مستغاثی دات کام

 
نگاهی فیلم های اسکاری و غیر اسکاری 2011- بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

2-چرا غیر اسکاری ها  نبودند؟


 برای آنچه نباید گفته می شد...!

 

 

اما در مقابل فیلم هایی که ذکرشان رفت و اغلب متوسط و حتی فاقد هرگونه قوت ساختاری بودند، فیلم هایی هم در سال 2011 روی پرده سینما رفتند که علیرغم ساختارهای سینمایی و روایی بسیار قوی ( که نظرات بسیاری از منتقدان و کارشناسان سینمایی هم این مدعا را تایید می کند  ) اما از نظر اعضای آکادمی اسکار دور ماندند ، جایزه ای نصیبشان نشد ، نامزد چند اسکار فرعی شدند و یا اصلا کاندیدای هیچ جایزه ای نشدند! چگونه ممکن است یک فیلم با وجود نقاط قوت در فرم و محتوا ، مورد توجه هیچکدام از قریب به 6000 اعضای آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا قرار نگیرد؟!! چطور امکان دارد همه عوامل هنری و فنی یک فیلم خوش ساخت از نظر این آکادمی نادیده گرفته شوند؟

 

-   جی ادگار ( J Edgar )

 تازه ترین فیلم کلینت ایستوود ( بنا به تایید اغلب کارشناسان و منتقدان سینمایی) یکی از قوی ترین آثار این فیلمساز کهنه کار سینما در سالهای اخیر بوده است. همچنان این باور در نزد گروهی از سینما دوستان جاری است که ایستوود هرچه مسن تر می شود تازه شور فیلمسازی در وی اوج بیشتری می گیرد و این شور قطعا در فیلم "جی ادگار" نمود فوق العاده ای دارد.

فیلم "جی ادگار" علاوه بر فیلمنامه قوی داستین لنس بلک و کارگردانی هوشمندانه کلینت ایستوود ، از بازی بسیار قدرتمندانه لئوناردو دی کاپریو ( در نقش جی ادگار هوور ) و نائومی واتس ( در نقش هلن گندی منشی باوفای جی ادگار ) ، فیلمبرداری چشمگیر تام اشترن ، تدوین خوش ریتم جوئل کاکس و موسیقی گوش نواز خود ایستوود برخوردار است. ضمن اینکه  مدیریت هنری گرگ بری و چهره پردازی سنگین فیلم هم در میان سایر تولیدات سینمایی سال ، یک سر و گردن بالاتر است. از قضا یک تهیه کننده قدر به نام برایان گریزر و همکاری گسترده کمپانی برادران وارنر چه در تولید و چه در توزیع و پخش هم شامل حال فیلم بوده است. اما چرا فیلم "جی ادگار" در هیچ رشته ای حتی نامزد جایزه اسکار هم نشد؟!

فیلم "جی ادگار" درباره حدود 50 سال فعالیت و حکومت جان ادگار هوور بر FBI ( پلیس فدرال آمریکا) و در زمان 8 رییس جمهوری ایالات متحده است. او از اداره آگاهی آمریکا ، سازمانی پدید آورد که اینک همپای CIA و حتی بیش از آن، مهمترین سازمان اطلاعاتی امنیتی در داخل آمریکا به شمار می رود. ادگار هوور برای دست یابی به این قوت و قدرت اطلاعاتی و امنیتی ، روش های جدیدی را ابداع کرد که اگرچه در ابتدا مورد تمسخر مسئولینش قرار می گرفت اما بعدا به یکی از موثرترین ابزار برای ردیابی مخالفان و خلافکاران تبدیل گردید. ابزاری مانند انگشت نگاری و بایگانی اثرات انگشت برای شناسایی افراد و ...

حضور ادگار به آمد و رفت روسای جمهوری بستگی نداشت  او و سازمانش فراتر از قوه مجریه و قضاییه و مقننه آمریکا بوده و هستند. اما ایستوود و همکار فیلمنامه نویسش علاوه بر نشان دادن این نقاط قوت برای یکی از مرموزترین مردان تاریخ معاصر آمریکا ، وی را یک همجنس گرا معرفی می کنند که دارای ضعف مفرط شخصیتی است. او در طول عمرش تحت سلطه شخصیت دو نفر بود. در دوران کودکی و نوجوانی ، مادرش او را تحت سلطه داشت و در بزرگسالی و دوران حاکمیت بر FBI تحت تسلط روحی کلاید تولسون ( مشاور نزدیکش ) که رابطه همجنس گرایانه هم با وی داشت ، به سر می برد.

اما علاوه براین ، ایستوود به پرونده هایی که جی ادگار از محبوب ترین رییس جمهوری های تاریخ ایالات متحده در اختیار داشت هم می پردازد از جمله پرونده ارتباط نامشروع جان اف کندی با یک زن کمونیست و رابطه نامشروع همسر روزولت با مردی بیگانه ! در فیلم ، جی ادگار برای دیدار با هر رییس جمهوری تازه کار ، یک بغل از پرونده های مربوط به وی را با خود همراه می نماید تا رییس جمهوری مربوطه از هرگونه اقدامی علیه وی ناتوان شود.

با توضیحاتی که از داستان فیلم "جی ادگار" ارائه شد ، به نظر می آید دریافت اینکه چرا این فیلم در هیچ رشته ای نامزد دریافت جایزه اسکار نشد ، هوش سرشاری طلب نکند! و با عدم انتخاب هیچکدام از عوامل و دست اندرکاران "جی ادگار" برای اسکار 2011 ، آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا علنا و عملا موضع خود را در مقابل آثار ضد سیستم اعلام کرد و بار دیگر مهر باطلی بر آزادیخواهی و دمکراسی طلبی و حقوق بشر آمریکایی زد. اما این شیوه در اسکار هشتادو چهارم تنها به فقره "جی ادگار " ختم نشد.

 

-   بران ( Drive )

 یک فیلم  خوش ساخت جاده ای ، یادآور فیلمی در اواسط دهه 70 میلادی ساخته والتر هیل به نام "راننده " که رایان اونیل در آن نقش راننده سارقان را بازی می کرد که بایستی در اسرع وقت پس از سرقت آنها را از میدان خارج کرده و به جای امن برساند. در فیلم "بران" به جای رایان اونیل ، رایان گاسلینگ بازی درخشانی در نقش یک راننده بدل کار فیلم های هالیوودی ارائه می کند که به جز آن برای خلافکاران و خارج کردن آنها از محل خلاف هم رانندگی می کند. ضمن اینکه در یک تعمیرگاه نیز مشغول است. دراین میان به طور دائم با زن جوانی ( ایرنه ) و پسر بچه اش که در همسایگی آپارتمانش زندگی می کنند ، برخورد دارد. زنی که همسرش به دلیل خلافکاری در زندان است.

راننده به ایرنه و بچه کمک می کند ( یادآور لئون در فیلمی به همین نام ساخته لوک بسون در سال 1994 ) تا اینکه شوهر از زندان آزاد می شود اما او برای پرداخت یک بدهی دچار مشکل است و به خاطر آن ناگزیر می شود پولی را از یک باند خلافکار دیگر بدزدد. راننده قبول می کند که به خاطر ایرنه و بچه به مرد کمک کرده و وی را از میدان سرقت خارج کند اما وی در یک تله از پیش طراحی شده گرفتار شده و کشته می شود. راننده در می یابد نقشه طراحی شده برای سرقت و قتل شوهر ایرنه از آن یکی از دوستان رییسش در تعمیرگاه به نام نینو ( با بازی ران پرلمن ) است که یهودی بوده و برای انتقام تحقیرهایی که در حق یهودیان شده دست به سرقت از یکی از باندهای گردن کلفت مافیایی زده است. راننده به سر وقت نینو رفته و در یک دوئل نمادین ، هم او را می کشد و هم خودش به سختی زخمی می شود ، درحالی که پول های سرقت شده را هم به ایرنه و پسرش داده تا در گوشه ای امن زندگی کنند.

هنگامی که در سال 2006 جیمی کارتر (رییس جمهوری اسبق آمریکا ) کتابی درباره اسراییل و فلسطین نوشت به نام "فلسطین ؛ صلح نه آپارتاید " و در آن رژیم اسراییل را متهم به نژادپرستی کرد، او که زمانی باعث پیمان استراتژیک کمپ دیوید برای صهیونیست ها شده و دست مناخیم بگین را در دست سادات گذارده بود ، تحت شدیدترین فشارها از سوی لابی صهیونیسم در آمریکا قرار گرفت و همه اعضای دفترش ناگزیر به استعفا شدند. همان موقع یکی از روزنامه نگاران غربی در وب سایتش نوشت : :"... دراین مملکت شما می توانید به خداوند بد و بیراه بگویید. از پاپ بد بگویید. عیسی مسیح را نشان بدهید که لخت در خیابان می رقصد و آواز می خواند! به جرج بوش و هرچه پرزیدنت ماقبل اوست ، فحش بدهید. اما امان از موقعی که لب بگشایید و خدای ناکرده کلماتی بر زبان آرید که به ذائقه  یهودیان خوش نیاید. آن موقع بدانید که دودمانتان را بر باد داده اید! ..."

به نظر می آید همین بلا بر سر نیکلاس ویندینگ رف ( کارگردان ) ، حسین امینی ( فیلمنامه نویس ) و فیلمشان یعنی "بران" آمده است. اینکه در فیلم یک یهودی رییس باندی خلافکار است که برای جبران تحقیرها و توهین های دیگر باندهای مافیایی، طرح و نقشه قتل و غارت بی گناهان را می ریزد. این همان خط قرمزی است که سازندگان فیلم "بران" شکسته اند، اگرچه عمل نینو یعنی یهودی انتقامجو را توجیه کرده اند ولی به هرحال کلیت کار به مذاق آکادمی نشینان خوش نیامده تا فیلم،  تنها در یک رشته تدوین صدا نامزد اسکار شود و دیگر هیچ!

نکته جالب اینکه فیلم "بران " در سایت IMDB از سوی کاربرانش ، یکی از بالاترین امتیازات یعنی نمره 8 را گرفته است.

 

 توطئه گر ( The Conspirator )

آخرین فیلم رابرت رد فورد ، به ماجراهای پس از ترور آبراهام لینکلن و محاکمه دست اندرکاران ترور وی توسط جانشینان لینکلن می پردازد. اینکه اگرچه به قاتلین اصلی رییس جمهوری دست نمی یابند اما تنها کسی را که گرفتار می کنند ، زنی به نام مری سورات (که گویا قاتلین در شب ترور در مهمانخانه او بیتوته کرده بودند )، بهانه ای می شود تا انتقام رییس جمهوری محبوب را که نتوانسته بودند از مجرمین اصلی بگیرند، بر سر او بی گناه خالی کنند چراکه به قول ادوین استنتون ، وزیر جنگ ، احساسات مردم شمالی پیروز در جنگ از این ترور جریحه دار شده و مصلحت این است که برای حفظ کشور ، ماجرای ترور رییس جمهوری با یک اعدام خاتمه یابد و چه کسی جز مری سورات برای اعدام در دسترس است؟

این اساس حرف رابرت رد فورد در فیلم "توطئه گر" است یعنی قربانی شده عدالت در مقابل مصلحت زمان جنگ. اگرچه رد فورد به معضل مهم یعنی عدم تفکیک قوا و استقلال قوه قضاییه از مجریه به عنوان اصلی ترین علت قربانی شدن عدالت در پای مصلحت ( که امروز هم گریبان حکومت آمریکا را همچنان گرفته ) اشاره نمی کند و قانون اساسی ایالات متحده را زیر علامت سوال نمی برد و حتی درپایان فیلم ادعا می کند که دیگر امروز آن دادگاههای فوق العاده جنگی وجود ندارند و وجود هیئت منصفه ، مانع بی عدالتی می شود اما همین گستاخی نرم و محافظه کارانه رابرت رد فورد و فیلمنامه نویسش جیمز دی سولومون، بازهم ذائقه اسکاری ها را خوش نیامد و فیلم خوش ساخت و جذاب "توطئه گر " علیرغم همه نقاط و نکات مثبت ساختاری و محتوایی ، به هیچکدام از شاخه های مراسم اهدای جوایز آکادمی راه نیافت! (درباره این فیلم پیش از این در همین نشریه به طور مفصل نوشته ام).

 

 نیمه ماه مارس (The Ides Of March )

چهارمین فیلم جرج کلونی ، پس از "اعترافات یک ذهن خطرناک " ( 2002 ) و " شب بخیر ، موفق باشی " ( 2005) بازهم یک فیلم سیاسی و انتقادی بود. او بازهم با گرنت هسلوف همکاری کرده تا این بار دمکراسی آمریکایی را در بی واسطه ترین نماد آن یعنی انتخابات زیر علامت سوال ببرد. فساد و رشوه و زد وبندهای ضد اخلاقی و غیر انسانی که تا بی حیثیت کردن و مرگ آدم ها هم پیش می رود ، تصویری است که کلونی و هسلوف از انتخابات در ایالات متحده به تصویر می کشند اگرچه آن را یک مسیر متداول و متعارف می نمایانند که از درونش فرد رو راست تر و صادق تر بیرون می آید ولی همان فرد هم ناچار است رنگ و لعاب سیاستمداران رسوا شده را بگیرد تا در انتخابات موفق شود؛ باید رشوه دهد ، زد و بند کند و در معاملات غیر اخلاقی شرکت کند.

همه این مسائل ، می تواند دلائل محکمی باشد برای اعضای آکادمی که فیلم " نیمه ماه مارس" را علیرغم تمامی شکل و شمایل قابل قبول و خصوصا بازی چشمگیر رایان گاسلینگ به نقش مشاور تبلیغاتی یکی از نامزدهای انتخاباتی ، تنها در یک رشته بهترین فیلمنامه اقتباسی به یک نامزدی نافرجام قانع گردانند. (درباره این فیلم پیش از این در همین نشریه به طور مفصل نوشته ام).

 

گل های جنگ ( The Flowers of War )  

ژانگ ییمو ، یکی از فیلمسازان نسلی که به نسل پنجم سینماگران چین معروف شد ( به همراه امثال چن کایگه ) طی 25 سال فعالیت ، فراز و نشیب های متعدد سینمایی را در کارنامه هنری اش طی نمود. او از همان فیلم اولش یعنی "ذرت سرخ" مورد توجه جشنواره های غربی قرار گرفت و خرس طلایی جشنواره برلین را دریافت کرد. چرا که نسل پنجم سینماگران چین ، برآمده از یک دوران استبداد کمونیستی بودند و در زمانی که فضای سیاسی جامعه اندکی باز شد، سعی داشتند کمبودها و کاستی ها و نقایص دوران حاکمیت بلامنازع وارثان مائوتسه تونگ را به تصویر بکشند و از همین روی مورد استقبال جشنواره های جهانی مانند برلین و ونیز و کن قرار گرفتند. در این مسیر حتی فیلم "مثلث شانگهای " او در سال 1995 نامزد اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان شد.

ییمو پس از فیلم هایی مانند "نه یکی کمتر " و " راهی به سوی خانه " از سال 2002 مسیر سینمای خود را تغییر داده و به لحاظ ساختاری به سوی سینمایی سوپر پروداکشن با مایه های چین باستان رفت که به نوعی واجد تئوری های مورد نظر غرب امروز بود. فیلم هایی مانند "قهرمان" ( 2002 ) ، "خانه خنجرهای پرنده " ( 2004 ) و "نفرین گل طلایی " (2006 ) حاصل همنین دوران است که هر 3 فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی زبان شدند. فیلم هایی به لحاظ بصری خیره کننده و از جنبه قصه و محتوا ، تمسک به دورانی باشکوه ولی مضمحل شده از چین باستان داشتند. اما گویا این دسته از فیلم ها نتوانست با باورهای ژانگ ییمو کنار بیاید و در کمدی ابسورد و بی سر و ته "یک زن ، یک تفنگ و یک مغازه ماکارونی " در سال 2009 به بن بست رسید.فیلم به حدی ضعیف بود که در نمایش اولش در برلیناله پالاس شصتمین جشنواره برلین توسط تماشاگران حاضر هو شد.

ژانگ ییمو پس از شکست در سینمای مورد پسند محافل غربی با اندوخته ها و تجارب گرانبهای سینمایی به سراغ موضوعاتی از تاریخ معاصر چین رفت که چندان به مذاق غربی ها خوش نیامد. در اولین گام ، فیلم "زیر درخت زالزالک " را در سال 2010 ساخت که به عشق یک زن و مرداز دوطبقه متفاوت اجتماعی در جریان انقلاب فرهنگی چین می پرداخت. فیلم در سکوت مرگباری در برخی کشورهای آسیایی به اکران عمومی درآمد .

بالاخره در سال 2011 ییمو یکی از بهترین آثارش را به نام " گل های جنگ " جلوی دوربین برد. فیلمی تکان دهنده درباره تهاجم وحشیانه ژاپن در سال 1937 به چین ، نمایش جنایات و فجایعی که ارتش آنها در سرزمین و شهرهای چین بوجود آوردند و شجاعت و فداکاری مردم چین درمقابل اشغالگران. با این فیلم به نظر می رسد که ژانگ ییمو سرانجام به سینمای مطلوبش دست یافت. سینمایی که ترکیبی از تکنیک های روز دنیا و ادای دین به شجاعان و میهن پرستان و قهرمانان سرزمینش شد . درباره آنان که فداکارارنه در مقابل تهاجمات بیگانه ایستادند و حتی نامشان (توسط همان بیگانگانی که امروز متاسفانه رسانه های دنیا را در چنگ دارند) از صفحه تاریخ خود چین هم حذف شد.

در فیلم " گل های جنگ " اگرچه یک آمریکایی به نام جان میلر( با بازی کریستین بیل ) بازهم منجی و نجات بخش می شود . مردی که برای تدفین کشیش متوفای صومعه شهر نانکینگ به چین آمده و درگیر جنگ تحمیلی ژاپن علیه مردم چین شده ، به سبک و سیاق فیلم "توپ های سن سباستین " (1968) خود را کشیش جدید جا می زند تا بتواند دختران صومعه را نجات دهد اما نگاه تحسین گر فیلمساز نسب به از جان گذشتگی و ایثار مردم و سربازان چینی در مقابل مهاجمان ژاپنی ( که در چند جای فیلم طرفدار غرب و امریکا معرفی می شوند ) آن منجی گری را تحت شعاع قرار می دهد.

ژانگ ییمو براساس فیلمنامه هنگ لیو ( که "ژودو " را هم در سال 1990 برای ییمو نوشت و فیلمنامه "Assembly " هم در سال 2007 در باره جنگ های انقلاب چین متعلق به او بود ) ، صومعه ای در نانکینگ را ظاهرا تنها مکانی معرفی می کند که ارتش ژاپن تعهد کرده به آن دست اندازی ننماید. صومعه ای که کشیش آن فوت کرده و اینک تنها 13 شاگرد دختر در آن باقیمانده اند ، ضمن اینکه یک آمریکایی نیز برای تدفین کشیش قبلی آمده است. اما در جریان وحشی گری های ژاپنی ها در نانکینگ ، 13 تن از زنان بدکاره شهر نیز به صومعه پناه می آورند. زنانی که خود قربانی فرهنگ مهاجم غربی و سرمایه داری هستند و دیگر برایشان خانه و وطن و کشور نیز اهمیتی ندارد. آنها در ابتدا با دختران صومعه درگیر می شوند ولی وقتی سرباز جوانی در حال جان دادن را می بینند که به صومعه پناه آورده و پس از آن تجاوز وحشیانه سربازان ژاپنی به صومعه و مرگ یکی از دخترها و بالاخره اجبار آنها برای خواندن سرود در جشن پیروزی ژاپنی ها باعث می شود تا حس انسانی شان بیدار شده و برای نجان جان دخترها ، خود به جای آنها  به میدانی روند که کمتر از جبهه جنگ با ژاپنی ها نیست.

فیلم " گل های جنگ " علیرغم محتوای تکان دهنده  و ساختار استادانه ، به هیچوجه مورد توجه اعضای آکادمی اسکار قرار نگرفت و در حالی که تصاویر فیلم همچنان خیره کنندگی آثاری همچون "قهرمان" ، "خانه خنجرهای پرنده" و "نفرین گل طلایی" را داراست ، تنها دلیل که می توانسته مانع حضور فیلم در مراسم اسکار شود ، همانا محتوای ضد غربی و ضد سرمایه داری آن بوده است.

 

 دختری با خالکوبی اژدها ( The Girl with Dragon Tattoo)

 دیوید فینچر دو سال بود با ساخت فیلم هایی همچون "مورد عجیب بنجامین باتن " در نمایش تقدیر گرایی اوانجلیکی و " شبکه اجتماعی " در ستایش فیس بوک و بنیانگذارش ، آدم سربراه و محبوب آکادمی شده بود و از همین رو در هر دو سال اگرچه جایزه ای به وی ندادند اما افتخار نامزدی در رشته های اصلی مثل بهترین فیلم و کارگردانی را نصیب او و فیلمش کردند . اگرچه فینچر از نخستین فیلمش ، سینماگر ایدئولوژیکی محسوب می شد ( در فیلم هایی همچون "هفت " که دوزخ دانته را به تصویر می کشید یا در " باشگاه مشت زنی " که کیفر گناهان را در تجسم درونی اشخاص نشان می داد).

اما در سال 2011 در کمال تعجب ، چنی اتفاقی نیفتاد و فینچر باز به سان سالهایی که امثال " اتاق وحشت" و "زودیاک" را می ساخت مورد بی مهری آکادمی اسکار قرار گرفت. در حالی که فیلمش از همان قتل های زنجیره ای و ایدئولوژیک "هفت " و "زودیاک" برخوردار بود و حتی به نوعی هلوکاست را در یهودی ستیزی و قتل های زنجیره ای یهودیان توسط بقایای نازی های آلمانی در سوئد به نمایش می گذارد.

مشکل قضایی توسط یک سرمایه دار در استکهلم برای مایکل بلومکویست( دانیل کریگ ) ژورنالیست معروف و به جریان افتادن مجدد ماجرای مفقود شدن هریت واگنر پس از 40 سال توسط پدر بزرگش (با بازی کریستوفر پلامر ) توسط یک زن هکر کامپیوتر به نام الیزابت سلندر ( دختری تنها و تحت سرپرستی دولت) به یکدیگر پیوند می خورد. پی گیری ماجرای مفقود شدن 40 ساله هریت ، بلومکویست و سلندر را به یک سری قتل های زنجیره ای می رساند که علیه زنان یهودی اعمال شده و در تمامی قتل های فوق به نوعی پای شرکت ها و نمایندگی های یکی از بزرگترین موسسات تجاری سوئد متعلق به خانواده واگنر  در میان بوده که برخی بقای نازی ها در آن سهام دارند.

فیلم معمایی / حادثه ای " دختری با خالکوبی اژدها " براساس فیلمنامه استیون زیلیان و به تهیه کنندگی اسکات رودین و توسط کمپانی متروگلدوین مه یر و کلمبیا ساخته شده و بوسیله برادران وارنر و سونی پیکچرز هم پخش شده است ، یعنی تمامی عناصر حضور در جمع برترین فیلم های اسکار را دارد ، اما در رشته های اصلی کاندیدا نمی شود! چرا؟

نگاهی دقیق تر به قصه فیلم نشان می دهد که اگرچه بیشتر یهودیان، قربانی قتل های زنجیره ای بوده و قتل ها توسط کاتولیک ها انجام می شده ولی تمامی قتل ها براساس جملات و عبارات و مجازات هایی صورت می گرفته که در "سفر لاویان "عهد عتیق ( تورات ) درج شده است. در صحنه ای که الیزابت سلندر از روی لب تاب خود ، پرونده تک تک قتل ها در طول 40 سال و نحوه انجام آنها را می خواند،در هر مورد، مایکل بلومکویست هم طریق انجام قتل را با عبارات سفر لاویان کتاب عهد عتیق تطبیق می دهد.

این برای اولین بار است که خشونت افسارگسیخته و ددمنشانه ای مجازات های مندرج در کتب به اصطلاح دینی مورد نظر صهیونیست ها همچون تورات و تلمود ( که همگی کتب تحریف شده ای بوده و هیچ ارتباطی با دین اصیل یهود ندارد ) در یک فیلم بیان شده و می توان با نحوه جنایات آنها در طول تاریخ و حتی همین امروز در سرزمین های اشغالی مقایسه شود.

آیا همین نگاه افشاگرانه به عهد عتیق ( که ناخودآگاه در فیلم جای گرفته  و اصلا قصد این بوده که باز هم یهودیان مظلوم جلوه داده شده و یهودستیزان عاملان قتل های زنجیره ای به شمار آیند)نمی تواند دلیل اصلی نادیده گرفته شدن فیلم "دختری با خالکوبی اژدها " در اسکار 2011 باشد؟

 

-   جاسوس سرباز خیاط تعمیرکار (  Tinker Tailor Soldier Spy  )

 داستانی دیگر از جان لوکاره ( جاسوسی نویس معروف ) که فیلم های " جاسوسی که از سردسیر آمد" را مارتین ریت در 1965 و "خیاط پاناما " را جان بورمن براساس نوول های وی ساختند و همین "جاسوس سرباز خیاط تعمیرکار " را نیز در قالب یک مینی سریال ، جان ایروین در 1979 برای بی بی سی کارگردانی بود.

اما این بار یک کارگردان تلویزیونی سوئدی آمده تا با تهیه کنندگی خود لوکاره و سینماگران مشهوری همچون پیتر مورگان و با حضور بازیگران معروفی مانند گری اولدمن و توبی جونز و جان هارت و کالین فرث یکی از رسواترین ماجراهای جاسوسی دوران جنگ سرد را به تصویر بکشد که انصافا هم به خوبی و با قدرت از پس آن برآمده است. ماجرای نفوذ دوجانبه مامورین MI6 و KGB و نقش جاسوسان دوجانبه ، قضیه همیشگی و رایج مابین سازمان های اطلاعاتی / امنیتی خصوصا در دوران جنگ سرد بود اما آنچه جان لوکاره نوشته ، در واقع فریب خوردن مضاعف MI6 و CIA از KGB است.

تشکیل سازمانی به نام "سیرک" از بلندپایه ترین ماموران MI6 و طراحی عملیاتی به نام Witchcraft برای یافتن جاسوسی مهم از سازمان اطلاعاتی جاسوسی شوروی سابق در اینتلیجنس سرویس انگلیس موجب اعتماد به ماموری دوجانبه و روسی با نام پلی کوف می شود که در واقع اطلاعات MI6 را به شوروی انتقال می دهد و همه اینها دامی است برای سازمان جاسوسی بریتانیا که واسطه کسب اطلاعات روس ها از CIA شود!  در این ماجرای فریب همه بلندپایگان MI6 گرفتار شده اند از پرسی اللاین ( توبی جونز ) که نام مستعار "تعمیرکار" دارد تا بیل هایدن ( کالین فرث) با نام مستعار "خیاط" و تا توبی استرهاس با نام مستعار "سرباز" . در این میان جرج اسمایلی ( گری اولدمن) با نام مستعار "جاسوس " هم مورد ظن است که البته خود مسئولیت پرونده ضد جاسوسی را برعهده گرفته و همه ماجراهای فوق را کشف می کند و از جمله اینکه در میان بلندپایگان یاد شده بیل هایدن یا خیاط ، جاسوس دوجانبه و کلید کسب اطلاعات از MI6 و CIA بوده است.

فیلم نامزد 3 جایزه اسکار از جمله بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش اول مرد بود که به هیچکدام دست نیافت. دلایل کاملا واضح است. رسواترین ماجرای جاسوسی غرب نبایستی در بوق اسکار هم قرار بگیرد!

 

توضیح : خلاصه ای از این مطلب در شماره اخیر  ماهنامه سینما رسانه به چاپ رسیده است.


 
 
نگاهی فیلم های اسکاری و غیر اسکاری 2011- بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

1- اسکاری ها چرا بودند؟

 

برای حفظ میراث پدران

 

امسال نیز ( مانند سال های گذشته ) همه نامزدها و برنده ها و انتخاب ها از میان 10-15 فیلم صورت گرفت (نکته بسیار قابل توجه در این انتخاب ها این بود که حتی برگزیدگان مراسم اسپریت که به نوعی همواره خود را مبلغ فیلم های مستقل دانسته اند نیز امسال با حلقه جوایز اسکار قرابت بسیاری پیدا نمود و حتی فیلم برگزیده آنها یعنی "هنرمند" همان فیلم برتر مراسم اسکار بود که 5 جایزه اصلی بهترین فیلم و کارگردانی و بهترین بازیگر مرد و بهترین موسیقی فیلم و طراحی لباس  را دریافت کرد) و این سوال همیشگی باقی ماند ، پس تکلیف دهها و صدها و هزاران فیلم تولیدی دیگر که در آمریکا و سایر کشور های جهان تولید گردیده چه شد که به دلائل مختلف از جمله ناهماهنگی با همان ایدئولوژی آمریکایی یا سیاست های جاری غرب و با شکستن تابوهای غربی ، توفیق جلب حمایت کمپانی های اصلی هالیوود را برای توزیع و پخش و تبلیغات نیافته یا در سالن های حلقات اصلی سینماهای آمریکا ، به خصوص لس آنجلس ، شانس اکران را نداشته و یا اسطوره ها و تفکر آمریکایی را زیر علامت سوال برده اند؟

امسال به جای 10 فیلم ، 9 فیلم نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم شدند به علاوه دو فیلم دیگر که با اسکار بهترین بازیگر مطرح شدند و یک انیمیشن که اسکار بهترین کارتون سینمایی سال را گرفت.

اما یک وجه مشترک ، درونمایه همه این فیلم ها را به یکدیگر پیوند می زد : حفظ و گرامیداشت میراث گذشته آمریکا و غرب . تقریبا در همه فیلم های یاد شده ، به نوعی به میراث فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی ، تاریخی ، اجتماعی و نظامی غرب و آمریکا اشاره می شد که چگونه در فراز و نشیب های زمانه ، حفظ شده و بایستی همچنان حفظ گردد.


 

-         هنرمند ( Artist )

 ساخته میشل هازاناویشوس (سازنده  فیلم ها و مجموعه های تلویزیونی عامه پسند مانند سری فیلم های "117 OSS" ) و با شرکت ژان دوژاردن ( بازیگر نقش اصلی همان سری فیلم های "117 OSS") که به سبک و سیاق آثار سینمای صامت و با میان نویس و به صورت سیاه و سفید روی پرده رفت. فیلم درباره یک ستاره سینمای صامت به نام  جرج والنتاین است که فیلم هایش، هواخواهان بسیاری دارد.از جمله این هواخواهان که به دلیل علاقه به جرج والنتاین جذب حرفه بازیگری می شود، خبرنگاری به نام "په په میلر" است که استعداد خوبی در بازیگری از خود نشان می دهد. با گذر سینما از دوران صامت و ورود به عصر صدا و فیلم ناطق، "په په میلر" به خوبی رشد می کند و خود ستاره فیلم های ناطق می گردد ، درحالی که ستاره بخت جرج والنتاین دچار افول چشمگیری      می شود ، به طوری که نه تنها موقعیت خود در سینما که حتی زندگی و خانواده اش را نیز از کف  می دهد و با لباسی مندرس در شهر رفت و آمد می کند. ولی در آستانه خودکشی ، توسط همان "په په میلر" که هنرپیشه معروفی شده ، نجات پیدا می کند. اما چه راهی برای بازگشت جرج میلر به دنیای ستارگان سینما وجود دارد،درحالی که دیگر هیچ استودیو و تهیه کننده ای او را نمی پسندد؟ راهش را "په په میلر" می یابد و با تحت فشار گذاردن تهیه کننده و صاحبان استودیو ، جرج والنتاین را مجددا وارد سینما و این بار فیلم های موزیکال کرده و همراه او یک زوج حرفه ای برای این دسته از فیلم ها تشکیل می دهد.

اگرچه ادعا شده ، فیلم "هنرمند" اولین فیلمی است که تماما در خارج آمریکا( فرانسه) و با سرمایه غیر آمریکایی تهیه شده و اسکار بهترین فیلم سال را به خود اختصاص داده ، اما به خوبی روشن است ، آنچه هازاناویشوس در فیلمش به تصویر کشیده ، همانا شمایی از تاریخ سینمای آمریکا و ستارگان و سوپر استارهای دیروز هالیوود است که میراث شان گرامی داشته می شود. در واقع هازاناویشوس به احترام میراث سینمای آمریکا کلاه از سر برداشته است. اگر وی چنین فیلمی را درباره سینمای فرانسه می ساخت و جایزه اسکار می گرفت، آن وقت می توانستیم به ادعای همیشگی برگزارکننگان اسکار و شیفتگان آنها بپردازیم که تا چه حد آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا ، به دیگر فرهنگ های غیر آمریکایی هم احترام گذارده و آنها را همپای فرهنگ یانکی مورد توجه قرار می دهد. این همان ادعایی است که آکادمی نشینان درمورد هنرمندان و هنرپیشگان و فیلمسازان غیر آمریکایی که اسکار دریافت می نمایند ، دارند و آن را دلیل گستردگی چتر مراسم اسکار در جهان فرض می نمایند، غافل از آنکه همه آن هنرمندان و فیلمسازان و هنرپیشگان غیر آمریکایی دریافت کننده اسکار ، در آثار آمریکایی ایفای نقش کرده و یا به نوعی ایدئولوژی و فرهنگ آمریکایی را تبلیغ کرده و مورد صحه قرار می دهند و گرنه به قول ژان لوک گدار، آمریکاییان خود شکارچی خاطرات دیگر ملت ها به نفع خود هستند و به هیچ گروهی باج نمی دهند.

در فیلم "هنرمند" نیز  جرج والنتاین در واقع نشانی از اغلب ستارگان مرد سینمای صامت آمریکا مانند داگلاس فرنبکس و ارول فلین را در خود دارد ، چنانچه در یکی از صحنه های فیلم که جرج ، یکی از فیلم هایش را با پروژکتور تماشا می کند، شاهد فیلم "علامت زورو" باشرکت داگلاس فرنبکس هستیم که فرنبکس  را به مقام ستاره سینمای صامت رسانید.

در پایان هم که جرج والنتاین در دوران سینمای ناطق ، به همراه "په په میلر" زوجی تشکیل داده و وارد فیلم های موزیکال می شود ، هم نوع گریم او  و هم سبک رقص و آوازش ، جین کلی را در   فیلم هایی مانند  "آواز در باران" و "یک آمریکایی در پاریس" تداعی می کند.

در واقع فیلم "هنرمند" را می توان کاریکاتور فیلم "سانست بولوارد" بیلی وایلدر دانست ( شاید برای همین تقلید بود که میشل هازاناویشوس روی سن مراسم اسکار و پس از دریافت اسکار بهترین کارگردانی ، بارها از بیلی وایلدر تشکر کرد!) با این تفاوت که از فیلمنامه و صحنه های ماندگار آن فیلم بی بهره است. تنها همان سکانس پایانی فیلم "سانست بولوارد " به همه فیلم "هنرمند " می ارزد که نورما دزموند با توهم همیشگی اش در حالی که به جرم قتل فیلمنامه نویس خود ، جو جیلیس بازداشت شده و از پلکان خانه اش پایین می آید، در حالی که برای خارج کردن نورما از توهم به وی گفته می شود :

"...شما نورما دزموند هستید. شما در فیلم های صامت بازی می کردید. شما عادت داشتید که بزرگ باشید..."

نورما پاسخ می دهد :"...من بزرگ هستم. این فیلم ها هستند که کوچک شده اند..."

 

-         هوگو ( HUGO)

 تازه ترین فیلم مارتین اسکورسیزی ، علاوه براینکه به صورت سه بعدی ساخته شده ، از فضایی شبه دیکنزی هم برخوردار است و به جای پاریس دهه 1930 ، لندن قرن هجدهم و نوزدهم را به ذهن متبادر می سازد. هوگو کابره ، پسر بچه ای یتیم ، بنا به شغل پدر و عموی مرحومش ، نگهدارنده ساعت ایستگاه قطار پاریس است ، بدون آنکه دیگران و علی الخصوص پلیس ایستگاه از این امر باخبر باشد. تنها دغدغه هوگو ، پی بردن به راز عروسکی مکانیکی است که از پدر برایش به یادگار مانده و احساس می کند که کلیدی می تواند آن عروسک را به کار انداخته و راز محبوس در دل آن که پدرش سالها به دنبال آن بود را فاش سازد. جستجوی هوگو به همراه دختر نوجوان دیگری به نام الیزابت ، وی را به مغازه داری منزوی می رساند که بعدا پی می برد "جرج ملی یس" ، یکی از بانیان سینماست. کسی که با تخیل و تصور خود ، پایه و بنیاد فیلم های به اصطلاح علمی تخیلی یا فانتزی را در تاریخ سینما گذارد. کلید عروسک مکانیکی نزد همین عمو ژرژ است و به کارافتادن عروسک بوسیله همان کلید، تمام رازهای او  را برملا می سازد که آن مغازه دار منزوی همان فیلمساز معروف تاریخ سینماست.

فیلمنامه "هوگو" را جان لوگان ( نویسنده فیمنامه هایی همچون " رنگو" ، "سویینی تاد "، "هوانورد" ، "آخرین سامورایی"، "ماشین زمان "، "هر یک شنبه معمولی " و ...) براساس کتاب برایان سلزنیک به نام "اختراع هوگو کابره" نوشته که مارتین اسکورسیزی ، آن را برای یک فیلم 3 بعدی ، دکوپاژ نمود. فیلم نگاهی منفی به جنگ جهانی اول دارد که چگونه یکی از محورهای میراث سینمای غرب یعنی ژرژ ملی یس را از دیده ها پنهان ساخته و همه هنر و تخیل وی را به انزوا کشانید. با تلاش هوگو و الیزابت ، راز ژرژ ملی یس برملا شده و همه در می یابند ، ملی یس که بسیاری تصور مرگ وی را در طول جنگ جهانی اول داشتند ، زنده بوده و آثار وی که فکر می کردند در اثر جنگ نابود شده ، همچنان در دسترس است و می تواند مورد استفاده علاقمندان تاریخ سینما قرار گیرد.

مراسم بزرگداشتی که در پایان فیلم برای ژرژ ملی یس برپا می شود ، در واقع تقدیر اسکورسیزی و هالیوود امروز از پدر سینمای تخیلی و فانتزی است. سینمایی که اساس فیلم های غرب دیروز و امروز را تشکیل می دهد. غربی که تاریخش را نیز براساس فانتزی و تخیل و تصور بنا کرده تا بشر را از واقعیات تاریخی و اجتماعی دور ساخته و به خواب و خیال پناهش دهند.

ساختار سینمایی فیلم در میان آثار اسکورسیزی تعریفی ندارد و به نظر می آید اغلب شیفتگان آن ، مسحور تصاویر 3 بعدی اش شده اند. فی المثل در کمال تعجب و شگفتی صحنه های تعقیب و گریز تنها پلیس فیلم با هوگو (در میزانسن ها و بازیگردانی) بسیار سردستی و آماتوری در آمده و (اگر برخی علاقمندان اسکورسیزی برنیاشوبند) باید بگویم من را به یاد صحنه های تعقیب و گریز فیلم "دزد عروسک ها" ی خودمان انداخت!!

نکته مهم اینکه "ژرژ ملی یس " از نخستین فیلمسازان تاریخ سینماست که فیلم ضد اسلامی ساخت. او در حال که هنوز دو سالی از آغاز سینما نگذشته بود در سال 1897 ، فیلمی به نام "عرب مسخره" را در مضحکه و تمسخر اسلام و مسلمین کارگردانی کرد و از بانیان تولید و ساخت جریان سینمای ضد اسلامی بود که همچنان امروز با قوت و قدرت تمام از سوی سردمداران هالیوود دنبال می شود.

 

درنهایت بلندی و به طور باورنکردنی نزدیک( Extremely Loud And incredibly Close)

 

 مرثیه ای برای بازماندگان حادثه 11 سپتامبر 2001 که هنوز نمی توانند خود را از تبعات روحی آن واقعه رها سازند ، چراکه همه خاطرات و ذهنیت و زندگی شان تحت تاثیر آن قرار گرفته است. نگاهی به سازندگان فیلم "در نهایت بلندی و به طور باورنکردنی نزدیک " به سهولت می تواند تماشاگر حرفه ای سینما را به ساختار شعاری و تبلیغاتی بودن فیلم رهنمون سازد.

در طول 10 سال و اندی که از ماجرای 11/9 می گذرد ، فیلم های متعددی درباره متن و حاشیه و پیرامون آن واقعه در سینمای غرب ساخته شده که به جز فیلم "مرکز تجارت جهانی " الیور استون  و دو فیلم سینمایی و تلویزیونی که همزمان درباره پرواز یونایتد 93  ساخته شدند ، بقیه آثار اگرچه در جهت یادآوری جنبه های تبلیغاتی مورد نظر سردمداران غرب و به خصوص آمریکا بود اما چندان شعاری به نظر نمی رسیدند. شبیه ترین اثر در میان آنها به فیلم "در نهایت بلندی و به طور باورنکردنی نزدیک" فیلمی به نام " Reign Over Me" ساخته مایک بایندر در سال 2007 بود و روایتی تراژیک از مردی منزوی و غمگین را به تصویر می کشید که خانواده اش را در جریان  حادثه 11 سپتامبر از دست داده بود.

اما وقتی فیلمی درباره 11 سپتامبر را استفن دالدری کارگردانی کند ( که هنوز فیلم تبلیغاتی دو سال قبلش درباره هلوکاست به نام "کتاب خوان " را از یاد نبرده ایم ) و فیلمنامه اریک روث را به تصویر کشیده باشد (نویسنده فیلمنامه های "مونیخ" برای همسان جلوه دادن فلسطینی ها با صهیونیست ها ، " فورست گامپ " به عنوان تصویری دیگر از رویای آمریکایی ، " نفوذی " جهت تروریست نشان دادن حزب الله لبنان و " مورد عجیب بنجامین باتن " برای نمایش تقدیر گرایی اوانجلیستی) و کسی همچون اسکات رودین آن را تهیه کند ( تهیه کننده آثاری مانند "شبکه اجتماعی" در ستایش فیس بوک،"شهامت واقعی" درتجلیل از وسترنرها ،"شک"در مذمت کاتولیسسم و فیلم نژادپرستانه "قوانین تعهد" در تایید قتل عام مسلمانان و تروریست نمایاندن آنها ) ، دیگر چه انتظاری  می توان از حاصل این همکاری مثلثی داشت!!

اسکار شل ، پسربچه ای 9 ساله و جستجوگر است که پدر خود ، تامس شل را در حادثه 11 سپتامبر 2001 از دست داده ، در حالی که کمبود وی را بسیار حس می کند. زیرا در زمان زنده بودنش به دلیل رویاهای مشترک جذاب ، به شدت به یکدیگر نزدیک بودند. از جمله این رویاها ، یافتن محله ای در نیویورک بود که تامس آن را منطقه ششم می نامید و اسکار را کمک می کرد تا با تحقیقات و جستجوهایش آن را پیدا نماید اما حادثه 11/9 علاوه بر پدر ، اسکار را از این رویا نیز  محروم ساخت. اسکار همچنان پس از گذشت مدتها ، خود را به دلیل عدم شهامت در زمان مرگ پدر مقصر می داند ، چرا که وقتی در همان زمان سانحه در منزل بوده ، به هیچ یک از تماس های پدر ، پاسخ نداده و حالا صدای تامس برروی منشی تلفنی ، به سختی آزارش می دهد. جستجو در اتاق پدر ، پس از گذشت یک سال ، اسکار را به کلیدی می رساند که شاید پدرش برای بازکردن قفلی برایش به جای گذارده. قفلی که راز و رمز یا پیغامی از پدر را برایش آشکار خواهد ساخت. اما این قفل کجاست ؟ تنها نام "بلک " برروی پاکتی که کلید درونش بوده ، اسکار را به این نتیجه می رساند که بایستی به دنیال فردی به نام بلک باشد و اسکار ظاهرا به دور از اطلاع مادرش ، از طریق شماره های تلفن، یک به یک به خانه های هر کس که نام بلک در نیویورک دارد، سر می زند و در این راه با مشکلات و معضلات عدیده مردم مواجه می شود که به تدریج مسئله خود را از یاد می برد و در آخر هم در می یابد کلید متعلق به مردی به نام بلک است که پدر متوفایش ، آن را برای باز کردن قفل و رازی برایش به ارث گذارده بوده و تصادفا به دست تامس شل افتاده است. اسکار ابتدا ناامید می شود ولی سرانجام درمی یابد مادرش در جریان تمامی جستجوهایش بوده و پیش از آنکه او به سراغ هر "بلک" برود ، مادر در خانه او را می زده و برای برخورد با اسکار آماده اش می ساخته و همه آن آدم ها هم ( حتی آنان که عزیزی را در همان حادثه 11 سپتامبر از دست داده بوده ) برای تسکین و دلخوشی اسکار ، به وی کمک کردند تا جستجویش را ادامه داده و با نتیجه ای که احیانا بدست می آورد ، تا حدودی  آرام گیرد. از همین روی پس از یافتن یادداشتی از پدر ، تازه درمی یابد که منطقه گمشده ششم نیویورک همین آدم هایی بودند که ظاهرا از هم دورافتاده و حالا همدردی برای یک حادثه ، باعث به هم پیوستگی و همبستگی آنها شده بود که گویی آدم های یک محله هستند.

اما آنچه بیش از هر موضوعی از دل این قصه و ماجرای شبه معمایی آن بیرون می آید ، علاوه بر فضایی غم بار و تراژیک برای یک خانواده و پسر بچه ای حساس ( که هوشمندانه به عنوان کاراکتر اصلی ) انتخاب شده ، دست یافتن او به میراث پدرش پس از جستجویی طولانی و طاقت فرساست که با ذکاوت به عمق و ابعاد آن پی می برد و نوعی اتحاد و اتفاق و همدلی را مابین مردمی جداافتاده موجب می گردد. در این گشت و جستجوی غریب برای یافتن میراث پدر ، حتی پدر بزرگش( با بازی قوی ماکس فن سیدو)   هم وی را یاری می کند ، پدر بزرگی که لب از سخن فرو بسته و اسکار حتی نمی داند که او با او نسبتی دارد.

 

- نسل ها ( Descendants )

 

مت کینگ ( با بازی جرج کلونی ) وارث خانواده یهودی کینگ در هاوایی ، با دو معضل اساسی دست به گریبان است؛ اول اینکه همسرش الیزابت در جریان یک موج سواری دچار سانحه و مرگ مغزی شده و دوم اینکه زمان آن رسیده وی به عنوان مسئول همه زمین ها و میراث خانواده کینگ ، برای فروش آنها به شرکت های تجاری خارجی جهت ساخت مراکز تفریحی و گردشی تصمیم بگیرد. تصمیمی که چشم و دل همه خاندان کینگ به آن بسته است.  چراکه هریک از آنها از این زمین ها سهمی دارند. زمین هایی که نتیجه پیوند و وصلت جد پدری آنها (از مهاجرین یهودی) با یکی از شاهزادگان بومی هاوایی بوده است.

ضمن اینکه مت با دو دخترش نیز مشکل دارد و علاوه براینکه از کنترل دختر کوچکش عاجز مانده ، دختر بزرگ نیز که برای تحصیل در دانشگاه به محلی دور از خانه فرستاده ، دچاز اعمال خلاف می گردد. اما در میان همه این مشکلات با بحران دیگری مواجه می شود و درمی یابد که همسر در حال کمایش، با مرد دیگری ارتباط نامشروع داشته و سالها بوده که به وی خیانت می کرده است. چنین اطلاعی ، بیش از تمامی معضلات دیگر ، وی را دچار بحران روحی و روانی می گرداند و همه غرور و عشقش را مورد هجوم قرار می دهد به طوریکه حتی در محیط غرب زده و بی بند بار آمریکا آن هم در جزایر هاوایی ، نمی تواند با آن کنار بیاید. سرانجام علیرغم همه این مسائل الیرابت می میرد و وداع تلخی با مت و بچه های و همه فامیل دارد و مت هم بالاخره تصمیم می گیرد زمین های خاندان کینگ را به فروش نرسانده  و  میراث پدرانش را همچنان برای خودشان نگاه دارد.

الکساندر پاین به سیاق آثار قبلی خود همچون فیلم اسکاری "راههای فرعی" ( 2004) و "درباره اشمیت" ( 2002) در فیلم "نسل ها" هم به دنبال یافتن هویت و این بار همراه نگاهی امیدوار ، وفادارانه برای حفظ میراث پدران است. اگر در فیلم "راههای فرعی" آن معلم انگلیسی و بازیگر تلویزیونی شکست خورده برای یافتن بارقه ای امید در زندگی راهی تاکستان های انگور در کالیفرنیا شده تا شاید به نوعی هویت خود را بیابند و اگر وارن اشمیت بازنشسته در فیلم "درباره اشمیت" پس از مرگ همسرش ، از اوماهای نبرسکا به دنور می رود تا شاهد زندگی استحاله یافته و نامانوس دخترش باشد ، در فیلم "نسل ها "، مت کینگ علیرغم همه مشکلات و معضلات ، سرانجام پای حفظ میراث اجدادیش می ایستد( با توجه به یهودی بودن کینگ و تصرف زمین از طریق مهاجرت به مکانی دور ، نمی توان جهت گیری صهیونی فیلم را در حفظ زمین های اشغالی نادیده گرفت )  و در همین مسیر سرانجام ، خانواده از هم پاشیده اش را گرد هم جمع می کند.

 

-         خدمتکار ( Help )

 یک فیلم به ظاهر ضدنژادپرستانه دیگر که بیش از هر اثری یادآور فیلم "بربادرفته" ویکتور فلیمینگ / دیوید سلزنیک است و حتی کاراکتر جذاب فیلم ، به اسم مینی با بازی اکتاویا اسپنسر ( که معلوم نیست چرا نقش مکمل ابلین ، قرار گرفته !) به شدت خاطره بازی هتی مک دانل به نقش مامی را در آن فیلم سال 1939 به ذهن متبادر می سازد.

فقط ماجرای فیلم " خدمتکار " نه مثل فیلم "بربادرفته" به قرن نوزدهم بلکه به دهه 60 آمریکا باز    می گردد یعنی همین 50 سال پیش که بسیاری از کشورها و ملل در حال مبارزه و انقلاب ضد امپریالیستی و ضد سرمایه داری بودند اما ایالات متحده علیرغم همه ادعاهای دمکراسی و حقوق بشر ، هنوز درگیر یک معضل قرون وسطایی  به نام آپارتاید بود و البته هنوز هم درگیر است.

نگاه کنید هنوز واژه غیر انسانی و تحقیر کننده "کاکا سیاه" در فیلم های هالیوودی شنیده می شود و گویا تر از آن ، شوخی کریس راک روی صحنه اسکار امسال به هنگام اهدای جایزه بهترین انیمیشن بود که به طور کنایه آمیز و با بیانی طنز آمیز به این نژادپرستی مستتر در آثار آمریکایی اشاره کرد. او گفت که در انیمیشن ها خیلی راحت تر می توانند حرف هایشان را بزنند و مثلا سفیدپوستان به جای شاهزاده و پرنسس صحبت کنند و سیاه پوستان به جای خر و الاغ و مانند آن ( کنایه از حرف زدن ادی مورفی به جای خر در کارتون "شرک" ) .

نیلز مولر در فیلم "قتل ریچارد نیکسن "( 2003) از قول سام بیک که به دلیل بی عدالتی و سیستم متکی بردروغ ایالات متحده ، در سال 1972 تصمیم گرفت با یک ربودن یک هواپیما ، خود را به کاخ سفید بزند و ریچارد نیکسن ( رییس جمهوری وقت آمریکا ) را به قتل برساند ، درباره سیستم حاکم بر آمریکای نوین چنین می گوید :

"... این سیستم دچار یک سرطان مهلک شده و باید آن را اصلاح کرد چون در آمریکای امروز، برده‌داری جدید در حق کارمندان  اجرا می‌شود!"

تیت تیلور  نویسنده و کارگردان فیلم " خدمتکار " که پیش از این بیشتر هنرپیشه سینما بوده ( در فیلم هایی مانند "استخوان زمستانی "دبرا گرانیک و " من جاسوسم "بتی تامس  و " سیاره میمون ها"  تیم برتن ) و تنها یک کمدی ضعیف به نام  " مردم زشت زیبا " ( 2008 ) داشته ، اینک گویی یک شبه ره صد ساله طی نموده و ناگهان خود را ( البته در واقع با عنایت و لطف دو کمپانی اصلی هالیوود یعنی دریم ورکس و دیزنی ) به بالاترین رتبه سینمایی در آمریکا رسانده است. دلیلش هم در میان جوایز ایدئولوژیک اسکار پر واضح است. تیت تیلور ، به هیچ وجه نژادپرستی ( که یک اصل نهادینه شده ایدئولوژی آمریکایی علیرغم تمامی ادعاها و شعارهاست ) را در فیلم "خدمتکار " نفی نکرده بلکه تنها نوعی ظلم مفرط و فئودالی نسبت به سیاهان را مذموم دانسته است. در این فیلم ، سیاهان همچنان و حتی در شرایط هپی اند پایان فیلم ( لااقل در مورد مینی که ظاهرا عاقبت به خیر می شود ) یک آدم درجه دوم و تنها در مقام خدمتکار و برده تصویر می شوند و البته سفید پوست خوب از نظر تیلور و صاحبان کمپانی های دریم ورکس و دیزنی ، سفیدپوستی است که یک ارباب خوب و منصف باشد .

اسکیتر ، دختر جوانی که فارغ التحصیل شده تصمیم می گیرد ، پیشرفت خود را در محل تولدش در می سی سی پی و با نویسندگی دنبال نماید. او برای نخستین پروژه اش ، مصاحبه با خدمتکار خانوادگی شان ، ابلین را انتخاب می کند تا او از مشکلات و ظلم ها و بی عدالتی هایی که در طول خدمتش به سفید پوستان و بزرگ کردن بچه هایشان متحمل شده ، بگوید. خیلی زود سایر خدمتکاران سیاه پوست نیز به آنها پیوسته و علاقمند می شوند که قصه و سرگذشت خود را بگویند. اما در میان آنها قصه سیاه پوستی به نام مینی از همه شنیدنی تر است ؛ چرا که دوست ندارد زیر زور ارباب باشد ، ولو اخراج شود و سرانجام هم ارباب مورد نظرش را پیدا می کند.

 

-         اسب جنگی ( War horse )

 تقریبا می شود گفت پس از سال 2000 و آغاز هزاره سوم ، استیون اسپیلبرگ ، عمده فعالیت سینمایی خود را برروی تهیه کنندگی متمرکز کرده و این به جز کار تولید فیلم در کمپانی دریم ورکس است که به همراه دیوید گفن و جفری کاتزنبرگ ، اداره اش می کند و بیشتر در آنجا نقش تهیه کننده عامل ( Executive Producer ) فیلم ها را ایفا می کند . از همین روست که همچنان ( مانند زمانی که فقط کارگردانی می کرد و هنوز دستی در تهیه کنندگی نداشت ) امروز هم تهیه کننده فیلم هایش ، رفقای قدیمی او ، فرانک مارشال و کاتلین کندی هستند . همچنانکه یانوش کامینسکی فیلمبردارش است و  مایکل کان ، تدوین گرش و جان ویلیامز هم این سالها گویا فقط برای فیلم های او ، موسیقی می سازد.

بنابراین اهم آثار اسپیلبرگ را در این سالها بایستی در بخش تهیه کنندگی جستجو کرد. به جز تهیه فیلم های مستند و کوتاه و سریال های تلویزیونی ، استیون اسپیلبرگ در دهه اول از قرن بیست و یکم ، در 14 فیلم به عنوان تهیه کننده عامل حضور داشته و 10 فیلم را هم خارج از دریم ورکس ، تهیه کرده است. ( فیلم هایی مانند "کابوی ها علیه بیگانه ها "جان فاورو ، "سوپر 8 " جی جی آبراهامز  ، " ترانسفورمرز : تاریکی ماه" مایکل بی ، "شهامت واقعی" برادران کوئن ، " قیامت " کلینت ایستوود ، "استخوان های تنها" پیتر جکسن ، "افسانه زورو" مارتین کمپبل و ...)

در این میان بنابرعادت یکی دو دهه اخیرش ، هر چند سال دو فیلم ( یک فیلم فانتزی یا تخیلی و یک فیلم کاملا جدی ) را برپرده سینما برده است. ( 1989: ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی – همیشه ، 1993: پارک ژوراسیک – لیست شیندلر ، 1997 : دنیای گمشده : پارک ژوراسیک – آمیستاد ، 2002 : اگه می تونی منو بگیر – گزارش اقلیت ، 2005: جنگ دنیاها - مونیخ و سال 2011 هم : ماجراهای تن تن – اسب جنگی ) ضمن اینکه بین این دوگانه سازی ها از ساخت برخی فیلم های مورد علاقه اش مانند " ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین ( 2008) ، نجات سرباز راین (1998) ، هوش مصنوعی ( 2001) و ...نیز غافل نمانده است.

نگاهی اجمالی به لیست فیلم های اسپیلبرگ ( چه در مقام کارگردان و چه به عنوان تهیه کننده ، چه در دریم ورکس و یا برای کمپانی های دیگر) به خوبی برای یک تماشاگر حرفه ای می تواند روشن کند که یا اسطوره های آمریکایی را تبلیغ می کنند یا افسانه های صهیونی ، یا ایده های اومانیستی را ترویج می کنند و یا اندیشه های سکولاریستی را که بعضا در وادی شرک و ضدیت با توحید نیز وارد می شوند و بالاخره مروج لیبرال سرمایه داری بوده که اساس و غایت همه تفکرات فوق را تشکیل می دهد و این یعنی استیون اسپیلبرگ یکی از باورمند ترین فیلمسازان هالیوود به ایدئولوژی آمریکایی/صهیونی است و حتی یک فیلم خارج از این مسیر نساخته است. ( ضمن اینکه خودش هم یهودی و وابسته به لابی صهیونیستی هالیوود است ) .

اما فیلم "اسب جنگی" هم ادای دین دیگری از اسپیلبرگ به اسطوره های غربی بر پس زمینه ای از آمیختگی جنگ و زندگی است. اسب به عنوان یکی از مهمترین عناصر زندگی وسترنی (که در یک نظرگاه افراطی ) حتی مایه زندگی و رویش به شمار می آید ، محور اصلی فیلم را تشکیل می دهد و در واقع شخصیت اول فیلم محسوب می گردد. با همین اسب است که فیلمساز ، مخاطبش را در جهان فیلم سیر می دهد و وقایع مختلف را از سر می گذراند. اسبی که مانند برده ها فروخته شده و مثل قهرمانان به خانه اش بازمی گردد. اسبی که حتی در شرایط صلح ، سختی هایی همانند روزهای جنگ را تحمل می کند. او برای اثبات کارآمدی خود و نجات خانواده ای کشاورز از فروش زمین خود ، تا پای جان و همراه صاحب اصلی اش، آلبرت ، زمین ها را شخم می زند و در عرصه جنگ نیز نهایت فداکاری را می کند ، چه زمانی که سوارانش را از زیر رگبار دشمن به در می برد ، چه زمانی که برای همنوعش فداکاری کرده و در جبهه دشمن (در حال اسارت ) به جای وی ، عراده های توپ را می کشد و چه زمانی که از یک جنگ بی حاصل سرسام گرفته ، رم کرده و خود را به میانه میدان می اندازد تا در چنگال سیم های خاردار گرفتار شده و برای چند لحظه هم که شده ، آتش بس برقرار گردد.

جالب است که در فیلم "اسب جنگی " دو فیلمنامه نویس ، اسپیلبرگ را همراهی کرده اند : یکی ریچارد کورتیس معروف که فیلمنامه های کمدی و فانتزی و حتی کمدی رمانتیک معروفی دارد ( مثل : سری فیلم های تلویزیونی و سینمای مستر بین ،"چهار عروسی و یک تشییع جنازه"،" ناتینگ هیل " ، "خاطرات بریجیت جونز" و ...) و در کارنامه سینمایی / تلویزیونی اش تنها همین فیلم "اسب جنگی" ناهمگون به نظر می رسد! و دیگری لی هال که به جز چند فیلم و سریال تلویزیونی فقط فیلمنامه "بیلی الیوت" او معروف است که در سال 2001 استفن دالدری کارگردانی کرد و البته به نظر می آید قوت فیلمنامه ناشی از نوول پرکشش مایکل مورپورگو باشد که پیش از این چند رمانش به فیلم برگردانده شده از جمله قصه " وقتی که وال ها بازمی گردند" که در سال 1989 کلایو ریس آن را براساس فیلمنامه خود مورپورگو به فیلم برگرداند.

جویی ( همان اسب و شخصیت اصلی فیلم ) توسط کشاورز فقیری به نام تد ناراکات خریداری شده و بوسیله پسرش آلبرت آموزش می بیند . تد ، یک جنگجوی قدیمی است که به دلیل صدمات روحی و جسمی که در جنگ های قبلی دیده ، اینک منزوی و گوشه گیر شده ولی آلبرت به او افتخار می کند و در واقع برای حفظ یادگار و میراث اوست که آنقدر بر حفظ زمین و اسب تاکید کرده و تا مرز بذل جان برای آنها پیش می رود. او سرانجام جویی را از میان جبهه های جنگ به خانه و زمین پدری اش باز می گرداند تا نشان دهد همچنان به میراث پدر وفادار است.

 کارگردانی اسپیلبرگ همچنان در صحنه هایی مثال زدنی است از جمله در صحنه حمله نیروهای سواره نظام انگلیسی به صفوف آلمان ها ، که تصاویر از یک سو  جنگجویان سوار بر اسب را نشان می دهد که به پیش می تازند و از سوی دیگر ( بدون نشان دادن برزمین افتادن آن سواران ) در حالی که مسلسل ها در حال شلیک هستند ، اسب های بدون سوار که از کنار مسلسل ها عبور می کنند را در کادر دوربین قرار می دهد و بدین شکل و در یک نمای به غایت سینمایی ، فاجعه ای تکان دهنده در جنگ را به تصویر می کشد.

 

 

-         تیمه شب در پاریس ( Midnight in Paris )

 دیگر فیلمساز یهودی معروف هالیوود یعنی وودی آلن هم عادت دارد که هر سال حتما یک فیلم بسازد. فیلم هایش اساسا بعضی مواقع در اسکار مطرح نمی شود و برخی مواقع نه تنها کاندیدای دریافت جایزه شده که به اسکار هم دست پیدا می کند. ضمن اینکه به هیچ وجه عادت ندارد به مراسم اهدای جوایز آکادمی یا همان اسکار بیاید ، چرا که حضور در چنین مراسم به قول خودش لوس را دون شان فیلمسازی اش می داند. پس از دریافت جوایز فیلم آنی هال در سال 1977 ، فقط یک بار و آن هم پس از حادثه 11 سپتامبر به این مراسم آمد تا به عنوان یک نیویورکی درباره آن شهر صدمه دیده سخن بگوید که در همان سخنرانی ظاهرا تراژدی هم نتوانست از طعنه زدن به لوس بازی های اسکاری ها خودداری کند و پس از اینکه چند فرض را برای علت دعوت شدنش به مراسم عنوان نمود ، گفت : "...فکر کردم برای جایزه جین هرشولت ( جایزه ای برای فیلمسازان و هنرمندان ظاهرا نیکوکار و خیر که میلیون ها دلار به فقرا خصوصا در کشورهای فقیر و گرسنه کمک کرده اند) دعوت شده ام . چون چند روز پیش به یک گدا ، یک سنت داده بودم!!"

اما مراسم اسکار 84 شاهد اسکار دیگری برای وودی آلن در بخش بهترین فیلمنامه اصلی شد. (همان بخشی که آلن بیشترین نامزدی و جایزه در اسکار را مدیون آن است ) اگرچه خودش همچنان در مراسم غایب بود.

فیلم "نیمه شب در پاریس" کمدی ستایش آمیز وودی آلن درباره یکی از کلان شهرهای مهم غرب است ، پاریس همان میراث فرهنگی و هنری غرب جدید است که از رنسانس و نهضت به اصطلاح روشنگری و هنرمندان و فیلسوفانش به یادگار مانده تا همواره نشانه ای باشد براینکه ریشه ها و هویت غرب امروز ( با همه خصوصیات ایدئولوژیک و سیاسی اش) از کجا ناشی می شود. و نگاه وودی آلن به پاریس در فیلم "نیمه شب در پاریس" چنین نگرشی است. او با بیانی طنز و مطایبه آمیز ، به جستجوی هویت غرب امروز در دهه ها و قرون گذشته رفته تا زیبایی پنهان آن را در همان تفکرات و اندیشه و فرهنگ و هنری جستجو نماید که از آن دوران برجای مانده است. تفکرات و اندیشه هایی که فقرات سیاست و اقتصاد و حتی نظامی گری غرب امروز را تشکیل می دهند.

برای همین وودی آلن از تولوز لوترک گرفته تا اسکات فیتز جرالد و ارنست همینگوی و تی اس الیوت و لوییس بونوئل و سالوادور دالی و پابلو پیکاسو و کول پورتر و ... را به میدان می آورد و قهرمانانش را در دهه 20 قرن بیستم و قرن هیجدهم و دوران رنسانس و ...سیر می دهد تا به مخاطب یادآوری کند همه این هیمنه غرب امروز برچه میراثی بنا شده است. از همین روست که پاریس وودی آلن برخلاف پاریس بسیاری از فیلمسازان امروز مانند رومن پولانسکی ( در "دیوانه وار" و "ماه تلخ" ) یا پی یر مورل ( در فیلم "ربوده شده" ) یک شهر رویایی است و نه محیطی آلوده و بحران زده و با محلات فقیر و سیاه ، آنچنانکه در واقع هست.

 

-         مانی بال ( Moneyball )

 برخی فیلمسازان هستند که کم کار و به قول معروف گزیده کار هستند و وقتی هم می سازند ، آن را به هر ترفندی به رده های بالای معروفیت می رسانند یا به عبارتی می دانند چگونه بسازند و با چه کسانی کار کنند که فیلمشان به راحتی بتواند مطرح شود ، آن هم در مراسمی مثل اسکار که برای هیچ هنرمند و فیلمساز مستقل و صاحب سبکی مطرح نباشد ، لااقل برای هالیوودی ها مطرح است. چون اساسا متعلق به آنهاست.

یکی از این فیلمسازان کاربلد که راه و رسم اسکاری شدن را می داند ، بنت میلر است که در سال 2005 فیلم "کاپوتی" را براساس ماجرای معروف 4 قاتل بی رحم فیلم "درکمال خونسردی" و داستان وکیل آنها یعنی ترومن کاپوتی ساخت تا علاوه بر نامزدی در 5 رشته از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی ، اسکار بهترین بازیگر مرد را هم برای فیلیپ سیمور هافمن به خاطر ایفای نقش ترومن کاپوتی به ارمغان آورد.

اما در سال 2011 بنت میلر به سراغ سوژه ای پیرامون بیس بال رفت که اگرچه به قول جوزف نای (تئوریسین و تحلیل گر معروف آمریکایی ) ورزش هایی همچون بیس بال و راگبی و بوکس حرفه ای از جمله قدرت نرم آمریکا محسوب می شوند ولی سابقه نداشته فیلم هایی که در این باره ساخته شده خصوصا پیرامون بیس بال و راگبی یا فوتبال آمریکایی ، به جمع اسکاری ها بروند. حتی امثال "عادت هر یکشنبه " الیور استون یا " هوادار " تونی اسکات هم موفق به چنین توفیقی نگردیدند.

اما بنت میلر ، فیلم خود را زیر نظر اسکات رودین ساخت که تهیه کننده قدری در هالیوود به شمار  می آید و براد پیت را برای نقش اول خود برگزید که امتیاز دیگری برای فیلم محسوب می شد. ضمن اینکه کمپانی کلمبیا از تولید کنندگان فیلم و سونی پیکچرز و دیزنی نیز از پخش کنندگان آن بودند. پس تصدیق می فرمایید که با چنین جمعی ، پذیرفته شدن در جمع بهترین فیلم های اسکار ، امر بعیدی نبوده است!

ضمن اینکه فیلم "مانی بال " برخلاف امثال "عادت هر یکشنبه " یا "هوادار" به سیاهی ها و زد و بندها و آلودگی های این ورزش های آمریکایی الاصل نمی پردازد و در واقع بازهم یک نوع حفظ میراث پدران را در آن به رخ می کشد.

بیلی بینز ( با بازی براد پیت) ، مربی بیس بال تیم اوکلند با حقوق پایین خود و بازیکنانش ، امیدی به قهرمانی ندارد ولی راهی پیدا می کند که با همکاری یک آنالیزور کامپیوتر ، بهترین بازیکنان را در هرپست با حقوق پایین به کار بگیرد. این اقدام ، تیم اوکلند را در قدم های نخست موفق می کند ولی بتدریج روش بیلی بینز ، خاصیت خود را از دست می دهد و تیم دوباره دچار باخت های سریالی    می شود. به بیلی از سوی تیم های رقیب از جمله رد ساکس بوستون با حقوق بسیار بالاتر پیشنهاد کار می شود اما او خود یکی از افتخارات تیم اوکلند بوده و زندگی و دوران فعالیت ورزشی اش را با آن تیم گذرانده و بالا آمده است. تیم اوکلند همان سرزمین مادری و میراث پدرانش محسوب می شود . از همین رو بیلی بینز علیرغم تمامی مشکلات و دستمزد پایین در اوکلند و زادگاهش می ماند.

این همان کلیدی بوده که فیلم "مانی بال" را برخلاف سنت تاریخی مراسم اسکار ( که مثلا در مورد فیلم ها و بازگران کمدی نیز براساس قانون نانوشته ای اعمال می شود ) ، به رتبه های برتر مراسم اهدای جوایز آکادمی رساند.

 

-         درخت زندگی ( Tree Of Life )

 امروزه دیگر جایزه گرفتن فیلمی مانند "درخت زندگی " حتی در جشنواره کن باعث شگفتی است دیگر چه رسد به اینکه چنبن فیلمی نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم هم بشود که به نظرم اگر مسائل غیر سینمایی و ایدئولوژیک باعث و موجب این انتخاب و گزینش نبود ، قطعا تن بانیان اسکار در گور می لرزید. چون فیلم به لحاظ ساختار و موضوع و شیوه اجرا به کلی با آنچه از صنعت سینما مد نظر برپادارندگان اولیه مراسم اهدای جوایز آکادمی بوده ، مغایر است. صحنه های بسیار کشدار ، ساختار ضد قصه و نمادین ، سکانس طولانی  Evolution که فیلم را به کلی از عناصر یک فیلم داستانی دور می سازد ، سمبل ها و نشانه هایی که تعبیر و تفسیر آنها نیاز به اطلاعات فرامتنی دارد ، زمان حدود دو ساعت و نیمه فیلم و ...همه و همه  تماشاگر پی گیر سینما را به باد آثار امثال آندری تارکوفسکی و اورمانو اولمی و میکلوش یانچو می اندازد که فی المثل در فیلم "نوستالگیا" (آندری تارکوفسکی) شاهد 10-15 دقیقه شمع چرخانی شخصیت اصلی فیلم درون یک استخر خشک بودیم! اگرچه فیلم یاد شده در جشنواره فیلم کن سال 1981 جایزه ویژه هیئت داوران را گرفت اما دیگر سالهاست حتی جشنواره ای مانند کن یا برلین و ونیز از چنین آثاری فاصله گرفته اند و هنر سینما در شکل های تکامل یافته تری تعریف می شود. به نظر می آید اگر امروز امثال تارکوفسکی و آنتونیونی هم زنده بودند و فیلم می ساختند ، به گونه ای بسیار متفاوت با آثاری همچون " نوستالگیا" و " صحرای سرخ" سینمایشان را روایت می کردند.

اما شگفتی حضور فیلمی همچون "درخت زندگی " در لیست نامزدهای اسکار بهترین فیلم سال ، قطعا بایستی یک منتقد و کارشناس سینما را به علل فراسینمایی آن رهنمون کند. اینکه فیلم را مجموعه ای از کمپانی های قدرتمند هالیوود از فاکس سرچ لایت گرفته تا دیزنی و برادران وارنر و آیکون و اودئون و بیش از 60 استودیوی ریز و درشت دیگر غربی روانه اکران کرده اند و وجود چنین مجموعه ای از استودیوها و کمپانی ها برای توزیع و نمایش یک فیلم به اصطلاح هنری و غیر تجاری کاملا نامتعارف به نظر می رسد.

اما نگاهی به محتوای فیلم و جایگاه آن در سینمای امروز غرب و به خصوص آمریکا و هالیوود ، برایمان همه سوالات فوق را پاسخ می دهد و یکبار دیگر برماهیت ایدئولوژیک این سینما مهر تایید می زند.

شاید بتوان گفت فیلم "درخت زندگی" یکی از صریح ترین فیلم هایی است که به طور آشکار به تبلیغ اندیشه ها و تفکر فرقه صهیونی کابالا می پردازد . ( فرقه ای که به نوشته پال اسکات در نشریه دیلی میل به سال 2004 نقش اصلی را در پشت صحنه هالیوود ایفا می نماید ) و این تبلیغ از نام فیلم  که برگرفته از محور اصلی اندیشه کایالایی درمورد حیات و هستی و وجود یعنی "درخت زندگی " یا به زبان عبری "سفیرات"شروع می شود تا همه نریشن و روایت آغازین مادر از زندگی که  دو نوع زیستن را بیان می کند و نگاه داروینیستی به منشاء حیات و نگرش آخرالزمانی یا به قول کابالیست ها مسیحاگرایانه به فرجام جهان را در برمی گیرد .

نگاهی به آثار قبلی ترنس مالیک ( نویسنده و کارگردان فیلم) مانند :" خط باریک قرمز" یا " دنیای نو " تا حدودی می تواند گرایش ایدئولوژیک وی را روشن تر سازد ولی فرضیه فوق آنگاه قوت می یابد که بدانیم ترنس مالیک رشته فلسفه را در دانشگاه هاروارد به پایان رسانده ( او در یک مدسه مدهبی به نام سنت استیفن دوران دبیرستان خود را گذرانده بود)  و بعد از آن هم به کالج مریم مجدلیه ( از مراکز شبه دینی پیورتنی )در آکسفورد انگلیس رفته است. از همین رو پس از بازگشت به امریکا ترنس مالیک در دانشگاه MIT مشغول تدریس فلسفه شد.

نگاهی به وبلاگ شخصی ترنس مالیک که " همه چیز می درخشد" نام دارد و یکی از آخرین پست های آن (پس از اکران فیلم "درخت زندگی ") که مطلبی از تد گورانسون مربوط به 2 اکتبر 2011 است، نشان می دهد که ترنس مالیک در MIT در زمینه فلسفه های کهن که امروزه در عرصه سیاست و فرهنگ و به خصوص هنر فعال است،ازجمله کابالا (شبه عرفان صهیونی) تدریس داشته و گورانسون که بین سالهای 1965 تا 1971 در MIT تحصیل می کرده ، در کلاس های مالیک حاضر بوده است. وی در مطلب خویش و در وبلاگ مالیک از علائق مشترک خود و ترنس مالیک  در دوران تحصیل در MIT به ویژه درباره فلسفه کابالایی "درخت زندگی" ! گفته است.

به نظر می آید تنها حضور فیلم "درخت زندگی " در میان نامزدهای اسکار بهترین فیلم سال 2011  می تواند بیانگر ماهیت مراسم اهدای جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا باشد. (درباره این فیلم پیش از این در همین نشریه به طور مفصل نوشته ام).

 

-         بانوی آهنی ( Iron Lady )

 در واقع می توان گفت که فیلم "بانوی آهنی" هیچ یک ویژگی ها  و عناصر فیلم هایی که تا اینجا ذکرش رفت را برای کاندیدایی بهترین فیلم سال 2011 نداشت .

فیلیدا کریستین لوید ( کارگردان ) پیش از این فقط یک کمدی معمولی در سینما داشته به نام "ماما میا " با موضوعی تکراری شبیه "روز پدر " که بیشتر با استفاده از ترانه های گروه "ABBA" توانسته بود خود را تا حدودی بالا بکشد.

ابی مورگان (نویسنده فیلمنامه ) فقط یک فیلمنامه سینمایی مشترک غیر معروف در سال 2007 داشته و آثار تلویزیونی اش هم چندان قابل توجه و مطرح نبوده اند. در سال 2011 به حز فیلم "بانوی آهنی"،یک فیلم شبه پورنو  به نام "شرم "براساس فیلمنامه ای از مورگان جلوی دوربین می رود.

در میان تهیه کنندگان فیلم هم هیچ نام آشنایی به چشم نمی خورد. حضور مریل استریپ نیز که پیش از آن 16 بار نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر زن ( چه نقش اول و چه نقش مکمل ) شده بود و دوبار آن را به خاطر بازی در فیلم های "کریمر علیه کریمر" ( 1979 ) و "انتخاب سوفی " ( 1982 ) برده بود هم نمی توانست علت حضور در میان نامزدهای بهترین فیلم باشد. هیچ کمپانی یا استودیوی مهم و یا اصلی هم نه در تولید و نه در توزیع و پخش آن حضور نداشت.

اما یک موضوع مهم بایستی فیلم را در مراسم اسکار مطرح می ساخت که معمولا اینگونه فیلم ها در رشته بازیگری جلوه می کنند تا مخاطب به خاطر تماشای بازیگر برنده جایزه اسکار هم که شده، به تماشای فیلم یاد شده ترغیب گردد. موضوع مهمی که طرح آن برای تماشاگر امروز سینما از نظر برگزار کنندگان مراسم اسکار لازم به حساب می آمد ، زندگی شخصیتی همچون مارگارت تاچر بود. سیاستمداری که در میان مردم جهان از جمله کشورهای مستقل مانند ایران ( به دلیل شرکت مستقیم در تسلیح صدام و توطئه های مختلف علیه انقلاب و نظام اسلامی در دهه 80 میلادی ) و آرژانتین ( به دلیل جنگ استعمارگرانه جزایر فالکلند و مالویناس ) منفور است و حتی بین مردم دیگر کشورها از جمله خود انگلیس نیز از آوازه خوبی برخوردار نیست اما برای سیستم سلطه در غرب و به ویژه آمریکا نقش تاریخی مهمی ایفا نمود و در تمام سیاست های جنگ طلبانه و ضد بشری رونالد ریگان ، حضوری فعال داشت.

در فیلم "بانوی آهنی "مارگارت تاچر"(با ایفای نقش مریل استریپ ) زنی خود ساخته ، قوی و مستقل و منجی انگلیس و غرب و حتی بشریت نشان داده می شود. فیلم با تحریف تاریخ و نشان دادن جنبش استقلال طلب  ایرلند شمالی به عنوان تروریست ، تاچر را در سرکوب آنها محق جلوه می دهد در حالی که تعدادی از سران این جنبش مانند بابی سندز در زندان های انگلیس و در دوران صدارت همین مارگارت تاچر به دلیل اعتصاب غذا  ، جان خود را از دست دادند. آنها فقط می خواستند تاچر سخن خود را در تروریست خواندن آنها پس بگیرد ولی زن به اصطلاح آهنی انگلیس حاضر به انجام چنین کاری نشد.

فیلمساز و همکار فیلمنامه نویسش ، حتی در جریان جنگ امپریالیستی فالکلند نیز تاچر را در موضع حق نشان می دهند. گویا جزایر مالویناس در بیخ گوش آرژانتین و فرسنگ هادور از جزیره بریتانیا ( که به ناحق توسط امپراتوری پیر تصرف شده بود ) ملک پدری انگلیس و مارگارت تاچر بوده است!

فیلم "بانوی آهنی " با رندی و زیرکی از نقش انگلیس و دولت مارگارت تاچر در تهاجم و جنگ صدام علیه ایران می گذرد و از هرگونه اشاره به دخالت ناجوانمردانه و کمک های تسلیحاتی ( از جمله در اهداء سلاح های شیمیایی به صدام ) پرهیز می کند. به جز اینکه تاچر پس از تسخیر لانه جاسوسی ، پیشنهاد حمله نظامی به ایران را به رونالد ریگان داد و در تحریم اقتصادی آمریکا علیه ایران به عنوان نخستین کشور غربی همکاری کردو اینکه در زمان تاچر سفارت ایران در لندن مورد تهاجم تروریست ها قرار گرفت و 2 دیپلمات ایرانی در این واقعه به شهادت رسیدند. همچنین در زمان تاچر ، پیشنهاد اخراج ایران از سازمان ملل و جانشینی سازمان مجاهدین خلق به جاری آن داده شد!!! و دوران نخست وزیری بانوی به اصطلاح آهنین ، پس از تایید حکم فتوای امام خمینی ( ره ) مبنی قتل سلمان رشدی مرتد از سوی حضرت آیت الله خامنه ای ، تاچر ایران را تروریست خواند.

همه این نقاط قابل بحث در حالی است که واقعا بازی مریل استریپ علیرغم گریم سنگین و جلوه های تصویری ، نتوانست همچون حضور وی در دیگر فیلم ها و یا سایر نامزدی هایش برای اسکار (مانند فیلم های " شک " در سال 2008 ، "کاندیدای منچوری" در سال 2004 و " ساعات" در سال 2002 ) قوی و غیرقابل تردید باشد و بسیار براین تصور بودند که آکادمی برای جبران سالهای گذشته که حق مریل استریپ را نادیده گرفته ، اسکار بهترین بازیگر زن را برای "زن آهنی" به اعطاء نمود.

 

-         آغازگران (Beginners )

 پیش از تماشای فیلم "آغازگران" این پرسش برایم وجود داشت که چرا امسال در میان نامزدهای اسکار بهترین فیلم ، برخلاف سالهای گذشته ( که شرحش رفت ) هیچ فیلم همجنس گرایانه ای وجود ندارد! آیا راه و رسم آکادمی اسکار تغییر کرده است؟ آیا اهالی اسکار و سینمای آمریکا     اخلاق گرا شده و دیگر قصد ندارند با تبلیغ عمل شنیع همجنس گرایی ، بنیان خانواده ها را مورد هجوم قرار دهند؟

اما برنده شدن "کریستوفر پلامر" ( بازیگر نقش یک پیرمرد همجنس گرا در فیلم آغازگران") برای اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد که باعث مطرح شدن این فیلم در مراسم اعطای جوایز آکادمی شد ، پاسخ همه این سوالات من بود. در فیلم،  "همجنس گرایی " نماد آزادی و شجاعت نمایانده می شود و اینکه بروز آن در هر سنی فاقد اشکال است. علاوه برآن ، تنها آدم های معقول فیلم ( راوی داستان، مادرش و دوست دخترش ) هم یهودی هستند و مانند همجنس گرایان آن را مخفی نکرده و آشکارا بیان می کنند.

شنیده شد قرار بوده این فیلم ، دهمین نامزد اسکار بهترین فیلم سال باشد ( طبق روال بایستی 10 اثر برای نامزدی اسکار بهترین فیلم انتخاب می شدند که بدون هیچ دلیل قابل ذکر یا توضیحی ، یکی از فیلم ها خط خورده بود ) .

اما چرا فیلم "آغازگران" به عنوان دهمین نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم سال انتخاب نشد؟ دقیقا همان دلایلی که فیلم "بانوی آهنی" را جزو لیست فوق قرار نداد ، برای فیلم "آغازگران" نیز جاری به نظر می رسد.

مایک مایلز ( نویسنده و کارگردان ) در اصل یک کلیپ ساز و سازنده مستند های تبلیغاتی و تجاری است. از همین روی فیلم "آغازگران" بیشتر از یک فیلم سینمایی ، به یک کلیپ تبلیغاتی شبیه است! تهیه کننده و کمپانی مهم و قوی هم در تولید فیلم نقش نداشته است.

 

-         رنگو ( Rango )

 نمی توان از برنده اسکار بهترین انیمیشن سال گذشت که در این سالها به عنوان یک شاخه مجزا در میان جوایز آکادمی از اهمیت خاصی برخوردار بوده است. در سالهای گذشته همواره انیمیشن هایی برنده اسکار بهترین فیلم سینمایی کارتونی شده اند که اغلب مانند فیلم های زنده به نوعی همان ایدئولوژی آمریکایی / صهیونی مورد نظر آکادمی نشینان را مد نظر قرار می دادند. فی المثل آثار کارتونی مثل :" داستان اسباب بازی 3" (در تحسین وسترنرها و نمایش آنها به عنوان منجی ) ، " بالا" ( که شخصیت های اصلی داستان به دنبال سرزمین موعود سفری ادیسه وار را انجام می دادند )، "وال ای" ( که علنا یک کارتون آخرالزمانی با درنظر گرفتن همه عناصر آن بود ) ، "هپی فیت "(که در توجیه استعمار و امپریالیسم داستان خود را روایت می کرد) و...

کارتون " رنگو " نیز بازهم نمایشی از وسترن (این بار در غالب انیمیشن ) به عنوان ژانر نمونه ای سینمای آمریکا و از نخستین ژانرهای آخرالزمانی بود. رنگو ، مارمولکی است که در غرب وحشی ، کلانتر یک شهر بی کلانتر شده و برای نجات اهالی شهر به نبرد با به اصطلاح آدم بدها می رود. فیلم در فضایی فانتزی ( به سبک و سیاق فانتزی وسترن هایی همچون " کت بالو " و " لاکی لوک " و ...) مارمولک وسترنر را به عنوان منجی و در یک فضای آخرالزمانی نشان می دهد که کمبود آب ، اساس زندگی آدم ها را در خطر نابودی قرار داده است. یعنی همه عناصر و عوامل مورد علاقه آکادمی اسکار مهیاست.

کارگردانی گور وربینسکی (که در کارنامه اش مشتی فیلم های آخرالزمانی و ایدئولوژیک مانند 3 قسمت اول "دزدان دریای کاراییب" و "مکزیکی" را دارد ) و فیلمنامه جان لوگان نویسنده معروف "گلادیاتور" و "آخرین سامورایی" و "هوانورد" و "سویینی تاد" و همچنین حضور کمپانی پارامونت به عنوان پخش کننده فیلم مزید برعلت می شود تا فیلم "رنگو " اسکار بهترین انیمیشن سال 2011 را بگیرد. علت هایی که سایر کاندیداها ( "پاندای کونگ فو کار 2" و "گربه در چکمه" و "یک گربه درپاریس" و کارتون های متعددی که کاندیدا نشدند مثل "ذهن بزرگ " و "ریو" ، " مریخ به مادر احتیاج دارد" ، "آشفته" ، "شنل قرمزی" و ...) دارا نبودند.

 

ادامه دارد

توضیح : خلاصه ای از این مطلب در شماره اخیر ماهنامه "سینما رسانه" به چاپ رسیده است.

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 


 
 
نگاهی به فیلم "هری پاتر و یادگاران مرگ"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

Harry Potter and the Deathly Hallows

 

همه چیز برای دوئل واپسین!

 

سرانجام پس از یک دهه ، ماجراهای هری پاتر و دوستانش و آن مدرسه جادوگری هاگوارتز و موجود خبیثی به نام ولد مورت و ...همراه معماها و رازهای بی شمارش برروی پرده سینما هم به پایان رسید. این درحالی است که 4 سال پیش، کتاب هفتم و آخر از این مجموعه( که دستمایه همین بخش از سری فیلم های هری پاتر شد) انتشار یافت. یعنی پیش از این علاقمندان به ماجراهای هری پاتر از سرنوشت تک تک قهرمانان و ضدقهرمانان مورد علاقه شان مطلع شده اند. کاراکترهایی که تقریبا 10 سال با آنها سر و کله زدند و کنش و واکنش هایشان را از سنگ جادویی و تالار اسرار تعقیب کردند تا به زندان آزکابان رسیدند و بعد مسابقه گوی آتشین را دنبال کردند و با اعضای محفل ققنوس همراه شدند تا از هری در مقابل لرد تاریکی محافظت کنند و سپس از هویت شاهزاده دو رگه باخبر شدند که تاثیر مهمی طی این هفت قسمت از ابتدا تا آخر داشت و در آخر با یادگاران مرگ به انتهای سرگذشت پاتر جوان رسیدند. از 4 سال پیش اکثر طرفداران هری پاتر دریافته بودند که قهرمان محبوبشان، در پایان ماجراهایی که خانم "جی .کی . رولینگ" نوشت ، نه تنها به دام مرگ نیفتاد بلکه خود،سرکرده یادگاران مرگ شد و به حساب ولد مورت خبیث رسید، اگرچه خیلی از یارانش مثل پروفسور لوپین، فرد ویزلی، تانکس و مودی و حتی جن خانگی اش یعنی "دابی" در نبرد آخرین به کام مرگ رفتند و خودش نیز بالاخره با "جینی ویزلی " ازدواج کرد ، همچنانکه رون با هرمیون ، زندگی مشترک آغاز نمود.

علیرغم همه این اطلاعات، بازهم به محض اکران قسمت آخر (که خود دو بخش شده و اولین آن سال گذشته به اکران عمومی درآمد) در مقابل سینماهای نمایش دهنده صف بستند و برای اینکه سرنوشت هری پاتر را روی پرده هم ببیند ، سالن های سینما را پر کردند اگرچه به خاطر تجربه های قبلی تقریبا مطمئن بودند که دستپخت مشترک سینمایی دیوید یاتس(کارگردان) و استیو کلاوز(نویسنده فیلمنامه) و چهارمین ساخته یاتس از این سری ، به هیچوجه نمی تواند در حد کتاب جی کی رولینگ(نویسنده رمان) آنها را راضی نماید ، همچنانکه 4 قسمت قبل تر که کریس کلمبوس و آلفونسو کوارون و مایک نیوئل کارگردانی کرده و علاوه بر استیو کلاوز تنها قسمت پنجم یعنی "محفل ققنوس" را مایکل گلدنبرگ نوشته بود ، نتوانستند خوانندگان کتاب های هری پاتر را قانع نمایند و پس از دیدن فیلم ها ، همواره داد و اعتراض آنها برپا بود که فیلمسازان این مجموعه ( که به اتفاق از کارگردانان درجه 2 و 3 هالیوود بودند ) کار خانم رولینگ را خراب کردند ، اگرچه هرچه این سری فیلم ها از قسمت اول فاصله گرفت،خود کتاب ها هم بیشتر و بیشتر به اصطلاح هالیوودی شدند. به این معنی که به تدریج عناصر آشنای سینمای هالیوود در متن داستان و روایت ادبی آن نیز واردگردید. چنانچه شنیده شد پس از قسمت دوم و از قسمت سوم به بعد حتی از سوی تهیه کنندگان فیلم و خود کمپانی برادران وارنر ، مشاورانی برای جی کی رولینگ گمارده شدند تا قصه و داستان هایی که نوشته می شود،هرچه بیشتر با معیارهای هالیوود سازگار باشد.

ازهمین روست که درصحنه های مختلف قسمت های 3 و 4 این مجموعه به شدت ، صحنه های معروف فیلم های شناخته شده هالیوود تداعی می شد. در این قسمت ها خصوصا در "هری پاتر و جام آتشین" به شکل تردید ناپذیری از عناصر روایتی "ارباب حلقه ها"(رمان اصلی) ، "جنگ های ستاره ای" و آثار دیگری مثل "شکارچیان روح" وام گرفته شده بود(دوئل  چوبدستی های هری پاتر و ولدمورت حتی در اجرا و جلوه های ویژه مورد استفاده قرار گرفته ، یادآور درگیری جدای و سیث در "جنگ های ستاره ای" است ) و حتی علنا ولدمورت را مثل دارت ویدر فیلم های جنگ های ستاره ای "لرد تاریکی" می خوانند.

یا در کتاب پنجم هری پاتر ، که طی سالهای 2001 و  2002   نوشته شد و در جولای 2003 منتشر گشت، فضای سیاسی/امنیتی پس از 11 سپتامبر 2001 به شدت برنوشتار جی کی رولینگ تاثیر گذارده و فضای حاکم بر قصه پنجم هری پاتر از شیوه جادو و معمایی 3 کتاب اول و مخلوط با حادثه و حادثه پردازی در کتاب چهارم ، ناگهان به فضایی سیاسی در کتاب پنجم تبدیل گشت.

تشکیل گروهی مخفی به نام "محفل ققنوس" در مقابل لرد تاریکی ، ورای حاکمیت وزارت سحر و جادو و شخص کورنلیوس فاج که وجود ولد مورت را منکر بود و آن را نتیجه ذهن دامبلدور و هوادارنش می دانست و برای حفظ حاکمیت خویش ،توسط دولورس آمبریج  شرایط امنیتی و اطلاعاتی سختی بر هاگوارتز حاکم کرد تا هر نوع توطئه ای علیه خود را حنثی نموده  و مجازات متخلفان را تا تبعید به زندان مخوف ازکابان پی گیری کنند، شباهت انکار ناپذیری به موقعیت آمریکا پس از 11 سپتامبر 2001 در مقابل مخالفانش داشت که بنا به تئوری بوش هر اعتراض و  انتقادی را به تروریسم تعبیر کرده و مستوجب شدیدترین برخوردها دانستند. درواقع رولینگ در "هری پاتر و محفل ققنوس"،قهرمان نوجوان خود را با وقایع روز همساز کرده  و او را در مقابل چالش های سیاسی آشنا قرار می دهد :

اینکه فرض از بین رفتن تروریست ها (ولد مورت)، خوش خیالی است و بایستی علیه آنها در گروههایی مانند "عمل میهن پرستانه" (محفل ققنوس) متشکل و وارد عمل شد، اینکه حادثه 11 سپتامبر به دلیل همین خوش خیالی در مورد دشمنان آمریکا و ضعف دستگاههای امنیتی (وزارت سحر و جادو) به وقوع پیوست! و اینکه زندان ازکابان بی شباهت به زندان های گوانتانامو و ابو غریب نیست.

اما بخش نخست "هری پاتر و یادگاران مرگ" که سال گذشته به نمایش درآمد ، بیشتر به ادامه ماجرای گشت و گذار هری و دوستانش برای یافتن هورکوراکس های ولد مورت ( اشیاء یا موجوداتی که واجد تکه های جان ولد مورت هستند) می گذرد. دامبدور در قسمت ششم پیش از مرگش ، راز جاودانگی ولد مورت و ماجرای تقسیم 7 گانه جانش را بازگو کرده و اینکه یکی از آنها همان کتاب خاطرات تام ریدل بوده ( که در قسمت دوم یعنی تالار اسرار با زهر نیش مار باسیلیس از بین رفت) و دومی هم که برای یافتنش به غاری دوردست رفتند ، تقلبی بوده و اصلش را از طریق برادر سیریوس بلک نزد دولورس امبریج(استاد جادوی سیاه درقسمت پنجم)در وزارتخانه جادوگری می یابند که یکی از ماموریت هایشان در بخش اول "یادگاران مرگ"، بیرون آوردن آن هورکوراکس از چنگ خانم امبریج بود.

از طرف دیگر یافته شدن علامتی ( شبیه علامت فراماسون ها) در کتابی که دامبلدور برای هرمیون باقی گذارد (افسانه های بیدل قصه گو) و در صفحه آغاز یکی از قصه های آن به نام "افسانه سه برادر" شباهت بسیاری با علامت گردنبند پدر لونا لاوگود در روز ازدواج برادر رون ویزلی داشت و همین موضوع، آنها را به کلبه اقای لاوگود رسانده تا او در آنجا قضیه سه برادر و ماجرای سه یادگار مرگ یعنی "ابر چوبدستی" و "شنل نامریی کننده" و "سنگ زندگی مجدد" را برای هری و دوستانش بازگو کند و اینکه در اختیار گرفتن این سه یادگار ، باعث خواهد شد تا صاحب آنها ، ارباب مرگ شود. علامت دامبلدور بر روی این قصه در کتاب "بیدل قصه گو" باعث گردید تا هری دریابد که باید برای دراختیار گرفتن سه یادگار مرگ جهت غلبه بر هورکوراکس های ولد مورت تلاش کند. بنابراین برنامه دیگر هری و دوستانش یعنی رون ویزلی و هرمیون گرینجر ، یافتن همزمان هورکوراکس ها و نابود کردنشان ، همچنین سه یادگار مرگ  و در اختیارگرفتن آنها بود. البته در این میان ولد مورت نیز از طریق ارتباط مرموز با ذهن هری پاتر از نقشه های آنان باخبر شده و به همراه امثال بلاتریکس و مالفوی ها و دیمنتورها و مرگ خوارها به دنبال نابودی هری افتادند و حتی آنها را در خانه مالفوی ها اسیر کرده که با فداکاری دابی (همان جن خانگی مالفوی ها که هری آزادش کرده بود ) و مرگ وی ، هم هری و دوستانش فرار کردند و هم بخش نخست "یادگاران مرگ" به پایان رسید.

بخش دوم فیلم "هری پاتر و یادگاران مرگ" با غصب جوبدستی دامبلدور از درون قبرش توسط ولد مورت شروع می شود و سپس تلاش هری پاتر و رون و هرمیون برای راه یابی به گرینگاتز و صندوق بلاتریکس (که در بخش قبلی ناخودآگاه شک هری را برای وجود یکی از هورکوراکس ها در آن برانگیخته بود) را شاهدیم . پس از آن هری و دوستانش راهی هاگوارتز می شوند تا هورکوراکس بعدی که میراث گمشده موسس گروه هافلپاف است را بدست آورند اگرچه شمشیر گرینفدور آغشته به زهر باسیلیس را در معامله برای رفتن به گرینگاتز به جنی به نام گریفوگ داده اند و برایشان بدست آوردن هورکوراکس ها یک طرف ماجراست و نابودی شان طرف دیگر. در همین حال ولدمورت هم به تصور تصاحب ابرچوبدستی از قبر دامبلدور (که او آن را به خاطر خلع سلاح کردن گرینوالد جادوگر سیاه قبلی بدست آورده بود) با لشکریانش راهی هاگوارتز شده که اینک با ورود هری پاتر و دوستانش و پیوستن سایر دانش آموزان به گروه مقاومت مدرسه جادوگری و فراری دادن اسنیپ  توسط پروفسور مک گوناگال ، پایگاه مبارزه علیه ولدمورت شده است. جنگ اول درمی گیرد و با مقاومت دانش آموزان هاگوراتز ، سپاه ولد مورت عقب رانده می شوند ، ضمن اینکه دو هورکوراکس دیگر توسط زهر نیش مار باسیلیس ( که دیگر اسکلتی بیش از او در دالان اسرار باقی نمانده) از بین رفته و ولد مورت دچار ضعف شدید می شود. حالا فقط دو هورکوراکس باقی مانده ، یکی نجینی همان مار وفادار ولد مورت و دیگری خود هری پاتر که در زمان نوزادی و هنگامی که ولد مورت برای نابودیش رفته بود براثر فداکاری مادرش که خود را در مقابل چوبدستی ولد مورت قرار داد ، قسمتی از جان لرد تاریکی به جسم هری رفت و همین موضوع باعث ارتباط ناخودآکاه آن دو گردید.( هری این موضوع را پس از مرگ اسنیپ بدست ولد مورت و از طریق قدح اندیشه و خاطرات اسنیپ دریافت) یعنی هری پاتر باید با از بین بردن خودش به عنوان آخرین هورکوراکس ، ولد مورت را نابود کند. او باید در یک اقدام انتحاری ، خودش را در مقابل چوبدستی ولد مورت قرار می داد.

به این ترتیب قصه هری پاتر در میانه نبرد آخرین ، وارد حساس ترین مرحله خود و عمل انتحاری هری براساس افسانه های عبرانی و اسطوره سامسون می شود. آنچه که مایه بسیاری از فیلم های آخرالزمانی هالیوود قرار گرفته و می گیرد. در فیلم هایی همچون "جن گیر" ( که پدر کاراس پس تسخیر جسمش توسط پازوزا ، خودکشی کرد) یا "بیگانه 3" ( که سرگرد ریپلی بعد از اینکه هیولای فیلم درونش تخم گذاری نمود و درحال رشد بود، خود را به فضا پرتاب کرد ) و یا در فیلم "ماتریکس" (که نیو برای نجات زایان و پیروزی اش در معامله با ماتریکس برای حذف ویروس اسمیت ، او را به درونش کشیده و خود را با او نابود ساخت) از همین تم عمل انتحاری سامسون استفاده شد و حالا این تم آشنا را در آخرین قسمت هری پاتر نیز به کار گرفتند.

اما به همان دلیل اوج گیری داستان پردازی هالیوودی در این قسمت ، تقریبا همه آنچه در طول 7 قسمت کتاب و 8 قسمت فیلم، به عنوان پازل و معما و راز (جذابیت های اصلی این سری داستان ها) ریسیده شده بود را به قول معروف پنبه کرده و قربانی دراماتیزه کردن کلیشه ای و حتی به اصطلاح سوپر هالیوودی شدن قصه نمودند.

مثلا وقتی پیچش قصه در قسمت هفتم ، این شد که هورکوراکس آخر ، خود هری پاتر باشد و او   می بایست برای به اصطلاح شلیک آخر به ولد مورت در واقع خودش را در معرض او قرار داده و از بین ببرد. (یادآور همان افسانه عبرانی سامسون) ، چنین پایانی می توانست، انجامی ماندگار و قهرمانانه برای هری رقم بزند و بیشتر در خاطره ها بماند مانند نیو در ماتریکس یا سرگرد ریپلی در بیگانه و یا ...

اما این پایان تلخ نمی توانست مورد نظرصاحبان کمپانی برادران وارنر باشد، پس برای بازگشت او به دنیا و زنده ماندنش، "یادگاران مرگ" طراحی شد تا هم پایان خوش سری هری پاتر به شکلی منطقی تر رقم بخورد و هم به نوعی بازگشت مسیح را تداعی نماید( براساس همان اندیشه های  آخرالزمانی اوانجلیکی ). در این صورت هم باز سیر قصه می توانست قابل قبول باشد اگرچه بازگشت ناگهانی هری از دنیای مرگ ، فرجام داستان را جذاب تر می نمود اما برادران وارنر گویا برای از دست ندادن بیماران قلبی ، با طراحی یادگاران مرگ درواقع اطمینان دادند که بلایی بر سر هری نخواهد آمد! ولی گویا بازهم دلشان راضی نشد تا یکی از فاجعه بارترین پایان بندی های هالیوودی را برای هری پاتر رقم زدند. به این ترتیب که نه تنها او با مردنش توسط ولد مورت واقعا نمرد و بلکه به عنوان آخرین هورکوراکس باعث مرگ لرد تاریکی نشذ تا بازهم در نبرد تن به تن آخرین ، هر دو نفر حضور داشته و یک صحنه دوئل دیگر به سبک و سیاق فیلم های وسترن (که بسیار هم مورد علاقه طرفداران هالیوود است) ایجاد شود!! عجب اینکه این وسترن هنوز و حتی در فیلم های فانتزی مانند هری پاتر هم دست از سر هالیوود برنمی دارد!!!

البته فیلم در این مسیر از کتاب هم جلو زده و در دوئل آخر بدون توضیحاتی که در داستان و صحنه دوئل، هری برای ولد مورت می دهد(توضیحاتی که در فیلم بعد از پیروزی و قبل از نابودی ابرچوبدستی برای رون و هرمیون بازگو می کند که ابر چوبدستی اگرچه در دستان ولد مورت است ولی در حقیقت وفادار به هری بوده) ، با یک حرکت آکروباتیک جادوگری ، چوبدستی را از دست لرد تاریکی درآورده تا وی بدون هیچگونه دلیل و منطق خاصی مانند ورق های سوخته ، دود شده و به هوا رود! ( در کتاب،  حمله ولدمورت با همان ابرچوبدستی که به دلیل دو خلع سلاح شدن متوالی دامبلدور توسط دراکو مالفوی و خود دراکو بوسیله هری پاتر ، اینک متعلق و وفادار به هری است، به خود ولدمورت برگشت داده شده و موجب از بین رفتنش می شود).

این درحالی است که مار ولد مورت ( به عنوان یکی از آخرین هورکوراکس ها ) چند صحنه قبل توسط نویل از بین رفته و خود هری هم که توسط لرد کشته شده بود و با طلسم یادگاران مرگ زنده شد. بنابراین قبلا و طبق استدلالات خود قصه دیگر دلیلی برای زنده ماندن لردولدمورت وجود نداشت که به آن جنگ رودررو با هری برسد و اگر هم چنین شد، چرا ولدمورت با از دست دادن چوبدستی که اساسا در اختیار او نبود ، باید نابود شود؟! چرا علیرغم گفته های مکرر دامبلدور و اسنیپ ( که در قدح اندیشه از خاطرات اسنیپ هم بیرون آمد ) پس از نابودی هورکوراکس ها بازهم ولدمورت زنده بود؟ اگر علیرغم نابودی هورکوراکس ها ، بازهم ولد مورت زنده می ماند ، چرا هری پاتر به آن فداکاری دست زد؟ چرا خودش را در آستانه مواجهه با ولدمورت، آخرین گام دانست به طوری که حتی آن گوی طلایی بازی کوییدیچ اول که قرار بود در آخر کار باز شود ( و حتی بروی آن گوی طلایی نوشته شده بود که "من در آخر باز می شوم" ) در همان لحظه مواجهه هری و ولد مورت باز شد و همه اموات بر هری نازل شده و خبر از پایان ماجرا دادند؟

اینها همه پرسش های بی پاسخی است که تنها جذابیت دوئل هری و ولد مورت برای تهیه کنندگان فیلم ، می تواند پاسخ آن باشد!!

اما حتی خود قضیه یادگاران مرگ نیز در کتاب، پنبه اش توسط دامبلدور زده شده و چندان طلسم خاصیت داری برشمرده نمی شود. چنانچه در همان فضای لامکانی که به قول هری به ایستگاه قطار کینگزکراس شباهت داشت هم دامبلدور می گوید ، بازگشت هری از آستانه مرگ به خاطر همان جادوی ودیعه گذاشته در وجودش توسط مادر هری بوده که قسمت کوچکی از آن  هم در وجود ولدمورت مانده و علاوه براین پیوند زنده بودن هری و ولد مورت، یک رابطه دو جانبه است یعنی تا ولدمورت زنده است ، او هم زنده می ماند! به این ترتیب نویسنده و مشاوران و سازندگان "هری پاتر" به زمین و زمان آویزان می شوند، به هر ترفندی دست می زنند ، هر چه دلیل و برهان و رازهای آبکی است  را به هم می بافند ، فقط برای اینکه یک سکانس دوئل هری و ولد مورت را بدون طلسم های مختلف در فیلم بگنجانند تا دوز حادثه ای و به اصطلاح اکشن اثر پایین نیاید!!

هپی اندهای تهوع آور فیلم در همینجا تمام نمی شود و در پایان کتاب و فیلم "هری پاتر و یادگاران مرگ " به قول معروف یک "Happily Ever After" نخ نما شده دست چندم را شاهدیم.  در این صحنه که گویا 19 سال از نبرد آخرین و نابودی لرد تاریکی گذشته ( چرا 19 سال ؟ به دلیل معنا و مفهوم داشتن این عدد در فرهنگ صهیونی؟) زوج های هری و جینی ، رون و هرمیون و همچنین دراکو مالفوی و ...همگی با بچه هایشان به ایستگاه کینگز کراس آمده اند تا آنها را راهی هاگوارتز کنند!! (به یاد برخی سریال های کشدار و اعصاب خوردکن یا آگهی های بیمه عمر و یا حساب پس انداز نمی افتید که در آخر همه شخصیت های اصلی  خانواده تشکیل داده و بچه هایشان را به مدرسه می برند؟!!)

در واقع این صحنه های پایانی فیلم ، تتمه حیثیت و وزانت راز و رمز های مجموعه "هری پاتر" را نیز برباد می دهد و کاراکترهایی که از این مجموعه در اذهان باقی می مانند هیچ یک از 3 شخصیت اصلی یعنی هری و رون و هرمیون نیستند بلکه کاراکترهایی هستند که فداکارانه از فیلم بیرون رفتند همچون سیریوس بلک و دامبلدور و اسنیپ و ...و حتی دابی بیشتر در خاطر تماشاگران می ماند. ازهمین روی به نظر می آید چنین کارنامه ای ، یکی از حقارت بارترین شکست های داستان نویسی معاصر است که به قول هری بلاک در فیلم "ساختار شکنی هری" ( وودی آلن-1997) قربانی کردن قهرمان های قصه برای فروش بیشتر ، یک اخاذی کثیف قلمداد می شود!!!

البته این در مورد سایر شخصیت های اصلی داستان هری پاتر نیز کم و بیش صدق می کند. به جز سیریوس بلک که از معدود کاراکترهای پرداخت شده قصه است، اسنیپ که پس از هری و رون و هرمیون، در تمام قسمت های هری پاتر حضور موثر داشته (حتی دامبلدور به عنوان یکی از کاراکترهای مهم و مثبت، در کتاب هفتم و قسمت های 7 و 8 فیلم حضور ندارد ) و به اصطلاح نفوذی دامبلدور در دستگاه ولد مورت بوده ، بدون دلیل دراماتیک و خیلی ناگزیر در قصه و فیلمنامه می میرد، در حالی که عملکرد روشنی از این نفوذ ( حداقل در فیلم ) بروز نمی دهد. اگرچه در کتاب شاهد خبررسانی های متعددش برای دامبلدور هستیم. اقدام چشمگیری از او در حمایت از هری ( برخلاف آنچه از خاطرات و ماموریت اصلی اش  برمی آید) دیده نمی شود. البته او هم قربانی همان صحنه پایانی و دوئل آخرین و هیجان و حادثه پیرامون آن می گردد و بدون کمترین تاثیری در روند داستان ، توسط ولد مورت کشته می شود!

حتی این قربانی کردن کاراکترهای اصلی درمورد دامبلدور نیز صدق می کند؛ وی با تمامی دانش و معلومات و شان جادو و جادوگری که در مراحل مختلف امثال هری را هدایت کرده و از عشق سخن می گوید و درباره مسائل انسانی داد سخن می دهد ، گویی به یک دفعه وسوسه شده و انگشتر پدری ولد مورت را ناگهان به دست کرده و همین انگشتر ( که زمانی فقط از یادگاران مرگ بوده و حالا یک هورکوراکس هم هست) باعث جاری شدن طلسم مرگ در وجود او می شود!

اما قسمت "هری پاتر و یادگاران مرگ" به عنوان آخرین بخش از مجموعه هری پاتر ، دربرگیرنده جنگ آخرین یا همان آرماگدون نیز هست که در قسمت ششم یعنی "هری پاتر و شاهزاده دو رگه" از آن به طور مستقیم سخن رفته بود. در بخش آخر کتاب ششم یعنی "گور سفید" وقتی همه یاران دامبلدور گرد جسد او جمع شده اند و سانتورها ( اهالی جنگل ممنوع) هم می آیند و در حاشیه همان جنگل می ایستند، هری به یاد نخستین سفرکابوس وارش به این جنگل می افتد و نخستین ملاقاتش با ولدمورت و در اینجا جمله دامبلدور را به خاطر می آورد که گفته بود :

"جنگ نهایی نیک و بد ، آرماگدون بزرگ چندان دیر نیست..."

برای اولین بار در همین قسمت ششم است که به طور علنی هری پاتر به عنوان منجی موعود نامیده می شود!( البته این موضوع در آخر کتاب پنجم که دامبلدور  پیشگویی مهم پرفسور تریلاونی را در مورد رقیب نهایی ولدمورت بیان می کرد ، روشن شده بود اما چون بخش فوق از پیشگویی در فیلم مربوطه بیان نشد،برای نخستین بار،صحبت آن را درفیلم"هری پاتر و شاهزاده دو رگه"دیده و شنیدیم).

از آن قسمت به بعد است که دیگر روشن می شود ، هری پاتر تنها کسی است که همه در انتظار نبردش با نیروی تاریکی و نجات جهان از وجود آن هستند که این موضوع در خود فیلم هم به روشنی مورد اشاره قرار می گیرد.مثلا در صحنه ای از فیلم "هری پاتر و شاهزاده دورگه" که هری در رستورانی مشغول خواندن روزنامه است، در همان روزنامه موضوع منجی بودن هری کاملا بیان شده و پیشخدمت رستوران نیز از این جهت نسبت به هری ابراز ارادت می کند!

به نظر می آید از آن قسمت ، سازندگان سری هری پاتر برآن شدند تا این مقوله مهم جهان امروز (که سالهاست در هالیوود مورد توجه قرار گرفته و در یکی دو دهه اخیر نیز به عنوان جریان اصلی این کارخانه به اصطلاح رویاسازی قلمداد شده) را خارج از دنیای جادوگری هاگوارتز و مانند آن نیز جاری ساخته و برای تماشاگران خاص هری پاتر  که بیشتر از قشر نوجوانان هستند، ملموس تر سازند.(به خاطر بیاوریم صحبت های پرفسور رابرت لنگدون در "رمز داوینچی" که در پاسخ نگرانی سوفی مبنی بر از یادرفتن جام مقدس ، خانقاه صهیون ، خاطره مریم مجدلیه و نسل عیسی مسیح ، یادآور شد که هنرمندان متعددی در طول تاریخ سعی کردند با آثار خود ، این یاد را در اذهان کودکان و نوجوانان و به زبان و بیان خود آنها حفظ نمایند ، از جمله والت دیزنی در قصه ها و کارتون هایی مثل سیندرلا و زیبای خفته و سفید برفی و هفت کوتوله و ... و همچنین داستان هایی مانند  هری پاتر...)

و جنگ آرماگدون ، سرانجام در بخش دوم از فیلم "هری پاتر و یادگاران مرگ" اتفاق می افتد. نکته قابل توجه اینکه سازندگان فیلم دقیقا براساس باورهای اوانجلیستی ( صهیونیسم مسیحی) در بخش اول از یادگاران مرگ ، ولدمورت و ارتش تاریکی را بر هاگوارتز و دنیای جادوگران حاکم می سازند.( که حتی وزارت سحر و جادو را به تصرف خود در آورده و وزیر را هم به قتل می رسانند). این همان مرحله نخست جنگ آخرالزمان است که بنا بر تبلیغات مسیحیان صهیونیست، سپاه شر یا دجال و یا همان آنتی کرایست( ضد مسیح) ابتدا بر اورشلیم یا بیت المقدس حاکم شده و سپاه مسیح یا مسیحیان نوتولد یافته براثر پدیده Rapture به آسمان نزد مسیح می روند و بعد از مدتی همراه مسیح بازگشته و طی مرحله آخر جنگ آرماگدون ، ضد مسیح و ارتش تاریکی را شکست داده و حکومت هزارساله خود را در جهان برقرار می سازند. همچنانکه در بخش دوم از فیلم "هری پاتر و یادگاران مرگ " نیز شاهدیم، پس از مدتی که ولد مورت حاکم بر دنیای جادوگری است ، هری پاتر با طلسم یادگاران مرگ ، همچون مسیح مجددا از دنیایی دیگر بازگشته  و همراه همه دانش آموزان و استادان هاگوارتز در جنگی سهمگین با سپاه شر ، درگیر شده و آن را شکست می دهند.(طرفه آنکه کانون های صهیونی سعی دارند مثل هالیوود و فیلم های آن ، سناریوهای خود را عینا در عالم واقع هم به اجرا درآورند!)

ویلیام ایندیک ، استاد روانشناسی دانشکده داولینگ در اوکدیل نیویورک در کتاب "سینما، روح بشر" درباره ماموریت مسیحایی ( آخرالزمانی ) هری پاتر می نویسد:

"...هری مانند عیسی ، فرزند یک شخصیت با قدرت ماورالطبیعه است و مانند وی سرنوشتی از پیش تعیین شده به عنوان نجات دهنده مردم دارد و بر شیطان بزرگ پیروز می شود. هری مانند عیسی بایستی هویت خود را بشناسد و با چالش های بزرگ خود روبه رو شود.او مانند عیسی از نیروی فوق طبیعی برخوردار است و مانند او وسوسه می شود تا به نیروهای شیطانی ملحق گردد ، صرفا برای آنکه دوباره تولد یابد و با روحی قدرتمند تر به میدان بازگردد..."

اما ویلیام ایندیک فراموش کرده که حضرت عیسی مسیح (ع) به لطف و خواست الهی ، قدرت ماورالطبیعه یافت که مرده را زنده و کور را شفا می داد. او با قدرت و به اذن خداوند، در آخرالزمان دوباره بازخواهد گشت. اما در مجموعه "هری پاتر" ، اساسا خداوند و تفکرات الهی راهی ندارد و این نیروی جادو و سحر است که تعیین کننده بوده و دو سوی خوب و بد داستان از آن استفاده می کنند. در این فضا یا آدم ها منشاء قدرت و اثر هستند(مشنگ ها) و یا جادوگران و یا زاده ای از آمیزه این دو (دورگه ها).

نشاندن انسان به جای خداوند (اومانیسم) از جمله محورهای فقرات ایدئولوژی غرب صلیبی/صهیونی بود که پس از نهضت به اصطلاح اصلاح دینی و جنبش روشنگری در تمام علوم و فنون و آموزش ها و همچنین فرهنگ و اندیشه و حتی سبک زندگی غرب نفوذ کرده و اساس آن تمدن را بوجود آورد. رسانه های غرب به عنوان ویترین و بازتاب آن تمدن ، ایدئولوژی یادشده را در تمامیت جامعه غربی و همچنین دیگر سرزمین ها ( تاجایی که برد داشتند) رسوخ دادند و هالیوود یکی از همین رسانه ها بود و اومانیسم از همان آغاز در آثار این کارخانه به اصطلاح رویا سازی تبلیغ شد. سوی دیگر ایدئولوژی غرب صلیبی/صهیونی را اندیشه های کابالایی( یکی از فرقه های صهیونی ) و ماسونی تشکیل داد که بر آخرالزمان گرایی و منجی گرایی جعلی استوار بوده و هست. این بعد از ایدئولوژی آمریکایی نیز یکی دیگر از محورهای فکری هالیوود را گردید به نحوی که پال اسکات ، نویسنده معروف روزنامه دیلی میل در سال 2004 در همین نشریه، رهبر کابالا در آمریکا به نام فیلیپ کروبرگر یا فیلیپ برگ را پشت صحنه هالیوود معرفی نمود. اگرچه رسوخ اندیشه صهیونی کابالا در ایدئولوژی آمریکایی به دلیل حضور فعال عناصر معروف تشکیلات فراماسونری در بنیانگذاری و شکل دهی ایالات متحده ، کاملا منطقی به نظر می رسد.

طبیعی بوده و هست که ایدئولوژی ماسونی و کابالایی در فیلم های هالیوودی بروز روشنی داشته باشد. ایدئولوژی که به دلیل ریشه های تفکر ماسونی و کابالایی در مصر باستان و جادوگران فرعونی و به خاطر حضور فعال ساحران و جادوگران زیر لوای خاخام های یهودی در آموزش و تربیت شوالیه های معبد به عنوان پدران فراماسونری و فرقه کابالا ، جادو و جادوگری از اصول اساسی آن بوده و خصوصا جادوی سیاه در زمره سرفصل های آموزشی این فرقه تحت عنوان معنویت و تصوف قرار گرفته است.

از همین رو ، ساخت سری کارتون ها و فیلم های جادو و جادوگری از ابتدا در هالیوود مرسوم بوده است. کارتون ها و فیلم هایی که در آنها همه آرزوها و امیدها ( نه به ذات حق تعالی ) به جادوگران و ساحران و پریان و ...ختم می شده است . از پینوکیو ، سیندرلا ، زیبای خفته و ...و تا هری پاتر که بارزترین آثار تصویری در زمینه تبلیغ افکار شرک آمیز به شمار آمده و می آیند.

ویلیام ایندیک ، استاد روانشناسی دانشکده داولینگ در اوکدیل نیویورک در همان کتاب "سینما، روح بشر" در باره نفوذ این گونه افکار شرک آمیز در هالیوود می نویسد :

"...گروههای مسیحی ، کتاب ها و فیلم های هری پاتر را محکوم کردند. زیرا آنها مدعی بودند که آن داستان ها، عقاید مربوط به شرک و بی دینی را ترویج می کند. گرچه ممکن است این موضوع واقعیت داشته باشد ولی این مسئله را نیز باید پذیرفت که تقریبا کلیه داستان های کودکانه از سفید برفی تا پینوکیو و سیندرلا ، شخصیت های شبه الهی ولی کافر و بت پرست مانند ساحران، جادوگران ، پریان، اژدها ، ارواح ، مادرخوانده ای از جنس جن و پری ، طلسم های جادویی و غیره را مطرح می کنند. دلیل اینکه چرا برخی از کانون های مسیحی علیه هری پاتر و نه سیندرلا حمله خود را آغاز کردند، آن است که اسطوره هری پاتر، طرحی نو ، پوشیده و ظریف از اسطوره های بسیار تاثیر گذار از تولد قهرمان یعنی اسطوره عیسی است..."