مستغاثی دات کام

 
سال نو مبارک باد !
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
 

امسال هم بدون تو ، مولا تمام شد                 شادی برای اهل تماشا ، تمام شد

تنها کنار سفره تحویل  تا به کی ؟                   صبر و قرار و حوصله ما تمام شد

مجنون به یاد حضرت لیلا نفس کشید              تا لحظه ای که در دل صحرا تمام شد

هستم به روز وعده خوبان امیدوار                    روزی که کاش و شاید و اما تمام شد

سال جدید می رسد ، آقا تو هم بیا                 تا گفت و گو کنیم ، تمنا تمام شد

سال جدید کاش بگوییم با همه                       سال ظهور یوسف زهرا شروع شد


 
 
پخش مجدد مجموعه مستند "...و اینک آخرالزمان " از شبکه خبر
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
 

 

...و اینک آخرالزمان در نوروز92


 

مجموعه مستند "...و اینک آخرالزمان" درباره چگونگی شکل گیری و توسعه سینمای غرب و هالیوود در ایام نوروز 1392 از شبکه خبر پخش می شود.

در این مجموعه مستند براساس اسناد و مدارک مستند ( که از سوی مراکز اطلاعاتی و آکادمیک خارج کشور در آمریکا و اروپا انتشار یافته است ) و اظهار نظرات کارشناسان داخلی و خارجی ، برای نخستین بار از زاویه ای تازه و نو به تاریخ پیدایش سینما ، بسط و گسترش آن و فراز و نشیب هایش در غرب و آمریکا به خصوص هالیوود به عنوان اصلی ترین کانون سینمای امروز پرداخته می شود. در این نگرش نو ، سینمای غرب به عنوان حلقه ای از آخرین حلقات زنجیره پدید آمدن و رشد غرب جدید مورد بازنگری و بازخوانی قرار خواهد گرفت . حلقه ای که چشم انداز بسیار وسیع تر از هنر و سرگرمی را برای مخاطبانش مدنظر داشته و دارد. از همین رو ، امروز به مرحله ای رسیده که سینمای آخرالزمانی علنا به عنوان اصلی ترین جریان آن ، خود را به اثبات رسانده است.

بررسی ژانرهای سینمایی و خاستگاه ایدئولوژیک آنها ، جریان های اصلی سینمای هالیوود ، پیدایش و حاکمیت نظام استودیویی ، جایگاه سینماگران برجسته هالیوود در سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی و نقش آنها شکل گیری محورها و درونمایه های سینمای آمریکا ، تحولات یکصد و پانزده ساله این سینما از آغاز تا امروز و ...از جمله موضوعاتی هستند که در مجموعه مستند "...و اینک آخرالزمان" به همراه تصاویر وفیلم هایی که برای اولین بار بر صفحه تلویزیون ایران نقش می بندد ، به نمایش درخواهند آمد.

مجموعه مستند "...و اینک آخرالزمان" به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی توسط رضا جعفریان در 30 قسمت برای گروه سیاسی شبکه خبر تهیه شده بود که در خرداد و تیرماه سال 1391 از شبکه خبر به نمایش درآمد و قرار است در ایام نوروز 1392 هر روز 2 قسمت از آن روی آنتن این شبکه برود.


 
 
تحلیل هشتادوپنجمین مراسم اسکار
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
 

 

گفت و گوی آرش فهیم  با سعید مستغاثی

 

 

اسکار ؛ نماد دیکتاتوری ایدئولوژی آمریکایی

 

 

هشتادوپنجمین مراسم اسکار مثل دوره گذشته باز هم تحت تأثیر «ایران» برگزار شد. تاجایی که فیلم ضدایرانی «آرگو» -که در مقایسه با سایر نامزدهای این جایزه نازل تر بود- جایزه بهترین فیلم را گرفت. انتخاب این فیلم و اعلام آن از سوی نماینده کاخ سفید (میشل اوباما، همسر رئیس جمهور آمریکا) و همچنین حرف های بن افلک علیه کشورمان ، باعث شد که همه، اسکار سال 2013 را سیاسی ترین و البته کم اعتبارترین دوره این مراسم لقب بدهند. اما چرا اسکار حاضر شد به «آرگو» جایزه بدهد؟ آیا اسکار تنها در این دوره سیاسی شده است؟ چرا اسکار سال قبل به یک فیلم ایرانی جایزه داد و امسال به یک فیلم ضدایرانی؟ برای یافتن پاسخ های این پرسش ها با سعید مستغاثی، پژوهشگر، منتقد سینما و مستندساز گفت و گو کردم که حاصل آن را می خوانید:

 

-مراسم اسکار امسال هم مانند دوره قبل «ایران» را هدف گرفت. اما هدف گیری اسکار هشتادوپنجم، بیشتر به نوعی انتحار شباهت دارد و به نظر می رسد که از این پس، مراسم اسکار، دیگر برای هنرمندان و علاقه مندان جدی سینما در جهان چندان جدی گرفته نشود و از این پس جذابیت و هیجانی خاصی نخواهد داشت.

بسم الله الرحمن الرحیم. سال هاست که مراسم اسکار، دیگر آن هیجان سابق را ندارد. از اوائل دهه 90 و با رخ دادن یک سری تحولاتی مثل پخش دیجیتال و نمایش زنده تلویزیونی و انجام برخی از حرکات و کارها در اجرای این مراسم ، برای عده ای جذابیت بوجود آمد، اما چند سال است که همه چیز در مراسم اسکار تکراری و یکنواخت شده و هیچ گونه خلاقیتی در آن دیده نمی شود. حتی مجری مراسم هم کارش مشکل داشت.

- جوایز و برگزیدگان چطور؟ آن هم قابل پیش بینی شده؟

بله، این یکنواختی و از بین رفتن جذابیت در سال های اخیر اجرای مراسم را هم دربرمی گیرد، اما روند انتخاب برگزیدگان از ابتدا چنین وضعیتی داشته است. به ویژه امسال که کاملا قابل پیش بینی بود. معرفی برگزیدگان به این ترتیب است که در هر دوره، یک سری از محافل و جوائز نظیر گلدن گلوب، بفتا یا انجمن های نقد در بوستون و لس آنجلس و سانفرانسیسکو وشیکاگو، انجمن تهیه کنندگان و کارگردانان و... نقش حلقه های متصل به اسکار را بازی می کنند و به فیلم های خاصی جایزه می دهند. براساس تجربه گذشته، فیلم هایی که در این گونه محافل پیروز می شوند، به احتمال قریب به یقین در اسکار هم جوایز اصلی را به خود اختصاص می دهند.امسال در همه این جوایز و آئین ها، «آرگو» به عنوان بهترین فیلم برگزیده شد و از چند ماه قبل نیز زمینه چینی و تبلیغات فراوانی برای این اتفاق صورت گرفته بود. از همه مهمتر اینکه «آرگو» فیلم سفارشی سازمان سیا است که این مسائل، اهدای جایزه بهترین فیلم هشتادوپنجمین مراسم اسکار به این فیلم را قابل پیش بینی کرده بود. از عجایب این محافل است که از میان 700 ، 800 فیلمی که در آمریکا و هزاران فیلمی که هر سال در جهان ساخته می شود ، فیلم های خاص و یکسانی را انتخاب می کنند. این درحالی است که در سینمای ایران برعکس است و شما می بینید که جشن منتقدان سعی می کند برگزیده هایی متفاوت از جشنواره فیلم فجر داشته باشد، جشن (سابق) خانه سینما برگزیدگان دیگری داشت، بخش تجلی اراده ملی در همان جشنواره فیلم فجر برگزیده هایش از همه این ها متفاوت تر است و مجله ها و نشریات و سایت ها و گروه های مختلف هم هر کدام برای خود برگزیده های مجزایی دارند. یعنی یک جور کثرت آرا وجود دارد. ولی در آمریکا و حلقه های اقماری اسکار چنین عملکردی دیده نمی شود. همان طور که می دانید، نقد و ارزیابی آثار علاوه بر تکیه به یک سری قواعد و اصول ، بیشتر تابع سلایق است. چطور می توان باور کرد که همه این جشنواره ها با این تعداد زیاد داور، سلایقی شبیه به هم دارند؟ گویی همه آن ها برگزیده های خود را براساس یک بخشنامه یا نوعی اعلامیه پنهان معرفی می کنند. این روش کاملا دیکتاتورمآبانه است و هیچ گونه سیر دموکراتیکی در آن دیده نمی شود. همه این اتفاقات باعث می شود که از قبل بتوان به قطع یقین گفت که چه آثاری جوایز اسکار هر سال را دریافت می کنند. با این حساب، در شرایطی که طی ماه های اخیر، این آئین ها و مراسم سینمایی از گلدن گلوب و بافتا گرفته تا انجمن منتقدان و تهیه کنندگان آمریکا، همه «آرگو» را انتخاب کردند، اگر در اسکار به آن جایزه داده نمی شد جای شگفتی داشت!

- خُب، چه دلیلی حلقه های پیرامونی اسکار را مجبور می کند که چنین قاعده ای را رعایت کنند؟ اصلا چرا باید جوایز بافتا و انجمن منتقدان لندن که در انگلستان برگزار می شوند به همان فیلم هایی شود که مراسم گلدن گلوب و اسکار در آمریکا بر می گزینند؟

این وضعیت شبیه به قضیه «Big Brother» دوران جنگ سرد در کشورهای کمونیستی است. در آن دوران، وقتی رژیم شوروی به عنوان «برادر بزرگ» هر حرفی می زد، سایر کشورهای بلوک شرق هم آن را تکرار می کردند. سیستم لیبرالی غرب و در سینما مراسم اسکار نیز همان روش را در پیش گرفته اند. با این تفاوت که در اینجا، اول اقمار اسکار یک فیلم را برجسته می کنند و بعد اسکار با انتخاب آن فیلم، حرف آخر را می زند. البته این مسئله از ابتدا بوده و امروز علنی شده است. مثلا در تاریخ هشتادوپنج ساله اسکار، دوره های بسیار معدودی را می توان یافت که در آن فیلم های دیگری مغایر با گلدن گلوب – که به عنوان پیش مراسم اسکار شناخته می شود-  جایزه بهترین فیلم را کسب کنند. خیلی معدود بوده، مثلا در یک دوره ای برای فیلم «سکوت بره ها» این اتفاق افتاد. وگرنه تقریبا هرسال، برگزیده های گلدن گلوب و اسکار، یکی بوده است.

-شاید بتوان این گونه توجیه کرد که معیار همه این جشن ها، ساختار خوب برخی فیلم ها یا هنری بودن آن ها بوده است. یعنی در هر دوره یک یا چند فیلم از نظر شاخص های هنری قابل توجه تر بودند و به همین دلیل نیز اسکار و اقمارش به طور یکسان به این فیلم ها توجه کردند.

اصلا در طول 85 دوره برگزاری اسکار توجه به معیارهای هنری در انتخاب برگزیدگان دیده نمی شود. به طوری که اغلب آثاری که برنده اسکار شده اند، در آن مقطع اساسا لایق برنده شدن نبودند. برعکس، بسیاری از فیلم ها و فیلمسازان که در سال اکرانشان خوش درخشیدند اما نه تنها در اسکار جایزه ای نگرفتند که نامزد هم نشدند و حتی اسمشان هم ذکر نشد. امثال هیچکاک، کوبریک و هاکس در آمریکا و فیلمسازهایی مثل آیزنشتاین، کوبایاشی و خیلی های دیگر در سینمای جهان که بهترین فیلم های تاریخ سینما را ساخته اند هرگز در مراسم اسکار انتخاب نشدند. از یک نظر البته این نادیده گرفتن ها طبیعی بود. چون مراسم اسکار اولا نه تنها آمریکایی که یک مراسم لس آنجلسی است. چون قاعده اش این است که یک فیلم برای حضور در چنین مراسمی باید حتما در یک زمان خاصی در لس آنجلس اکران شده باشد. به همین خاطر هم هست که خیلی از آمریکایی ها اصلا اسکار را قبول ندارند و در آن شرکت نمی کنند. مثلا سال گذشته وودی آلن برنده بهترین فیلمنامه اسکار شد، اما نرفت جایزه اش را بگیرد. یا آدم هایی مثل مارلون براندو، ژان لوک گدار ( حتی برای دریافت اسکار یک عمر فعالیت هنری ) و خیلی های دیگر هیچ گاه در اسکار شرکت نکردند و آن را جدی نگرفتند.

-اما همه طوری درباره اسکار نظر می دهند که گویی فقط امسال یک فیلم سطح پایین به نام «آرگو» برنده اسکار شده و قبلا فقط فیلم های بزرگ به چنین جایزه ای دست می یافتند.

این اتفاق هر سال در اسکار رخ می دهد. با مرور تاریخ اسکار می بینید که بسیاری از فیلم هایی که لایق نبودند اسکار گرفتند و بسیاری هم که آثار برتری بودند از این جایزه محروم شدند. اینکه می گویند چرا فیلم «آرگو» به رغم ضعیف بودن نسبت به خیلی از آثار، برنده بهترین فیلم شده است، یک اتفاق عجیب و غریبی نیست و همواره رخ داده است. در تاریخ سینما، 3 فیلم، بیشترین تعداد جایزه اسکار را گرفته اند؛ «بن هور» و " تایتانیک" و «ارباب حلقه ها» که هر کدام 11 جایزه اسکار گرفتند. اما جالب است بدانید که به اعتراف کارشناسان، این3 فیلم  از ضعیف ترین فیلم های دوره خودشان بودند. یا فیلم «ژی ژی» که در دوران افول کارگردانش وینسنت مینه لی 8 جایزه اسکار گرفت. این یک قاعده است. چون اسکار اصلا به هنر و سینما نظر ندارد. این حرف خودشان است. در نخستین ضیافت شام به مناسبت آغاز فعالیت اسکار در منزل  لویی بی مایر از بنیانگذاران هالیوود ، طی بیانیه ای  اعلام می کنند که جایزه اسکار با دو هدف برگزار می شود؛ اول برپایی صنعت سینمای آمریکا و دوم بسط فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی. آنها اصلا هیچ اشاره ای به هنر نکردند.

-آیا می توان گفت که اسکار سال گذشته با انتخاب فیلم ایرانی «جدایی نادر از سیمین» به کشور ما روی خوش نشان داد، اما امسال علیه ایران عمل کرد و «آرگو» را انتخاب کرد. آیا این یک تناقض نیست که بگوییم یک انتخاب، بر اساس شاخص های هنری و سینمایی بود و این یکی به خاطر مسائل سیاسی؟

به نظرم باید از همین تناقض استفاده کرد و پاسخ به این سئوال را داد. اعضای اسکار که در این یک سال تغییری نکردند و سیاست های  اسکار هم عوض نشده است. دکترین آن هم که عرض کردم، مشخص است:یک؛ حمایت از صنعت سینمای آمریکا، دو؛ بسط ایدئولوژی آمریکایی. این یک واقعیت است که هر سال فیلمسازانی از اقصی نقاط دنیا در اسکار حضور می یابند و جایزه هم می گیرند. آنگ لی از تایوان، خاویر باردم از مکزیک و آمنابار از اسپانیا، والتر سالس از برزیل، ژانگ ییمو از چین، گیلرمودل تورو از مکزیک و ... ازجمله مشهورترین فیلمسازان غیرآمریکایی اسکاری هستند. اما مسئله این است که همه این ها زیر چتر فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی جمع می شوند. اسکار هیچ گاه نمی آید به آنگ لی تایوانی جایزه بدهد بلکه به آنگ لی آمریکایی جایزه می دهد یا والترسالس یا خاویرباردم آمریکایی جایزه می گیرند. یعنی آن هایی که بتوانند این فرهنگ و ایدئولوژی را بسط بدهند. به همین دلیل هم هست که کوروساوای ژاپنی با وجودی که فیلم های خوبی ساخته بود اما تحویلش نمی گرفتند، اما همین که فیلم «راشامون» را که فرضیه نسبیت گرایی را مطرح می کند می سازد به او جایزه می دهند. با همین الگو می توان بررسی کرد که آیا سال گذشته اسکار به سینمای ایران روی خوش نشان داد یا نه، به خاطر حفظ فرهنگ ایرانی بود یا رعایت ایدئولوژی آمریکایی ؟ به ویژه وقتی که می بینیم برای نخستین بار دولت آمریکا از طریق سخنگوی وزارت امور خارجه خود  می آید برای موفقیت یک فیلم (جدایی نادر از سیمین) در اسکار موضع رسمی می گیرد! اصلا چنین چیزی در تاریخ اسکار سابقه ندارد، حتی برای فیلم های خودشان! یعنی حمایت از یک فیلم در اسکار توسط دولت آمریکا، با «جدایی نادر از سیمین» شروع می شود و بعد به «آرگو» می رسد. کافی است به لیست افرادی که دولت ایالات متحده از آن ها حمایت کرده توجه کنیم؛ آیا نامی غیر از جلادان رژیم صهیونیستی، دیکتاتورهای آمریکای لاتین، دیکتاتورهای ویتنام و همه افرادی که در تاریخ بدنام بوده اند دیده می شود؟ آیا یک فرد آزادی خواه و طرفدار انسانیت جزو این لیست بوده است؟ دوستانی که سال گذشته برای کسب جایزه اسکار یقه دراندند، باید چشمانشان را باز کنند و از اینکه خودشان را به خواب زده اند و یا خواب هستند دربیایند. امروزه دیگر این چیزها رو شده است و حتی خود روشنفکران آمریکایی نیز این گونه مسائل را اعتراف می کنند. به قول سهراب سپهری با ذره هوشی و سر سوزن ذوقی می توان فهمید. چطور می توان پذیرفت که اسکار یک سال طرفدار ما است و حاضر می شود صرفا به خاطر ارزش های سینمایی یک فیلم، به ایران جایزه بدهد، اما درست یک سال بعد دشمن ما می شود؟ دوستان باید این تناقض ها را برای ما روشن کنند که بالاخره دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟

-آیا باید در این جشنواره ها شرکت کرد و از موقعیت آن ها برای مطرح کردن سینمای کشورمان بهره برد یا به خاطر همین مواضع سیاسی غالب و حاکم بر آن ها، بهتر است تحریمشان کنیم؟

تحریم اسکار یک جُک است. مثل این است که ما لیگ فوتبال آمریکایی را تحریم کنیم! یا مثلا بخواهیم درباره حضور یا عدم حضور در مسابقات «NBA» ( لیگ بسکتبال آمریکا) تصمیم بگیریم. اسکار یک مراسم آمریکایی با قواعد آمریکایی است. یک زمانی است که شما جزو یکی از اقمار آمریکا هستید و سلطه را پذیرفته اید. اما یک موقع ادعا می کنید که فرهنگ و ارزش های خودتان را دارید. بنابراین تحریم اسکار یک شوخی است.

-اما این دوستان می گویند که جایزه اسکار برای ما یک فرصت است و چنانچه به استقبال جشنواره ها و جوایز خارجی نرویم، سینمایمان در جهان منزوی و منفعل می شود.

این یک حرف ساده لوحانه است.خیلی از اساتید و بزرگان تاریخ سینما حتی یک بار هم به اسکار نرفتند و جایزه ای هم از آن نگرفتند، آیا منفعل شدند؟ این یک هاله متوهمانه است که دور خودمان پیچیده ایم. مثل همان کسی که به دروغ می گفت در جایی آش می دهند و بعد خودش دنبالش می رفت! بهتر است یک خورده چشمانمان را باز کنیم، مطالعه کنیم و یک مقدار فیلم نگاه کنیم! به دو تا شبکه تلویزیونی و چهارتا خبر خبرگزاری ها دلمان را خوش نکنیم. این یک توهم است که با شرکت در اسکار به عرش می رویم و با عدم شرکت در آن منفعل می شویم.

-پس باید چه کنیم؟

این سینمای ماست که باید از انفعال خارج شود. سینمای ما از قدرت بالقوه ای برخوردار است و فرهنگی پشتوانه آن است که می تواند در عرصه جهانی ده ها، بلکه صدها برابر اسکار جریان ساز باشد. یعنی جشنواره هایمان حداقل در سطح کشورهای اسلامی و آزادی خواه جهان فراگیر شوند. چون بسیاری از سینماگران مستقل دنیا و بسیاری از فضاهای فرهنگی حتی در خود غرب و در آمریکا، از سلطه امروز به اصطلاح لیبرالیسم غربی یا همان دیکتاتوری مدرنیسم سرخورده و دلزده شده اند و دنبال مفرهای جدیدی می گردند، به ویژه که این فضاهای گریز از طرف کشورهایی که برای غرب شاخ و شانه می کشند، ایجاد شود. هنوز فراموش نکرده ایم که جشنواره فیلمسازان مستقل که شهریور امسال در تهران برگزار شد چه استقبالی را از سوی فیلمسازان جهان در پی داشت. مطمئن هستم که جشنواره فجر هم اگر از پیروی از کن و برلین دست بردارد و مستقل باشد، می تواند ده ها جشنواره مثل آن ها را توی جیبش بگذارد. اصلا مگر آن ها چی هستند؟ دنیا دنبال حرف جدید است. ما باید میادین بازی آن ها را رها کنیم و میدان بازی خودمان را طراحی نمائیم. امروز مگر غیر از این است که جبهه مقاومت در مقابل اسرائیل همه روشنفکران دنیا را به دنبال خودش کشانده است؟ ما باید این ها را دریابیم.

- با بررسی فیلم های برگزیده هر دوره اسکار، می توان رویکرد مشخصی را در آن ها دید. مثلا در یک دوره، اغلب آثار برگزیده در توجیه اشغالگری و منجی نشان دادن آمریکا ساخته شده اند. یا در دوره ای دیگر، عبور از بحران مطرح می شود. سال گذشته نیز تقریبا همه فیلم های برگزیده اسکار، در ستایش میراث و گذشته غرب بودند. آیا چنین مسئله ای را قبول دارید؟

دقیقا همین طور است. یعنی هر سال بنابر شرایط زمانی یک سری فیلم ها براساس بخشنامه های نانوشته و دستورات نادیده در اسکار برجسته می شوند. معمولا گفته می شود که در آمریکا، دولت به فیلمسازان دستور نمی دهد، درحالی که دولت در آمریکا یک مفهوم دیگری دارد. دولت در آمریکا دراصل کمپانی ها هستند. همه می دانند که روسای کمپانی های فیلمسازی در آمریکا هم در تراست های اقتصادی حضور دارند، هم شریک زراد خانه های تسلیحاتی هستند، هم در تینک تانک های استراتژیک عضویت دارند و خلاصه اینکه همه جا هستند. درواقع دولت اصلی در آمریکا همین ها هستند و امثال بوش و اوباما فقط یک عروسک هستند. این ها براساس منافع خودشان و نه منافع ملی آمریکا به فیلم ها سمت و سو می دهند. در خاطرات برخی از مدیران این کمپانی ها ازجمله کارل لیملی خوانده ایم که آن ها فیلم ها را یک به یک می دیدند و بعضی از صحنه ها را نیز کوتاه می کردند. این موضوع در گفته های فیلمسازها هم آمده است. مثلا کلینت ایستوود در مصاحبه ای گفته بود که برای ساخت فیلم «رودخانه مرموز» در به در دنبال یک کمپانی می گشته  تا بتواند فیلمش را در آن بسازد ولی کسی قبول نمی کرده یا تیم برتون یک بار گفته بود که هنوز نتوانسته فیلم دلخواه خودش را بسازد، یعنی با سانسور روسای کمپانی ها مواجه شده است. دو سه سال پیش هم فیلمی ساخته شد به نام «آنچه اتفاق افتاد» که در شبکه ویدئویی هم منتشر شد که ماجرای همین کمپانی ها را افشا می کرد و احتمالا کارگردان آن بری لوینسون هم به همین دلیل پس از ساخت این فیلم منزوی شده است. حتی ما شاهد این گونه اتفاقات بوده ایم که پس از 11سپتامبر جرج بوش همه تهیه کنندگان را جمع کرد و درباره امنیت ملی آمریکا با آن ها حرف زد و بلافاصله پس از آن، فیلم ها سمت و سوی خاصی پیدا کردند. اینکه هر سال می بینیم فیلم های برگزیده اسکار، رویکرد خاصی دارند، یک واقعیت است.

-یعنی می خواهید بگوئید که این فیلم ها به گونه ای سعی در پاسخگویی به نیازها و مقتضیات زمانه هستند؟

دقیقا برعکس! یکی از تعاریفی که معمولا درباره فیلم اجتماعی مطلوب ارائه می دهند این است که یک فیلم باید بازتاب دهنده شرایط و واقعیت های زمانه خودش باشد. اما در فیلم های برگزیده اسکار و حتی جریان غالب در هالیوود می بینیم که نه تنها این گرایش وجود ندارد که در آن ها سعی می شود تا واقعیت های امروز کشور آمریکا به گونه ای دیگر جلوه داده شوند. یکی از این واقعیات، شکل گیری جنبش وال استریت است که علیه اقلیت یک درصدی حاکم برخاسته اند. اقلیت سرمایه دار که اتفاقا صاحبان کمپانی های فیلمسازی آمریکا نیز بخشی از آن ها هستند. اما در فیلم های برنده اسکارامسال بدون اشاره به وجود چنین واقعیتی، رویکرد تقدیر و تجلیل از سرمایه داری تجسیم یافته است. یعنی در همه این آثار، سرمایه داری، جریانی منجی نشان داده می شود که اگر نباشد، همه چیز از هم می پاشد.

-رویکرد تجلیل از سرمایه داری چگونه در همه فیلم های برگزیده اسکار متجلی شده است؟

فیلم «آرگو» که به اعتراف بن افلک با سفارش سازمان سیا ساخته شده است و یک فیلم فراجامعه محسوب می شود، یعنی منافع سرمایه داری در جهان را ستایش می کند. فیلم «30دقیقه بامداد» هم این موضوع را در قالب اشغالگری و توجیه حضور نظامی آمریکا در افغانستان به تصویر کشیده است. فیلم «زندگی پی» هم که به ظاهر غیرسیاسی است و انصافا هم فیلم خوش ساخت و هوشمندانه ای هم هست، دقیقا نشان می دهد که یک سرمایه دار هندی صاحب باغ وحشی است که استعاره جامعه انسانی است که در آن ضمن وهن ارزش های دینی القا می شود که اگر این جامعه از سیطره مدیریت سرمایه دار خارج شود، همه بحران زده می شوند و به سمت نابودی می روند. فیلم «جانگوی از بند رها شده» ظاهرا به ماجرای برده داری در آمریکا عنایت دارد که اینجا نیز یک سرمایه دار آلمانی اقدام به آزاد نمودن برده ها می کند. درست مانند فیلم «لینکلن» که در آن نشان داده می شود که این سرمایه دارهای سفیدپوست هستند که آزادی را به سیاه پوست ها اعطا می کنند. در فیلم «عشق» هم گفته می شود که زندگی و عشق در بستر زندگی غیرسرمایه داری و به قول معروف ساده زیستی به تراژدی ختم می شود. در مقابل شاهد موفقیت شخصیت سرمایه دار در این فیلم هستیم. در فیلم «حیوانات حیات وحش جنوبی» هم تصویری بسیار منفی از محرومان و مخالفان سرمایه داری نشان داده می شود. اینجا هم باز سرمایه دارها هستند که آن ها را نجات می دهند. یا در فیلم «کتاب بارقه امید» هم شرط بندی به عنوان یکی از ارکان نظام سرمایه داری موجب موفقیت و پیوند شخصیت ها می شود. در فیلم "بینوایان" تام هوپر هم برای تجلیل از سرمایه داری ، حتی نیمه انقلابی رمان ویکتور هوگو نادیده گرفته شده و قیام ماریوس و دوستانش ، اقدامی ابتر و بی حاصل نمایش داده می شود! علاوه بر آثار اسکاری، امسال فیلم های مشهور روز سینمای آمریکا هم دارای این رویکرد بودند. ازجمله «طلوع شوالیه تاریکی» که در آن یک سرمایه دار با پول خود، جامعه را متحول می کند و از شر عوامل تروریست آزاد می کند. بنابراین ستایش از سرمایه داری، خط اصلی فیلم های اسکار امسال بودند. جا دارد در همین جا به این نکته هم اشاره کنم که به غلط در میان دوستان رایج شده است که می گویند، سینمای آمریکا در جهت منافع ملی آمریکاست. اما واقعیت این است که این سینمادر خدمت منافع اقلیت سرمایه دار است. همچنان که چندی پیش نیز 16 سازمان امنیتی آمریکا در بیانیه مشترکی اعلام کردند که حکومت آمریکا درحال قربانی کردن منافع ملی این کشور برای اقلیت صهیونیست است.

کی از ویژگی های فیلم های اسکاری در سال های اخیر، توجه به سیاهپوست ها و گرایش به اصطلاح ضدبرده داری است. سال قبل فیلم «خدمتکار» در میان برگزیده های اسکار بود و امسال نیز دو فیلم «لینکلن» و «جانگوی رها شده» چنین بودند. آیا واقعا اسکار مخالف برده داری شده است؟

در همه این فیلم ها که نام بردید، سیاهپوست ها عنصر درجه دو محسوب می شوند. مثلا در فیلم «خدمتکار» درست مثل فیلم «بربادرفته» سیاهپوست خوب کسی معرفی می شود که در خدمت اربابش باشد. در «لینکلن» و «جانگو» هم سیاهپوست ها آزادی خود را از سفیدپوست ها می گیرند و خودشان منفعل و هیچ کاره اند. اما در این زمینه جای این سئوال پیش می آید که چرا در هالیوود، همچنانکه برای جبران ظلمی که طی سالها در حق سیاهان شد ، فیلم می سازند اما هیچ وقت فیلمی برای ادای دین به سرخ پوست ها ساخته نمی شود. شاید گفته شود که چون رئیس جمهور این کشور امروز یک سیاهپوست است. اما باتوجه به اینکه قبل از سیاهپوست ها، این سرخ پوست ها بودند که هدف ظلم و جنایات آمریکایی ها قرار گرفتند، عجیب است که در هالیوود هیچ فیلمی برای ادای دین به آن ها تولید نشده است. به نظرم قبل از هر موضوعی ، این یک مسئله ایدئولوژیک است و در ایدئولوژی صهیونیسم مسیحی حاکم در آمریکا و سینمای این کشور ریشه دارد. صهیونیست های مسیحی، دست یابی به قاره آمریکا را فتح سرزمین موعود می دانستند و بومیان این سرزمین (سرخپوست ها) را کنعانی می نامیدند و به همین دلیل هم آن ها را قتل عام می کردند. در منابع تاریخی آمده که فرماندهی قتل عام اکثریت سرخپوستان را کشیشان مسیحی صهیونیست برعهده داشتند و این کار را براساس فرامین شبه دینی انجام می دادند. به همین دلیل هم هست که نوام چامسکی می گوید قتل عام سرخپوستان در آمریکا شبیه به کشتار مردم فلسطین در سرزمین های اشغالی است. از این رو نیز در هالیوود هیچ گاه به مظلومیت سرخپوست ها اشاره نشده مگر موارد خیلی معدودی همچون فیلم "رقصنده با گرگ ها" که بازهم اصل داستان ، سفید پوستی است که به کمک آنها می رود.


 
 
به بهانه فیلم " در سرزمین خون و عسل"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
 

 

 In the Land of Blood and Honey

 

انکار نسل کشی

 

 

اگر قتل عام گروهی از ایرانیان به سعایت و با توطئه دو سرکرده یهودی دربار خشایارشاه یعنی استر و مردخای را نخستین هلوکاست و نسل کشی تاریخ بدانیم که رسما به ثبت رسیده ، نسل کشی مسلمانان طی جنگ های صلیبی، اولین هلوکاست پیروان دین خاتم بوده که بر صفحات تاریخ نگاشته شده است.

براساس اسناد و مدارک تاریخی که در کتب منتشره غرب نیز درج گردیده، در طی جنگ اول صلیبی و فتح اورشلیم توسط صلیبیون فرانسوی به سرکردگی فردی به نام دو بولیون ، فقط در طول 2 روز ، بیش از 40 هزار زن و مرد و کودک مسلمان در این شهر ، قتل عام شدند. صلیبیون در اولین دوران حاکمیت خود، حدود 88 سال سرزمین مسلمانان را به اشغال خود درآورده و به قتل و غارت آنان ادامه دادند. ریدلی اسکات در فیلم "رابین هود" ( 2010 ) از زبان رابین لانگستراید صلیبی، علنا در مقابل ریچارد به اصطلاح شیردل اعتراف نمود و وی را متهم کرد که هزاران زن و مرد و بچه بیگناه مسلمان را قتل عام کرده و از همین روی خداوند هرگز وی را نمی بخشد و به خاطر همین اعتراف بود که ریچارد بروی خشم گرفته و به زنجیرش کشید.

اما همین ریدلی اسکات در فیلم "قلمرو بهشت" نشان داد که مسلمانان پس از بازپس گیری اورشلیم ، نه تنها خشونتی علیه مردم شهر به خرج نداده ، بلکه اجازه دادند تا آنها در کمال آرامش شهر را ترک کنند. ولی به هر حال اغلب آثار سینمایی ساخته شده در این باب ، به تجلیل و تقدیس صلیبیون و ارائه تصویری سیاه از مسلمانان پرداخته اند که یکی از اخیرترین آنها، فیلم "فصل جادوگری" دامینیک سنا بوده است. در طول سالیان فعالیت هالیوود به عنوان کارخانه به اصطلاح رویاسازی ، دهها فیلم در حماسه سرایی برای شوالیه های خونخوار صلیبی ساخته شد و امثال رابین هود و شاه آرتور و جنگجویانش و ریچارد به اصطلاح شیردل و ماجراهایی از قبیل شمشیر در سنگ ، محور بسیاری از این فیلم ها قرار گرفتند.

سینمای هالیوود حتی کشتار مسلمانان بدست صلیبی ها را در فیلمی مانند "دراکولای برام استوکر" (فرانسیس فورد کوپولا ) موجه ترین عمل کنت دراکولا در طول عمرش نشان می دهد و در حالی که کنت ترانسیلوانیایی را شوالیه ای شجاع و دلیر تصویر می کند ، مسلمانان را موجوداتی پست و حقیر نشان می دهد که به سهولت بر سر نیزه کنت ، جان می دهند.

دومین نسل کشی مسلمانان طی قرون وسطی و در جریان انگیزاسیون صورت گرفت و دهها هزار مسلمان در اروپا به خصوص اسپانیا کشته و یا آواره شدند. این فاجعه نیز در فیلم های سینمای غرب ، غالبا با تحریف تاریخ و قربانی جلوه دادن یهودیان به جای مسلمانان نمود پیدا کرده که از آن جمله می توان به فیلم "اشباح گویا" ساخته میلوش فورمن در سال 2006 اشاره کرد.

اما در طول دوران استعمار کهنه بریتانیا و پرتغال و تجارت برده از قاره سیاه نیز میلیون ها مسلمان قربانی مطامع نژادپرستانه ارتش صلیبی / صهیونی سالهای پس از رنسانس گردیدند که از آنها اساسا نشانی برپرده سینماها رویت نشد. حتی آثاری مانند "آمیستاد" ( استیون اسپیلبرگ ) که ظاهرا به نقد پدیده مذموم برده داری و تجارت برده پرداخته بود نیز ولو اشاره ای کوچک به حضور چشمگیر سیاهان مسلمان در میان برده ها نداشتند.

چشم پوشی سینمای غرب بر نسل کشی مسلمانان یا تحریف آن و یا مثبت جلوه دادنش ، طول تاریخ معاصر را نیز درنوردید و مانند خود تاریخ پردازی غربی ها از هلوکاست های تکان دهنده ای مانند قتل عام 9 میلیون ایرانی در طی جنگ جهانی اول براثر قحطی تحمیلی متفقین ، نشانی ارائه نکرد و حتی مستندات آن را از فیلم های مستند جنگ های جهانی حذف کردند.

نسل کشی مسلمانان در بوسنی ، یکی از اخیرترین این هلوکاست ها بود که دوربین های سینما را گریزی از آن نداشت ، چراکه اینک در زمانی واقع بودیم که گسترش رسانه های مختلف به سردمداران نظام سلطه جهانی ، امکان پنهان نمودن جنایاتشان را نمی داد اما همچنان راه برای تحریف ولو به نام حمایت و همدردی در سینمایی که به قولی رویا را واقع و واقع را رویا می نمایاند، باز بود و این تحریف به شکل و شمایل دردناکی درمورد نسل کشی مسلمانان بوسنی اتفاق افتاد ، چه از سوی هموطنشان مانند امیر کاستاریکا که برای دریافت جوایز جشنواره های جهانی ، هرنوع خفت  را برای سرپوش گذاردن بر قتل عام مردمش پذیرفت یا دنیس تانوویچ در فیلم " منطقه بی طرف " که با یکسان نمایاندن دو طرف جنگ ، جایزه اسکار نیز دریافت نمود و چه از سوی دیگر فیلمسازان به ظاهر مستقل همچون مایکل وینترباتم در فیلم "به سارایوو خوش آمدید " (1997)  که نیروهای غربی را همچون وسترنر ها ، منجی آسمانی مردم بوسنی نمایاند.

اما تازه ترین تلاش برای سرپوش گذاردن بر آن نسل کشی دهشتناک صلیبی در بوسنی ، فیلم " در سرزمین خون و عسل " است که ظاهرا سال گذشته توسط آنجلینا جولی ، بازیگر معروف آمریکایی ساخته شد و بسیار مورد تجلیل و تحسین واقع گردید و حتی در مراسم گلدن گلوب در کنار فیلم اصغر فرهادی کاندیدای دریافت جایزه بهترین فیلم خارجی بود!  فیلمی که برخلاف سایر آثاری که درباره بوسنی و نسل کشی آن ساخته شد ، به شدت مورد اعتراض زنان مسلمان بوسنایی قرار گرفت.

فیلم ، نگاهی از درون به اشغال بوسنی توسط صرب ها ، قتل و غارت مسلمانان آن سرزمین و سکوت مجامع بین المللی در طول سالهای 1992 تا 1995 دارد که مهیب ترین پاکسازی های قومی در این کشور اتفاق می افتد ، به نحوی که قدرت های جهانی سرانجام و پس از پایان یافتن جنایات یاد شده ، ناگزیر از دخالت شده و ماجرا را خاتمه می بخشند!

بر بستر این وقایع شاهد علاقه و دوستی مابین یک دختر مسلمان بوسنایی به نام آیلا و یک صرب به نام دانیل هستیم که پیش از بروز جنگ های داخلی در یک کاباره شکل گرفته است! چند ماه بعد ، دانیل به عنوان فرزند یکی از فرماندهان اصلی ارتش صرب ، در جبهه مقابل است و آیلا ، اسیر همین نیروهای صرب که در بدترین شرایط روحی و جسمی توسط نیروهای فوق به بردگی کشیده شده است. عشق نه چندان پاک دانیل و آیلا در ملغمه ای از یک فضای شبه رمانتیک و غیر افلاطونی ، به تدریج به مالیخولیایی غیر قابل توجیه بدل شده که زن مسلمان بوسنایی بدون توجه به رنج و حرمانی که هموطنانش می کشند ، خود را در بست در اختیار جوان صرب گذارده که معلوم نیست به چه دلیل وی را دوست دارد و همچون حیوانی در باغ وحش ، او را در میان گرگ های صرب نگه داشته که هر از چند گاه نیز مورد تجاوز آنها قرار گرفته تا مثلا نقاشی چهره او را بکشد یا استعدادهای هنری اش شکوفا شود!!

در این میان اگرچه آنجلینا جولی یا کسانی که این فیلم را برای وی ساخته اند ( و خواسته اند تا با استفاده از شهرت او ، ابعاد مخاطبان اثر را گسترده تر گردانند ) ناگزیر سبوعیت و توحش ارتش صرب را در مقابل مسلمانان بوسنی به تصویر می کشند اما نیروهای بوسنی را هم ردیف آنها نشان می دهند. مثلا پدر دانیل که فرماندهی بخش مهمی از ارتش صرب را برعهده دارد ، در صحنه ای که از آیلا خواسته تا نقاشی اش را بکشد برایش از رنج هایی که او و خانواده اش در طول سالهای گذشته از دست مسلمانان بوسنی کشیده اند ، می گوید. او مقایسه می کند که برخلاف دست های سفید و ظریف آیلا ، دستان مادرش از سختی هایی که کشیده بود، پینه بسته و سیاه به نظر می آمدند. او نقل می کند که چگونه مسلمانان بوسنی ، مادر و خواهر و برادرهای کوچکش را قتل عام کردند. و از این جهت احساسات تماشاگر برانگیخته می شود که اگر اینک نیز صرب ها ، دست به چنان جنایاتی می زنند ، به آن دلیل است که زمانی خود ، دچار چنین خشونتی بوده اند.

سازندگان فیلم، در کنار نمایش ددمنشی صرب ها ، سعی می کنند از طرف دیگر آنها را اهل خانواده و سرزمین جلوه داده و در مقابل،  مسلمانان بوسنی را افرادی بی قید و بند و بی تفاوت نسبت به خانه و خانواده به تصویر بکشند. چنانچه در میان ارتش صرب ها ، سربازی از خانواده اش می گوید و بچه ای که تا چند ماه دیگر به دنیا می آید و او نگران است که تا آن زمان ، جنگ خاتمه یابد. این درحالی است که آیلا به عنوان یک مسلمان بوسنایی به راحتی خود را به دشمنان ملتش یعنی یک جوان صرب فروخته و برایش اینکه در کدام  جبهه باشد ، تفاوتی نمی کند. او و خواهرش ، گویی هیچ خانواده و ریشه ای نداشته و حتی هنگامی که مردان شهرشان را قتل عام می کنند، انگار که هیچ مردی را در میان قربانیان نمی شناسند و حتی ما هرگز از پدر بچه خواهر آیلا، نشانی نمی بینیم و خبری نمی شنویم. این درحالی است که پدر دانیل همچنان به یاد همسر متوفایش است و اعمال پسرش را موجب ناراحتی وی در قبر می داند.

 به نظر می آید، بار دیگر غرب و سینمای غرب با فیلم "در سرزمین خون و عسل" کینه دیرین خود را نسبت به مسلمانان نشان داده و حتی در بدیهی ترین جنایاتی که علیه آنان انجام گرفته، به نوعی نگاهی نژادپرستانه خویش را اعمال می نماید.

رادوان کاراجیج ( معروف به قصاب صرب که بیشترین مسئولیت را در نسل کشی مسلمانان بوسنی داشت ) در گوشه ای از اعترافاتش در دادگاه ( که بعدا در رسانه های غرب سانسور شد به طوری که حتی موجب سری شدن دادگاه وی گردید و هنوز نتایج آن معلوم نشده است ) به حمایت بی قید و شرط سرویس های جاسوسی و اطلاعاتی غرب مانند CIA و MI6 از اقداماتش اشاره نمود. آنچه که پیش از اعترافات او نیز در عملکرد ناتو و نیروهای آمریکایی که بعدا ناگزیر از دخالت علنی شدند، معلوم و روشن بود.