مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "راه جنگجو"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

 

The Warrior's Way

 

جدال آخرالزمانی وسترنر شرقی

 

 

اگرچه سابقه ساخت و تولید فیلم های موسوم به ورزشی – رزمی به اوایل تاریخ سینما بازمی گردد ولی شاید بتوان یکی از اولین فیلم های قابل اعتنا در این باب را "افسانه جودو" ساخته آکیرا کوروساوا در سال 1943 دانست. افسانه سامورایی ها به عنوان اسطوره هایی که هویت خود را در کشاکش فرهنگ های بیگانه حفظ کرده و در هر شرایطی اصالت و ریشه های خود را در مردانگی و کمک به دیگران باز می یابند ، مهمترین عنصری بود که کوروساوا در مجموعه ای از آثار خود به نمایش درآورد ، اگرچه در فیلمی همچون "راشومون" اسطوره سامورایی را قربانی نگرش جدیدش کرد.نگرشی که باعث شد تا در جشنواره ونیز پذیرفته شود و علاوه برکسب جایزه نخست آن ، برای اولین بار مورد توجه محافل غربی قرار گرفته و به قول معروف به عنوان یک فیلمساز مولف و مدعی کشف گردد.

اما ماجرای سامورایی ها در بسیاری از آثار دیگر سینمای ژاپن و شرق تکرار شد ، اگرچه دیگر چندان حالت اسطوره ای نداشت. مثلا در "کوایدان" کوبایاشی، آدم فراموش کار و بی معرفتی بود که همسر وفادار خود را در شیفتگی به زرق و برق اشراف از خاطر می برد. یا در فیلم "اوگتسو مونوگاتاری" ساخته کنجی میزوگوچی ، سامورایی شدن ، ارزوی مردی حریص و شارلاتان است. اما همین سامورایی که کوروساوا به سینمای غرب معرفی کرد با ایتالیاییزه شدن ، وسترن اسپاگتی و فیلم هایی مانند "خوب ، بد ، زشت" و "به خاطر یک مشت دلار" را در تاریخ سینما بوجود آورد و حتی در بازتولیدش در سینمای غرب ، آثاری مانند "هفت دلاور" را برگرفته از "هفت سامورایی" و "محاکمه در آفتاب" را ملهم از "راشومون" ، برپرده سینما برد.

درونگرایی و نوعی شبه عرفان سامورایی های کوروساوا در برخی اساتید بروس لی در فیلم هایی مثل "اژدها وارد می شود" ، "راه اژدها" و "رییس بزرگ"  نیز به صورت سایه ای کم رنگ رسوخ کرد و در فیلم های مسخره جکی چان و جت لی نیز از حد کاریکاتور فراتر نرفت اما اساسا به شکل رویکرد عرفانی – رزمی در آخرین سال هزاره دوم و قرن بیستم میلادی یعنی 1999 از یک فیلم آمریکایی به عرصه سینما آمد به نام "ماتریکس" که زمینه یک تریلر علمی – تخیلی با مایه های آخرالزمانی قرار گرفته بود.

نوع رزم شرقی نیو (منجی آخرالزمانی) که توسط استادش مورفیوس به وی آموزش داده می شد و در تمامی درگیری هایش با عوامل شبکه ماتریکس به کمکش می آمد، با آن نحوه اجرا و نمایش (مثل حرکت های آهسته روی هوا و پرش های خارق العاده)برای نخستین بار در فیلم "ماتریکس"، جلوه ای دیگر از فیلم های رزمی-ورزشی ارائه داد که به طور رسمی آن را رزمی-عرفانی نامیدند.

از آن پس خیل فیلم هایی که با موضوعات مختلف، نمایش های متعددی از این نوع رویارویی های رزمی-شبه عرفانی داشتند در سینمای غرب ساخته و به نمایش درآمدند و در این مسیر کمپانی های هالیوودی سعی کردند تا فیلمسازان شناخته شده شرقی خصوصا ژاپنی و چینی را به آمریکا کشانده تا با ساختار به اصطلاح رزمی – عرفانی ، فیلم های مورد نظر کمپانی های یاد شده را جلوی دوربین برده و باب تازه ای را برای ترویج افکار و اعتقادات غربی بگشایند.

آثاری مانند "ببر خیزان، اژدهای پنهان"(انگ لی-2000) ، "قهرمان" (ژانگ ییمو-2002) ، "قول"(چن کایگه -2005) در همین مسیر ساخته شدند و بتدریج فیلمسازان سینمای آمریکا هم وارد گود شدند ؛

"آخرین سامورایی"( ادوارد زوییک-2003) و "بتمن آغاز می کند"( کرستوفر نولان-2005) نیز با محوریت صحنه های به اصطلاح رزمی- عرفانی به موضوعات آخرالزمانی پرداختند. اینچنین بود که ژانر مذکور در تلفیق تفکر شبه عرفانی شرقی با موضوعات آمریکایی در کادر پروپاگاندای سینمای هالیوود قرار گرفت.

فیلم "راه جنگجو" نیز در همین دسته آثار سینمای غرب قرار می گیرد. فیلمی پسا آخرالزمانی با مایه های رزمی و شبه عرفانی که در آن به طور علنی نشان داده می شود که تفکر شرقی تنها در غرب و در قالب فرهنگ و استیل زندگی غربی ، می تواند وجه انسانی خود را بیابد.

یانگ ، جنگجویی است که گفته می شود در مکانی دور  و زمانی دور ، همه رقبای خود و از جمله افراد قبیله ای که گویا 500 سال با طایفه اش درگیری داشتند را از دم تیغ گذرانده و حالا بایستی برای کسب عنوان بهترین شمشیرزن جهان، تنها بازمانده قبیله مذکور ا نیز بکشد. اما آن بازمانده ، یک نوزاد دختر است که سخت دل یانگ را بدست می آورد و وی را از ادامه کشت و کشتار بازمی دارد. از آنجا که یانگ نمی تواند بدون انجام ماموریتش یعنی قتل آخرین بازمانده قبیله رقیب ، بدون دردسر در سرزمینش زندگی کند ، به ناچار راهی آن سوی دریاها  و آمریکا می شود و در یک شهر کوچک نیمه ویران با گروهی که انگار بقایای یک سیرک نابود شده هستند ، دم خور می گردد. در آنجا به قول نریشن فیلم می آموزد که می توان در زندگی به جای قطع کردن ، رشد داد و از این پس ، حرفه آدمکشی را به کناری گذارده و به یک زندگی آرام و اجتماعی روی می آورد. باغچه درست می کند، گل پرورش می دهد ، به شغل ساده ای ( لباسشویی) روی می آورد و ...

اما اوضاع به همین آرامی که ذکر شد ، پیش نمی رود و دو گروه متخاصم ، به آن شهر کوچک هجوم می آورند ؛ اول یک گروه یاغی و غارتگر( که شکل و شمایل سواره نظام های قدیم را دارند و رییس شان هم "کلنل" صدا می زنند) و دوم تیره و طایفه یانگ به سرکردگی استاد وی که برای انتقام و کشتن آخرین بازمانده قبیله دشمن آمده اند. از این به بعد درگیری های رزمی شرقی و هفت تیر کشی های غربی به هم می آمیزد تا در نهایت هر دو دسته جنگجو ، یک به یک به هلاکت برسند که آخرین آنها هم همان استاد یانگ است.

فیلم در مضمون و موضوع، بازده مثبت عرفان شرق را در زندگی غربی و آمریکایی به تصویر می کشد. همچنان که در سینمای به اصطلاح رزمی- عرفانی هم که پس از "ماتریکس" وارد عرصه هنر هفتم در غرب شد، این اتفاق برای سیستم سینمای غرب و تینک تانک های هدایت گرشان افتاد.

شهر کوچکی که با نام " Lode" یا "پاریس غرب" در فیلم نشان داده می شود ، تمامی عناصر یک شهر وسترن را داراست؛ از هتل و بار گرفته تا شهردار و کلانتر و هفت تیر کشی و جشن های شبانه و ...ولی آن چرخ و فلک عظیم از کار افتاده ، نشانگر آن است که این شهر به قرون هجده و نوزده و یا دورانی که آمریکا را غرب وحشی می خواندند ، تعلق ندارد. در فیلم به جز سرزمین نامشخصی که یانگ زندگی می کرده و شهر کوچک "Lode"، مکان دیگری را نمی بینیم و یا خبری از آن نمی شنویم. قهرمان "راه جنگجو"  مانند شخصیت اصلی فیلم "بابل پس از میلاد"( نیک کاسوویتس)  ، پس از گریز از کشور رو به نابودی خویش ، تنها به آمریکا می تواند پناه ببرد و انگار فقط در آمریکاست که تمدن وجود دارد!

همه این عناصر یعنی سرزمین نامعلوم و بی در و پیکری در شرق ، شهری نیمه ویران در غرب ، بقایای یک سیرک که جایی دیگر برای زندگی ندارند ، اسلحه هایی که برای روز موعود در زیر خاک انبار شده اند و دو گروه یاغی و جنگجو که مانعی برای قتل و غارتشان نمی بینند و ...همه و همه حکایت از زمانی می کند که جنگ آخرالزمان اتفاق افتاده و همچون فیلم های "کتاب ایلای"( برادران هیوز) و "جاده"(جان هلیکوت)، یک دوران پست آپوکالیپتیکی را نظاره گر هستیم که بقایای جامعه بشری در صدد بازسازی خرابی ها و یا سلطه بر دیگران و بدست آوردن باقیمانده کالاهای خوراکی و پوشاکی هستند.

در واقع فیلم "راه جنگجو" را می توان یک وسترن آخرالزمانی هم تلقی کرد که در آن عناصر کلاسیک وسترن در تجیمع با عنصر جدید رزم شبه عرفانی شرق ، معنی می یابد.

 یعنی یک شهر وسترن به علاوه یک تیرانداز کهنه کار به نام ران ( با بازی جفری راش)  که الکلی شده و حالا براثر ضرورت ، مجددا به روزهای اوج برمی گردد و به عنوان تک تیرانداز ، جماعتی از یاغیان را ناکار می کند ( مثل کاراکتر دین مارتین در فیلم "ریوبراوو" هاوراد هاکس) به اضافه یک زن متکی به نفس که کینه یک انتقام دیرین در سینه دارد به نام لین (کیت بوسورث) و شباهت بسیاری به شخصیت انجی دیکنسون در فیلم "ریو براوو" یا کاراکتر کلودیا کاردیناله در فیلم "روزی روزگاری در غرب" ( سرجئو لئونه) دارد و ...

اما در این میان جای کاراکتر خود وسترنر اصلی خالی است ، یعنی در شهر یاد شده کسی مثل کلانتر چنس فیلم "ریوبراوو"( هاوارد هاکس) یا ایتن ادواردز فیلم "جویندگان"(جان فورد) و یا مارشال ویل کین فیلم "سر ظهر " فرد زینه مان وجود ندارد. اما با ورود یانگ به شهر ، در واقع جمع کلاسیک وسترنرها کامل می شود. یعنی یانگ همان وسترنر اصلی به شمار می آید که این بار نه مانند ایتن ادواردز فیلم "جویندگان" از جنگ انفصال می آید و نه مثل "شین"  از ناکجا آباد بلکه این به اصطلاح آرتیست اصلی یا قهرمان اول فیلم وسترن از شرق می آید و البته مانند مارشال فیلم سر ظهر از سوی مردم شهر در نبرد با یاغیان تنها گذارده نمی شود ، بلکه همه مردم شهر با تمامی امکانات محدودشان به کمک و یاری او می شتابند و تا پای جان در کنارش می ایستند.

یانگ  آمده با کوله باری از رزم و جنگ شبه عرفانی( که فقط صدای خارج شدن شمشیرش از غلاف تا دور دست ها آشنایان را به سوی خود می کشد وهمبن هم باعث لو رفتن مکان اختفایش می گردد)، او آمده تا زندگی و رنگ و بوی فرهنگ غربی را بپذیرد. در صحنه پایانی و جدال یا دوئل آخرین یانگ و استادش ، وقتی استاد به وی می گوید که تو به اینجا یعنی غرب تعلق نداری ، یانگ پاسخ می دهد که من به همین سرزمین و آدم ها تعلق دارم.

در واقع این همان مفهوم جهانی سازی و یا به عبارتی نظم نوین جهانی است که از ایدئولوژی ماسونی/آمریکایی یا در اصل همان ایده حکومت جهانی صهیون نشات می گیرد و در فیلم "راه جنگجو" در قالب یک داستان آخرالزمانی جای گرفته است. این همان ایده ای است که در واقع ایالات متحده در طی سالهای سلطه گری اش سعی کرده به انحاء مختلف در عرصه فرهنگ و سیاست و اقتصاد و شیوه زندگی و حتی خواب و خور و مرگ پیاده نموده و همه آدم ها و نژادها و فرهنگ ها را زیر چتر فرهنگ و ارزش های آمریکایی جمع کرده و همه دنیا را در یک کلام وسترنیزه نماید. همان که در فیلم "گنجینه ملی "( یان ترتل تاب)، میراث فرهنگی همه ملل دنیا را از آن آمریکا می دانست و تمامی را در معدنی زیر کوه راشمور جمع کرده بود.

اما شاید ارائه چنین ایده و تفکر ایدئولوژیک از فیلمساز جوانی مانند "سنگمو لی"( کارگردان فیلم "راه جنگجو") بعید باشد، چراکه چنین فیلمی اولین تجربه بلند سینمایی اوست. اما وقتی دریابیم تهیه کننده فیلم ، "بری ام آزبرن" است که فیلم های آخرالزمانی مانند سه گانه "ارباب حلقه ها" و فیلمی همچون "ماتریکس" را تهیه کرده بوده و مشاور او در تهیه سه گانه "ارباب حلقه ها" یعنی اسکات رینولدز نیز فیلمنامه اصلی فیلم را نوشته ، بنابراین ساخت چنین اثری را در ادامه فیلم های قبلی منطقی ارزیابی خواهیم نمود.

فیلم "راه جنگجو" اگرچه از ساختار معمول فیلم های رزمی – شبه عرفانی و همچنین فضای آثار آخرالزمانی برخوردار است اما درصحنه هایی از آن،ابداعات تصویری قابل توجهی نیزبه چشم می خورد که به نظر می آید شاید یکی از خواص فیلم اولی ها باشد، آنگاه که بخواهند مثل "سنگمو لی" تکنیک خود را ورای کلیشه های رایج به رخ تولیدکنندگان اثر بکشانند. چنین خلاقیت های تصویری را می توان در همان سکانس نخستین فیلم که یانگ  در یک فضای سیاه و سفید به قلع و قمع رقبا مشغول است و نشانه کشتن آنها ، تنها به شکل رنگ های قرمزی در آن فضای سیاه و سفید پاشیده می شود و از دور خود نمایی می کند.

کمپوزیسیون های تک رنگ آن شهر وسترن تا پیش از فعالیت یانگ و سپس نمایش رنگ های طبیعی گل هایی که پرورش داده از جمله ابداعات مورد اشاره است که متاسفانه در میان خیل تمهیدات نخ نما شده این دسته از آثار در سایه قرار می گیرند ، تمهیداتی مثل خشونت بی حد و حصر فیلم ، جنگ ها و نبردهایی که گویی پایان ناپذیرند و همچنین کاراکترهایی  مثل شخصیت مضحک آن شهردار کوتوله یا سبوعیت افسارگسیخته کلنل و یا مردانه بازی های کاریکاتوری لین که عجول است و یا دست و پاچلفتی گری های یانگ در قبال زندگی عادی. ضمن اینکه آخر فیلم نیز از کلیشه ای ترین پایان های مشابه به نظر می آید که انگار جای کار را برای دنباله های دوم و سوم باز گذارده !، گویا این توصیه شخص آزبرن بوده که در ساخت دنباله ها ید طولانی دارد!!وسترنر چشم بادامی و عارف ما ، حالا دیگر عازم نقاط دیگر دنیا شده تا آنجا را هم از شر وجود کینه جویان شرقی که انگار همواره در آرزوی انتقام می سوزند ، پاک سازد!!!

 

اما وجه دیگر این نوع فیلم ها که نوعی شبه عرفان رزمی را ترویج و تبلیغ می کند ، همانا دور ساختن مخاطبان از معنویت و عرفان راستین و حقیقی است که در ادیان توحیدی به خصوص آیین رهایی بخش اسلام و مذهب پویای تشیع یافت می شود.

ترویج فرقه های شبه معنوی براساس عرفان های شرقی از همان دهه 90 در دسته ای از آثار سینمای هالیوود رخ نمایاند. فرقه هایی که با آمیختن عرفان های سرخپوستی با مکاتب شبه معنوی شرق دور ، سعی داشتند تا هرچه بیشتر نسل جوان طالب معنویت را از ادیان حقیقی و مذاهب توحیدی دور کرده ، به سوی این دسته افکار شرک آمیز سوق دهند. مانند فرقه هایی که با کتاب های کارلوس کاستاندا در ایران شناخته شد. همچنین نوع دیگر آن که به گرایشات منسوخ چینی و تبتی منسوب است و از طریق دالای لاما ترویج شد و یا عرفان های ذن بودیستی از دیگر انواع این فرقه های نوپدید هستندو یا عرفان سای بابا و اندیشه و گرایش کریشنا مورتی که مستقیما از درون سازمان ماسونی تئو سوفی و توسط یکی از رهبران شناخته شده آن به نام مادام بلاواتسکی تبلیغ شد. از این دست می توان عرفان های دروغین اوشو و اکنکار را نیز نام برد.

از همین رو  پس از ساخت سلسله فیلم هایی در تقدیس و تجلیل از عرفان های شرک آمیزی همچون بودا ( که در یک زمان در چند فیلم از چند فیلمساز متفاوت از سرزمین های گوناگون تبلور یافت. مانند : "کوندون" مارتین اسکورسیزی ، "هفت سال در تبت" ژان ژاک آنو و "بودای کوچک" برناردو برتولوچی) ، خیل فیلم هایی که به ظاهر نوعی ورزش های رزمی شرق دور را در خدمت مدرنیسم و بعضا تفکرات آخرالزمانی صهیونی قرار می دادند، پرده سینماها را تسخیر کرد، از سری آثار "ماتریکس" گرفته تا فیلم هایی مانند "ببر خیزان ، اژدهای پنهان" ساخته انگ لی که ناگهان در سال 2000 شگفتی مراسم اسکار شد و تا سه گانه ژانگ ییمو یعنی "قهرمان" ، "خانه خنجرهای پرنده" و "نفرین گل طلایی". فیلمسازی که تا پیش از آن به ساخت فیلم های سنگین و ساده و به اصطلاح هنری مشهور بود و با فیلم هایی مانند "راهی به سوی خانه" یا " نه یکی بیشتر " و یا "ژودو" فقط می توانست به عنوان کشف جشنوارهای جهانی ، مشتری کن و برلین و ونیز شود . اما چه اتفاقی افتاده بود که ناگهان سر از هالیوود درآورد و به ساخت به اصطلاح بیگ پروداکشن های حادثه ای و به قول معروف اکشن پرداخت؟

در این جهت حتی برخی از متفکران دست پرورده سازمان CIA مانند میرچا الیاده (که در طی جنگ سرد به قول فرانسیس ساندرس از جمله جنگجویان ناتوی فرهنگی بود) نیز به میدان آمد و باعث شد تا فرانسیس فورد کوپولا براساس کتابی از وی فیلم "جوانی بدون جوانی " را در سال 2009 بسازد.

تولید و پخش این گونه فیلم ها در کنار چاپ و انتشار کتاب های امثال اوشو و پائولو کوییلو، به شدت انواع و اقسام  فرقه ها و شبه عرفان های نوپدید را در سراسر جهان به خصوص کشورهای غربی گستراند و البته این گسترش به مرزهای آمریکا  و اروپا محدود نماند و به دلیل هجمه خیل فیلم های غربی به شرق و از جمله کشور ما به داخل ایران نیز نفوذ کرد و در کمال تاسف تحت عنوان سینمای معناگرا و مانند آن پذیرفته شد.

 


 
 
بازخوانی تاریخ معاصر بریتانیا و نقش آن در تاریخ ایران
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
 

 

 

متن قسمت چهارم از مجموعه "راز آرماگدون"

 

صهیونیست ها تعیین کننده سیاست های استعماری انگلیس

 

آنچه در زیر می آید متن قسمت چهارم از سری نخست مجموعه مستند "راز آرماگدون" است که در سال 1386 به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی و تهیه کنندگی رضا جعفریان برای گروه سیاسی شبکه خبر تهیه شد. این سری در 26 قسمت ساخته شده بود که برای نخستین بار در اردیبهشت و خرداد و تیرماه 1387 از شبکه خبر پخش شد. 3 سری بعدی این مجموعه مستند نیز تحت عناوین " ارتش سایه ها " ، " معبد تاریکی " و " پروژه اشباح " به ترتیب طی سالهای 1387 ، 1388 و 1389 تولید و طی همین سالها تا 1390 از شبکه های مختلف سیما روی آنتن رفتند که هم اینک نیز این مجموعه در حال پخش از شبکه مستند است.

 

همیشه این سوال وجود داشته که آیا انگلستان یا بریتانیای کبیر که به عنوان استعمار پیر معروف بوده ، صهیونیسم را به خدمت خود گرفته یا این صهیونیسم جهانی بوده است که از امپراطوری بریتانیا استفاده خود را برده است و به عبارتی حتی آن را تحت سلطه خود درآورده و زیر پرچم و با آن نقاب انگلیس به استعمار ممالک و سرزمین های دیگر پرداخته است ؟ آیا اینکه در تمام طول تاریخ استعمار پیش از ظهور امپریالیسم آمریکا ، همواره هر توطئه جهانی با نام انگلیس همراه بوده ، همه حقیقت تاریخ است؟ آیا کانون هایی پنهان برای دستیابی به مقاصد تاریخی و آرمانی شان در طی تاریخ معاصر از این حربه برای پنهان نگاه داشتن نام و عنوان خویش بهره نجستند؟ به نظر می آید برای پاسخ گویی صحیح به این سوالات بایستی با بازخوانی تاریخ دو قرن اخیر پرداخت.

 همان گونه که در قسمت قبلی از نفوذ کانون های اشرافیت یهود و از جمله روچیلدها در دربار و دولت و همچنین مراکز اقتصادی اروپا و به خصوص بریتانیا سخن گفتیم ،  با بازخوانی تاریخ معاصر متوجه می شویم که با صدور اعلامیه بالفور در 2 نوامبر 1917 انگلیس به طور رسمی در خدمت سیاست های سازمان جهانی صهیونیسم قرار گرفت و اجرای بعضی از بندهای اصلی پروتکل های حکمای صهیون در دستور کار سیاستمداران انگلیسی که خود نیز اغلب وابسته به کانون های صهیونیستی بودند ، واقع گردید.

از آن زمان ، عوامل مختلف وابسته به جریان جهانی صهیونیسم در ارکان مختلف سیاست های استعماری بریتانیا قرار گرفتند به طوری که در زمان کودتای 1299 لابی صهیونیستی در بریتانیا در اوج اقتدار خویش قرار داشت وسلطه آن بر سیاست و اقتصاد انگلیس در حدی بود که "ویلفرید اسکاون بلونت" آزادیخواه نامدار انگلیسی و دوست سید جمال الدین اسد آبادی در نامه خود به دکتر سید محمد هندی به تاریخ 28 جولای 1913 از سیطره آن به عنوان" مرگ انگلستان به عنوان یک ملت" یاد می کند . بلونت می نویسد:

"امروزه امپراتوری بریتانیا ،  نه به وسیله انگلیسیان و طبق اصول انگلیسی یا حتی به خاطر منافع انگلیسی، بلکه به وسیله یک دارودسته اشرار بین المللی اداره می شود که تمامی حیات اجتماعی ما را به فساد کشیدند و پول ، تنها خدای آنان است . انگلستان به عنوان یک ملت، با تمامی آرمان های کهن آن و به سان سایرملتهای مسیحی، دیگر مرده است..."....

بلونت، که خود به یکی از خاندان ها ی اشرافی انگلیس تعلق داشت، در این نامه به طور مشخص به کسانی چون دیوید لویدجرج و وینستون چرچیل اشاره می کند و ایشان را به دلیل دریافت رشوه از گادفری اسحاق ، رئیس کمپانی مارکونی و برادر لرد ریدینگ (سِر روفوس اسحاق که بعدا فرمانروای انگلیسی هندوستان شد)، "پست و فرومایه و کارگزار سرمایه داران مالی یهودی" می خواند. اشاره بلونت به ماجرایی است که در تاریخ نگاری بریتانیا به رسوایی مارکونی معروف است. بلونت می نویسد:

"در زمانه من هیچ چیز روشن تر از این ماجرا ، نزول شرف را در حیات اجتماعی ما آشکار نمی کند. این ماجرا به آشکارترین شکل نشان می دهد که سیاستمداران  ما تا چه اندازه به خاطر ارزش های نازل مالی سقوط می کنند و ابعادی را که اخلاق بازار بورس ، جایگزین اخلاق کهن تر تجارت شده و فراتر از همه میزان ، اقتدار دارودسته بیگانه سرمایه داران مالی یهودی را، که مجلس عوام ما را به چنگ خود گرفته اند، روشن می کند. تنها این نیست که امروزه دو یهودی درکابینه ما حضور دارند، بلکه تقریباً تمامی وزرای ما انسانهای نیازمندی هستند که از طریق زنجیرهای قیود شخصی به آنها وابسته اند یا از آنان پیروی می کنند و لذا نمی توانند مخالفت خود را با سست اخلاقی همکارانشان بیان کنند حتی زمانی که از عمل خویش شرمسارند..."

گفته بلونت درباره "مرگ ملت های مسیحی" هم با اوضاع آمریکای دوران وودرو ویلسون ، منطبق است  و  هم حتی  درباره فرانسۀ دوران ژرژ کلمانسو، نخست وزیر فرانسه در سال های 1917، نیز این تحلیل صدق می کند .

کلمانسو همان کسی است که از سال 1898 در روزنامه طلوع او ، جنجال بر سر محاکمه دریفوس آغاز شد . دریفوس یک افسر یهودی بود که طبق مدارک مستند به جرم جاسوسی برای آلمان دستگیر و در دادگاه های متعدد محاکمه و محکوم شد و سپس شبکه مقتدر صهیونیستی دنیای غرب با تمامی قدرت برای تبرئه او وارد میدان شد. مقاله" من متهم می کنم" امیل زولا اولین بار در همین روزنامه منتشر شد . (خانواده زولا از وابستگان روچیلدها بودند و پدرش رئیس شبکه تراموای روچیلدها در وین.)روزنامه فوق با پول یهودیان ثروتمند فرانسه اداره می شد و کلمانسو در تمامی دوران حیات خود به این کانون وابستگی داشت . حتی در منابع کاملاً رسمی، مانند "دائرة المعارف آمریکانا" ،از او به عنوان دوست صمیمی سِر بازیل زاهارف یاد می شود.

زاهارف (یهودی) بزرگترین دلال جهانی اسلحه در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم بود که به دلیل شرکت در عملیات دسیسه گرانه ، شهرت افسانه ای دارد . لویدجرج یکی دیگر از دوستان صمیمی زاهارف بود . جالب تر اینجاست که کلمانسو نیز مانند لویدجرج یک یهودی را به عنوان منشی مخصوص در کنار خود داشت. منشی لویدجرج  ، سِر فیلیپ ساسون (فردی که بعدا کانون اشرافیت صهیون را در عراق بوجود آورد) بود و منشی و دستیار اصلی کلمانسو ، یهودی دیگری به نام ژرژماندل با نام واقعی لوید ژرژ روچیلد، از وابستگان روچیلدهای فرانسه!

اما درباره دیوید لویدجرج ، کسی که کودتای 1299 رضاخان در زمان دولت بریتانیایی او صورت گرفت . این همان دولتی است که اعلامیه معروف بالفور ( 2 نوامبر 1917 ) را به سود صهیونیست ها صادرکرد. لویدجرج شخصاً در کابینه با اشتیاق فراوان از اعلامیه بالفور پشتیبانی کرد و آن را گامی به سوی تأسیس یک دولت یهود شمرد. او چند روز پیش از صدور اعلامیه به حییم وایزمن (نخستین رییس جمهور رژیم اسراییل )گفته بود : "...من می دانم که با صدور این اعلامیه ، گروهی را خشنود و گروهی را ناراضی می کنم، ولی می خواهم از شما حمایت کنم ، زیرا در راه آرمانی بزرگ می کوشید..."

 او همچنین در کنفرانس سن رمو و در فرمان قیمومیت فلسطین ، اعلامیه بالفور را مورد تأیید و عمل قرار داد.کاوش دقیق در تبارنامه لویدجرج  ، ریشه های یهودی او را آشکار می کند. به نوشته دائرة المعارف یهود لویدجرج "به دلیل تربیت مذهبی اش" به صهیونیسم علاقمند بود و خود او می نویسد: "...من درباره تاریخ یهود بیشتر آموخته ام تا درباره تاریخ مردم خودم ..."

 چرا باید لویدجرج درباره تاریخ یهود بیش از تاریخ بریتانیا بداند و اشاره دائرةالمعارف یهود به "تربیت مذهبی" او به چه معناست؟

پیتر راولند در آغاز زندگینامه لویدجرج، بر اساس مصاحبه با بازماندگان خانواده وی ، شمای تبارشناختی خانواده های جرج و لوید را درج کرده است . بر اساس این تبارنامه ،  همسر دیوید لوید  ، ربکا ساموئل نام داشت و یکی از دختران این دو، به نام الیزابت لوید، با ویلیام جرج ازدواج کرد. حاصل این وصلت دیوید لوید جرج بود . ربکا ساموئل، چنان که نام او نشان می دهد، به خاندان یهودی ساموئل تعلق داشت . بنابراین ، تصادفی نیست که دوران دولت لویدجرج ، به عنوان دوران سلطه تام و تمام اشرافیت یهودی بر دولت بریتانیا شناخته می شود . و تصادفی نیست که در زمان نخست وزیری لویدجرج دو عضو خاندان ساموئل  یعنی  سِرهربرت ساموئل (نخستین کمیسر عالی فلسطین) و ادوین مونتاگ (وزیر امور هندوستان) ، از متنفذترین کارگردانان سیاست بریتانیا در خاورمیانه بودند و سر روفوس اسحاق (لرد ریدینگ)، عضو خاندان یهودی اسحاق و خویشاوند نزدیک ساموئل ها، نایب السلطنه و فرمانروای هندوستان شد.

ربکا ساموئل در سال 1868 درگذشت یعنی زمانی که دیوید 5 ساله بود . طبیعی است که مادربزرگ دیوید نقش اصلی را در نگهداری و تربیت نوه خردسال خود داشته باشد و طبیعی است که دیوید به شدت از فرهنگ خانواده مادری متاثر باشد . براین اساس، اشاره مبهم دائرة المعارف یهود به "پرورش مذهبی" لویدجرج و این گفته او، که درباره تاریخ یهود بیش از تاریخ انگلیس فراگرفته است، و دلیل نفوذ فوق العاده اعضای خانواده ساموئل - مونتاگ در دولت او روشن می شود. توجه کنیم که در فقه تلمودی، کسی که از جانب مادر یهودی باشد ، یهودی به شمار می رود.

پیوند رسمی دیوید لویدجرج با صهیونیست ها( تا آنجا که در منابع منتشر شده مندرج است )از زمانی آغاز شد که مؤسسه مشاوره حقوقی لویدجرج و شریکش،آرتور رابرتس (احتمالاً از خاندان لرد رابرتس قندهار و از اسلاف خانم مارگارت تاچر)، در سال 1902 از سو ی هرتزل مأمور تهیه چند طرح برا ی ایجاد کشور یهود در مناطق مختلف جهان شد . پس از اعلام جنگ انگلیس به دولت عثمانی (در نوامبر 1914)لوید جرج به  هربرت ساموئل گفت که "وی بسیار مشتاق استقرار یک دولت یهودی در فلسطین است ." او در نخستین ملاقاتش با حییم وایزمن (در دسامبر 1914 ) نیزعلاقه خود را به صهیونیسم ابراز داشت.

لویدجرج با ژست های انقلابی و چپ گرایی و عوامفریبی به قدرت رسید و یکی از فاسدترین و فرومایه ترین دولت های تاریخ بریتانیا را بنیان نهاد که به تعبیر بلونت مانند راهزنی عمل می کرد که خود را به بالاترین پیشنهاددهنده می فروشد.

از دیگر سیاستمداران وابسته به کانون های صهیونیستی انگلیس ، بایستی به نام سر وینستون چرچیل اشاره کنیم که به نوشته برخی مورخین معاصر در استراتژی صهیونیستی همان مرتبتی را دارا بود که بنیامین دیزراییلی در نیمه دوم قرن نوزدهم داشت. بررسی پیشینه مفصل خاندان چرچیل- اسپنسر، از بدو پیدایش ، و پیوندهای عمیق آن با اشرافیت یهودی به بحث مستقل و مفصلی نیاز دارد که در حوصله این برنامه نیست. به طور خلاصه، ثروت و اقتدار و شهرت خاندان چرچیل از زمان بنیانگذار آن ، جان چرچیل (دوک اول مارلبورو ) که فرمانده کل قشون انگلیس در اوایل سده هیجدهم بود،از طریق زدوبند باپیمانکاران نظامی یهودی و به ویژه سِر سلیمان مدینا به دست آمد.

در بررسی تاریخ فراماسونری نیز دو داماد جان چرچیل (یعنی جان مونتاگ - دوک دوم مونتاگ و چارلز اسپنسر - ارل سوم ساندرلند ) را در زمره بنیانگذاران فراماسونری در نیمه اول قرن هیجدهم می یابیم. ارل ساندرلند در زمان تأسیس فراماسونری در انگلستان وزیر اعظم بود و با اعمال نفوذ او درجه دکترای آکسفورد برای جان تئوفیلوس دزاگولیه، نظریه پرداز نامدار فراماسونری، به دست آمد . خاندان چرچیل درتاریخ بریتانیا بسیار بدنام است .از جمله یکی معاصران ارل دوم ساترلند ،  وی را "مکارترین و سخت کوش ترین رذلی خوانده است" که در صحنه گیتی وجود دارد . و نیز استناد می کنیم به این جمله معروف گلادستون که "هیچ چرچیلی از خاندان جان مارلبورو برنخاست که به اخلاق یا اصول پایبند باشد..."

وینستون چرچیل پسر لرد راندولف چرچیل و زنی آمریکایی به نام جرمی جروم است که به لیدی راندولف چرچیل شهرت داشت . لرد راندولف چرچیل از صمیمی ترین دوستان آرتور جیمز بالفور و سِر هنری دراموند ولف و سِر سیسیل رودز بود و ماننداین سه تن از کارگزاران سرشناس لرد ناتانیل روچیلد به شمار می آمد. راندولف شخصیتی به شدت فاسد و ولخرج بود و از این نظر در تاریخنگاری انگلیس از شهرت انحصاری برخوردار است.

او در سال 1895 ، در 46 سالگی، به بیماری سیفلیس درگذشت. جرمی جروم یعنی لیدی راندولف چرچیل نیز به شدت هرزه و ولخرج بود و در زمان حیات شوهر و پس از آن با مردان متعدد رابطه جنجالی داشت. حداقل یکی از پسران او (که به راندولف منتسب است ) به عنوان نامشروع شهرت کامل دارد.

وینستون چرچیل پرورش یافته خاندان روچیلد و سِر ارنست کاسل، از اشراف  نامدار یهودی و صمیمی ترین دوست ادوارد هفتم (پادشاه انگلیس)، بود . لرد راندولف چرچیل در زمانی که وینستون چرچیل 18 ساله بود به زنش نوشت که اگر وینستون درامتحانات ورودی دانشگاه موفق نشود به کمک روچیلدها او را وارد کار تجارت خواهدکرد. چرچیل ”تاجر“ نشد، ولی به کمک اشرافیت یهودی به نامدارترین دولتمرد انگلیسی قرن بیستم بدل شد.میان چرچیل و لویدجرج دوستی دیرینه و  ژرف برقرار بود.

از دیگر شخصیت های وابسته به کانون های صهیونیستی در سیاست گردانی بریتانیا می توان به لرد ریدینگ  یا همان دانیل اسحاق روفوس اشاره که از نزدیکترین دوستان دیوید لویدجرج بود و از مؤثرترین عناصر در صعود لویدجرج به صدارت . اسحاق در سال 1910 به مقام شوالیه امپراتوری بریتانیا دست یافت و به سِر ملقب شد. در سال 1914 به جرگه اشرافیت بریتانیا راه یافت و بارون ریدینگ شد . (ریدینگ نام شهری است .) او در سال 1916 ویسکونت ریدینگ،در سال 1917 ارل ریدینگ و در سال 1926، پس از بازگشت از هند، مارکیز ریدینگ شد(شوالیه ، ویسکونت ، ارل و مارکیز به ترتیب از درجات افتخارآمیزی است که ملکه انگلیس به خادمان امپراطوری بریتانیا اهداء می کند). به این ترتیب نام روفوس اسحاق به عنوان نخستین یهودی در تاریخ انگلیس به ثبت رسید که در هرم اشرافیت بریتانیا به رده مارکیزی ارتقا یافته است . اسحاق همچنین اولین یهودی در تاریخ  بریتانیاست که دادستان کل و قاضی القضات و همچنین  نایب السلطنه هندوستان و وزیر امور خارجه شد.

رشد سریع لرد ریدینگ در هرم اشرافیت بریتانیا در این دوران غیرعادی نیست زیرا سال های پس از جنگ اول جهانی ، و به ویژه دوران صدارت لویدجرج، به عنوان دوران رواج گسترده فروش القاب اشرافی شناخته می شود . یکی از دلالان این معاملات فردریک گست، پسرعمه وینستون چرچیل بود که منشی لویدجرج محسوب می شد و مورخین او را به عنوان فردی پست ، زنباره و سبک مغز می شناسانند. گست از سال 1917( یعنی همان سال صدور اعلامیه بالفور)  به مدت پنج سال مسئول برنامه های حزبی لویدجرج بود و در این سمت از طریق فروش عناوین اشرافی به گردآوری پول برای تأمین مخارج شخصی و حزبی لویدجرج پرداخت. پروفسور کانادین، استاد تاریخ معاصر بریتانیا در دانشگاه کلمبیا، گست را به عنوان فردی معرفی می کند کاملا بی اعتنا به قیود اخلاقی که محتملا بیش از هر کس دیگر از اسرار ناراحت کننده مطلع بود. گلادستون او را "همزاد شیطانی" لویدجرج نام نهاد. بی پروایی و افراط این شبکه در فروش غیرقانونی القاب اشرافی تا بدانجا بالا گرفت که در ژوئن 1922 ماجرایی جنجالی را پدید آورد که به رسوایی فروش القاب  معروف است . ماجرا در پی اعتراض یکی از اعضای مجلس لردها به درج نام سِر جوزف رابینسون  در فهرست کسانی که باید در مراسم تولد پادشاه بریتانیا به مقام بارونی دست یابند ، آغاز شد . رابینسون یک ماجراجوی انگلیسی بود که اخیراً به علت کلاهبرداری در آفریقای جنوبی 500 هزار پوند جریمه شده بود . سایر لردهای قدیمی نیز به موارد مشابهی اعتراض کردند و ماجرا به جنجالی بزرگ بدل شد . رابینسون عجولانه نامه ای نوشت و انصراف خود را از دریافت مقام لردی اعلام کرد. این نامه در ژوئن 1922 توسط لرد بیرکنهد، دوست صمیمی چرچیل و وزیر دارایی، در مجلس خوانده شد .

در مجلس لردها گفته شد که نخست وزیر و دوستانش با جیب خالی وارد دولت شدند ولی در چهار سال اخیر میلیون ها پوند سرمایه اندوخته اند و صرفنظر از سوءاستفاده های شخصی ،  موجودی گروه حزبی آنها بین یک تا دو میلیون پوند است . در این دوران مالکان مطبوعات مهم بریتانیا عموما القاب اشرافی دریافت داشتند . گفته شدکه از سال 1918 تا آن زمان 49 نفر از سهامداران یا سردبیران یا صاحب امتیازان و یاروسای گروه های مطبوعاتی عناوین لردی، بارونتی و شوالیه گری دریافت کردند. یکی از افراد برای دریافت عنوان شوالیه ،  10 هزار پوند به یکی از وزرا پرداخته بود ، فرد دیگر 12 هزار پوند و شخص دیگر برای دریافت عنوان بارونت 35 هزار پوند تلکه شده بود. این ماجرایی است که وینستون چرچیل در نامه ای به همسرش از آن با عنوان "گاف القاب" یاد کرده است . البته این پدیده جدیدی در تاریخ اشرافیت بریتانیا نبود . این اشرافیتی است که در دوران سلطنت الیزابت اول و در کوران به اصطلاح رفورماسیون انگلیس  ، تکوین یافت و شالوده ثروت عظیم خود را برتاراج اموال غنی کلیسا و صومعه های انگلیس بنا نهاد .

سه ماه پیش از مرگ ملکه ویکتوریا، ویلفرید اسکاون بلونت در خاطراتش نوشت که دوستان ادوارد (ولیعهد آن زمان و ادوارد هفتم پادشاه بعدی)محرمانه بدهی های او را می پردازند. یکی از آنها 100 هزار پوند به ادوارد داده و راضی شده که تنها 25 هزار پوند به اضافه عنوان شوالیه دریافت کند . بدینسان، راز ورود بزرگ ترین قاچاقچیان تریاک سده نوزدهم ، مانند ساسون ها و جی جی بهای ها ، به جرگه اشرافیت بریتانیا روشن می شود. همان گونه که گفته شد ساسون ها پدیدآورنده کانون صهیونیستی در عراق و جی جی بهای ها از جمله اصلی ترین پدیدآورندگان اشرافیت پارسیان هند که اصلی ترین پایگاه کانون های صهیونیستی و سرویس های جاسوسی بریتانیا در دوران پس از صدور اعلامیه بالفور و آغاز تلاش برنامه ریزی شده برای اسراییلیزه کردن خاورمیانه بود.

و حالا لرد ریدینگ یا همان سر رفوس اسحاق ...

روفوس اسحاق یکی از عناصر اصلی مافیای صهیونیستی بریتانیا بود و با شبکه صهیونیستی ایالات متحده آمریکا نیز رابطه تنگاتنگ داشت . برادرش گادفری اسحاق رئیس کمپانی مارکونی آمریکا بود و همان کسی است که در سال 1912 به دلیل پرداخت رشوه به صورت سهام کمپانی مارکونی به برخی از مقامات بلندپایه مانند (لویدجرج و روفوس اسحاق و سایر اعضای محفل ایشان،  ماجرای معروف به رسوایی مارکونی را پدید ساخت . کار به محاکمه افراد فوق در مجلس عوام کشید و در جریان آن لویدجرج ، شخصیتی بسیار حقیر و فرومایه از خود نشان داد . او در برابر اعضای کمیسیون مربوطه لابه کرد و گفت : "مرد فقیری است که می خواهد برای روزگار پیری خود لانه ای فراهم کند."  ماجرا با حمایت پادشاه (جرج پنجم ) و نخست وزیر (اس کوئیت) از لویدجرج و دوستانش فیصله یافت. بلونت در نامه معروف خود به د کتر سید محمد هندی می نویسد:

"...در زمانه من هیچ چیز روشن تر از این ماجرا ، نزول شرف را در حیات اجتماعی ما آشکار نمی کند... ما شاهد آنیم که یکی از اعضای هیئت دولت با پول حزب و دو تن دیگر [از وزرا ] به قمار در بازار بورس دست می زند  ، بی آنکه نخست وزیر کلامی در نکوهش آنان بر زبان راند؛ وضعی که در تاریخ نظام پارلمانی ما بی سابقه بوده . و یکی از قماربازان نادم [لویدجرج] مقامی مهم چون وزارت دارایی را در دولت ما به دست دارد و زمانی که عمل خلاف قاعده او فاش می شود، نخست کاملاً انکار می کند و زمانی که اتهام او به شکلی غیرقابل انکار عرضه می شود ، مانند بچه مدرسه ای که سیبی در جیب او کشف شده، زار زار به گریه می افتد و اشکریزان از فقر خودمی نالد و دروغ پشت دروغ می بافد و ادعا می کند که این سرمایه گذاری پس اندازی است که با رنج به دست آورده ! ما شاهد آنیم که امروزه این رفتار رقت بار به جای آنکه تحقیر و خشم مجلس عوام را برانگیزاند ، با رأی همدردی عموم نمایندگان مورد اغماض قرار می گیرد. وزیر فاسد دارایی ، هنوز وزیر دارایی است و همدست یهودی او در قمار فوق [روفوس اسحاق ] درسمت قاضی کل انگلستان جای می گیرد..."

روفوس اسحاق در سال 1915 از دولت ایالات متحده آمریکا و صرافان یهودی نیویورک مبلغ 500 میلیون دلار وام برای دولت های انگلیس و فرانسه اخذ کرد.

دائرة المعارف یهود می نویسد: "او تا پایان عمر به امور یهودیان و صهیونیسم علاقه فوق العاده نشان داد ." پسر روفوس اسحاق، به نام جرالد اسحاق یا لرد ریدینگ دوم، دردوران نهضت ملّی شدن صنعت نفت در ایران ، معاون وزارت خارجه بریتانیا بود.

اما خاندان ساموئل...

در زمان کودتای 1299 رضاخان ،  سه چهره سرشناس خاندان یهودی ساموئل یعنی سِر مارکوس ساموئل، سِرهربرت ساموئل و ادوین مونتاگ ، از متنفذترین شخصیتهای سیاسی بریتانیا بودند. خانواده ساموئل از متعصب ترین شووینیست های یهودی به شمار می آیند که نقشی برجسته در تحولات خاورمیانه، تأسیس دولت اسراییل و تمامی حوادث این دوران تاریخی داشته اند. ساموئل ها را باید در ردیف چند خاندان درجه اولی دانست که در رأس پدیده ای  به نام  صهیونیسم جهانی ، جای دارند. این خاندان، مانند خاندان اسحاق ایساک ، بسیار پرشاخه است و در هر حادثه ای رد پایی از آنان می توان یافت.

شاخه ای از این خاندان از قرن  نوزدهم نام مونتاگ را بر خود نهاد . لردهای سوایتلینگ از این شاخه اند. نقش جدی این خانواده در تاریخ سیاسی و مالی معاصر از نیمه اول سده نوزدهم آغاز می شود و مانند ساسون ها و یهودیان بغدادی، با تجارت جهانی تریاک در پیوند است. این خانواده از آغاز در تجارت جهانی تریاک درگیر بود و ثروت اولیه خود را ازاین طریق اندوخت . در واقع ، آنان به عنوان عامل روچیلدها در این عرصه و عرصه های ماجراجویانۀ مشابه فعالیت می کردند. روچیلدها بانکدارانی شناخته شده و معتبر درسطح جهانی بودند و حرفه ”محترمانه“ ایشان اجازه نمی داد که به طور رسمی و علنی در قاچاق تریاک و توطئه های خونین و کثیف مبارزه بر سر تصاحب معادن الماس و طلا و نفت مشارکت جویند و لذا این نقش را به دیگران وا می گذاردند. این نقش را در آفریقای جنوبی  بارنت اسحاق، یکی از اعضای خانواده بدنام اسحاق، با نام مستعار "بارنی بارناتو" ، به دست گرفت و بزرگترین امپراتوری تجارت الماس و طلای جهان را، به کمک جوان ماجراجوی دیگری به نام" سیسیل رودز"، بنیان نهاد .

در نیمه اول سده نوزدهم، همین نقش را در تجارت جهانی تریاک  ، ساموئل ها به دست داشتند . از همین دوران ، اعضای خاندان ساموئل، به عنوان کارگزار روچیلدها، در تجارت با ژاپن فعال بودند و به همین دلیل است که بعدها، در اوایل قرن  بیستم، یهودیانی چون سِر مارکوس ساموئل و یاکوب شیف، نماینده روچیلدها در ایالات متحده آمریکا، از ارتباطات سطح عالی با ژاپنی ها برخورد شدند.

در نیمه دوم قرن نوزدهم، فعالیت ساموئل ها به عرصه نفت انتقال یافت و پس از انتقال معادن نفتی روچیلدها در قفقاز به ایشان به تأسیس کمپانی شل انجامید. در این زمان سه تن از اعضا ی این خانواده سه شاخه سرشناس و متنفذ کنونی آن را پدید ساختند. مارکوس ساموئل، پسر دسیسه گر و پرتحرک پدری به همین نام که تاجر تریاک و صدف بود، به کمک لرد ناتانیل روچیلد، مجتمع غول آسای "رویال داچ شل" را بنیاد نهاد . نام شل (صدف) بر رو ی این کمپانی یادی است از تجارت صدف پدرمارکوس ساموئل و البته نامی از تجارت تریاک در میان نیست . شاخه دیگر را ادوین ساموئل، پدر سِر هربرت ساموئل، تأسیس کرد؛ و شاخه سوم را ساموئل مونتاگ ، برادرکوچک او . این دو برادر در نیمه اول سده نوزدهم در قالب کمپانی ساموئل و مونتاگ فعالیت داشتند که در سال 1853 نام آن به ساموئل مونتاگ و شرکاء تغییرکرد و امروزه با نام هیل ساموئل به عنوان یکی از مهم ترین مجتمع های مالی دنیای معاصر شناخته می شود.

در دوران جنگ اول جهانی، سِر مارکوس ساموئل به عنوان رئیس مجتمع نفتی رویال داچ شل نقش اصلی را در تأمین سوخت مورد نیاز نیروی دریایی بریتانیا به عهده داشت. به ابتکار مارکوس ساموئل بود که در سال 1914 دولت بریتانیا سهام اصلی شرکت نفت انگلیس و ایران را خریداری کرد و بر این اساس سوخت نیروی دریایی خود را از زغال سنگ به نفت تغییر داد . در زمان این معامله وینستون چرچیل جوان وزیر دریاداری بود . در ژوئن 1914 ، چرچیل در مجلس عوام متهم شد که "آلت دست یهودیان"  شده است . چرچیل در نطق خود گفت که "ما هیچ جنگی با شل نداریم و این کمپانی هماره آماده خدمت به منافع نیروی دریایی و امپراتوری بریتانیا بوده است"

این امر عامل تعیین کننده ای در برتری نظامی نیروی دریایی بریتانیا در جنگ اول جهانی به شمار می رود. در همین زمان سر رابرت والی کوهن ، از خاندان کوهن، به عنوان یکی از مدیران شل و مدیر کمپانی نفت آنگلو ساکسون مشاور نفتی ارتش بریتانیا بود سِر هربرت ساموئل برادرزاده ساموئل مونتاگ ، لرد سوایتلینگ، بود. او در سال 1902نماینده مجلس عوام، در سال 1906 معاون وزارت کشور، در سال 1910 وزیر پست و در سال 1916 وزیر کشور بریتانیا شد. پس از اعلام جنگ بریتانیا به عثمانی، او مسئله استقرار دولت یهودی در فلسطین را نخست با لوید جرج و سپس با سِر ادوارد گری، وزیر امور خارجه، مطرح کرد و با استقبال مشتاقانه آنها مواجه شد . وی سپس یادداشتی در این زمینه تهیه کرد که در ژانویه و مارس 1915 در میان اعضا ی هیئت دولت توزیع شد. او در این یادداشت طرح تأسیس یک کشور تحت الحمایه بریتانیا را در سرزمین فلسطین مطرح کرده بود که در آن به سازمان های یهودی امکانات لازم برای خرید زمین، یافتن مناطق استقرار یهودیان، ایجاد نهادهای آموزشی و دینی و مشارکت در توسعه اقتصادی کشور داده شود .

او در یادداشتش گفته بود که در کشور یادشده باید از مهاجرین یهودی به نحوی حمایت می شد که به اکثریت جمعیت بدل شوند . این یادداشت به دلیل مخالفت اسکوئیت، نخست وزیر وقت، بی نتیجه ماند ولی ساموئل به اقدامات خود ادامه داد که سرانجام به صدور اعلامیه بالفور انجامید. هربرت ساموئل، به دلیل پیوند نزدیکش با مسئله تأسیس وطن ملی یهود در سال های 1920به عنوان اولین کمیسر عالی فلسطین منصوب شد و به نوشته دائرة المعارف یهود "اولین یهودی بود که پس از 2000 سال بر سرزمین اسرائیل حکومت کرد." در نتیجه اقدامات او ، جمعیت یهودی فلسطین از 55000 هزار نفر در سال 1919 به 108000 نفر در سال 1925 رسید. سِر هربرت ساموئل ، که در سال 1937 لرد ساموئل شد، 93 سال عمر کرد و در اواخر عمر رئیس انستیتوی فلسفه بریتانیا بود.

اما عنصر تاثیر گذار دیگر سیاست های انگلیس در تاریخ معاصر این امپراتوری ، ادوین مونتاگ است ، از شاخه لردهای سوایتلینگ خاندان ساموئل، که در دولت لویدجرج  ، وزیر امور هندوستان (ایندیا آفیس) بود و در این سمت نقش مهمی در تجدید سازمان امپراتوری استعماری بریتانیا در دوران پس از جنگ اول جهانی ایفا نمود . او به همراه سِر روفوس اسحاق، نایب السلطنه و فرمانفرمای هند، سهم مؤثری در کودتای 1299 رضاخان در ایران داشت . مونتاگ در مقام وزیر امور هندوستان معتقد بود که بریتانیا باید نیروهای نظامی خود را از بین النهرین و ایران خارج کند. او از آغاز ، مخالف سرسخت قرارداد 1919 لرد کرزن  با وثوق الدوله بود.

ادوین مونتاگ در سال 1906 نماینده مجلس عوام شد و منشی خصوصی هربرت اسکوئیت (نخست وزیر).  او در سال های 1910- 1914 معاون وزارت امور هندوستان بود، در سال 1914  معاون وزارات دارایی شد و در 1916 وزیر تدارکات جنگی (مهمات) و سرانجام در ژوئیه 1917 وزیر امور هندوستان گردید  و تا مارس 1922 دراین سمت ماند. مونتاگ در جوانی ( 45 سالگی) درگذشت.

خاندان مونتاگ امروزه نیز به عنوان یکی از متنفذترین خاندانهای دنیای غرب شناخته می شود . والتر ساموئل (لرد برستد دوم)، پسر سِر مارکوس ساموئل (لرد برستد اول )، پس از پدر ، سال ها ریاست مجتمع نفتی شل را به دست داشت . ایون ادوارد مونتاگ، پسر لرد دوم سوایتلینگ ، از سال 1939 عضو شورای مشاورین پادشاه انگلیس و از مقامات درجه اول اطلاعاتی این کشور بود . ایور مونتاگ، برادر وی، از چهره های موثر درعرصه سینما و تلویزیون انگلیس در نیمه اول قرن بیستم بود و در سال های 1925 ، ریاست انجمن فیلم بریتانیا را به دست داشت . لرد سوایتلینگ سوم دورانی طولانی ، ریاست کمپانی ساموئل مونتاگ را به دست داشت و در سال های اخیر تا 1989از مدیران کمپانی املاک و دارایی های لرد یعقوب روچیلد ، پسر لرد ویکتور روچیلد بود. مارکوس ساموئل (لرد برستد سوم ) نیز در رأس شبکه ای از کمپانی های عظیم  متعلق به اشرافیت یهودی، مانند کمپانی هیل ساموئل و مجتمع سن آلیانس، جای داشت و از سال 1963 از مدیران بانک لویدز شد . لرد برستد چهارم (پیتر مونت فیوره ساموئل) نیز تا سال های اخیر در رأس مجتمع هایی چون شل ،  مونتاگ ساموئل و هیل ساموئل و غیره جای داشت و هم اکنون پسرش نیکلاس ساموئل یا لرد برستد پنجم جانشین او شده . این فهرست اجمالی ، به عنوان نمونه و  خلاصه ای از زندگی و فعالیت های کارگزاران بریتانیایی صهیونیسم جهانی بود که در دورانی مهم و تعیین کننده یعنی در اوایل قرن بیستم ، برای زمینه سازی دولت صهیونیستی در خاورمیانه و بوجود آوردن رژیم های حامی آن ، سیاست گردان استعمار انگلستان بودند.

اما در بررسی نقش استعمار بریتانیا در کودتای 1299 رضاخان و صعود سلطنت پهلوی، توجه به تمایز سیاست ها و عملکرد دولت لندن ، که بیانگر دیپلماسی رسمی امپراتوری بریتانیاست و حکومت هند بریتانیا اهمیت بنیادین دارد.

این برای اولین بار نیست که به تفاوت میان نقش این دو کانون در حوادث سیاسی ایران توجه می شود. این توجه، هر چند به شکل محدود، در گذشته نیز وجود داشته است . برای مثال ، کاشف السلطنه چاپ کار ، در گزارش های خود در دوره مظفری خواستار توجه وزارت خارجه ایران به هند است و تصریح دارد که جمیع امور پولتیک مربوط به ایران از هند هدایت می شود. یا حسنعلی فرمند (ضیاءالملک)، نماینده همدان در مجلس چهاردهم، در ماجرای اعتراض به اعتبارنامه سید ضیاءالدین طباطبایی می گوید:  "...شنیده ایم که کودتا کار حکومت انگلیسی هند بوده ، به رغم تمایل لرد کرزن و به این دلیل ،  نورمن از وزارت خارجه اخراج شد ..."

 

یا حسن اعظام قدسی در صفحات اول جلد دوم خاطراتش به صراحت کودتای 1299 را کار سیاست حکومت هند بریتانیا میداند. موارد دیگری را جسته و گریخته می توان یافت که نشان می دهد در محافل سیاسی ایران کم وبیش اطلاعاتی در این زمینه وجود داشته است. پژوهش های محققانی همچون عبدالله شهبازی ، موسی حقانی ، قاسم تبریزی ، موسی نجفی و اسناد و مدارک بسیاری مؤید این اظهارات است و نشان می دهد که در کودتای 1299 و حوادث بعدی آن ، شبکه مفصل اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران، که از سال 1893میلادی/ 1310 ق  یعنی از سه سال قبل از قتل ناصرالدین شاه به وسیله سِر اردشیر ریپورتر اداره می شد، نقش اصلی و تعیین کننده داشت . این شبکه بود که رضاخان را برکشید و پرورش داد و تمامی مقدمات کودتا را فراهم آورد و سپس مسیر دشوار او را در تأسیس سلطنت پهلوی هدایت و هموار کرد. البته در کودتا ، سرلشگر سِر ادموند آیرونساید (بعدها: بارون آیرونساید اول )، فرمانده نیروهای نظامی انگلیس مستقر در شمال ایران (نورپرفورس)، نیز نقش داشت . ولی باید توجه نمود که این نقش محدود بود . آیرونساید تنها مدت کوتاهی در منطقه و در ایران بود. او از 4 ا کتبر 1920 تا 17 فوریه 1921 ، یعنی کمتر از چهارماه و نیم فرمانده نورپرفورس بود که مأموریت جنگ با بلشویک ها را به عهده داشت . وی در طول زندگی اش نیز ارتباطی با ایران نداشت و بنابراین نقش او در کودتا نمی تواند همسنگ و حتی قابل مقایسه با نقش اردشیر ریپورتر باشد که به عنوان رئیس شبکه اطلاعاتی بریتانیا در ایران تا زمان کودتای رضاخان ،  28 سال در ایران اقامت داشت و بر حوادث مهمی چون انقلاب مشروطه و غیره تأثیر نهاده بود . البته آیرونساید به عنوان فرمانده نیروهای نظامی انگلیس در شمال ایران سهم معینی در کودتا داشت ولی او مجری دستورات وزیرجنگ وقت بریتانیا، یعنی سِر وینستون چرچیل بود . بعدها همین چرچیل، به عنوان نخست وزیر وقت بریتانیا، نقش سرنوشت سازی در کودتای 28 مرداد 1332 ایفا کرد.


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 


 
 
به یهانه فیلم "سعادت آباد"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
 

 

 

سیاه نمایی خانواده و جامعه ایرانی

 

 

ساخت فیلم هایی که مروج روابط بی بند و بار و زندگی لاابالی و نافی اخلاق و رفتار ایرانی و اسلامی هستند ، تقریبا از اواسط دهه 70 و خصوصا پس از دوم خرداد 1376 باب شد که بعدا به نام فیلم های دختر و پسری نامیده شدند و در آنها می شد انواع و اقسام روابط عاشقانه مثلثی و مربعی و ذوزنقه ای و ضربدری را پیدا کرد. می توان براساس آمار و اسناد ادعا کرد که از سال 1376 به بعد و همراه به اصطلاح بازشدن جو فرهنگی -هنری جامعه و شکسته شدن بسیاری از خطوط قرمز  سالهای قبل ، به جای شکوفا شدن سینما خصوصا در حیطه سوژه ها و مسائل مختلف ، سینمای ایران دچار پس رفتی شد که به اعتقاد بسیاری از کارشناسان و منتقدان این سینما ، پدیده مبتذل و مذموم "فیلمفارسی" را به طور رسمی به عرصه سینمای ایران بازگرداند.

اینکه کرامت خانواده را بوسیله جنگ و جدال های  دیرین رقبای عشقی یا روابط نامشروع تحت عنوان فریبنده آزادی همراه انواع و اقسام بی بند و باری و یا عشق های مثلثی و ضربدری زیر علامت سوال بردند، اینکه بنیان خانواده را اغلب به دلیل عشق های به اصطلاح غیر افلاطونی، لرزان و متزلزل نشان دادند ، اینکه هرگونه تعهدات اخلاقی را در روابط اجتماعی کان لم یکن اعلام کردند و اینکه ...

 فیلم هایی مثل "علف های هرز" ، "شوکران" ،"مردبارانی " ، " عشق + 2 " ، "سیاوش" ، "تیک" ، "شام آخر" ، "نگین" ، "خانه ای روی آب" ، "دنیا" ، "عروس خوش قدم" ، "واکنش پنجم" ، "خاکستری" ، "زندان زنان" ، "همکلاس" ، "عروسی مهتاب" ، "آب و آتش" ، "مارال" و...از جمله آثاری بودند که به سبک و سیاق آنچه گفته شد ، در ساخت فضای ابتذال آن دوران سینمای ایران موثر واقع شدند.

نکته جالب اینکه در سال 76 و پس از پایان جشنواره فیلم فجر شانزدهم در حالی که مرحوم سیف الله داد(معاونت وقت سینمایی) ، اصحاب رسانه را در سالن اجتماعات ساختمان سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمع کرده بود ، به آنها صریحا گفت که بر جشنواره فجر آن سال ، ابتذال سایه افکنده بود و سپس همه را دعوت کرد تا با تشریک مساعی ، به مقابله با ابتذال یادشده بنشینند. متاسفانه از آن هم، برخی فیلمسازان با سوء استفاده از فضای ایجاد شده که شکستن هر خط قرمزی را نوعی فضیلت می نمایاند ، هر چه بیشتر در گرداب فیلمفارسی و ابتذال فرو رفتند و این غرق شدن تا آنجا پیش رفت که 3 سال بعد در مراسم اختتامیه جشن خانه سینما ، مجید مجیدی (دبیر جشن) صراحتا از صدای پای ابتذال سخن گفت . مجیدی 8 سال پس از آن نیز در اوایل دی ماه 1387 طی سخنرانی در سمینار "نقد سینمای اجتماعی و سینمای دینی" در دانشگاه علامه طباطبایی ، کلیت سینمای ایران طی دوران موسوم به اصلاحات را مبتذل خواند و گفت :

"...یکی از گله‌های من به آقای خاتمی هم همین مساله بود، چرا که علیرغم علاقه‌ای که به شخصیت ایشان دارم، باید بگویم که در دوره‌ ایشان علیرغم فضای آزادی که وجود داشت، چیزی جز ابتذال نصیب سینمای ما نشد."

 

بنیامین نتانیاهو نخست وزیر فعلی رژیم صهیونیستی در سالگرد 11 سپتامبر و حادثه انهدام برج های دو قلوی نیویورکی در جمع اعضای یکی از تینک تنک های آمریکایی موسوم به "کمیته اصلاح دولتی" سخنرانی مهمی داشت که در آن به نوعی استراتژی آتی ایالات متحده را تعیین می کرد ، آن هم در شرایطی که در هیچ مقام و منصب سیاسی و یا نظامی نبود و تنها به عنوان یک استراتژییست اسراییلی در آن جمع حضور داشت.

تیتر خبر آن سخنرانی که در تاریخ 12 سپتامبر 2002 توسط خبرگزاری یونایتدپرس مخابره شد این بود:

"نتانیاهو : ایالات متحده باید با تلویزیون به ایران حمله کند!"

و در ادامه آمده بود : "...نخست‌وزیر سابق اسرائیل [که در آن زمان هنوز مجدداً نخست‌وزیر نشده بود] از آمریکا خواست تا تغییر رژیم را در دو کشور عراق و ایران پی بگیرد و این کار را در عراق با حمله نظامی و در ایران با پخش برنامه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای با محتوای هرزگی انجام دهد.

وی گفت: جریان فرهنگ عامیانه غربی به داخل ایران، می‌تواند منجر به براندازی جمهوری اسلامی شود.

 بنیامین نتانیاهو با اشاره به وجود هزاران دیش ماهواره در ایران، به «کمیته اصلاح دولتی» [یک تینک تنک دولتی در آمریکا] گفت که آمریکا می‌تواند با پخش سریال‌های شبکه فاکس که افراد زیباروی جوان را در وضعیت‌های متنوعی از برهنگی نشان می‌دهند که زندگی‌های فریبنده و مادی‌گرایانه دارند و رابطه‌های بی قید جنسی برقرار می‌کنند،  یک انقلاب را علیه حکومت این کشور برانگیزد..."(متن کامل این سخنرانی هنوز در اینترنت و وب سایت خبرگزاری یونایتد پرس قابل جستجو است)

آمریکا حدود 6 ماه پس از این رهنمود و راهکار صهیونیستی یعنی در اواسط ماه مارس 2003 به عراق حمله نظامی کرد و از همان زمان ، طرح تاسیس شبکه های ویژه فیلم و سریال و شو و موسیقی را در دستور کار خود قرار داد که امثال MBC فارسی ، فارسی وان تا شبکه "من و تو" از آن جمله هستند. قابل ذکر اینکه شبکه هایی همچون فارسی وان از جمله حلقات فاکس به شمار آمده که نتانیاهو سریال های آن را موجب فریب خانواده های ایرانی دانسته بود!!

در واقع ره آورد سریال ها و فیلم های به ظاهر ملودرام و یا برنامه های سرگرمی این شبکه ها برای خانواده مسلمان ایرانی ، چیزی جز تبلیغ و القاء نوعی سبک زندگی و رفتاری بی بندبارانه ، لاابالی گرایانه، سبکسرانه و فارغ از اخلاق و منش اسلامی و ایرانی نبوده و در یک کلام همه هّم و غمّشان را حقنه کردن نوعی سبک زندگی غرب زده ( با همه نابهنجاری های ارتباطی و رفتاری آن ) تشکیل داده و می دهد.

نگاهی اجمالی به انواع و اقسام فیلم ها و سریال ها و حتی برنامه های ظاهرا سرگرم کننده این شبکه ها نشان می دهد که در قریب به اتفاق آنها، این موارد به چشم می خورد :

روابط غیر اخلاقی و نامشروع بین دختران و پسران و زنان و مردان نامحرم ( که در فرهنگ ایرانی و اسلامی به شدت برحرمت آن تاکید شده ) ، نمایش لباس ها و پوشش های نامناسب و در واقع عرضه بی پروای فرهنگ برهنگی ، تبلیغ انواع و اقسام مسکرات و شرب خمر حتی در مهمانی های ساده خانوادگی ، عقب مانده نشان دادن روابط و زندگی سنتی که برپایه اخلاق و رفتارهای مذهبی شکل می گیرد ، مخدوش کردن تمامی حرمت ها و حریم های انسانی ، تبلیغ تجمل گرایی و زندگی های اشرافی به عنوان ایده آل و آرزوهای بشری و ... و بالاخره جلوه دادن روابط و ضوابط دینی به عنوان قوانین و قواعد ارتجاعی و واپس گرا ( که مجموع این موارد همان به اجرا درآمدن رهنمودهای بنیامین نتانیاهو به حساب می آید) ، در واقع  موتیف های تکرار شونده ای  هستند که در زمینه و پس زمینه و متن و حاشیه هر فیلم و سریال و شو و برنامه نمایشی آنها رویت می شود.

اما به هرحال تکلیف مخاطبین ایرانی با این شبکه ها و فیلم و سریال هایشان روشن است ، چراکه حتی خودباخته ترین افراد در قشر به اصطلاح روشنفکر هم آن را از جانب یک کشور یا نهاد و یا نیروی بیگانه و اجنبی دانسته و خط و مرزهای خود را با آن حفظ می کنند ، از همین روست که برخی از این شبکه ها سعی کردند با به اصطلاح ایرانیزه کردن بخشی از برنامه هایشان ، همذات پنداری بیشتر مخاطب ایرانی را برانگیزانند. چرا که به لحاظ روانی و روحی ، حضور کاراکتر و فرد ایرانی در این گونه برنامه ها ، می تواند تا حدودی آن فاصله گذاری یاد شده را لااقل در همان قشر به ظاهر روشنفکر زائل نماید.

اما متاسفانه افراط در مطرح نمودن برخی شبکه ها و سریال های یاد شده در بعضی نشریات ( البته با نیت نقد و تحلیل) و همچنین ارائه برخی آمارهای غلط از مخاطبین این شبکه ها که در کمال تاسف بعضا از سوی مراکز رسمی ارائه گردید ، باعث شناخته شدن و رواج بیشتر این کانال های مفسده آمیز شد و در بخشی از بدنه رسانه ای و سینمایی کشور اینگونه القاء شد که گویا گروه کثیری از مردم به این قسم برنامه ها و سریال ها و شبکه ها علاقمند هستند! ( از همان نوع تحلیل های غیر واقعی نهادهای استراتژیست غرب که کلیت مردم ایران را برپایه اطلاعاتشان از اقلیت محدود شبه روشنفکر و به اصطلاح متجدد ارزیابی می کنند و از همین رو و پس از گذشت سالها هنوز شناخت درست و واقعی از ملت مسلمان ایران به دست نیاورده اند!!)

یعنی در واقع عناصر رسانه ای همان قشر اقلیت شبه روشنفکر ( که همواره گوش جان به القائات رسانه های معلوم الحال آن سوی آب بسته اند ) براساس همین تصور و توهم ، فکر کردند که اگر به سبک و سیاق برنامه و سریال های شبکه های مزبور ، فیلم بسازند ، مخاطبان بیشتری را به خود جلب کرده و البته احیانا بعضی از شیفته ترین شان هم خواستند که برای زدودن فرهنگ ارتجاعی و سنتی این مردم ! و رواج روابط مترقیانه و زندگی متجدد غربی !! قدمی بردارند!!!

برهمین اساس روند ابتذال گرایی که طی سالهای پس از به اصطلاح دوران اصلاحات ، بعضا با وقفه های کوتاهی مواجه گردیده بود ، مجددا در یکی دو سال اخیر اوج گرفته و به روندی سیستماتیک بدل شده است. چراکه متاسفانه ایجاد برخی خطوط ضد ارزشی به گونه ای جریان وار در دسته ای از آثار تولیدی ( که کم هم نیستند) مشاهده می شود. به نظر می آید ساده انگاری و کج فهمی و عدم درک درست از مخاطب ایرانی باعث شد تا برخی از همین فیلمسازان در سایه تسامح و تساهل بعضی مدیران سینمایی ، همان شبکه های مذموم یاد شده را نصب العین خود قرار داده و خواسته یا ناخواسته به کپی کردن سریال ها و فیلم هایشان بپردازند و با ایرانیزه نمودن آن، کاری را انجام دهند که برنامه سازان و سریال پردازان آن سوی آب با صرف هزینه های هنگفت در صدد انجامش بوده و هستند.

مصداق این مدعا را در جشنواره بیست و نهم فیلم فجر به عینه می شد رویت کرد که اینک همان فیلم ها به ترتیب بر اکران عمومی سینماهای این مملکت نقش می بندند و فیلم "سعادت آباد " یکی از همان نمونه هاست. فیلمی که با قصه ای از مثلث های عشقی و ارتباطات نامشروع و نمایش شرب خمر و  روابط نابهنجار 3 زوج ، در واقع ترجمانی وطنی از همان سریال های معروفه شبکه های ذکر شده را در برابر چشمان مخاطب ایرانی قرار می دهد و البته توجیه آن هم بارها و بارها تکرار شده که :

" ما می خواهیم مخاطب ایرانی را از آن شبکه های بیگانه جدا کرده و خودمان همان خوراکی را که در آن کانال ها می جوید ، در اختیارش بگذاریم. یا همان خوراک های هنری را با فضایی استرلیزه به خوردشان می دهیم!!"

این توجیه هم که فضای نابهنجار طبقه متوسط مرفه یا متجدد و یا روشنفکر را در این فیلم به نمایش گذارده ایم نیز عذر بدتر از گناه است که هم توهینی به طبقه مذکور تلقی شده و هم به دلیل آنکه تصویری مثبت از هیچ خانواده ایرانی در فیلم فوق دیده نمی شود، به آسانی و با تحلیلی ساده    می توان آن را به کل جامعه تسری داد! تصویری سیاه از خانواده و جامعه ایرانی که به شدت هویت مردم این مرز و بوم را خدشه دار می سازد.

اما همه ماجرای جشنواره 29 فجر و اکران امسال به فیلم "سعادت آباد" ختم نمی شود و این قصه سر دراز دارد که تنها بخشی از آن را به اجمال مرور می نماییم. این در حالی است که پیش از برگزاری جشنواره یاد شده معاونت محترم سینمایی با قطعیت ، به خانواده های ایرانی اطمینان داده بود که از جهت سالم بودن فضای سینما با خیال راحت به تماشای آثار جشنواره فیلم فجر بروند. گویا متاسفانه ایشان اغلب این فیلم ها را مشاهده نکرده و یا به نظر و توصیه مشاوران بسنده نموده بودند، چراکه حداقل بسیاری از آثار ایرانی به نمایش درآمده در جشنواره مذکور ، فضای سالمی برای خانواده های مسلمان ایرانی به همراه نداشتند و در این دسته فیلم ها به شدت روابط غیراخلاقی و نامشروع مابین زن و مرد و دختر و پسر و همچنین کاربرد کلام و عبارات مبتذل و مستهجن جنسی(که زبان از بازگویی بعضی آنها شرم دارد) جاری بود!

از جمله مصادیق مورد بحث ما می توان به موارد زیر اشاره کرد :

-ارتباط عشقی و غیر شرعی دختری با یک مرد میانسال از یک سو و جوانی احساساتی از سوی دیگر که منجر به خلوت ایشان با نامحرم در منزل شخصی نامبرده می شود در فیلم "پرتقال خونی" ،

-عادی جلوه دادن روابط غیر اخلاقی و خلوت با نامحرم و رواج اباحه گری در فیلم "یکی از ما دو نفر"، اینکه برخلاف دستورات دینی می توان با یک مرد نامحرم روابط نزدیک و خصوصی و آزاد داشت و به اصطلاح آلوده هم نشد!! ( زیر علامت سوال بردن محرمات دین )

-ارتباط نامشروع یک راننده آژانس با دو زن از مشتریانش ( که یکی از آنها گویا رابطه ای مشروع یا نامشروع با مرد دیگری دارد) در فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی" ،

-رابطه نامشروع مالک یک آموزشگاه هنری با منشی خود و خلوت کردن با وی در محیط آموزشگاه، در حالی که همسر معتادش به اعتراض آمده و سپس همراه شدن با جماعتی مست و سرخوش و خیابانی همراه یک پلیس  قلابی برای سرکیسه کردن مردم در فیلم "اسب حیوان نجیبی است" که سرشار از شوخی ها و دیالوگ های مستهجن جنسی بوده و فضایی از فساد و فحشاء را در شکلی مثبت به نمایش می گذارد ،

 -نمایش فضایی بی بند و بار همراه شوخی های مبتذل و جنسی در فیلم "ورود آقایان ممنوع" همراه با استهزاء برخی محدودیت های شرعی و عرفی ، فضایی که چند سالی است در محصولات کمپانی دیزنی با رویکرد نمایش روابط بی بندبارانه و لاابالی گرایانه در مدارس ، غالب شده است.

-نمایش فساد و فحشاء دختران و پسران فراری و پااندازی های نامشروع و طرح نوعی از تعلیم و تربیت مغایر با آموزش و پرورش سنتی و اسلامی در فیلم "مرهم" که اگرچه در انتها نشان می دهد سر دختر فراری به سنگ می خورد ولی نزد خانواده اش برنگشته بلکه به مادربزرگی پناه می آورد که علاوه بر اعمال نوعی روش تربیتی لیبرالی، خود نیز از یک زندگی سنتی به مصالحه با دوست طاغوتی اش(به گفته خود او) روی می آورد،

-عشقی که از درون یک سری اعمال و رفتارهای ساختارشکنانه اجتماعی سربرمی آورد در فیلم "آفریقا" ،

-روابط غیراخلاقی در یک داستان شبه رابین هودی با پایانی سیاه و تلخ در فیلم "ندارها" ،

-شبیه این نوع رابطه غیراخلاقی و ساختارشکنانه اجتماعی همراه با روابط نامشروع پنهانی دیگر در فیلم "شش نفر زیر باران" ،

-روابط نامشروع دختری با پولداری عیاش در فیلم "آقا یوسف" که بدون اطلاع پدرش با وی خلوت دارد  - برهم زدن سنت های اسلامی و شرعی خواستگاری و ازدواج در فیلم "گزارش یک جشن" و اختلاط غیر مشروع دختران و پسران جوان به بهانه آشنایی ،

-شوخی های سکسی زن های یک خانواده سنتی در فیلم "یه حبه قند" که افت اخلاقی را به خانواده های سنتی ایرانی نیز می کشاند و ...

...و اینها تنها بخشی از فضای اباحه گری این دسته از فیلم های نمایش داده شده در جشنواره بیست و نهم ( یعنی تولیدات سال 1389 و اکران سال 1390 سینمای ایران ) بود بدانگونه که برخی به طنز و مطایبه می گفتند ، دیگر نیازی به شبکه فارسی وان نیست و گردانندگان آن شبکه مبتذل می توانند نمونه های ایرانی سریالهای کلمبیایی و کره ای خود را در سینمای ایران پیدا نمایند!!