مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "کشیش "
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

Priest

در جستجوی خون آشامان ضد مسیح

 

فیلم "کشیش" یکی از تازه ترین آثار سینمای آخرالزمانی هالیوود است که می تواند ارتباط سینمای غرب را با برخی موضوعات محوری این سینما که به کررات روی پرده رفته و سالهاست فیلم های بسیاری براساس این سوژه ها ساخته شده ، نشان داده و همچنین وجه تسمیه حضور ماندگار برخی ژانرهای اصلی سینمای آمریکا ( مانند وسترن ) را بازتاب دهد. "کشیش" یک فیلم پست آپوکالیپتیک یا پسا آخرالزمانی است که برخلاف سایر آثار مشابه ، دوران ثبات پس از جنگ آخرالزمان را به تصویر می کشد که بشر در حال بازیافت زندگی گذشته خود است اما مجددا مورد هجوم نیروی شر ( در این فیلم خون آشامان ) قرار گرفته و آرماگدونی دیگر را در برابر خویش می بیند.

فیلم با یک کابوس قدیمی آغاز می شود که سالهاست "کشیش"(با ایفای نقش پل بتانی ) شخصیت اصلی داستان را رنج می دهد. در این کابوس ، کشیش ( که به همراه یارانش بر پیشانی و صورت خود علامت صلیب را خالکوبی کرده)در تعقیب و گریز درون مکانی به نام کندو و به دنبال خون آشامان، به تله افتاده و عده ای از یاران خود را از دست می دهد از جمله یکی از نزدیکترین دوستانش که در آخرین لحظات ، دستش را رها می کند.

پس از این ورودیه ، فیلم با یک انیمیشن دو بعدی ، مقدمه ای را برای فیلم باز می گوید :

"...قصه از این قرار بود ، آدمی همیشه وجود داشته ، خون آشام نیز همیشه وجود داشته است ، از آغاز هر دو گروه با یکدیگر می جنگیدند ، خون آشام ها قویتر و سریعتر بودند ، ولی انسان خورشید را داشت ، ولی کافی نبود و طی سالیان متمادی اوضاع به همین صورت پیش رفت ، هر دو طرف نه تنها یکدیگر را از بین می بردند ، بلکه دنیا را نیز با خود نابود می کردند ، با قرار گرفتن در خطر انقراض ، بشر به پشت دیوارهای شهر عقب نشینی کرد و تحت حمایت کلیسا قرار گرفت ، آن زمان بود که سلاح نهایی پیدا شد : کشیش ها . جنگجویانی با قدرت خارق العاده که کلیسا آنها را برای مبارزه با خون آشامان آموزش داده بود ، آنها به تنهایی ورق را به سوی بشریت برگرداندند ، خون آشامان باقیمانده را تبعید کردند و کلیسا به سبب ترسی که از سلاح تولیدی خود داشت ، دستور انحلال گروه کشیش ها را داد. جنگجویان سابق به جامعه ای بازگردانده شدند که دیگر نیازی به آنها نداشتند. با گذشت سالها کشیش های اندک باقیمانده ، همانند تهدیدی که قبلا از سوی خون آشامان وجود داشت به فراموشی سپرده شدند..."

با آن انیمیشن و این توضیحات( که نقشی اساسی در بازگشایی زبان ایهام آمیز فیلم دارد و می توان همه کلیدهای روایی و تصویری فیلم را در آن یافت) ، فیلم "کشیش" به عنوان بندی خود می رسد و پس از آن قصه اصلی از سرزمینی نابود شده در غرب آغاز می شود و از شهری نیمه ویران به نام آگوستین که برادر و زن برادر کشیش (به نام اون و شانون پیس) به همراه دخترشان (لوسی) در آن زندگی می کنند و سعی دارند زمین های رادیواکتیو شده آن (احتمالا پس از جنگ اتمی آخرالزمان که پشت سرگذارده شده) را احیاء نمایند.

در همین حال خون آشامان به شهر آگوستین حمله کرده ، شانون را کشته ، اون را به سختی مجروح کرده و لوسی را می دزدند. این در شرایطی است که "کشیش" در شهر دوازدهم از شهرهای کلیسای اسقفی به مراکز اعتراف مراجعه کرده و کابوس هایش را برای اسقف اعظم ( کریستوفر پلامر) بیان می کند ولی در مقابل، اسقف وی را به خواندن اوراد مقدس توصیه نموده و همان شعار همیشگی شهر را تکرار می کند که "اقدام علیه کلیسا به مثابه اقدام علیه خداست".

اما روایت کلانتر شهر آگوستین به نام هیکس از ماجرای حمله خون آشامان و زخمی و کشته شدن برادر و زن برادر و دزدیدن شدن لوسی ، کشیش را وامی دارد برای دریافت اجازه مقابله با خون آشامان و بازگرداندن لوسی نزد اسقف اعظم بروند. ولی کلیسای اسقفی با ذکر اینکه دیگر خطری از جانب خون آشامان متوجه آنها نیست ، کشیش را از رفتن به غرب و شهر آگوستین بازداشته و هرگونه اقدام وی در این جهت را اقدام علیه کلیسا و خدا ارزیابی می کند. کشیش با زیر پاگذاردن قوانین لیسای اسقفی راهی غرب شده و در ویرانه های آگوستین ، کلانتر هیکس را یافته و همراه او عازم مبارزه با خون آشامان برای بازگرداندن لوسی می شود و البته کلیسای اسقفی هم بیکار ننشسته و3 تن از بازماندگان گروه کشیش ها را  برای دستگیری و کشتن کشیش اعزام می نماید.

کشیش در می یابد که خون آشامان خود را بازیابی کرده و برای جنگی دیگر و حمله به شهرهای کلیسای اسقفی آماده می شوند.

شاید بسیاری از تماشاگران پی گیر سینما در یک نگاه متوجه شوند که شباهت های اساسی بین خط داستانی فیلم "کشیش" و اثر مشهور جان فورد در سال 1956 یعنی فیلم "جویندگان" وجود دارد که با نام "در جستجوی خواهر" در ایران به نمایش عمومی درآمد.در فیلم "جویندگان" نیز سرخپوستان کومانچی به خانه دورافتاده برادر شخصیت اصلی داستان (ایتن ادواردز) حمله کرده، او و همسرش(مارتا) را همراه یکی از دخترانش به نام لوسی کشته و دختر کوچک خانواده به اسم دبی را دزدیده و با خود می برند. ایتن ادواردز که از جنگجویان جنگ های انفصال بوده تصمیم می گیرد به کمک جوانی به نام مارتین (که قصد ازدواج با لوسی داشت) به سرزمین کومانچی ها رفته و دبی را به خانه بازگرداند. ایتن ادواردز و مارتین در این سفر طولانی با گروهی از همراهان ایتن در جنگ های انفصال از جمله کشیش/جنگجویی به نام  سمیوئل کلایتن به جنگ با اسکار ( رییس قبیله کومانچی ) و یافتن دبی می روند.

در فیلم "جویندگان" نیز در همان سکانس نخست فیلم و صحنه بازگشت ایتن ادواردز به خانه ، از نحوه برخورد مارتا با ایتن مشخص می شود که عشقی قدیمی مابین آنها وجود داشته ، اما غیبت طولانی ایتن به دلیل شرکت در جنگ های انفصال باعث گردیده تا مارتا به ازدواج برادر ایتن دربیاید . همان اتفاقی که در فیلم "کشیش " افتاده و به خاطر حضور طولانی کشیش در نبرد علیه خون آشامان ، شانون به ازدواج برادر کشیش یعنی اون درآمده است.

در فیلم "کشیش" هم شخصیت اصلی به همراه جوانی(کلانتر هیکس) که با خانواده پیس رابطه عاطفی داشته (عاشق لوسی بوده) عازم جنگ با ربایندگان می شوند مثل ایتن ادواردز که با مارتین به دنبال دبی ادواردز می روند. به خاطر داریم که رابطه مارتین با لوسی ( در فیلم جویندگان) هم مانند ارتباط هیکس و لوسی( در فیلم کشیش)  ، رابطه چندان آشکاری نبود.

در فیلم "جویندگان" ، مارتین از اینکه ایتن به خاطر ازدواج احتمالی لوسی با اسکار، رییس سرخپوستان و ( بنا به اعتقاد خودش آلوده شدن خونش )، وی را بکشد ، در هراس است همچنانکه هیکس نیز از هشدار کشیش مبنی بر کشتن لوسی به خاطر آلوده شدن خونش توسط خون آشامان، در اضطرابی دائم به سر می برد و این هراس و اضطراب تا آخرین لحظات فیلم برجای است تا زمانی  که  پس از انفجار قطار خون آشامان و از بین رفتن "کلاه سیاه" ، لوسی را در کنار کشیش می یابد و آرام می گیرد. همانطور که وقتی در فیلم "جویندگان" پس از جنگ با کومانچی ها و کشته شدن اسکار ، بالاخره دبی را در حال فرار می یابند ، مارتین با فریاد از ایتن می خواهد که دبی را نکشد و ایتن با در آغوش کشیدن دختر برادرش ، به همه نگرانی های پسر خوانده پایان می دهد.

اسکات چارلز استوارت ( کارگردان ) ، کوری گود من (فیلمنامه نویس)  و مین وو هیونگ ( نویسنده سری نوول گرافیکی) فیلم ، علاوه بر آنچه گفته شد حتی در نوع شخصیت پردازی هم به شدت تحت تاثیر کارگردانی جان فورد ، فیلمنامه فرانک نیوجنت و نوول آلن لی می بوده اند . فی المثل نحوه تغییر و تحول شخصیت کشیش از یک مرد روحانی به کاراکتری انتقامجو یا هیکس که از یک کلانتر بی دست و پا در برخورد با خون آشامان به جایی می رسد که حتی جان کشیش را از دست آنها نجات می دهد( مارتین نیز در ابتدای سفر طولانی اش با ایتن ادواردز همین گونه بی دست و پا می نمایاند و حتی در ابتدای جنگ با کومانچی ها  وقتی اولین گلوله را شلیک می کند ، برزمین می افتد ولی بعدا در نجات دبی ، تلاش فداکارانه ای نشان می دهد). حتی مرد کلاه سیاه نیز شباهت های انکار ناپذیری با اسکار ( رییس کومانچی ها ) دارد اگرچه وی ابتدا آدم بوده و سپس به خون آشامان پیوسته و اینک یک موجود دوگانه نیمه بشر و نیمه خون آشام است اما اسکار نیز در نوع رفتار و اخلاق شباهت های انکار ناپذیری با سفید پوستان آمریکایی به خصوص ایتن ادواردز دارد. او اهل معامله و انتقام و حتی ازدواج با سفید پوستان است (و در این مورد حتی از سفید پوستان نیز پیشی می گیرد چراکه نژاد پرستی امثال ایتن را ندارد یعنی درحالی که ایتن قصد کشتن دبی را به خاطر ازدواج با سرخپوستان دارد ، او بدون اینگونه حس نژاد پرستی،  با یک سفیدپوست ازدواج می کند).

ضمن اینکه در آثار آخرالزمانی هالیوود ، دورگه ها یا موجوداتی که پیش از این در جبهه دیگری بوده و سپس به خط مقابل رفته اند چه در طرف به اصطلاح خیر و چه در سوی شر ، از وجه دراماتیک قوی و تاثیر گذاری برخوردار بوده اند ؛ از دارت ویدر (جنگ های ستاره ای) گرفته که پیش از این آناکین اسکای واکر جدای بود تا سایرون ( ارباب حلقه ها) تا ولد مورت ( هری پاتر)  و تا سرهنگ کورتیس (و اینک آخرالزمان) در جبهه ظاهرا شر و امثال سرگرد ریپلی قسمت چهارم "بیگانه" که به یک نیمه انسان / نیمه هیولا بدل می شود و هل بوی که از قعر جهنم می آید ولی با بریدن شاخ هایش در مقابل شر قرار می گیرد و تا همین کلاه سیاه که توسط ملکه خون آشامان به موجودی دورگه از انسان و خون آشام بدل شده است.

تقلید اسکات استوارت از جان فورد حتی در برخی میزانسن ها و نماها به وضوح مشخص است ،   فی المثل در صحنه ای که خون آشامان پس از کشته و مجروح کردن اون و شانون به سراغ لوسی در زیرزمین می رود ، تصویر لوسی را در تاریک و روشنی زیر زمین می بینیم که سایه مرد کلاه سیاه برروی صورت وحشت زده لوسی می افتد. این صحنه دقیقا نمایی که دبی ادواردز در فیلم "جویندگان" با اسکار (رییس کومانچی ها) مواجه می گردد را تداعی می نماید. در آن صحنه نیز ، دبی در پشت سنگی پناه گرفته است که سایه اسکار برروی صورت وحشت زده او می افتد.

وجود تمدن های شهری در میان بربریت صحرا و بیابان های فیلم "جویندگان" بی شباهت به آن شهرهای کلیسایی فیلم "کشیش" در دل صحراهای خشک و بی آب و علف نیست ، خصوصا اینکه خانه دورافتاده پیس ها در شهر کوچک آگوستین بسیار شبیه به خانه تک افتاده ادواردزها در فیلم "جویندگان" است. همچنین مخفی شدن سرخپوستان کومانچی در میان تخته سنگ ها و کوههای صعب العبور مانند پنهان شدن خون آشامان در کندوها و راهروهای زیر زمینی و تاریک است.

فضای وسترنی جنگ خون آشامان با کشیش از جمله فرمانده آنها که لباس مخصوص وسترنی داشته و به "کلاه سیاه" مشهور است، قطاری که خون آشامان را حمل می کند و نوع ایستادنش در ایستگاه با آن دود و دم و در حالتی مبهم که آثاری مانند " قطار 10/3 به یوما" و " محاکمه در آفتاب" را به خاطر می آورد و بالاخره آن دوئل روی قطار بین کشیش و کلاه سیاه به ویژه حضور کاراکتر کلانتر هیکس (که تداعی گر بلاواسطه آثار وسترن است) بیش از هر موضوعی فیلم "کشیش" را در یک فضای وسترن کلاسیک با  "جویندگان " همسان می سازد.

اما تقلید آشکار کارگردان از عناصر ساختاری معمول انواع و اقسام فیلم های امروز هالیوودی ، فیلم را علیرغم الهامات و وابستگی های تماتیکش به فیلم "جویندگان" از یک ساختار اریژینال دور می سازد. این تقلید تقریبا از همان اولین صحنه فیلم به چشم می خورد. نمای رها شدن دست فردی که بعدا در صف خون آشامان به کلاه سیاه معروف می شود توسط کشیش در آن تونل تنگ و تاریک کندو و سرخورده شدن وی از چنین واقعه ای که به طور دائم کابوس شب های تنهایی اش می گردد ، سکانس نخستین فیلم "صخره نورد" (رنی هارلین-1993) را به ذهن متبادر می سازد که سیلوستر استالونه در یک عملیات نجات ، به همین شکل ناچار از رها کردن دست یکی از دوستانش شده و همین حادثه ناگوار آنچنان آزرده اش می سازد که دیگر دست از کار و زندگی شسته و به انزوایی خود خواسته فرو می رود تا اینکه در آخرین صحنه فیلم با نمایش همین تصویر آشنا،دوستی دیگر را از مرگ نجات می دهد. درست مثل تصویر آشنایی که هنگام نجات یافتن لوسی توسط کشیش می بینیم (هنگامی که در حال پرتاب شدن از قطار در حال حرکت است)توسط همان دستی که کلاه سیاه را رها کرده بود و تاکید دوربین برروی این نجات دشوار با دست ، نشانه ای دیگر از همان کلیشه یاد شده به نظر می رسد که البته برای استفاده از تاثیر گذاری دراماتیک آن به این شیوه به اصطلاح گل درشت درون فیلم گنجانده شده است.

همچنین نوع استفاده از سلاح های خاص برای تقابل با خون آشامان که توسط کشیش از غلافشان خارج می شود با استفاده از اسلوموشن ، فیلم های به اصطلاح رزمی-حماسی یکی دو دهه اخیر همچون "خانه خنجرهای پرنده" ( ژانگ ییمو) یا "قول" ( چن کایگه) و یا حتی "ماتریکس" (برادران واچفسکی) را تداعی می کند. یا بهره گیری از شوک های لحظه ای با استفاده از افکت و حرکت سریع دوربین از دیگر کلیشه های مورد استفاده اسکات استیوارت است تا با تحت تاثیر قرار دادن مخاطب ، سوژه را برایش مخوف تر سازد. مثلا در صحنه ای که خون آشامان به یکی از شهرهای مسیرشان حمله می کنند، طبق معمول از صدای حرکتشان ، گویی زمین لرزه پدید می آید.این حالت زمین لرزه ، هم در زمان حمله شان به خانه اون پیس مشاهده شد ، هم در هنگامی که به ایستگاه قطار نزدیک می شدند و سوزن بان ایستگاه با همان صدای شبیه زمین لرزه از خواب بیدار شد و نیز در همین صحنه که زوجی در یک خانه آن را احساس می کنند و مرد جوان این زوج برای دریافت واقعیت آن سر و صدا و لرزش ، نزدیک پنجره خانه می شود و با توجه به سکوت موجود یک لحظه به سوی همسرش برگشته و می گوید که خبری نیست و در همان لحظه (مانند بسیاری از فیلم های مشابه) ناگهان سوژه اصلی ایجاد خطر (در اینجا خون آشام) از پنجره وارد اتاق شده ، مرد را نابود کرده و به سوی زن جوان و نوزادش هجوم می برد.

به همه این کلیشه های رایج بیفزایید : استفاده از موتورسیکلت های آنچنانی که در فیلم های رایج هالیوود بسیار باب است .اگرچه از برخی فیلم های دهه 70 میلادی مانند "ایزی رایدر" وارد سینما شد ولی در بعضی فیلم های دهه اول هزاره دوم مانند "Tip Toes" و "ماموریت: غیر ممکن" (با هنرنمایی تام کروز) نیز رویت گردید و حتی به آثار نیمه فانتزی – نیمه اکشن همچون "آقا و خانم اسمیت " هم راه یافت و حالا کشیش های گروه صلیبیون برای شکار دشمنان خون آشامشان به چنین وسایلی  متوسل می شوند!

اما آنچه در این دسته از شباهت های دو فیلم "کشیش" و "جویندگان " بسیار غریب به نظر می رسد ، مقایسه بین دو گروه ضد قهرمان یعنی سرخپوستان و خون آشامان است. اینکه این دو گروه از منظر سازندگان فیلم "کشیش" چه قرابتی با یکدیگر داشته اند؟

 

برای پاسخ به این پرسش بایستی رجوعی به باورها و اعتقادات آخرالزمانی غرب صلیبی/صهیونی داشته باشیم که در واقع درونمایه این دسته از فیلم ها را شکل می دهند. چراکه سازندگان فیلم با همان باورها ، پشت دوربین "کشیش" قرار گرفته اند. در زمره تهیه کنندگان فیلم ، امثال مایکل دی لوکا به چشم می خورند که در کارنامه اش اثار ایدئولوژیک و آخرالزمانی مانند :"با خشم بران" ، "شبکه اجتماعی" ،"Ghost Rider" ، "تیغ"، "ماگنولیا" ،"پلزنت ویل" ، "شهر تاریک" و " نسخه نهایی کابوس در الم استریت" به چشم می خورد ولی توجه به تنها فیلم قبلی کارگردان ( اسکات استیوارت) را نباید ازنظر دور داشت که پیش از این فیلم شرک آمیز و آخرالزمانی"لژیون" را براساس تلفیق تفکرات توراتی و عهد عتیق با اندیشه های آخرالزمانی مسیحیان صهیونیست ( اوانجلیست ها) ساخته بود.

بایستی به این نکته توجه کرد، فاتحان قاره آمریکا اغلب پیرو فرقه ای بودند که عهد جدید را با آموزه های اشراف یهود ترکیب نموده و آرمان های تاریخی/سیاسی آنها را به عنوان تکلیف دینی خویش قرار می داد تا به قول خود زمینه های بازگشت مسیح موعود را فراهم آورند. این آرمان ها (که به عنوان شروط اصلی زمینه سازی بازگشت مسیح موعود ذکر گردید) عبارت بودند از :

1- کوچاندن قوم یهود به سرزمین مقدس فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ

2- برپایی جنگ آخرالزمان یا آرماگدون برای دردست گرفتن حاکمیت جهانی به مرکزیت اسراییل

آنها که چنین آرمان هایی را فراراه خود به عنوان تکلیف الهی برشمردند ، در اصطلاح پیوریتن نامیده شدند و در کنار اشراف یهودی که هزینه های سفر کریستف کلمب را برای کشف قاره نو پرداخته بودند ، نخستین مهاجران این قاره به شمار آمدند.

آنها به آمریکا رفتند نه برای اینکه مکان تازه ای برای زندگی و خوشبختی بیابند بلکه براساس اسناد و شواهد معتبر خودشان ، پیوریتن های مهاجر برای عملی ساختن همان تکلیف الهی به آمریکا رفته و ایالات متحده را بنیاد گذاردند و حتی آن را "اسراییل نو" و یا "نئو اورشلیم" نامیدند. این اعتقاد و باور حتی همین امروز در بسیاری از متون و نوشته ها و کتب آمریکاییان به چشم می خورد و حتی در سینما نمودی آشکار دارد .

در دایره المعارف بریتانیکا آمده است که پیوریتن ها چنان خود باخته عهد عتیق شده بودند که می خواستند به جای نیو انگلند، نام نیو اسراییل را به آمریکا بدهند. پیوریتن ها پیام آور ابعاد وحشت آفرین مندرج از عهد عتیق برای دنیای جدید بودند. در آن کتاب برخی دستورات وحشتناک وجود دارد که به هنگام اشغال(یا به قول خودشان بازپس گیری) سرزمین فلسطین، می بایست به مرحله اجرا گذاشته شود که این دستورات دهشتناک قبل از هر جا توسط خود آنها و در مورد بومیان و سرخپوستان قاره نو به مرحله اجرا درآمد . ییوریتن ها با انتخاب کتاب عهد عتیق به عنوان راهنمای عمل ، اعمال وحشتناک خود را در آمریکا به این کتاب مستندکردند.

نوآم چامسکی (نطریه پرداز و اندیشمند یهودی ) در کتاب خود با نام " سال 501 : اشغال ادامه دارد" تاریخ انباشته از "پاکسازی های قومی" و فشارهایی که از جانب کریستف کلمب بر بومیان آمریکا وارد آمد را مورد بررسی قرار می دهد و ضمن بیان اینکه پیوریتن ها سرزمین آمریکا را سرزمین موعود نامیدند و بومیان و سرخپوستان آنجا را اشغالگران کنعانی تلقی کردند ، اعمال وحشیانه انجام شده توسط آنها را چنین بیان می دارد:

"...آن جماعت بومی ، مورد علاقه خداوند نبودند ، لذا از بهشت روی زمین پاکسازی شدند. حمد و سپاس از اینکه دیگر کسی از بومیان باقی نماند ..."!!

در تواریخ مختلف آمده است که پیوریتن ها ، قتل عام ها را به طور مرتب تحت کنترل و نظارت رهبران دینی خود انجام داده و ماموریت مقدس خود به شمار می آوردند. (همین به اصطلاح رهبران دینی مانند  هال لیندسی و جری فالول و بیلی گراهام هستند که امروزه از صدها کانال تلویزیونی ، پیروانشان را به قتل و غارت مسلمانان تشویق و ترغیب می کنند! این اقدامات مبتنی بر آموزه های عبرانی پیوریتن ها، حتی توجه آرنولد توین بی( نظریه پرداز معروف تاریخ) را نیز به خود جلب کرده است.

 به نظر تامس اف گاست ، جامعه شناس آمریکایی در کتاب خود موسوم به "نژاد: تاریخ یک ایده در امریکا" ، توین بی از این نظریه که "اعتقادات فزاینده کلنی نشینان انگلیسی به عهد عتیق موجب پیدایش این باور در آنها شده بود که آنها به عنوان مردمی انتخاب شده اند تا کافران را نیست و نابود سازند" ، دفاع می کند. گاست سپس می افزاید : "...اسراییلی های ماساچوست ( یعنی همان پیوریتن ها) به همان شیوه ، سرخپوستان را نابود ساختند که اسراییلیان موردنظر کتاب عهد عتیق ، کنعانیان(فلسطینیان) را معدوم نمودند..."

از اینجاست که مشاهده می شود قتل عام و نسل کشی سرخپوستان آمریکا چه ارتباط تنگاتنگی با آرمان های آخرالزمانی فاتحان آمریکا یعنی همان پیوریتن ها (اسلاف اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست که امروزه قدرت اصلی سیاسی نظامی ، اقتصادی و فرهنگی آمریکا را در دست دارند) پیدا می کند. بالتبع این ارتباط می توان وجه تسمیه سینمای وسترن را نیز در شاکله کلی سینمای غرب از ابتدا تا کنون یافت. گونه ای که از نخستین روزهای تولد سینما در آمریکا با فیلم هایی همچون "سرقت بزرگ قطار" خود را نشان داد و تا امروز به عنوان یکی از ماندگارترین ژانرهای سینمایی موقعیت خویش را در سینمای غرب حفظ نموده است. نوعی از فیلم که در آن وسترنر به عنوان منجی در یک فضای آخرالزمانی با موجودات شریر و شیطانی درگیر می شود که در این دسته از فیلم ها معمولا سرخپوستان بودند ( اصطلاح "سرخپوست خوب همان سرخپوست مرده است" از همین نوع نگاه بیرون آمد) و یا برخی سفید پوستان یا دورگه ها که علیه قانون نژادپرستانه یانکی ها ایستاده بودند و عنوان "یاغی" گرفته بودند. منجی وسترنر معمولا از ناکجا آبادی می آمد و اوضاع نابسامان و متزلزل موجود را سامان داده و به سوی ناکجاآباد رهسپار می شد. از همین رو ژانر وسترن را می توان یکی از دیرپاترین نوع سینمای آخرالزمانی دانست.فیلم هایی همچون "راه جنگجو" (که در شماره پیش از آن سخن گفته شد ) ، "کابوی ها و بیگانه ها "(جان فاورو – 2011) و همین فیلم "کشیش" از جمله آثار اخیری است که به گونه بی واسطه و روشن "وسترن" را در کنار و مکمل آثار صریح آخرالزمانی قرار می دهد.

از طرف دیگر در طول تاریخ سینما ، موجودات شریر در انواع و اقسام صور زامبی و خون آشام و گرگینه و مانند آن نشان داده شده اند. خون آشام ها  روشن ترین  شکل موجودات شریری بوده اند که وجه ضد مسیح یا آنتی کرایست بودنشان ( اصلی ترین نشان نیروی شر و شیطانی در فیلم های آخرالزمانی غرب)  به صراحت نمایش داده می شود. آنها به شدت از صلیب می گریزند و با کشیش و کلیسا در تضادی آشکار هستند. یکی از راههای مقابله با خون آشام ها در این دسته از فیلم ها، صلیب معرفی می شود و حتی تیرها و خنجرها و گلوله هایی که برای نابودی  آنها تدارک دیده شده اغلب در شکل و شمایل صلیب تصویر می گردند. در آشکارترین شکل این ضد مسیح بودن در فیلم "دراکولای برام استوکر" ( فرانسیس فورد کوپولا-1992)، کنت دراکولا به عنوان منشاء خون آشامان و شاهزاده تاریکی، به طور سمبلیک خون مسیح را در کلیسا سر کشیده و نسبت به او کافر می شود. خون آشامان در آثار موسوم به سینمای هراس آخرالزمانی ، از نور گریزان بوده  و در مقابل آن نابود می شوند ، یعنی تعلق ماهوی به دنیای تاریکی و سیاهی دارند.

از همین رو تشابه این موجودات شرور و سیاه با سرخپوستانی که در سینمای وسترن ، عنصر شیطانی به شمار می آیند ، نه تنها نامناسب و دور از ذهن نیست ، بلکه دقیقا در معادله های سینمای آخرالزمانی قرار می گیرد.

اما سازندگان فیلم "کشیش" ، با همان انیمیشن ابتدایی فیلم ، برای خون آشامان بدون چشم و شب پرست ، ترجمان امروزی ارائه می دهند و نیات صلیبی / صهیونی خود را از پس داستانی شبه تخیلی – تاریخی بیان می نمایند. آنها در روایت انیماتوری خویش می گویند که از آغاز تقابل آدمی با خون آشامان وجود داشته است ( یعنی گویا حکایتی تاریخی را با زبان ایماء و اشاره بازمی گویند) و در نمایش جنگ مابین دو گروه یاد شده ، آدمیان را در شکل و شمایل سپاه منظم جنگجویان صلیبی تصویر کرده و در مقابلش ، خون آشامان به به شکل توحش بشر نخستین و در شمایل سبوعیت افسارگسیخته نمایش می دهند.

با یک مراجعه اجمالی به تاریخ ، به سادگی می توان گروهی که در مقابل تجاوز صلیبیون ایستادند و حدود 200 سال در قرون نخستین هزاره دوم با آنها جنگیدند را شناخت . بله آنها مسلمانانی بودند که مظلومانه از سرزمین  مقدس فلسطین دفاع کردند و برعکس آنچه راویان غربی نوشته اند، به فجیع ترین شکل توسط ارتش صلیبی قتل عام شدند. از همین رو مقصود و هدف خبیثانه سازندگان فیلم"کشیش" از قرار دادن عنصر خون آشام در مقابل جنگجوی صلیبی معلوم می شود که چگونه کینه و نفرت تاریخی خود و اسلافشان را از مسلمانان بروز داده و آنها را در قالب موجوداتی کریه و شیطانی  به نمایش می گذارند. اگرچه پیش از این نیز در گروهی از آثار سینمای به اصطلاح هراس تلاش شده بود تا با نشانه ها و نمادها ، انواع و اقسام موجوداتی از این دست اعم از زامبی و خون آشام و بدمن و خبیث و شرور به مسلمانان منتسب گردند اما در فیلم "کشیش" این گستاخی سینمای غرب نسبت به اسلام و مسلمانان به صریح ترین شکل خود بروز می کند. و البته این نمادسازی ریشه ای اعتقادی و تئوریک در باورهای صهیونی/صلیبی دارد. به ویژه آنجا که فقط صلیبیون، آدم و بشر خوانده شده و هرکس در مقابلشان ایستاده ، خون آشام  محسوب می گردد ، به روشنی نشات گرفته از تفکر توراتی -صهیونیستی است که در برخی کتب منسوب به عهد عتیق از جمله تلمود و به خصوص متن مهم تاریخی موسوم به "پروتکل های زعمای صهیون" تشریح شده و در آن همه غیر یهودیان ، "گوییم یا حیوان" معرفی می شوند.

اما حکایت عقب نشستن به اصطلاح همان بشر مورد نظر سازندگان فیلم "کشیش" یا در واقع ارتش صلیبیون به پشت دیوارهای شهر و تحت حمایت کلیسا قرار گرفتن ، به نظر شکست صلیبیون در جنگ های صلیبی و فاتح شدن مسلمانان را بیان می کند. نکته جالب در آن روایت انیمیشنی آغاز فیلم ، این است که وقتی سخن از داشتن خورشید برای نسل بشر ( یا همان صلیبیون) در مقابل خون آشامان است ، مجهز شدن سپاه صیلیبی به توپ و سلاح های سنگین نشان داده می شود ولی نریشن روی تصاویر کارتونی می گوید که بازهم خون آشامان پیروز شدند و نسل بشر در خطر انقراض قرار گرفت! تا اینکه کلیسا گروه کشیش ها را تشکیل می دهد ، گروهی جنگجو با علامت صلیب که بروی پیشانی و صورتشان حک شده و خون آشامان را تا تبعیدگاهها به عقب می رانند اما بعد توسط همان کلیسا مورد بی مهری و حتی تکفیر واقع گردیده ولی در نهایت راه حل اصلی برای مقابله و جنگ نهایی با گروه خون آشامان محسوب می شوند که کلیسا به غلط در تصور نابودی و یا حداقل بی اثر شدنشان بود.

این نوع تعریف تمثیل وار سازندگان فیلم "کشیش" ، در تاریخ تنها با هویت گروه شوالیه های معبد سلیمان سازگار است که در نخستین جنگ صلیبی از زمره فاتحان اورشلیم بودند و سپس به عنوان راهنما یا محافظان زائران معبد سلیمان در این معبد ساکن شده و  به اسناد مهمی دست یافتند که آنها را ثروتمند ساخت . گفته می شود که شوالیه های معبد از طرف دیگر تحت آموزه های شرک آمیز برخی خاخام های اشراف و اشرار یهود قرار گرفتند و از همین رو از سوی کلیسا تکفیر شده و گروهی از آنها به قتل رسیدند ولی به هر حال به سوی فرانسه و انگلیس گریختند و سازمان ها و فرقه های مخوفی همچون فراماسونری و کابالا را بوجود آوردند که در قرن های بعد، از مهمترین بازوهای کانون های صهیونی برای نفوذ در دربارها و نهادهای قدرت سیاسی –اقتصادی و فرهنگی حکومت ها و دولت های مختلف به شمار آمدند و در واقع محور اصلی در مقابل جبهه ضد صهیونیسم به ویژه در برابر مسلمانان بودند.

این نوع برخورد کلیسای رسمی با شوالیه های صلیبی که خوش خیالی کلیسا مبنی بر سرکوب و خاموشی نیروهای ضد مسیح را نداشته و خود را در حال جنگ دائم با آنها می دانند ، پیش از این در انیمیشن "9" به تهیه کنندگی تیم برتن و محصول سال 2009 نیز به تصویر کشیده شده بود. ضمن اینکه تحقیر کلیسای کاتولیک از موتیف های رایج آثار آخرالزمانی هالیوود است که در واقع تحت تاثیر تفکرات اوانجلیستی یا کابالیستی صاحبان کمپانی های سینمای غرب به این آثار راه می یابد. و در مقابل گروه جنگجویان صلیبی یا شوالیه های معبد را همچنانکه از سوی کلیسای کاتولیک تکفیر شدند اما به دلیل گرایشات شرک آمیز توراتی ، می توان اولین مسیحیان صهیونیست و اسلاف مشترک اوانجلیست ها و فراماسونرها و کابالیست های امروز دانست.

بازگرداندن جنگجویان سوپر قهرمان صلیبی ( که زمانی تنها نیروهای موثر در مقابله با شیاطین و ضد مسیح به شمار می آمدند) به جامعه ، قبل از این در مجموعه فیلم های موسوم به ابر قهرمان ها همچون سوپرمن و بت من و ...و حتی کارتون "شگفت انگیزها" به وضوح نمایش داده شده بود تا نیاز جوامع بشری به خصوص جامعه کلان شهرهای امروز را به این سوپر قهرمان های خیالی نشان دهند. سوپر قهرمان هایی که ناچارا در مقابل صلح طلبی و سازش پذیری برخی روسای جامعه غرب ، به اصطلاح دندان سر جگر گذاشتند. چنانچه در کارتون "شگفت انگیزها" ، در چهره آنها  رنج بسیاری از سکون و بی تحرکی و زندگی به دور از نبرد با ضد قهرمان ها می بینیم. همان طور که چنین رنج و عذابی برای کشیش های صلیبی فیلم "کشیش" نیز وجود دارد . در واقع این تصویرها ، تاکیدی بر همان ایده نبرد دائم با نیروی شر و ضد مسیح یا آنتی کرایست است که از متون فکری و ایدئولوژیک عهد قدیم و همچنین تفکرات استراتژیست های غرب صلیبی / صهیونی بیرون آمده و در دکترین امروز نظام سلطه جهانی به وضوح رویت می گردد و از همین رو در فیلم ها و کارتون های خود ، همواره حق به گروهی داده می شود که طرفدار این نوع نگرش جنگ طلبانه و فاشیستی هستند و کاراکترهای مبلغ این گونه تفکر در فیلم های یاد شده در زمره مثبت ترین و قهرمان ترین کاراکترها قرار می گیرند.

نشانه های دیگری در فیلم "کشیش" که حکایت از تفکر صلیبی/صهیونی  و ضد اسلامی سازندگان فیلم دارند ، به این شرح است ؛

اشاره به شهرهای دوازده گانه کلیسایی که در مقابل گروه خون آشامان برپا گردیده و به نظر از همان باور توراتی اسباط دوازده گانه منشاء گرفته است.

برج کلیساهایی که در مرکز شهرها نمایان هستند همانند ابلیسک ها (از علائم مشخص فراماسونری و کانون های صهیونی که از مصر باستان و جادوگران فرعونی می آید) و نوری همچون "چشم همه جا بین" (از دیگر علائم فراماسونری ) بربالای آنها می درخشد.

شهر مرکزی که همان بخش دوازدهم از شهرهای کلیسایی معرفی می شود در شرق مستقر است که با نشانه های موجود به نظر همان اورشلیم یا بیت المقدس است. شهری به سبک و سیاق مگاپولیس های آخرالزمانی که در فیلم هایی مانند "بت من" ( تیم برتن و جوئل شوماخر و کریستوفر نولان) یا "بلید رانر"(ریدلی اسکات) و یا "بابل پس از میلاد"(نیک کاسوویتس) دیده می شود با سیستمی کاملا  پیشرفته اتوماتیک که حتی اعترافات کلیسایی به صورت از راه دور و رایانه ای صورت می پذیرد!   


 
 
نگاهی به فیلم "شکارچی شنبه "
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

 

عبور صهیونیسم مسیحی

 

 

 

"مسئله فلسطین برای ایرانی ها یک مسئله ملی است".

تصور نکنید این جمله هم از بیانات و سخنان مسئولان نظام جمهوری اسلامی است. از قضا این جمله اعتراف یکی از ضد انقلابیون فراری است که در مصاحبه چند سال قبل با تلویزیون صدای آمریکا VOA ناگزیر از بیانش گردید. به جز فرد یاد شده ، بسیاری دیگر از سرکردگان گروههای مختلف و همچنین رسانه های خارجی درسراسر دنیا حتی معاندین با انقلاب اسلامی، بارها بر اهمیت مسئله فلسطین و دشمنی با اسراییل و صهیونیسم در میان ملت ایران اذعان داشته اند.

شاید این اعتراف از آن رو باشد که تنها چند ماهی پس از تاسیس رژیم جعلی صهیونیستی در سال 1327 ، نخستین تظاهرات ضد اسراییلی تاریخ در ایران و به دعوت آیت الله کاشانی انجام گرفت و نخستین گروه داوطلبان مبارزه با این رژیم اشغالگر برای اعزام به فلسطین در همان ایام و توسط نواب صفوی از جوانان ایرانی تشکیل شد.

و اینکه نخستین رهبر و مبارز سیاسی که سخن از مبارزه با صهیونیسم به میان آورد، حضرت امام خمینی ( رحمه الله علیه) بود. امام عظیم الشان ملت ایران در نخستین اعلامیه خویش برای آغاز نهضت در آبان ماه 1341 پیش از هر موضوعی، خطر صهیونیسم را برای استقلال کشور و قبضه نمودن اقتصاد آن، گوشزد کردند. این در حالی بود که خطاب ایشان نسبت به شاه هنوز لحنی نصیحت گونه داشت و هنوز هم از آمریکا سخنی به میان نیاورده بودند. ملت مسلمان ایران از همان روزها،دشمن اصلی و دیرین خود را شناخت و پس از آن نیز با هدایت رهبرانی چون امام خمینی ، شاه و اربابان آمریکایی اش را نیز در خدمت امپراتوری جهانی صهیونیسم ارزیابی کرد.

از همین روی بود که از همان اوان پیروزی انقلاب اسلامی ، از سوی بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی، آخرین جمعه ماه مبارک رمضان ، به منظور همبستگی با مردم فلسطین و وحدت یکپارچه جهانی علیه رژیم صهیونیستی ، روز قدس نام گرفت و از همین رو بود ، تنها رژیمی که در هیچ عرصه ای هیچگاه از جانب مردم ایران به رسمیت شناخته نشد ، اسراییل بوده و هست. این به جز اسناد و مدارک صریح تاریخی است که مشخص می کند کانون های صهیونی و فرزند نامشروعشان یعنی اسراییل در طول تاریخ معاصر ایران چه ضربات مهلک سیاسی و اقتصادی و فرهنگی به این سرزمین وارد آورده و همواره سعی نمودند که حرث و نسل آن را به غارت ببرند و همه آنچه گفته شد ورای دلیل محکم دینی و اسلامی برای حمایت از مردم مسلمان فلسطین در مقابل غاصبان صهیونیست است.

به نظر می آید همین مختصر کافی باشد که اهمیت استراتژیک مبارزه با صهیونیسم  و حمایت از آزادی قدس شریف و مردم فلسطین را در همه ابعاد سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی انقلاب و نظام اسلامی روشن سازد. در در جهت این استراتژی و در طول سالهای پس از انقلاب ، گام های بسیار اساسی و مهمی در عرصه های مختلف سیاسی و اقتصادی برداشته شد. به یاری خداوند تبارک و تعالی براثر همین گام های اساسی ، موقعیت امروز صهیونیست ها در اسراییل و کانون های گرداننده آن در سراسر جهان ، در مضمحل ترین نقطه تاریخی خود قرار گرفته است.

اما سوال اینجاست که میادین فرهنگی و به خصوص هنری و علی الخصوص سینمای ایران تا چه اندازه با این استراتژی محوری انقلاب و نظام همراه بوده اند؟ در طول این 33 سال و مدیریت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و بنیاد سینمایی فارابی و همچنین جشنواره فیلم فجر ( که امسال 30 سالگی اش را برگزار می کند ) چند فیلم سینمایی با محتوا و ساختار ضد صهیونیستی جلوی دوربین و برپرده سینماها رفته است؟  این درحالی است که همان کانون های صهیونی هر سال صدها فیلم ضد اسلامی و ضد ایرانی و در جهت آرمان ها و اهداف ضد بشری خویش ساخته و به سراسر دنیا ارسال می کنند.

به جز دو فیلم عبدالرضا نواب صفوی در سال 1375 به نام های "هفت سنگ" و "قاعده بازی" و همچنین یک فیلم حبیب کاوش در سال 1369 به نام "آتش پنهان" و شاید چند عنوان گمنام دیگر ، تنها اثر در خاطر مانده از این قسم فیلم ها که در طول 30 سال سینمای بعد از انقلاب به مقوله صهیونیسم و فلسطین پرداخت، فیلم "بازمانده" ساخته مرحوم سیف الله داد است که بخشی از چگونگی شکل گیری رژیم جعلی اسراییل را برپایه تروربسم بسیار خشن و اشغالگری وحشیانه به تصویر می کشید. از همین رو از سال 1375 ( سال اکران عمومی "بازمانده" ) تنها همین فیلم به مناسبت هایی ، ناگزیر از رسانه های ما پخش شده و می شود!

و حالا پس از گذشت 15 سال ، فیلمی دیگر درباره پدیده شیطانی صهیونیسم روی پرده سینماهای ایران رفته است.( این درحالی است که طی این مدت صرفا درباره خود مقوله اسراییل و فلسطین دهها فیلم پرقدرت در غرب و حتی خود اسراییل ساخته شده که به انحاء مختلف و با رویکرد جدید سعی در فریب افکار عمومی جهان مبنی بر همزیستی مسالمت آمیز فلسطینی و اسراییلی و یا زیر علامت سوال بردن مبارزات ضد صهیونیستی داشته است از جمله "مونیخ" استیون اسپیلبرگ یا "حالا بهشت" هانی ابو اسد که جایزه اسکار هم گرفت !  و یا "منطقه آزاد" آموس گیتای )

اما این بار پرویز شیخ طادی در فیلم "شکارچی شنبه" به مقوله ای اساسی تر و بنیادی تر از نگاه مرحوم سیف الله داد در اثر ماندگارش یعنی "بازمانده" می پردازد درباره ماهیت صهیونیسم و اساس نگاه شرک آمیز،سرمایه سالار، نژاد پرست و اشغالگرانه آن را ناشی از بنیادهای ایدئولوژیکی می داند که پایه های شبه مذهبی اش را بوجود آورده اند. آنچه که تاکنون در اغلب آثار داستانی و حتی مستندی که در این باب ساخته شده ، مورد غفلت واقع گردیده است.

در واقع فیلم "شکارچی شنبه" در یک فضای تقریبا لا زمانی و لا مکانی، شکل گیری یک پدیده شیطانی را ( در یک اشل کوچکتر) از ابتدا مرور می کند. تبدیل پسر بچه ای معمولی به نام بنیامین به یک آدمکش خونخوار و بی رحم ، یک جراحی روح است که توسط همان ایدئولوژی شبه دینی صورت می گیرد که در فیلم "شکارچی شنبه" طی یک فرآیند آنالیز شده و قدم به قدم در مقابل چشمان مخاطب قرار می گیرد. اینکه این افراد قاتلین بالفطره ای نبودند و طی یک مغز شویی قرون وسطایی و توسط کانون های پنهان ( با اهداف و آرمان های صهیونی ) برای یک عملیات ضد بشری آماده و سمت و سو داده شدند ، چیزی است که پدیده صهیونیسم را از فرد و شخص و گروه و سازمان به یک تفکر و اندیشه شر و شیطانی ارتقاء داده که در هر شکل و لباسی می تواند خود را نشان دهد.

برای بیان همین موضوع ، فیلم "شکارچی شنبه " در یک فضای مابین قصه و ضد قصه ، مملو از نماد و نشانه و سمبل است. به این مفهوم که ابتدا به ساکن ، فیلم از یک قصه ظاهرا معمولی و سرراست آغاز می کند ؛ یک پدربزرگ برای مدت یکماه ، میزبان نوه یتیمش شده تا طی این مدت سعی کند وی را به سبک خویش تربیت کرده و آموزش دهد .ولی فیلم به تدریج از این فضا خارج شده و نمادگرایی و به اصطلاح نوعی سمبلیسم بر آن غلبه می کند.

شاید بتوان گفت از جهاتی بیان اندیشه ها و تفکر و به تصویر کشیدن نگاه ایدئولوژیک مورد نظر کارگردان ، نیاز به این میزان نماد و نشانه و سمبل داشته اما همین قوت نمادگرایی فیلم ( که بعضا هم در فضای قصه نمی نشیند) ، آن را به فضاهای تجریدی و به نوعی انتزاعی سوق می دهد به گونه ای که عرصه ارتباط با مخاطب را به آشنایان با این نوع نمادگرایی محدود می گرداند. یادمان باشد در سینمای امروز دیری است که دوران سمبولیسم ورای قصه و سبک هایی از نوع سینمای تارکوفسکی و پاراجانف و مانند آنها به پایان رسیده و اساسا نمادها و نشانه ها به گونه ای درون بافت قصه تنیده می شوند تا برضمیر ناخودآگاه تماشاگر تاثیر گذارده و از هرگونه فاصله گذاری اش با فیلم ، جلوگیری نماید.

البته در یکی دو لحظه، به عمد یا غیر عمد خود کارگردان این فضا را می شکند( جایی که نیروی پلیس ظاهرا در مقابل برنامه شکار شنبه هانان ایستاده و با آوردن نام یکی از مسئولین وقت اسراییل و موضوع مذاکراتش با سازمان های بین المللی ، خواستار توقف شکار تا خاتمه مذاکرات می گردد!) و همین خود یک وصله ناجور در میان فضای نمادگرایانه و ضد تاریخی فیلم به نظر می رسد.

اما آنچه پرویز شیخ طادی در فیلم "شکارچی شنبه" از عناصر و مایه های ایدئولوژی نشان می دهد که امروزه از پایه های شبه اعتقادی و شبه دینی صهیونیسم به شمار می آید، در واقع برای نخستین بار است که در یک فیلم سینمایی به تصویر کشیده می شوند. برخلاف آنچه مرحوم سیف الله داد در فیلم "بازمانده " روایت کرد که پیش از آن در برخی آثار مستند و سینمایی از جمله فیلمی به نام "کفر قاسم" البته در اشل کوچکتر و مختصرتر نیز حکایت شده بود. اگرچه نوع روایت قوی قصه در فضاسازی داستانی فیلم "بازمانده" و براساس ماجرایی مستند و تاریخی ، توانست اساس ماندگاری فیلم "بازمانده" را تشکیل دهد. اما به هر حال در آن فیلم اثری از علل و ریشه های نژادپرستی و اشغالگری و تروریسم در افکار و و اندیشه های صهیونی جستجو نمی شد . آنچه در فیلم "شکارچی شنبه " برای نخستین بار سعی شد که ورای تیغ سانسور رسانه های جهانی در معرض قضاوت مخاطب قرار گیرد.

اما یک موضوع اساسی از بخش های مهم ایدئولوژی کانون های امروز صهیونی از نگاه تیزبین نویسنده و کارگردان "شکارچی شنبه" پنهان مانده است. همان نکته ای که بازهم در معرض سانسور شدید رسانه های بین المللی است اگرچه خود آنها هیچ ابایی از اظهارش نداشته و آرمان های خود را بی پروا و از طریق بیش از 1500 شبکه رادیویی و تلویزیونی ماهواره ای به طور 24 ساعته بیان  می کنند.

و آن موضوع صهیونیسم مسیحی است که امروزه بسیار وحشی تر و خشونت بارتر از صهیونیسم یهودی، آینده بشریت را نشانه رفته و به بهانه بازگشت مسیح موعود و با وعده جنگی دهشتناک به نام آرماگدون، سرانجامی مخوف برای آن در نظر گرفته است. فرقه ای که امروزه با عنوان اوانجلیسم ، سرنخ بسیاری از مراکز قدرت نظامی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را به خصوص در ایالات متحده در دست داشته و با برپایی بیش از 110 هزار کلیسا ، نزدیک به یک سوم از جمعیت این کشور  را به خود جذب نموده تا در کمپ ها و اردوهای ویژه نظامی تحت عنوان "کمپ مسیح" آموزش دیده و برای جنگ آرماگدون حاضر شوند.

در واقع تفکر مسیحیت صهیونیستی با پیشینه ای 3-4 قرنی از زمان انشقاق پروتستانتیزم ( و به قولی از زمان نخستین جنگ صلیبی و شکل گیری گروه شوالیه های معبد ) متولد شد و بیش از 3 قرن قبل از طرح رسمی صهیونیسم یهودی (در کنفرانس 1897 بال سوییس )، اندیشه صهیونیسم را در جهان مطرح ساخته بود .به این معنی که رسما اعلان داشتندبرای زمینه سازی بازگشت مسیح موعود ( که در برخی کتب و نوشته هایشان اساسا با حضرت عیسی بن مریم علیه السلام متفاوت تلقی گردیده و تحت عنوان مسیح بن داوود و از نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه خوانده می شود) بایستی قوم یهود را به سرزمین مقدس فلسطین کوچانده و اسراییل بزرگ را برپا سازند و پس از آن برای دفع شر ضد مسیح یا انتی کرایست جنگ آخرالزمان را تحت عنوان آرماگدون به راه اندازند تا در آن جنگ سپاه شرق را به سرکردگی مسلمانان ( به قول خودشان آنتی کرایست) نابود سازند. جنگی که در آن به نوشته رهبرانشان کره زمین نابود شده ، یهودیان باقیمانده به مسیح گرویده و مسیحیان نوتولد یافته نامیده می شوند و به پادشاهی مسیح، هزاره خوشبختی حاکمیت خویش بر کره زمین را آغاز می نمایند.

این همان طرح و نقشه شومی است که تمامی تحرکات نظامی و سیاسی و فرهنگی و هنری یکی دو  دهه اخیر غرب و ایالات متحده را در خود خلاصه کرده است؛ اعم از قضیه یازده سپتامبر و لشکر کشی به خاورمیانه و خصوصا عراق ( که در باورهایشان بابل می خواتندش و تسخیرش را مقدمه جنگ آرماگدون می گویند آن هم در زمانی که پیش از آن به عنوان تاریخ جنگ آخرالزمان اعلام کرده بودند) ، جنگ 33 روزه و محاصره غزه و ...و بالاخره هالیوودی که به قول برخی کارشناسان غربی : آرایش آخرالزمانی گرفته است .

در فیلم "شکارچی شنبه" دین و مذهب مادر بنیامین به طور صریح اعلام نمی شود اگرچه در همان ابتدا هانان یعنی پدر بزرگ بنیامین او را تحقیر کرده که چرا با یک کافر مسیحی ازدواج نموده اما در جایی دیگر که همین هانان به مستخدمه فرانسوی اش ابراز علاقه می کند ، در پاسخ او که خود را مسیحی دانسته ، می گوید زن مهم نیست که دین داشته باشد! ( اگرچه در یهودیت ، هویت فرزند بنابر هویت مادر به رسمیت شناخته می شود) اما بنابر همین سخن هانان و نوع برخورد غریبه گونه اش با مادر بنیامین، می توان فرض کرد که او هم مسیحی بوده و در این مسیر به هر حال بنیامین که در کنار یک ناپدری مسیحی بزرگ شده ، یک یهودی مسیحی تربیت می شود که در آمریکا متولد و رشد کرده است(یعنی با همان مشخصه های اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست امروز ایالات متحده) و هموست که گام به گام توسط خاخام منحرف و مشرک و زرپرستی به نام هانان  آموزش می بیند، درست همان گونه که اجداد مسیحیان صهیونیست امروز یعنی شوالیه های معبد یا سرکردگان پروتستانتیزم بوسیله کانون های اشراف و اشرار یهود آموزش دیده و تربیت شدند. و حالا همین صهیونیست های مسیحی هستند که به قول خودشان از صهیونیست های یهودی هم عبور کرده اند ( البته در قساوت و ددمنشی و سبوعیت) همچنانکه در پایان فیلم "شکارچی شنبه" ، بنیامین با کشتن هانان از او هم عبور می کند!


 
 
به بهانه فیلم "یه حبه قند"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
 

 

 

حکایت یک جدال 200 ساله

 

 

بحث تقابل سنت و مدرنیته یا بهتر بگوییم سنت و تجدد تقریبا حدود 200 سال است که در این سرزمین رواج دارد. از همان زمانی که در اوایل دوران قاجار و سلطنت مظفرالدین شاه ، اولین فراماسون ها عازم ایران شدند و در دربار شاه و مراکز قدرت جای گرفتند و از همان زمان که نخستین محصلان ایرانی راهی فرنگ شدند و به جای فراگیری علم و دانش برای استفاده در سرزمین خود ، جذب سازمان های فراماسونری گردیده (تشکیلاتی مخوف برخاسته از قرون وسطی و جنگ های صلیبی با ایدئولوژی صهیونی که دین زدایی و عقاید شرک آمیز و نژادپرستی و نوعی جهان وطنی که دستاوردش خیانت به آب و خاک و خانه و خانواده است را ترویج می کند) و  تنها ره آوردشان از سفر فرنگ ، خودباختگی در برابر فرهنگ و ارزش های غرب بود و هویت باختگی و فداکردن همه ریشه های ملی و دینی و تمامی وابستگی های مذهبی و میهنی در پای سرسپردگی و دل باختگی به بیگانه و خارجی آنچنانکه یکی از سردمداران این حرکت یعنی سید حسن تقی زاده که هنوز هم مورد وثوق بسیاری از شبه روشنفکران ما قرار دارد ، جمله معروفی دارد که در وابستگی به غرب بایستی از نوک پا تا فرق سر ، فرنگی شویم!!

از همین جا بود که متاسفانه طبقه روشنفکر ما که در آن زمان به منور الفکر معروف بود ، پای به عرصه گذارد. یعنی از درون لژهای ماسونی و اندیشه و تفکر وابستگی و خود باختگی ، نوعی روشنفکری بیمار متولد شد که متاسفانه شاخ و برگ آن هنوز در مملکت ما وجود دارد. روشنفکری که متاسفانه همیشه در عرصه دفاع از هویت و ریشه ها و ارزش های دینی و ملی غایب بوده و اگر در خوش بینانه ترین نگاه به دشمنان این آب و خاک یاری نرسانده ، اما در همان بزنگاه در گوشه های سکوت خزیده است. روشنفکری که هنوز به خودفروختگان پیشانی سفیدی مانند میرزا حسین سپهسالار و میرزا ملکم خان و امثال آنها مباهات می نماید و آنان را پدر معنوی خود می خواند که کوس رسوایی وطن فروشی شان همه زوایای تاریخ معاصر را در نوردیده و جتی کارشناسان و مورخین و ناظران سیاسی اروپایی و آمریکایی را به فغان آورده است.

اما در مقابل این قشر عاریتی ، همواره سنت و طبقه سنتی بوده که متکی بر اعتقادات دینی و باورهای مذهبی ، در هر فراز و بزنگاه تاریخ معاصر از حیثیت و عزت و هویت دین و سرزمین اش دفاع کرده و در مقابل هرآنچه بیگانه و خارجی برای نابودی این کشور به کار بست ، ایستاد. این همان فرهنگ و سنتی است که با تکیه بر اندیشه و باور اسلامی ، بیش از 10 قرن ، تمدن و فرهنگ اسلامی را بر جهان زمان خود حاکم ساخت و به اعتراف مورخان اروپایی مانند جرج سارتون و ویل دورانت و ...اساس علم و دانش و تمدن امروز جهان را پی ریخت. این همان سنت و آیینی است که ایران را تبدیل به پرشکوهترین تمدن دوران خود کرد تا حدی که سفرنامه نویسان اروپایی مانند شاردن و تاورنیه ، ایران پرشکوه عصر صفوی را به رخ اروپای تازه رهیده از قرون وسطی می کشیدند. اما اگر سنت و فرهنگ دینی و اسلامی با ایران چنین کرد ، تجدد و به اصطلاح تمدن غرب و مدرنیسم و روشنفکری ناشی از آن ، نه تنها آن تمدن اسلامی را به اضمحلال کشید بلکه ایران را به جایی رساند که در زمان پهلوی به نوکری اخلاف دزدان دریایی در آمریکا و اروپا افتخار می کرد و جیره خوار  پست ترین فرقه های ضاله مانند بهاییت شد.

اما متاسفانه مورخین ماسون از لحظه ورود به این آب و خاک ، سعی کردند با وارونه نمایی تاریخ ایران، خادم جلوه دادن خائن ها و خائن نمایاندن خادم ها ، آنچه می خواهند به خورد نسل جوان بدهند. از همین رو هرآنچه منفی و بد و ارتجاعی و واپس گرا و عقب مانده بود به سنت و فرهنگ دینی و اسلامی نسبت دادند و آنچه نشان از خوبی و پیشرفت و تکامل و به اصطلاح آوانگاردیسم داشت  را ناشی از تجدد و مدرنیته و روشنفکری معرفی کردند.

همپای این تجدد و مدرنیته، دانشگاه وارداتی ، علوم انسانی غربی را جانشین علوم انسانی اسلامی کرد تا به تدریج مدیریت جامعه در همه ابعاد سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و هنری و ... در اختیار تفکرات غربی مانند اومانیسم و سکولاریسم قرار گرفته و جامعه از وجود اندیشه دینی زدوده شود. سینما به عنوان یکی از همین مظاهر تجدد و به اصطلاح تمدن وارد ایران شد و از نخستین آثارش ، عناصر و نمادهای همان تجدد وارداتی را که هیچ سنخیتی با فرهنگ و ارزش های دینی و ملی ایران نداشت را در مقابل تفکر اسلامی و سنت های دینی از طریق سینما به اذهان مردم القاء نمود.

در طول سالهایی که سینمای ایران پاگرفت و توسعه یافت ، همواره در فیلم های سعی شد تا به نحوی باورهای دینی مورد هجمه قرار گرفته و به انحاء مختلف استهزاء شده و یا ناکارآمد جلوه داده شود. کمتر فیلمسازی مانند مرحوم علی حاتمی یافت شد که سعی داشت به هر شکل در آثارش آن تجدد وارداتی را مورد انتقاد و بلکه اعتراض قرار داده و فرهنگ سنتی و دینی مردم ایران را به عنوان تمدن برتر به تصویر بکشد.

در سالهای پس از انقلاب اگرچه مدیریت ماسونی بر سینمای ایران از بین رفت و برخی سینماگران به ترویج آراء و اندیشه های سنتی و دینی در این عرصه پرداختند اما همچنان تفکر ماسونی در سینمای ایران باقی ماند.همان تفکری که به تحقیر وتکفیر سنت می پرداخت و مدرنیته وتجدد را مانند بت های باستانی ، ستایش می کرد.

اما در فیلم "یه حبه قند" نگاه تازه ای به این تقابل دیده می شود . نگاهی که خودباختگی تجدد طلبان و شیفتگی کورکورانه سنت گریزان را به غرب باور دارد. نگرشی که برای معدود افراد پایبند به فرهنگ سنتی و باورها و اعتقادات دینی و ملی ، احترام قائل است. دیدگاهی که به اصطلاح تمدن گرایان را بی ریشه و به قول جلال آل احمد هرهری مذهب جلوه می دهد ولی در عین حال دست های سنت و فرهنگ سنتی را در مقابل نفوذ تجدد وارداتی بالا می برد. "یه حبه قند" ، تسلیم ناگزیر باورهای مذهبی و ملی در مقابل هجوم به اصطلاح مدرنیسم را می پذیرد و اعتراف می کند که فرهنگ سنتی ما در برابر هجمه عظیم مظاهر مدرنیسم غرب ، به حال احتضار افتاده و مانند دایی پیر فیلم "یه حبه قند" منزوی است و با یک حبه قندمی میرد و یا دچار فراموشی است و مانند خاله مسن خانواده ، شمارش رکعت های نمازش را از یاد می برد.

در "یه حبه قند" خودباختگی و فرهنگ تسلیم و سازش موج می زند. همه اعضای یک خانواده سنتی ( که البته هریک به نوعی مورد هجوم ارزش های غربی و متجددانه اعم از اینترنت و فوتبال و موبایل و امثال آن قرار گرفته اند و همین هجمه از آنها مشتی آدم بی هویت و بی ریشه ساخته که حتی روحانی اش روضه و نماز میت بلد نیست ) در خانه پدری جمع شده اند تا تنها دختر باقیمانده خانواده را عروس کنند.  البته نه برای یک داماد حی و حاضر در ایران بلکه غیابی و برای مردی که مقیم خارج کشور است! در واقع آنها جشن گرفته اند تا ناموس خانواده (به معنای خانه ، وطن و کشور) را به خارج از مملکت و نزد بیگانگان بفرستند و در این میان تنها دایی پیر خانواده است که به دلیل افکار و باورهای دینی و سنتی ، مخالفت می کند.

دایی پیر خانواده به نشانه سمبل سنت گرایی و دفاع از ناموس و ایستادگی در مقابل بیگانه پرستی و خودباختگی می میرد و همه عزادارند اما زندگی یا بهتر بگوییم روند تسلیم ادامه می یابد و این بار بدون تنها مانع  و رادعی همچون دایی پیر حتی مادر نیز با چشمی اشکبار به پیشکش دختر خانواده خدمت مرد پولدار خارج نشین رضایت می دهد و در صحنه ای نمادین و بر سفره عزای دایی پیر ، مانع از خاموش کردن زنگ مبارک باد گوشی موبایل دختر می شود  به معنای اینکه ناگزیر از تسلیم هست و به قول شاعر :

در کف شیر نر خونخواره ای 

جز ز تسلیم و رضا کو چاره ای

متاسفانه در نظر فیلمساز ، تجدد و تمدن وارداتی همان شیر نر خونخواره است که بایستی فرهنگ و ارزش های سنتی و ملی و مذهبی را در پایش قربانی کرد و این تفکر از آثار همان اندیشه ای است که گفتیم از 200 سال پیش طبقه روشنفکر بیمار را در این مملکت به وجود آورد که می گفت و می گوید " بایستی از نوک پا تا فرق سر فرنگی شویم". این همان تفکر هویت گریزی است که فرهنگ دینی و ملی خویش باور ندارد و تحت تاثیر القائات 200 ساله تفکر ماسونی ، همه قدرت و عظمت را در تمدن غرب می جوید و تمدن اسلامی را در آخر خط می بیند که یا بایستی استحاله پیدا کرده و یا از صحنه کنار رود.

اما شگفت از حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی است که گویا وظیفه تبلیغ و اشاعه فرهنگ اسلامی داشته و دارد ولی متاسفانه با صرف هزینه 1/5 میلیارد تومان ، فیلمی تولید می کند که اساس همان فرهنگ را ناکارآمد ، تاریخ مصرف گذشته و تمام شده در برابر مدرنیسم و تجدد غربی تصویر می نماید. پیش از اینها و در سالهایی قبل تر  دورانی بر همین حوزه هنری گذشت که کمتر نشانی از اسلام در آن به چشم  می خورد اما انتظار می رفت در دوران مدیریت جدید و تعهد ایشان نسبت به آرمان های انقلاب و امام راحل ومقام معظم رهبری ، در این حوزه اسلامی ، چنین بیت المال سوزی و جفا به اعتماد مردم مسلمان رخ ندهد.

فیلمساز مدعی است که با بنای یک خانه به سبک سنتی و پوشاندن لباس های محلی و به کارگیری لهجه محلی ، سینمای ملی را به عرش رسانده و فرهنگ سنتی ایران را در اعلا درجه مطرح ساخته است اما بدون تعارف بایستی گفت که اگراین نمایش فرهنگ سنتی است که امثال فرح دیبا که خود بر سر تنور روستاییان به طور نمایشی نان می چسباند و لباس محلی برتن می کرد و عشق آفتابه لگن و پارچه ترمه بود را بایستی ملکه سنت لقب می دادند!!

متاسفانه نگاه فیلم "یه حبه قند" به سنت و فرهنگ سنتی مثل همان سنت گرایی جشن هنر شیراز ، یک نگاه و نگرش توریستی و به اصطلاح کارت پستالی است. کافی است که فقط مقایسه کنید نمایش خانواده سنتی در فیلم "مادر" مرحوم علی حاتمی را با این خانواده به اصطلاح سنتی که در فیلم "یه حبه قند" به سبکسری و رفتارهای کودکانه مشغولند. در آن فیلم ، گرد آمدن خانواده به چه منظور بود و در این فیلم به چه مقصود و منظور است؟ سرانجام آن فیلم به کجا رسید و تا چه حد زیست به اصطلاح متجددانه و مدرن را در قبال زندگی سنتی و ایرانی –اسلامی ، تحقیر کرد و سرانجام این فیلم به کجا ختم شد و چگونه مرگ سنت و تفکر و باورهای دینی را یکجا اعلام کرد؟


 
 
نگاهی به فیلم " آیین مذهبی"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
 

 

The Rite

جن گیری با رویکرد آخرالزمانی

 

هنگامی در سال 1969 فیلم "بچه رزماری" رومن پولانسکی برپرده سینماها رفت ، در واقع به نوعی نیمه پنهان ماه نمایان شد! یعنی در حالی که تا آن تاریخ کسی از شیطان پرستی و شیطان پرستان و فرقه منسوب به آنها خبری نداشت ، ناگهان جامعه آمریکا و هالیوود با پدیده ای تکان دهنده مواجه شدند که مثل موجود سری فیلم های "بیگانه" درون آنها رشد کرده و بزرگ شده بود و حالا با شکل و شمایلی کریه ، خود را نشان داده و از درون آن جامعه بیرون می زد. هالیوودی که تا آن روز به حضور اخلاقیات و نمادهای مذهبی در آثارش  تظاهر می کرد و به عنوان ویترین جامعه دینی آمریکا، خود را در مقابل سینمای ضد اخلاقی اروپا ، حافظ معنویت و کرامت انسانی می دانست و اینک در برابر یک پرده دری ضد دینی قرار گرفته بود. سینمایی که تا آن روز ، جان فوردش به قرار دادن سمبل های کاتولیسم در فیلم های وسترن معروف بود و آلفرد هیچکاک در فیلم "اعتراف می کنم" ، مقام کشیش را تا آنجا بالا می برد که حتی در آستانه محکومیت جنایی هم حاضر نیست اسرار قاتلی که نزدش اعتراف کرده را برملا سازد و هنری کینگ درباره قدیسه ای به نام برنادت فیلم می ساخت و بزرگانش مانند دیوید وارک گریفیث و هنری کاستر و ویلیام وایلر و نیکلاس ری و حتی امروز مارتین اسکورسیزی و مل گیبسون ، بخش هایی از زندگی عیسی مسیح ، را جلوی دوربین می بردند.

اما به راستی در سال 1969 چه اتفاقی افتاده بود که موضوع شیطان پرستی و شیطان پرستان را به سینمای هالیوود آورد و درواقع پرده از یک سری مکنونات جامعه آمریکایی برداشت؟

اگرچه گروهی از شیطان پرستان آمریکا ، فیلم"بچه رزماری" را افشای اسرار فرقه شیطان پرستی به شمار آورده و در یک عملیات تکان دهنده به خانه رومن پولانسکی حمله برده و در غیاب وی ، همسر باردارش (شارون تیت) را به طرز فجیعی به قتل رساندند اما گروهی دیگر ، فیلم یاد شده را اعلام موجودیت فرقه شیطان پرستی دانستند. چراکه یکی از سرکردگان این فرقه به نام آنتوان لاوی در افتتاحیه فیلم شرکت داشت و در واقع عملیات قتل شارون تیت ، یک ابراز وجود و قدرت نمایی از سوی شیطان پرستان جامعه آمریکا به حساب آمد.

اما واقعیت دیگر این بود که سال 1969 در تقویم ماسونی آمریکا ، یک سال سرنوشت (قرن) محسوب شده بود ، مثل 1999 یا 1966 (که رمان شیطانی "طالع نحس" در همین تاریخ نوشته شد) که همگی از اعداد و نمادهای عددی شیطان پرستانه و فراماسونی استفاده کرده بودند.

فیلمی به نام "هگزان" ساخته  بنیامین کریستن سن ، تاریخچه مصوری از رشد و توسعه علوم غریبه ارائه می داد که به همین اعداد و سالها ارجاع داشت. جالب اینکه تولید فیلم مذکور در سال 1919 آغاز شد ولی پس از مدتی به دلائل نامشخص به آرشیو رفته و نمایش آن در همان سال 1969 رونمایی گردید که فیلم "بچه رزماری" ، شیطان پرستی را به هالیوود آورد!!

در واقع از این تاریخ ، ساخت نوعی از فیلم های آخرالزمانی در دستور کار کمپانی های هالیوود قرار گرفت(یا درواقع نوزایی شد) که بعدا به فیلم های آخرالزمانی دینی مشهور شدند.

در این گونه فیلم ها ، یک مفهوم ظاهرا دینی در جدال دیرپای خیر و شر ، سر برمی دارد و در این نبرد کهن ، فرجامی شبه دینی را برای بشریت رقم می زند. فرجامی که در کتب تحریف شده عهد عتیق آمده ، به مسیحیت پروتستانی سرایت نموده و به خصوص در کتب فرقه های منشعب از آن مانند پیوریتن ها و اوانجلیست ها  تحت عناوینی همچون مکاشفات یوحنا به منصه ظهور رسیده است.

همان فرجامی که اساسا برای تحققش ، قاره نو کشف شد و ایالات متحده آمریکا بوجود آمد. جالب است که امروزه دیگر امر پنهانی نیست که بنیانگذاران آمریکا ، گروهی از فراماسون ها و حتی شیطان پرستان بودند که آرمان ها و مقاصد این فرقه های صهیونی را در عمق ساختار سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی غرب جدید در ایالات متحده گنجاندند.( در اولین فیلم های هالیوود مانند "تولد یک ملت" ساخته دیوید وارک گریفیث در دوران صامت و یا محبوبترین آثار این به اصطلاح کارخانه رویا سازی همچون "برباد رفته " ویکتور فلیمینگ ، این آرمان ها در نگرش نژاد پرستانه قهرمان های داستان  و عملیات شیطانی کوکلوس کلان ها کاملا نمایان است).

 اخیرا این خبر در رسانه ها انتشار یافت که در زیر خانه پدری بنیامین فرانکلین ( از بنیانگذاران ایالات متحده) ، استخوان هایی از بدن های مثله شده انسان ها بدست آمده و شواهد موجود حکایت از آن دارد که آنها به سبک شیطان پرست ها و ظاهرا در یک مراسم قربانی کشته شده اند. یعنی در خانه بنیامین فرانکلین ، آیین شیطان پرستی اجرا  می شده است. این به جز نمادهایی همچون ابلیسک (از سمبل های فراماسونری که ریشه هایش به جادوگران مصر باستان می رسد) و مظاهر میتراییستی است که به شدت در سخنرانی های بنیانگذاران آمریکا و میثاق های آنها وجود داشته است ، آنچنانکه گویا این کشور را برای برپایی یک امپراتوری شیطانی برگزیده بودند.

اما بعد از فیلم هایی همچوم "هگزان" و "بچه رزماری"، در همان سال فیلم دیگری به نام Witch Craft یا "فنون جادوگری" به نوعی فضای آخرالزمان دینی را تشدید کرد. سال بعد و در آغاز دهه 70 میلادی هال لیندسی (از رهبران اوانجلیست یا مسیحیان صهیونیست) کتاب "زمین ، سیاره بزرگ مرحوم" را به عنوان انجیل دوم این گروه از مسیحیان نوشت و بر مبنای آن آخرین نشانه های انجیلی آخرالزمان براساس مکاشفات یوحنا به عنوان یکی از سرفصل های دروس  کالج های آمریکایی  تعیین شد و همین ، مقدمه ای برای تولید فیلم های آخرالزمانی شبه دینی گردید.

هال لیندسی در بخشی از این کتاب می نویسد :"...نسلی که از 1948( یعنی از زمان تشکیل دولت اسراییل)  به این سو به دنیا آمده است ، شاهد عینی دومین ظهور مسیح خواهد بود. اما پیش از آن رویداد ، ما باید هم جنگ یاجوج و ماجوج را ببینیم و هم نبرد هارمجدون (یا آرماگدون) . کشتار همه سوزی بدین گونه آغاز خواهد شد..."

فیلم های آخرالزمانی شبه دینی با رویکرد انجیلی مانند "طالع نحس" ، داستان تولد ضد مسیح را با تلفیقی از دجال و ضد مسیح و سفیانی نیمه انسان و نیمه حیوان بازمی گوید که تحت تکفل یک آمریکایی متنفذ ، حکومت آخرالزمانی برپا می سازد.

برهمین اساس و با محوریت جدال خیر و شر در مدل آخرالزمانی شبه دینی ، ویلیام فرید کین در سال 1973 براساس رمانی از ویلیام پیتر بلاتی ، در فیلم "جن گیر" این موضوع آخرالزمانی را به یک فضای غالب رساند و با فیلم خود ، جریانی از آثار سینمایی شبه دینی / شیطانی را ایجاد کرد که در آنها شیطان به صورت اجنه و ارواح خبیثه در مقابل خدا قرار می گیرد. در واقع این بار ،خطرهای آخرالزمانی از مفاهیم مشخص کتاب عهد عتیق بیرون می آمد و در یک نوع نگرش نادرست الهیات مسیحیت تحریف شده ، شیطان را رقیب خدا به شمار می آورد و نه به سان آنچه در ادیان توحیدی و به خصوص اسلام آمده بنده خدا.

در چنین نگاه غلط و انحرافی ، شیطان به جبر می تواند انسان را تحت اختیار گرفته و به اصطلاح تسخیر نماید و در مقابل او ، خدا و مسیح به عنوان منجی قرار دارند ، فقط با کمی قدرت بیشتر که در نهایت ، شیطان را آرام و مغلوب سازند. مثلا در فیلم "جن گیر" ، سرانجام کشیش جوانتر با یک نوع عملیات انتحاری ( برگرفته از اسطوره ای منتسب به عهد عتیق به نام  سامسون ) جنی به نام پازوزا را از وجود دختر نوجوانی خارج می سازد .

در نگاه جبری و تقدیری فیلم های آخرالزمانی شبه دینی ،  قربانی حقیقی انسان است که در نبرد دیرپای خدا و شیطان گرفتار شده و همین نگاه عهد عتیقی و انجیلی که برپای تحلیل الهیات تحریف شده مسیحیت صهیونیستی به فیلم های هالیوودی نفوذ کرده ، بیش از 4 دهه است که نوعی تفکرات صهیونی را در میان نسل های مختلف رواج می دهد. نگرشی که شیطان را به نوعی رویین تن می داند و مخاطب را از او می ترساند. در حالی که خداوند در قرآن ، شیطان را جنی خطاکار و رانده شده دانسته که به هر حال بنده اوست ولی از حضرت حق تا زمان معلوم فرصت گرفته تا منکران خداوند را منحرف سازد. آثاری همچون "امگا کد" ، "نشان هفتم" ، "پایان دوران" ، "دروازه نهم" ( از رومن پولانسکی) و ... و همین فیلم "آیین مذهبی" چنین نگاهی را اشاعه می دهند.

فیلم "آیین مذهبی" ساخته میکاییل هافستروم که پیش از این آثار اخرالزمانی  همچون "1408" و "وی مثل وندتا" را کارگردانی کرده از  فیلمنامه مایکل پترونی ( نویسنده فیلمنامه آثار آخرالزمانی مانند "وقایع نگاری نارنیا : سفر کشتی سپیده پیما"  و "تسخیر شده" ) براساس کتابی از  مت بگیلو ساخته شده است.

داستان فیلم "آیین مذهبی" به شدت "جن گیر" ویلیام فرید کین را به ذهن متبادر می سازد . شباهتی که علیرغم تلاش های فیلمساز در برخی صحنه های فیلم ، به شدت توی چشم می زند. (از جمله در سکانس جن گیری دختر جوانی به نام  روزاریا.

پسر یک کشیش به نام مایکل (که به کار تدفین و مراسم تشییع اشتغال دارد) پس از طی دورانی در یک مدرسه مذهبی ، بنا به پیشنهاد دوستی به واتیکان رفته تا در یک سری کلاس های آموزش جن گیری شرکت کند، چرا که گفته می شود براساس آخرین آمار، بیش از نیم میلیون نفر دچار جن زدگی شده اند و قرار است گروهی از جن گیران واتیکان در نیویورک مستقر شوند!(چرا نیویورک؟) . مایکل از سوی پدر خاویر (استاد کلاس های جن گیری) به یک جن گیر حرفه ای به نام پدر لوکاس( با بازی آنتونی هاپکینز) معرفی می شود که مشتریان دائمی دارد و سپس با ماجراهایی روبه رو می شود که پیش از آن باور نداشت.

در ابتدای فیلم جمله ای از پاپ ژان پل دوم  نمایش داده می شود که در آن از نبرد دائمی میکاییل (از فرشتگان مقرب خداوند) و شیطان سخن به میان آمده است. انتخاب شخصی به نام مایکل (یا همان میکاییل) که از کودکی با یک نقاشی از مادرش مانوس بوده که در آن میکاییل به شکل فرشته ای حافظ و نگهبان وی تصویر شده و پشت آن این جمله نقش بسته که "او همیشه با تو خواهد بود"(و در نقاط مختلف فیلم ، بارها همین نقاشی وی را به سوی ایمان و باور سوق می دهد )، از همان آغاز، منجی این فیلم آخرالزمانی را به ما معرفی می کند والبته در چند جای دیگر فیلم هم از زبان برخی شخصیت ها از جمله پدر لوکاس و خصوصا در صحنه ای که مایکل از جن گیری لوکاس خسته شده و نمی خواهد ادامه دهد ، از طرف آنجلینا (دوست خبرنگار مایکل) می شنویم که گویا او فرد برگزیده از جانب خداوند است. ( عنوانی که در سایر فیلم های آخرالزمانی نیز به منجی داستان ، نسبت داده می شود).

البته اهمیت میکاییل در سایر فیلم های آخرالزمانی که از ادبیات انجیلی یا مسیحیت صهیونی اقتباس شده نیز دیده می شود، از جمله در فیلم شرک آمیز "لژیون" که همه فرشتگان به دستور خداوند برای نابودی بشر گسیل شده اند و میکاییل می آید تا از جنس بشر و آخرین بچه ای که متولد می شود دفاع کند و حتی قرار می شود ( نعوذ باالله) خداوند را قانع سازد که از سر نابودی نژاد بشر بگذرد!

مایکل در ابتدا به عنوان یک شکاک مطرح می شود. او در نخستین صحنه های حضورش در فیلم ، به نقش یک مجری مراسم کفن و دفن مشغول شست و شوی جسدی است که نشانه های شیطانی بر بدنش دارد و زنجیری مرموز نیز بردستانش بسته شده که در آن توتم هایی با شکی و شمایل شیطانی به چشم می خورد. او خودکشی کرده و در اولین دیالوگ ها ، مایکل با شک و تردید از پدرش ( مدیر موسسه کفن و دفن کواک) سوال می کند که چرا او خودکشی کرده ؟!

مایکل اگرچه علاقه به سایر دروس علمی دارد ولی ناچار از تحصیل در مدرسه دینی است ، چرا که به گفته خودش در خانواده آنها یا باید کشیش شد و یا مرده شور ! از همین رو هیچگاه به مسیری که برای کشیشی می رود ، علاقه پیدا نکرده است. (بعدا نشانه های صریح این بی میلی او و حتی تنفرش از زندگی کشیشی و راه و رسم پدرش را طی افشاگری شیطان حلول کرده در جسم پدر لوکاس می شنویم که مایکل حتی در مراسم ختم مادرش به دور چشم همه ، صلیب درون مشتش را از سر لج ، خم کرده بود).

 او حتی در لحظه ای که ناچار از حضور بر بالین محتضری ناشی از تصادف است و در آخرین لحظات زندگی برای آرامش وی دعا می خواند اما بازهم تمایلی به ادامه راهش ندارد.(برخلاف کشیش جوان فیلم "خانه سکوت" گئورک ویلهلم پابست که وقتی هنگام ترک کلیسا با محتضری مواجه گردید و دریافت دعایش برای او آرامش وقت مرگ را به همراه دارد ، مجددا به جامه کشیشی باز گشت).

همین شک و تردید است که مایکل را به دوره آموزش جن گیری در واتیکان می کشاند. دوره ای که اساسا اعتقادی به آن ندارد، درست همچون دختر خبرنگاری به نام آنجلینا که اصلا برای تهیه مقاله درباره جن گیری به واتیکان آمده است. این شک و تردید حتی در مراسم تکان دهنده جن گیری پدر لوکاس ، مایکل را رها نمی سازد. او دختر بارداری به نام روزاریا (که از پدرش حامله شده ) و توسط شیطان تسخیر گردیده را روانپریشی قلمداد می نماید که به خاطر سقط بچه نامشروعش ، میخ های درشتی خورده که در هنگام اجرای مراسم آنها را بالا می آورد. او پسر بچه ای که مدعی است شیطان به شکل یک الاغ چشم قرمز، وی را گاز گرفته را هم دیوانه می داند ، چراکه پدر لوکاس برای خارج کردن شیطان از بالش وی ، از قورباغه ای استفاده کرده و آن را دیابلو ( یکی از شیاطین 9 گانه) خوانده است. قورباغه  ای که نظیرش را در کیف لوکاس می یابد و آن را یک شامورتی بازی از سوی کشیش جن گیر به حساب می آورد. اما مرگ روزاریا و کابوس هایی همچون الاغ چشم قرمز در حیاط هتلی که ساکن شده و قورباغه هایی که از در و دیوار اتاقش بالا می روند و همچنین صدای پدرش از تلفن در حالی که ساعت ها از مرگش گذشته و ... همه و همه شک و تردیدش را به شدت کاهش می دهند تا بالاخره در مراسم جن گیری پدر لوکاس ، ناچار می شود با اعتقاد کامل به شیطان و خدا ، روح بعل ( یکی دیگر از شیاطین 9 گانه که اسمش را توسط پدر لوکاس اعلام می نماید) را از وجود لوکاس خارج سازد.

نکته مهم در فیلم میکاییل هافستروم این است که وی علاوه بر رعایت کامل قواعد سینمای آخرالزمانی شبه دینی ، خصوصا فیلم هایی نظیر "طالع نحس" و "جن گیر" ( مثل اجرای کامل مراسم جن گیری یا القاء الهیات منحرف شبه مسیحی درمورد رقابت خدا و شیطان و یا درمورد قدرت ویرانگر شیطان در تسخیر جبری روح و جسم انسان ها )، وجه آخرالزمانی فیلمش را (شاید به دلیل زمان خاص تولید و نمایش فیلم که به تواریخ یپش بینی شده مسیحیان صهیونیست یا همان اوانجلیست ها مبنی بر رخداد آخرالزمان نزدیک تر است) صریح تر و سرراست تر به نمایش گذارده که در فیلم های مشابه 30- 40 سال قبل سابقه نداشت.

از جمله اینکه چندین بار لقب منجی و نجات بخش را برای مایکل به کار می برد و علاوه بر آن از نشانه های آپوکالیپس به صورتی آشکار استفاده می کند مثل اینکه  تعداد شیاطین و فرشتگان را 9 عدد ذکر می کند(همان عدد معروف کابالیست ها و فراماسون ها که در فیلم هایی همچون "ارباب حلقه ها" در مورد عدد یاران حلقه و سواران سیاه پوش سارون یا تعداد اصلی محفل ققنوس در مجموعه "هری پاتر" یا تعداد اساتید جدای در فیلم "جنگ های ستاره ای" به کار رفت اساسا از تعداد شوالیه های معبد سلیمان به عنوان اسلاف فرقه کابالا و تشکیلات مخوف فراماسونری الهام گرفته شده است)

و دیگر اینکه به صورت مشخصی بر شرایط سیاه و فاجعه بار آخرالزمانی دنیا تاکید می کند( و طبق معمول یکی از کلان شهرهای آمریکا مثل نیویورک را مرکز این آخرالزمان معرفی می نماید) ؛ دوست مایکل (با بازی توبی جونز) از کلیساهای خالی سخن می گوید ، اینکه در 3 هزار کلیسای آمریکا حتی یک کشیش هم وجود ندارد ، میانگین سنی خواهران روحانی به 70-80 سال رسیده و اینکه جن زدگی به شکل بسیار حادی  همه گیر شده تا روح و جسم همه انسان ها را تسخیر کند و بالاخره اینکه این بار جن زدگی شکل و شمایل معلوم و روشنی ندارد ، چنانچه پدر لوکاس به سراغ آنهایی می رود که اساسا نمایشی از جن زدگی ندارند. مایکل در جمله کنایه آمیزی می گوید :

"...خیلی پیچیده است وقتی که هیچ نشانی از شیطان وجود ندارد دلیل وجود شیطان است ..."

و پدر لوکاس شکل مخفی آن را حتی در آدم هایی که مایوس یا سرخورده اند، توضیح می دهد.(با این توضیح می توان جمعیت کثیری از بشر امروز جامعه غرب را که سرخورده و خسته از تمدن و تکنولوژی است را جن زده دانست)!!

این در حالی است که در فیلم هایی مانند"جن گیر" یا "جن گیری امیلی رز"،  تا داد و فریاد و حرکات عجیب و غریب از قربانی برنمی خاست، کسی برای جن گیری آنها اقدام نمی کرد. در صحنه ای از فیلم "آیین مذهبی" وقتی پدر لوکاس یک مرحله از جن گیری رزاریا را در حضور مایکل به اتمام می رساند و اتفاق خاصی هم نمی افتد ، در مقابل سوال مایکل که می پرسد :

 "...همین بود ؟"

 پاسخ می دهد :

"...پس انتظار چی داشتی ؟ حتما منتظر بودی که استفراغ بکندو یا سرش بچرخد ..." (گویا به نمونه های مشابه در فیلم "جن گیر" اشاره دارد!!!)

به این ترتیب سازندگان فیلم "آیین مذهبی" در واقع جمع کثیری از مردم دنیا را محکوم به جن زدگی یا در معرض این خطر ذکر می کنند که تنها منجی آنها شخصیتی دینی برگرفته از الهیات مسیحیت تحریف شده آمیخته به آموزه های صهیونی به نام میکاییل است که چندین بار در همین فیلم، بر آمریکایی بودن وی تاکید می شود. اوست که به ایتالیا می آید و حتی متخصص جن گیری را از شر جن معروفی به نام بعل(بال) خلاص می کند. اوست که از شکاکیت مادی گرایانه با ویژگی های بی بند و باری(شبیه به همان کاراکتر کول یا بی خیال آمریکایی)به ایمان و اعتقاد و باور قطعی می رسد.

تاکید آغاز فیلم بر واقعی بودن ماجراهای فیلم و جملات پایانی فیلم مبنی براینکه مایکل در آمریکا به تندریس جن گیری مشغول شده و امروز یکی از 14 جن گیری است که این تدریس را انجام می دهد و پدر لوکاس هم 2000 بار مراسم جن کیری را به انجام رسانده است و اینک خارج از فلورانس تدریس می نماید، ذهن بیننده و مخاطب را بیشتر و بیشتر درگیر داستان می نماید تا حدی که با جدی گرفتن قضیه خود را برای ماجراهایی مشابه آماده سازد. درست مانند فیلم "جن گیر" ویلیام فرید کین که در پخش مجددش در سال 2001 و در دوران حادثه 11 سپتامبر ، با جملاتی در آغاز فیلم به تماشاگرش واقعی نمایانده شد.

در آن جملات نوشته شده بود که "جن گیر" براساس یک داستان واقعی در مریلند آمریکا اتفاق افتاده و اسنادش در کتابخانه دانشگاه این شهر نگهداری می شود. فیلمی که با یک اذان مخوف از سرزمین عراق شروع می شد و از همان جا روح شیطانی پازوزا همراه توتمی به جرج تاون آمریکا می رفت و در وجود دختری به نام ریگن حلول می کرد. فیلمی که سرزمین عراق یا همان بابل کهن را محل ارواح شریر تصویر می کرد و طرفه آنکه در همان روزها جرج دبلیو بوش محور شرارت یا شیطانی را مرکب از ایران و عراق و کره شمالی اعلام کرد وگفت اگر سر شیطان را در لانه اش نکوبی در خانه ات به سراغت می آید و از همین رو به خاورمیانه لشکر کشی کرد. ملاحظه می کنید که یک فیلم شیطانی آرشیوی به نام "جن گیر" چگونه در خدمت سیاست های توسعه طلبانه و صهیونیستی ایالات متحده آمریکا قرار می گیرد و تئوری رییس جمهورش را به تصیویر کشیده و آن را برای مخاطبان آمریکایی ملموس تر می گرداند.

اینک فیلم هایی مانند "آیین مذهبی"نیز که درجهت تصویر آخرالزمان، بر طبل تئوری های اوانجلیستی و صهیونیستی می کویند ، در همین سمت و سو عمل می نمایند.

اما به لحاظ ساختاری ، میکاییل هافستروم  از همه فرم های رایج سینمای هراس سود برده است.از تعلیق زمانی در تاکید بر نشانه ها گرفته تا صحنه پردازی های کلیشه ای از جمله در خانه پدر لوکاس با آن محیط درهم ریخته و نیمه ویران و با آن گربه هایی که می توانستند بر سوسپانس فضا بیفزایند تا برخورد بی پرده با موضوع هراس (در اینجا همان ارواح یا اجنه شیطانی) که اگرچه با صحبت های پدر لوکاس مبنی بر پیچیده بودن این نوع شیاطین که خود را نمایش نمی دهند و به شکلی مخفی درون میزبانشان حضور دارند ، انتظار نوعی جن گیری فراتر از آنچه حدود 40 سال پیش در اثر فرید کین دیده بودیم ، می رفت ولی متاسفانه آنچه در ادامه فیلم به ویژه در صحنه های اوج داستان ، نشان داده می شود ، بسیار کمتر از همان نمونه 4 دهه قبل به نظر می آید. هاقستروم حتی از شوک های نخ نما شده فیلم های رایج هالیوود هم نگذشته و در برخی صحنه ها مانند نخستین برخورد مایکل در خانه پدر لوکاس با گربه های او که در پشت شیشه پنجره انباری آن خانه اتفاق می افتد ، از این ترفند کهنه هم استفاده کرده است.

اگرچه در ابتدای فیلم ، تکیه دوربین بر جزییات صحنه مراسم شست و شوی مرده(از جمله نقش شیطانی برروی بازوی مرده یا زنجیر مشکوکی که بر مچش بسته شده و یا آبی که پس از شستن مرده ، به داخل مجرای وان شستشو می رود) ، حکایت از پرداخت دقیق و فضا سازی قابل قبول در فرازهای آتی فیلم دارد ، اما در ادامه کار چنین توقعاتی برآورده نمی شود و حتی از نشانه هایی که در همان سکانس ابتدایی مورد تاکید قرار گرفته بودند ، برداشت دراماتیک جدی در مسیر فیلم انجام نمی گیرد.  هافستروم و فیلمنامه نویسش یعنی مایکل پترونی ، در همان 10 دقیقه شروع فیلم ، همه ماجرا را که قرار است در یک محیط جن گیری طی شود ، لو می دهند. درست برخلاف فیلم "جن گیر" که حتی پس از گذشت 45 دقیقه از فیلم ، قضیه جن گیری روشن نیست و همان استحاله بطئی فیلمنامه و فیلم از قصه ای معمولی و ملودرام به فضایی هراسناک ، تمامی ظرافت کار ویلیام فرید کین و البته پیتر بلاتی را نشان می دهد. آنچه در فیلم "آیین مذهبی" اساسا به چشم نمی آید.

و بالاخره اینکه انتهای فیلم "آیین مذهبی" از یک پایان خوش (Happy End) ضعیف برخوردار است. به این معنی که اغلب این دسته از فیلم ها معمولا بنا به فضای خاص خود از یک انتهای روشن قطعی بهره نبرده و حتی در فضای سایه روشن پایانی با یک عنصر یا نماد و نشانه ، بهانه هایی برای ادامه هراس و تداوم موجود هراسناک قصه باقی می گذارند (شاید برای اینکه فیلم را به شماره های 2 و 3 برسانند!!). فی المثل اگرچه فیلم "جن گیر"  ویلیام فرید کین با یک سرانجام  تلخ و سیاه به پایان نمی رسد و بالاخره وجود دختر نوجوان از شر آن موجود پلید خلاص می شود  اما پدر کاراس ، روح شیطانی را در خود فرو برده و با وی خود کشی می کند . ولی پایان فیلم "آیین مذهبی" ، تماشاگر پی گیر سینما را به یاد فیلم های پریانی (Fairy Tales) می اندازد که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و حتی خراشی هم به قهرمان های قصه نمی افتد و در واقع یک نوع پایان کارتونی به تماشاگر تحمیل می شود. به این ترتیب هافستروم نسبت به آثار قبلی اش خصوصا "1408" نزول چشمگیری را نشان می دهد.