مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "طلای سیاه"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
 

Black Gold

 

لارنس امروز غرب

 

 

تقریبا از اوان ساخت فیلم در هالیوود ، سینماگران و فیلمسازان این کارخانه به اصطلاح رویا سازی ، در کنار تبلیغ و ترویج فرهنگ آمریکایی اعم از کابوییسم و گنگستریسم و میکی ماوسیسم و مانند آن، علاقه خاصی نسبت به کاراکترها و قصه های شرقی چه در خاورمیانه و خاوردور و یا از شرق باستان نشان می دادند والبته در قریب به اتفاق این حکایت ها نیز همواره آدم های شرقی ، موجوداتی شریر و خبیث یا شارلاتان و فریب کار و یا فقیر و درمانده جلوه می کردند که زندگی خویش را از طریق دزدی و سرقت و امثال آن می گذرانند. در برخی از این فیلم ها شاهد حضور غربی ها در شرق دور بودیم که سعی داشتند تا در جامعه ظاهرا فسادآلود خاوردور ، به اصطلاح حق را حاکم کنند. فیلم هایی مانند "دریاهای چین" ساخته تی گارنت یا "55 روز در پکن" نیکلاس ری و یا "وحشی و گیشا" جان هیوستن از همین دسته بودند.

اما شرق اسلامی در سینمای غرب همواره با 3 عنصر به تصویر کشیده شده است :

1-     صحراهای لم یزرع و شنزارهای روان

2-     صف شتران

3-     توفان شن

و در کنار این 3 عنصر ، انسان شرق اسلامی همیشه با سر و شکل عربی و با خصوصیات بدوی تحقیر شده و در کنارش خشونت و  جهالت را وجه بارز او قرار داده اند.

این شمایل از فیلم "عرب مسخره" (ژرژ میلیس - 1897) و "آواز موذن"(فیلیکس مگیش – 1905) به صورت فرمولی ثابت در آثار سینمای هالیوود مورد استفاده فیلمسازان قرار گرفته تا نسخه صامت "دزد بغداد" (رائول والش-1924) و فیلم رنگی "دزد بغداد" ساخته الکساندر کوردا و دوستانش تا علاءالدین و علی بابا تا "پسر شیخ" ساخته 1926 جرج فیتس موریس و "مراکش" جوزف فن اشترنبرگ در 1930و تا همین فیلم اخیر مایک نیوئل برگرفته از بازی "شاهزاده پارس" که با نام "ماسه های زمان" در سال 2010 ساخته و اکران شد.

این تصویر بدوی را حتی در آثار سینمایی که چندان ارتباطی هم به شرق اسلامی ندارند ، به انحاء مختلف می توان رویت کرد. از جمله در آخرین نسخه فیلم "ماموریت:غیر ممکن" با نام "پروتکل شبح" که ورود فیلم به دنیای اسلام با تصویری از جامعه ای به شدت عقب افتاده همراه است مشتمل بر صحرایی بی آب و علف با صفی از شتران و بالاخره توفانی از شن .

این نگاه تحقیرگرایانه (که حتی در فیلم های کمدی نیز دست از سر شرق اسلامی برنداشته همچون درفیلم "گمشدگان حرم"با شرکت باد ابوت و لو کاستلو) بعضا خرافات یا درگیری های قبیله ای و جاهلی را نیز چاشنی داستان های خود کرده و معمولا در اینجا سر و کله سفیدپوستان غربی و به خصوص آمریکایی پیدا می شود تا اوضاع جامعه درهم و برهم مسلمانان را به سامان کنند. معروفترین فیلم از این دست "لارنس عربستان" دیوید لین است و از اخیرترین آنها نیز می توان به فیلم  "قلمرو" پیتربرگ اشاره کرد که حال و هوای امروز پروپاگاندای رسانه ای غرب یعنی وجه ضدتروریستی آن می چربد.

در این گونه آثار همواره سعی شده با نشان دادن مشرق زمین به عنوان فضایی بدوی ، جنس جوامع شرقی با مانوسات مردم از جامع اطراف خود متفاوت نمایش داده شود و انسان شرقی به شخصی غریبه از منظر مخاطبان غربی بدل گردد.

و اینک در سال 2012 و پس از گذشت نزدیک به 130 سال از اختراع پدیده ای به نام سینما ، اگرچه ابزار و امکانات و ساختار و سر و شکل فیلم های سینمایی ، بسیار متحول شده و اساسا تولیدات امروز سینما ، به هیچوجه نسبتی با روزهای آغازین سینما ندارد اما در محتوا و موضوع و نوع نگرش سازندگان فیلم ها ، هیچ گونه تغییری حاصل نشده و گویا امروز همان بنیانگذاران و پیشگامان سینما مانند ملی یس و گریفیث و ادوین اس پورتر و ... هستند که به عنوان کارگردان و تهیه کننده ، پشت دوربین قرار می گیرند و انگار تمامی ادعاهای ریز و درشت فیلمسازان غربی مبنی بر تکامل و جهش های عجیب و غریب تنها در ابزاراآلات محدود مانده و کوچکترین نفوذی در آدم ها و افراد نداشته است! یعنی در این فاصله یک قرن و  سی ساله انگار که هیچ تغییر و تحولی در دیدگاه و نگرش سینماگران غرب ، حاصل نگردیده است!!

از همین روست که نوع نگرش نژادپرستانه و تحقیر گرایانه ژان ژاک آنو  و فیلمنامه نویسش یعنی منو میجیس نسبت به شرق اسلامی در فیلمی همچون "طلای سیاه" ، علیرغم فیلمبرداری چشم گیر ژان ماری دروژو و موسیقی پرحجم جیمز هورنر و جلوه های خیره کننده تصویری و صوتی و ... با آنچه مثلا ژرژ ملی یس در سال 1897 و در فیلم "عرب مسخره" به تصویر کشید ، تفاوت چندانی ندارد یا با فیلم " دزد بغداد " رائول والش در سال 1924 شباهت های محتوایی بسیار دارد و یا به وضوح، فیلم  "لارنس عربستان" دیوید لین در سال 1956 بیش از سایر آثار الهام بخش آن به نظر می آید.

و این ادامه سینمای ایدئولوژیک و نژادپرستانه غرب در محصول مشترک ژان ژاک آنو و منو میجس ، اصلا غریب نیست که ژان ژاک آنو اساسا به ساخت فیلم های سفارشی و تبلیغاتی مشهور است مانند فیلم "هفت سال در تبت " در سال 1997 در تجلیل از عنصر خود فروخته و سرسپرده ای همچون دالای لاما و مکتب انحرافی و غرب ساخته لاماییسم و یا فیلم "دشمن پشت دروازه ها " در سال 2001 برای نمایش تصویری دیگرگونه از نبرد استالینگراد  و در کارنامه منو میجس هم فیلم هایی در پروپاگاندای تئوری های تروریستی غرب همچون"محاصره"، آثار ایدئولوژیکی آن مانند"ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی"و فیلم های نژادپرستانه ای مثل "رز ارغوانی " به چشم می خورد.

ماجرای فیلم " طلای سیاه " در اوایل دهه 1930 میلادی اتفاق می افتد که پس از گذشت 15 سال از معاهده بین دو قبیله صحرا نشین عرب و سران آنها یعنی عمار و نصیب که موجب گروگذاردن دو پسر کوچک عمار نزد نصیب هم می شود ، اینک با باز شدن پای غربی ها و آمریکایی ها برای استخراج نفت از منطقه ای به نام "کمربند زرد " ( نقطه مورد اختلاف دو قبیله که قرار برآن بود تا متعلق به هیچکدام نباشد ) مجددا دشمنی ها سرباز می کند. ورود آمریکایی ها به صحراهای لم یزرع با آن هواپیمای تک ملخی ( که یادآور فیلم "بیمار انگلیسی " آنتونی مینگلا است ) و تشویق نصیب به واگذاری استخراج نفت به آنها در مقابل ورود مدرنیسم و مظاهر آن به قبیله های عقب افتاده و بادیه نشین عرب ، سرآغاز رقابت های خونینی می شود که واقعا از فیلم "طلای سیاه " یک "لارنس عربستان" قرن بیست و یکمی می سازد با این تفاوت که این لارنس نه از انگلیس و ارتش امپراتوری بلکه از دل خود همین قبایل عرب و از میان یکی از سنتی ترین آنها بیرون می آید.

صالح و آئودا ( دو پسر عمار) در میان قبیله نصیب بزرگ می شوند. صالح همچنان در فکر احیای حاکمیت پدر بوده و اغلب توسط پرنده ای شکاری با قبیله خویش در تماس است. اما آئودا که روزهای خود را به آموختن و مطالعه گذرانده ، بیشتر منش و خوی متجددانه پیدا کرده و در عین حال نسبت به دختر نصیب یعنی لیلا هم علاقه متقابلی پیدا نموده است.

حضور آمریکایی ها و استخراج نفت از ناحیه کمربند زرد ، همچنانکه نصیب و قبیله اش را به نان و نوایی می رساند اما قبیله عمار را به دلیل پیمان شکنی نصیب ، دچار شک و تردید گردانیده که در این میان قتل چند تن از اهالی قبیله عمار ، آنها را به فکر مقابله و یا معامله می اندازد. در این میان صالح که به پدرش وفادارتر نشان می دهد ، محافظان را خود را به قتل رسانده و راهی دیار خود می شود که توسط عوامل نصیب دستگیر شده و به قتل می رسد. و حالا نصیب برای اینکه آسوده تر بتواند پیمان خود را با عمار بشکند ، دخترش لیلا را به عقد آئودا درمی آورد و در ضمن وی را به عنوان سفیر صلح نزد پدرش عمار می فرستد.

آئودا نزد پدر می ماند اگرچه به هیچوجه با عقاید و باورهای سنتی او و قبیله اش در ضدیت تام و تمام با خارجی ها موافق نیست و معتقد است که می توان تعامل بهتری با آنان داشت و هم از امکاناتشان سود جست و هم مسیر پیشرفت را برای خود و ملت خویش ، هموار ساخت. اما اصرار عمار بر جنگ با پیمان شکنان جبهه نصیب و خارجی ها از یک سو و عناد نصیب و پسرانش ، باعث می شود که آئودا بخشی از سپاه پدر را در سویی دیگر برای فریب سپاهیان نصیب ، فرماندهی کند. این فرماندهی به دلیل همراهی و همدلی با اسرا و زندانیان ، ارتشی جدید ایجاد کرده که با گذر از صحاری و ریگزارها و شنزارها و عبور از میانه مرگ و زندگی ، پیوستن قبیله های مختلف جنوبی را به همراه داشته و ارتشی بزرگ از حاشیه نشینان و رانده شدگان و مغضوبین در کنار آئودا ایجاد می کند که برای فتح سرزمین های نصیب انسجام یافته اند ولی نه برای تحقق بخشیدن به آرزوی عمار یعنی راندن خارجی ها بلکه برای استفاده صحیح از رابطه با آنها تا سرزمینی جدید با زندگی متجددانه بوجود آورند.

اگر درهر مرحله از دوران سینمای غرب،نگرش آن نسبت به شرق اسلامی را الگویی برای تحلیل گران سیاسی و تدوین استراتژی سیاسی و یا ویترینی برای عرضه استراتژی و راهکارهای عملی نظام  سلطه بدانیم ، مثلا همچنان که در دهه 1970 میلادی ، همراه با اوج گیری جنبش های اسلامی به خصوص نهضت امام خمینی(ره)، فیلمی همچون "جن گیر "(ویلیام فرید کین) به نوعی استراتژی جدید غرب در مقابل نهضت های اسلامی را تئوریزه و نمایش داد(اکران مجدد این فیلم در آستانه 11 سپتامبر 2001 تاکید مجددی برهمین استراتژی بود)امروز نیز به نظر می رسد، فیلمی همچون "طلای سیاه " نشانگر تئوری های امروز غرب در قبال بیداری اسلامی اخیر است. تئوری که در مقابل خیزش ضد غربی و اسلامی/انقلابی ملت های مسلمان ( که نتیجه آن مانند انقلاب اسلامی ، نظام هایی تهدید کننده منافع غرب و کانون های صهیونی خواهد بود)، نوعی اسلام میانه را مطرح ساخته و الگویی را معرفی می کند که به جای بازگشت به هویت دینی و ملی ، حفظ استقلال سیاسی و فرهنگی  و ترغیب به عزت نفس و تقابل با سلطه بیگانه ، تحت عنوان تعامل با غرب ، سازگاری با پیشرفت های مدرن جامعه غرب و گذر از سنت های بومی ، به لحاظ تاریخی نوعی وابستگی و در نهایت سرسپردگی را به همراه دارند.

در فیلم "طلای سیاه " نوع نگرش فیلمساز و فیلمنامه نویسش به دو قبیله عرب (یکی سنتی و پایبند به سنت ها و مخالف سرسخت هرگونه حضور بیگانه و دیگری به دنبال مظاهر مدرنیسم ولو به قیمت قربانی کردن همه ریشه ها و هویت) چه از لحاظ ساختار سینمایی و چه از جنبه ساختار روایتی و محتوایی به خوبی به مخاطب منتقل می شود.

در این نگرش، قبیله نصیب که خواهان تجدد است و با خارجی ها برای استخراج نفت از منطقه بیطرف کنار آمده ، از همان نخستین دقایق فیلم ، واجد سبک زندگی و روش مدرن تری نشان داده می شود؛ با اتومبیل (در اینجا جیپ صحرایی ) رفت و آمد می کنند ، از لباس های امروزی تری استفاده کرده که حتی یونیفروم نظامی شان بسیار به مشابه غربی نزدیک است و در ساختمان های شکیل تر و امروزی تر زندگی  می کنند و ....

ضمن اینکه نگاه سازندگان فیلم نسبت به مدرنیسم و مظاهر آن، کاملا سنتی و کهنه شده می نماید که آن را جز در دیدگاههای عقب افتاده متعصب ترین جناح های آمریکایی از جمله نئوکنسرواتیوها و  اوانجلیست ها نمی توان یافت که دیگر امروزه حتی معمولی ترین روشنفکران غربی نیز آن را برنمی تابند. مثلا ورود آمریکایی ها به صحراهای خشک اعراب مثل یک منجی در صحنه ای و به همراه موسیقی پرحجم فاتحانه ای نشان داده می شود که در سکانس قبلی آن شاهد رخداد فاجعه ای در سرزمین نصیب بوده ایم. در صحنه یاد شده، خشکسالی و آلوده شدن آب آشامیدنی چاه ها به میکروب وبا ، باعث مرگ و میر فراوانی شده است . اینجا در یک سری دیالوگ به شدت شعر و شعاری که میان نصیب و مشاورش رد و بدل می شود ، زمینه ورود آمریکایی با فرمی تحمیلی فراهم می آید. اوج القاء خودباختگی و شیفتگی نسبت به غرب در این دیالوگ ها نمایان است و چه دیالوگ های آشنایی که علیرغم غیرواقعی بودنشان اما آنها را بارها و بارها از زبان شبه روشنفکران خودمان ، شنیده ایم:

"...نصیب : آیا این اتفاق در پاریس هم می افتد؟! همسرم می خواست که در پاریس بمیرد!

مشاور: نخیر سرورم .

نصیب : آیا در لندن چنین فاجعه ای رخ می دهد؟

مشاور : آخرین وبای همه گیر لندن مربوط به 100 سال پیش است.

نصیب : یعنی ما صد سال از غرب عقب افتاده ایم ؟

مشاور : شاید هم هزار سال عقب هستیم.

نصیب : آیا نفرینی در این پادشاهی ما هست؟ نه می توانیم چیزی بکاریم ، نه می توانیم دریا نوردی کنیم . حتی هیچ معامله ای نمی توانیم انجام دهیم زیرا هیچکس به این سرزمین نمی آید..."

 

در این جا صحنه فوق به نمای ورود هواپیمای آمریکایی ها کات می خورد و انگار که آنها پایان بخش همه این رنج ها و محنت هایی هستند که نصیب از آنها سخن گفت.

اما در مقابل، عمار و قبیله اش که ضد این مظاهر مدرنیسم و غرب می نمایانند، منحصرا از شتر و اسب برای رفت و آمد بهره می گیرند، پوشش محلی و بومی دارند ، خانه های گلی و قدیمی مکان سکونتشان است و حتی ستون های مسجد در شبستان و محل عبادتشان از سر و شکل نامنظم و کهنه و نیمه مخروبه برخوردار است.

دیالوگ هایی که "منو میجس" برای معرفی عقاید و باورهای ضد غربی قبیله عمار نوشته ، اگرچه در واقع حقیقت محض هستند  (و امروزه حرف و سخن بسیاری از آزادیخواهان و استقلال طلبان مسلمان و غیرمسلمان در مقابل امپریالیسم است ) ولی به روایت فیلمنامه نویس ، ظاهری طالبانی داشته و در مقابلش با استدلالات آئودا مواجه می گردد که ضعف منطق و ارتجاعی بودن آنها در مقابل مدرنیته قبیله رقیب، خود را نشان دهد. خصوصا فضایی که ژاک ژان آنو برای چنین محاجه کلامی طراحی کرده ، کاملا کهنه و واپس گرا نشان می دهد.

در اولین برخورد سران قبیله عمار با آئودایی که به عنوان سفیر صلح نصیب آمده این دیالوگ ها مابین آنها رد و بدل می شود :

 

عمار : این ما هستیم که به حقوقمان تجاوز شده و ما هستیم که صلح را نگه داشته ایم. حتی وقتی که ارتش من بازسازی شد، همه قبیله ها فریاد انتقام بلند کردند اما من مانع از جنگ شدم. چرا؟ چون که من قول داده بودم . منطقه "کمربند زرد" به هیچکس متعلق نیست.

یکی از سران قبایل : این جنگ خواست الهی است.

آئودا : پدرم همیشه به من اصرار می کرد که از روی قرآن برای بخوانم. تعجب من از شما مردان آسیب پذیری است که اینجا جمع شده اید و یک صدا فریاد جنگ سر داده اید. قرآن این کار را محکوم می کند.

یکی دیگر از سران قبایل : دومین سوره را نگاه کنید ، به ما آموزش می دهد که از خودمان در برابر کافران دفاع کنیم.

آئودا : نه ، اینطور نیست . سوره دوم به تو اجازه می دهد تا از خودت دربرابر کافرانی که درصدد تخریب توهستند دفاع کنی . این فرق می کند.

یکی دیگر از سران قبایل : دقیقا این کارگران خارجی در حال نابودی ما هستند.

آئودا : چگونه؟ آیا آنها برای تهدید شما آمده اند؟

یکی دیگر از سران قبایل : کافران می توانند یک تهدید بزرگ برای مسلمانان باشند.

یکی دیگر : بله می توانند یک تهدید برای مسلمانان باشند.

یکی دیگر : با کسانی که از مردمت نیستند ، دوستی نکن.

یکی دیگر : از زمانی که نفت به این سرزمین آمده ، با خودش کفار را هم برای استخراجش آورده است.

آئودا : پس همه شما با نفت مخالفید؟

یکی از سران قبایل : نفت به چه درد می خورد؟ برای طیاره؟

یکی دیگر : وسیله نقلیه اعراب چیه؟

یکی دیگر : شتر ! البته که شتره !!

یکی دیگر : بله شتر است. عرب ها از شتر برای رفت و آمد استفاده می کنند .

آئودا : می توانم یک سوال از شما بپرسم؟ اگر خداوند نفت را برای عرب ها نمی خواست ، پس چرا آن را در زیر خاک این سرزمین قرار داد؟

یکی از سران : خداوند آن را در اینجا قرار داد ولی اگر می خواست که عرب از آن استفاده کند حتما در قرآن می فرمود.

آئودا : اما استفاده از آن را منع هم نکرده است. به نظر من این منطقی تر است که خداوند نفت را در زیر این زمین قرار داد تا از ثروت آن بتوانیم زندگی مان را بهبود ببخشیم.

یکی از سران : چه فرقی می کند که زندگی مان در این دنیا بهبود پیدا کند. زندگی جاودانه در آن دنیاست. این کار فقط بند و بساط عیش و عشرت را پهن می کند.

آئودا : آن عینکی که بر چشمت هست چی ؟ آیا آن هم مایه و بساط گناه است؟

همان سرکرده عرب : این به من کمک می کند تا کلام خدا را بهتر ببینم.

( در اینجا آئودا به جای پاسخ ، به نشانه تاسف از کج فهمی و نادانی سران قبایل عرب که کورکورانه به آیات قرآن توسل می جویند ، فقط سری تکان می دهد)

همان سرکرده عرب : گوش کنید ، دشمنان مرتد و بی دینند و باید با آنها جنگید ....

 

با نگاهی به سکانس فوق ، به سهولت می توان نگاه تحریف گرانه و تبلیغاتی سازندگان فیلم "طلای سیاه" در برخورد با اسلام انقلابی و ضد استکباری را با استدلالات کور و غیر منطقی از یک سو و منطق سکولاریته و غربگرای آئودا دریافت.

در این صحنه اولا سران قبایل عرب متحد عمار( که مخالفت با حضور بیگانگان اصلی ترین مشخصه اعتقادی شان است) بدون هرگونه منطق و استدلال و صرفا با برداشتی اخبارگرایانه از قرآن و کلام الهی، بر طبل جنگ می کوبند. این درحالی است که طرف مقابل یعنی آن بخش از قبایل عرب که با خارجی ها و بیگانگان کنار آمده ، طالب صلح است و سفیر صلح روانه ساخته است.

ثانیا ، یکی از همین سرکرده های قبایل ضد بیگانه برای ضدیتش با غربی ها بر سوره دوم قرآن کریم تکیه می کند که در آن از دفاع در مقابل کافرین صحبت کرده است و این به عنوان جنگ طلبی مسلمانان برجسته می شود. بهانه ای که برخی از تبلیغات غربی برای خشونت طلبی و عقب ماندگی مسلمانان ذکر می کنند.

اما در صحنه یاد شده، سرکرده عرب با برداشتی سطحی نگرانه از قرآن، جنگ با کافرین را به هرگونه حضور حتی کارگران خارجی در سرزمین مسلمانان بسط می دهد و آن را موجب تخریب ممالک اسلامی می داند یا فرد دیگری از همین سران، با نگرشی ساده لوحانه، خطاب کلام الهی به مومنین که کافرین را "اولیاء" خود قرار ندهید، به نفی هرگونه دوستی ربط می دهد یعنی "ولایت" را به مفهوم "دوستی" می گیرد. این درحالی است که احادیث بسیار موثق و متعدد از حضرت رسول اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع)نقل شده که بر آموزش علم در سخت ترین شرایط تاکید داشته اند و از جمله آن حدیث مشهور نبوی است که " علم را بیاموزید حتی اگر در چین باشد " .

مصداق این توصیه و تاکید قرآن مجید و معصومین ( س ) به علم آموزی ، بنای تمدنی پرشکوه پس از دعوت پیامبر خاتم (ص) و تاسیس نخستین حکومت اسلامی در مدینه است که بیش از 10 قرن به لحاظ اندیشه و تفکر و فرهنگ و ادب و هنر و علم، سیطره بلامنازعی در جهان داشت و به تصریح معتبرترین مورخین و تاریخ نگاران و اندیشمندان ، بنیاد تمدن امروز بشری بوده است.

اما غرب و سینمای آن در طول تاریخ خویش ، همواره سعی داشته تا با تحریف واقعیات تاریخی ، اسلام را دینی واپس گرا و ارتجاعی و مخالف هرگونه علم و هنر و تمدن معرفی نماید. از همین روست که در اغلب فیلم هایشان درباره شرق اسلامی، مثلا شهر بغداد که بنا براسناد و نوشته ها و مکتوبات معتبرترین مورخین غربی و شرقی، قرن ها عروس شهرهای جهان به لحاظ علم و هنر و ادب و فرهنگ و تمدن بوده را مکانی سیاه و تاریک و مامن دزدها و افراد بی سر و پا در کنار قصرهای هزار و یک شبی متعلق به اشخاص بی لیاقت و بی سواد، تصویر نموده اند. ( مانند فیلم های " دزد بغداد " و " علاءالدین "  و "سندباد " و " علی بابا " و ...)

به نظر می آید این گونه برداشت و تحلیل طالبانی از آیات اجتماعی / سیاسی قرآن کریم ، دقیقا در جهت القاء همان تفکر خشونت طلبانه و ارتجاعی از دین خاتم صورت می پذیرد که سینمای هالیوود از دیر باز برآن تکیه داشته و اینک نیز با توجه به استراتژی ترسیم شده مراکز فکری سیاسی و تینک تانک های غرب برای نمایاندن چهره ای عقب افتاده و ارتجاعی و مخالف تمدن از اسلام ، در تولیداتشان یا به صورت تروریسم یا به شکل خشونت مفرط و یا به شمایل ضدیت با هرگونه مدنیت نمود پیدا می کند.

اما در مقابل این اسلام انقلابی ( که در تصویر سینماگران هالیوود ، ارتجاعی و ضد تمدن نمایانده   می شود ) ، ژان ژاک آنو و منو میجس ، تمسک امثال نصیب به اسلام را هم به عنوان نسخه امروز جهان خسته از دروغ و فریب رسانه های استکباری تجویز نمی کنند. اگرچه حضور بیگانه ها در سرزمین های اسلامی و خصوصا قلمرو نصیب ، باعث بهبودی زندگی مردم آن دیار نشان داده شده و هرچه تعداد چاه های نفت بیشتر و بیشتر می شود ، شاهد ساخت و ساز وافتتاح بناها و مراکز عمرانی بیشتری در زمین های او هستیم درحالی که سرزمین عمار ضد غرب ، همچنان در عسر و حرج به سر می برد. ( آنچه امروز در تبلیغات غربی ها به عنوان پاشنه آشیل مقاومت انقلاب اسلامی در مقابل سلطه غرب و نتیجه تحریم های متعدد اقتصادی تبلیغ می شود ).

اما امروز دیگر مفهوم اسلام میانه نمی تواند به این نمونه های سرسپردگی باشد. بیداری اسلامی در منطقه ، همه تحلیل ها و فرمول های اندیشکده های و مراکز سیاسی غرب را برهم زد. از همین روست که ترکیه پایگاه ناتو ، ناگهان و یک شبه ضد صهیونیست می شود و پیشانی سفید ترین دیکتاتورها و وابستگان آمریکا در منطقه ضد امپریالیست و هواخواه استقلال و مردم سالاری نشان می دهند.

اگر تا دیروز فرمول غرب برای مقابله با انقلاب اسلامی ، ارائه و معرفی الگویی برای اسلام میانه بود که نمونه هایش در امثال عربستان و کویت و قطر جستجو می شد، امروز که همه شواهد و قرائن حکایت از ریشه های عمیق انقلاب اسلامی در میان سرزمین های اسلامی دارد و به قول آن موسسه نظر سنجی اروپایی ، اگر در هریک از کشورهای اسلامی خاورمیانه ، رفراندوم و انتخاباتی برگزار شود نتیجه آن به نفع بنیادگرایان اسلامی خواهد بود و همین نتیجه انتخابات مصر ( علیرغم همه تبلیغات ضد اسلامی مراکز صهیونی در طول 3 دهه حاکمیت مبارک ) موید این نظریه است ، دیگر تحلیل و فرمول غرب نیز درباره اسلام میانه تغییر می کند و این تحلیل مثل سایر تحلیل های استراتژیک اندیشکده های غربی ، ابتدا در فیلم های هالیوود خود را نشان می دهد.(مانند آنچه در فیلم " جن گیر " اتفاق افتاد ).

به نظر می آید فیلم "طلای سیاه " علیرغم ظاهر  معمولی و تکراری اش در نمایش اسلام از دیدگاه سینمای غرب ، اما یک فرمول تازه و جدید برای مقابله با انقلاب اسلامی عرضه می کند. در این فیلم ( همان طور که توضیح داده شد ) عمار و قبیله های همراهش ، نماد اسلام انقلابی و استقلال طلب و ضد سلطه غرب به نظر می آیند و نصیب و سرزمین اش شباهت های نزدیکی با حکومت هایی مانند عربستان سعودی دارند. اما گفتیم امروز دیگر فرمول عربستان برای جذب (به زعم تینک تانک های آمریکایی ) مسلمانان عصیان زده از یک تاریخ تحقیر و توهین مراکز استکباری جواب نمی دهد. از همین رو شخصیتی به نام آئودا که فرزند همان قبیله های مسلمان انقلابی است ولی نزد اسلام گرایان به اصطلاح مدرن و غربزده بزرگ شده، بیش از هر موضوعی به کتاب و علم و دانش تعلق خاطر دارد ، منطقی حرف می زند ودر عین حال درمقابل رقیب و دشمن همیشگی ، به مملکت و قبیله اش خیانت نمی کند ، نزد پدر بازمی گردد و علیرغم مخالفت با جنگ ، با او همراه شده و علیه تجاوز بیگانگان می جنگد. سپس همه بردگان و اسرا و بندیان را آزاد می کند تا آنها خود و به انتخاب خود،پیروی اش را برگزینند.(نکته قابل ذکر اینکه حکومت انقلابی عمار نه تنها با سلطه بیگانگان مخالف است ، بلکه انبوهی از مخالفانش را در زندان حبس کرده و حتی آنها را برخلاف تمامی حقوق انسانی، در هنگام جنگ ، به عنوان گوشت دم توپ مورد استفاده قرار می دهد! این هم تبلیغ به اصطلاح حقوق بشری علیه مسلمانان ضد آمریکایی!!)

آئودا علیرغم اینکه هیچگونه تجربه یا دانش جنگی ندارد و به قول خودش در میان کتاب و کتابخانه بزرگ شده اما برای جنگ با دشمن ابتکارات فراوانی به کار می گیرد( که در این زمینه یادآور ابتکارات عمر مختار در فیلمی به همین نام ساخته مرحوم مصطفی عقاد است)، تا سر حد مرگ پیش می رود و هنگامی که از مقابله با مرگ نیز پیروز بازمی گردد، لقب مهدی موعود را از جانب پیروانش می گیرد (این هم طعنه سازندگان فیلم به مهدویت و انتظار آخرالزمانی شیعه که از نگرش آنها ، ماهیتی اومانیستی داشته و درنهایت به کسی همچون آئودا ختم می شود که البته با دیگر مهدی های جعلی غرب همچون باب و بهاء تفاوت چندانی ندارد). در ادامه راه تمامی قبایل متفرق جنوب(که به دلیل راه و رسم و آیین شان همچون برابری زن و مرد در جنگاوری و بی حجاب بودن زنانشان مورد غضب هر دو قبیله عمار و نصیب بوده اند!) با او بیعت می کنند ، همه رانده شدگان و مغضوبین از جمله اهالی قبیله "زمیری"(که مادر آئودا نیز از آنها بوده)را جمع می شوند و با سپاهی عظیم به منطقه "کمربند زرد" می رسند. او نه تنها در مقابل ارتش نصیب می ایستد بلکه حتی نگرش پدر را در راندن خارجی ها برنمی تابد.

در اینجا سکانس برخورد عمار با آئودا ، بیانگر همان تحلیل امروز تینک تانک های آمریکایی از اسلام میانه است:

عمار : شایعاتی بوده که با بعضی از قبایل جنوبی همراه شده ای.

آئودا : من با بعضی از آنها نیامدم. با همه آنها آمده ام.

(در اینجا قبایل فوق در حالی که فریاد یا مهدی ، یا مهدی سرداده اند از پشت تپه ها در صفوف گسترده ای پدیدار می شوند وشگفتی عمار را باعث می گردند )

عمار : چی می خوای ؟

آئودا : می خواهم منطقه "کمربند زرد" را در اختیار بگیرم.

عمار : نمی توانی. من در مورد این منطقه پیمان بسته ام.

آئودا : ربطی به شما نداشته که درباره اش پیمان ببندید یا نبندید. "کمربند زرد" به شما تعلق ندارد.

عمار : پس به چه کسی تعلق دارد؟ به تو ؟

آئودا : ( به صف طویل قبیله های جنوبی اشاره می کند ) به آنها تعلق دارد.

عمار : و می خواهی با این مردم  چه بکنی ؟ یک کشور جدید بسازی؟ اینها امروز با تو هستند و خدا می داند که فردا با چه کسی باشند.

آئودا : اما فعلا که برای من فداکاری می کنند.

عمار : و بعد از این فداکاری چه می شود؟ آمریکایی ها را مجبور به انجام خواسته هایت می کنی؟

آئودا : می دانم که پس از آن چه کنم. من بیمارستان ها و مدرسه ها و ... می سازم.

عمار : نصیب هم همین کار را می کند. مدرسه و بیمارستان می سازد. این ها دلائل خوبی نیستند. اگر ما ناموسمان را حفظ کنیم ، آیا بازهم خارجی ها این کارها را برای ما انجام می دهند؟ آنها هیچ وقت از اینجا نمی روند. نه تنها نمی روند ، بلکه بیشتر هم می شوند. و در اینجاهزاران هزار از اینها (اشاره به دکل های نفت ) می سازند. به خاطر اینکه آنها از تشنگی بزرگتری رنج می برند. تشنگی و عطشی که هیچ وقت خاموش نمی شود. و اگر هم از اینجا بروند ، سرانجام ، ما دیگر نمی توانیم خودمان را بشناسیم...

 

اشاره های عمار ، بیانگر همان واقعیات استعمار است که عطش جهانخواری و سلطه گری اش هیچگاه فروکش نمی کند و به شهادت تاریخ برای سلطه خود یا  به قول خودشان اهدای امکانات مدرن به ملل عقب افتاده ، همه اخلاقیات و حجب و حیاء را در سرزمین های اسلامی مورد تهاجم قرار دادند. ولی این واقعیات در بیان سازندگان فیلم "طلای سیاه " به شعارهایی واپس گرا بدل می شوند. عمار به یک حقیقت انکار ناپذیر دیگر که امروزه مورد نظر بسیاری از روشنفکران غربی هم هست ، اشاره می نماید که "... و اگر هم ( آمریکایی ها)از اینجا بروند ، سرانجام ، ما دیگر نمی توانیم خودمان را بشناسیم..." . به این معنی که هویت و ریشه های خود را از دست خواهیم داد  و دچار خودباختگی و از خود بیگانگی خواهیم شد. این همان معنای تهاجم فرهنگی و فروپاشی ایدئولوژیک است که علاوه براسناد تاریخی همچون "پروتکل های زعمای صهیون"،بارها و بارها در گفتارها و رهنمودهای تئوریسین های غربی مانند فرانسیسی فوکویاما و بنیامین نتانیاهو و جوزف نای و ...بیان شده است. این معنای جدیدترین رهیافت مبارزان ضد سلطه در قالب مفهومی تحت عنوان "قدرت نرم" یا " جنگ نرم " است که در فیلم "طلای سیاه " با زبان تصویر و سینما ، مورد تردید و شک و شبهه قرار می گیرد.

ژان ژاک آنو و فیلمنامه نویس"طلای سیاه "، آن گونه نشان می دهند که عمار را با همین عقاید و باورها قبایل تحت فرمانش را عقب افتاده و به دور از تمدن جدید نگاه داشته است و آئودا که از همین پدر و سرزمین آمده و کوچکترین خیانتی هم به وی روا نداشته و حتی با دشمنانش جنگیده ، اینک در مقابلش می ایستد و با عقاید(به زعم سازندگان فیلم و تئوریسین های غربی) واپس گرای او مخالفت می کند که حضور بیگانه ها و خارجی ها و سپردن نفت به دست آنها باعث از دست رفتن دین و ناموس و سرزمین و خودباختگی فرهنگی نشده بلکه موجب بهبود زندگی و بنای بیمارستان ها و مدارس و مراکز مدرن خواهد گردید.

از همین روست آئودا که از قلب ارتجاع شرق آمده و همه ویژگی های دلاوری و وفاداری و جنگاوری آنها را داراست ، خصوصیات یک انسان مدرن غرب گرا را هم بروز می دهد و صفاتی که در واقع متضاد با خصوصیات ملی و دینی اش هستند را نشان می دهد ؛ از قبیل روا داری و تسامح و تساهل در مقابل فرهنگ غرب و کنار آمدن با کمپانی های نفتی و ...( چنانچه حتی دشمن خود و سرزمین و پدرش یعنی نصیب را به عنوان نماینده اش روانه بوستون آمریکا می کند تا در شرکت تکسان اویل و معامله نفت و بستن قراردادها حضور داشته باشد و چه تشابه تاریخی غریبی که همواره در این گونه صحنه های وانهادن ثروت های ملی، این قبیل به اصطلاح روشنفکران وابسته و خودباخته حضور داشته اند ، نگاه کنید به تاریخ کشورمان و افرادی مثل میرزا ملکم خان و حسن تقی زاده و ...)

اما تصویری که در نهایت از سرزمین تحت حاکمیت آئودا می بینیم ، در واقع همان مدینه فاضله ای است که اندیشکده های غربی نسخه اش را برای جهان اسلام و انقلاب اسلامی پیچیده اند.  

در این صحنه ، آئودا درون باغی سرسبز و خرم با لباس غربی و کراوات در حالی که پارچه عربی هم بر سر خود انداخته ، در کنار نمایندگان کمپانی تکسان اویل  نشسته است و  جملاتی از آنها به گوش می رسد که :

"...از اینجا می توانیم میلیون ها دلار پول به جیب بزنیم ..."

" ...دلار یا لیره ؟..."

" ...این معامله خوبی برای ما هم هست..."

در اینجا ، همسر آئودا یعنی لیلا بدون حجاب کامل وارد می شود ( در حالی که پیش از این در حکومت پدرش در پستو زندگی می کرد و حتی به هنگام پیروزی و ورود آئودا و ارتشش ، با پوشش تمام عیار به استقبالش آمد و برای اینکه بتواند حجاب از روی بگیرد و با شوهرش سخن بگوید گروهی از سپاهیان دور آنها را پوشش دادند تا از نگاههای نامحرم در امان بمانند).

این همان فرمول امروز اندیشکده های غربی برای اسلام میانه در مقابل انقلاب اسلامی است. همان الگویی که خانم کلینتون به صراحت از آن سخن می گوید و رسما می گوید که اگر نمونه کشور اسلامی و الگو می خواهید به ترکیه نگاه کنید. و اینچنین لارنس امروز غرب در سینما متولد می شود تا زمانی به خیال خام شان ، هژمونی انقلاب اسلامی را در جهان اسلام از آن خود کند اما سنت الهی خلاف این است و سنت الهی هرگز تبدیل نمی شود.

 


 
 
به بهانه خارج شدن سازمان مجاهدین خلق از لیست تروریست ها
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
 

 

 

چه کسی از امپریالیسم می ترسد ؟

 

می گفتند ما ضد امپریالیست ترین نیروی مبارز تاریخ ایران هستیم و هیچکس جز ما نمی تواند مبارزه ای عمیقا ضد امپریالیستی را پیش ببرد.

می گفتند انقلاب اسلامی یک جنبش خرده بورژوازی است و به هیچوجه توانایی نبردی پی گیر و نهایی را با امپریالیسم ندارد .

می گفتند سرانجام نظام جمهوری اسلامی ، سازش با امپریالیست هاست و همه درگیری و ضدیت با این نظام ، به خاطر همین مسئله است که نظام اسلامی آیت الله خمینی ، نمی تواند مبارزه ضد امپریالیستی را تا انتها پیش ببرد.

این حرف ها و ادعاها و شعارهای سازمان مجاهدین خلق بود که در ابتدای پیروزی انقلاب مدعی شدند به دلیل 14 سال مبارزه ضد امپریالیستی !  و گذر از میادین خون و شکنجه !! بایستی صاحب انقلاب به شمار آمده و تنها این سازمان است که می تواند ایران را گور امپریالیسم کند!!! ( شعار "ایران را گور امپریالیسم کنیم " از شعارهای بسیار رایج مجاهدین خلق و برخی گروهک های مارکسیستی همچون فداییان خلق بود که در ابتدای انقلاب با فریاد آن ، گوش فلک را کر کرده بودند )

هنوز برخی اشخاص، سرودهای مجاهدین خلق را به خاطر دارند که در همان روزهای آغازین پیروزی انقلاب چگونه با شعارهایی همچون " جز اسارت و نبرد راه دیگری مجو "، رابطه خود و امپریالیسم آمریکا را تشریح کرده و خیل جوانان و نوجوانان ساده لوح را فریب می دادند.

بی مناسبت نیست که اصل این ادعاها را از زبان خود سران مجاهدین خلق بخوانیم :

از سخنرانی موسی خیابانی ( از رهبران سازمان مجاهدین خلق ) در اجتماع ضد امپریالیستی دانشگاه تهران به تاریخ 23 اسفند ماه 1357 :

"...در یکی از مقدماتی ترین آموزش های مجاهدین که در همان بدو تاسیس سازمان در سال 1344 تنظیم شده بود ، امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا ، ضمن این که بزرگترین سد و مانع تکامل در دوران ما و اصلی ترین و بزرگترین دشمن خلقها در زمان ما معرفی شده با خصوصیات زیر توصیف شده است . اولا امپریالیسم خصلت و خوی جهانخواری دارد. ثانیا هیچ رابطه مسالمت آمیز و انسانی بین امپریالیسم و خلقها وجود ندارد . آنچه هست یا اسارت است و یا نبرد. ..آزادی و رها بودن هر خلقی در نبرد بی امان با امپریالیسم تجلی می کند. بنابراین تمام خلقهای آزاد و آزادیخواه جهان باید تمام امکانات خود را در جهت مبارزه با امپریالیسم  بسیج کنند ..." (روزنامه کیهان - پنجشنبه 24 اسفند 1357 )

از برنامه حداقل مجاهدین خلق درباره رفراندوم و انتظارات مرحله ای از جمهوری اسلامی :

"...بنابراین مضمون برنامه حداقل یک سازمان مسلح به ایدئولوژی اسلام و جهان بینی توحید ، دقیقا ملازم با نفی همه جانبه آثار سیاسی ، اقتصادی ، نظامی و فرهنگی امپریالیزم جهانی به سردمداری آمریکا ست. همان قدرت شیطانی ، طاغوتی و کفرآمیزی که غدارترین نیروی تاراج گر تاریخ جهان را تشکیل می دهد. همان قدرتی که همراه با سایر شرکاء تمام خلقهای زیر سلطه جهان را در چنگال اهریمنی خود دارد...کما اینکه در تاریخ جدید ایران از مشروطه به این طرف امپریالیستها پیوسته حامی و ارباب هر جنایت و پلیدی سفاکان بوده اند. همانها که رضا پالانی قلدر را برما گماشتند و برایمان 28 مرداد ، ساواک ، 17 شهریور ، سینما رکس و چماقدار و رستاخیز و ... به ارمغان آوردند. همانها که کاپیتولاسیون سیاسی خود را به تمام ابعاد زندگی اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ما تعمیم دادند. از این نظر به صراحت اعلام می کنیم که هر گونه ابهام و تردید در تشخیص امپریالیزم غدار زمان به مثابه مانع ، بت و تضاد اصلی این مرحله از تاریخ از جانب هر فرد و مقام و گروه ، بی تردید در این میهن فاجعه ها به بار خواهد آورد...اعلام می کنیم که بدون درگیری قاطع انقلابی با تمام مظاهر این قدرت شیطانی هیچ مجالی برای سعادت خلق و رضای خالق و معرفی چهره راستین اسلام و گام برداشتن به جانب توحید و یگانگی اجتماعی باقی نخواهد ماند ..." (روزنامه کیهان – دوشنبه 28 اسفند ماه 1357)

 

اما دیری نپایید که همه این شعر و شعارها رنگ باختند. ایستادن مجاهدین خلق در مقابل انقلاب اسلامی ، خیلی زود ، نقاب از چهره آنها برداشت و علاوه بر روکردن سبوعیت و ددمنشی افسار گسیخته شان در اقدامات ضد بشری ، وابستگی آنان را به امپریالیسم آمریکا علنی ساخت. توجه بفرمایید:

از پیام تبریک مسعود رجوی به رییس جمهور آمریکا به مناسبت پیروزی در انتخابات :

"...با خوشوقتی بسیار ...پیروزی شما  را که برحسب آرمانها و اهداف اعلام شده تان یک پیروزی برای دمکراسی و حقوق بشر در دنیای امروز به شمار می رود ، تبریک می گویم . از آنجا که طی مبارزات انتخاباتی مستمرا بر روی دمکراسی و حقوق بشر در نقاط مختلف دنیا تاکید نموده اید ، بسیار طبیعی است که امروز تمامی نیروهای دمکراتیک و مدافعان و مبارزان حقوق بشر از پیروزی شما خرسند شده و در آن احساس اشتراک کنند..."(نشریه مجاهد – شماره 294- آبان ماه 1371)

از رادیو صدای مجاهد به تاریخ 29 دی ماه 1371 :

"...هیئت مقاومت ایران به سرپرستی مسوول روابط بین المللی مجاهدین در جلساتی که به مناسبت آغاز دوران ریاست جمهوری آقای بیل کلینتون برگزار شده بود ، شرکت نموده و با شماری از وزراء و مقامات دولت جدید آمریکا و شخصیتهای سیاسی ، نمایندگان پارلمان و سنای آمریکا دیدار و گفت و گو نمود. در این دیدار ...آقای گارنولد جوردن رییس تیم انتقال قدرت به دولت جدید آمریکا از هیئت مقاومت ایران خواست ، سلام های گرم او را به مسوول شورای ملی مقاومت برادر مجاهد مسعود رجوی ابلاغ نماید..."

از نشریه مجاهد شماره 294:

"...روز سه شنبه 17 آذر هیاتی از مقاومت ایران به سرپرستی برادر مجاهد محمد سید المحدثین مسوول روابط بین المللی مجاهدین در اجلاس مشترک شورای رهبری حزب دمکرات آمریکا در واشنگتن شرکت نمود. در این اجلاس که به افتخار رییس جمهور منتخب آمریکا آقای بیل کلینتون و معاون وی آقای آلبرت گور ، ترتیب داده شده بود  و پنج ساعت ادامه داشت ... مسوول روابط بین المللی مجاهدین با رییس جمهور آمریکا آقای بیل کلینتون دیدار و گفت و گو نمود ..."

 

اینک آنها کجایند و انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی کجاست؟ پیش از اینکه خبر حذف نام مجاهدین خلق از لیست سازمان های تروریستی وزارت امور خارجه آمریکا انتشار یابد ، این خبر را داشتیم که بقایای اعضای این سازمان در پایگاه اشرف به یک پایگاه ارتش آمریکا به نام لیبرتی منتقل شده و تحت حمایت آنها در آمده اند ، ضمن اینکه سیمور هرش» چندی پیش در مقاله‌ای افشاگرانه گزارش داد که تا اواخر سال 2007 نیروهای ویژه آمریکا افراد این گروه را در پایگاهی سری در نوادا آموزش می‌دادند. این افراد آموزش‌هایی را در خصوص سلاح و تجهیزات ارتباطاتی و عملیات‌های سیاه می‌دیدند تا از آنها در فعالیت‌های علیه نظام ایران در داخل کشور استفاده کنند. همچنین ماه گذشته روزنامه گاردین به نقل از یک منبع سری اسرائیلی که از وزرای ارشد سابق دولتی و افسر نیروهای دفاعی این رژیم است، نوشت: موساد در طی سال‌ها از مجاهدین خلق برای افشای اسناد رسمی دولت ایران و همچنین انجام عملیات‌های خرابکارانه علیه چهره‌های کلیدی دولت ایران استفاده کرده است.

راستی در طول این سالها چه اتفاقی افتاده که چهره امپریالیسم آمریکا را نزد این حضرات تغییر داده و از یک جانور درنده خو به فرشته ای صلح طلب و انسان دوست بدل ساخته است؟ روح تجاوز کاری و اشغالگری اش کاهش یافته است؟

براساس آمار منتشره ، از سال 1980 ایالات متحده آمریکا به 16 کشور حمله نظامی کرده است. و اخیرا "لئون پانتا" وزیر دفاع ایالات متحده در گفتگو با فارین پالیسی اعلام کرد که آمریکا برای مقابله با تظاهرات ضد آمریکایی در کشورهای مختلف در 17 و یا 18 نقطه جهان  که برای پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) اهمیت کلیدی دارند نیرو مستقر می کند. یعنی در واقع به 18 نقطه جهان ، لشکر کشی می کند.

بخشی از واقعیات انکار ناپذیر چهره امروز امپریالیسم آمریکا هم در مقاله مایکل شوارتز استاد جامعه‌شناسی و مدیر هیأت علمی دانشکده‌ی مطالعات جهانی در دانشگاه استونی بروک در شماره ژوئن 2007 مجله معتبر "آلترنت" تحت عنوان "آمریکا هر ماه ده‌هزار عراقی را می‌کشد؟ یا بیشتر؟" منعکس شده بود. او نوشت :

"...مجله‌ی لنست (معتبرترین نشریه‌ی پزشکی بریتانیا) در شماره‌ی دوازدهم اکتبر ۲۰۰۶ خود تحقیقی سنجیده را منتشر کرد که در خاتمه نتیجه‌گیری کرده بود – از سال گذشته – ششصدهزار عراقی به خاطر جنگ در عراق به شیوه‌ای خشونت‌آمیز کشته شده‌اند. یعنی میزان مرگ و میر عراقی‌ها در ۳۹ ماه نخست جنگ حدود پانزده هزار نفر در ماه بوده است... محققان معتبر تقریباً بدون هیچ مخالفتی قبول دارند که نتایج لَنْسِت معتبر هستند. خوان کول،‌ مطرح‌ترین محقق آمریکایی خاورمیانه، این موضوع را در اظهار نظری بسیار روشن خلاصه کرده است: «ماجراجویی‌های مصیبت‌بار آمریکا در عراق [ظرف مدتی بیش از سه سال] باعث کشته شدن آن عده غیرنظامی شده است که صدام در ظرف ۲۵ سال نتوانسته بود مرتکب این همه قتل شود"...

این آمار تکان‌دهنده زمانی هول‌آورتر می‌شوند که می‌بینیم در میان ششصدهزار نفر قربانی خشونت‌های جنگ عراق (یا حتی بیش از این تعداد)، بیشتر قربانیان توسط نظامیان آمریکایی به قتل رسیده‌اند و نه توسط بمب‌های جاده‌ای یا جوخه‌های مرگ یا مجرمان خشن – یا حتی مجموع این گروه‌ها... برای تلفاتی که خانواده‌های قربانیان می‌دانستند مقصر چه کسی است ، نیروهای آمریکایی (یا  متحدانشان ) مسئول ۵۶ درصد این تلفات بودند.  یعنی می‌توان با اطمینان گفت که نیروهای ائتلاف تا نیمه‌ی سال ۲۰۰۶ حداقل بیش از سیصدوسی هزار عراقی را کشته‌اند... حتی اگر با رقم پایین‌تر تأیید شده‌ی صدوهشتاد هزار نفر تلفات عراقی کار کنیم که نتیجه‌ی آتشِ نیروهای ائتلافی‌ست، به رقم ماهانه‌ی پنج هزار نفر تلفات عراقی می‌رسیم که توسط نیروهای آمریکایی و متحدانِش از زمان آغاز جنگ کشته شده‌اند. و این را هم باید به یاد داشته باشیم که میزان تلفات دو برابر میزان تلفات میانگین سال ۲۰۰۶ بود؛ به این معنا که میانگین آمار آمریکایی‌ها در سال ۲۰۰۶ خیلی بالاتر از ده هزار نفر در ماه یا چیزی بیش از سیصد عراقی در روز بود ، که شامل روزهای یک‌شنبه هم می‌شد. با افزایش نیروهای آمریکایی که در سال ۲۰۰۷ آغاز شد، رقم فعلی احتمالاً افزایش بیشتری هم خواهد داشت...

این ارقام برای خیلی از آمریکایی‌ها محال به نظر می‌رسند. یقیناً کشته شدن سیصد نفر عراقی در روز به دست آمریکایی‌ها ، بارها و بارها خبرسازتر به نظر می رسد. با این‌حال، رسانه‌های الکترونیک و چاپی خیلی راحت به ما نمی‌گویند که آمریکا باعث کشته شدن تمام این افراد می‌شود. ما خبرهای زیادی درباره‌ی خودروهای بمب‌گذاری شده و جوخه‌های مرگ می شنویم،‌ اما اخباری درباره‌ی کشته شدن عراقی‌ها به دست آمریکایی‌ها نمی‌شنویم مگر درباره‌ی اخبار پراکنده‌ی تروریستی یا فجایع پراکنده‌ی دیگر. پس آمریکا چگونه این قتل عام را انجام می‌دهد و چرا این وضعیت ارزش خبری ندارد؟

پاسخ این سؤال در آمار حیرت‌آور دیگری نهفته است: این آمار را نیروهای نظامی آمریکا منتشر کرده و توسط مؤسسه‌ی فوق‌العاده معتبر بروکینگز گزارش شده است: در چهار سال گذشته، نیروهای نظامی آمریکا روزانه بیش از هزار نیروی گشت‌زنی را به محله‌های دشمن می‌فرستد که به دنبال دستگیری یا کشتن شورشیان و تروریست‌هاست. (اگر سربازان عراقی را نیز که در میان نیروهای آمریکایی حضور دارند به شمار آوریم، از ماه فوریه، این تعداد به حدود پنج هزار نیروی گشت در روز رسیده است)

این هزاران نیروی گشت مرتباً باعث مرگ هزاران عراقی می‌شوند؛ چون این‌ها بر خلاف چیزی که اول به ذهن می‌آید، فقط کارشان «راه رفتن زیر آفتاب» نیست. در واقع، همان‌طور که "نیر روزن"، یک روزنامه‌نگار مستقل، در کتاب بسیار خواندنی‌اش، «در درون پرنده‌ی سبز»، به روشنی و به شیوه‌ای دردناک توصیف کرده است، این گشت‌زنی‌ها ، وحشی‌گری‌های پرزوری را در بر می‌گیرد که فقط گهگاهی توسط یک روزنامه‌نگار مستقل از جریان کلی رسانه‌های آمریکا گزارش می‌شود. وقتی که هدف و روند کار این گشت‌ها را درک کنیم، این توحش کاملاً منطقی می‌نماید. سربازان و تفنگداران دریایی آمریکا به میان جامعه‌ فرستاده می‌شوند درحالی که  کل جمعیت ،  پشتیبان نیروهای شورشی‌ست. این‌ها اغلب فهرستی از نشانی مظنونین دارند و کارشان بازجویی، دستگیری یا کشتن افراد مظنون، و جست‌وجوی خانه‌ها به دنبال مدارک مجرمانه، به ویژه اسلحه و مهمات، و همچنین مطالب، تجهیزات ویدیویی و سایر مواردی‌ست که نیروهای شورشی برای فعالیت‌های سیاسی یا نظامی به آن‌ها نیاز دارند. این افراد وقتی فهرستی از مظنونین در دست نداشته باشند، جست‌وجوی «خانه به خانه» را آغاز می‌کنند و به دنبال رفتارهای مشکوک، افراد یا مدارک مشکوک می‌گردند.با این چهارچوب، هر مردی که در سن جنگ باشد، نه تنها مظنون است بلکه بالقوه یک دشمن خطرناک به حساب می‌آید. به سربازان ما می‌گویند که خطر نکنند: مثلاً در بسیاری از موارد ، نفس در زدن ممکن است باعث شلیک گلوله به در شود. در نتیجه به آن‌ها دستور داده شده که هر وقت با وضعیتی ظاهراً خطرناک روبه‌رو هستند، غافلگیرانه عمل کنند – درها را بشکنند، به هر چیز مشکوکی شلیک کنند، و درون هر اتاق یا خانه‌ای که احتمال مقاومت در آن‌ها باشد نارنجک بیندازند. اگر با مقاومت محسوسی روبه‌رو شوند، به جای این‌که سعی کنند به ساختمان حمله کنند، می‌توانند از توپخانه یا نیروهای هوایی پشتیبانی بخواهند..."

آمار امروز حکایت فاجعه بارتری است و رقم دهشت بار مرگ یک میلیون و نیم انسان بی گناه در عراق به دست نیروهای آمریکایی را روایت می کند. آنچه که حتی درصدی کم از آن در جریان اشغالگری آمریکا در ویتنام اتفاق نیفتاد.

چنین آماری به گونه ای وحشتناک تر در افغانستان نقل شده است.

امروزه قضیه زندان های مخفی CIA و شکنجه های وحشیانه در آنها زبانزد همه است و حتی فیلم های هالیوود (مانند : "انتقال سری" و "خانه امن" ) علنا تصاویر مستند و غیر مستند از آن را برپرده می برند. موضوعی که در ایام ضد امپریالیست بازی مجاهدین خلق ، فقط در حد خبر و حرف و سخن بود و هیچ مستنداتی از جنایات مزدوران آمریکا در شیلی و بولیوی و آرژانتین و اروگوئه و ...وجود نداشت.

اگر در آن روزها ، دیکتاتورهایی مانند پینوشه و باتیستا و موسی چومبه و سالازار و ....توسط کودتاچیان آمریکایی حمایت می شدند ، امروز هم همچنان انواع و اقسام رژیم های دیکتاتوری و قرون وسطایی همچون آل سعود و عبدالله اردنی و آل خلیفه بحرین و شیخک های قطر و امارات و ...تحت حمایت های بی دریغ سران کاخ سفید هستند و همچنان دست های خونین واشنگینتن را پشت پرده نسل کشی های مسلمانان در بوسنی و میانمار و ...شاهدیم.

به راستی در چه زمانی به بی پردگی امروز ، امپریالیسم آمریکا تمام قد برای حفظ موجودیت نامشروع رژیم صهیونیستی ایستاده و با تمام قوا از این رژیم ضد بشری حمایت می کرد ؟ تا جایی که چندی قبل ، 16 سرویس اطلاعاتی ایالات متحده درباره این حمایت بی قید و شرط به سران آمریکا هشدار داده و آن را در نهایت مغایر با منافع ملی این کشور دانستند. آنچه که در طول تاریخ ایالات متحده آمریکا ، بی سابقه بوده است.

امروز دیگر آش آنچنان شور شده که حتی خان هم فهمیده و به خاطر همین عملکرد و کارنامه سیاه بود که نانسی پلوسی (رییس کنگره آمریکا)دو سال پیش در دیدار با نظامیان آمریکایی در عراق گفت که ما (آمریکا) دیگر نمی توانیم در جهان مدعی دمکراسی و حقوق بشر باشیم!!

 

به نظر می آید آنچه امروز تغییر کرده ، نه خوی امپریالیستی آمریکا و اعوان و انصارش ، بلکه سر و وضع گروهک های مدعی است که در واقع پوچی و توخالی بودن همه آن داد و بیدادها و جیغ و فریادهایشان ، برهمگان روشن شده است.

امروز مدعیان چند قبضه انقلابی گری و مبارزه با امپریالیسم همچون علی کشتگر و فرخ نگهدار که زمانی در مقام رهبری سازمان چریک های فدایی خلق ، در مقابل دوربین تلویزیون ایران پس از انقلاب ، پشت به مردم می نشستند تا نکند عوامل امپریالیسم ، آنها را شناسایی کنند ! اینک تمام قد در مقابل دوربین امپریالیست ها همچون BBC و VOA می نشینند ( یا در وب سایت های این رسانه ها به التماس می افتند ) و از بدنام ترین سران ایالات متحده همچون جرج بوش ، برای نجات مردم ایران از چنگ جمهوری اسلامی کمک و یاری می طلبند!!  و نگران رابطه دیگر کشورهای با سمبل دمکراسی و حقوق بشر یعنی آمریکا هستند!!

بی جهت نبود که چندی پیش کنت تیمرمن رئیس و مدیر عامل بنیاد دموکراسی برای ایران ( که در آمریکا مسئول طراحی بسیاری از طرح و توطئه ها علیه ایران است ) فاش ساخت ، "ریچارد پرل"، کارمند سابق پنتاگون ، معاون وزیر دفاع در زمان ریگان و یک نومحافظه کار افراطی و ضد ایرانی که به بسیاری از ضد انقلابیون ایران کمک کرد تا به آمریکا آمده و جا و مکانی بیایند ، به او گفته که "از همه آنها (اپوزیسیون ایران)  بیزار است".

کنت تیمرمن ادامه می دهد به نظر ریچارد پرل، ایرانیانی که تبعید می شوند کارهایی می کنند که روی رومانیایی ها، مجارها و دیگر پناهندگان جنگ سرد را سفید می کنند. پرل اخیرا از همراهی هیئت مشورتی "ایرانین اینترپرایز اینستیتو" که توسط برخی ضد انقلابیون ایران بنیان گذاری شده بود استعفا داد."

اما از سوی دیگر ، گروهی هم علیرغم تمامی درنده خویی امپریالیسم آمریکا ، خارج کردن فرقه خطرناک و مهیبی همچون مجاهدین خلق از لیست تروریست ها را عملی دیوانه وار خوانده اند. چرا که حتی اگر ددمنشی مجاهدین خلق در کشتار وحشیانه بیش از 12 هزار ایرانی نادیده گرفته شود ( و خیانت های مشمئز کننده شان در همکاری با صدام برعلیه ملت ایران در طول سالهای دفاع مقدس  به حساب نیاید )، از دید مجامع بین المللی که سنگ حقوق بشر به سینه می زنند ، مشارکت آنان در جنایات جنگی صدام ( از جمله قتل عام 25 هزار کرد عراقی ) غیر قابل چشم پوشی است و اگر صدام به خاطر جنایات جنگی اش محاکمه و اعدام شد ، همین سرنوشت بایستی در انتظار مجاهدین خلق باشد.

اما گویا همه ادعاهای حقوق بشری ، فقط و فقط موقعی اعتبار می یابند که منافع همان امپریالیست ها را تامین کنند! مهم نیست ، این را سالیان دراز است که بارها و بارها تکرار کرده و اثبات نموده اند. فقط تاسف از بابت کسانی است که علیرغم همه ادعای دینداری و وطن دوستی و میهن پرستی و مقابله با دشمنان این آب و خاک و یقه دراندن برای "چو ایران نباشد تن من مباد" و .... وقتی پای مبارزه بر علیه دشمنان تاریخی و دیرین ایران پیش می آید و این مبارزه هزینه می طلبد و جان و مال می خواهد و ایستادگی ، آن وقت دیگر همان دشمنان ددمنش ، دوست می شوند و مهربان و دمکرات !

عجیب هم نیست ! بالاخره جرات می خواهد. مبارزه واقعی با امپریالیسم ، دل و جرات زیادی می خواهد که به وقت عمل ، خیلی از مدعیان را از پای می اندازد. هراس و وحشت ، همان است که امپریالیست ها در دل ملت ها می اندازند تا بتوانند سلطه جهنمی شان را برقرار سازند. و همین ترس است که بسیار بیشتر و بیشتر از انبوه سلاح ها و زرادخانه ها ، موثر می افتد. در این صورت نوکری ، آسان ترین راه است. آنها هم همین را می طلبند که نوکر باشیم وگرنه باید هزینه داد.

و دم آن نفسی گرم باد که با اتکال به خداوند متعال و نیروی لایزال او ، از هیچ یک از این عربده کشی ها نمی ترسد و پارس کردن های مداوم اسراییلی ها را به هیچ می گیرد و یک کلام می گوید که جمهوری اسلامی ایران به برکت حضور مردم در صحنه، حرف هیچ ابرقدرتی را قبول نمی کند و تنها بر اساس مصلحت کشور و ملت تصمیم می گیرد ولو اینکه همه ابرقدرتها از این تصمیم خشمگین شوند.


 
 
آسیب شناسی سینمای امروز دفاع مقدس
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱
 

 

به کدام سوی آتش می کنیم؟


 

اگر به کلام حضرت امام خمینی (ره) معتقد باشیم ، همان طور که در پیامشان پس از پذیرفتن قطعنامه 598  فرمودند:

"...جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی شناسد و ما باید در جنگ اعتقادیمان ، بسیج برزگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم..."

اگر سخنان دوراندیشانه مقام معظم رهبری را در طول این 23 سال به خاطر داشته باشیم که از نخستین ماههای ولایتشان ، همواره بر تهاجم و جنگ فرهنگی دشمن علیه انقلاب و ایران تاکید داشته و دارند،

و اگر اعتراف برخی از سردمداران فکری غرب را از یاد نبریم مانند سخن رییس وقت بنیاد ملی برای دمکراسی (NED) وابسته به سازمان CIA که در گزارش سال 1996 نوشت :

"...جنگ فراگیر اندیشه ها به بزنگاه خود رسیده است. در عصری که مصالح و ارزش های ایالات متحده از یورش بی امان عقیدتی نیروهای بی شمار خصم در رنج است  در چنین اوضاع و احوالی روا نیست که ایالات متحده میدان نبرد عقیدتی را به دشمنان خود واگذارد..."

آنگاه با این واقعیت و باور همراه خواهیم بود که دفاع مقدس ما به آن 8 سال جنگ تحمیلی محدود نشده و اگرچه در آن ایام ، در شکل و قواره ای سخت و پر سر و صدا جریان داشت ، اما پس از آن به شکلی پیچیده ، خاموش و نرم تداوم پیدا کرد و در تمامی این سالهای پس از جنگ تحمیلی در انواع و اقسام اشکال فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و رسانه ای و علمی و ...ادامه داشته و دارد و هر روز جدی تر و عمیق تر و پردامنه تر می شود.

البته امروز اسناد و مدارک بسیاری در دست است که جنگ نرم علیه انقلاب اسلامی پیش از پایان جنگ تحمیلی شکل گرفته بود و از همان زمان، اتاق های فکر و استراتژیست های غرب، شکست خود و صدام را در جنگ  پیش بینی کرده بودند. در سال 1986 میلادی برابر با سال 1365 هجری شمسی آنگاه که رزمندگان اسلام در عملیات والفجر 8 ،  فاو را فتح کرده و با عملیات کربلای 5 در آستانه فتح بصره بودند ، فرانسیس فوکویاما ، نظریه پرداز و تئوریسین برجسته آمریکایی به مناسبت انتشار کتابش (پایان تاریخ) ، در کنفرانسی تحت عنوان "بازشناسی هویت شیعه" در اورشلیم اسراییل حضور پیدا کرد و طی یک سخنرانی مهم به نقاط قوت انقلاب اسلامی و شیعیان در مقابله با غرب صلیبی/صهیونی ، به تفضیل اشاره نموده و راههای مقابله با آن را یک به یک و با تکیه برجزییات ذکر کرد.

فوکویاما برای پس از جنگ، پروژه مهندسی معکوس برای شیعه و مهندسی صحیح برای غرب را پیشنهاد داد. فوکویاما معنی و مفهوم مهندسی معکوس برای شیعیان ایران را درابتدا "تهاجم به  ولایت فقیه" ذکر کرد.

نظریه دیگری که فوکویاما برای مهندسی معکوس در مورد شیعیان ارائه داد را با عنوان "میکروپولتیک سلائق و میکروفیزیک قدرت" مطرح کرد. او گفت که برای پیروزی نهایی و قاطع بر یک کشور بایستی سلائق و تمایلات مردم را تغییر داد ، اگر میل و ذائقه مردم مسلمان ایران را از شهادت طلبی ، ایثار و جوانمردی و دهها ویژگی که به عنوان فرهنگ شیعه و انقلاب شکل گرفته به رفاه طلبی، مصرف گرایی و غرب زدگی و... تغییر دهیم ، راه غلبه سیاسی و نظامی نیز هموار می شود.

فوکویاما در ادامه مجددا تاکید کرد که :

"... شما باید ولایت فقیه را بزنید ، بعداگر بپرسید چگونه می شود ولایت فقیه را زد ؟ من می گویم از طریق اصلاح قانون اساسی . در قانون اساسی آنچه موجب قوام و بقای ولایت فقیه است شورای نگهبان است اگر بتوانید این رکن را از قانون اساسی حذف کنید ، خود بخود ولایت فقیه هم در یک رفراندم زده می شود ! شما باید این فیلتر را از بین ببرید ..."

او ادامه داد :

"‌اگر توانستید ولایت فقیه را بزنید بلافاصله پرنده شیعه افت می کند و سقف پروازش کاهش می یابد و تیرهای شما به راحتی به او می خورد ؛ آن وقت میکروپولتیک سلائق و تمایلات شما اثر می کند، آن فنا ناپذیری و تهدید ناپذیری هم به طریق اولی از بین می رود. آن وقت چنین جامعه ای از درون فرو می ریزد، بدون این که حتی یک تیر شلیک کنید..."

فوکویاما نتیجه گرفت:

 " اگر ولایت فقیه را زدید ، در گام بعدی شهادت طلبی ایرانی ها را به رفاه طلبی تبدیل کنید. اگر این دو تا را زدید، خود بخود اندیشه امام زمانی از جامعه شیعه رخت بر می بندد و لاابالی گری و اباحه گری در جامعه گسترش می یابد..."

این نقطه آغاز جنگ نرم در سالهای پس از پایان جنگ تحمیلی علیه انقلاب و نظام اسلامی بود که دفاع مقدس ویژه خودش را می طلبید. فرهنگ رفاه طلبی و مصرف گرایی و غرب زدگی در فضای به اصطلاح سازندگی و توسعه اقتصادی پس از جنگ به شدت ترویج شد و پس از آن در دوران به اصطلاح اصلاحات و توسعه سیاسی ، همه آن اهداف و آرمان هایی که اساسا حضرت امام خمینی(ره) مد نظر داشت و انقلاب اسلامی را با دهها هزار شهید و جانباز به پیروزی و تثبیت رساند، زیر علامت سوال رفت تا همه عدالت طلبی و ظلم ستیزی نظام جمهوری اسلامی به فراموشی سپرده شود.

از همین رو  بود که به تدریج حتی سینمای دفاع مقدس که تنها یادی از دوران آرمان خواهی و شهادت طلبی بود ، در آن عصر توسعه اقتصادی و سیاسی دوام نیاورد و به تدریج رو به تحلیل رفت تا اینکه در جشنواره فیلم فجر بیست و یکم در سال 1381 و اکران عمومی سال 1382 حتی یک فیلم درباره دوران جنگ تحمیلی برپرده سینماها نقش نبست.

اما پس از این انزوای مظلومانه سینمای دفاع مقدس ، در سالهای ابتدایی دهه 80 ، باز به لطف الهی و تلاش هنرمندان متعهد و مسلمان ، این نوع سینما از محاق درآمد و می رفت روزهای طلایی خود را در سینمای ایران تکرار نماید. سینمایی که به باور بسیاری از کارشناسان و منتقدان سینمای ایران ، تنها ژانر اریژینال و اصیل این سینما محسوب شده که عناصر سخت افزاری و نرم افزاری متعددی را برای سینمای ایران به ارمغان آورد و هنوز هم پربیننده ترین فیلم های سینمای پس از انقلاب ، به همین نوع سینما تعلق دارند.

اما در همان سال 1986 میلادی یعنی سال 1365 که فرانسیس فوکویاما در کنفرانس "بازشناسی هویت شیعه" در اورشلیم آن سخنان را درباره مقابله با شیعه و انقلاب اسلامی ذکر کرد و مهندسی معکوس را در این رابطه تشریح نمود ، طرح مهندسی صحیح درباره سیاست هایی که بایستی از سوی کانون های فرهنگی و هنری استعمار به درون ایران تزریق شود را هم ذکر کرد.

فوکویاما از جمله این سیاست ها را بی اعتبار کردن اسطوره ها و قهرمان های انقلاب و جنگ ذکر کرد و گفت که به هر شکل بایستی در سخنرانی ها ، کتاب ها ، داستان ها و فیلم ها ، از پدیده های انقلاب اسلامی به ویژه جنگ تحمیلی و دفاع مقدس اسطوره زدایی شود و براین نکته تاکید کرد که بایستی ماهیت دفاع مقدس از طریق زیر علامت سوال بردن آرمان ها و اهداف آن ، وارونه جلوه داده شود و به خصوص ارزش ها و اسطوره های آن که همواره این دفاع را به عنوان پتانسیل عملیاتی انقلاب زنده نگه می دارد ، مورد هتک و بی حرمتی قرار گیرد.

در این جا بود که متاسفانه سینمای دفاع مقدس دچار یک نوع آسیب و بهتر بگوییم آفت شد. نگاه ضد جنگ اگرچه در سینمای جنگ دنیا باب است (ارزشمندترین فیلم های جنگی تاریخ سینما در نوع ضد جنگ ساخته شد) اما در سینمای دفاع مقدس معنی و مفهومی نمی توانست داشته باشد. چراکه دفاع مقدس مردم ایران اساسا با جنگ های متعارف و رایج ، تفاوت ماهوی داشت.

دفاع مقدسی که اصلا ضدجنگ بود ولی در مقابل تجاوز، آن را از هر تکلیفی واجب تر می دانست چراکه این دفاع با ایدئولوژی ، تفکر، باور و اعتقادات دینی و ملی مردم ، ارتباطی تنگاتنگ داشت و در واقع برآمده از همان اعتقادات و باورها بود.

اگرچه از  میانه دهه 80 فیلم هایی ظاهرا در حیطه سینمای دفاع مقدس ساخته شدند، اما متاسفانه برخی از آنها در  خدشه دار نمودن ارزش ها و آرمان های دفاع مقدس تا آنجا پیش رفتند که حتی اصل آن را نیز زیر علامت سوال بردند. این بارزترین حضور جنگ نرم نظام سلطه در دل سینمای دفاع مقدس بود که به منصه ظهور رسید.

به بهانه اینکه قهرمانان و اسطوره های دفاع مقدس را بایستی برای نسل امروز ملموس تر و عینی تر به تصویر کشید ، همه آن ویژگی ها و خصوصیاتی را که در برخی فیلم های ضد جنگ هالیوودی و اروپایی  دیده بودند از سربازان و مزدوران آمریکایی عینا کپی کرده و به قد و قامت سردارانی دوختند که یک دنیا را مات و مبهوت خود کردند و به راستی در یک جنگ جهانی حقیقی(که در واقع همه جهان استکبار و اعوان و انصارش را در مقابل ملت ایران و پشت سر صدام قرار داده بود)، حسرت حتی ربودن یک ریگ از خاک میهن را بر دل دشمنان تاریخی این آب و خاک گذاردند.

این به اصطلاح جنگی سازها ، بعضا دو طرف جنگ تحمیلی یعنی هم متجاوزین صدامی و هم ملتی را که فقط از آب و خاک و دین و کشورش دفاع می کرد را در یک ترازو قرار دادند و با یک میزان سنجیدند ، یا سرداران و فرماندهان جنگ را به استهزاء و سخره گرفتند و خلوت های عرفانی و الهی شان را با معیارهای دنیوی و مادی سنجیدند و یا در فیلم هایشان ساحت مقدس جبهه ها و سنگرهای پاک رزمندگان اسلام را به هر آنچه که سلائق بیگانه با دفاع مقدس می پسندید و شیفتگان وخود باختگان فرهنگ غرب می خواستند ، آلوده کردند تا به خیال خام خود ، غرب زده ها و از خود بیگانه ها را خوش بیایند و در خوش بینانه ترین نگاه به سینمای به اصطلاح دفاع مقدس جلب کرده و یا با سوء استفاده از نام و عنوان دفاع مقدس ، پول های هنگفت به جیب بزنند و در مقابل به قیمت خشنودی بیگانگان و دشمنان این ملت ، ارزش ها و مقدسات او را لگدمال کنند.

ایده ای که فرانسیس فوکویاما در سال 1986 ارائه داد و پس از آن هم توسط مجموعه ای از نهادها و مراکز فکری و اندیشکده ها و تینک تانک های غرب به صورت جزیی تر و با تدوین مانیفست ویژه ، تئوریزه شد و در راس دکترین جنگ نرم کانون های صهیونی قرار گرفت ، این بود که با بی اعتبار نمودن ارزش ها و اسطوره های اسلام و انقلاب و جنگ تحمیلی و بی تفاوت نمودن نسل جدید نسبت به آنها ،  زمینه های فروپاشی ایدئولوژیک جامعه و پس از آن فروپاشی فیزیکال نظام جمهوری اسلامی را فراهم آورده و یا آن را دچار استحاله از درون گردانند. آنچه که در جریان فتنه سال 88 با تمام قوا و نیرو از سوی جبهه گسترده امپریالیسم جهانی دنبال گردید و متاسفانه در حیطه سینمای دفاع مقدس نیز خواسته یا ناخواسته برخی از فیلمسازان در دام آن گرفتار آمدند به خیال اینکه نگاهی نو نسبت به دفاع مقدس عرضه می دارند،غافل از آنکه همان ایده فوکویاما وتئوری های پژوهشکده های صهیونی را به مرحله اجرا در می آورند.

در اینجا برای فیلمسازان سینمای دفاع مقدس لزوم همان بصیرتی مطرح می شود که مقام معظم رهبری در جریان فتنه سال گذشته ، به کررات از آن سخن گفتند. اینکه اگرچه با نیت خیر و درست اما بدون بصیرت خدای ناکرده در زمین دشمن بازی خواهیم کرد و به جبهه خودی شلیک می نماییم و بر این تصوریم که دشمن را هدف گرفته ایم!

مقام معظم رهبری در سخنانی که به تاریخ 5 مرداد 1388 ایراد فرمودند ، مقوله بصیرت را مورد اشاره قرار داده و گفتند :

"... اگر من بخواهم یک توصیه به شما بکنم، آن توصیه این خواهد بود که بصیرت خودتان را زیاد کنید؛ بصیرت. بلاهائى که بر ملتها وارد میشود، در بسیارى از موارد بر اثر بى‏بصیرتى است..."

ایشان سپس در تشریح مقوله بصیرت ، مثال جبهه های جنگ را آورده و فرمودند:

"... بنده بارها این جبهه های سیاسى و صحنه های سیاسى را مثال میزنم به جبهه‏ جنگ. اگر شما تو جبهه‏ جنگ نظامى، هندسه‏ زمین در اختیارتان نباشد، احتمال خطاهاى بزرگ هست. براى همین هم هست که شناسائى می روند. یکى از کارهاى مهم در عمل نظامى، شناسائى است؛ شناسائى از نزدیک، که زمین را بروند ببینند: دشمن کجاست، چه جورى است، مواضعش چگونه است، عوارضش چگونه است، تا بفهمند چه کار باید بکنند. اگر کسى این شناسائى را نداشته باشد، میدان را نشناسد، دشمن را گم بکند، یک وقت می بینیدکه دارد خمپاره اش را، توپخانه اش را آتش میکند به طرفى، که اتفاقاً این طرف، طرفِ دوست است، نه طرفِ دشمن. نمیداند دیگر. عرصه‏ سیاسى عیناً همین جور است. اگر بصیرت نداشته باشید، دوست را نشناسید، دشمن را نشناسید، یک وقت می بینید آتش توپخانه‏ تبلیغات شما و گفت و شنود شما و عمل شما به طرف قسمتى است که آنجا دوستان مجتمعند، نه دشمنان. آدم دشمن را بشناسد؛ در شناخت دشمن خطا نکنیم. لذا بصیرت لازم است، تبیین لازم است..."