مستغاثی دات کام

 
آسیب شناسی سینمای امروز دفاع مقدس
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

جبهه های امروز دفاع

 

 

 

 

سینمای دفاع مقدس از جمله ژانرهایی بود که پس از پیروزی انقلاب متولد شد.  در واقع برخی آن را تنها ژانر سینمایی می دانند که طی این سالها خود را با در نظر گرفتن همه عناصر و قوانین ژانر حفظ کرد و در حد استاندارد لااقل به لحاظ ساختار روایتی باقی ماند. اساسا می توان گفت سینمای پس از انقلاب پس از یک دوره فترت نسبی سالهای 58-59 اصلا با سینمای جنگ در کنار نوعی دیگر که موضوعات تاریخی انقلاب را در کادر خود قرار می داد ، شکوفا گشت و با تحول سینمای جنگ به ژانر دفاع مقدس ، بسیاری از تخصص های سینمایی روز که غالبا درسینمای قبل از انقلاب مهجور مانده بودند، به عرصه آمدند و بسیاری از موضوعات "تابو" شده در همین نوع سینما به تصویر کشیده شدند.

فیلمسازان جوان مستعدی با ساخت فیلم در ژانر دفاع مقدس به سینمای ایران گام گذاردند که در سالهای بعد هریک ، علاوه بر خلق آثار قابل اعتنا با صحنه های ماندگار سینمایی توجه کارشناسان و علاقمندان هنر هفتم این دیار و آن سوی مرزها را برانگیختند.

اما در ابتدا سینمای جنگ بود ، همان که قبل از انقلاب هم با صحنه هایی در برخی از فیلم ها رخ نمایانده بود مانند "خداحافظ تهران" ساخته ساموئل خاچیکیان (اگرچه خود فیلم در واقع اثری ملودرام به شمار می آید) و فیلمی دیگر به نام "تپه 303" که اکران محدودی داشت و بیشتر مستندی درباره یک مانور نظامی به شمار می آمد تا یک فیلم جنگی.

بعد از انقلاب هم سینمای جنگ با وجه حادثه ای بر پرده سینماها رفت و با استفاده از الگوهای تجربه شده در تاریخ سینمای جهان ، در همان ابتدا مخاطبان زیادی را جذب نمود. فیلم های "برزخی ها" (ایرج قادری) و "مرز" (جمشید حیدری) اولین آثاری بودند که در ژانر جنگ سینمای ایران جلوی دوربین رفتند ، اگرچه فیلم هایی در خور دفاع عقیدتی و آرمانی مردم ایران در مقابل تهاجم گسترده عراق به شمار نیامدند.

اما خیلی زود با ورود سینماگران جوان و بعضا حاضر در جبهه ها به عرصه سینمای جنگ ، نوع جدیدی از این ژانر به منصه ظهور آمد که حتی در فیلم های جنگی شوروی سابق و کشورهای هم مسلک آن که به باورهای ایدئولوژیک پهلو می زدند نیز سابقه نداشت. در واقع این نوع سینما به لحاظ سوژه و درونمایه و حتی ساختار سینمایی ملهم از نوع نبرد اعتقادی رزمندگان ایرانی به نظر می آمد و از این جنبه اریژینال ترین گونه سینمایی تلقی شد که از فرهنگ دینی و ملی سرزمین ایران منشاء گرفت.

فیلم هایی مثل : "دیار عاشقان" (حسن کاربخش) ، "پیشتازان فتح" (ناصر مهدی پور) و "ما ایستاده ایم" (اکبر حر) علیرغم همه نقاط ضعف ساختاری ، آغازگر سینمای یاد شده بودند و پس از آن فیلمسازانی همچون رسول ملاقلی پور با فیلم "پرواز در شب" و ابراهیم حاتمی کیا با "هویت" و "دیده بان" به آن هویت بخشیدند و به دنبالشان سینماگران دیگری مانند : شهریار بحرانی ، کمال تبریزی ، جمال شورجه ، علی شاه حاتمی ، احمد رضا درویش ، جواد شمقدری ، حسین قاسمی جامی ، احمد مراد پور و ....وارد میدان شدند و ژانر "دفاع مقدس" را تکامل بخشیدند.

ویژگی ژانری  که به سینمای دفاع مقدس معروف شد براساس پرداختن به روحیات و درونیات رزمندگان و چالش باورها و اعتقاداتشان با واقعیات، استوار بود. که به تدریج از شکل شعر و شعاری فیلم های اولیه به فرم ویژه سینمایی و بصری این نوع سینما در اواخر دهه 60 و اوائل دهه 70 رسید. فی المثل  به جای توصیف لفظی اینکه جنگ ما برپایه اعتقاد است و سلاح و ابزارهای دیگر مادی به عنوان وسیله در سیطره این اعتقاد قرار دارند ( در فیلم هایی مانند "دیار عاشقان") ، ابراهیم حاتمی کیا در "مهاجر" این ویژگی را در قالب هوشمندانه استحاله یک هواپیمای شناسایی بی موتور  در باورهای هدایت گران آن، به نمایش گذارده و همه را در آن نمای پایانی که مهاجر ، پلاک های رزمندگان به شهادت رسیده را بر دماغه خویش و میان ابرهای آسمان بی کران پرواز می دهد ، مستتر ساخت که گویی این ارواح شهداست که در اوج آسمان در پرواز می باشند و یا در فیلم "دیده بان" امدادهای غیبی و همراهی سمبلیک فرشتگان براساس آیات قرآنی را در باند صوتی سکانس تنهایی دیده بان در راه محل ماموریتش ، وجهی سینمایی بخشید. همچنین است کاربرد بیان تصویری تفکر و باور "زنده بودن شهدا در طول زمان" در فیلم "سفر به چزابه" که رسول ملاقلی پور آن را بااستفاده از جریان سیال ذهن در ساختار روایتی و سینمایی اثرش گسترانید.

 

ابراهیم حاتمی کیا در صحنه ای از فیلم "دیده بان" به کارگردانی خودش در سال 1367

سینمای دفاع مقدس که در دهه 60 به خاطر فاصله گیری از سینمای جنگی تجاری ، به حادثه پردازی همچون یک تابو می نگریست ، در اوائل دهه 70 با فیلم هایی مانند :"آخرین شناسایی" ، "حماسه مجنون" و "سجاده آتش" به تلفیقی جذاب از این دو رسید و برای سینمایی که می خواست تصویر اندیشه های فلسفی و عرفانی را در فرم های سمپاتیک ارائه دهد ، نمونه سازی کرد.

سینمای دفاع مقدس از پرمخاطب ترین ژانرهای سینمایی بعد از انقلاب بوده است ، چنانچه 4 فیلم از لیست ده تایی  پربیننده ترین فیلم های سینمای این سالها را آثار ژانر دفاع مقدس تشکیل می دهند و در صدر این لیست به عنوان پرتماشاگرترین فیلم سینمای سالهای پس از پیروزی انقلاب ، فیلم "عقابها" ساخته ساموئل خاچیکیان و پس آن "کانی مانگا" مرحوم سیف الله داد قرار دارد. در ادامه این لیست فیلم های "گذرگاه" شهریار بحرانی و "پلاک" دیده می شوند.

اما متاسفانه آمار نشانگر آن است که از اواسط دهه 70 ، تولید و ساخت فیلم در سینمای دفاع مقدس رو به افول نهاد و به بهانه های مختلف از قبیل اینکه دوران جنگ سپری شده و یا هزینه تولید فیلم جنگی بالاست و تماشاگر هم آن را نمی پسندد ، سال به سال از تعداد اینگونه فیلم ها در چرخه تولید سینمای ایران کاسته شد.

از طرف دیگر وقتی از اواسط دهه 70 بخش مهمی از امور تولید به دست واسطه های بخش خصوصی افتاد و  سود جویی محض دردستور کار قرار گرفت،همانگونه که فیلم های کلیشه ای به اصطلاح دختر/ پسری ، سالن های سینما را تسخیر نمودند، سینمای اندیشمند و اصیل از جمله ژانر دفاع مقدس نیز از میدان تولید سینمای ایران رخت بربست. چراکه در محاسبات چرتکه ای آن واسطه ها ، اساسا ژانری همچون دفاع مقدس با ویژگی های خاص جبهه ها و روحیه رزمندگان سپاه اسلام ، جایی نداشت و در قبال این جفای تاریخی هیچیک از مسئولین سینمایی وقت عکس العملی نشان ندادند !  آیا آنها هم بر این تصور بودند که دوران سینمای دفاع مقدس در ایران به پایان رسیده است؟! آیا همه ناگفته های جنگ تحمیلی به تصویر کشیده شده بود؟ آیا تصویر تمامی توطئه های سیاسی پشت پرده تجاوز صدام به میهنمان (که اینک بسیاری از آنها حتی توسط خود روشنفکران آمریکایی هم بازگو می شود)بر پرده سینماهای ایران به نمایش درآمد؟ آیا تصاویر ولو مختصری از نقش آمریکا و برخی کشورهای اروپایی در مسلح کردن عراق به انواع و اقسام سلاح های شیمیایی و کشتار جمعی و حمایت از جنایات بی سابقه ای همچون قتل عام حلبچه یا کشتار سردشت ، جلوی دوربین های سینمای ایران رفته است؟

تولید فیلم های سینمای دفاع مقدس که از نیمه دهه 70 ، سال به سال رو به تقلیل گذارده بود، در سال های 1381 و 1382 به پایین ترین حد خود رسید به طوریکه در سال 81 در بخش مسابقه سینمای ایران جشنواره فیلم فجر حتی یک فیلم در باب دفاع مقدس حضور نداشت و از همین رو در سال 82 نیز هیچ فیلمی از این نوع به نمایش عمومی در نیامد! این درحالی بود که طی سالهای 1361 تا 1376 ، هر سال بین 7 تا 12 فیلم درباره ابعاد مختلف دفاع مقدس مردم ایران،در جشنواره فیلم فجر به نمایش درمی آمد اما از سال 1377 و هفدهمین جشنواره فیلم فجر، شاهد سیر نزولی چشمگیری در تولید و نمایش اینگونه آثار بودیم، چنانچه رقم 12 فیلم دفاع مقدس در جشنواره شانزدهم(1376) ناگهان در هفدهمین دوره(1377) به 4 فیلم کاهش یافت ، در جشنواره هیجدهم (1378) 3 فیلم شد و در جشنواره های نوزدهم(1379) و بیستم(1380) به 2 فیلم رسید  و بالاخره در بیست و یکمین جشنواره فیلم فجر در بهمن 1381  یعنی فقط 14 سال پس از پایان جنگ تحمیلی ، فاتحه سینمای دفاع مقدس توسط مسئولان وقت جشنواره خوانده شد و هیچ فیلمی از این نوع در جشنواره مذکور به نمایش درنیامد. به این ترتیب اکران سال 82 سینمای ایران که نتیجه تولیدات سال 81 و محصول ویترین نمایشی جشنواره بیست و یکم بود ، هیچ فیلم سینمای دفاع مقدس را بر پرده سالن های خود ندید!!

 اگرچه با حضور معاونت جدید سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سال 83 و تغییر و تحولاتی در زمینه سیاست های سینمایی ، مجددا برخی فیلمسازان باسابقه در ژانر مذکور به ساخت فیلم درباره دفاع مقدس مردم ایران روی آوردند ، اما تاثیر دوران به اصطلاح اصلاحات در بنیاد این سینما رسوخ کرد و حتی همان فیلمسازان با سابقه دچار نوعی شبه آوانگاردیسم روشنفکری شدند. به هر حال سینمای دفاع مقدس علیرغم تجارب گذشته و امکانات بیشتر امروزی، به سالهای پررونق  قبل بازنگشت. سال بعد و سال بعدتر همچنان با سینمای دفاع مقدس به طور کجدار و مریض رفتار شد تا اینکه در نیمه دهه 80 و برای بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر ، 10 فیلم درباره دفاع مقدس ملت ایران به تولید رسید و اتفاق مهم دیگر این که فیلمی از این ژانر ، بار دیگر توفیق سالهای پیشین این سینما را تکرار کرد و سینمای ایران را به استقبال افسانه ای سالهای دهه 1360 رساند. فیلم "اخراجی ها" ساخته مسعود ده نمکی(روزنامه نگار جنجالی سالهای قبل) به عنوان یک پدیده، علاوه برآنکه با رای تماشاگران، سیمرغ بلورین فیلم تماشاگران جشنواره بیست و پنجم فیلم فجر را دریافت نمود ، سینمای ایران را به فروش میلیاردی رساند.

در واقع این اتفاق خجسته را می توان با روی کارآمدن دولت نهم و مسئولین جدید سینمایی مرتبط دانست که حداقل توجه بیشتری نسبت به سینمای دفاع مقدس مبذول داشتند. اما این نگاه، یک نگرش استراتژیک نبود و ساخت فیلم هایی مانند "اخراجی ها" نیز نتیجه ترسیم یک چشم انداز روشن برای سینمای ایران به نظر نمی رسید بلکه صرفا برای ایجاد تحولی مقطعی در روند تولید این سینما ، با مساعدت بنیاد سینمایی فارابی ، ساخت یک سری آثار ارزشی و دفاع مقدس در دستور کار قرار گرفت که نتیجه اش فیلم هایی مانند "روز سوم" و "اخراجی ها" بود. بنابراین در سال بعد دیگر موفقیت های  یاد شده تکرار نشد و بازهم تولید فیلم دفاع مقدس کاهش یافت و همچنان جرقه ها بود که این ژانر را حفظ می کرد.

 "اخراجی ها 2" در نوروز 1388 موفقیت قسمت اول را در حد و حدود بسیار بالاتری تکرار کرد و برای نخستین بار فروش 7 میلیاردی را در کارنامه این سینما به ثبت رسانید اما اخراجی های 3 علیرغم تلاش هایی که برای افزایش کیفیت آن شده بود ، آشکار نوعی عقب گرد در این سه گانه محسوب شد ، چه به لحاظ مخاطب و چه از نظر محتوی و ساختار.

اما پس از این انزوای مظلومانه سینمای دفاع مقدس ، در سالهای ابتدایی دهه 80 ، باز به لطف الهی و تلاش هنرمندان متعهد و مسلمان ، این نوع سینما از محاق درآمد و می رفت روزهای طلایی خود را در سینمای ایران تکرار نماید.

 

مهندسی صحیح فوکویاما در سینما

 

اما در اینجا بود که طرح دوم کانون های صهیونی برای فروپاشی ایدئولوژیک جامعه مسلمان ایرانی در دستور کار قرار گرفت. در سال 1986 میلادی یعنی سال 1365 که فرانسیس فوکویاما در کنفرانس "بازشناسی هویت شیعه" در اورشلیم سخنانی را درباره مقابله با شیعه و انقلاب اسلامی ذکر کرد و مهندسی معکوس را در این رابطه تشریح نمود ، طرح مهندسی صحیح درباره سیاست هایی که بایستی از سوی کانون های فرهنگی و هنری استعمار به درون ایران تزریق شود را هم ذکر کرد.

فوکویاما از جمله این سیاست ها را بی اعتبار کردن اسطوره ها و قهرمان های انقلاب و جنگ ذکر کرد و گفت که به هر شکل بایستی در سخنرانی ها ، کتاب ها ، داستان ها و فیلم ها ، از پدیده های انقلاب اسلامی به ویژه جنگ تحمیلی و دفاع مقدس اسطوره زدایی شود و براین نکته تاکید کرد که بایستی ماهیت دفاع مقدس از طریق زیر علامت سوال بردن آرمان ها و اهداف آن ، وارونه جلوه داده شود و به خصوص ارزش ها و اسطوره های آن که همواره این دفاع را به عنوان پتانسیل عملیاتی انقلاب زنده نگه می دارد ، مورد هتک و بی حرمتی قرار گیرد.

در این جا بود که متاسفانه سینمای دفاع مقدس دچار یک نوع آسیب و بهتر بگوییم آفت شد. نگاه ضد جنگ اگرچه در سینمای جنگ دنیا باب است (ارزشمندترین فیلم های جنگی تاریخ سینما در نوع ضد جنگ ساخته شد) اما در سینمای دفاع مقدس معنی و مفهومی نمی توانست داشته باشد. چراکه دفاع مقدس مردم ایران اساسا با جنگ های متعارف و رایج ، تفاوت ماهوی داشت.

دفاع مقدسی که اصلا ضدجنگ بود ولی در مقابل تجاوز، آن را از هر تکلیفی واجب تر می دانست چراکه این دفاع با ایدئولوژی ، تفکر، باور و اعتقادات دینی و ملی مردم ، ارتباطی تنگاتنگ داشت و در واقع برآمده از همان اعتقادات و باورها بود.

اگرچه از  میانه دهه 80 فیلم هایی ظاهرا در حیطه سینمای دفاع مقدس ساخته شدند، اما متاسفانه برخی از آنها در  خدشه دار نمودن ارزش ها و آرمان های دفاع مقدس تا آنجا پیش رفتند که حتی اصل آن را نیز زیر علامت سوال بردند. این بارزترین حضور جنگ نرم نظام سلطه در دل سینمای دفاع مقدس بود که به منصه ظهور رسید.

به بهانه اینکه قهرمانان و اسطوره های دفاع مقدس را بایستی برای نسل امروز ملموس تر و عینی تر به تصویر کشید ، همه آن ویژگی ها و خصوصیاتی را که در برخی فیلم های ضد جنگ هالیوودی و اروپایی  دیده بودند از سربازان و مزدوران آمریکایی عینا کپی کرده و به قد و قامت سردارانی دوختند که یک دنیا را مات و مبهوت خود کردند و به راستی در یک جنگ جهانی حقیقی(که در واقع همه جهان استکبار و اعوان و انصارش را در مقابل ملت ایران و پشت سر صدام قرار داده بود)، حسرت حتی ربودن یک ریگ از خاک میهن را بر دل دشمنان تاریخی این آب و خاک گذاردند.

 

این به اصطلاح جنگی سازها ، بعضا دو طرف جنگ تحمیلی یعنی هم متجاوزین صدامی و هم ملتی را که فقط از آب و خاک و دین و کشورش دفاع می کرد را در یک ترازو قرار دادند و با یک میزان سنجیدند ، یا سرداران و فرماندهان جنگ را به استهزاء و سخره گرفتند و خلوت های عرفانی و الهی شان را با معیارهای دنیوی و مادی سنجیدند و یا در فیلم هایشان ساحت مقدس جبهه ها و سنگرهای پاک رزمندگان اسلام را به هر آنچه که سلائق بیگانه با دفاع مقدس می پسندید و شیفتگان وخود باختگان فرهنگ غرب می خواستند ، آلوده کردند تا به خیال خام خود ، غرب زده ها و از خود بیگانه ها را خوش بیایند و در خوش بینانه ترین نگاه به سینمای به اصطلاح دفاع مقدس جلب کرده و یا با سوء استفاده از نام و عنوان دفاع مقدس ، پول های هنگفت به جیب بزنند و در مقابل به قیمت خشنودی بیگانگان و دشمنان این ملت ، ارزش ها و مقدسات او را لگدمال کنند.

ایده ای که فرانسیس فوکویاما در سال 1986 ارائه داد و پس از آن هم توسط مجموعه ای از نهادها و مراکز فکری و اندیشکده ها و تینک تانک های غرب به صورت جزیی تر و با تدوین مانیفست ویژه ، تئوریزه شد و در راس دکترین جنگ نرم کانون های صهیونی قرار گرفت ، این بود که با بی اعتبار نمودن ارزش ها و اسطوره های اسلام و انقلاب و جنگ تحمیلی و بی تفاوت نمودن نسل جدید نسبت به آنها ،  زمینه های فروپاشی ایدئولوژیک جامعه و پس از آن فروپاشی فیزیکال نظام جمهوری اسلامی را فراهم آورده و یا آن را دچار استحاله از درون گردانند. آنچه که در جریان فتنه سال 88 با تمام قوا و نیرو از سوی جبهه گسترده امپریالیسم جهانی دنبال گردید و متاسفانه در حیطه سینمای دفاع مقدس نیز خواسته یا ناخواسته برخی از فیلمسازان در دام آن گرفتار آمدند به خیال اینکه نگاهی نو نسبت به دفاع مقدس عرضه می دارند،غافل از آنکه همان ایده فوکویاما وتئوری های پژوهشکده های صهیونی را به مرحله اجرا در می آورند. از جمله فیلم های یاد شده می توان به فیلم "به نام پدر" ابراهیم حاتمی کیا اشاره نمود که اساس دفاع مقدس را بدون اجازه نسل سوم انقلاب نادرست دانسته ! و آنها را قربانیان اصلی دفاع معرفی می کرد ، بدون آنکه خود خواسته باشند یا در این دفاع سهیم بوده باشند!!

همچنین نگاه کمدی و فانتزی و انتقادی نسبت به این نوع سینما اگرچه در سینمای جنگ دنیا بسیار باب است، اما سینمای دفاع مقدس با احتیاط قدم به حیطه آن گذارد. چراکه دفاع مقدس مردم ایران اساسا با جنگ های متعارف و رایج ، تفاوت ماهوی داشت. بنابراین سینماگران دفاع مقدس با حفظ احترام به شان و منزلت آن ایمان و باور اسلامی ، روی به انتقاد و طنز و شوخی با دفاع مقدس آوردند ، البته در همان سطح و اندازه ای که خود رزمندگان به آن عادت داشتند و در جبهه ها انجام می دادند.

 "لیلی با من است" اولین گام بود که در سال 1375 به روی پرده رفت. اما در دهه 80 این  روند سیر شتابداری به خود گرفت و بعضا به ورطه افراط افتاد تا آنجا که اصل دفاع مقدس را نیز زیر علامت سوال برد. فیلم هایی همچون "پیک نیک در میدان جنگ" ، "طبل بزرگ زیر پای چپ" و "آن سوی رودخانه" (که اساسا فیلمی ضد دفاع مقدس بود) و ...از آن جمله بودند. دو قسمت اول فیلم "اخراجی ها" نقطه عطفی در این سری فیلم ها بود که با رعایت شئونات و منزلت اعتقادی ساخته شد و نگاهی تازه به مایه های طنز در دفاع مقدس داشت.

اما همچنانکه همواره در تاریخ سینمای ایران ، موفقیت ها ، سودجویان را به فکر تقلید و کپی نمودن انداخته ، فیلم "اخراجی ها" نیز به همین سودجویی دچار شد. متاسفانه در این راه ، صداقت و سادگی برخی ازفیلمسازان نیز مورد سوء استفاده قرار گرفت و با صرف هزینه ای هنگفت، فیلم هایی سراپا توهین و تحقیر ارزش ها و باورهای دفاع مقدس مانند "زمهریر" جلوی دوربین رفت که سیاست های نامشخص و به قولی شبه لیبرالی مسئولین سینمایی دولت دهم نیز در شکل گیری اش بی تاثیر نبود. اما گستاخی فیلم "زمهریر" آنچنان بود که در همان بدو ارائه برای نمایش در بیست و هشتمین دوره جشنواره فیلم فجر ، از سوی همان مسئولین توقیف شد و پس از نمایش محدود در این جشنواره برای رسانه ها و در حین برگزاری جلسه مطبوعاتی مربوطه ، به شدت مورد اعتراض و انتقاد منتقدین حاضر در جلسه قرار گرفت و پس از آن اعتراض اقشار مختلف مردم وحتی بعضی از علمای حوزه علمیه قم را به همراه داشت. همین برخورد قاطع ، موجب شد تا تصمیمات الاکلنگی معاونت سینمایی در مورد این فیلم (که حتی در هنگام کلید زدن فیلمبرداری آن نیز حاضر شده بود) به سوی عدم نمایش همیشگی فیلم مذکور جهت بگیرد و شخص معاون سینمایی  در مصاحبه ای بگوید هرگز فیلم "زمهریر" اجازه نمایش نخواهد گرفت. بنابراین یکی از انحرافات فاجعه بار در عرصه سینمای دفاع مقدس که می رفت به سختی گریبان این ژانر را بگیرد( و به قول یکی از منتقدین به صورت ویروسی آن را مبتلا سازد)  با عکس العمل مناسب منتقدین و  روزنامه نگاران  و مساعدت معاونت سینمایی ، عجالتا به کنار رانده شد اگرچه هنوز پرونده اش باز است و خود سازندگان فیلم با تغافل و تجاهل ، همچنان براین باورند که فیلم مثبتی برای دفاع مقدس ساخته اند!!

در اینجا برای فیلمسازان سینمای دفاع مقدس لزوم همان بصیرتی مطرح می شود که مقام معظم رهبری در جریان فتنه سال 88 ، به کررات از آن سخن گفتند. اینکه اگرچه با نیت خیر و درست اما بدون بصیرت خدای ناکرده در زمین دشمن بازی خواهیم کرد و به جبهه خودی شلیک می نماییم و بر این تصوریم که دشمن را هدف گرفته ایم!

مقام معظم رهبری در سخنانی که به تاریخ 5 مرداد 1388 ایراد فرمودند ، مقوله بصیرت را مورد اشاره قرار داده و گفتند :

"... اگر من بخواهم یک توصیه به شما بکنم، آن توصیه این خواهد بود که بصیرت خودتان را زیاد کنید؛ بصیرت. بلاهائى که بر ملتها وارد میشود، در بسیارى از موارد بر اثر بى‏بصیرتى است..."

ایشان سپس در تشریح مقوله بصیرت ، مثال جبهه های جنگ را آورده و فرمودند:

"... بنده بارها این جبهه‏هاى سیاسى و صحنه‏هاى سیاسى را مثال میزنم به جبهه‏ جنگ. اگر شما تو جبهه‏ جنگ نظامى، هندسه‏ زمین در اختیارتان نباشد، احتمال خطاهاى بزرگ هست. براى همین هم هست که شناسائى می روند. یکى از کارهاى مهم در عمل نظامى، شناسائى است؛ شناسائى از نزدیک، که زمین را بروند ببینند: دشمن کجاست، چه جورى است، مواضعش چگونه است، عوارضش چگونه است، تا بفهمند چه کار باید بکنند. اگر کسى این شناسائى را نداشته باشد، میدان را نشناسد، دشمن را گم بکند، یک وقت مى‏بینید که دارد خمپاره‏اش را، توپخانه‏اش را آتش میکند به طرفى، که اتفاقاً این طرف، طرفِ دوست است، نه طرفِ دشمن. نمیداند دیگر. عرصه‏ سیاسى عیناً همین جور است. اگر بصیرت نداشته باشید، دوست را نشناسید، دشمن را نشناسید، یک وقت مى‏بینید آتش توپخانه‏ تبلیغات شما و گفت و شنود شما و عمل شما به طرف قسمتى است که آنجا دوستان مجتمعند، نه دشمنان. آدم دشمن را بشناسد؛ در شناخت دشمن خطا نکنیم. لذا بصیرت لازم است، تبیین لازم است..."

 

نگرش شبه روشنفکری در سینمای دفاع مقدس

 

نوعی دیگر از همان نگاه شبه روشنفکری به سینمای دفاع مقدس ، در فیلم هایی متبلور می شوند که جنگ تحمیلی را تنها در خسارات آن خلاصه می کنند. در این دسته از فیلم ها ، دفاع مقدس 8 ساله ملت ایران ، حاصلی جز شهید و جانباز و اسیر و خرابی و ویرانی و در کنارش سوء استفاده مالی و مادی عده ای رانت خوار نداشته است. در این فیلم ها تنها برای بازماندگان جنگ چه از نوع رزمنده و چه جانباز و یا خانواده شهید ، دلسوزی و ترحم نشان داده می شود و دلسوزی به شکلی القاء می شود که اصل جنگ را زیر علامت سوال می برد. جنگی که به قول حضرت امام (ره) برای این ملت رحمت بود. اگرچه این خط به صورت کم رنگ از فیلم "از کرخه تا راین" شروع شد اما در آن فیلم اصل دفاع مقدس زیر علامت سوال نمی رفت و پاسخ های مناسب سعید در مقابل جانبازی که قصد پناهندگی داشت ، به خوبی ماهیت مثبت دفاع را جلوه گر می ساخت اما در سالهای بعد فیلم هایی همچون "گیلانه" یا "پاداش سکوت" و یا "سیزده 59" به نام سینمای دفاع مقدس به جز بازماندگانی دربه داغان و ویران شده یا رانت خوار و شارلاتان از دفاع 8 ساله مردم مسلمان ایران ، تصویری دیگر در قاب دوربین خود ننشاندند. در واقع در این سالها این نوع سینمای به اصطلاح دفاع مقدس ، نقطه گریزی شد برای عده ای که نمی خواهند یا نمی توانند دفاع مقدس امروز ملت ایران را ببینند. دفاعی که بیش از 20 سال است در عرصه های فرهنگی و در میدان جنگ نرم جریان دارد ، سرداران و بسیجیان خود را دارد اگرچه بسیاری از بازماندگان و رزمندگان سالهای دفاع مقدس ( برخلاف آنچه فیلم های شبه روشنفکری نشان می دهند ) در این میدان دفاع جدید نیز در صف اول قرار دارند ، با قدرت و ایمان می جنگند و همچنان معتقد به آرمان های انقلاب اسلامی و امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری ذره ای از اصول نظام مقدس جمهوری اسلامی کوتاه نمی آیند.

بنابراین سینمای دفاع مقدس امروز ایران اگرچه به یاد رشادت ها و دلاوری ها و ناگفته های 8 سال دفاع مقدس محکم و قوی تداوم می یابد اما بایستی برمحور دفاع مقدس امروز در عرصه تهاجم فرهنگی و ناتوی فرهنگی و جنگ نرم  شکل تازه ای بیابد. دفاع مقدس امروز در جبهه رسانه ها و سینما و مطبوعات و کتاب و فضای سایبر و اینترنت و در مقابل اندیشه و تفکر صلیبیون نوین غرب و ایدئولوژی اومانیستی و سکولاریستی آنها در مدارس و دانشگاهها و مراکز فکری و علمی و به اصطلاح تینک تانک ها صف آرایی می شود. دفاع مقدس امروز سربازان و بسیجیانی از جنس دانشجو و دانش آموز و طلبه و شاعر و نویسنده و فیلمساز و بلاگر و .. دارد و سرداران و فرماندهانی از جنس عالم و استاد حوزه و دانشگاه . سلاح این دفاع نوین ، کتاب است و علم و فیلم و رمان و اینترنت و ...


 
 
به بهانه روز ملی سینما
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

 

حکایت سینماتوگراف

 

4 قسمت از مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" که در زمستان گذشته از شبکه خبر پخش شد و تابستان امسال نیز از هر 3 کانال شبکه جهانی جام جم به نمایش درآمد ، به بازخوانی تاریخ سینمای ایران اختصاص داشت که متن بخشی از آن را به مناسبت روز ملی سینما در اینجا می آورم.

 

پژمان کریمی ، راوی مجموعه "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح"

 

واقعیت این است که حضور سینما در ایران همچون بسیاری از هنرهای دیگر ، اصیل و به اصطلاح اریژینال نبود. اگر شعر و داستان سرایی از دیرباز در میان ایرانیان رواج داشته ، اگر موسیقی را در قرون گذشته حتی دانشمند و فیلسوفی همچون ابونصرفارابی به صورت علمی بررسی و تحلیل کرد و در کتابی به رشته تحریر درآورد ، اگر نقاشی و مینیاتور و خطاطی از قرن ها پیش ، هنر فرهیختگان این آب و خاک بوده و اگر هنر نمایش از قرون گذشته به اشکال تعزیه و روحوضی و خیمه شب بازی در کوچه و خیابان شهر و روستاهای ما اجرا می شده ، اما بلاشک "سینما" با این شکل و شمایل کنونی ، هنری وارداتی برای سرزمین ما به حساب می آید.

صرف نظر از اینکه نخستین آزمایشات ، تجارب و تئوری های علمی درباره ماندگاری تصویر در چشم(اساس پدیده سینماتوگراف) و اتاق تاریک (پایه هنر عکاسی) در قرن پنجم هجری توسط ابن هیثم بنیاد گذارده شد و سپس در قرن هفتم توسط دانشمند دیگری به نام کمال الدین فارسی تکامل یافت و اگرچه سالیان دراز پیش از تولد سینما،ایرانیان با هنرهایی همچون پرده خوانی و نقالی ، به نوعی فنون تصویر سازی و داستان گویی توام را تجربه نموده بودند .

در واقع شاید "سینما" را بتوان تنها هنری دانست که در اواخر قرن سیزدهم هجری از آن سوی مرزها وارد ایران شد و بعضا در نزد عامه ، به لحاظ محبوبیت از سایر هنرها پیشی گرفت ولی در آن سالها هیچگاه در خدمت فرهنگ و هویت ایرانی و بسط ارزش های اسلامی قرار نگرفت.

چگونگی ورود این هنر و تکنیک به ایران و پاگیری و توسعه آن و همچنین مسائل متن و حاشیه ای پیرامونش و سیری که در این کشور طی نمود، حکایات و روایات و مستندات عجیب و غریب و بعضا تکان دهنده ای دارد که تقریبا می توان گفت تاکنون در هیچ تاریخ و تاریخچه و سرگذشت و نوشته و حکایتی ، گفته و ثبت نگردیده است. روایات و اسنادی که مانند خود پدیده "سینما" ، اسباب حیرت و شگفتی به نظر می آید.

اما حکایت ورود سینما به این آب و خاک نیز ماجرایی شبیه به دیگر پدیده های مدرن وارداتی به این سرزمین دارد و مقاصد و اهدافی  در ورای آن پنهان مانده که می توان با  مروری اجمالی ، براساس مدارک و اسناد تاریخی به این ماجراها به بخشی از آن دست یافت.

 

...و اما ناقلان آثار چنین حکایت کنند

روز  پنجشنبه 12 ذی الحجه 1317 / 13 آوریل 1900/ 24 فروردین 1279 مظفرالدین شاه قاجار ، برای نخستین سفرش به فرنگ ، به همراه گروهی از اطرافیانش از جمله علی خان ظهیرالدوله ، تهران را به قصد اروپا ترک کرد. این دومین شاه قاجار بود که راهی مسافرت خارج کشور می شد. سفر مظفرالدین شاه قاجار به فرنگ ( که منجر به ورود سینماتوگراف به ایران گردید) نیز همچون سفرهای پدرش ناصرالدین شاه قاجار به خارج کشور ، با توصیه و همراهی فراماسون هایی همچون علی خان ظهیرالدوله صورت گرفت.

با پول هایی که میرزا علی اصغر خان اتابک به حساب جیب ملت از روسیه قرض گرفته بود، تشکیلات ماسونی ایران ، شاه را راهی فرنگ کرد تا او با زرق وبرق های آن دیارآشنا شده و با استفاده از بی لیاقتی ، کم سوادی وساده لوحی اش ، مسحور و مفتون دیگر مظاهر غرب گردیده و راه را برای نقشه ها و طرح های استعماری و ضد ایرانی آینده تشکیلات ماسونی ، هموار گردد. در همین مسافرت است که شاه برای اولین بار دستگاه سینماتوگراف را رویت می کند. به این ترتیب مظفرالدین شاه دستور ابتیاع دستگاه سینماتوگراف را به صنیع السطنه و پسرش میرزا ابراهیم خان عکاسباشی داد تا در برگشت به ایران ، آن را همراه بیاورند.

بنا به تصریح مورخین ، در زمانی که صدراعظم و مشاورین ماسون مظفرالدین شاه وی را واداشتند تا با خرید دستگاه سینماتوگراف سرگرم شود ، از طرف دیگر مشغول بستن یکی از خفت بارترین قراردادهای طول تاریخ این سرزمین بودند تا نفت ایران را به طور رایگان در اختیار بیگانگان قرار دهند. شاید این تراژدی همیشگی تاریخ مستعمرات بوده که شاهان و یا ملت ها را به آلات و اسبابی سرگرم ساخته تا حرث و نسلشان را به غارت ببرند. در سال 1901 میلادی / 1319 هجری قمری / 1280 هجری شمسی هم در حالی که مشاورین و معاونین فراماسون مظفرالدین شاه قاجار ، او را با دستگاه سینماتوگراف سرگرم کرده بودند،ویلیام ناکس دارسی انگلیسی موفق به کسب امتیازاستخراج، بهره برداری و لوله کشی نفت و قیر در سراسر ایران به مدت 60 سال گردید.

اما اولین سالن عمومی سینما در ایران توسط میرزا ابراهیم خان صحاف باشی بوجود آمد . او که عتیقه فروشی داشت ، ناگهان سر و کله اش از سانفرانسیسکو آمریکا پیدا شد و به نوشته  ناظم الاسلام کرمانی در کتاب "تاریخ بیداری ایرانیان" ، به عضویت انجمن مخفی دوم در دوران مشروطه درآمد. انجمنی که اساسا توسط فراماسون ها تشکیل شده بود و بعدا پایه و بنیاد سازمان های تروریستی همچون کمیته مجازات گردید.

نخستین حلقه سالن های نمایش در ایران توسط علی وکیلی و اسحاق زنجانی شکل گرفت که هردو نفر فارغ التحصیل مدارس اتحادیه جهانی اسراییلی موسوم به آلیانس بودند! باید گفت که پای مدارس آلیانس به عنوان نخستین مراکز صهیونیستی برای اولین بار در زمان صدراعظم فراماسون ناصرالدین شاه یعنی میرزا حسین خان سپهسالار به ایران باز شد. آن هم هنگامی که همراه ناصرالدین شاه در سفر اروپا بود و در جلسه ای با لرد روچیلد ( از سرکردگان امپراتوری جهانی صهیونیسم) و شخصی به نام لرد کرومیو (رییس اتحادیه جهانی اسراییلی) در پاریس ملاقات کرد.

اما برخی آغاز تاریخ سینمای ایران را مربوط به ساخته شدن و اکران عمومی نخستین فیلم ایرانی یعنی "آبی و رابی" توسط آوانس اوگانیانس می دانند که روز جمعه 12 دی ماه 1309 در سینما مایاک تهران بر پرده رفت. اوگانیانس ، مهاجری ارمنی متولد ترکمنستان بود که در سال 1308 به ایران آمد و در تابستان 1309 ، مدرسه آرتیستی سینما (برای آموزش علاقمندان به سینما و بازیگری) را در تهران تاسیس نمود. این در شرایطی بود که هنوز تعداد مدارس عالی در شهرها از انگشتان دست فراتر نمی رفت!! در مدرسه آرتیستی سینما ، افرادی مانند علی وکیلی (فارغ التحصیل مدارس اتحادیه جهانی اسراییلی موسوم به آلیانس و عضو فعال کلوپ های روتاری فراماسونری ) به همراه عباس مسعودی(عضو فعال لژهای فراماسونری) شریک و یار اوگانیانس بودند و بعدا علی وکیلی ریاست مدرسه را برعهده گرفت.

با توجه به طرح ها و برنامه های سازمان جهانی فراماسونری برای تشکیل حکومت جهانی صهیون از طریق نابود ساختن ادیان الهی ، پر بیراه نبود که از دل همین مدرسه ، اولین فیلم های سینمای ایران همچون "حاجی آقا ، آکتور سینما" بیرون آمد که مستقیما باورها و اعتقادات دینی و ملی ایرانیان را نشانه رفته بود.  اما پیش از نمایش آن ، نخستین فیلم ناطق سینمای ایران به نام "دختر لر" که بوسیله پارسیان مقیم هند (اردشیر ایرانی و عبدالحسین سپنتا) ساخته شده بود در 30 آبان ماه 1312 به روی پرده رفت و اکران فیلم "حاجی آقا آکتور سینما" را که همچنان جلوی دوربین صامت رفته بود ، تحت تاثیر قرار داد. این ، سوی دیگر آغاز تاریخ سینمای ایران بود.

 

سینمای پارسیان هند

سوی دیگر سنگ بنای سینمای ایران را"عبدالحسین سپنتا" برزمین نهاد که براساس خاطرات خودش به تشویق "اردشیر جی ریپورتر"  که گویا دوست نزدیک دایی اش بوده به هندوستان رفت ، به سردینشاه پتیت (رییس انجمن اکابر پارسیان هند) معرفی شد ، نامش را از عبدالحسین شیرازی به عبدالحسین سپنتا تغییر داد و تحت آموزش های وی قرار گرفت. توسط همین سر دینشاه پتیت است که سپنتا به کمپانی امپریال فیلم و اردشیر ایرانی معرفی شده و برای ساختن نخستین فیلم خود و اولین فیلم ناطق ایرانی یعنی"دختر لر" حمایت گردید.

"اردشیر جی ریپورتر" که سپنتا را به انجمن اکابر پارسیان هند معرفی کرد،سرجاسوس سرویس های اطلاعاتی بریتانیا، از بنیانگذاران لژهای فراماسونری در ایران و نماینده انجمن اکابر پارسیان هند بود و بنا به تصریح اسناد و مدارک تاریخی، همین اردشیر ریپورتر عامل اصلی شناسایی و روی کارآوردن رضاخان و سلطنت پهلوی با همکاری اعضای ارشد فرقه بهاییت مانند حبیب الله عین الملک و موقر الدوله و در ارتباط مستقیم با ژنرال آیرونساید فرمانده نیروهای نظامی متفقین در خاورمیانه به شمار آمده است. ضمن آنکه براساس اسناد تاریخی و حتی مدارک مستندخود انجمن اکابر پارسیان هند ، در وابستگی این انجمن و اعضای آن به فراماسونری و کانون های جهان وطن صهیونیستی هیچگونه تردیدی وجود ندارد.

"دختر لر" فیلمی در پروپاگاندای رژیم تازه تاسیس شده رضاخانی بود ( که در همان عنوان فرعی اش یعنی "ایران دیروز و ایران امروز " تبلور می یافت)  و در واقع اهداف و برنامه های آن که توسط ماسون هایی مانند فروغی ذکاءالملک و علی اصغر حکمت و احمد متین دفتری تئوریزه شده بود را برپرده سینما می برد.

در آن روز هیچکس به نمای پایانی فیلم توجه نکرد که پس از قصد بازگشت جعفر و گلنار به وطن ، به دنبال تاسیس رژیم پهلوی ، روی پرده نقش بست و در واقع قرار بود در پایان  فیلم ، نوید آینده ای روشن و سرافراز برای ایران زمین باشد!

تصویری از نمای پایانی فیلم "دختر لر"

نمای پایانی فیلم "دختر لر" پس از نمایش عکسی از کره زمین ، تصویر درشتی از ستاره شش پر داوود ( نشانه صریح صهیونیسم) بود که بزرگ و بزرگ تر شده و سپس ثابت مانده و در دل آن ستاره شش پر ، تصویر رضاخان با کلاه شیر و خورشید نمایان می گردید. آن هم در دورانی که حدود12سال از رسمیت یافتن تشکیلات صهیونیست ایران می گذشت و این تشکیلات در اغلب شهرهای کشور شعبه تاسیس کرده و به جذب نیرو از میان مردم ، اشتغال داشت.

پس از نمایش فیلم ناطق "دختر لر" ، تقریبا سرنخ تولید و نمایش فیلم در ایران به دست همان انجمن ماسونی اکابر پارسیان هند و با عاملیت اردشیر ایرانی و عبدالحسین سپنتا افتاد و به دنبال آن فیلم هایی توسط این گروه تولید و به نمایش عمومی درآمدند ،که همگی در هندوستان و توسط کمپانی های هندی – انگلیسی جلوی دوربین رفته و  بیشتر در جهت همان تفکرات باستان گرایی یا آرکاییسم مورد نظر فراماسون ها تهیه و تولید شده بودند.

در کنار این فعالیت ها ، شخصی با نام ابراهیم مرادی هم با همراهی برخی دوستانش مثل احمد گرجی، محمد علی قطبی و احمد دهقان(از مسئولین "مدرسه پرورش افکار" که توسط احمد متین دفتری و گروهی دیگر از ماسون ها اداره می شد) هنرستان هنرپیشگی را تاسیس نمود و سپس علی نصر از اعضای لژ سعدی با آنها همراه شد ، تا نیروهای آینده سینمای ایران را تربیت کنند!

ابراهیم مرادی بعدا در حلقه افرادی همچون "ناتانیل زبولانی" و "گرجی عبادیا"(احمد فهمی) قرار گرفت که از یهودیان صهیونیست هوادار تاسیس رژیم اسراییل  به شمار می آمدند و پس از تاسیس این رژیم به فلسطین اشغالی مهاجرت کردند.

 دوره دوم سینمای ایران ظاهرا بوسیله دکتر اسماعیل کوشان از سال 1327 با فیلم "طوفان زندگی" به کارگردانی علی دریابیگی آغاز گشت . دکتر اسماعیل کوشان (که اصلا تخصصش در رشته اقتصاد بود) در دوران جنگ جهانی دوم در آلمان به توصیه بهرام شاهرخ (از اعضای نفوذی سرویس های جاسوسی بریتانیا که رابطه نزدیکی با سرشاپور ریپورتر ، سرجاسوس این سرویس ها و از عوامل لرد ویکتور روچیلد ، سرکرده امپراتوری جهانی صهیونیسم ، داشت) در رادیو برلین مشغول به کار شد .

گروه بهرام شاهرخ ، اسماعیل کوشان و نظام الدین اخوی سالها در همکاری با رادیو برلین ، به عنوان مخالف استعمار انگلیس جلوه کرده بودند بود ولی پس از جنگ دوم و بازگشت به ایران ، بهرام شاهرخ ابتدا روزنامه مرد امروز را با هزینه انگلیس به راه انداخت و سپس در اواخر دوران علی منصور ، رییس اداره کل تبلیغات و انتشارات گردید و در دولت رزم آرا ، واسط مذاکره انگلیس و رزم آرا شد. او پس از کودتای 28 مرداد ، سردبیری روزنامه پرتیراژ پست تهران را برعهده گرفت و بنا به اظهارات سر دنیس رایت (اولین سفیر دولت بریتانیا پس از کودتای مرداد 32 ) در خاطراتش،  به همراه ارنست پرون ( یار غار محمدرضا و از تجدید سازمان دهندگان لژهای فراماسونری در سالهای پس از کودتا) پیغام های سری شاه را برای انگلیس می برد!

اسماعیل کوشان نیز پس از پایان جنگ به ایران تحت اشغال متفقین آمد و نه تنها (به روال معمولی که در مورد همکاران آلمان هیتلری اعمال می شد) دستگیر نشد ، بلکه استودیوی دوبلاژ به راه انداخت!

کوشان در سال 1327 به توصیه دوست نزدیکش اسدالله رشیدیان (از عوامل اطلاعاتی اینتلیجنس سرویس و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا که در کودتای 28 مرداد 1332 نقش بسیار اساسی داشت و بعدا هم از عناصر مهم دوره دوم  تاریخ سینمای ایران خصوصا با تاسیس موسسه سینما تئاتر رکس به شمار آمد) به کار تولید سینما روی آورد و با همکاری عده ای از سرمایه داران صهیونیست از جمله اسفندیار یگانگی و طاهر ضیایی(هر دو نفر از روسای کلوپ های ماسونی روتاری) میترا فیلم را تاسیس کرد . او فیلم "طوفان زندگی" را به عنوان نخستین فیلم دوره دوم تاریخ سینمای ایران ، توسط علی دریابیگی از مدرسین "سازمان ماسونی پرورش افکار" جلوی دوربین برد.

اسماعیل کوشان پس از ورشکستگی میترافیلم ، باز هم با سرمایه تعدادی از یهودیان صهیونیست (که بعدا اغلب به فلسطین اشغالی مهاجرت کردند) همچون سلیم سومیخ و شرکایش در سینمای همای یعنی سلمان هوگی ، ملهب ، جدا و  همچنین یهودیان مصری مثل کریم بلاط ، گرجی عبادیا و صهیونیست دیگری به نام "عنادیان" ، پارس فیلم را تاسیس نمود.

در کنار پارس فیلم ، در سال 1329 استودیو عصر طلایی نیز توسط تعدادی از یهودیان صهیونیست تاسیس شد. کسانی مانند عزیزالله کردوانی ، حبیب الله حکیمیان و فرج الله نسیمیان که پس از چند سال در نیویورک ساکن گردید.

به این ترتیب دوره دوم سینمای ایران در واقع باحضور فعال سازمان های ماسونی و سرمایه داران صهیونیست پا گرفت.

 

تصویری از کلوپ های فراماسونری روتاری ، از گردانندگان برخی استودیوهای دوره دوم تاریخ سینمای ایران

 

حاصل دوره دوم تاریخ سینمای ایران

فساد و فحشاء توسط فیلم های فارسی یعنی سینمای غالب سالهای دهه 1330 در میان خانواده های ایرانی ترویج می گردید. در واقع سینمایی که پس از سال 1327 در ایران بنیاد گذارده شد ، همچون خشت کجی بالا رفت و به طور مستقیم به تخریب فرهنگ این سرزمین  از جمله اخلاق و رفتار ایرانی پرداخت و تجدد وارداتی را جانشین آن گرداند.

فیلمفارسی هایی مانند "شرمسار" که عمدتا در آن سالها ،خصلتی دوگانه داشتند ؛ از یک سو شهر را به عنوان مرکز فساد و تباهی مورد انتقاد قرار می دادند و از سوی دیگر از مظاهر شهرنشینی وارداتی مثل کاباره و کافه و رقص و آواز به عنوان عامل جذب تماشاگر استفاده می کردند. در واقع فیلم های این دوره از سینمای ایران بیشتر مروج رفتار و سیاق کاباره ای بودند و انتهای کار شخصیت های اصلی آنها ، چه مثبت و چه منفی در انتها به کاباره ها ختم می گردید.

حسن شیروانی در مجموعه مقاله "مرور بر سینمای ایران" به تاریخ 26/8/1333 در شماره 19 مجله ستاره سینما در این باره نوشت :

"... به طور کلی داستان فیلم شرمسار الگویی شد برای سناریو نویسان بعدی که در آن ، دختری دهاتی از پسری شهری فریب می خورد و ...سرانجام گذارش به کافه های پست شهر می افتد و در آن اماکن نامناسب ...آواز می خواندو سرانجام خواننده شهیر شده و در تهران مشغول کار می شود.سرانجام پس از سالها پسر و دختر در همان ده به هم می رسند ، در حالی که دختر خانم دهاتی صاحب اتومبیل و خانه و زندگی در شهر شده ...اگر دقت نموده باشید ، سوژه فیلم های بعدی اکثرا به این داستان شباهت دارند و در کلیه آنها :ده ، کافه ، خواننده ، دادگاه ، جوان معصوم ، جوان بدجنس ، دختر دهاتی دیده می شود که برای نمونه فیلم های زیر را می شود نام برد: مادر – گل نسا- بی پناه – مراد – برباد رفته و ..."

 

در بسیاری از فیلم های دوره دوم تاریخ سینمای ایران که از سال 1327 آغاز گردید ، کافه و کاباره در مرکزیت و محوریت قصه و فیلم ها قرار گرفت و شخصیت های مثبت و منفی قصه با نوع رفتارشان در این کاباره و کافه ها سنجیده می شدند! در واقع این "سینما" بود که در دهه های 1330 و 1340 به شدت پدیده کاباره نشینی و زندگی کاباره ای را در میان توده مردم شهری ایران رواج داده و آنها را از حجب و حیای خانواده ایرانی به پرده دری و بی بندباری اخلاقی دعوت کردند.

بدنیست برای درک بهتر این قضیه به نقد یکی از مشهورترین منتقدان تاریخ سینمای ایران که در همان دوران به تحلیل و بررسی سینمای فارسی می پرداخت ، یعنی "طغرل افشار" نگاهی بیندازیم تا خصوصیات مشترک فیلم های آن روزگار را بهتر و بیشتر دریابیم و متوجه شویم که در آن ورطه چه فیلم هایی فرصت و امکان تولید نمی یافتند.

طغرل افشار در نقدی که  به تاریخ فروردین 1333 در مجله "رنگین کمان سینما" تحت عنوان "سینما در ایران" به رشته تحریر درآورد ، می نویسد:

"...تاکنون که بیش از سی فیلم فارسی برروی پرده آمده است ، ما جز موضوعات یکنواخت و بدون هدف ، صحنه های مکرر و خسته کننده ، بازی بی حالت هنرپیشگان و حرکات تئاترال آکترهای تئاتر ، صحنه های متشابه کاباره دو زندان و بالاخره رقص و آواز ایرانی که حتی در فیلم های دراماتیک نیز وجود پیداکرده اند ، چیز دیگری ندیده ایم...(معمولا)دختری را می فریبند یا اینکه خود گمراه می شود ، آنوقت او در نتیجه این خبط و اشتباه دامنش آلوده شده و در منجلاب فساد غوطه ور می گردد. بعد این زن فاحشه ستمدیده در کاباره به کار پرداخته و تبدیل به یک آوازه خوان و رقاص زبردستی می شود که محبوبیت عجیبی به هم رسانیده است!!بعضی اوقات در یک موضوع مانند موضوع فیلم افسونگر ، به دختر نجیبه و عفیفه ای برخورد می کنیم  که او هم آوازه خوان کاباره می شود و بدین ترتیب زندگی یک نجیبه با یک معروفه ، به یک جا ، آن هم آوازه خوانی ختم می شود..."!!

 

به این شکل سینمای فیلم فارسی ، آوازه خوانی در کاباره را برای مردم آن روز ، یک شغل شریف جلوه داده و خوانندگان کاباره و کافه ها را ، مظلومینی تصویر می نمود که از شر ظلم و ستم رها شده و اینک در کمال رهایی و آزادی در این مراکز فساد و فحشاء به کسب روزی اشتغال دارند!!!

طغرل افشار در همان مقاله چنین ادامه می دهد:

"...(دراعلب فیلم های فارسی) هنوز چند صحنه از شروع فیلم نمی گذرد که ناگهان با صحنه یک کاباره روبرو می شویم که رقاصه ای مشغول رقص عربی است ، در طرف مقابل او ، خواننده ناکامی نیز در حالی که اشک می ریزد ، شعر دلداگی و غم روزگار را می خواند...معلوم نیست روی چه اساس هنری یا سینمایی ...وجود رقص عربی را تقریبا اجباری نموده اند؟! هنگامی که برای تماشای یک فیلم کاملا درام رفته اید و انتظار دارید با نکات و جریانات کاملا جدی از وقایع دردناک زندگی روبرو بشوید ، ناگهان در اواسط فیلم ، بدون مقدمه خود را با یک صحنه رقص عربی که معمولا در کاباره های اجرا می شود ، روبرو می شوید ...نباید فراموش کنیم که ما باید سینما را یک هنر آموزش اجتماعی بدانیم نه یک وسیله نمایش هرزگی و فساد زندگی !!...ستاره اول فیلم که مشغول ایفای یک رل تاثر انگیز درام اخلاقی می باشد که آوازه خوان از آب درآمده و در کاباره ها در وصف لب و لوچه کودکش می خواند...باید اذعان کرد که تاکنون دیده نشده است که در یک فیلم فارسی آواز خوانده نشود!!...این کار برخلاف اصول و قواعد هنری سینماست..."

 این نوشته و سخن منتقد مشهور دهه 30 سینمای ایران است که به عقیده بسیاری از نویسندگان و منتقدین قدیمی و سینماگران نسل گذشته "اولین منتقد سینمایی ایران"بود و پایه نقد نویسی صحیح را بنیان گذارد.(او طی حادثه ای مشکوک در مرداد 1334 درگذشت)

افشار به درستی به اشاعه فساد و فحشاء توسط فیلم های فارسی یعنی سینمای غالب سالهای دهه 1330 اشاره می نماید. در واقع سینمایی که پس از سال 1327 در ایران بنیاد گذارده شد به طور مستقیم به تخریب فرهنگ این مملکت از جمله اخلاق و رفتار ایرانی مسلمان پرداخت و رفتار  وارداتی را جانشین آن گرداند.

مرحوم سید ابوالحسن علوی طباطبایی از کارشناسان سینمایی مجموعه "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح"

 

درک چرایی این موضوع در آن هنگام بیشتر امکان پذیر می گردد که متوجه شویم یکی از برنامه های کانون های صهیونیستی از جمله سازمان ها و تشکیلات فراماسونی (که سرنخ سینمای ایران در آن سالها را در دست داشتند)  برای نفوذ در میان ملت ها و به دست آوردن حاکمیت آنها ، اشاعه بی بند و باری و فساد و فحشاء بوده است. کافیست نگاهی به یکی از متون کهن آنها به نام "پروتکل های حکمای صهیون" بیندازیم . در پروتکل پنجم از "پروتکل های حکمای صهیون" آمده است :

"...ما جوانان را در دریایی از افکار شاعرانه غرق می کنیم و آنها را براساس تئوری‏ها و اصولی که آنها را غلط می‏پنداریم،تربیت می کنیم تا بتوانیم‏ آنان را به فساد بکشانیم. بدون آن که قوانین را از اساس عوض کنیم ، آنها را به تعبیر و تفسیرهای‏ متناقض تبدیل می کنیم ..."

 

به دنبال فیلم "شرمسار" ، سینمای ایران در  وادی تولید آثاری از این دست که به فیلم های روستایی معروف شدند ، محصور شد ، مانند :"ولگرد" (1331) ، "مادر" (1331) ، "افسونگر"(1332) ، "گلنسا"(1332) و...فیلم های روستایی مجید محسنی هم با "خواب های طلایی" (معز الدیوان فکری) شروع گردید که توسط برادران رشیدیان تهیه و تولید شده بود.

ازاواسط دهه 30 همزمان با ورود تحمیلی مظاهر غرب به ایران و گسترده شدن دست یهودیان و بهاییان در ارکان سیاسی – اقتصادی رژیم شاه مانند: تلویزیون ، بانک صادرات و پپسی کولا و ...،نماینده ای از آنها به نام "مهدی میثاقیه" با اتکا به ثروت بادآورده پدرش و حمایت های دربار ، با تقلید از سینمای وارداتی ، وارد عرصه تهیه وتوزیع فیلم در ایران شد. او که با بازیگری در نقش های درجه چندم شروع کرده بود ، استودیویی  را با تمام امکانات ساخت و به تهیه و تولید آثاری پرداخت که مستقیما باورها و اعتقادات مردم مسلمان را نشانه رفته بود.

 

موج نو از دربار شاه

در کنار این جریان سینمای به اصطلاح فیلمفارسی که به تدریج نزد مخاطبش رنگ می باخت ، کانونهای ماسونی اداره کنده سینمای ایران ، طرح تازه ای در انداختند تا به خیال خود به ذائقه گروه به اصطلاح شبه روشنفکران و نخبگان ، پاسخ بدهند و در عین حال عریان تر باورهای دینی و ملی را مورد هجوم قرار دهند . به این ترتیب سینمایی از دربار رژیم شاه بیرون آمد که پرچم دارانشان امثال فرخ غفاری(از وابستگان دربار) بودو هژیر داریوش و عبدالمجید مجیدی و ...و ابراهیم گلستان که اساسا پس از کودتای 28 مرداد 1332 و با کمک کنسرسیوم نفتی(که برخاکستر مبارزات مردم  برای ملی شدن صنعت نفت توسط شرکت های نفتی امپریالیستی بنا گردیده بود) به خصوص رویال داچ شل وابسته به امپراتوری روچیلدها و فیلمسازی برای آنها به نان و نوای سینما رسید و گلستان فیلم را از سرمایه شل و روچیلد تاسیس کرد و به جز کارمندی برای کنسرسیوم نفتی و رویال داچ شل و کارگزارشان به نام آلن پندری ، به سفارش شاه و دربار ، نیز آثار مستندی همچون "جواهرات سلطنتی " را ساخت.

با برنامه ریزی این افراد در وزارت فرهنگ و هنر و نظارت مستقیم مهرداد  پهلبد یا عزت الله مین باشیان ، شوهر دوم شمس پهلوی ، نوعی سینمای شبه روشنفکری درون سینمای ایران پاگرفت که بعدها به موج نو معروف شد. فیلم هایی که با تقلید از سینمای روشنفکری اروپا حتی به زعم روشنفکران داخلی هم آثار شکست خورده ای محسوب شدند.  فیلم هایی که به دلیل عدم شناخت جامعه از سوی سازندگانشان ، به شدت از جامعه و فرهنگ ایرانی دور بودند و هدف هم همین بود که به دور از فرهنگ و هویت و ارزش های اصیل جامعه ایرانی ساخته شوند و به جای آنها نوعی خودباختگی و از خود بیگانگی ( یعنی همان عناصر تفکر ماسونی) را به طبقه تحصیل کرده ایرانی تزریق کنند.

در همان سالها در بخش سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که ظاهرا  برای سرگرمی و اوقات فراغت بچه ها بوجود آمده بود ، همین بساط شبه روشنفکری به راه انداخته شد تا خشت کج سینمای این دیار کامل شده و تا سالیان دراز هم با هیچ شاقولی راست نگردد!! لیلی امیر ارجمند از یاران غار فرح دیبا ، مدیر کانون بود و یکی از روشنفکران چپ ( که روزگاری به همراه پرویز نیکخواه در گروهی ضد شاه ، قصد ترور او را داشتند) به نام فیروز شیروانلو مسئول بخش سینمایی آن شد. یادمان نمی رود که براساس اسناد موجود در آن سالها رژیم شاه به توصیه اربابان غربی اش برای مقابله با موج اسلامی برانگیخته شده در جامعه ، از روشنفکران چپ و حتی مارکسیست ، بهره می گرفت.

به هر حال در آن سالها در بخش سینمایی کانون پرورش کودکان و نوجوانان ، فیلم هایی تولید شدند که اغلب نه تنها فقط پوسته ای از فیلم کودک و نوجوان بر خود کشیده بودند ، بلکه به قول ابراهیم فروزش ( از مسئولین سینمایی کانون) اساسا برای تجمع فیلمسازان شبه روشنفکر طراحی شده بودند! در واقع بخش سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ، محفلی برای ساخت آثار شبه روشنفکری گردید که کوچکترین ارتباطی با دنیای کودک و نوجوان نداشتند و با ژست اپوزیسیون ، همان تفکرات اومانیستی و سکولار ماسونی را در میان قشر محصل و دانشجو ترویج می کرد تا هر چه بیشتر با هویت ایرانی و باورهای دینی خود فاصله بگیرند.  

این دسته از آثار موسوم به موج نو ،  به افراط های باورنکردنی هم رسید مثل "چشمه" ساخته آربی آوانسیان که برای تماشاگران تئاترهایش در جشن هنر شیراز امتحان پذیرش برگزار می کرد ! و" سیاوش در تخت جمشید" فریدون رهنما که ابتدا در فرانسه به نمایش درآمد و به جز عده ای دست اندرکار تهیه فیلم ، هیچ کس در حیطه سینمای آن روز ایران از تولید این فیلم ، خبر نداشت. فیلم "سیاوش در تخت جمشید" 2 سال بعد در اولین جشن هنر شیراز به نمایش درآمد اما هرگز در ایران بر اکران نرفت ، چراکه اساسا سازنده آن برای اکران عمومی فیلمش در ایران ارزش و مرتبتی قائل نبود. همین اتفاق برای دومین فیلم رهنما یعنی "پسر ایران از مادرش بی خبر است" هم افتاد. این نشان می داد که سازندگان این آثار ، خود از قربانیان فرهنگ ماسونی بودند ، آدم هایی به شدت هویت و سرگشته در وادی ریشه های فرهنگی و ملی که نمی توانستند جایگاه خود را در فرهنگ انسانی بیابند. آنها مانند روبات و بنا به خواست همان محافل ماسونی/صهیونی می خواستند ، مخاطبانشان را نیز همانگونه بی هویت و بی ریشه و گم گشته بنمایند که خوشبختانه امواج سهمگین انقلاب اسلامی این فرصت را نه به آنان داد و نه به اربابان و محافلی که شیفته شان ساخته بودند.

 


 
 
قسمت های 25 و 26 پروژه اشباح از شبکه جهانی جام جم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

 

شیطان پرستی و عملیات شیطانی

 

 

قسمت های 25 و 26 از مجموعه مستند " راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" روز دوشنبه 21 شهریور در ساعات زیر از کانال های مختلف شبکه جهانی جام جم پخش می شود:

 

جام جم 1 ( برای اروپا و غرب آسیا ) : ساعت 16/45

جام جم 2 ( برای قاره آمریکا) : ساعت 00/15

جام جم 3 ( برای استرالیا و شرق آسیا) : ساعت 10/45

 

قسمت بیست و پنجم از مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" ، عنوان "معنویت های آنارشیستی" را برخود دارد و درباره برخی دیگر از مهمترین فرقه های نوظهور شبه عرفانی است.

فرقه موسوم به "رام اله" و همچنین برخی نحله های فکری که تحت لوای راههای موفقیت و عرفان کیهانی و ...در جامعه نمود پیدا کرده اند، از دیگر معنویت های انحرافی به شمار می آیند  که در طول چند سال اخیر جوانان و خانواده های بسیاری را به تباهی کشاندند و در این قسمت اسناد و تصاویری از وابستگی این فرقه ها به کانون های ماسونی ارائه خواهد شد.

از طرف دیگر متاسفانه بخشی از ادبیات نو ، از مهمترین راههای نفوذ برخی شبه عرفان های نوپدید و انحرافی بوده که خصوصا در یک دهه اخیر تحت عنوان کتاب های پائولو کوییلو ، تفکرات ضد الهی و شرک آلود و مفسده آمیز را در میان نسل امروز رواج داده و متاسفانه با تسامح  و تساهل برخی مسئولین فرهنگی از جمله پرتیراژترین کتب منتشره به شمار آمده است.

در قسمت "معنویت های آنارشیستی" از مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" برای اولین بار در تلویزیون ، ضمن پرداختن به زندگی نابهنجار و فساد آمیز پائولو کوییلو براساس نوشته ها و مکتوبات معتبر ، اسناد تکان دهنده ای از وابستگی وی به کانون ها و محافل صهیونی به نمایش درمی آید از جمله اعتراف خودش در مصاحبه ای با نشریه "فوکوس مونیخ" در 19 دسامبر 2007 که اعلام می کند 10 سال عضو بنیاد شیمون پرز ( از روسای رژیم اسراییل) بوده است.  کوییلو در آن مصاحبه می گوید: "...برای 10 سال است که عضو  مرکز شیمون پرز برای صلح (Shimon Perez Center for Peace) هستم. این نهادی است که به خود آقای پرز مربوط است و تلاش هایی که برای برقراری صلح در خاورمیانه انجام می شود را سازمان می دهد..."!

سپس فیلم منحصر به فردی از سخنرانی شیمون پرز در کنفرانس داووس سال 2001 پخش خواهد شد که در آن شیمون پرز به طور علنی ، شبه عرفان پائولو کوییلو و کتاب های او را به عنوان راه حلی برای  تثبیت اسراییل در خاورمیانه معرفی می کند. او در آن کنفرانس خطاب به کوییلو می گوید :"...معنویتی که شما مبلغ آن هستید، در خاورمیانه برای ما بسیار مفید است و ما بدین شیوه می توانیم با تروریسم مقابله کرده و صلح و آرامش یهودیان را در کشور خود حکمفرما کنیم..."

از دیگر فرقه های صهیونی که در این قسمت از مجموعه "راز ارماگدون 4" مورد بررسی قرار می گیرد ، شیطان پرستی است که با اسناد و تصاویر منتشر نشده ای ، علاوه برآنکه قرابت های تردید ناپذیر آن با فراماسونری روشن می گردد ، به ارتباط  سرکرده آن با ماموران شناخته شده سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی غرب از جمله CIA اشاره شده و سپس فیلمی اختصاصی از صحبت های آنتوان لاوی ( یکی از روسای معدوم فرقه شیطان پرستان) درباره وابستگی این فرقه به تشکیلات جهانی  فراماسونری به نمایش درمی آید. تصاویری از سران سیاسی و اقتصادی و فرهنگی غرب که با دستان خود علامت شیطان پرستی را نشان داده اند از جمله دیگر بخش های جالب توجه این قسمت است.

 

 "...و اینک آخرالزمان"  عنوان بیست و ششمین و آخرین قسمت مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" است که درباره نقشه ها و توطئه های سازمان های اطلاعاتی – امنیتی و سرویس های جاسوسی غرب صلیبی / صهیونی برای مقابله با قیام حضرت ولی عصر امام زمان ( عج) است.

104 قسمت 15 دقیقه ای در 4 سری از مجموعه "راز آرماگدون" ( که از اردیبهشت ماه  1387 روی آنتن شبکه های سیما رفت و اینک پس از نزدیک به 3 سال و نیم ظاهرا به پایان راه خود رسیده ) سعی داشت تا براساس اسناد و مدارک و شواهد انکار ناپذیر و معتبر ، تمامی سعی و کوشش و نقشه ها و توطئه های کانون های  آشکار و پنهان صهیونی را در طول بیش از 10 قرن اخیر به نمایش درآورد که اگر چه ابعاد بسیار گسترده و متنوعی داشت اما در نهایت برای تسخیر کره ارض و برپایی حکومت جهانی صهیون به کار گرفته شد که در آخرین گام خود از طریق جنگ آخرالزمان و یا همان آرماگدون تحقق می یافت. آرماگدونی که در اصل برای برای مانع تراشی در برابر ظهور و قیام حضرت حجت ابن الحسن عسکری (عج) طراحی شده  و همه  زمینه هایی که در طول این قرن ها برای تدارک آن جنگ آخرالزمانی بنا شد همچون رواج تفکر شرک آلود و نژادپرستانه صهیونی ، تغییر نقشه سیاسی و جغرافیایی دنیا و دستکاری تئوریک و عملی در تاریخ جهان و ایران ، در واقع آرایش همه هیمنه غرب صلیبی /صهیونی بود علیه قیام موعود مقدس شیعه.

در تک تک این 104 قسمت ، شاهد اسناد و مدارک منتشر نشده و بعضا تکان دهنده ای بودیم که نشان می داد این کانون های صهیونی ( که امروز متاسفانه سرنخ قدرت های سلطه گر سیاسی و اقتصادی و فرهنگی جهان را در چنگ دارند) چگونه گام به گام و از طرق مختلف ، سعی کردند تا جهان را برای عملی ساختن برنامه های شیطانی و پلید خود آماده سازند . آنچه به وقوع پیوست ( اگرچه ممکن است در ظاهر غلبه ای موقتی در دورانی را برایشان مشتبه سازد) اما مصداق  وعده الهی بوده و هست ، که سرانجام ناکامی آنان و پیروزی اهل ایمان را محقق می گرداند.

و اینک در قسمت پایانی از سری چهارم ، برای نخستین بار اسناد و تصاویر و شواهدی بر صفحه تلویزیون می رود که چگونه عوامل اطلاعاتی و جاسوسان شناخته شده سرویس های امنیتی غرب ، به طور علنی و در پوشش‌های مختلف، طی یکی دو دهة اخیر در پی شناسایی جریان فرهنگ مهدوی، فعالان این حوزه و کسب اخبار احتمالی حتی از محل استقرار، زندگی و آمد و شد حضرت مهدی صاحب‌الزمان(ع) بوده‌اند. از همین رو بود که در زمان حاکمیت جورج دبلیو بوش کمیسیونی به ریاست وی و شرکت کارشناسان خبره سازمان CIA ، برای شناسایی حضرت صاحب‌الزمان(ع) و فرهنگ مهدوی جاری میان شیعیان تأسیس و راه‌اندازی شد.

دستگیری برخی چوپانان بینوای عراقی از میان صحاری، بازجویی ویژه از برخی دستگیرشدگان مانند بازجویی از مرحوم شیخ راغب حرب، گزارش‌های مستند تهیه شده توسط برخی خبرنگاران از مسجد مقدس جمکران و برخی مؤسسات فرهنگی مهدوی تنها نمونه‌هایی از این ماجرای دور و دراز است که بخشی از تصاویر مستند آن را در قسمت پایانی مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" مشاهده خواهیم نمود.

از جمله افرادی که به طور مخفیانه و در پوشش متفکر و اندیشمند جریان مهدوی و موعود گرا به ایران آمد و حتی در یکی از همایش های موسسات مهدوی شرکت نمود  یکی از بازجویان و مشاوران ارشد ارتش آمریکا به نام "تیموتی فرنیش" بود که برای نخستین بار تصاویر و مستندات و حتی مکتوبات وی در وبلاگ رسمی اش در این برنامه مقابل دوربین تلویزیون قرار می گیرد.

"تیموتی فرنیش" Timothy Furnish زبان‌شناس و بازجوی مسلط به زبان عربی، عضو Army Intelligence یعنی اطلاعات ارتش آمریکا در ایران حضور یافت، مقالة ارسالی خود را که به اقرار خودش پوششی برای حضور آزاد و رسمی‌اش بود قرائت کرد، به مسجد مقدس جمکران رفت، عکس و گزارش تهیه کرد و  پس از بازگشت به آمریکا در وبلاگش ، خود را یک "یانکی محافظه‌کار در بارگاه خمینی" معرفی کرد. تیموتی فرنیش به اعتراف خودش در وبلاگ رسمی اش عضو ارشد بخشی از ارتش ایالات متحده است که مسئول جمع‌آوری اطلاعات تاکتیکی و عملیاتی استراتژیک دقیق و مرتبط در سطح فرماندهان ارتش آمریکا به شمار می آید. پست دوم او در ارتش ، جانشین کشیش یا chaplain candidate است. وی پیش از این در کتابی با عنوان "مقدس‌ترین جنگ‌ها" از مهدی‌های اسلامی، جهاد و اسامه بن لادن سخن به میان آورده بود. مصاحبه‌های او را در برخی سایت‌های اینترنتی می‌توان مطالعه کرد.

تصویری از تیموتی فرنیش در مقابل دیوار ندبه اورشلیم که در قسمت 26 از مجموعه "راز آرماگدون 4 : پروژه اشباح" همراه دیگر تصاویر وی به نمایش درمی آید

 

در این قسمت از مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" نتیجه تحقیقات و آنالیز این دسته از جاسوسان با نمایش اسناد و توسط کارشناسان معتبر مورد بررسی و تحلیل قرار می گیرد که آن جاسوسی ها چگونه به شکل شبهه اندازی در ظهور و قیام حضرت مهدی ( ع) از سوی رسانه های صهیونیستی و عوامل وابسته در سطحی وسیع در جهان به خصوص دنیای اسلام عملیاتی شده تا حرکت مهدوی را اقدامی خشونت بار و زمینه ساز جنگ جهانی سوم  نمایانده و یا اساسا آن را منکر شوند.

مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی توسط رضا جعفریان در 26 قسمت برای گروه سیاسی شبکه خبر سیما تهیه شده بود که از آذرماه تا پایان سال 1389 از این شبکه پخش شد و طی ماههای تیر و مرداد و شهریور ماه نیز به مدت یک فصل (3 ماه)  از شبکه های 3 گانه جام جم به نمایش درآمد.

 


 
 
نگاهی به فیلم " با خشم بران"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

 

 

Drive Angry

 

 

منجی گرایی به سبک جان میلتون

 

 

 

سیر فیلم های به اصطلاح معنا گرا در سینمای غرب قدمتی به اندازه خود پدیده سینما دارد. شاید بتوان ردپای رسمی اولین نمونه های آن  را در سینمای اکسپرسیونیسم آلمان و فیلم هایی همچون "مرگ خسته" ( فریتز لانگ) در دهه 1920 جستجو نمود. فیلم هایی که روایت های دراماتیکی درباره مرگ و سر و کله زدن کاراکترهای قصه با آن داشتند و یا اصلا مثل همین فیلم "مرگ خسته" ، خود به عنوان شخصیت اصلی فیلم قرار می گرفت. اگرچه بعدا در فیلم های اروپایی مانند "اردت" یا "کلام" (1955) ساخته کارل تئودور درایر  و در سینمای به قول پل شرایدر ، استعلایی ، شاهد رخ داد نوعی معجزه بودیم که طی آن یک مرده با دعا و عتاب فردی مسیح گونه ، به دنیای زندگان بازمی گشت. (درایر در  همان سال 1920 و در فیلمی صامت به نام "برگ هایی از دفتر شیطان" به ماجرای رانده شدن شیطان و اغوای او برای نسل بشر می پردازد). گروهی از این فیلم ها به موضوعاتی از قبیل ارواح ، فرشتگان ، بهشت و دوزخ ، روز رستاخیز و مانند آن پرداختند که نمونه طنز آمیز آن را ارنست لوبیچ در فیلم "بهشت منتظر می ماند" )1943) روی پرده برد.

روند تولید این گونه فیلم های ماورایی (مثل سایر آثار ایدئولوژیک سینمای غرب و هالیوود) با نزدیک شدن به پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم ، به خصوص در دهه 1990 شتاب افزون تری به خود گرفت. فیلم هایی مانند "روح" (جری زوکر) محصول 1990 که ماجرای روح مقتولی را حکایت می کرد که برای انتقام از قاتلش در این دنیا باقی مانده بود و یا فیلم هایی همچون "مایکل" (نورا افرون – 1997) ، "شهر فرشتگان" (براد سیلبرلینگ -1998) ، "با جو بلک ملاقات کن"(مارتین برست-1998)، "چه رویاهایی که می آیند"(وینسنت وارد-1998) ، "نیکی کوچولو"(استیون بریل -2000) و...

در گروهی از این فیلم ها هم شیطان یا ابلیس ، شخصیت اصلی بود و سعی داشت تا با به خدمت گرفتن برخی آدم ها، حاکمیت خود را بر کره زمین اثبات نماید. در این نوع فیلم ها که بعضا به آثار آخرالزمانی نیز راه بردند(مانند "پایان روزها" پیتر هایمز یا "دروازه نهم" رومن پولانسکی و یا "طالع نحس") ، شیطان تقریبا قدرتی همپای خداوند داشت و به صورت یک رقیب ( و نه براساس دیدگاه توحیدی به عنوان بنده خدا) سعی می کرد در مقابل قدرت الهی بایستد. یا در فیلم "جن گیر" وقتی همه دعاها و توسل پدر مرین به خداوند و عیسی مسیح نمی تواند با روح حلول کرده در وجود دختر نوجوان سیاتلی مقابله نماید بالاخره این پدر کاراس است که با اراده خود و فداکاری و با یک عملیات انتحاری از نوع سامسونی (اسطوره عبرانی) شیطان را در وجود خویش جذب و به مهلکه می برد.

اساسا این نوع آثار با فیلم های موسوم به آخرالزمانی، اگرچه هر دو یک نوع ایدئولوژی را ترویج کرده و می کنند ولی وجه تفاوت عمده ای داشته و دارند که به نگاه آسمانی (یا بهتر بگوییم شبه آسمانی و شبه معنوی) بخشی از سینمای آخرالزمانی و نگرش زمینی و مادی این نوع آثار به اصطلاح معناگرا برمی گردد.

ازاین رو که گروهی عمده از فیلم های سینمای آخرالزمانی به هر حال نوعی دیدگاه شبه دینی اوانجیلیکی(صهیونیست مسیحی)  را بروز می دهد. دیدگاهی که در بخشی از آن، مسیح از آسمان بازمی گردد.اگرچه در بخش وسیعی از همین سینما نیز ، مسیح موعودشان ، زمینی و در شخصیتی زمینی جلوه می نماید.

امادرسینمای به اصطلاح معناگرای یاد شده، هیچگونه تحرک آسمانی ومعنویت الهی دیده نمی شود، بلکه هر چه رویت می گردد از اراده آدم ها یا فرشتگان  و یا شیاطین ناشی می شود و در این مسیر اراده الهی کوچگترین نقشی ایفا نمی کند.در واقع تعریفی که در این گونه فیلم ها از معنویت و ماوراء و مرگ و فرشته و دنیا و آخرت می شود ، تحت تاثیر همان ایدئولوژی است که از دوره رنسانس جامعه بشری و تاریخ را تحت تاثیر قرار داد و با عنوان اومانیسم ، خدا را از صحنه زندگی حذف و انسان را جایگزین آن نمود.  در واقع وجه مشترک آثار سینمای به اصطلاح معناگرای غرب ، وجه اومانیستی آنها است. چراکه در واقع تنها موضوعی که در این فیلم ها مطرح نشده و نمی شود ، خدا است. یعنی در تمامی روابط ماورایی آثار یاد شده اعم از حضور فرشتگان ، دست و پنجه نرم کردن با مرگ ، رفت و آمد بین این دنیا و بهشت و جهنم و مانند آن ، خواست و اراده الهی هیچ گونه نقشی ندارد .کار به آنجا رسید که پس از آغاز هزاره سوم و در آخرین سالها از نخستین دهه آن ، فیلم های موسوم به معنا گرا ، عملا نه تنها خدا را تا سطح بشر پایین آوردند ، بلکه او را حتی نیازمند آموزه های فرشتگان دانستند!! (مانند فیلم "لژیون" که گویا خدا از دست بشر ناامید شده و فرشتگانش را آزاد گذارده تا به نابودی نسل بشر آقدام ورزند ولی در این میان میکاییل ، برخلاف اراده الهی در صدد دفاع از بشر و به خصوص زنی باردار است و با جبرییل نبردی سخت می کند و در انتها نیز سعی دارد تا خداوند را قانع نماید که دست از نابودی نسل بشر بردارد!!!)

اما تازه ترین اثری که در این زمینه روی پرده رفته ، فیلمی از کارگردان و تدوینگر جوان سینما به نام پاتریک لوسیر و براساس فیلمنامه ای است که با همکاری تاد فارمر نوشته به نام "با خشم بران" که نیکلاس کیج نقش اصلی آن را ایفا می نماید.

جان میلتون (با بازی نیکلاس کیج) فردی است که مانند یک منجی سر و کله اش در آمریکای امروز پیدا می شود، در تعقیب و گریز با گروهی به ظاهر خلافکار و قلع و قمع آنها کارش را شروع کرده و با نجات زنی به نام پایپر از چنگ مردی خشن که وی را به سختی مضروب ساخته، آن را ادامه می دهد. این درگیری ها و همراهی با پایپر ، به زودی روشن می کند میلتون به دنبال فردی است که گویا دخترش را به قتل رسانده و نوه اش را دزدیده تا به هنگام کامل شدن ماه وی را قربانی کند، چرا که آن فرد به نام "جونا کینگ "سرکرده یک فرقه شبه مذهبی با علائم و نمادهای شیطان پرستی معرفی می شود که در صدد حاکمیت جهانی هستند. چراکه گویا نوه میلتون با ماموریتی مسیحا گونه ، طبق معمول این دسته آثار قرار بوده که دنیا را از شر شیاطین خلاص سازد. در این میان یک مرد عجیب و غریب به نام "حسابدار" که از قدرت خارق العاده ای برخوردار است و تماشاگر سینما را به یاد مرد جیوه ای فیلم "ترمیناتور 2: روز داوری" می اندازد، به نوعی از حرکت و اقدامات جان میلتون حمایت کرده و در مواقع سخت به یاری او می رود.

وقایع حیرت آور فیلم " با خشم بران"، از همان لحظات نخست نشان می دهد که با قصه و فضا و کاراکترهای عادی مواحه نیستیم. از همان لحظه ای که میلتون با آن اتومبیل غیر عادی اش از دنیایی ویران و با رنگ سوبیایی بیرون می آید و وارد دنیای امروز آمریکا شده و ناگهان مقابل وانت گروهی که ظاهرا در حال گریز و فرار هستند ظاهر می گردد. بعد از آن میلتون را در رستورانی می بینیم که با پایپر آشنا شده و درمی یابد که وی صاحب ماشینی به نام "درایو انگری" Drive Angry است. از این پس به نظر می رسد که گویا جان میلتون به نوعی پایپر  را انتخاب کرده و علیرغم فاصله طولانی که پایپر با اتومبیلش پیموده ، به هنگام خرابی ماشین ، ناگهان پشت سرش ظاهر شده و به چشم برهم زدنی ، اتومبیل را راه می اندازد!  آقای حسابدار  هم که سایه به سایه میلتون و پایپر حرکت می کند ، در هر گام ، حرکت شگفتی از خود بروز می دهد. همه این ماجراها وقتی به اوج می رسد که جان میلتون پس از کشته شدن به دست جونا کینگ در کلیسای شیطان پرستی و در حالی که گلوله ای در مغزش خالی شده ، برمی خیزد ، گویا اصلا اتفاقی برایش نیفتاده است!!

همه این وقایع حکایت از آن دارد جملات آغازین فیلم که روی صحنه هایی از همان دنیای ویران با رنگ سوبیایی به گوش می رسند و درباره جهنم و دنیای در خطر سخن می گوید، با این سیر ماورایی قصه، منطق دراماتیک دارد. اما تمامی این تعلیق ها و فرضیه ها در انتهای فیلم معنی پیدا می کند ، وقتی که متوجه می شویم جان میلتون از جهنم آمده تا هم انتقام دخترش را بگیرد و هم نوه اش را از دست جونا کینگ و فرقه شیطان پرست وی نجات بخشد و از همین رو ، اسلحه ای عجیب و غریب هم حمل می کند که تنها انگار گلوله های آن بر شیطان پرستان و اقای حسابدار (که برای بازگرداندن میلتون به این دنیا آمده ) کارگر است.

اما نکته عجیب این است که  این بار برای نجات مسیح موعود، فردی از قعر جهنم آمده و می خواهد با شیطان و دار و دسته به اصطلاح ضد مسیح بجنگد و پس از آن نیز به قعر جهنم باز می گردد ، اگرچه امید به بخشایش و عفو دارد و در آخرین جمله اش می گوید که در جهنم نیز رحمت و بخشش وجود دارد.  

این در حالی است که تاکنون در گروهی فیلم های آخرالزمانی مانند "طالع نحس" یا "مگی دو"، این شیطان یا دجال ویا ضد مسیح بودکه براساس آموزه های"مکاشفات یوحنا"،از قعر جهنم بیرون می آمد تا دنیا را به تسخیر خود درآورد و پس از شکست در نبرد با مسیح ، مجددا زنجیر شده و به قعر جهنم فرستاده می شد تا برای هزار سال دیگر در آن مخلد باشد.

اما در فیلم "با خشم بران"، ضد مسیح از قعر جهنم بیرون نیامده بلکه او همان جونا کینگ است که با پیروانش ادعای فرقه ای مذهبی و دینی دارند اگرچه با علائم و آیین هایی که نشان می دهند، به فرقه ای شیطان پرست راه می برند.

شاید راز این تغییر جهت را بتوان در نام شخصیت اصلی یعنی جان میلتون یافت. جان میلتون نام آشنایی در تاریخ 3-4 قرن اخیر است. نویسنده و شاعر معروف قرن هفدهم میلادی که دو اثر مشهور "بهشت گمشده" و "بهشت بازگردانده شده" را به رشته تحریر درآورده است.کتاب "بهشت گمشده" جان میلتون در باب عصیان شیطان و رانده شدنش از بهشت و ساختن جهنم توسط اوست که در ادامه به اغوای آدم و حوا پرداخته تا آنها نیز عصیان کرده و به کره خاکی تبعید گردند و بهشت برآنها ممنوع گردد. در این کتاب ، آدم وحوا به دنبال بهشت گمشده هستند و آن را سرزمین موعود خود  می دانند.

اما جان میلتون فیلم "با خشم بران" با یک درجه پایین تر ، گویی از کره خاکی اخراج شده و به جهنم تبعید گشته است. او اینک دریافته که شیطان در صدد تبدیل زمین خاکی به جهنمی دیگر است ، پس به زمین بازگشته تا بهشت گمشده را در روی زمین ایجاد نماید.

وجه دیگر جان میلتون درکتاب بعدی اش یعنی "بهشت بازگردانده شده" دیده می شود که به نوعی ترجمان "بهشت گمشده" به نظر می رسد. یعنی وی آنچه را که در کتاب اول با زبان اساطیر و روایات شبه مذهبی بیان نموده ،با نگرش امروزی معنا کرده است.

جان میلتون در کتاب"بهشت بازگردانده شده"، به طور صریح و رک، بهشت مورد نظرش را با "اسراییل" مقایسه می کند و در قصیده ای مشهور از بازگرداندن اسراییل به قوم یهود سخن می گوید. میلتون در بخشی از قصیده ای مذکور چنین می نویسد:

"...شاید خداوند که زمان مناسب را خوب می داند، نوادگان ابراهیم را به یاد خواهد آورد و آنها را پشیمان و درستکار بازخواهد گرداند و همانگونه که دریای سرخ و رود اردن را وقتی پدرانشان به سرزمین موعود بازمی گشتند، شکافت، برای آنها نیز که سریع و شتابان به وطنشان بازمی گردند ، دریا را بشکافد...من آنها را به عنایت و توجه خدا و زمانی که انتخاب می کند، ترک می کنم..."

 

این اظهار علاقه به برپایی اسراییل در دورانی ابراز می شد که جنبش پیورتانیسم و مسیحیت صهیونیستی اروپا را فراگرفته بود. جنبشی که نشات گرفته از پروتستانتیزم ، خود را مکلف به زمینه سازی بازگشت مسیح برپایه دو شرط کوچاندن قوم یهود به سرزمین فلسطین / برپایی اسراییل بزرگ و تدارک جنگ آخرالزمان می دانست. در همین زمان است که کتاب های متعددی در زمینه پیوند مسیحیت پروتستانی و آرمان های صهیونی منتشر گشت. کتاب هایی که در تاسی به مارتین لوتر توسط مسیحیانی نوشته شد که در اصل وابسته به کانون های آشکار و پنهان اشراف یهود اروپا بودند. کتاب هایی همچون "آرزوی اسراییل" تالیف منسی بن اسراییل که بر صهیونیزه کردن دربار بریتانیا تاثیر شگرفی داشت.

به دنبال انتشار نظریات فوق گروهی از اندیشمندان وابسته به لژهای فراماسونی به خصوص کالج نامریی یا انجمن پادشاهی علوم طبیعی و یا سازمان مخوف ایلومیناتی در آثار و نوشته های خود از تحقق آرزوی تشکیل اسراییل سخن گفتند و به انحاء مختلف درباره اش صحبت نمودند، از جمله فرانسیس بیکن(پیشاهنگ علم گرایی پوزیویتیستی) در کتاب "آتلانتیس جدید" ،جان لاک ( واضع نظریه لیبرالیسم) در کتاب "تعلیقاتی بر نامه های قدیس پولس"، اسحاق نیوتن (کاشف قانون جاذبه) در کتاب "ملاحظاتی پیرامون پیشگویی های دانیال و رویای قدیس یوحنا"، ژان ژاک روسو (فیلسوف قراردادهای اجتماعی ) در کتاب "امیل" و ...

بلیز پاسکال نوشت :"...اسراییل همان بشارت دهنده سمبلیک مسیح موعود است..." و امانوئل کانت ، یهودیان را اهالی سرزمین فلسطین خواند که در میان ما زندگی می کنند!

تفکر مسیحیت صهیونی در ادبیات قرون هفده و هجده نیز نفوذ کرد و شاعرانی معروفی مثل لرد بایرون ، رابرت براوننگ و جرج الیوت نیز درباره بازگشت یهودیان آواره به فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ سرودند.خواننده و تماشاگر پی گیر کتاب و فیلم "فرشتگان و شیاطین" حتما به خاطر دارند که ابیات یکی از اشعار جان میلتون به دور صفحه ای از کتاب "دیاگرام " منتسب به گالیله چگونه قدم به قدم معمای راه مرکز سازمان ماسونی ایلومیناتی را مکشوف می ساخت.

به این ترتیب مشخص می شود که نام گذاری شخصیت اصلی فیلم "با خشم بران " به اسم "جان میلتون" امری تصادفی و اتفاقی نبوده و کاملا با سیر قصه و فضای فیلم و نمادها و نشانه های روایتی و تصویری آن همخوانی دارد. همچنانکه اسم گذاری یکی از کاراکترهای اصلی سریال "لاست" به نام "جان لاک" بی مناسبت و ویترینی نبود و به حضور تفکرات لیبرالیستی و صهیونی جان لاک در آن سریال کاملا مربوط به نظر می آمد.

 

جان میلتون نیز در فیلم "با خشم بران" مانند یهودی رانده شده و آواره می خواهد به بهشت گمشده و سرزمین موعودش بازگردد و یا لااقل آن را برای نسل بشر به ارمغان بیاورد. اما بقیه آنچه در فیلم "با خشم بران" مشاهده می شود ، تصویری کلیشه ای و نخ نما از ملغمه سینمای حادثه ای – معمایی ، قصه های شبه معناگرا با گرایشان شیطان پرستی و  فضایی مملو از خشونت و کشت و کشتار و خونریزی است که تقریبا اغلب آثاری همچون : "اره" یا "کشتار اره برقی تگزاس" و یا فیلم هایی از جنس زامبی را تداعی می کند که باران گلوله و بمب و موارد آتش زا ، افراد را مثل برگ خزان روی زمین می ریزد. البته در اینجا فیلم "با خشم بران" علاوه بر عناصر یاد شده، از نمادهای سینمای آخرالزمانی شبه دینی نیز برخوردار است که آن را به سان بسیاری از فیلم های یکی دو دهه اخیر در این دسته اصلی از تولیدات هالیوود قرار می دهد.

ورودیه فیلم با آن تعقیب و گریز سرسام آور و حتی شکل پیاده شدن جان میلتون (نیکلاس کیج) از اتومبیلش با آن سلاح خاص به اصطلاح آرنولدی ( که فیلم های "ترمیناتور" و "پریدیتور" را به خاطر متبادر می سازد) بدون تردید تماشاگر را به این تصور می اندازد که با فیلمی همچون "روح سوار"  Ghost Rider و شخصیت اصلی آن "جانی بیلیز " روبروست که البته تصور چندان هم نادرستی هم  نیست و از قضا پوستر هر دو فیلم نیز به شدت به یکدیگر شبیه است.

به جز رویین تنی و کارهای شگفت انگیز جان میلتون که او را بسیار به جانی بلیز شبیه ساخته ، جانی نیز با فروش روحش به شیطان در واقع به جهنم سقوط کرده بود و حالا برای اینکه خود و دنیا را از شر شیاطین نجات دهد می بایست با همان سر و شکل هراسناک با پسر شیطان رقابت کند. علاوه براینکه حضور پایپر و نقش او در فیلم "با خشم بران" تداعی دختری به نام رکسانا در فیلم "روح سوار" است.

البته آنچه  پاتریک لوسیر  و فیلمنامه نویسش تاد فارمر در فیلم "با خشم بران" نشان می دهند براساس  ساختار سینمایی و روایتی معمایی و پازلی شکل می گیرد که به جز نریشن مختصر و مبهم ابتدای فیلم تا سکانس پایانی و آن نبرد آخرین با ضد مسیح یا همان جونا کینگ شیطانی ، علت هیچیک از فراز و نشیب های معمایی فیلم روشن نمی شود و سوالاتی که پایپر درباره رویین تنی و  مرگ ناپذیری جان میلتون از وی می پرسد برای تماشاگر نیز باقی می ماند تا صحنه آخر که در مکالمه او با حسابدار، درمی یابیم آنها از جهنم آمده اند و  از شباهت صحنه های انتهایی فیلم  با نماهای آغازین در آن دنیای قهوه ای رنگ و ویران، تازه در می یابیم که نریبشن ابتدایی ، چه مقصود و منظوری داشته است.

اما شباهت اساسی و محتوایی فیلم "با خشم بران" به بسیاری از آثار به اصطلاح معنا گرا از این دست (که مثال های متعددش در ابتدای همین مقاله آمد)یا فیلم های آخرالزمانی و یا سینمای آخرالزمانی شبه دینی  در نگرش مادی و اومانیستی به مقوله معنا و ماوراء و بهشت و جهنم و آخرت است. نگرشی که در آن خدا و اراده الهی جایی ندارد و هرچه هست یا قدرت شیطان است و یا اراده انسانی که آن قدرت را مغلوب می سازد.

آنچه که حتی در فیلم های ظاهرا دینی و ماورایی اخیر سینمای هالیوود نیز رویت می شود که گویا قرار بوده انسان غربی را بیشتر با مرگ آشنا ساخته و از غفلت افسارگسیخته تمدن امروزین به سوی پذیرش آسان تر مرگ سوق دهد و آن را چندان هم تلخ ننمایاند. چنانچه سال گذشته در فیلم هایی مانند "آخرت" ساخته کلینت ایستوود و "زیبا" به کارگردانی آلخاندرو گونزالس ایناریتو نیز مشاهده کردیم. مثلا در فیلم "آخرت" با دنیایی برزخ گونه ( به سان فیلم "بمان" مارک فورستر ) مواجهیم و   آدم ها را پس از مرگ در جهانی مبهم و دخان وار می بینیم که سرنوشت نامعلومی دارند اما برخی آنها  مانند پسر بچه ای که در تصادفی ناخودآگاه جان باخته در یک ارتباط با مدیومی خاص(مت دیمن) از شرایط مطلوبش می گوید. ولی در آن دنیای برزخ گونه نیز خبری از خدا و اراده الهی یا کیفر و پاداش ملکوتی نیست. حتی علت ارتباط آن مدیوم خاص با برزخ نیز نه به دلیل شرایط روحی و معنوی وی بلکه به دلیل یک عمل جراحی و با دست پزشکان اتفاق افتاده است!!  یعنی همه چیز مادی و اومانیستی است.

در فیلم "زیبا" نیز همین حالت حکمفرماست و شخصیت اصلی که از مرگ خویش در اثر سرطان مطلع شده ، ضمن ارتباط با دنیای برزخ و عالم مردگان نمی تواند آرامش بگیرد و تنها در یک رویای نامشخص انسانی درباره مکانی بهشت گونه به آرامش می رسد که معلوم نیست پس از مرگ اتفاق افتاده یا قبل از آن ؟!! رویایی که در آن از بهشت ملکوتی نشانه ای دیده نمی شود.

این همان نوع ارتباطی است که فی المثل در فیلم "چه رویاهایی که می آیند"(وینسنت وارد-1998) نیز دیده می شود که در آن حتی بهشت و جهنم هم بعدی مادی و بشری می یابند. اگرچه در آن فیلم برای تصویر دنیای باقی از برخی روایات مذهبی استفاده شده اما در آنجا نیز این بشر خاکی است که تصمیم می گیرد از بهشت به جهنم برود و همسرش که خودکشی کرده و به خاطر گناه انجام داده راهی جهنم شده را سرخود نجات داده و به بهشت بیاورد! معلوم نیست در اینجا جایگاه خداوند کجاست؟! یعنی اراده انسانی حتی درعالم دیگرنیز جای اراده و خواست خداوند را می گیرد!!!

اما چرا در فیلم های به اصطلاح معناگرای سینمای غرب ، نشان و نشانه ای از تفکر آسمانی و الهی به چشم نمی خورد؟ چرا تا این حد حتی در دنیای آخرت نیز بر محوریت بشر تاکید می شود و خداوند به گونه ای سوال برانگیز از زندگی اخروی نیز حذف می گردد؟  علت بروز این گونه تفکر اومانیستی در آثار موسوم به معنا گرا چیست و چرا این سیر نزولی تا اواخر دهه نخست از اولین هزاره سوم به نقطه فاجعه باری رسید؟ شاید علت چنین رویکردی را بتوان در پدید آمدن خیل شبه عرفان های نوپدید و معنویت های نوظهور به خصوص طی یکی دو دهه اخیر دانست.

سیر دین زدایی و سکولاریته جامعه بشری که از قرون 16 و 17 توسط کانون های صهیونی شروع شده بود در اواسط قرن بیستم و به خصوص دهه های 60 و 70 این قرن ، آنچنان بی دینی و لامذهبی را زیر پرچم غیراخلاقی ترین و مفسده بارترین رفتارهای اجتماعی رواج داد که خود نظریه پردازان ، جامعه شناسان و روانشناسان جوامع غربی از این بابت دچار احساس خطر شدند چراکه رفتارهای نابهنجار و لاقیدی و بی بند و باری نسل جدید موجب فروپاشی   خانواده ها به عنوان بنیان جامعه و در نتیجه از هم گسیختگی و آشفتگی این جوامع گردیده بود. چنانچه فرانسیس فوکویاما تئوریسین برجسته آمریکایی در کتابی تحت عنوان "پایان نظم" از اخلاق به عنوان سرمایه اجتماعی نام برد و براساس آمار و اسناد و ارقام نتیجه گرفت که این سرمایه در غرب در معرض اضمحلال قرار گرفته است.

از طرف دیگر فطرت خداجویانه و ضمیر کمال طلبانه بشر خسته از مدرنیته و افسارگسیختگی تمدن صنعتی کنونی ، همواره در پی راهی به سوی معرفت الهی و معنویت بوده است. از همین رو کارشناسان فرهنگی و علوم انسانی غرب همچون هایکسلی و اشپینگلر ، بحران اصلی اواخر قرن بیستم را بحران معنویت خواندند.

به دنبال این بحران معنویت بود که ناگهان سیر گرایش به ادیان و مذاهب توحیدی و ابراهیمی در غرب ، شتاب افزون تری گرفت. مضاف براینکه کارشناسان و موسسات اجتماعی نیز برای ممانعت از فروپاشی اجتماعی جامعه غربی ، سعی داشتند با تشویق جوانان و نسل جدید به حفظ بنیان خانواده و اخلاق گرایی ، این جامعه را از یک فاجعه انسانی نجات دهند. در اینجا کانون های صهیونی که تلاش 3-4 قرنی خویش در زدودن دین از صحنه جامعه را در معرض نابودی می دیدند، طرح و نقشه ای تازه درافکندند  و برپایه همان افکار و اندیشه های صهیونی اومانیسم و سکولاریسم ، فرقه های جدیدی را تحت عنوان دین و مذهب و عرفان به سوی نسل تشنه معنویت روانه کردند.

طولی نکشید که در طی چند سال ، دهها و صدها فرقه و مکتب جدید عرفانی شکل گرفت با ظواهر و اشکال مختلف و آیین ها و رسوم رنگارنگ که همگی در 3 نقطه و نکته مشترک بودند ؛ اول این که تمامی این فرقه ها ، مقابله با ادیان توحیدی و مذاهب ابراهیمی را نشانه رفته بودند و دوم همگی شریعت گریز بودند تا فرد تحت انقیاد فرقه های مذکور ، همچنان تحت سلطه تفکر سکولاریستی از راهیابی هرگونه تفکر دینی به عرصه اجتماع پرهیز نماید و بالاخره سوم اینکه مبانی فکری و آیین های اعتقادی آنها کاملا از آموزه های فرقه صهیونی کابالا منشاء گرفته است. فرقه ای که برای برپایی حکومت جهانی صهیون ، موقعیت و جایگاه استراتژیک داشته و همچنانکه زمانی منشاء پدید آمدن سازمان مخوف فراماسونری شد، امروز نیز فرقه های شبه ماسونی نوظهور و عرفان های انحرافی از آن نشات گرفته است.

تمایلات شبه معناگرایانه که از آموزه های کابالا به عرفان های نوظهور راه یافته است به عقیده بسیاری از اندیشمندان ناشی از محوریت یافتن حس گرایی و پوزیتویسم عصر مدرن بود که در مبانی معرفت شناختی خود به هیچ منبع شناختی فراتر از ماده قائل نبودند. در واقع می توان گفت که دنیای مدرن به جای این که در جستجوی معنا باشد به سمت نوعی از تجربه های شبه معنوی مثل هیپنوتیزم و یوگا و مدیتیشن سوق پیدا کرد که در آن فردگرایی افراطی، درون گرایی، و تکیه بر استعدادهای درونی انسان و اموری از این قبیل به چشم می خورد.

با نگاهی کلی به آموزه های ذکر شده می توان دریافت که مرکز ثقل عرفان های جدید، ریشه در اساسی ترین محور مدرنیته یعنی اومانیسم دارد. به انسان گفته می شود که اگر در درون خودت واکاوی کنی، انرژی و استعدادی بی حد و حصر می یابی که این انرژی می تواند آرامش عمیق و بی پایان را به ارمغان آورد. در واقع می توان گفت که بسیاری ازاین مکاتب شبه عرفانی بیشتر به نظریه های روان شناسی شباهت دارند که به درون، خود و انسان تأکیدمی کنند تا او را هرچه بیشتر از خدا و آموزه های توحیدی دور سازند. چنین است که اومانیسم یاد شده را حتی در نظریه های آخرتی خود نیز لحاظ می نمایند تا نکند که بشر ولو به خاطر نجات در دنیای باقی هم که شده به خدا و آستان الهی پناه ببرد.


 
 
درویشی گری و شبه عرفان های نوظهور از شبکه جهانی جام جم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

درویشان سکولار  و فرقه های نوپدید

 

 

درویشان سکولار و فرقه های نوپدید ، عناوین قسمت های بیست و سوم و بیست و چهارم از مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" است که دوشنبه 14 شهریور در ساعات زیر از شبکه های جهانی جام جم  پخش می شوند:

جام جم یک ( برای اروپا و غرب آسیا) : ساعت 16/45

جام جم 2 ( برای آمریکا) : ساعت 00/15

جام جم 3 ( برای استرالیا و شرق آسیا) : ساعت 10/45

 

در قسمت "درویشان سکولار" ضمن بررسی عرفان ناب اسلامی که اصل آن از کلام الله مجید ، ادعیه و سخنان ائمه اطهار (س) می آید ، به زمینه ها و اهداف پیدایش عرفان های جعلی توسط کانون های صهیونی پرداخته می شود. عرفان هایی که اساسش بر جدایی دین از سیاست ( همان تئوری صهیونیستی سکولاریسم) قرار داشت و تحت عنوان تصوف به تدریج فرقه ها و انجمن های دراویش را پدید آورد. فرقه ها و انجمن هایی که قرار بوده و هست ، وجوه ظلم ستیزی و عدالت طلبی اسلام را هدف قرار دهند. نقل بخشی از کتاب مهم مایکل برانت ( کارشناس ارشد و سابق بخش شیعه شناسی سازمان CIA) در مورد اختصاص 900 میلیون دلار برای ایجاد انحراف در شیعه و از جمله سوق دادن آن به سوی درویشی گری و انزوا ، ازجمله اسنادی است که در این بخش به نمایش در می آید.

همچنین صحبت های پروفسور حامد الگار ( اسلام شناس مقیم برکلی آمریکا) درباره کنفرانس "تصوف و سیاست خارجی آمریکا" (که چند سال پیش در واشینگتن برگزار شد) نشان می دهد که چگونه در این کنفرانس ، برای استفاده از گروههای صوفی علیه اسلام انقلابی و شیعه راهکارهایی مشخص گردید.

در بخشی از قسمت "درویشان سکولار" به وابستگی یکی از اولین تجمعات صوفی گری به نام "انجمن اخوت" با تشکیلات جهانی فراماسونری پرده برداشته می شود. اسناد مکتوب ، شفاهی و تصویری که در این بخش ارائه می شود ،  به روشنی ارتباط پایه گذار این انجمن ، علی خان ظهیرالدوله را با لژ گراند اوریان فرانسه نشان می دهد. آنچنان که وی حتی سیستم تشکیلاتی "انجمن اخوت" را نیز برمبنای همان لژ فراماسونری سازمان داده بود. انجمنی که در آن تنها موضوعی که به چشم نمی خورد همانا اسلام و عرفان بود.

سیر این عرفان انحرافی ، به فرقه های صوفی گری و درویشی امروز می رسد و طبق اسناد و مدارکی که در این قسمت از مجموعه "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" ارائه می شود ، در همان مسیر جمعیت هایی مانند "انجمن اخوت" از یک سو پیروانشان را به گوشه نشینی ، عزلت گزینی و دوری از صحنه اجتماع  می کشانند و از سوی دیگر با وابستگی به دربارها و انجمن های ماسونی ،  خیانت خویش به دین و سرزمین شان را از طریق مزدوری برای دشمنان تاریخی این کشور و این ملت، بروز می دهند. فرقه هایی که کوس رسوایی شان تا افشای رذیلانه ترین اعمال ضد اخلاقی ، عالم و آدم را فراگرفته است.

 

در قسمت "فرقه های نوپدید" از مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" برای نخستین بار اسناد و شواهد تاریخی وابستگی معروفترین و شناخته شده ترین فرقه های یاد شده ( که متاسفانه بر اثر تسامح و تساهل مسئولین فرهنگی، در کشور ما نیز نفوذ قابل توجهی یافته اند) به کانون های صهیونی ، انجمن های فراماسونری  و سرویس های جاسوسی غرب در برابر دوربین تلویزیون قرار می گیرد.

در این قسمت به برخی از این فرقه های نوظهور پرداخته می شود همچون عرفان به اصطلاح سرخپوستی  و کتاب های کارلوس کاستاندا ، گرایشات منسوخ چینی و تبتی که عمدتا با هزینه و امکانات سازمان های اطلاعاتی و امنیتی غرب توسط مزدورانی مثل دالای لاما ترویج می گردد ، شبه عرفان سای بابا و کریشنا مورتی (که براساس اسناد این برنامه، توسط انجمن ماسونی تئو سوفی و فرد مرموزی به نام مادام بلاواتسکی شکل گرفت) ، فرقه ای منسوب به  اوشو  ( که متاسفانه کتاب ها و اندیشه هایش در سطحی گسترده در کشور ما منتشر و توزیع شد) که برای اولین بار در این قسمت از مجموعه "راز آرماگدون 4" بر طبق اسناد انتشار یافته از منابع غربی ، انحرافات اخلاقی و روحی اوشو برای مخاطب تلویزیون افشاء می گردد ، همچنین فرقه اکنکار که مستقیما از کانون های صهیونی در آمریکا هدایت شده و می شود و بالاخره TSM   که نوعی نگاه منجی گرایانه و آخرالزمانی کاذب را برای مقابله با انتظار شیعیان ترویج می نماید ، از جمله فرقه ها و شبه عرفان های نوظهوری هستند که با تصاویر و اسناد مکتوب و شفاهی و از طریق کارشناسان و پژوهش گران این حوزه در قسمت بیست و چهارم مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" مورد بررسی و تحلیل قرار میگیرند و خصوصا مهمترین موضوعی که برخی از این فرقه ها مدعی هستند یعنی اعطای آرامش روحی و روانی به پیروانشان از طریق نیاندیشیدن و خالی کردن ذهن ، با نگرش روانشناسی و جامعه شناسی نقد شده ( آرامشی که همچون پناه بردن به مخدرات، آنی است و تداوم ندارد) و با آرامش حقیقی که بنا به نص صریح کلام الله مجید تنها با یاد خدا و ذکر و تفکر و اندیشه در اسماء و خلقت الهی و فلسفه آفرینش میسر شده ، مقایسه می شود ( که آرامش و تسکینی پایدار و جاودان برای اهل ایمان است) و نتیجه گرفته می شود که آن نوع آرامش ناپایدار و لرزان و مخدری (که از طریق فکر  و اندیشه نکردن میسر می گردد ) همانا چیزی است که مطلوب کانون های صهیونی  بوده برای سلطه بر ملت ها و سرزمین های دیگر و در نهایت عملی ساختن همان ایده شیطانی دیرین خویش در تسخیر کره ارض.

مجموعه "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی توسط رضا جعفریان در 26 قسمت برای گروه سیاسی شبکه خبر سیما تهیه شده بود که طی ماههای آذر و دی و بهمن سال گذشته از این شبکه پخش شد و در اسفندماه تکرار گردید. این مجموعه چندی است که از برخی شبکه های برون مرزی سیما از جمله شبکه های جهانی جام جم پخش می شود.

 


 
 
اسناد تلاش بهاییان برای تسخیر سرزمین ایران از شبکه جهانی جام جم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

رویای سرزمین موعود و لارنس عربستان

 

 

قسمت های 21 و 22 از مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" دوشنبه 7 شهریور در ساعات زیر از 3 کانال شبکه جهانی جام جم پخش می شود:

جام جم 1 (برای اروپا و غرب آسیا) : ساعت 16/45

جام جم 2 (برای آمریکا) : ساعت 00/15

جام جم 3 ( برای استرالیا و شرق آسیا) : ساعت 10/45

 

"رویای سرزمین موعود" عنوان قسمت بیست و یکم مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح " است که درباره تلاش فرقه ضاله بهاییت برای تسخیر سرزمین ایران در دوران پیش از انقلاب اسلامی و تبدیل آن به اسراییل دوم ساخته شده است.

سند تکان دهنده دستور شوقی افندی (رهبر وقت فرقه بهاییت ) برای تسخیر سرزمین ایران

 

در این قسمت برای نخستین بار اسناد تکان دهنده ای از نیات شوم فرقه ضاله بهاییت (به عنوان یکی از بازوهای اصلی صهیونیسم بین الملل در دوران حاکمیت طاغوت) برای نفوذ سیستماتیک در ارکان سیاسی ، نظامی و فرهنگی رژیم شاه ، تعیین تاریخ فتح سرزمین ایران و بدست گرفتن کامل زمام امور آن در جهت اهداف امپراتوری جهانی صهیونیسم ، بر صفحه تلویزیون خواهد رفت. چرا که همواره در مکتوبات بهاییان ، همچنانکه صهیونیست ها ، سرزمین فلسطین را ارض خوعود خود خوانده اند ، محفل مرکزی بهاییت در اسراییل نیز کشور ایران را سرزمین موعود خود دانسته و می داند! (در نقشه های اولیه ای که از آنها موجود است ، سرزمین ایران را "مهد امرالله" یعنی سرزمین بهایی خوانده اند!!)  و برای تسخیر آن به کررات تاریخ و زمان معین نموده که به فضل الهی هیچ یک از آن تاریخ و زمان ها به تحقق نپیوسته است. یکی از آن تاریخ های مذکور ، پایان سده اول بهاییت ذکر شد که با سال 1322 هجری شمسی مقارن شده بود. از همین رو محافل بهایی در ایران و اسراییل به تکاپوی مضاعفی افتادند تا رویای سرزمین موعود خویش را محقق سازند.

یکی اسنادی که در این رابطه در قسمت بیست و یکم مجموعه "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" به نمایش درمی آید ، فرمان مستقیم شوقی افندی ( رهبر وقت بهاییان ) در اوایل دهه 1320 هجری شمسی از عکای اسراییل است که به عنوان نزدیک شدن به پایان نخستین سده بهایی ، همه اعضا و پیروان خود را به قیام و تسخیر ایران زمین فراخوانده است. سند دیگر دستور محفل مرکزی بهاییت در ایران به عنوان بخشنامه ای در تیرماه 1322 ، بهاییان ایران را برای اجرای فرمان رهبری فرقه در اسراییل (شوقی افندی) آماده باش می دهد.  

نقشه و چارتر عملیاتی مبتنی بر 19 دستور اجرایی جهت عملی ساختن نقشه فوق  از سوی محفل بهاییت همراه با جمله ای از طرف شوقی افندی ، برنامه ریزی مرحله به مرحله عملیات تسخیر ایران را نشان می دهد که در قسمت " رویای سرزمین موعود" از مجموعه "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" برای اولین بار به نمایش درمی آید. جمله شوقی افندی به این شرح است:

"وقت قیام و خروج و هجوم و جوش و خروش و کفاح و تسخیر مدن و فتح اقطار و غلبه بر جهان و جهانیان است "

و سندی دیگر از "قاموس طوقی" ( از جمله مکتوبات بهایی) نقل می شود که افکار صهیونی پشت پرده عملیات تسخیر ایران را به روشنی بیان می نماید.

اگرچه در آن زمان به دلیل هشیاری مرجعیت شیعه ، مرحوم آیت الله العظمی بروجردی ، رویای سرزمین موعود بهاییان محقق نشد و با مقاومت ایشان و یارانشان از جمله مرحوم فلسفی ، رژیم شاه را وادار کردند تا ساختمان مرکزی آنها در ایران (معروف به حظیره القدس که براساس برخی اسناد لانه جاسوسی آمریکا ، مرکز سرویس های جاسوسی و اطلاعاتی از جمله ساواک و CIA برای  شکنجه و آزار و اذیت مبارزان مسلمان شده بود) را خراب کنند اما محفل بهاییان با بدست گرفتن سرنخ نهادهای نظامی و امنیتی رژیم شاه و همچنین تصاحب مقامات کشوری و لشکری سعی نمود به صورتی بطئی رویای تسخیر سرزمین موعود خویش یعنی ایران را دنبال کند.

از جمله اسناد مربوطه که در این قسمت ارائه می شود ، سپاس گزاری محفل مرکزی بهاییت از سپهبد پرویز خسروانی (از اعضای محفل و از سرکوبگران قیام 15 خرداد 1342) به خاطر قتل عام مردم مسلمان است و سند دیگر که به شکلی حیرت آور حاکمیت محافل بهایی را بر ارکان سیاسی و نظامی رژیم طاغوت را اثبات می کند ، نقش اصلی سران بهایی از جمله حبیب ثابت در مسئله اعدام طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی پس از قیام خرداد 42 است. سند ساواک علاوه براینکه دست محفل بهاییان را  در فاجعه یورش و کشتار مدرسه فیضیه قم ( در 2 فروردین 1342) نشان می دهد (به قول خودشان برای انتقام  تخریب ساختمان حظیره القدس)، همچنین به انتقام جشن های نیمه شعبان که در مسجد امام زمان خیابان آیزنهاور ( آزادی فعلی) ، مقابل کارخانه پپسی کولا ( متعلق به ثابت) برگزار شد ، نقش حبیب ثابت را در مقوله اعدام طیب و حاج اسماعیل رضایی روشن می سازد.

 گزارش یاد شده ساواک ، از طرف دیگر با تایید اسناد افشاء شده ( که در سری نخست مجموعه مستند"راز آرماگدون" نیز نمایش داده شد)  مبنی بر دیکته شدن مستقیم طرح اصلاحات ارضی از سوی مراکز صهیونی در اسراییل ، از قول محافل بهاییت ، آن را  امری بهایی برای تسخیر زمین های حاصل خیز ایران معرفی می کند. شاید از همین رو بود که پس از اجرای طرح به اصطلاح اصلاحات ارضی در سالهای پس از 1342 ، گروه وسیعی از بهاییان از جمله هژبر یزدانی ، خانواده خسروانی و باتمانقلیچ و ...با کمک کارشناسان اسراییلی ( که ظاهرا برای بهبود اوضاع زراعت به ایران آمده بودند) هزاران هکتار زمین مرغوب را در سطح صدها روستا مالک شدند.  

بیهوده نبود که حضرت امام خمینی ( ره) از همان نخستین گام های نهضت و در اولین اعلامیه های خویش ، بهاییت را یک حزب وابسته به صهیونیسم معرفی کردند و آنها را دست صهیونیست ها برای تصاحب مراکز سیاسی ، اقتصادی و رسانه ای ایران خواندند.

 

قسمت بیست و دوم مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" درباره ریشه های تاریخی آل سعود و حکومت وهابیون در عربستان است که توسط محافل و کانون های صهیونی برکشیده و سازماندهی شدند.

عکس منحصر به فردی از دیدار رهبران القاعده با رونالد ریگان ( رییس جمهوری وقت آمریکا) در کاخ سفید

در این قسمت که عنوان "لارنس عربستان" دارد ، ضمن اشاره به ماموریت جاسوس مشهور انگلیسی، هامفری(همان مستر همفری) طی سالهای ابتدایی قرن هجدهم در خاورمیانه و برکشیدن عنصری به نام عبدالوهاب برای بنیانگذاری فرقه انحرافی وهابیت ، برای اولین بار به ریشه های خاندان آل سعود (حاکمان امروز عربستان سعودی) پرداخته می شود که برخلاف ادعای خود، براساس اعتراف شجره نویسان سعودی ، اصل و نسب آنها در واقع به یک فرد یهودی به نام "ابراهیم موشه" می رسد.

در اسناد این ارتباط که برای نخستین بار در این قسمت از مجموعه "راز آرماگدون 4 : پروژه اشباح" مقابل دوربین تلویزیون قرار می گیرد، مشاهده می کنیم که در قرن نهم هجری مطابق با قرن پانزدهم میلادی ، شخصی به نام مانع احسایی(جد اول خاندان آل سعود) از قبیله یهودی "عنیزه"، زمینی را در نجد عربستان به دست آورده و بعد از او نوه پسری اش به نام موسی با جنگ و کشتار و غارت ، املاک بسیاری را برآن افزود. ابراهیم موسی یا ابراهیم موشه پسر موسی نقش مهمی در شکل گیری آل سعود داشت که نوه اش به نام مقرن سعود ، راس این خاندان به شمار می آید. مردخای ابراهیم موشه و فرزندانش با تغییر نام و انتخاب اسامی عربی ، خود را در میان مسلمانان جا زدند. از جمله اینکه با پرداخت مبلغ سی و پنج هزار جنیه مصری به محمد امین تمیمی ، مدیر کتابخانه های کشور سعودی در سال 1322 ، آل سعود و آل عبدالوهاب را به نبی اکرم (ص) منسوب کردند!

در بخش دیگری از قسمت "لارنس عربستان" مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" براساس شواهد و مدارک و اسناد معتبر نشان داده می شود که حاکمیت آل سعود و وهابی ها در سرزمین وحی که زمینه هایش از 2 قرن پیش توسط هامفری و عبدالوهاب چیده شده بود ، در بحبوحه جنگ جهانی اول توسط توماس ادوارد لارنس(جاسوس نظامی ارتش انگلیس) عملی گردید. اسناد مذکور حکایت از آن دارد که لارنس براساس نقشه ای طراحی شده در کانون های صهیونیستی، همراهی فیصل(از سرکردگان آل سعود) را جذب کرده و او را وادار  به همکاری با ژنرال ادموند آلنبی (فرمانده نیروهای انگلیسی در خاورمیانه) در هدایت شورش عرب ها علیه ترک های عثمانی با وعده برپایی امپراتوری عرب نمود. به این ترتیب حکومتی توسط لارنس در شبه جزیره عربستان برپا گردید که به عنوان یکی از متحدین استراتژیک امپراتوری جهانی صهیونیسم ایالات متحده آمریکا در سالهای بعد نقش مهمی را برای تجاوزات امپریالیسم آمریکا در منطقه خاورمیانه ایفا کرد.

از جمله این مدارک معتبر ، اسناد منتشره وزارت امور خارجه انگلیس در سال 2000 و همچنین نظر برخی محققین و پژوهشگران است که نشان می دهد  لارنس، عامل شبکه جاسوسی صهیونیسم بین الملل بوده . در این اسناد آمده که رونالد استورس یهودی ، لارنس را با شبکه جاسوسی نیلی به ریاست آرونسون مرتبط کرد که در تاریخ معاصر از معروف ترین شبکه های صهیونیستی به شمار آمده است.

سند دیگری که در این قسمت به نمایش در می آید، مطلبی در یکی از شماره های سال 2006 روزنامه ایندیپندنت است که سر مارتین گیلبرت(مورخ یهودی انگلیسی تبار و کارشناس معروف درخصوص مسائل اسراییل و هلوکاست) قصد دارد در کتابی براساس اسناد و مدارک معتبر اثبات نماید، توماس ادوارد لارنس بر این اعتقاد بوده که اعراب تنها در صورت ایجاد یک سرزمین اسراییلی می‌توانند برای خود موقعیتی دست و پا کنند. گیلبرت در گفتگو با روزنامه جروزالم (اورشلیم) پست می گوید:

"... یک نکته‌ی جالب توجه از منظر اسراییلی‌ها فردی به نام لارنس بوده...کسی که از اعراب حمایت و برای ایجاد سرزمین مستقل عربی در دهه 1920 تلاش بسیار کرد. او فردی بود که در عکس‌ها و تصاویر همواره ردایی مخصوص عرب‌ها به تن داشت. حال یک مساله جالب که شما در کتاب بعدی من خواهید دید این است که لارنس عربستان اساسا صهیونیستی جدی بوده است..."

گیلبرت می افزاید: "...بررسی برخی یادداشت‌های لارنس که در مرکز اسناد و اوراق ملی انگلیس موجود است نشان می‌دهد او از خواست صهیونیست‌ها حمایت می‌کرده است.  به طور مثال لارنس که در سال 1920 برای وینستون چرچیل کار می‌کرده ، به وضوح اعلام داشت که باید اراضی فلسطینی از کرانه‌های دریای مدیترانه تا رود اردن تحت عنوان سرزمین ملی یهودیان به رسمیت شناخته شود..."

از جمله تصاویری که برای اولین بار در بخش "لارنس عربستان" مجموعه "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" از تلویزیون پخش می شود ، عکس های هامفری و عبدالوهاب ، عکس های اجداد خانواده آل سعود از جمله مقرن سعود و همچنین شجره نامه این خاندان ، تصویری منحصر به فرد از خرابی قبور ائمه (ع) در بقیع به دست وهابی ها ، تصاویری از آرونسون و شبکه صهیونی نیلی (که لارنس به آنها وابسته بود) ، مارتین گیلبرت و مصاحبه تحقیقی اش با روزنامه جروزالم پست ( اورشلیم پست) درباره ارتباط توماس ادوارد لارنس به شبکه های صهیونیستی و همچنین تصویری دیدنی از بن لادن جوان که در کنار برژینسکی(مشاور امنیتی جیمی کارتر، رییس جمهور اسبق آمریکا) آموزش می بیند و عکس جالب دیگری از ملاقات سران طالبان با رونالد ریگان در کاخ سفید است.

لازم به ذکر است که بخشی از قسمت بیست و دوم مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" به برآمدن فرقه های انحرافی همچون طالبان و القاعده از درون وهابیت و با حمایت مالی آل سعود و حامیان صهیونیست شان اختصاص دارد.

 

مجموعه مستند "راز آرماگدون 4: پروژه اشباح" به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی توسط رضا جعفریان در 26 قسمت برای گروه سیاسی شبکه خبر تهیه شده بود که طی ماههای آذر و دی و بهمن سال گذشته از این شبکه پخش شد و در اسفندماه نیز تکرار گردید. اینک چندی است به به علت استقبال مخاطبان خارجی ، این مجموعه مستند از چند شبکه برون مرزی سیمای جمهوری اسلامی از جمله شبکه جهانی جام جم پخش می گردد.

 


 
 
به بهانه روز جهانی قدس
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

 

ریشه های تاریخی صهیون

 

 

محدود دانستن پدیده شیطانی صهیونیسم به اسراییل ، همانقدر ساده اندیشی است که بخواهیم تمامی عملکرد امپریالیستی ایالات متحده را ناشی از رییس جمهوری آن بدانیم. شاید ترویج این نوع نگرش به صهیونیسم از سوی کانون ها و محافل پنهان صهیونی از آن رو باشد که ساده اندیشان را اقناع کرده و از افشای همه ماهیت سیاه و تاریک این فرقه مخوف و ضد بشری مانع شوند. از همین رو بود که حضرت امام خمینی (ره) از همان نخستین اعلامیه ای که در مهرماه 1341 و در روزهای آغازین نهضت صادر کردند ، در حالی که شاه را نصیحت می کردند اما بر مقوله صهیونیسم و مبارزه با آن تاکید می ورزیدند. این در حالی بود که تا آن زمان هیچ یک از نیروهای سیاسی اعم از چپ و راست ، چنین واژه ای را به کار نبرده بودند.

در طول 4 سری و 104 قسمت از مجموعه مستند "راز آرماگدون" که طی سالهای 1387 تا 1390 از شبکه های مختلف تلویزیون پخش شد و هنوز در حال نمایش هفتگی از شبکه های جهانی جام جم است ، تلاش گردید تا براساس اسناد و مدارک و شواهد معتبر مکتوب و تصویری و صوتی از منابع مختلف خارجی و داخلی ، ریشه ها ، ماهیت و ابعاد مختلف تاریخی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی پدیده صهیونیسم ارائه و توسط کارشناسان و اساتید ایرانی و خارجی تحلیل شود. شاید از همین جهت این مجموعه بازتاب های شگفت انگیزی خصوصا در میان مخاطبان خارجی یافت و هزاران وب سایت و تلویزیون اینترنتی به آن پرداختند.

بی مناسبت نیست به بهانه روز جهانی قدس ، بخش هایی از قسمت اول سری دوم این مجموعه که تحت عنوان "ارتش سایه ها" در ماه رمضان سال 1388 از شبکه خبر پخش شد و در پاییز همان سال نیز از شبکه 3 سیما تکرار گردید را در این وبلاگ بازخوانی کنیم. گفتنی است  سعید مستغاثی ، نویسنده و کارگردان این مجموعه و رضا جعفریان ، تهیه کننده آن بود.

 

شاید باورکردن آن قدری دشوار باشد ، اما واقعیتی است که وجود دارد. این واقعیت، بعد ایدئولوژیک عملکرد امروز نظام سلطه جهانی در خاورمیانه و دیگر نقاط جهان است که در واقع ریشه در اعتقادات صهیونی دارد.شاید از همین روست که هم جرج بوش و هم وزیر خارجه اسراییل جنگ های تجاوزکارانه خود را بیش و پیش از هر عنوانی جنگ ایدئولوژیک می خوانند. ایدئولوژی که بیش از 4 قرن است به شکلی بطئی در دل آیین ها و ادیان و مذاهب الهی پیشروی و نفوذ کرده تا بتواند آنها را مسخر خود گردانیده و از آن طریق پیروان آن ادیان  را برای آرمان های شوم و شیطانی خویش در تسخیر کره ارض بسیج کند. اعتقادات و باورهایی که در طول این 4 قرن با تحریف در ادیان و مذاهب ، صدها و هزاران فرقه جعلی و دست ساخته به نام معنویت و ایمان به وجود آورده تا به تدریج یکتاپرستان را همچون دوران جاهلیت به سوی شرک و بت پرستی و این بار از نوع مدرنش سوق داده که آنان را به مانند سربازان خویش در ارتشی پنهان برای در اختیار گرفتن ذهن و فکر و سپس روح و جان آدمیان به کار گرفته و نقشه های دیرین خود جهت حکومت جهانی را جامه عمل بپوشانند.

واین کهن ترین و اصلی ترین تهاجم فرهنگی سپاه کفر و شرک به جبهه توحید است که همواره محور تمامی تهاجمات و یورش ها و جنگ های ضد بشری بوده و هست. از همین جاست که اساس تهاجم فرهنگی دیروز و امروز را می توان در همان اعتقادات و باورهای صهیونی جستجو کرد و به تحلیل نشست. اما این اعتقادات و باورهای صهیونی چه بوده که در طول قرون گذشته همیشه به عنوان بیرق ارتش شیطانی و نیروی شر در مقابل آرمان های انسانی قرار گرفته است.

این کدام اندیشه و تفکر جهنمی است که در طی این قرن های سپری شده ، محور و ستون فقرات کثیف ترین اقدامات فاجعه بار ضدبشری تاریخ معاصر قرار داشته است اعم از به برده کشیدن سیاهان  و قتل عام رنگین پوستان و غارت ثروت ملل و تجارت تریاک و اساسا  پدیده شومی به نام استعمار که بیش از 400 سال است دنیا را به خاک و خون کشیده و جنگ های خانمان سوز و دیوانه واری را به جامعه بشری تحمیل نمود و نمونه های آن را هر روز بیشتر و بیشتر در کنار و پیرامون خود می بینیم.

این چه فکر و طرح و راهی است که اینچنین سبوعانه و وحشی بر هرگونه بارقه های انسانیت تاخته است تا بالتبع ابلیس ، اشرف مخلوقات خداوند را به سوی تباهی سوق دهد؟ و اینک به عنوان عامل اصلی هرگونه انحراف و گناه و قتل و غارت و ترور و وحشت شناخته می شود؟

در واقع می توان گفت پدیده شیطانی صهیون پس از اینکه گروهی از جادوگران فرعونی که در زمره پیروان  حضرت موسی (ع) در آمده بودند تا در میان یاران آن حضرت اختلاف بیندازند، از قوم ایشان جدا شده و  پیرامون سامری و گوساله  معروفش تجمع کردند، شکل ابتدایی خود را یافت. آنها در آغاز دین یهود را بهانه و خاستگاه خود قرار دادهد بودند اگرچه حضرت موسی (ع) نفرینشان کرد و آنها در میان مشرکان فرعونی باقی ماندند و همواره مترصد بودند تا اقلیت بسیار اندک خود را با شرارت و اعمال شیطانی در مقابل اکثریت دیگر ادیان الهی در موضع قدرت بنشانند. از همین رو ابتدا با اختلاف اندازی و استفاده از اعتقادات دین یهود ، پیروان دیگر ادیان را به جان هم انداختند و سپس با انباشت سرمایه های نامشروع حاکمیت خویش را در بازارها و شریان های اقتصادی اروپا که نبض دربارها را نیز در دست داشت ، گسترش دادند. یکی از نخستین اقداماتشان برای برافروختن جنگ در میان پیروان ادیان توحیدی ، جنگ های صلیبی بود. آنها از همین جنگ های صلیبی برای نفوذ در میان مسیحیت که اکثریت قابل توجهی از متدینین الهی را شامل می گردید، استفاده نموده و نخستین تخم های نفاق را با به خدمت گرفتن گروهی از شوالیه های صلیبی ، تحت عنوان شوالیه های معبد سلیمان  در دین عیسوی کاشتند. شوالیه های معبد خود و دست آموزانشان را تحت عنوان نگاهدارنگان راز جام مقدس و نسل حضرت عیسی مسیح(ع) در سراسر اروپا پراکندند و بنیاد فرقه های مخفی و مرموزی همچون فراماسونری و کابالا، به مثابه بازوهای سیاسی تفکر صهیونی  گشتند.

تهاجم دوم و شاید سنگین ترین تهاجم فرهنگی اندیشه صهیون به مسیحیت در اوایل قرن شانزدهم تحت عنوان پروتستانتیزم  شکل گرفت و یکپارچگی مسیحیت تحت تاثیر انشقاقی مهلک قرار گرفت . اندیشه های مسیحی با آموزه های صهیونی آمیخته گشت و پروتستانتیزم به عنوان شاخه تهاجمی و ریشه بسیاری از فرقه های شبه مسیحی با تفکر صهیونی حیات خود را در دل مسیحیت و با جذب دهها میلیون پیرو جدید برای اندیشه شیطانی صهیونیسم آغاز کرد. نگاهی گذرا به شکل گیری این بنیاد صهیونیسم امروزی می اندازیم:

قرن 15 میلادی: در این قرن، یهودیان از تمدن مسیحی اروپا طرد شده، مجبور شدند در مناطق محصور (گتو) زندگی کنند. کلیسای کاتولیک، سقوط اورشلیم و پراکنده شدن قوم اسرائیل را مجازاتی از جانب خداوند می‌دانست که به دلیل بر صلیب کشیدن مسیح بدان گرفتار شده‌اند، از این‌رو کوشید تا یهودیان را از اروپا بیرون براند یا آنان را از آیین یهود برگرداند که در کشورهایی مثل پرتغال و اسپانیا، این اتفاق رخ داد.

قرن 16 میلادی: در این قرن، جنبش اصلاح دینی (پروتستانیسم) جریان مسیحیت یهودی را پدید می‌آورد. «مارتین لوتر» مؤسس پروتستانیسم، در سال 1533 کتاب "مسیح یهودی متولد شد" را به رشته تحریر درآورد و به یهودیان به عنوان فرزند پروردگار اعتبار بخشید و عهد قدیم را مرجع والاترین اعتقادات مسیحی دانست. در سال 1538 وقتی به دستور «هنری دوم»، انگلستان از کلیسای کاتولیک جدا شد، مسیحیت یهودی همراه با جنبش اصلاح دینی در انگلستان رونق یافت.

در قرن شانزدهم، اعتقاد به طرح خداوند برای پایان تاریخ، از سوی مسیحیت یهودی وارد مناقشات مذهبی شد. براساس این اعتقاد، تاریخ خداوندی با ظهور مسیح و آغاز هزارة خوشبختی آغاز خواهد شد. در این میان کتاب دانیال نبی(عهد قدیم) و مکاشفات یوحنا (عهد جدید) مورد تفسیر جدید قرار گرفت که بر اساس آن، پیش از آمدن مسیح برای حکومت بر جهان در هزارة خوشبختی، دو گام عظیم برداشته خواهد شد:

الف ـ بازگشت یهودیان به صهیون (اورشلیم)،

 ب ـ ساخت معبد سلیمان.

 از این رو، انگلستان در قرن شانزدهم، این رسالت مقدس را بر عهده گرفت تا یهودیان را پیش از آمدن مسیح و حکومت بر جهان، به اورشلیم اعزام کند. این خیزش، در دوران رنسانس رونق بیشتری یافت. «جان لاک» ـ بنیان‌گذار لیبرالیسم ـ «روسو» ـ فیلسوف قراردادهای اجتماعی ـ «کانت» و «جان میلتون» همگی طرفدار اندیشة تأسیس اسرائیل بودند. از این رو، جنبش صهیونیزم مسیحی چند دهه پیش از صهیونیزم یهودی (1879) شکل گرفت.

در قرن 17 میلادی، با مهاجرت پیوریتن‌ها به آمریکا، این جنبش به اوج خود رسید. آنها این تفکر را با خود به آمریکای کشف شده بردند و آن را «اسرائیل جدید» نامیدند. به زبان عبری نماز می‌خواندند و نام فرزندانشان را از داستان‌های تورات انتخاب می‌کردند. اوّلین کتابی که در آمریکا منتشر کردند مزامیر داوود بود. با قتل‌عام سرخ‌پوست‌ها، یک کشور بزرگ برای جنبش مسیحیت یهودی‌گرا که از انگلستان شروع شده بود، پدید آمد.

در قرن هجدهم، تفکر مسیحی بنیادگرا مبتنی بر بازگشت یهود به فلسطین، برای پایان تاریخ و آغاز هزارة خوشبختی با ظهور مسیح، جایگاه ویژه‌ای در فرهنگ آمریکایی و وجدان مردم آنجا یافت.

در قرن نوزدهم، صهیونیسم مسیحی آمریکایی در مورد اقامت یهود در فلسطین از دیگران پیشی گرفت. رهبر این حرکت «ویلیام بلاکستون» ـ مبلغ مسیحی پروتستان ـ بود که طیّ نامه‌ای به «هریسون» ـ رئیس‌جمهور آمریکا ـ از وی خواست برای بازگرداندن یهودیان به فلسطین دخالت کند. موضع بلاکستون حتی شدیدتر از «هرتزل» ـ مؤسس صهیونیسم یهودی ـ بود که اندیشه ایجاد یک سرزمین قومی را برای یهودیان در قبرس یا اوگاندا پیشنهاد می‌کرد. بلاکستون نسخه‌ای از تورات را که صفحاتی از آن را علامت زده بود، برای هرتزل فرستاد و به او یادآوری کرد که تورات، فلسطین را به عنوان سرزمین موعود برای قوم برگزیده تعیین کرده است.

در قرن بیستم این اندیشه در اعتقادات دینی و فرهنگ مردم آمریکا رسوخ کرد و به دولت‌مردان هم راه یافت. «جیمی کارتر» در مارس 1979 در پارلمان اسرائیل گفت:

"...هفت تن از رؤسای جمهور آمریکا به این حقیقت ایمان آورده‌اند که روابط آمریکا و اسرائیل فراتر از یک رابطه خصوصی است. این رابطه در وجدان، اخلاق، دیانت و معتقدات مردم آمریکا ریشه دارد. ما میراث تورات را با شما تقسیم می‌کنیم..."

از ابتدای سال 1976، رشد و گسترش مسیحیت سیاسی بنیادگرا ـ اصطلاحاً راست مسیحی ـ شدت گرفت. به طوری که بین یک پنجم تا یک سوم آمریکاییان از نو غسل تعمید به جای آوردند که به «مسیحیان از نو متولد شده» معروفند. پیروان کلیساهای افراطی و انعطاف‌ناپذیر افزایش یافت، شبکه‌های تلویزیونی مذهبی (مثل CBN) و کلیساهای تلویزیونی تأسیس شد. سازمان‌های راست مسیحی، گفتمان اصول‌گرایانه‌ای را آغاز کردند که مضمون آن، آماده ساختن آمریکا برای بازگشت مجدّد مسیح و پایان جهان بود. بازگشت یهودیان به قدس پس از جنگ 1967، نشانه‌ای از صحت پیشگویی‌های تورات و گام ماقبل آخر بازگشت مسیح، یعنی بازسازی معبد سلیمان تلقی گردید. رونالد ریگان، نامزد حزب جمهوری‌خواه در سال 1980 با کشیش بیلی گراهام، رهبر سازمان اکثریت اخلاقی ائتلاف نمود و بدین ترتیب در انتخابات پیروز شد. بالاتر اینکه حزب جمهوری‌خواه در انتخابات مقدماتی ریاست‌جمهوری در سال 1988، اصلاً به یک کشیش ـ پت رابرتسون رهبر ائتلاف مسیحی ـ اجازه داد که خود را نامزد نماید. این امر در انتخابات اوّلیه ریاست جمهوری در سال 2000 نیز تکرار شد و «گری‌بوئر» نماینده راست مسیحی خود را نامزد کرد. کشوری سکولار که جریانات بنیادگرا در جهان اسلام را سرکوب می‌کند و خواستار جدایی دین از سیاست در ایران است، خود گام‌هایی برمی‌دارد که احتمالاً در دهة آتی، رئیس‌جمهور آمریکا یک کشیش بنیادگرا و یک مسیحی صهیونیست خواهد شد!

گرچه این کشیش‌ها نتوانستند رأی حزب را با اکثریت کسب کنند، امّا کاندیدای حزب ـ بوش ـ که نماینده این جریان است و با کمک جنبش مسیحیت بنیادگرا و صهیونیسم رأی آورد؛ خود را سرباز مسیح می‌دانست و در همه اردوگاه‌های اشغالگران در عراق، تابلوی مسیح با حمایت تفنگ‌داران آمریکایی نصب کرده بود.

بنابراین غرب جدید، فقط غرب فوق مدرن و سرمایه‌دار نیست، یک جریان قوی شبه مذهبی با اندیشه‌های توراتی برای پایان تاریخ است که هستة مرکزی آن ایالات متّحده و سپس انگلستان است که در حال تبلیغ این بنیادگرایی در مسیحیت کاتولیک اروپا نیز می‌باشد.

پروتستانتیزم در وهله نخست با نفی اندیشه کاتولیسم ، تفکر مادی و سکولار را فرا راه پیروان خویش قرار داد و حیات دنیوی را بر زندگی اخروی ارجحیت بخشید تا انسان را از اهداف والای الهی منحرف گردانده و به سوی خود یا اومانیسم و مرزهای حقیر مادی محدود و محصور نماید.

اصول و مبانى جریان اوانجلیسم این است که آمریکا را مسیح به وجود آورده  تا در آخرالزمان علیه ضد مسیح (دجّال یا آنتی کرایست) در جنگ نهایى مقدس آرماگدون بجنگد. از این رو آنها همواره خواستار یک آمریکاى قدرتمند و مقتدر مى باشند و از افزایش بودجه نظامى حمایت مى کنند. آنها حضور نظامى آمریکا در مناطق مختلف جهان را ضرورى مى دانند. آنها در سخنرانیهاى دینى خود ترویج مى کنند که قدرتهاى شیطانى مى کوشند آمریکا را نابود نمایند. اوانجلیست ها با تبلیغات گسترده در دهه اخیر، احساسات عمیق را براى جنگ آرماگدون به وجود آورده اند. آنها هر کسى را که با آنها موافق نباشد ضد دین، ضد مسیح و ضد اخلاق معرفى مى کنند و به هواداران خود آموزش مى دهند که از مخالفان خود تنفر شدید داشته باشند. نمونه این تنفر را همین چندی پیش در عمل جنایتکارانه آندریاس برویک و کشتار بیش از 100 نفر از جوانان و نوجوانان نروژی (که فقط نسبت به نژادپرستی اسراییل اعتراض کرده بودند) مشاهده کردیم. برویک عضو رسمی تشکیلات ماسونی و لژ سنت جان در اسلو بود و خود را یکی از شوالیه های معبد می دانست. تفکرات او به بنیادگرایان انجیلی ( مسیحیان صهیونیست ) تعلق داشت ، همان تفکری که امروزه در اروپا توسط امثال آنگلا مرکل و نیکلاس سارکوزی رواج داده می شود. تفکری نژادپرستانه براساس آموزه های صهیونی و در ضدیت افراطی و شدید با اسلام و مسلمانان به خصوص شیعیان.

آنها اعتقاد دارند که صهیونیستهاى یهودى فلسطین اشغالى در آغاز هزاره سوم میلادى دو مسجد اقصى و صخره در بیت المقدس را منهدم خواهند نمود و به جاى آن معبد بزرگ را بنا خواهند کرد. روزى که یهودیان مسجد اقصى و مسجد صخره در بیت المقدس را منهدم کنند جنگ نهایى آرماگدون به رهبرى آمریکا و انگلستان آغاز خواهد شد.


 
 
ناگفته های کودتای 28 مرداد 1332
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

 

 

عملیات چکمه و فونیکس توسط MI6 و CIA

 

 

این بخشی از قسمت های دوازدهم و چهاردهم مجموعه مستند راز آرماگدون است که در خرداد 1387 از شبکه خبر پخش شده است:

 

در تاریخ معاصر ما ، کودتای 28 مرداد 1332 در نظر اغلب کارشناسان و مورخین و ناظران آگاه سیاسی ، یکی از سیاه ترین نقاط عمل استعمار و به خصوص امپریالیسم آمریکا در میهن ما به شمار آمده و می آید. این نکته حتی در میان روشنفکران و نویسندگان خارجی و به ویژه  آمریکایی مسئله غریبی محسوب نمی شود  و کتب و مقالات متعدد و بسیاری درباره آن نوشته شده که معروفترینش کتاب "همه مردان شاه" نوشته استیون کینزر خبرنگار مشهور نیویورک تایمز است که در دوران کاری خود ، گزارش هایی را از بیش از 50 کشور چهار قاره جهان برای این روزنامه ارسال نمود.

اما تقریبا اغلب منابعی که ماجرای کودتای 28 مرداد را روایت کرده و به زمینه ها و پس زمینه های آن پرداخته اند ، کلیت این جریان را با طرح کرمیت روزولت و سازمان سیا و شعبان بی مخ و اخیرا برادران رشیدیان محدود ساخته اند و از برخی چهره های اصلی و پشت پرده این حادثه ننگین در تاریخ ایران و جهان عمدا یا سهوا گذشته اند.

حضور محمدرضا در سلطنت همان گونه که با تدارک و مجوز کانون های صهیونیسم جهانی از جمله رابط  شبکه جهانی فراماسونری با نام آلن چارلز ترات (رییس MI6 در ایران)  به انجام رسید ، با پشتیبانی و برنامه ریزی فعال آنها هم تداوم و تحکیم یافت. اگر این کانون ها مانند فراماسونری و بهاییت یا انجمن اکابر پارسیان هند در زمان رضاخان ، ماموران خود را به صورت انفرادی درکنار رضاخان قرار می دادند ، در دوران محمد رضا با تغییر و تحولات انجام گرفته در سطح بین المللی ، به صورت شبکه های منطقه ای و با شکل و شمایل باندهای توطئه گر در سطوح مختلف حکومت پهلوی دوم قرار گرفتند.

در راس این شبکه ها  شبکه شاپور ریپورتر ، پسر اردشیر ریپورتر و دوست نزدیک محمد رضا قرار داشت. نکته قابل تامل اینکه سر شاپور ریپورتر به عنوان سرجاسوس سرویس اطلاعاتی انگلیس شناخته می شد اما با پوشش وابسته مطبوعاتی سفارت آمریکا در تهران حضور پیدا کرد و تا کودتای 28 مرداد 1332 به طور رسمی ، رییس دارالترجمه سفارت آمریکا و رایزن سیاسی این سفارت بود!

پیتر رایت مامور ارشداینتلیجنس سرویس ، در خاطرات افشاگرانه اش ، ضمن بیان ارتباطات شاپور ریپورتر ،  او را به عنوان رییس یک شبکه مستقل اطلاعاتی قلمداد کرده که از لندن توسط لرد ویکتور روچیلد(از متنفذین شبکه جهانی صهیونیسم) هدایت می شد و لرد روچیلد ، پیوندهای آن را با نخست وزیر بریتانیا و روسای MI6 سازمان می داد.

کریستوفر مونتاگ وودهاوس ، مسئول عملیات چکمه در MI6 که در سالهای 1951 – 1952 در تهران بود و بعدها رییس انستیتوی سلطنتی امور بین المللی ، نماینده مجلس عوام از حزب محافظه کار و رییس موسسه انتشاراتی پنگوئن شد ، در خاطراتش می نویسد:"...زینر (مامور MI6 در ایران)همچنین یک پارسی اهل بمبئی را که همشاگردی شاه بود ، به من معرفی کرد ، اگرچه در آن موقع او آدم مهمی نبود ولی بعدها بواسطه خدماتی که برای ما انجام داد ، به لقب سر شاپور ریپورتر مفتخر شد..." به پاس خدمات شبکه روچیلد-ریپورتر هم بود که در قرارداد کنسرسیوم ، شرکت رویال داچ شل 14 درصد سهام نفت ایران را به خود اختصاص داد.

شبکه  مهم دیگر این دوران ، شبکه امیر اسدالله علم (نزدیکترین محرم  محمد رضا که به صدارت و وزارت دربار هم رسید)بود که کارآیی بالای اطلاعاتی خود را طی سالهای 1320- 1327 به ثبوت رساند. شبکه اسدالله علم تداوم و تکامل یکی از شبکه های موروثی اردشیر جی ریپورتر بود که تحت کنترل روچیلدها قرار داشت و به عبارت دیگر می توانیم این شبکه را بیش از هر چیز یک شبکه صهیونیستی ارزیابی کنیم. شاپور جی در ورود به ایران ارتباط خود را با اسدالله علم برقرار ساخت و این شبکه هدایت یک رشته عملیات را به دست گرفت که در اسناد سرویس اطلاعاتی آمریکا با نام رمز "بدامن" خوانده می شود.

مارک گازیوروسکی محقق و پژوهشگر آمریکایی نیز در کتابش تحت عنوان "کودتای 28 مرداد 1332" عملیات شبکه بدامن را تایید می کند ولی براساس مصاحبه هایش با ماموران بازنشسته سازمان سیا و همچنین اسناد مختلف ، این شبکه را تحت امر مستقیم آمریکایی ها معرفی کرده و نمی تواند به هویت اصلی دو ایرانی مسئول این شبکه که با نام های مستعار نرن و سیلی ذکر می کند (یعنی همان شاپور ریپورتر و اسدالله علم) پی ببرد.

بررسی فعالیت های شبکه شاپور ریپورتر – اسدالله علم در این دوران نشان می دهد که عملیات "بدامن" بر دو محور متمرکز بود : عملیات نفوذی – سیاسی و عملیات تبلیغی – فرهنگی. در شبکه تبلیغاتی – فرهنگی بدامن ، جمع کثیری از روزنامه نگاران و به اصطلاح روشنفکران آن زمان حضور داشتند که اغلب مطبوعات آن روز را می گرداندند.

مئیر عزری نخستین سفیر اسراییل در ایران در بخش سیزدهم از جلد اول کتاب خاطرات خود ، حدود 9 صفحه را به همین دسته از روزنامه نگاران اختصاص می دهد که چگونه با فراخوان عزری ، نوکر بی جیره و مواجب صهیونیسم جهانی شدند و در نشریات خود به همه گونه تمجید و تجلیل از رژیم صهیونیستی دست زدند.

مئیر عزری می نویسد :"...در سایه همین بینش بود که کوشیدم نویسندگان ، سردبیران و دست اندرکاران رسانه های همگانی را به اسراییل فرا خوانم... پیوندهای دوستانه با کیا ، بختیار ، علوی مقدم ،...( از سران ارتش شاه) هریک توانست به گونه ای مرا در نزدیک شدن به رسانه های گوناگون یاری دهد تا بتوانم برخی از آنانرا با خواسته های دوستانه اسراییل آشنا سازم..."

عزری در خاطراتش نام  روزنامه ها و نشریاتی همچون فرمان ، تهران مصور ، اطلاعات ، تهران اکونومیست ، یغما ، سپید  و سیاه ، صبح امروز ، فردوسی ، اراده آذربایجان ، پیغام امروز ، ایران ما را به طور علنی می برد که گردانندگان و سردبیران و برخی نویسندگانشان به اسراییل رفتند و پس از بازگشت در مدح رژیم صهیونیستی مطالب مختلفی نوشتند. ضمن اینکه براساس اسناد ساواک ، داریوش همایون(وزیر اطلاعات و جهانگردی شاه)  نیز با سرمایه و کمک های مالی اسراییل و حضور افرادی همچون شائول بخاش و همسرش هاله اسفندیاری (که اخیرا در پروژه انقلاب مخملی بنیاد صهیونیستی سوروس علیه ایران وارد عمل شده بود) روزنامه آیندگان را برای تبلیغ و دفاع از اهداف و اغراض رژیم صهیونیستی تاسیس کرد.

اما به جز شبکه های فوق ، تشکیلات جهانی فراماسونری برخلاف زمان رضاخان که تنها با عوامل بومی خویش در هدایت حکومت دخالت داشت،پس از به سلطنت رسیدن محمد رضا ، با عناصر اصلی و خارجی اش در میدان قدرت مملکت وارد گردید. فراماسون هایی مانند آلن چارلز ترات ، آن لمبتون و ارنست پرون از جمله این افراد بودند که شبکه های وسیع امنیتی – اطلاعاتی خود را درون حکومت محمد رضا گستراندند که مهمترینشان ، ارنست پرون یار غار محمدرضا از دوران تحصیل در سوییس و محرم رازهایش محسوب شده است.

رابطه پرون با رابین زینر، مأمور MI-6 در ایران و استاد بعدی دانشگاه آکسفورد، هم مسئله‌ای آشکار است که در خاطرات کریستوفر وودهاوس و در کتاب  "عملیات چکمه" نیز مندرج شده.  ویلیام راجر لویس در کتاب " مصدق، نفت، ناسیونالیسم ایرانی" ،  می‌نویسد: " ...زینر از طریق شخصی که در پشت پرده مغز متفکر شاه بود، یعنی یک سویسی به نام ارنست پرون، از رویدادهای داخلی دربار اطلاعات دست اوّل کسب می‌کرد. .."

در جلد اول کتاب "اسناد فراماسونری در ایران" ، ارنست پرون به همراه محمد خلیل جواهری از موثرترین افرادی معرفی شده که در تجدید حیات فراماسونری در دوران محمد رضا نقش ویژه ای را ایفا کردند و لژ پهلوی را به عنوان آغاز دوره نوین  فراماسونری در ایران تاسیس نمودند.

فردوست در اعترافاتش ، همچنین از ماجرای معرفی او توسط ارنست پرون به استاد اعظم لژ فراماسونی پهلوی که همان محمد خلیل جواهری بود ، شرح مفصلی می دهد. در این اعترافات همچنین آمده که پرون به طور کامل بر محمد رضا حکومت می کرد و حتی در حضور دیگران ، با وی سبک سخن می گفت و یا او را از خود می راند !! که موجب تعجب و شگفتی اطرافیان می گشت.

طبق اسنادی که در غرب هم منتشر گردیده ، در باره عوامل پنهان داخلی این کودتا ، بیشتر به شبکه برادران رشیدیان اشاره شده است ، تنها مارک گازیوروسکی (استاد علوم سیاسی دانشگاه لوییزیانای آمریکا که کتاب ها و مطالب متعددی درباره سیاست خارجی آمریکا و روابط این کشور با کشورهای جهان سوم دارد ) در کتاب خود تحت عنوان "کودتای 28 مرداد "  به شبکه بدامن به عنوان مهمترین شبکه سازمان سیا در این کودتا  اشاره کرده است . او که اهم پژوهش خود را براساس اسناد دست اول و مصاحبه با کارمندان  پیشین سازمان سیا مبتنی نموده ، سرپرستان این شبکه را دو ایرانی با نام های رمز نرن و سیلی می داند.

برخلاف تصور گازیوروسکی ، شبکه مجری برنامه بدامن ، یک شبکه آمریکایی نبود. پروژه بدامن یکی از نخستین پروژه هایی بود که در چارچوب همکاری اینتلیجنس سرویس و سازمان نوبنیاد سیا در آن زمان برمبنای امکانات غنی بومی MI6 و بودجه کلان سیا آغاز شد و مسئولیت اداره آن به عهده شاپور ریپورتر قرار گرفت که در همکاری با اسدالله علم اجرای پروژه را شروع کرد. دو ایرانی که در اسناد سیا با نام های رمز نرن و سیلی خوانده شده اند ، در واقع این دو نفر بودند و همین شبکه بود که در سال های پس از کودتا به عنوان مقتدرترین سازمان پنهانی در حیات سیاسی ایران اعمال نفوذ نمود و بسیاری از رقبای جاه طلب خود را ، اعم از سایر وابستگان به اینتلیجنس سرویس و یا عوامل  مستقل سیا مهار کرد  و به قدرتی بلامنازع تبدیل شد.راز دوام محمد رضا پهلوی در کشاکش تنازع مراکز قدرت در غرب در پیوند وی با همین شبکه بود که در نهایت توسط دست های نامریی و نیرومند امپراتوری جهانی صهیونیسم اداره می شد.

براساس آنچه گازیوروسکی می نویسد ، طبق اسناد موجود ، برادران رشیدیان در نوامبر 1951 برابر با آبان 1330 توسط MI6 در اختیار سیا قرار گرفتند تا نقش مهمی را در عملیات انگلیسی- آمریکایی کودتا ایفا کنند.

اما در واقع این شبکه روچیلد – ریپورتر بود که طرح کودتای 28 مرداد 1332 را ریخته و بوسیله عوامل مختلفش از جمله سازمان سیا و اینتلیجنت سرویس و شبکه های بدامن و رشیدیان اجرا کرد . نگاهی به وقایعی که طی سالهای 1327 تا 1332 اتفاق افتاد ، روشن می سازد که چرا کانونهای جهانی صهیونیسم ، علیرغم پایگاههایی که در سالهای پس از شهریور 1320 در ایران ایجاد کرده بودند ، در اوایل دهه 30 به این نتیجه می رسند که بایستی یک کودتا ، شرایط موجود را به سوی رهبری نیروهای تازه نفس آمریکایی بگرداند. وقایعی که طی سالهای اواخر دهه 20 اتفاق افتاد ، نشان از تقویت گسترده نیروهای مبارز مذهبی به رهبری آیت الله کاشانی در سطح جامعه ایران داشت. علاوه برآن ، محبوبیت فداییان اسلام به رهبری شهید نواب صفوی ،  نفوذ اندیشه اسلام سیاسی در میان مردم  را به رخ می کشید و این نامطلوبترین وضعیت برای محافل استعماری و خصوصا کانون های صهیونیستی به شمار می آمد. حرکت آیت الله کاشانی و نواب صفوی در تشکل مردم علیه حاکمیت اسراییل در فلسطین که تا آن زمان در میان عموم نیروهای سیاسی جامعه بی نظیر بود ، زنگ خطری برای کانون های فوق به شمار می آمد. از همین رو ملاحظه می کنیم که پشت پرده کودتای 28 مرداد 1332 شبکه صهیونیستی روچیلد – شاپور ریپورتر قرار می گیرد که تا امروز کلیه اسناد و تبلیغات جهانی در پنهان نگه داشتن این نقش  عمل کرده است.

تنها در تاریخ 25 مارس 1979 برابر 5 فروردین 1358 بود که نشریه انگلیسی ساندی تلگراف طی مقاله مفصلی برخی از ابعاد فعالیت های شاپور ریپورتر را افشاءکرد. در این مقاله ضمن اشاره به سوابق ریپورتر در حکومت شاه که به عنوان "رایزن عالیمقام شاه ایران" حضور داشته است، از نقش وی در کودتای 28 مرداد 1332 ، پرده بر می دارد. نشریه ساندی تلگراف می نویسد:"... او(شاپور ریپورتر) کسی است که روابط و همکاری نزدیک با سازمان های جاسوسی انگلستان و آمریکا داشته و از جمله عملیات او ، نقش مستقیم در کودتای سال 1953 (1332) و بازگردانیدن شاه به تاج و تخت می باشد... او در همان زمان همکاری نزدیک خود را با سازمان سیا آغاز کرد و مستقیما با عوامل این سازمان وارد مذاکره شد تا کودتایی را که در اثر آن شاه به قدرت بازگشت (یعنی همان کودتای 28 مرداد 1332) سازماندهی کند..."

اشاره نشریه ساندی تلگراف به نقش فراسازمانی شاپور ریپورتر که زمانی در اینتلیجنس سرویس است و زمان دیگر در CIA خود گویای ارتباطات نزدیک اطلاعاتی – امنیتی وی با کانون های جهانی صهیونیسم است که لرد ویکتور روچیلد در راس آنها قرار می گرفت و همچنان که پیش از این نیز گفته شد با سرشاپور  ریپورتر رابطه نزدیکی داشت. انتشار مقاله ساندی تلگراف وابسته به جناح کارگر انگلیس را می توان به رقابت هایی که این حزب در آن زمان با محافظه کاران تحت نفوذ شبکه روچیلد- ریپورتر داشت ، مربوط دانست.

پیتر رایت مامور ارشد MI6 در خاطراتش از تیم سه نفره لرد ویکتور روچیلد، سِر دیک وایت و سِر شاپور ریپورتر سخن گفته است. او می‌نویسد:"...ویکتور روچیلد با استفاده از دوستی‌اش با شاه ایران و اداره برخی از عوامل جاسوسی در خاورمیانه، که آن‌ها را بطور شخصی و برای دیک وایت کنترل می‌کرد... مانند سِر ریپورتر که رل تعیین‌کننده‌ای در عملیات خاورمیانه‌ای MI-6 در سال‌های دهه 1950 داشت، روابط خود را با دستگاه اطلاعاتی انگلستان حفظ می‌کرد... ..." در آرشیوهای ایرانی اسناد متعددی موجود است که رابطه نزدیک لرد ویکتور روچیلد، و همسرش (ترزا مایور)، و سِر دیک وایت (رئیس وقت MI-6) را با سِر شاپور ریپورتر و نیز رابطه صمیمانه آنان را با امیر اسدالله علم مسجل می‌سازد.

قابل ذکر اینکه مجموعه مستند راز آرماگدون نخستین سری از این سریال مستند بود که توسط سعید مستغاثی در 26 قسمت نوشته و کارگردانی شد و رضاجعفریان آن را برای گروه سیاسی شبکه خبر تهیه کرد.