدهد،دوجانبه کار می‌کرد. او  موضوع مغشوش بودن اطلاعات ساخت کلاهک موشک را پنهانى نزد مأمورانِ ایرانى فاش کرد  و در نتیجه، بدون اطلاع آمریکا، ایرانى‌هاکه هدف عملیاتِ مرلین را فهمیده بودند، با دقت ، اطلاعاتِ نادرست را از بخش‌هاى درستِ نقشه‌هاى کلاهک جدا نموده و فقط روى قسمت‌هاى معتبرِ آن کار کردند. به این ترتیب طبق گفته آقاى رایزن، جاسوسهاى آمریکایى ناخواسته به توسعه برنامه‌ی نظامی ایران کمک رساندند.

این تنها مورد از اشتباهاتِ جاسوسى آمریکا در قبال ایران نبود. براساس آنچه که در  کتاب "موقعیت جنگی" آمده است ، در سال ۲۰۰۴ میلادی، یکى از مأمورانِ "CIA" پیامى الکترونیکى و رمزى شده به یکی از جاسوسانِ ‌ خود در ایران می‌فرستد. اما از قرار معلوم ، آن فردِ دوم هم جاسوسِ دو جانبه  بوده و براى ایرانى‌ها کار می‌کرده است. پیام رمز فوق، به اشتباه ، اسامى تعدادى از جاسوسانِ آمریکا در ایران را هم دربر داشته است. آقاى رایزن می‌نویسد که این اطلاعات به دست مقاماتِ ایرانى می‌افتد و آنها هم به سرعت همه‌ی آن افراد را شناسایى و دستگیر می‌کنند.

پس از انتشارِ کتابِ "وضعیت جنگی"، سخنگوى سازمان "CIA" محتواى آنرا نادقیق خواند، اما صحتِ سایر مطالب این کتاب و کارنامه‌ خبرنگارى نویسنده‌اش احتمالِ درستیِ گزارش‌هاى آنرا افزون  می‌کند.

در انتهای فیلم "خانه امن" نیز مشاهده می کنیم که علیرغم تلاش متیو وستن برای اقدامات قانونی و تصفیه سازمان CIA که از طریق یکی از روسای آن به نام هارلن ویتفورد (رییس مستقیم دیوید بارلو) به نتیجه نمی رسد و ویتفورد افشاگری فوق را موجب خدشه دار شده امنیت ملی آمریکا می داند، سرانجام متیو خود راسا محتویات میکروچیپ را در اختیار رسانه ها گذارده و علیرغم رسوایی در ایالات متحده و انگلیس و آلمان ، اما قضیه به تصفیه این سازمان ها و اقدامات قانونی نهادهای سیاسی و قضایی و قانون گذاری کشورهای یاد شده علیه سرویس های اطلاعاتی شان می انجامد. نوعی Happy End  یا پایان خوش برای اینگونه فیلم های ظاهرا افشاگر که گویا همه این فساد و جنایات،  مربوط به نفوذ گروهی خاص درون سازمان های امنیتی نظامی می شده و ربطی به همه شاکله و ساختار این سازمان ها نداشته است. ( این فرمول همیشگی هالیوود است که نقاط ضعف و خرابکاری ها و رسوایی های تاریخی  را به کلیت سیستم بسط نداده و آن ها را در سطح یک شخص یا گروه محدود می نماید ، مثال فیلم هایی همچون "سرپیکو" سیدنی لومت، "محرمانه لس آنجلس " کرتیس هنسن و یا " مردگان " مارتین اسکورسیزی) .

اما در فیلم "خانه امن" یک موضوع دیگر این افشاگری علیه سرویس های اطلاعاتی غرب را برای سازندگان فیلم (یعنی کمپانی یونیورسال ) قابل قبول می گرداند؛ این که همه آن اطلاعات ارزشمند راجع به فساد درون سازمان های اطلاعاتی جاسوسی غرب مثل MI6 و CIA توسط سرویس اطلاعاتی صهیونیست ها صورت گرفته و همین موضوع است که ماجرا را نزد تهیه کنندگان هالیوودی فیلم دارای اعتبار گردانده و نقاط منفی اش را می پوشاند. چراکه آنچه نزد سینمای هالیوود دارای ارزش اصلی است نه نهادها و مراکز سیاسی و امنیتی غرب مثل آمریکا و انگلیس بلکه فقط و فقط ساختارهای مختلف صهیونیستی همچون رژیم اسراییل است.

از همین رو ، در بخشی از فیلم و در شرح سابقه توبین فراست ذکر می شود که زمانی وی از رهبران حزب الله بوده تا هم اعتبار این تنها گروه واقعا ضد صهیونیستی در لبنان را خدشه دار ساخته و هم به نوعی شبهه هدایت غیر مستقیم آن توسط سرویس های اطلاعاتی غرب را شایع کنند که همواره این سنت صهیونیست ها بوده که وقتی نمی توانند به رویارویی مستقیم با دشمن خود بپردازند، به ترور شخصیتی او دست بزنند و چنین تحریفاتی را در آثار سفارشی سازمان های صهیونیستی همچون فیلم های "سیریانا" ، "نفوذی" و همین " خانه امن" شاهد هستیم.

اسناد و شواهد بسیار وجود دارند که بنیاد سازمان های اطلاعاتی امروز در غرب از مراکز صهیونیستی و با استفاده از کارشناسان این مراکز پا گرفته و گسترش یافت.( بنا بر اسناد انتشار یافته، ساواک نیز توسط کارشناسان موساد تاسیس و برپا گردید و مامورانش در اسراییل آموزش های لازم را دیدند ).

در تاریخ آمده است که لرد ویکتور روچیلد ( از سران امپراتوری جهانی صهیونیسم ) از بانیان این گونه سرویس های اطلاعاتی جاسوسی بود که اساسا برای خود تشکیلات اطلاعاتی مستقلی داشت و سرویس هایی مانند موساد و CIA و MI6 در زیر مجموعه آن قرار می گرفتند و گفته می شود همین امروز ، موساد توسط یکی از بازماندگان خاندان روچیلد اداره می شود.

سرویس های امنیتی صهوینیستی بارها و بارها به طور رسمی و غیر رسمی ، سرویس های همکار در سایر کشورهای غربی را مورد انتقاد قرار داده اند که در طول فعالیت شان نتوانسته اند از رشد و پیشرفت دشمن اصلی صهیونیست ها یعنی نهضت های اسلامی جلوگیری کرده و حتی ناخودآگاه به گسترش آنها یاری رسانده اند. آنها این ضعف سازمان های جاسوسی غرب را ناشی از فسادهای عمیق درون این سازمان ها توصیف نموده اند و به نظر می آید فیلم "خانه امن" یک هشدار جدی دراین باب باشد.