مستغاثی دات کام

 
عید بر عاشقان مبارک باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱
 

ماه رمضان رفت و عید رمضان آمد          صد حیف که آن رفت و صد شکر که این آمد


 
 
نگاهی به فیلم "نیمه ماه مارس"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
 

 

The Ides of March

 

همه چیز درباره مالی

 

 

 

امروزه هنگامی که سخن از نیمهٔ ماه مارس به میان می‌آید بیشتر روزی را تداعی می کند که ژولیوس سزار در سال ۴۴ پیش از میلاد کشته شد. در آن روز ژولیوس سزار با ۲۳ ضربهٔ خنجر در سنای امپراتوری روم طی یک دسیسهٔ گروهی به رهبری مارکوس ژونیوس بروتوس و گایوس کاسیوس لانژینوس کشته شد. پیش از آن ، پلوتارک پیشگو گفته بود  ژولیوس سزار قبل از آنکه نیمهٔ ماه مارس بگذرد و هنگامی که به سوی پومپئی می‌رود، ترور خواهد شد. سزار ، پلوتارک را روز 15 مارس دید و به کنایه از اینکه اتفاقی در این روز نیفتاده ، گفت: "نیمه مارس هم رسید" و پلوتارک در پاسخ گفت:

"بله سزار، اما هنوز تمام نشده‌است" و تاکید کرد که " از نیمهٔ مارس بر حذر باش "

در واقع نیمه ماه مارس در فرهنگ سیاسی و تاریخی غرب (که خود را وامدار تاریخ یونان و روم باستان می داند) نشانه ای از خیانت و ترور به شمار می آید، اگرچه ژولیوس سزار در واقع قربانی استبداد خودش و خود محوری شد ولی انتظار نداشت که صمیمی ترین دوستان و همراهانش به وی خیانت بورزند. آن جمله معروف را زولیوس سزار در فیلمی به همین نام ساخته جوزف ال منکیه ویچ در سال 1953 را به خاطر  داریم که وقتی یار نزدیکش بروتوس هم در زدن خنجر به وی شریک شد ، خطاب به وی گفت : " ...تو هم بروتوس ؟! ..."

اگرچه سوال اینکه چرا  انتخابات درون حزبی آمریکا در روزهای ماه مارس برگزار می شود، همچنان پاسخ قانع کننده ای ندارد ، اما آنچه فیلم تازه جرج کلونی را به وجه تسمیه عنوان "نیمه ماه مارس" نزدیک می سازد، همان مایه مشترک و ابدی خیانت همراهان به نظر می رسد. ولی این خیانت برخلاف آنچه در ماجرای ژولیوس سزار اتفاق افتاد ، نه تنها موجب حذف فرد صاحب قدرت نشده بلکه برعکس در جهت تقویت قدرت وی قرار می گیرد.

استفن مه یرز(با بازی رایان گاسلینگ) مشاور تبلیغاتی کمپین انتخاباتی یکی از نامزدهای حزب دمکرات به نام  فرماندار مایک موریس ( با بازی جرج کلونی ) که تحت ریاست پال زارا ( فیلیپ سیمور هافمن ) به عنوان رییس کمپین فعالیت می کند ، توسط رییس ستاد انتخاباتی رقیب موریس ( سناتور پالمن ) به نام تام دافی ( با بازی پال جیاماتی ) به ملاقاتی پنهانی خوانده می شود و همین ملاقات موجب به خطر افتادن موقعیت مه یرز در ستاد انتخاباتی موریس می شود که تا آن هنگام با به کارگرفتن هوش و ذکاوت قابل توجهی ، کارنامه فوق العاده ای از خود به جای گذارده بود.

تام دافی ، مه یرز را به دیداری مخفی می کشاند ( نه به دلیل آنچه ظاهرا می گوید که با پول بیشتری وی را به استخدام ستاد خود درآورد ) بلکه می خواهد ستاد رقیب را از وجود چنین مشاور تبلیغاتی هوشمندی ، محروم گرداند ، چرا که حدس می زند استفن ، ماجرا را به پال زارا لو داده و با شناختی که از پال و وفاداری اش به موریس دارد ، می داند او هم استفن را اخراج خواهد کرد و به این ترتیب اگر ستاد سناتور پالمن از چنان مشاوری بی بهره اند ، کمپین انتخاباتی موریس نیز او را از دست می دهد.

اما این همه ماجرا نیست ، بلکه می تواند بخشی از یک داستان معمولی انتخاباتی و رقابت های عادی این گونه برنامه ها باشد. اصل قصه از آنجا شروع می شود که استفن مه یرز با یکی از کارآموزان ستاد انتخاباتی موریس به نام مالی اشترن ( اوان ریچل وود ) دختر جک اشترن ( رییس حزب دمکرات) رابطه نامشروع برقرار کرده و در حین این رابطه متوجه می شود که مالی با خود موریس نیز این رابطه را داشته و از وی باردار هم شده است. چنین ماجرایی می تواند همه حیثیت موریس را در آستانه انتخابات برباد داده و وی را پیش از برگزاری انتخابات ، بازنده اعلام نماید.

مالی ، جنین خود را با پول استفن مه برز ، سقط می کند(چراکه می گوید پدرش کاتولیک سخت گیری است و با بچه ای نامشروع در شکم نمی تواند نزد وی بازگردد) ولی اخراج  مه یرز از کمپین و تهدید اینکه او دیگران را همراه سقوطش به پایین خواهد کشید ، باعث می شود تا مالی به خیال اینکه استفن رابطه نامشروع او و موریس را لو خواهد داد ، دست به خودکشی بزند. استفن هم با استفاده از پیام های باقیمانده موریس روی موبایل مالی ، وی را تهدید به افشاگری کرده و به این بهانه حق السکوت خود را منصوب شدنش به ریاست ستاد انتخاباتی موریس و برکناری پال زارا قرار می دهد.

ماجرای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ، تاکنون بارها و بارها دستمایه فیلمسازان مختلف قرار گرفته ، خصوصا آنان که به اصطلاح قصد افشای نابهنجاری های این انتخابات را داشته اند ؛ از اورسن ولز و فیلم "همشهری کین" او در سال 1940 گرفته که تلاش های یک سرمایه دار و صاحب تراست مطبوعاتی ایالات متحده به نام چارلز فاستر کین را برای انتخابات به تصویر می کشید تا آلن جی پاکولا و "همه مردان رییس جمهور" در سال 1976 که ظاهرا به افشای رسوایی واترگیت می پرداخت و تا بری لوینسون و آثاری مانند "دمی که سگ را می جنباند" و "مرد سال" که هر یک از زاویه ای به این انتخابات می پرداختند.

برخی از منتقدین و کارشناسان ، فیلم "نیمه ماه مارس" جرج کلونی را در مقابل فیلم "آقای اسمیت به واشینگتن می رود" فرانک کاپرا قرار دادند که در آن فیلم علیرغم نابهنجاری و فسادی که در برخی از سناتورهای مجلس سنا نشان داده می شود اما فردی درستکار به افشاگری و تصحیح آن سیستم اقدام نموده و در نهایت این راستی و درستی است که پیروز میدان می شود اما در فیلم جدید جرج کلونی ، آنچه در نهایت غلبه دارد ریاکاری و فساد و زد و بند است. فرمائدار مایک موریس که اعتقاد دارد یدون زد و بند و با تکیه بر افکار و وعده های درست می توان در انتخابات پیروز شد (مانند هاوارد دین نامزد انتخاباتی درون حزبی دمکرات ها در انتخابات سال 2004 که گویا شخصیت موریس از وی الهام گرفته شده)، اما خود گرفتار فساد درون گروهی شده و ناچار می گردد برای سرپوش گذاردن بر مفسده خود ، باج داده و به زد و بندهای سیاسی گردن نهد.

اما به نظر می آید آنچه بیش از این واقعیت ، در فیلم "نیمه ماه مارس" خود را می نمایاند نه وجود فساد در دستگاه انتخاباتی و سیاسی ایالات متحده است که دیگر امروز امری پوشیده نبوده و  سالهاست مورد تاکید و تایید خود دست اندرکاران آن سیستم نیز قرار گرفته و می گیرد ، بلکه نوعی قدرت نمایی برای این گونه سازمان به عنوان یک سیستم اومانیستی و غیر معنوی به نظر می آید که پایه ها وبنیادهایش برباج گیری وفساد و زد و بند بنا شده ولی ظاهرا با هوشمندی و زیرکی می تواند تسلط خود را به رخ کشانده و همچنان به اصطلاح اقتدار ایالات متحده را در جهان امروز حفظ نماید! (شاید دیگر برای حفظ اقتدار آمریکا در جهان عصیان زده امروز راه دیگری برایشان باقی نمانده است!!) این چهره ای است که از قضا در مقابل چارلز فاستر کین فیلم "همشهری کین " قرار می گیرد که اگرچه امپراتوری خود را براساس خود محوری و خود خواهی و دیکتاتوری پیش می برد ولی در اوج رسوایی عشقی اش ( با یک خواننده کاباره به نام سوزان الکساندر ) از سوی رقیب انتخاباتی خود حاضر به باج دادن نشد و در هیچ زد و بندی هم قرار نگرفت.

و این نوع قدرت نمایی مفسده آمیز به خوبی درون ساختار سینمایی فیلم قرار گرفته است. اگر در فیلم "همشهری کین " ، فرضا در صحنه ای که رقیب انتخاباتی چارلز فاستر کین وی را به افشای رابطه اش با سوزان الکساندر تهدید می کرد، اورسن ولز با نمایی کج و نا لول از زاویه پایین، کین را در بالای پلکان در کادر خود قرار می دهد و به شیوه ای سینمایی و تصویری ، سقوط وی را به نمایش در می آورد  اما جرج کلونی در نمای اول و آخر فیلم "نیمه ماه مارس " ، استفن مه یرز ، مشاور تبلیغاتی ستاد انتخاباتی مایک موریس (در نمای نخست)و رییس ستاد او در نمای پایانی را با اقتدار در حال تمرین یک نمایش نشان می دهد ، به نوعی نقش بازی کردن و فریب مردم را نشانه اوج این اقتدار می نمایاند.

در میان این دو موقعیت ، مه برز ماجرای پرفراز و نشیبی را طی می کند از ملاقات پنهانی با رییس ستاد انتخاباتی رقیب تا اخراج از ستاد انتخاباتی که تعیین کننده ترین عضو آن به شمار می آمد ، تا رابطه با دختری که نشانه فساد کاندیدای محبوبش است و تا تبدیل شدن از یک آرمان خواه عدالت طلب به یک باج گیر منفعت طلب. برای طی این مسیر ، جرج کلونی و همکار فیلمنامه نویسش ، گرانت هسلو ( که در نوشتن فیلمنامه "شب بخیر ، موفق باشی" نیز همراهش بود) به خوبی شخصیت استفن مه یرز را پرداخت کرده و انگار از درون کوره ای ملتهب ( که همان سیاست بازی مبارزه انتخاباتی در آمریکا باشد ) گذرانده به نحوی که او در هر مرحله،  از آرمان هایش قاصله گرفته و به خصوصیات یک ماکیاولیبست نزدیکتر می شود. چنانچه استفن ابتدا صادقانه حتی ماجرای ملاقات مخفی اش با تام دافی را به پال می گوید در حالی که معمولا در چنین شرایطی ، آدم های مشابه برای برنیانگیختن حداقل یک شک معقول از علنی کردن چنین چالش هایی ولو نزد نزدیکترین دوستان، پرهیز دارند. از طرف دیگر مه یرز برای به خطر نیفتادن موقعیت انتخاباتی موریس ، با قرض پول قابل توجهی کمک می کند تا مالی اشترن ، عمل سقط جنین را انجام بدهد و موجب رسوایی موریس نگردد.

اما همین انسان شریف و صادق و نوع دوست ، هنگامی که موقعیت خود را در خطر می بیند حتی حاضر می شود که نه تنها راز رسوایی موریس را برملا سازد بلکه در این راستا حتی از قربانی کردن مالی ( که به وی کمک کرده بود ) نیز ابایی ندارد. توجه کنید که وی پس از اخراج ، مستقیما نزد تام دافی رفته و به پیشنهاد چندی قبل وی مبنی بر ترک ستاد انتخاباتی موریس و پیوستن به ستاد سناتور پالمن ، پاسخ مثبت می دهد غافل از آنکه دیگر دیر شده و اساسا دافی ماجرای ملاقات پنهانی را برای چنین موقعیتی طراحی نموده بود. در چنین شرایطی که مه برز خود را مغبون یافته ، دست به قربانی کردن مالی زده و به تام دافی پیشنهاد بیشرمانه ای می دهد مبنی بر لو دادن یک ماجرای پنهان از موریس که وی را از اسب پیروزی برزمین خواهد زد . در اینجا تماشاگر به سهولت حدس می زند که این افشاگری همان ماجرای بارداری مالی اشترن از موریس است. همین حدس است که مالی را وادار به خودکشی کرده ، آن هم  وقتی می شنود که استفن تهدید کرده همه را با خود به پایین می کشد.

کلونی و هسلو این جراحی روح مه یرز را به آرامی و به گونه ای بطئی نمایش می دهند ، چنانچه پس از خودکشی مالی وی را به شدت پشیمان و اندوهگین می نمایانند. در صحنه ای که استفن ، پس از دیدن جسد مالی ، به داخل اتومبیلش پناه برده و تصویر وی از پشت شیشه در حالی که باران به شدت می بارد و برف پاکن های ماشین ، سعی می کند اثرات آن را از شیشه بزداید ، به خوبی غم و اندوه و پشیمانی استفن را همزمان نشان می دهد.

شخصیت مه برز که در نیمه نخست فیلم ، بسیار پرشور و برون گرا به نظر می رسید و همه احساسات خویش را در جا بروز می داد ، در نیمه دوم اثر و خصوصا پس از مرگ مالی ، به شدت تغییر کرده و به آدمی درون گرا و آرام بدل می شود. نحوه اطلاع دادنش توسط گوشی موبایل مالی به موریس که از همه ماجرای رابطه وی با مالی باخبر است و آن سکانس فوق العاده درون انبار که به اصطلاح همه سنگ های خود را با موریس وا می کند و در حالی که موریس ، بک بند حرف می زند و فرضیه می تراشد و سپس نتیجه گیری می کند ، مه برز بیشتر ، سکوت کرده و با نگاهی عاقل اندر سفیه به موریس نگاه می کند تا تنها چند جمله برزبان آورد :

"...اگر این طور است که تو می گویی و من هیچ سند و مدرکی در دست ندارم ، چرا باید الان اینجا ایستاده باشم و طرف مذاکره با تو باشم ..."

و بالاخره اینکه با خونسردی انبار را ترک می کند در حالی که می داند موریس علیرغم تمامی قیل و قال ها و ابراز قدرت اما سرانجام به او می آویزد و به باج دهی و زد و بند تن درمی دهد.

اما بازهم این همه ماجرا نیست و جرج کلونی دست از سر آن داستان همیشگی که در بسیاری از مشهورترین فیلم های هالیوود هم به عنوان مایه اخلاقی جای گرفته ، برنمی دارد. همان داستانی که ما با ضرب المثل هایی مثل  "آسیاب به نوبت " یا "عروسی به کوچه ما هم رسید "می شناسیم . اگر در فیلم "نیمه ماه مارس " بالاخره پال زارا جای خود را به استفن داده و خود روانه جایی می شود که رییس قبلی ستاد انتخاباتی رفته بود ، در جای مه برز هم جوانی دیگر می نشیند که از قضای فیلمنامه ، کارش را از آشنایی با کارآموزی شروع کرده که به جای مالی اشترن آمده و نام موریس را برخود دارد! اگرچه می گوید هیچ نسبتی با فرماندار موریس ندارد!!

یکی از معروفترین مثال های کاربرد این مایه در هالیوود ، فیلم " همه چیز درباره ایو" ساخته جوزف ال منکیه ویچ در سال 1950 است که در آن بازیگر تازه کاری به نام ایو هرینگتون (با بازی آن باکستر) ، دستیار و مسئول لباس ستاره مشهوری به نام  مارگو چنینگ (با بازی بتی دیویس) می شود و زندگی اش را با او می گذراند تا خود به ستاره ای بزرگ بدل شده و مارگو از دور خارج می گردد. اما در همین حال یک بازیگر تازه کار دیگر ، دستیار او شده و نشانه ای آشنا از آغاز زوال دوران سوپر استاری ایو تلقی می شود.

"نیمه ماه مارس" عنوان چهارمین فیلم بلند سینمایی جرج کلونی ، بازیگر مشهور سینمای هالیوود است که همچنان برخوردار از رنگ و بوی به اصطلاح سیاسی و آشنای فیلم های او به نظر می رسد. فیلم هایی سیاسی که ظاهری انتقادی و معترض هم دارند، البته اگر فیلم قبلی کلونی یعنی "کله چرمی ها" که در سال 2008 ساخته شد را به حساب نیاوریم. اما به جز شباهت ظاهری به اصطلاح سیاسی ، همان فیلم "کله چرمی ها" نیز در وجهی متفاوت با 3 فیلم دیگر یعنی "اعترافات یک ذهن خطرناک"(2002) ، "شب بخیر ، موفق باشی" (2005) و همین فیلم "نیمه ماه مارس"(2011) شباهت انکار ناپذیر دارد و آن تبلیغ ایدئولوژی آمریکایی است که اساس بسیاری از آثار هالیوود را تشکیل می دهد. در این صورت دیگر معمای مخالف خوانی و اعتراض جرج کلونی هم در عمق سیستم استودیویی هالیوود روشن می شود که چرا علیرغم همه این انتقادها به سیستم سیاسی آمریکا بازهم در گسترده ترین سطح فیلم می سازد و آثارش در سطح وسیعی و توسط حلقات پخش و توزیع و نمایش وابسته به همان کمپانی هایی که صاحبانش  موردنقد او قرار گرفته اند، به نمایش درمی آید. صاحبان کمپانی هایی که مالک قدرت و پول و سرمایه در ایالات متحده بوده و نبض انتخابات و سیاست و ارتش و ...را هم در دست دارند.

آیا این نشانه همان دمکراسی است که خود جرج کلونی ماهیت آن را در فیلم "شب بخیر،موفق باشی" درخدمت سرمایه داری نشان داده است؟ دراین صورت تکلیف امثال براین دی پالما و بری لوینسون و جان هاس و مانند آنها چه می شود که با یک انتقاد به سیستم اصلی هالیوود و مراکز قدرت نظامی و سیاسی در آمریکا( فیلم هایی مانند"Redacted" و "آنچه اتفاق افتاد" و "موقعیت") اساسا از کارخانه به اصطلاح رویا سازی هالیوود، اخراج شدند؟

اگر کلونی در فیلم "اعترافات یک ذهن خطرناک " ، آزادانه به افشای روش های اطلاعاتی و جاسوسی سازمان CIA پرداخت، پس چرا فیلم "گابریل رنج" در سال 2007 به نام "ترور رییس جمهوری " امکان اکران عمومی را نیافت و از سوی حلقه های توزیع و نمایش در آمریکا به عنوان یک فیلم خائنانه تحریم شد؟!

همه این سوال ها می تواند پاسخ خود را در وجه ایدئولوژیک آثار جرج کلونی بیابد. کسی که به طور علنی از حزب دمکرات حمایت کرده و می کند و در مراسم مختلف این حمایت را ابراز داشته است. همان وجهی که در سینمای الیور استون هم مستتر بود ولی سالها به عنوان سینمای معترض و شورشی، همه را فریفته بود. همواره این سوال وجود داشت که چرا این سینمای به اصطلاح معترض در مراسم اسکار جوایز متعددی می گیرد!( فیلم "جوخه" اسکارهای بهترین فیلم و کارگردانی را برای استون به همراه داشت و "متولد چهارم جولای" نیز اسکار بهترین کارگردانی را برایش به ارمغان آورد) تا اینکه پس از 11 سپتامبر 2001 وی با ساخت فیلم هایی از قبیل "مرکز تجارت جهانی" و " W " حضور خود را در بزنگاه نبرد ایدئولوژیک غرب نشان داد به طوری که "کال تامس" تند رو  و متعصب تعریف خود را از فیلم استون چنین ارائه داد(تعریفی که شاید زمانی در مخیله استون یا حداقل هواخواهان او هم نمی گنجید!). تامس گفت:

"یکی از درخشانترین فیلم هایی که از کشور ، خانواده ، ایمان و مردم دفاع می کند" !!!

امروز وجه ایدئولوژیک سینمای غرب به خصوص در هالیوود ، در سایه انتقادهای ظاهری و تاکتیکی به سیاست ها و روش های مقطعی با صراحت بیشتری مطرح می شود که نمونه بارز آن را در فیلم هایی مانند "آواتار" به وضوح می توان مشاهده کرد. در این فیلم ترویج ایدئولوژی و تفکر صهیونی کابالایی کاملا بعد به اصطلاح ضد میلیتاریستی اثر را تحت تاثیر قرار داده ، در عین اینکه برای ساده اندیشان به اصطلاح روشنفکر ، نقطه فریبی به شمار می آید تا بر توهمات تاریخ مصرف گذشته خود ، همچنان باقی بمانند!

و مثل همیشه قوت این وجه نزد فیلمسازان به ظاهر روشنفکر و معترض و به اصطلاح عصیان گر بیش از دیگران در زیر سایه ضدیت ها و مخالفت های بی خاصیت و سطحی ، خود را نمایانده و در اذهان رسوخ داده می شود. سینماگرانی مانند کویینتین تارانتینو ( در فیلم "حرامزاده های لعنتی " ) ، برادران کوئن ( در فیلم هایی همچون " بعد از خواندن ، بسوزان " و "شهامت واقعی") ، رابرت رد فورد ( در فیلم " توطئه گر" ) و همین جرج کلونی که فی المثل در فیلم "اعترافات یک ذهن خطرناک" از جاسوسی سازمان های اطلاعاتی غرب تحت پوشش هنرمند و شومن و مانند آن پرده برداشته یا در فیلم "شب بخیر ، موفق باشی " دمکراسی خارج از قواعد سرمایه داری و منافع کمپانی های بزرگ که گرداننده اصلی سیاست های ایالات متحده هستند را تصوری باطل دانسته بود و در تازه ترین فیلمش یعنی "نیمه ماه مارس"به فساد و زد و بندهای درونی ترین لایه های سیاست های انتخاباتی آمریکا می پردازد.

این واقعیت دیگری در عرصه سیاسی غرب به خصوص ایالات متحده آمریکاست که سالیان سال ادعای عمیق ترین دمکراسی تاریخ را داشته و دارد.  اینکه تقریبا از بدو بنیانگذاری دولت آمریکا تا به امروز ، تنها دو حزب در صحنه سیاسی این کشور فعالیت داشته اند ، به طوری که نظام سیاسی آمریکا به نظام دو حزبی شهرت یافته است ، از شوخی های تراژیک این به اصطلاح دمکراسی لیبرالی در تاریخ معاصر بوده است. در طول تاریخ دویست و اندی ساله آمریکا یعنی از 30 آوریل 1789 که جرج واشینگتن بر مسند نخستین ریاست جمهوری ابالات متحده آمریکا تکیه زد ، تا سال 1860 دو حزب دمکرات و "ویگ" بر سرنوشت سیاسی کشور حاکم بودند و از سال 1860 ، حزب جمهوریخواه جای حزب "ویگ" را گرفت و تا امروز همچنان به همراه رقیب خود یعنی دمکرات ها ، صحنه چرخان سیاست های آمریکا است. به این مفهوم که به جز نامزدان دو حزب مذکور ، هیچ نامزد مستقل و یا منتسب به حزب یا گروه و دسته دیگری مجال حضور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را نمی یابد. همین دو حزب هستند که با رسانه های خود و قدرت اقتصادی مراکز سرمایه وابسته ، افکار مردم را کانالیزه کرده تا همه آرای عمومی در مجموع به نفع کاندیداهای آنهابه صندوق های اخذ رای سرازیر شود. از همین رو حضور کاندیدای دیگری که متعلق به یکی از دو حزب مذکور نباشد ،  برای مردم آمریکا به صورت یک آرزو درآمده است و البته اثر جرج کلونی در این باب ( که اعتراض برانگیزترین وجه انتخابات ریاست جمهوری در آمریکاست ) سخنی ندارد!

 

از طرف دیگر انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا ، برخلاف اغلب کشورهای جمهوری که براساس نظام ریاستی اداره می شوند ، مستقیم نیست ، یعنی مردم با رای  مستقیم ، رییس جمهوری را انتخاب نمی کنند ، بلکه آنها اعضای مجمعی به نام "کالج انتخاباتی" (که اکثرا از اعضای همان دو حزب یاد شده هستند) را انتخاب کرده و سپس ، اعضای کالج انتخاباتی که عنوان "الکترال" دارند ، رییس جمهوری را از میان کاندیداهای رقیب برمی گزینند.

در این باره در کتابچه "حکومت مردم " که اداره اطلاعات آمریکا در دهه 60 میلادی براساس  کتاب "قانون اساسی و دولت ما" نوشته دکترین کاترین سکلر هادسن ، رییس مدرسه دولت و سازمان های دولتی دانشگاه آمریکن در واشینگتن تنظیم کرد و در سال 1966 توسط دکتر رابرت گاستری ، استاد حقوق سیاسی همین دانشگاه مورد تجدید نظر قرار گرفت ، آمده است :

"...اعضای کنوانسیون قانون اساسی در فیلادلفیا معتقد بودند که انتخاب مستقیم و بدون واسطه رییس جمهوری از طرف مردم ، عاقلانه نیست و با همین طرز فکر در قانون اساسی یک روش غیر مستقیم برای انتخاب رییس جمهوری در نظر گرفتند. در انتخابات ماه نوامبر ، رای دهندگان هر ایالت برابر مجموع سناتورها و نمایندگان آن ایالت را در کنگره به عنوان "انتخاب کنندگان ریاست جمهوری" تعیین می نمایند ، این انتخاب کنندگان یا اعضای مجلس انتخاباتی از طرف احزاب سباسی فقط برای رای دادن به کاندیدای مورد نظر حزب جهت احراز مقام ریاست جمهوری و معاونت رییس جمهوری معرفی می شوند. انتخاب کنندگان پنجاه ایالت را جمعا کالج یا مجمع انتخاباتی می نامند..."

در همین نوع انتخابات غیر مستقیم چندین بار اتفاق افتاده که رای مردم متوجه کاندیدای دیگری بوده ولی کالج انتخاباتی نامزد دیگر رییس جمهوری را به این مقام انتخاب کرده است. فی المثل در انتخابات سال 2000 ، تعداد آرای ال گور (نامزد حزب دمکرات ) بیشتر از جرج دبلیو بوش ( نامزد حزب جمهوری خواه ) بود ولی کالج انتخاباتی ، بوش را به ریاست جمهوری برگزید!!

به این ترتیب ملاحظه می فرمایید که فیلم "نیمه ماه مارس" در زیر لوای افشای زد و بند سیاسی و فساد درونی مبارزات انتخاباتی آمریکا ، اصل انتخابات فرمایشی و دو خزبی ( که هر دو حزب نیز وابسته به کانون های صهیونی بوده و خود نیز آن را نه تنها پنهان نکرده بلکه با شدیدترین وجه ، ابراز می دارند ) را از نگاه متقدانه و معترضانه دور داشته و بدین وسیله اساس سیستم انتخاباتی آمریکا را از هر نوع شبهه ضد مردم سالاری بری دانسته و آن را به عنوان تنها روش اعمال دمکراسی به تصویر می کشد. نوعی دمکراسی که همان نگرش شرک آمیز ، نژادپرستانه ، سرمایه سالارانه و سلطه طلبانه ایدئولوژی آمریکایی را در خود دارد.

فرماندار مایک موریس در همان اولین سخنرانی اش که توسط استفن مه یرز تهیه شده می گوید که به هیچ یک از ادیان ابراهیمی و توحیدی اعتقادی نداشته ، بلکه فقط به قانون اساسی آمریکا باورمند است. از طرف دیگر سیستم نژادپرستانه نه تنها در کمپین انتخاباتی موریس برقرار است بلکه در عمق تفکرات و اندیشه هایش ، ریشه دوانده به طوری که اساسا همکاری و وزارت دو رگه ای همچون سناتور تامپسون را نمی تواند بپذیرد اگرچه کمپانی های بزرگ وی را حمایت می کنند و بالاخره اینکه در سخنانش ، آشکارا سلطه برجهان و هژمونی آمریکایی را تحت عنوان بازگشت ایالات متحده به گذشته مقتدرش مطرح می سازد و این همان 4 ویژگی ایدئولوژی آمریکایی است که از اندیشه های صهیونی منشاء گرفته است.


 
 
شب قدر 23 رمضان در تهران
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
 

امامزاده جعفر (ع) - پیشوای ورامین

کهف شهداء

دانشگاه تهران

مسجد ارک - میدان پانزده خرداد

مهدیه تهران

مصلی

دانشگاه امام صادق (ع)

بهشت زهرا

بهشت زهرا

امامزاده جعفر (ع) - پیشوای ورامین


 
 
شب قدر 21 رمضان در مصلای تهران
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
شهادت اول مظلوم تاریخ بر همه آزادگان جهان تسلیت باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
شبی که از هزار ماه برتر است را دریابیم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
به بهانه فیلم "ماجراهای تن تن"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱
 

 

آمیزه ای  از جیمزباند و  ایندیانا جونز

 

اغلب انیمیشن ها و کمیک استریپ هایی که در تاریخ سینما توسط امثال والت دیزنی  و برادران وارنر و یونیورسال و مانند آنها تولید شدند ، پیام های صریح ایدئولوژیک از نوع آمریکایی را منتقل و القاء   می کردند. از کارتون هایی مانند سیندرلا و زیبای خفته و سفید برفی که به قول پرفسور لنگدون در "رمز داوینچی" ، راز جام مقدس خانقاه صهیون را در ذهن کودکان زنده نگاه داشتند تا امثال بت من و اسپایدرمن و فلش گوردون و کاپیتان مارول ( که بعدا "4 شگفت انگیز" از درونش متولد شد) و باک راجرز و فانتوم و کاپیتان آمریکا و ...که همه و همه سوپرقهرمانانی بودند برای اثبات نقش منجی آمریکایی و تا سوپرمن که توسط یهودیان صهیونیستی همچون جو شوستر و جری سیگل بر اساس اسطوره های عهد عتیق خلق شد. انیمیشن هایی که به قول ویلیام ایندیک بیش از هر موضوعی تفکر شرک آمیز و غیر الهی را بسط می دادند.

ویلیام ایندیک ، استاد روانشناسی دانشکده داولینگ در اوکدیل نیویورک در کتاب "سینما، روح بشر" در باره گسترش این گونه افکار شرک آمیز در کارتون های غربی می نویسد :

"...گروههای مسیحی ، کتاب ها و فیلم های هری پاتر را محکوم کردند. زیرا آنها مدعی بودند که آن داستان ها، عقاید مربوط به شرک و بی دینی را ترویج می کند. گرچه ممکن است این موضوع واقعیت داشته باشد ولی این مسئله را نیز باید پذیرفت که تقریبا کلیه داستان های کودکانه از سفید برفی تا پینوکیو و سیندرلا ، شخصیت های شبه الهی ولی کافر و بت پرست مانند ساحران، جادوگران ، پریان، اژدها ، ارواح ، مادرخوانده ای از جنس جن و پری ، طلسم های جادویی و غیره را مطرح می کنند...."

 

اما "تن تن" در میان همه این کمیک استریپ ها و انیمیشن ها به گونه ای واضح تر و صریح تر ایدئولوژیک می نمایاند. شاید بدین دلیل که اساسا از فانتزی آثار یاد شده فاصله گرفته و همواره به نوعی اتفاقات واقعی و رئال را در پس زمینه داستان های خود روایت کرده است. روایاتی از حوادث بین دو جنگ جهانی و پس از آن در دوران جنگ سرد و قضیه نفد و مسئله فلسطین و اعراب و ...( و از همین رو توسط برخی منتقدان و کارشناسان به عنوان کارتون سیاسی قلمداد شد. ) از این لحاظ و خصوصا با توجه به ویژگی ماجراجویی و همچنین رویین تنی "تن تن" ، وی به شدت قهرمانان ایدئولوژیکی همچون جیمزباند و یا مت هلم را به ذهن تداعی می کند!

نژادپرستی( به عنوان یکی از مهمترین ویژگی های تفکر صهیونی ) از عمده ترین درونمایه های مجموعه داستان های "تن تن " بوده و هست. این موضوع آنقدر در این مجموعه حاد بود که پس از انتشار دومین و سومین کتاب تن تن در دهه 1920 ، صدای برخی سازمان های حقوق بشری را هم درآورد و بعضی از ناشران کتاب های این کاراکتر ماجراجو ، نویسنده آن با نام مستعار هرژه ( که اصلا یهودی بود ) را مجبور ساختند تا به اصطلاح کمی فتیله نژادپرستی اش را پایین بکشد! تا مثلا در کتاب "تن تن در آمریکا "، بزهکار سیاه پوست را تغییر رنگ داده و یا در داستان " ستاره اسرار آمیز " نام قهرمان اصلی را عوض کند. اما در سرتاسر آن داستان بازهم کاپیتان هادوک ( یار غار تن تن ) لفظ نژادپرستانه "کاکا سیاه" را به کار برده بود!

نژادپرستی در داستان های تن تن آنچنان قوی بود که حتی آلبرکامو نیز به طعنه درباره آن سخن گفت.

اما علاقه هرژه به استعمار و سلطه گری نیز از دیگر تم های مشترک مجموعه تن تن بود. از معروفترین داستان های از این دست می توان به "تن تن در کنگو " اشاره کرد که مستقیما به سفارش دولت استعمارگر بلژیک نوشته شد که در آن زمان سرزمین کنگو را تحت اشغال خود داشت و با حمایت از دیکتاتورهایی همچون موسی چومبه ، آزادیخواهانی مانند پاتریس لومومبا را به قتل می رساند. نگرش نژادپرستانه در داستان " تن تن در کنگو " آنچنان شدید بود که گفته شده حتی انگلیسی ها حاضر به چاپ آن نشدند!!

در طول سالهای جنگ سرد ، اغلب داستان های تن تن در دفاع از ایدئولوژی و سیاست های آمریکا و کشورهای غربی در تقابل با بلوک شرق بود (در واقع این قسم از قصه های تن تن بیش از موضوعات دیگرش به ماجراهای جیمزباند شباهت دارد). " تن تن در سرزمین شوراها ( سفر به شوروی ) از مهمترین این گونه قصه های او بود  که از قضا نخستین قصه منتشر شده اش نیز به شمار آمده است. هرژه (خالق و نویسنده مجموعه داستان های تن تن) مدعی شده بود همانقدر که با کمونیسم ضدیت دارد با کاپیتالیسم و سرمایه داری نیز میانه ای ندارد و حتما پس از داستان های ضد کمونیستی اش ، به قصه های ضد سرمایه داری نیز خواهد پرداخت اما این وعده او هرگز تحقق نیافت و به جای آن، داستان های امپریالیستی و نژادپرستانه ای همچون "تن تن در کنگو" را نوشت!! چنانچه داستان "تن تن در تبت" نیز در دفاع از فرقه انحرافی و وابسته دالای لاما علیه حکومت چین و ادعای حاکمیت او بر سرزمین تبت بود.

تنها کتابی از مجموعه "تن تن" که در آن تا حدودی آمریکاییان با شمایل منفی دیده می شدند ، داستان "ستاره دنباله دار"بود که در نسخه اصلی اش ، یک گروه اکتشافی از اروپا بر سر رسیدن به یک شهاب سنگ سقوط کرده برروی زمین با یک گروه اکتشافی آمریکایی مسابقه داشتند و در حین انجام این مسابقه آمریکایی ها شرور و خبیث به نظر می آمدند. اما به هنگام انتشار کتاب ، عنوان آمریکایی از گروه اکتشافی دوم برداشته شد و حتی پرچم آمریکا نیز از بالای دکل کشتی شان ، حذف گردید و پرچم یک کشور نامعلوم به نام سائو ریکو جایش را گرفت!!!

اوج نژادپرستی و هواداری هرژه ( که حتی پرده های انسان دوستی را نیز کنار گذاشته و به طور علنی به حمایت از صهیونیسم پرداخت ) در داستان " تن تن در سرزمین طلای سیاه " نمود پیدا کرد که در آن داستان، تن تن همراه با اشغالگران صهیونیست به مقابله با فلسطینیان می پرداخت و آنها را با نازی های آلمان مرتبط می دانست.(اگرچه در بخشی از داستان توسط گروه تروریستی ایرگون ربوده می شود). بازهم شدت این دفاع هرژه از صهیونیست های اشغالگر آنچنان قوی بود که ناشر انگلیسی برای فروش کتاب ، هرژه را توصیه کرد تا کمی آن را تعدیل نماید و نام فلسطین را حذف کند ولی همچنان فضای نژادپرستانه آن خصوصا برعلیه مسلمانان و کشورهای اسلامی باقی ماند. او این داستان را در سال 1950 یعنی دو سال پس از تحمیل رژیم صهیونیستی به سرزمین فلسطین منتشر نمود.

شاید از همین رو باشد که استیون اسپیلبرگ برای ساخت دومین برداشتش  از یک کمیک استریپ معروف ( بعد از فیلم "هوک" که از قصه پیتر پن گرفته شده بود ) به سراغ "تن تن" رفت و بازهم از آن اثری نژادپرستانه بیرون آورد. اگرچه روایت اسپیلبرگ از تن تن کمتر شباهت ساختاری به آثار هرژه دارد. مثلا اینکه بیشتر به فانتزی نزدیک شده و خط سیر ایدئولوژیک خود را از قبل یک قصه فانتزی روایت کرده است. از همین رو بیش از داستان های هرژه و شخصیت تن تن ، پرفسور جونز و ماجراهای ایندیانا جونز را به ذهن تماشاگر سینما متبادر می سازد.

جستجوی تن تن و دوست قدیمی اش یعنی کاپیتان هادوک به دنبال یک گنجینه قدیمی و میراث اجداد هادوک باعث می شود که بدمنی به نام ساخارین و یک شیخ عرب وارد ماجرا شوند تا آن گنجینه را از چنگ هادوک درآورند. بازهم افراد شرور و خبیث ، عرب و مسلمان هستند که در پی بدست آوردن منابع مادی دنیا برآمده اند و در این فیلم رییس این شیوخ ، فردی کوتوله و شکم گنده و شهوت ران نمایش داده می شود که کمترین لیاقت در دارا بودن دم و ستگاه اشرافی خود را ندارد. (70 سال پیش نیز در فیلم هایی مانند "دزد بغداد " همین نوع نگاه نژادپرستانه به اعراب و مسلمانان وجود داشت). بقیه فیلم هم مقداری تعقیب و گریز است و حوادث اتفاقی و رویدادهایی که مسلسل وار به دنبال هم ردیف می شوند و همچنانکه گفته شد بیش از هز چیز ، فیلم های ایندیانا جونز و آن درگیری ها و زد خوردهای پرفسور جونز با بدمن های مختلف اعم از نازی های آلمانی و یا روس ها (در قلمرو جمجمه بلورین ) را تداعی می نماید و در میان آن مجموعه هم بیش از همه یادآور "ایندیانا جونز و صندوقچه گمشده " است که داستان الواح گمشده عهد عتیق را بازگو می کرد.


 
 
به بهانه فیلم "بانو "ساخته لوک بسون
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
 

هالیوود و زمینه چینی نسل کشی مسلمانان در میانمار

 

دیگر موضوع قریبی نیست که کارخانه به اصطلاح رویاسازی هالیوود برای عملیات امپریالیستی ایالات متحده در نقاط مختلف جهان زمینه چینی کرده و به نوعی ویترین این سیاست ها باشد. زمینه های جنگ ویتنام ، ماجرای 11 سپتامبر، لشکر کشی به خاورمیانه و اشغال افغانستان و عراق(که تا امروز بنا به مستندات منتشر شده از سوی منابع غربی همچون نشریه معتبر "لنست"، منجر به کشته شدن بیش از 1/5 نفر تنها در عراق شده) گوشه ای از این همراهی هالیوود با پنتاگون و تینک تانک های ایالات متحده بوده است.

 

صحنه ای از قتل عام مسلمانان در میانمار که توسط فیلم "بانو" زمینه افکار عمومی اش فراهم آمد

 

اینک در حالی که خبر نسل کشی مسلمانان در میانمار ، وجدان بشریت را به درد آورده و براساس آمار انتشار یافته خبر تکان دهنده مرگ مظلومانه بیش از 50 هزار مسلمان در این کشور ، برگ سیاه دیگری برجنایات تاریخ بشر افزوده ، درمی یابیم از حدود یک سال پیش که نسل کشی یاد شده آغاز گشته، فیلمی برروی پرده سینماهای جهان نقش بسته است که به مبارزات بودایی ها علیه حکومت نظامیان در برمه یا همان میانمار و رنجی که ظاهرا طی سالهای متمادی به خاطر این مبارزات متحمل شدند، می پردازد. فیلمی به نام " بانو " ساخته فیلمساز شناخته شده هالیوود ، لوک بسون و با بازی میشل یه ئو درباره آنگ سان سو چی ، رهبر انقلاب مخملی میانمار که بنا براسناد منتشر شده، از سوی بنیادهای معلوم الحال صهیونی/آمریکایی مانند بنیاد آلبرت اینشتین یا بنیاد جامعه باز متعلق به جرج سوروس صهیونیست ، برکشیده و حمایت شد.

صحنه ای دیگر از نسل کشی مسلمانان در میانمار به دست بوداییان

 

در این فیلم که طی یک سال گذشته در سراسر جهان به نمایش درآمده و اکران جهانی آن هنوز ادامه دارد ، آنگ سان سو چی که یک انگلیسی برمه ای تبار است و همسرش در بخش استراتژیک دانشگاه آکسفورد ، متخصص بررسی و مطالعه برروی کشورهای آسیای جنوب شرقی بوده ، در سال 1988 به برمه بازمی گردد تا رهبری اغتشاشات نوپای این کشور را به عهده بگیرد، درحالی که به قول خودش تا پیش از آن حتی یک کلمه در جلوی جمع حرف نزده بود ولی در برمه ساعت ها برای مردم سخنرانی مهیج درباره آزادی و دمکراسی ایراد می نماید!

او با همکاری سفارت انگلیس در رانگون ( پایتخت برمه ) مردم را علیه نظامیان برانگیخته و به عنوان رهبر تظاهرات و اعتراضات در زیر پوشش نهادی به نام اتحادیه ملی دمکراسی معرفی شد درحالی که کلیه حمایت های مادی و معنوی و حتی چاپ و توزیع اعلامیه هایش از سوی سفارت انگلیس صورت می گرفت. ( و این در فیلم "بانو " به روشنی نشان داده می شود ).

این تصویری از سرکوب بوداییان توسط نظامیان در فیلم "بانو" نیست، این تصویر واقعی خانه های مسلمانان است که در آتش خشم بوداییان صلح طلب می سوزد

 

در واقع فیلم " بانو " نمایشی تبلیغاتی و پروپاگاندای سیاسی برای اقدامات و حرکات بانو آنگ سان سو چی در طول حدود 20 سال مبارزه به اصطلاح غیرخشونت آمیز وی به نظر می آید، از وقتی که به خاطر بیماری مادرش به برمه برمی گردد تا قرار گرفتن غیرمتقربه اش در راس جنبش آغاز شده ، تا حصر در خانه ، تا جایزه نوبل صلح ، تا اینکه همسرش پس از عدم دریافت اجازه مجدد برای دیدار آخر با سوچی براثر بیماری سرطان فوت می کند و ... و بالاخره تا به میدان آمدن راهبان بودایی در مقابل معبد "شوداگون پاگوندا" و شکستن حصر بانو سوچی و بازگشت به اصطلاح آزادی و دمکراسی را به برمه یا میانمار کنونی!

 نگاهی به وقایع یک سال اخیر میانمار نشان می دهد که حاکمان میانمار برای رها شدن از تحریم های مختلف کشورهای غربی ، چگونه با هدایت ایالات متحده و اتحادیه اروپا گام به گام در جهت اهداف و نیات امپریالیستی آنها حرکت کرده و دقیقا پس از آخرین ملاقات کلینتون با رییس جمهوری کنونی میانمار و قول برداشته شدن تحریم ها ، کشتار و نسل کشی مسلمانان در این کشور آغاز شد. گویا که ایالات متحده و اتحادیه اروپا ، شرط کاهش و لغو تحریم ها را قتل عام مسلمانان قرار داده بود. (1)

آیا این راهبان بودایی ، همان ها هستند که به خاطر منش صلح طلبانه و ضد خشونت آمیزشان ، به آنگ سان سوچی جایزه صلح نوبل دادند؟!

 

اینک همان بودایی هایی که در فیلم لوک بسون ، صلح طلب و آزادیخواه و ضد خشونت نمایانده شدند و از همین روی رهبرشان یعنی بانو آنگ سان سوچی جایزه صلح نوبل را در سال 1991 دریافت کرد ، آزادانه به قتل و غارت مسلمانان پرداخته و شنیع ترین رفتارهای خشونت طلبانه را در حق اقلیت مسلمان میانمار روا می دارند که عکس های مخابره شده از این فجایع دل هر انسانی را به درد می آورد اما همان سازمان های بین المللی و حقوق بشری که مثلا برای کشته شدن یک راهب بودایی در تظاهرات اکتبر 2007 راهبان بودایی ، غوغا به پا کردند ، شورای امنیت تشکیل جلسه داد و رییس جمهوری آمریکا از تشدید تحریم ها سخن گفت، اینک لب فرو بسته و حتی سخنی برزبان نمی آورند. در حالی که براساس اخبار و آمارهای تایید شده تا کنون، بیش از 52 هزار نفر کشته شده اند و به بیش از 5 هزار زن مسلمان تجاوز شده و کودکان معصوم زنده زنده کباب می شوند و منازل آنان و بیش از 22 مسجد سوخته و ویران شده است. به جز این کشته ها ، حدود 30 هزار نفری ربوده شده اند که ظاهرا پس از چند روزی شکنجه، فرجامی جز گورهای دسته جمعی -مانند آنچه در بوسنی اتفاق افتاد!- یا سوختن در آتش و ... برای آنها نمی شود تصور کرد.

به راستی اینک آن انسان دوستی های پرسوز و گداز خانم آنگ سان سو چی که در فیلم " بانو " لوک بسون مشاهده می کنیم که حتی خانواده اش را به خاطر وطن ترک می کند ، کجا رفته است؟ آیا این مسلمانان قتل عام شده ، هموطنان این بانوی صلح طلب و ضد خشونت نبودند؟! آیا حداقل انسان نیستند تا بازهم بانوی به اصطلاح پولادین برمه ، اعتصاب غذا کند و زندگی اش را برای مردمش به خطر اندازد؟ نکته مهم اینکه این بانوی به اصطلاح انسان دوست حتی کلمه ای درباره قتل عام فجیع بیش از 50 هزار انسان برزبان نیاورده و فعلا درپی آن است که برای دریافت جایزه صلح نوبل خود که در سال 1991 به وی اهداء شد ولی در مراسم مربوطه حضور نداشت ، به نروژ رفته و در مقابل نسل کشی هموطنان مسلمانش ، آن را دریافت نماید!!

و این هم جناب لوک بسون است که هنرپیشه اش را برای نقش جعلی بانوی صلح طلب هدایت می کند

 

با توجه به این واقعیات ، به نظر می رسد ، آنچه در فیلم "بانو" توسط امثال لوک بسون از مبارزات و انقلاب و رهبران آن در برمه به تصویر کشیده شد ، جز زمینه سازی برای نسل کشی فوق نبود که پس از گذشت بیش از 20 سال از شروع مبارزات فوق ، در آستانه کشتار و قتل عام مسلمانان میانمار برپرده سینماها رفت تا بار دیگر هالیوود به عنوان پیش قراول و خط مقدم جبهه صلیبیون امروز غرب ، زمینه افکار عمومی را برای انتقام تاریخی از مسلمانان فراهم آورد.

 

 

بازماندگان مسلمان در سوگ از دست رفتگان خویش ...

 

(1)    گفته می شود پس از مذاکرات انجام گرفته میان اتحادیه اروپا و فرستادگان سازمان ملل با دولت میانمار ، این دولت متعهد شد که اصلاحاتی را در زمینه رعایت حقوق بشر انجام دهد. از آن زمان بود که قوانینی بر ضد مسلمانان به تصویب رسید و کشتار مسلمانان توسط بودائیان افراطی آغاز گردید. پس از این کشتار بود که بان کی مون اعلام کرد جهان باید پاسخ خواسته ملت میانمار برای دستیابی به دموکراسی و پیشرفت را بدهد و تحریم‌های اقتصادی علیه این کشور را لغو کند. وی طی سخنرانی در پارلمان میانمار همچنین خواستار کمک غرب به این کشور آسیای جنوب شرقی برای تکمیل اصلاحات مذکور شد. کاترین اشتون مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا نیز با اشاره به تصمیم گیری وزرای خارجه این اتحادیه درباره میانمار از لغو تحریمها علیه این کشور خبر داد. اشتون اصلاحات دموکراتیک در میانمار دلیل لغو تحریمها علیه این کشور خواند.

رئیس جمهوری آمریکا نیز از آنچه اصلاحات در میانمار نامید، حمایت کرد و دستور تسهیل تحریم ها علیه میانمار را صادر کرد. در بیانیه اوباما همچنین آمده بود: "کاهش تحریم‌ها نشانه‌ای روشن در حمایت ما از اصلاحات است و مشوق‌های فوری برای اصلاح‌طلبان و فواید قابل توجه برای مردم میانمار به همراه می‌آورد."

اما سفر هیلاری کلینتون به میانمار ، تیر خلاص اصلاحات غربی بر پیکر مسلمانان این کشور بود. محور اصلی سفر کلینتون به میانمار بهبود مناسبات امریکا و میانمار اعلام شد و وزیر خارجه آمریکا در دیدار با تین سین، رئیس جمهوری میانمار از دولت این کشور خواست به اصلاحات در این کشور ادامه بدهند تا ثابت کنند که با جامعه جهانی همراه هستند.

پس از این دیدار  تین سین در یک سخنرانی اعلام کرد: مسلمانان روهینگیا باید از کشور اخراج و به اردوگاه‌های پناهندگان سازمان ملل منتقل شوند.