مستغاثی دات کام

 
بر آستانه سال 1391
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
 

امسال هم بدون تو ، مولا تمام شد                 شادی برای اهل تماشا ، تمام شد

تنها کنار سفره تحویل  تا به کی ؟                   صبر و قرار و حوصله ما تمام شد

مجنون به یاد حضرت لیلا نفس کشید              تا لحظه ای که در دل صحرا تمام شد

هستم به روز وعده خوبان امیدوار                    روزی که کاش و شاید و اما تمام شد

سال جدید می رسد ، آقا تو هم بیا                 تا گفت و گو کنیم ، تمنا تمام شد

سال جدید کاش بگوییم با همه                       سال ظهور یوسف زهرا شروع شد


 
 
بررسی تولیدات سینمای ایران در سال 1390 - 6
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

با نگاهی به جشنواره سی ام فیلم فجر ( قسمت پایانی )

 

زیر خط فقر سینما !

 

اما شاید بتوان گفت که بیش و پیش از همه آنچه درباره محتوا و مضمون مشترک فیلم های سی امین جشنواره فیلم فجر گفته شد ، این جشنواره از ضعف ساختاری و سینمایی اکثر آثارش رنج می برد و شگفت آنکه امسال علیرغم وجود این ضعف مفرط در اغلب فیلم های خصوصا بخش مسابقه سینمای ایران ، این بخش( سودای سیمرغ و نگاه نو) متورم تر از هر سال با نزدیک به 50 فیلم ، برگزار شد! فیلم هایی که از فرط فقر سینمایی از یک اثر آماتوری سوپرهشت دهه 60 نیز نازل تر به نظر می آمدند. فیلم هایی که اغلب یک سطر ایده را به یک فیلم بلند سینمایی تبدیل کرده بودند. فیلم هایی که نه تنها کاراکتر و شخصیت ( در مفهوم استاندارد فیلمنامه ) نداشتند و حتی از پرداخت تیپ های کلیشه ای و نخ نما، عاجز ماندند بلکه از یک سطر قصه گویی نیز ناتوان بودند.

-"تلفن همراه رییس جمهور" تقلیدی ناشیانه از فیلم های "شاهزاده و گدایی" و موضوع ابدی عوض شدن آدم ها با پرداختی دم دستی و ضعیف و تیپ های بی هویت و پادرهوا و ماجرایی فانتزی که به هیچ وجه با شبه رئالیته داستان جور نیست و ساز خود را می زند.

-"یک سطر واقعیت" یک ماجرای شبیه فیلم "پارتی " سامان مقدم ( حتی با تیپ های مانند آن فیلم ) همراه با یک فراز و نشیب فیلمفارسی و پایان نچسب.

-فیلم "گشت ارشاد" همچنان از گرایشات مسبوق به سابقه کارگردان به فیلمفارسی رنج می برد و در ترکیب با توهمات سیاسی/اجتماعی وی به یک فیلمفارسی بی هویت بدل شده است. در واقع خود فیلمساز نیز با نمایش عکس بهروز وثوقی در فیلم "کندو" بر تابلوی کائنات(که تعبیر و مفهوم خاصی در فیلم دارد) بر این شبهه فیلمفارسی، مهر تایید می زند. متاسفانه علیرغم همه این دلبستگی و وادادگی ، فیلمساز به هیچ وجه حتی به ساختار سینمایی همان فیلم "کندو" نیز نمی تواند برسد و در میانه شعار و قیصر و گنج قارون و ...می ماند! اجرای بسیار ضعیف سکانس ماقبل پایان در آن نمایشگاه اتومبیل خود ، نشانگر نزول فیملسازی شده که در آثاری همچون "مردی شبیه باران " و "مردی از جنس بلور " و حتی "سنگ ، کاغذ ، قیچی" از خود هوش و ذوقی نشان داده بود.

-"میگرن" یک فیلم شبه اپیزودیک به نظر می آید که نه ساختار اپیزودیک دارد و نه سر و شکل فیلم های با شخصیت های سلسله وار که هر بخش از فیلم با یک عنصر مشترک به بخش بعدی (که ظاهرا داستان دیگری دارد) مرتبط می شود و بالاخره هم شخصیت ها همگی در فصل پایانی به نوعی تلاقی می کنند. فیلمی مانند "راههای میان بر " رابرت آلتمن از بهترین نمونه های این گونه آثار سینمایی است. اما شخصیت های فیلم "میگرن " نه تنها واجد هیچگونه تلاقی و اشتراک و هم پوشانی نیستند، علیرغم اینکه در یک مجتمع زندگی می کنند و همین موضوع می توانست فصل مشترک مناسبی برای یک فیلمنامه اینچنینی باشد ، اما فیلمساز از هرگونه استفاده درست از چنین عنصری قاصر است. درگیری کارگردان با شعر و شعار و روشنفکری و اینکه فمینیسم مورد نظرش را برجسته سازد ، وی را حتی از یک پایان بندی معمولی نیز غافل می سازد و به جز شخصیت سوم که یک زن تنهای متجدد به نظر می آید و در یک پایان هاویشامی ، پرده ها را کنار می زند (به چه دلیل ؟) ، دو خانواده دیگر بدون هیچ گونه نقطه گذاری ، رها شده و گویی دو قصه اول و دوم که همچنان می توانستند تا ابد همینطور بچرخند ، با رسیدن فیلم به دقیقه 90 ، توسط تهیه کننده کات خورده اند!!

-"گیرنده" ظاهرا یک فیلم جاده ای ، پر حادثه به نظر می آید اما فیلمساز، فیلم جاده ای را با فیلمبرداری در جاده ، اشتباه گرفته و خلق حادثه های پی در پی را هم با تکرار چندین و چندباره یک برخورد کلیشه ای ( رد و بدل شدن کیسه نامه ها ) عوضی گرفته است.

"گیرنده " که از ایده یک فیلم پیش از انقلاب به نام "سه نفر روی خط" ساخته عبدالله غیابی گرفته شده ، به هیچ وجه از فرم قابل قبول دست به دست شده سوژه در آن فیلم جاده ای برخوردار نبوده و آدم هایش را در یک ماجرای بی پایان وارد ساخته که تا بی نهایت می تواند ، تداوم یابد.

-فیلم­نامه "خرس" دچار مشکلات جدی است. درواقع به لحاظ ساختار و پرداخت، هیچ­گونه شخصیتی دیده نمی شود و برعکس آثار مشابه ، با یک مشت تیپ کلیشه ای مواجه هستیم. یک بد من خیلی خبیث و به قول همسرش دیو صفت که قمارباز و مشروب­خوار است و زنش را کتک می زند ، گویی مثل فولادزره دیو ، وی را در قلعه ای اسیر کرده است! بی بندوبار بوده و برخوردی خشن دارد . ولی در طرف مقابل یک آدم بسیار مثبت می بینیم که حتی حقش را نمی تواند بگیرد و یک زن مظلوم که همیشه کتک می خورد!!

حتی رفیق های آن بدمن ، تماشاگر را به یاد فیلمفارسی های سابق می اندازند؛ یک مشت آدم بند و بار که بیلیارد بازی می کنند و با آن لباس های خاص ، الکی می خندند و جملاتی از قبیل "بیا بریم حال کنیم" ، ورد زبانشان است. تیپ ها به گونه ای است که ظرفیت هیچگونه تغییری را ندارند. مضاف بر این که خود این تیپ ها به نوعی کات خورده نشان داده می شوند. انگار پس از نوشتن فیلمنامه ، از میان هر سکانس یا فصل، یک یا دو صفحه درآمده است. چون بسیاری از وقایع منطقی داستان و یا پیش زمینه کنش ها و واکنش ها دیده نمی شود.

دیالوگ ها ، اغلب سردستی نوشته شده و هیچ منطق شخصیت پردازی وجود ندارد و پایان فیلم هم یک پایان کلیشه ای است. معمولا این گونه فیلم ها دو پایان بیشتر ندارد یا پایان خوش دارد که مثلا رزمنده ایثار کرده و می رود مثل "کیمیا" و "بیداری رؤیاها " و از یک رزمنده هم که سالها همه زندگی اش را صرف جهاد کرده ، جز این انتظار نمی رود .

و نوع دیگر پایان بندی،یک پایان تلخ است که آدم ها به طور کلیشه ای همدیگر رامی کشند و متاسفانه در فیلم "خرس" کلیشه دوم اتفاق می افتد. به نظرم این­ پایان مانند عنوان فیلم بی ربط است . یعنی اگر در آخر فیلم ، آن رزمنده سابق فریاد نزند و چندین بار نگوید "خرس"  که معلوم نیست به چه دلیلی چنین لقبی را به شوهر همسر سابقش می دهد ، چه توجیه دیگری بریا عنوان فیلم وجود دارد؟!

-فیلم "پذیرایی ساده" هم به همان دلیل ساده انگارنه سازندگان فیلم "گیرنده" از سوی کارگردانش ، یک فیلم جاده ای تلقی شده ، غافل از آنکه در هر فیلمی جاده وجود داشته باشد ، فیلم ، جاده ای نمی شود!  جاده بایستی در روند قصه و داستان فیلم تاثیر داشته و اصلا خود به یک شخصیت تبدیل شود. فیلم هایی مانند "پاریس تگزاس " یا " تلما و لوییز" از نمونه های موفق این دسته آثار هستند. اما در فیلم "پذیرایی ساده " ، همان طور که گفته شد ، یک ایده ساده و کلیشه ای یک خطی ، به یک فیلم بلند داستانی بدل شده که تماشاگر را در همان 20 دقیقه نخست ، از نفس می اندازد. شخصیت ها و کاراکترهایی که اصلا هویت و مشخصه ای ندارند، بدون شناسنامه و هرگونه عنصری که از آنها شخصیت و یا حتی تیپ بسازد. تغییر و تحول ها ( خصوصا در مورد مرد قصه ) بسیار سخیف تر از آثار هندی و فیلمفارسی اتفاق می افتد و متاسفانه بازهم عدم توانایی فیلمساز در پرداخت فضا و قصه ، به هنری بودن اثر تعبیر شده است!

 

 سایه های فیلمفارسی

 

 -"زندگی خصوصی " یک فیلمفارسی بسیار مبتذل است که زیر لوای شعر و شعارهای سیاسی ، همه ضعف فرم و محتوای خود را پنهان می سازد. آن نماهای سوپر سوپر اکستریم کلوزآپ ( یا به قولی "دماغ شات " و " لب و دهن شات" ! ) که بدون هرگونه توجیه دراماتیک یا ساختاری در یک سکانس، مدام به یکدیگر کات می خورند و از هرگونه نماهای با اندازه واسط ، بی بهره هستند ، برای بی دانشی فیلمساز ( که البته بیش از این نیز از وی انتظار نمی رفت ) کفایت می کند و ایضا برای کج سلیقگی مسئولان جشنواره فیلم فجر در گنجاندن چنین اثر ماقبل آماتوری برای بخش مسابقه سینمای ایران!!

-"بوسیدن روی ماه" علیرغم قوت ساختاری نسبت به بسیاری از آثار جشنواره سی ام فیلم فجر ، اما به لحاظ فیلمنامه واجد شخصیت ها و کاراکترهای اضافی متعدد است که با حذف یا اضافه شدن آنها ، خللی در فیلم بوجود نمی آید. این کاراکترهای اضافی که اغلب در فرزندان مادربزرگ و متعلقاتشان خلاصه می شود ، بالتبع ، صحنه های اضافی متعددی نیز پدید آورده اند که اثر را به طور بیهوده ای کشدار و کسالت بار نموده است. علاقه سازندگان فیلم به طرح شعارهای سیاسی گروهی و جناحی و باندی موجب شده که متاسفانه سکانس های به اصطلاح گل درشت شعر و شعاری ، فیلم را از نفس بیندازد مانند صحنه ای که مصطفوی برای جانشین جوانش ، سخنرانی می کند و یا مکالمات متعدد تلفنی همین شخصیت با ناشناسی در آن سوی خط.

-واقعا به " یه عاشقانه ساده " نمی توان لقب فیلم اطلاق کرد ، چون در واقع به جای عناصر سینمایی ، واجد ویژگی های تصویر متحرک و نمایش لباس و صحنه های روستایی و مانند آن هست ،  فقط در آن ، "سینما" وجود ندارد. به نظرم با شناختی که از سامان مقدم دارم، احتمالا خود وی نیز بر این واقعیت معترف خواهد بود. فیلم با یک قصه قدیمی و تکراری سرهم بندی شده و اضافه کردن  یک سری شبه داستانک های بی ربط ، مثل استفاده از مواد مخدر در پخت نان ( نکند یکی از نهادهای مبارزه با موارد مخدر ، از سرمایه گذاران فیلم بوده است! ) از یک تیپ سازی کلیشه ای نیز بازمانده و حتی نتوانسته بازی های متوسطی از هنرپیشگانش به نمایش بگذارد. افه های فیلمفارسی عاشق شکست خورده، خنده ها و گریه های آبکی دختر فداکار و فردین بازی عاشق ایثارگر ، به علاوه یک کدخدای فیلمهای روستایی دهه 30 و 40 و یک پدر مظلوم رعیت مآب مربوط به همان فیلم ها ، همه و همه از " یه عاشقانه ساده" ، یک نمایش ناشیانه روحوضی / تراژدی ساخته است!

-"آمین خواهم گفت" از یک طرف ورسیون امروزی فیلمفارسی های مانند "گدایان تهران" و "قهرمان قهرمانان " است و از سوی دیگر هم وامدار فیلمفارسی های شبه روشنفکری دهه 50 مانند "بی تا" و "نفرین" و "غزل" و ...

-"چک" کاظم راست گفتار مانند داستان و شخصیت هایش از ساختار مغشوشی برخوردار است و با ملغمه ای از کلیپ و فیلم حادثه ای و زد و خورد و کمدی اسپ استیک و تراژدی و ... حاصلی جز یک سری تصاویر بی ربط برای شبه داستانی که هزاران شعار در خود دارد ، نیست.

-بخشی از "پل چوبی" کپی دست چندمی از فیلم "قصه عشق" دهه 70 است که در آن زمان هم اثر ضعیف و سانتی مانتالی ارزیابی شد که فقط برای عاشق پیشه های اواخر دهه 40 مکان هایی مانند پارک ساعی و مانند آن مناسب بود و نیش و اشاره فیلمساز به شعارهای شبه سیاسی یکی دو سال اخیر موجب شده که وی حتی از همان ساختار نسبتا یکدست " قصه عشق" نیز فاصله بگیرد و با چاشنی شعر "نازلی " شاملو و ترانه "غریبه ای در شب" فرانک سیناترا همراه بازی به شدت تخته ای هدیه تهرانی و بهرام رادان به چنان ملغمه ای برسد که هیچ چیز نجات بخشش نباشد.

-"من همسرش هستم " دومین تلاش کارگردان شدن یک تهیه کننده در جشنواره فجر امسال ، نسخه جدی فیلم دست چندمی دیگر به نام "زن ها فرشته اند" بود که چند سال پیش روی پرده رفت. در این فیلم نماهای "چشم و ابرو شات " و مانند آنچه در فیلم "زندگی خصوصی" توسط تهیه کننده دیگر این سینما انجام شده بود ، برای نمایش چهره و آرایش بازیگران و پولی که خرج دستمزد کلان آنها ( به عنوان بالاترین هزینه های فیلم) شده بود ، جایگاهی بالاتر از فیلمنامه و منطق داستانی و سایر عناصر سینما یافته بود.

-شگفتی از پیمان معادی سازنده فیلم "برف روی کاج ها" است که چگونه از فیلمنامه نویسی شروع کرد ولی برای اولین فیلمش حتی نتوانسته یک فیلمنامه معمولی دست چندم را تهیه کند. پیمان معادی نباید فریب تشویق های آنچنانی و تماشاگر جشنواره ای را بخورد که اساسا سلیقه و ذائقه و فضا و جوگیریش با تماشاگر معمولی سینمای ایران متفاوت است و این را سالها تجربه در اهدای جایزه سیمرغ بلورین فیلم مردمی نشان داده که به جز "اخراجی ها" هیچکدام دیگر در رده فیلم های پرفروش قرار نگرفتند. جوایز خارجی هم برای "جدایی نادر از سیمین " ربطی به " برف روی کاج ها" ندارد که برایش شیشه نوشابه بازکنیم .حکایت من آنم که رستم بود پهلوان است و بس!

پس به خود فیلم بپردازیم با یک داستان هزاران بار تکرار شده یک خطی و سیاه و سفیدی بی منطق ( برخلاف بسیاری از فیلم های سیاه و سفید تاریخ سینما و حتی سینمای ایران) و شخصیت ها و یا بهتر بگوییم تیپ های خام و نپخته و بدون هیچگونه بعد با بازی های ناشیانه مهناز افشار و حسین پاکدل ( که بود و نبودش در روند فیلم تاثیری ندارد و ای کاش آن دو سه صحنه حضورش نیز توسط کس دیگری روایت می شد ) ، فضاهای پرداخت نشده و شعاری مانند خانه ای که اتفاقات در آن می افتد و طریق آشنایی زن با مرد جوان که به بهانه گوش دادن پیانو توسط خواهر زاده اش است. ( خواهر زاده ای که دیگر برای گوش دادن پیانو نمی آید ولی سر و کله دایی اش مدام از پشت پنجره و درخانه یپداست ) تا دزدی که به خانه همان خواهر زاده می زند، در غیاب دایی که مثلا توجیهی برای دوباره آمدنش شود و آن جلسه چاره اندیشی اهل کوچه برای جلوگیری از دزدی که به جلسات بیماران سرطانی یا در حال ترک اعتیاد بیشتر شبیه است! و تا کلاس پیانوی زن که از اول فیلم می بینیم و اصلا همین کلاس موجب خیانت شوهرش شده ولی پس از رفتن شوهر بازهم اعلامیه چاپ می کند که کلاس پیانو برقرار کرده است! گویی فیلمساز فراموش کرده وی پیش از این نیز کلاس پیانو داشته است!!

به نظر می آید از یک سو فیلم در حال یادآوری فیلم "چشمان باز بسته " استانلی کوبریک است که در چند جای فیلم نیز موسیقی متن آن را استفاده کرده ( اما آن ریشه یابی خیانت کجا و این نوک زدن به هر موضوع کلیشه ای و تکراری کجا؟ ) و از سوی دیگر فلمفارسی هایی مانند "قصاص" نظام فاطمی را مدنظر دارد. اما متاسفانه حتی به ساختار سینمایی آن نیز راه نبرده و جوگیر فضای " جدایی نادر از سیمین " باقی می ماند.

 

 تیزر و فیلم های آماتوری


 -"نارنجی پوش" در واقع یک تیزر 2-3 دقیقه ای تلویزیونی است که در حد یک فیلم سینمایی کش آمده است. تیزری با بازی های دستمالی شده با همان نمایش دیوانگی ها و عصبیت های حامد بهداد و با همان انفعال و آرامش لیلا حاتمی! تیزری پر از شعر و شعار آبکی و سردستی که بیش از هر چیز سعی دارد تا اسپانسر خود یعنی شهرداری را راضی نگه دارد ولی در واقع کلاه بزرگی بر سر او گذارده است. دیالوگ های تخته ای فیلم یادآور فیلم اسپانسری دیگر داریوش مهرجویی برای همین شهرداری است که یک اپیزود از فیلم "طهران ، تهران " دو سال پیش وی قرار گرفته بود.

-" در انتظار معجزه" اولین فیلم در تاریخ سینمای ایران است که حتی راش های اوتی هم در آن قرار گرفته تا تایمش در حد و اندازه یک فیلم بلند استاندارد شود ولی در این صورت هم از 65 دقیقه فراتر نرفته و معلوم نیست برچه اساسی در زمره فیلم های بلند بخش مسابقه سینمای ایران قرار گرفته است. فیلم  در صحنه هایی برای زجر کش کردن تماشاگر از آثار دهه 60 و 70 آندری تارکوفسکی هم جلو می زند، با این تفاوت که در فیلم های تارکوفسکی ، ساختار طراحی شده و میزانسن و فیلمنامه و شخصیت وجود داشت که در فیلم "در انتظار معجزه" وجود ندارد و چنین امری از فیلمسازی مانند رسول صدر عاملی (که در زمینه زیارت ، دو فیلم قابل قبول " شب" و "هرشب تنهایی" را دارد) بسیار بعید بود و ایضا از دبیر محترم جشنواره که جایزه ویژه خود را به این فیلم دادند!!!

-وقتی یک گروه فیلمسازی را به خارج کشور آن هم استانبول ببرید و نخواهید برای پرداخت وجه اجاره خیابان ها و معابر و اماکن ومانندآن حتی یک ریال هم خرج کنید، نتیجه می شود فیلم "بغض" که با دوربین توریستی و از لابلای مردم و از زیر بازو و از زوایایی که یه چشم کسی نیاید فیلمبرداری شده و تکان های سرسام آور و گرین های ناگزیر تصویر هم به حساب ساختار فیلم گذاشته می شود و تماشاگر می ماند پس چرا در سینمای جهان تا این حد برای ساختارهای صحیح و فیلمبرداری استاندارد و شخصیت پردازی های درست و درمان هزینه می کنند؟!

- برای ساختار فیلم "بی خود و بی جهت" جز نام خود فیلم نمی توان توصیف دیگری در نظر گرفت! اینکه همینطور دوربین را در فضاهای بسته و باز برروی یک سری بازیگر ببندیم و آنها مرتب جلوی دوربین حرکت کرده و حرف بزنند و رجز بخوانند و شعار بدهند و شعر بگویند و آن وقت بگوییم که ساختار خاصی را طراحی کرده ایم  تا بی خودی و بی جهتی را القاء کنیم مانند همان فیلمساز معروفی است که 10 دقیقه مخاطب را برروی ریل قطاری زجر می داد تا زجر کاراکترش را تصویری نماید!! به نظر می آید کاهانی همان اشتباه سال گذشته را انجام داده و براین توهم بوده که مثلا برای آشفته نشان دادن یک فضا ، بایستی ساختاری آشفته برایش درنظر گرفت. معروفترین فیلم تاریخ سینما که آشفتگی بشر امروز را درون تمدن جدید به تصویر می کشد ، فیلم "کائوس " یا "آشفتگی" ساخته برادران تاویانی در سال 1980 است که از ساختار سینمایی و فیلمنامه بسیار دقیق و منظمی برخوردار است که البته براساس داستان های لوییجی پیراندلو نوشته شد. بد نیست برخی فیلمسازان ما از آن فضیلت فیلم ندیدن خود کمی فاصله گرفته و برخی آثار برجسته تاریخ سینما را ببینند ، شاید برای تسکین توهماتشان مفید باشد!

-معلوم نیست با صرف آن همه هزینه و وقت و زمان و تبلیغات ، چرا فیلم انیمیشن "تهران 1500" به لحاظ سبک کار انیمیشن ، پرنقص از آب درآمده است. از پشت صحنه فیلم در تیتراژ انتهایی اینگونه بر می آمد که برای طراحی صحنه های انیمیشنی از سیستم "حرکت-ضبط" یا "Motion- Capture" استفاده شده که از سال 2004 و فیلم انیمیشن "قطار سریع السیر قطبی" توسط رابرت زمه کیس در سینما باب شد. چند سال پیش این سیستم به ایران آمد و حتی در بخشی از برنامه رنگین کمان شبکه 5 مورد استفاده قرار گرفت و از قضا ، به طور زنده ، انیمیشن دو بعدی قابل قبولی از یکی از مجریان برنامه عرضه شد اما معلوم نیست چرا چنین اتفاقی در "تهران 1500" نمی افتد. اگر موضع تلفیق سیستم فوق با انیمیشن 3 بعدی بهانه نقص و ایراد فوق است که بازهم چنین تجربه ای به کرات در فیلم – انیمیشن ها صورت گرفته و آثار موفقی هم عرضه شده است که نمونه اش "سرود کریسمس " است.

-علی مصفا از فیلم "سیمای زنی در دوردست" در سال 1382 تا "پله آخر" تغییر چندانی نکرده است. نمی دانم او فیلم های دیوید لینچ را دیده است یا نه؟  ولی همانقدر که فیلم اولش به "شاهراه گمشده" لینچ شبیه بود، این فیلم اخیر به "اینلند امپایر" این کارگردان آمریکایی راه می برد بدون آنکه از ساختار خاص و پیچیدگی های ساختاری و روایی آنها برخوردار باشد. شاید هم کسی فیلم های یاد شده را برای فیلمساز ،  بد تعریف کرده و از آنها تصویری ناقص الخلقه ارائه نموده که باعث شده تا مصفا چنین آثار بی ربط و آشفته ای را جلوی دوربین ببرد و شاید هم ...

-جشنواره سی ام فیلم فجر ، اولین دوره در تاریخ این جشنواره بود که شاهد نمایش فیلم های به اصطلاح ویدئو بقالی در آن بودیم. یعنی ویدئوهای سخیفی که متاسفانه برای شبکه خانگی ساخته شده و مجوز می گیرند و عناصر مبتذل فیلم فارسی در آنها کاملا به چشم می خورد. عناصری از قبیل شوخی های مستهجن ، تکیه کلام های نازل ، روابط و فضای فیلم های هندی و ...

از این گونه آثار می توان به "خوایم می آد" رضا عطاران و "همه چی آرومه " مصطفی منصوریار اشاره کرد که متاسفانه فیلم عطاران چند جایزه از جمله کارگردانی نیز دریافت کرد!

 

چند استثناء

 

نمی توان به فیلم های خوب و قابل قبول جشنواره سی ام  اشاره نکرد که انگشت شمار بودند و البته غنیمت. فیلم هایی که فقط لحظاتی از 11 روز برگزاری جشنواره سی ام ، چشمان ما را به ضیافت نور و تصویر بردند. معدود فیلم هایی که تنها انعکاسی کم رنگ از همه آرمان ها و باورها و اعتقادات ملتی بودند که سالهاست تمام قد دربرابر همه دنیای استکبار ایستاده است. فیلم هایی مانند "قلاده های طلا" ، "روزهای زندگی" ، " ملکه" ، " یک روز دیگر" ، "شور شیرین" ، " سلام بر فرشتگان" ، " خود زنی" ، "محرمانه تهران" و "پرواز بادبادک ها " که علیرغم تمامی نقاط قوت و ضعف ساختاری و محتوایی ، به سرزمین و هویت ملی و دینی وفادار نشان دادند و حداقل برای عنوان دهه فجر جشنواره و بیت المالی که صرف آن شد، امین بودند و با وجود بعضی بی مهری ها و کم لطفی ها ، خوشبختانه برخی از جوایز جشنواره ( برخلاف سال گذشته ) به همین فیلم ها تعلق گرفت که بازهم جای شکر و سپاس دارد.

برای نقد و بررسی این فیلم ها فرصت و جای دیگر می طلبد.

 

...و نکته آخر

 وقتی شعار جشنواره سی ام فیلم فجر تحت عنوان " اخلاق ، آگاهی وامید " مطرح شد ، خیلی از دغدغه مندان انقلاب به یاد حکم مقام معظم رهبری در سال 1388 به مهندس ضرغامی برای ریاست صدا و سیما افتادند که در آن بر 4 محور " دین ، اخلاق ، آگاهی و امید " در برنامه های صدا و سیما تاکید شده بود. ایشان فرموده بودند :

"سفارش اساسی اینجانب نزدیک کردن و رساندن این رسانه ی فرهنگ ساز، به طراز رسانه ای است که دین و  اخلاق و آگاهی و امید ، بارزترین نمود آن باشد..."

از یک طرف دلمان خوش بود که مسئولین سی امین جشنواره فیلم فجر آن پیام حضرت آقا را سرلوحه کار خود قرار داده اند و از طرف دیگر پرسشگر بودیم که چرا اولین موضوع آن 4 محور مورد تاکید مقام معظم رهبری یعنی "دین " از شعار جشنواره حذف شده است! و حالا پس از پایان جشنواره به پاسخ آن پرسش می رسیم!!

در واقع از سی امین جشنواره فیلم فجر ، نخست کلمه دین حذف شد که پس از آن نیز "اخلاق و آگاهی و امید " نیز مفهومی نیافتند. غافل از آنکه به همین دلیل ، مقام معظم رهبری در ابتدای 4 محور اصلی فرهنگ سازی در رسانه،  "دین" را آوردند تا بقیه 3 محور دیگر هم با در نظر گرفتن آن، محقق شود.چون بدون در نظر گرفتن"دین" هیچ شعار و آرمانی تحقق نخواهد یافت و آن می شود که جشنواره سی ام جلوه گر ساخت . ارائه حرف ها و شعارها و دلمشغولی های جماعتی که قبل از هر موضوعی ، دغدغه دین نداشتند و در واقع  دغدغه اصلی قاطبه ملت ایران ، فراراهشان نبود و متاسفانه برخی مسئولین سینمایی نیز برایشان فرش قرمز انداختند و نتیجه کارشان نیز چنان شد که جشنواره فیلم فجر امسال به جز گزارش اقلیتی محدود درباره جامعه ایرانی نبود.


 
 
بررسی تولیدات سینمای ایران در سال 1390 - 5
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

با نگاهی به جشنواره سی ام فیلم فجر ( قسمت پنجم )

 

شورش بی دلیل

 

در بسیاری از فیلم های سی امین جشنواره فیلم فجر ، خبری از جوانان پرشور و انقلابی که افتخارات عظیم برای نظام جمهوری اسلامی به ارمغان آورده و چشمان جهانیان را خیره ساختند تا آنجا که مات و مبهوت زبان اعتراف به بخشی از آن گشودند ، نیست. همان جوانانی که مقام معظم رهبری ، وجودشان را موجب سرزنده ماندن نهضت و انقلاب اسلامی دانسته و شور و نشاط انقلابی شان را کمتر از نسل اول انقلاب نمی دانند. همان جوانانی که شجاعانه پا جای پای دانشمندان شهید گذارده و آنچنان در عرصه علم و فن آوری و فرهنگ می تازند که همه محاسبات دشمن را به هم ریخته اند. همان ها که  پیچیده ترین سیستم های سایبری غرب را به زانو درآورده و شلیک های چپ و راست و ریز و درشتشان را به خودشان بازمی گردانند. همان ها که اینک با ماهواره های وطنی ، سانسور تصویری غرب از مناطق حساس نظامی صهیونیست ها را خنثی کرده اند . همان ها که برای نخستین بار در تاریخ معاصر تکنولوژی پزشکی به کشورهای صاحب فن صادر کرده و همان ها که در این سینما جایی ندارند!

اما جوانانی که عمدتا در قاب دوربین سینمای ایران قرار میگیرند ، غالبا دو دسته اند :

1- گروهی که حال و هوای دوران گذشته را دارند یا در پی روابط غیر معمول دختر و پسر بوده و یا خودباخته فرهنگ وارداتی و تجدد زورکی هستند که هیچ نسبتی با هویت دینی و ملی ایرانیان ندارد و اغلب این نوع جوانان هم فقط در خیابان های به اصطلاح شمال کلان شهرها به خصوص تهران یافت می شوند و بس! جوان هایی که همه حال و هوایشان در بی قیدی و بی مسئولیتی می گذرد و در نظر آنها و والدین شان سبکسری ، به هدر دادن جوانی و وقت و زمان گرانبهای این سالها ، جوانی کردن تلقی می شود!

در فیلم هایی مانند " یک سطر واقعیت " ( زوج جوان روزنامه نگار در خیال بدست آوردن پول کلان و یافتن آرمان شهر خود در آن سوی آب ها هستند) ، " گشت ارشاد" ( دختران و پسران جوان از محدودیت رابطه بی و بند وبارانه با یکدیگر به عنوان مهمترین معضل رنج برده و با صدور بیانیه به جد خواستار آزاد شدن چنین رابطه هایی در سطح جامعه هستند!!)  ، " پنجشنبه آخر ماه " ( پسران و دختران جوان از فرصت عدم حضور پدر و مادران سوء استفاده کرده و حتی از تیپ های مذهبی هم در به اصطلاح پارتی های مختلط شرکت می کنند ) ، " میگرن " ( پسر جوان خانواده مذهبی در پی برقراری رابطه نامشروع است)  ،"آمین خواهم گفت " ( دختر جوان به خاطر گریز از خانواده و شرکت در جامعه ، مرد پوش شده است ) ، " پل چوبی " ( که پسر عاقل آن است که بی خیال تلاطم سیاسی و اجتماعی روز ، به فکر عشق اثیری خود و نجات معشوق خود است ) ، "برف روی کاج ها" ( دختران جوان در صدد ایجاد رابطه نامشروع با مردان متاهل و پسران جوان خواهان ارتباط با زنان شوهر دار هستند) ، "بغض" (دختران و پسران جوان به جبر یا اختیار آواره دیار فرنگ شده برای رسیدن به سرزمین رویاها یا آمریکای موعود!!) ، "تهران 1500" ( جوانان یا مثل آن راننده تاکسی هستند که عشق جاهلی و لات بازی است یا مانند فردی که نوعی تکنولوژی زیر زمینی می فروشد و یا مانند جوان دیگری که به دنبال قر زدن دختران مردم است) ،

همین تیپ جوانان بوده که اغلب با خانواده هایشان درگیر بوده و القاگر همان تئوری غربی فاصله بین نسل ها هستند که در فرهنگ دینی و ملی ایرانیان جایی نداشته و توسط فیلم های غربی به جامعه روشنفکری ما تزریق شده است.  در آثاری همچون "چک " (که پسر جوان دانشجو به خاطر استقلال فردی ، خود را از پدرش جدا کرده و حاضر نیست با وی زندگی کند) ، "بوسیدن روی ماه " ( که نوه جوان شخصیت اصلی فیلم علیرغم استحکام باورهای مذهبی مادربزرگ ، در عمل به شریعت و همچنین توجه به قواعد و ضوابط اجتماعی بی قید و بند نشان داده می شود )  ، " پنجشنبه آخر ماه " (که رعایت احکام دین و فرایض مذهبی ویژه پیرمردها و پیرزن ها است و سبکسری و بی بند و باری برای جوانان )، " یکی می خواد باهات حرف بزنه "(که دختر علنا در مقابل مادر می ایستد و به وی پرخاش می کند و از طرف دیگر برای رفع تنهایی مادرش وظیفه دلال محبت را ایفا می کند! عملی که برای دختران جوان در سینمای ما از فیلم "ورود آقایان ممنوع " آغاز شد) .

2- دسته دیگر از این جوانان واجد نشانه ها و ویژگی هایی از تیپ مذهبی هستند که در نگاه دسته اول کلیشه شده است. گویی سازندگان این فیلم ها در واقع یا خود از جوانان دسته اول هستند و یا جوانی از این دست در خویشان و نزدیکان دارند. آنها به طور کلی متعلق به همان قشر شبه روشنفکر بوده و با نگاهی تحقیرگرایانه ، طبقات معتقد و باورمند را فناتیک و مرتجع و عقب افتاده تلقی کرده و در واقع با نگرشی نژادپرستانه با آنها مواجه می شوند! در این نگاه ، جوانان مذهبی و به قول معروف حزب الهی غالبا افرادی خشک مغز به نظر  رسیده که یا در بند ظواهر مانده اند و به عمق و هسته دین و مذهب راه نبرده و یا اساسا به دلیل ماهیت دینی و مذهبی متهم ردیف اول روشنفکران محسوب می شوند.

مثلا در فیلم "گشت ارشاد" ( اگرچه سازنده اش در دسته فیلمسازان شبه روشنفکر قرار نمی گیرد ولی به شدت تحت تاثیر جو ایجاد شده توسط آنها در سینمای ایران قرار دارد) ، این تیپ به خوبی در قالب چند جوان ریاکار و در عین حال خشک رفتار خلاصه می شود و به بهانه بدلی بودن این تیپ ها ، به طور کلی کاراکتر بچه مذهبی و مسجدی ، زیر علامت سوال روشنفکری می رود. همین تیپ (که اساسا با گیر دادن های هیستریک در این گونه فیلم ها مشخص می شوند)در فیلم "چک" به عنوان بسیجی و پست ایست بازرسی ، مزاحم روندکاری شخصیت های  اصلی ماجرا می گردند یا در فیلم "بوسیدن روی ماه " افرادی نابلد هستند که به ناحق جای سابقون انقلاب را گرفته و با بی احترامی به خانواده شهداء و مفقودین ، سعی دارند برای قدرت بیشتر همه را زیر پای خود له کنند. در این فیلم مسئول ستاد مفقودین که در واقع هم نماینده نظام محسوب شده و هم کلیشه ای از تیپ یاد شده است ، در واقع از جمله همان "نامحرمانی" به نظر می آید که حضرت امام خمینی(ره) توصیه کرده بودند که نگذارید انقلاب به دست آنها بیفتد.

 

 

توهین می کنم ، پس هستم!

 

 

همچنانکه در برخی از تولیدات سینمای ایران که در جشنواره فیلم فجر سی ام به نمایش درآمدند ، خبری از ارزش های دینی و ملی نبود، در برخی دیگر نیز بسان همیشه در کمال تاسف این ارزش ها و تیپ های ارزشی مورد استهزاء و مضحکه و بعضا توهین و تحقیر قرار گرفته بودند و به جای آن تسامح و تساهل در قبال ارزش های دینی ، نکته ای مثبت جلوه داده شده بود. شخصیت های مذهبی و چادری در این دسته از آثار ، افرادی با رفتار خشک در صدد اعمال نوعی مقررات اجباری (در هر محیطی)  بوده و با توصیه های سطحی و اعصاب خرد کن سعی داشتند مثلا نوعی امر به معروف و نهی از منکر را در شکل و شمایلی نامطلوب به نمایش گذارند که در واقع تداعی نگرش افراطی لیبرالیستی غرب را نسبت به پدیده های ضد مادی تداعی می نماید  :

- در فیلم "تلفن همراه رییس جمهور" مسئله صدقه و گذشت و کار خیر و کمک به دیگران که در همه ادیان الهی به خصوص اسلام توصیه شده ، امری عبث و بیهوده و حتی مضر نشان داده شده و برخلاف همه آیات و روایات در این باب که کمک به مستمندان و درراه ماندگان و محرومین  مانند قرض دادن به خداست و خداوند دهها برابر آن را پاداش عطا خواهد فرمود ، فرد صدقه دهنده که ابزار کارش را برای یاری رساندن به خانواده محتاجی می فروشد تا دختر آن خانواده را از مرگ نجات دهد ، خودش به وقت گرفتاری و تنگدستی ، هیچ یار و یاوری حتی از جانب حق تعالی مشاهده نمی کند و در آخر ، به علت فشار زندگی و جامعه، دچار نوعی جنون و دیوانگی شده و به تیمارستان ، فرستاده می شود!

- در فیلم "گشت ارشاد" مقوله رابطه اخلاقی و عرفی دختر و پسر در جامعه که بایستی با حفظ حریم های شرعی و با صلاحدید و در حضور خانواده باشد ، مورد استهزاء قرار گرفته و تیپ های حزب الهی و بسیجی همچون آدم هایی دو رو و ریاکار ، مورد هجوم فیلمساز قرار می گیرند. شعارها و عبارات و کلام انقلابی ، دستاویز خنده و مضحکه شده و امنیت اخلاقی جامعه ، در زیر شعارهای بی بند و بارانه کم رنگ می گردد. از طرف دیگر منفی ترین شخصیت فیلم ، فردی است که با لقب " حاجی " خطاب می شود و اگر چه نمایشگاه اتومبیل دارد ، اما سر و شکل و وضعیتش قشری از بازاریان را تداعی می کند.

- در فیلم " پذیرایی ساده " برخی الفاظ و عبارات ارزشی و انقلابی در دیالوگ هایی که مابین دو شخصیت اصلی قصه رد و بدل می شود ، به سخره گرفته می شود .

- در فیلم " زندگی خصوصی" برخی از احکام و قوانین فقهی اسلامی ، زیر لوای هوس و فرصت طلبی،ناکارآمد و حتی ضد انسانی و به ویژه مخالف حقوق زنان جلوه داده می شود. احکام فقهی درباره "ازدواج موقت "، "امر به معروف و نهی از منکر " ( خصوصا درباره برخورد با پدیده مذموم بی حجابی و بد حجابی و همچنین پدیده قاچاق و غیرقانونی ماهواره ) ارتجاعی و ضد حقوق شهروندی نمایانده شده و حتی در کمال شگفتی ، احکام فقهی و شرعی در مقابل مباحثی مانند اخلاق قرار داده می شود.

-در فیلم "بوسیدن روی ماه " روش های تربیت دینی مانند توصیه به رعایت اخلاق و رفتار اسلامی و حفظ کرامت انسانی و خواندن نماز ( که از مهمترین احکام انسان ساز اسلام است ) موجب جذب دختر نوجوان به دنیا و عالم نسل گذشته نمی شود، بلکه تنها همدلی کردن نسل گذشته با سبکسری ها و بی بندباری های نوجوان امروز است که می تواند فاصله ادعایی بین نسل ها را از بین ببرد!!

- در فیلم "خرس " برخی از احکام و اصول فقهی واضح ، زیر علامت سوال رفته و با عدم کارشناسی لازم در فیلم وارونه نمایی مفرطی در این باب صورت می گیرد. مثلا اینکه رزمنده ای که سالها مفقود الاثر بوده و همه از بازگشتش قطع امید کرده اند ، بتواند رجوع کرده و زندگی خانوادگی کنونی همسر سابقش ( که غیابی در دادگاه طلاق گرفته ) را برهم بریزد!

- در فیلم "آمین خواهم گفت " ، روحانی فیلم به گونه ای منفعل و افراطی سکولار است ، تنها در حاشیه اجتماع قرار دارد و فقط در خواندن نماز میت و همراهی جنازه ها و خواندن خطبه عقد مهارت نشان می دهد ولی در هنگام خطر، بدون هیچ گونه حرکتی، با شیوه بیانی سطحی و مصنوعی توصیه به توکل می نماید.

- در فیلم "برف روی کاج ها "، حفظ پوشش اسلامی و رفتار شرعی و عرفی ، عملی از سر اجبار و اکراه آمیز جلوه می کند. اهالی خانه و میهمانان آنها ، از ترس حاج خانمی که چادری است و در طبقه بالا زندگی می کند ، مجبورند این پوشش را حفظ نمایند و از طرف دیگر فضولی های وی را ( که در تمام امور اهالی دخالت می نماید ) تسکین دهند! این حاجیه خانم تنها شخصیتی در فیلم است که نقش مهمی در محدودیت فضا داشته و نوعی گشت ارشاد در آن محیط کوچک به شمار می آید!!

- در فیلم "در انتظار معجزه " که سومین قسمت از سه گانه زیارت رسول صدر عاملی به شمار می آید، مفهوم زیارت و شفاعت و توسل مورد سوال جدی و بی پاسخ قرارمی گیرد. زن، مستاصل از بهبودی فرزند معلولش ، با درهای بسته حرم امام رضا (ع ) مواجه شده و سرانجام شفای دخترش را پس از یک تصادف و وارد شدن یک شوک روانی/روحی شدید به دختر می گیرد و بدینوسیله ارتباط روحانی و معنوی با حضرت علی ابن موسی الرضا ( ع ) تبدیل به یک روان درمانی اتفاقی و مادی می گردد!! ( شاید براساس آن تئوری که بهبود برخی نقایص و معلولیت های تحمیلی و ساختگی در اثر شوک های روحی و روانی کارآمد به شمار آمده اند )

- فیلم "بی خود و بی جهت " فرد واجد تفکر دینی طبق معمول با پوشش چادر ، مادر زن یکی از زوجین است که فقط و فقط ( مثل کاراکترهای مشابه در فیلم های دیگر ) می تواند فضای محدود کننده ای را بر آدم ها حاکم کرده ( و بازهم به نوعی "گشت ارشاد " به شمار می آید)، بدون اینکه در رفع مشکلاتشان کمک یا هم فکری نماید. شخصیت خشک و غیرقابل انعطاف وی از دیگر کلیشه هایی است که متاسفانه در فیلم های سینمای ایران درباره چهره های مذهبی باب شده و تماشاگر پی گیر سینما را به یاد کلیشه سازی های نژادپرستانه هالیوود درمورد اعراب یا مسلمانان و یا درباره سرخپوست ها می اندازد!

- در فیلم "چک" همین گونه شخصیت ها ، بسیجیانی هستند که نیمه شب و در کنار مسجد به کاراکترهای فیلم به اصطلاح گیر داده و آنها را وادار به التماس و ریاکاری و ارائه انواع و اقسام دروغ ها می کنند. باز هم در اینجا شخصیت اصلی گیر دهنده را "حاجی " صدا می کنند!!

- در فیلم "خوایم می آد" تنها شخصیتی که به لحاظ چهره و شمایل و رفتار و حتی نوع جملات و طرز بیانش ، تداعی همان تیپ مذهبی است ، فردی است که با بادی گارد وارد صحنه شده ، ابتدا توسط همان بادی گاردها به حقوق شهروندی تجاوز می کند ( با باز شدن درب اتومبیل وی ، شخصیت اصلی داستان، رضا به گوشه ای پرت می شود) و سپس فرد یاد شده  با لحن بسیار آرام و متین از رضا عذر خواهی کرده و از وی حلالیت می طلبد! بعد از آن به اطرافیانش توصیه می کند که حقوق مردم را رعایت نمایند!! همین فرد است که باند مخوف مافیایی داشته ، همسری با سرو شکل نامتعارف دارد و گویی حقوق بسیار از مردم را پایمال کرده تا به پست و مقام رسیده است و بالاخره هم درگیر ماجرای آدم ربایی شخصیت های اصلی فیلم شده و آنها را مجازات می کند.

- فیلم " نارنجی پوش " از همان ابتدای فیلم با تبلیغ و آموزش نوعی عرفان انحرافی و معنویت کاذب به جنگ معنویت و عرفان های حقیقی به خصوص اسلام و شیعه رفته و  در واقع به نوعی خرافات مدرنیسم را تحت عناوینی مانند فنگ شویی رواج می دهد. در این فیلم ، آدم های منظم و نظیف و مرتب همان ها هستند که از طریق روش انحرافی فنگ شویی زندگی می کنند و درمقابل مسلمانان سنتی نشان داده می شوند که جز آشغال پراکنی و آلوده کردن محیط ، کار دیگری بلد نیستند و در برابر توصیه های فنگ شویی ، توهین کرده و درگیر می شوند . این در حالی است که شخصیت اصلی فیلم که تحت تاثیر آموزه های صهیونی فنگ شویی قرار گرفته ، در صحنه ای توهینی بسیار زشت به سفره مسلمانان می کند!!

- در فیلم "زندگی خصوصی آقا و خانم میم " برخلاف تصور برخی دوستان که در تقدیس حجاب اسلامی ارزیابی شد اما با نگاهی اجمالی به فضا و قصه وکاراکترها در می یابیم ، فیلم نه تنها در هویت بخشی به حجاب نیست بلکه آن را نتیجه توهم طبقه ای فرودست می داند که می خواهد با نوکیسه گی به طبقه فرادست بچسبد! در واقع همه برداشت زن و شوهری که در از شهرستان به تهران آمده و با افراد به اصطلاح با کلاس دم خور شده اند ازطرز نگاه نانجیب آنها، توهمی بیش نبوده که این توهم درشوهر به یک بیماری سادیستیک بدل می شود. در انتهای فیلم ، واقعیت همه این توهم مالیخولیایی ( که توسط فیلمساز نیز دامن زده می شود ) نمایان شده و تماشاگر متوجه می شود که تمامی آن سوءظن زن و شوهر، از خیالات و تصورات عقب افتاده و طبقاتی آنها ناشی    می شده است. این نوع نگاه نژادپرستانه و طبقاتی در طرز رفتار زن و مرد شهرستانی بیشتر نمود می یابد ، آنگاه که سعی می کنند به تقلیدی افراطی از طبقه جدیدی که با آنها هم نشین شده اند، دست زده و برای با کلاس شدن حتی خود را به صورت یک دلقک دربیاورند.

 

نوستالژی فتنه 88

 

اگرچه دیگر امروز (حتی از طریق اسناد و مکتوبات موسسات و تینک تانک های غربی و همچنین اظهار نظرات شفاف و صریح سران کشورهای غرب )به وضوح روشن و معلوم گردیده  که جریانات اغتشاش و فتنه پس از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری در سال 1388 از سوی محافل اطلاعاتی و جاسوسی غربی طرح ریزی شده و هدفش براندازی نظام جمهوری اسلامی و به شکست کشاندن انقلاب اسلامی در ایران و به خصوص منطقه خاورمیانه و نزد همه آزادیخواهان و استقلال طلبان جهان بود . دریافت و فهم این مطلب نیز نیاز به هوش سرشاری ندارد ، چراکه ایستادگی و مقاومت و بصیرت ملت ایران در مقابل فتنه یاد شده نیز آنچنان چشمگیر و فوق العاده بوده که دشمنان تاریخی این مردم را وادار به انجام انتقام های کور نمود اما متاسفانه گویا در اردوگاه سینمای ایران ، وضعیت بسیار عقب مانده تر و ارتجاعی تر از حتی اولین روزهای فتنه است که واقعیت بر برخی روشن نبود. گویا برخی اهالی این سینما ، هنوز خود را در کنار بعضی جوانان خام و احساساتی  23 خرداد 1388 می بینند ( چون خیلی زود بسیاری از همان جوانان خام ، حقیقت را دریافته و موضع خود را با نظام سلطه جهانی روشن ساختند ) که برتوهم تقلب در انتخابات و برخی شایعات شبکه های معاند دشمن باقی بوده و همان توهم و شایعات را در آثار خود آن هم پس از گذشت دو سال نیم ، منعکس نموده اند! جل الخالق !! این چه روشنفکری و آوانگاردیسم است؟ این که از هر گونه تاریک فکری و جزم اندیشی هم پس مانده تر است!!! در حالی که عقب مانده ترین محافل صهیونی هم دیگر امروز بر جریانات برنامه ریزی شده فتنه 88 اعتراف دارند ، چگونه است این به اصطلاح شبه روشنفکران وطنی حتی از درک و فهم یک مسئله تکراری و کلیشه ای تاریخی هم عاجزند؟!!!!

در حالی که مدت هاست ، گردانندگان خیمه شب بازی فتنه 88 از پشت پرده بیرون آمده و رسما خود را نشان داده اند ، بازهم چشم این جماعت سرخوش به عروسک های بی جان ، خیره است و در انتظار گودوی خویش مانده اند! بازهم در آثارشان ولو شبه اشاره ای به آن فتنه می کنند و با تصور اینکه کسی متوجه این حرکات ناموزون نمی شود، سرشار از افتخار در محافل خود می بالند که ما هنوز با هم هستیم !! داستان آن بنده خدایی است که در روزهای حکومت نظامی شاه ، بعد از ساعت 9 شب ، با احتیاط سرش را کمی از در خانه شان ( که داخل کوچه بن بست دورافتاده ای هم قرار داشت )، بیرون می آورد  و بعد برای دوستان و خانواده اش ژست می گرفت که : "بعله ...ببینید بنده چگونه حکومت نظامی را شکستم..."!

 

- در فیلم "تلفن همراه رییس جمهور"،دختر خانواده ای که مظلوم واقع شده ومادر بی پناهش پول عمل جراحی دختر خود را ندارد ، در اغتشاشات دستگیر شده و فعلا در زندان است .

- فیلم " یک سطر واقعیت " در واقع یک گل به خودی است. فیلمساز در اینجا به خودش نیز سور می زند. تماس های خارج کشور با روزنامه نگارانی ورشکسته ابتدا با جملات و شبهاتی همچون انقلاب مخملی و جرج سوروس همراه است و سپس با وبلاگ نویسان معترض آراسته می شود و همه تصور بر نمایش واقعیت حضور عوامل خارجی در قضایایی مانند فتنه 88 است که در نهایت با یک پایان "آیینه عبرت" ی مواجه می شویم و فیلمساز نشان می دهد که همه آن تئوری های مخملی ، توهمی بیش نبوده و همه ماجرا یک اخاذی ساده به نظر می آید! آیا این ، قلب واقعیت و توهینی به همه تحلیل ها و تفسیرها براساس اسناد انکار ناپذیر و بصیرت ناشی از آن خصوصا در جریان فتنه سال 88 نیست؟!!

-در فیلم "بوسیدن روی ماه "، یکی از مهمترین شخصیت ها مثبت فیلم یعنی حاج مصطفوی که از ستاد مفقودین به مکان اسقاط ماشین ها ، تبعید شده ، گویا فرزندی بازداشت شده دارد که مدام درباره وی یا شخص متنفذی در پشت تلفن صحبت می کند و در یکی از این صحبت ها ، مضمون جمله معروف آقای هاشمی رفسنجانی به مقام معظم رهبری را در روزهای اوج تبلیغات انتخاباتی تکرار می کند که : "...اگر جلوی این آتشی که برافروخته شده را نگیریم ، دامن ما را هم خواهد گرفت ..."!!

از این جمله و برخی جملات دیگر می توان دریافت که فرزند مصطفوی ، در جریان اغتشاشات فتنه 88 بازداشت شده است.

- در فیلم "در انتظار معجزه " شخصیت اصلی مرد فیلم که درگیری های متعدد خانوادگی دارد در یکی از مکالمات تلفنی اش ، مضمون همان جمله "آتشی که دامن ما را خواهد گرفت" مصطفوی فیلم"بوسیدن روی ماه"را خطاب به فرد ناشناسی در آن سوی خط تکرار می کند. در ادامه همین مکالمات گویی وی درباره سرنوشت فردی بازداشت شده ، صحبت می کند.

-فیلم "پل چوبی" به طور کلی بر بستر اغتشاشات و فتنه 88 و همچنین جریان بازداشت های آن ایام می گذرد و با آنها همدردی کرده و فتنه گران را طرف مظلوم ماجرا جلوه     می دهد ، بدون آنکه به واقعیت طرف مقابل اشاره ای داشته و بی طرفانه به قاضی برود. در طرف مقابل فتنه گران فقط یک مدعی سرداری نیروی انتظامی هست که درگیر برج سازی و بیزنس است و تنها در آزاد سازی برخی اغتشاش گران همکاری می کند. درحالی که بازداشت شدگان در مکان های نامعلومی نگهداری شذه و حتی سخن از مرگ آن ها می رود!!

اما در سوی فتنه گران ، شخصیت اصلی فیلم ( که خواهرش جزو بازداشتی هاست ) قرار دارد و  عشق قدیمی او که از خارج برای آزادسازی دوست هلندی اش آمده ( که باز هم گویا به ناحق دستگیر شده) و دایی شخصیت اصلی که یک مغازه غذاخوری دارد و به دلیل پناه دادن به اغتشاش گران با تعطیلی مغازه مواجه شدهاست. او هنگامی که با پرسش خواهرزاده اش مواجه می شود که چرا به آنها کمک کرده ، خیلی حق به جانب می گوید : "...آخه اونا بچه هامون هستن..."!!

- در فیلم "برف روی کاج ها" ، متن تمرینی دوست کاراکتر اصلی فیلم که از شوهرش طلاق گرفته و به دنبال ایفای نقش در فیلم یا تئاتر است درباره یکی از دستگیرشدگان و بی اطلاعی از محل نگهداری اش است که مدام می پرسد : " ...کدام بازداشتگاه ؟ ..."

 

 

ضد دفاع مقدس

 

به ضرس قاطع می توان گفت که در هیچ سینمای معتبر جهانی و در طول تاریخ سینما ، آثاری با مضمون ضد دفاع وجود نداشته است. در طول این تاریخ ، فیلم های درخشان بسیاری ساخته شدند که ضد جنگ بوده و  از همین رو ماندگار شدند ، اما به خاطر ندارم فیلمی قابل ذکر جلوی دوربین رفته باشد  که ضد دفاع و جنگ دفاعی باشد. همان سینماگرانی که به یادماندنی ترین آثار ضد جنگ را جلوی دوربین بردند ، همان ها برجسته ترین آثار دفاعی و درباره جنگ های دفاعی را هم برپرده سینما به نمایش درآوردند که نمونه های معتبر آن را در تاریخ سینمای فرانسه ، ایتالیا ، آلمان ، انگلیس و حتی آمریکا نیز می توان مثال زد.

اما متاسفانه در سینمای ایران و به خصوص در سالهای اخیر ، آثاری تولید شدند که زیر پوشش دفاع مقدس و درواقع برعلیه آن و با مضمون ضد دفاع ساخته شدند. فیلم هایی همچون : " در کنار رودخانه " ، " سیزده پنجاه و نه " ، "زمهریر " و ...

فیلم هایی که دفاع مقدس را مذموم دانسته و نتیجه آن را کریه و زشت و نامطلوب نشان   می دهند. در این فیلم ها ، دفاع مقدس تنها باعث بدبختی و بی خانمانی و بی سرپرستی و آوارگی شده و نتیجه اش مشتی شهید و مفقودالاثر و معلول ویا فرصت طلبانی است که از نام رزمنده و سردار جنگ سوء استفاده کرده و به نان و نوایی رسیدند و یا رزمندگانی که به گوشه عزلت رفته و در آن گوشه ها گرفتار انوع و اقسام فقر و فاقه شدند. در این نگاه ، تنها مرثیه خوانی بر یک دوران تمام شده و برباد رفته تصویر می شود و اگرچه ممکن است نسبت به شهداء و جانبازان و مفقودین ، نگاهی مبذول شود ولی این نگاه یا از سر ترحم است و یا به دلیل دستاویز قرار دادن آنها برعلیه دفاع مقدس .

متاسفانه در سی امین جشنواره فیلم فجر ، این نوع نگرش ضد دفاع مقدس در فیلم هایی مانند "ضد گلوله " ، "بوسیدن روی ماه " و " خرس " وجود داشت.

-در فیلم " ضد گلوله " یک فرد خلافکار در آستانه مرگ ( به دلیل تومور مغزی ) که تحت تاثیر تبلیغات برای  یک پایان شرافتمندانه و شهادت عازم جبهه های دفاع مقدس می شود و به هر کاری جهت شهید شدن دست می زند ، با بن بست روبرو شده و به خانه بازمی گردد و بدون کمترین تاثیری از جبهه و رزمندگان ، مجددا به همان کارهای قبلی مشغول می شود. یعنی درحالی که همه شواهد و واقعیات تاریخی و سخن بزرگان و به خصوص حضرت امام (ره) و مقام معظم رهبری و حتی برخی فیلم های سینمای ایران ( مانند "لیلی با من است" ) حکایت از دانشگاه بودن جبهه های دفاع مقدس و تاثیرات مثبت آن بر افراد مختلف داشته (حتی درمورد آنان که هیچ نسبتی با جبهه و جنگ نداشتند )، متاسفانه در فیلم "ضد گلوله " برخلاف تمامی این واقعیات و حقایق ، با یک تحریف آشکار تاریخی و برگرفته از افکار شبه روشنفکرانه و آوانگاردی ، هیچ تاثیری از آن دانشگاه انسانیت و مدرسه عشق بر آدم های دگراندیش نیستیم.

-در فیلم "بوسیدن روی ماه" ناظر یک فریب آشنای تاریخی هستیم که در برخی آثار سینمای ایران در سالهای پس از جنگ شاهدش بودیم. اینکه به اسم تکریم شهداء و مفقودین و بازماندگان دفاع مقدس و خانواده های آنان یا دلسوزی و ترحم نسبت به آنها و یا اعتراض به عدم رسیدگی و احترام کافی برایشان ، اصل آن دفاع و ارکان آن مانند بسیج و سپاه و شهادت و ارزش های دینی زیر علامت سوال برود. مرثیه خوانی بریک دوران پایان یافته از دیگر دستاویزهای این دسته از تولیدات سینمای ایران هستند. اینکه رزمندگان و سرداران اصلی آن دوران از دست رفته ، یا به شهادت رسیده اند ، یا تغییر مرام داده و یا در گوشه های انزوا به سر می برند و به جای آنها ، مشتی فرصت طلب و ریاکار و قدرت طلب نشسته اند که هیچ بویی از دفاع مقدس نبرده اند. در این فیلم ها ، شهداء و رزمندگان و خانواده های آنها ، کمتر با ارزش های دفاع مقدس سازگار هستند و سازی را می زنند که بیشتر در طبقات مرفه و شبه روشنفکری به گوش می رسد. گویا همه آن حقایق و واقعیات که قریب به اتفاق رزمندگان و سرداران جنگ و خانواده های  آنان از خانواده های مذهبی و سنتی و مستضعف و به خصوص از روستاها و شهرستان ها بوده اند ، دروغی بیش نبوده است! از همین روی رزمندگان و شهداء و مفقودین دفاع مقدس و خانواده های آنان در فیلم "بوسیدن روی ماه " ، با دعا و زیارت و شفاعت و سلوک دینی ، چندان میانه ای ندارند. ترانه های کوروس سرهنگ زاده آرامشان می کند ( نه ذکر خدا و توسل به ائمه اطهار) و میراث فرزندان شهیدشان ، نوارهای داریوش و ابی و ...است!!

اشکال ندارد ! ممکن است چنین مواردی نیز وجود داشته ، اما چند درصد شهداء و ایثارگران و خانواده های محترم آنان چنین بوده اند؟! پس آن خیل وصایای باقیمانده از شهداء که مهمترنی و بی واسطه ترین اسناد دفاع مقدس به شمار می روند و آن همه تاکید بر راه حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و توسل به امامان معصوم (س) و آن دعاهای کمیل و نوحه ها و توسل های شب عملیات کجاست؟ آیا همه این رزمندگان حسینی و کمیلی و توسلی ، در جبهه ها به آن مرتبه رسیدند و هیچ زمینه خانوادگی و اجتماعی نداشتند؟ آیا اغلب آنها در خانه و خارج از جبهه ها ، ترانه های طاغوتی گوش می دادند و جبهه که رفتند ( نعوذ باالله) جانماز آب کشیدند؟ ای داد ، که تاثیر فیلم "اخراجی ها" تا به کجا رفت که اگرچه همان شبه روشنفکران منکرش شدند و در آن موقع خود را مدافع یکه و تنهای معصومیت رزمندگان به شمار آوردند اما امروز به گونه ای سخیف تر همان "اخراجی ها" را رنگ و بوی روشنفکری کپک زده می زنند!!

در فیلم "بوسیدن روی ماه " نتیجه سالهای دفاع مقدس ، بی فرزند شدن خانواده ها و انتظار بی پایانشان برای بازگشت آنها بوده و دورافتادگی یک نسل پرشور از ارزش های انقلاب و تبعید صاحبان اصلی انقلاب و جایگزین شدن آنها با مشتی فرصت طلب و نامحرم با انقلاب که حتی صدای جبهه های دفاع را از ورای بقایای وسایل رزمندگان نمی توانند بشنود و آنها را مشتی قراضه و اسقاطی می نامند.

-اما در فیلم "خرس" نیز که با یک موضوع به شدت تکراری و دستمالی شده و با یک اجرای به شدت آماتوری و غیر سینمایی آن مواجهیم ( برخلاف نمونه های موفقی همچون "باز باران" یا "بیداری رویاها" ). مقصر اصلی از هم پاشیدگی یک عشق پاک و اصیل در گذشته و همچنین فروپاشی خانواده ای دیگر با ورود رزمنده ای که شهادتش گزارش شده بود ، تنها و تنها دفاع مقدس و حضور آن رزمنده در جبهه های دفاع است. رزمنده فوق ، جمله ای را چند بار تکرار می کند که به نظر پیام اصلی فیلم به نظر می آید و محور اصلی ضد دفاع بودن آن قلمداد می گردد. در این جمله رزمنده بازگشته می گوید:"...من جبهه نرفتم که زنم را از دست بدهم..."!!

 

ادامه دارد


 
 
بررسی تولیدات سینمای ایران در سال 1390 - 4
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

با نگاهی به جشنواره سی ام فیلم فجر ( قسمت چهارم )

 

در کنار اجتماع خشمگین !

 

نگرشی دیگر در رابطه با وجود بحران در جامعه ناظر به به تزریق بحران از سوی نظام به جامعه است ، مثلا در فیلم "بوسیدن روی ماه " این بحران نسبت به خانواده مفقودین و شهداء و ایثارگران به چشم می خورد. دو مادر که سالها در انتظار فرزندان مفقود الاثرشان بوده اند در یک شرایط بحرانی ( قریب الوقوع بودن مرگ یکی از آنها و بازگشت پیکر فرزند دیگری ) مورد بی احترامی و بی اعتنایی ستاد مفقودین ( که در فیلم با شکل و شمایل نمادین، نماینده نظام جمهوری اسلامی به نظر می رسد) قرار گرفته و دچار شرایط سختی می شوند. فشار ستاد مفقودین به خانواده ایثارگران و شهداء تنها به این دو مادر محدود نشده و زنی دیگر که در پی روشن شدن وضعیت همسرش هست را حتی تهدید به بازداشت و زندان می کنند. ستادی که افراد دلسوز و آشنا به انقلاب و دفاع مقدس را به مرکز اسقاط ماشین ها تبعید کرده و به جای آنها جوانانی خام و تشنه قدرت و بی اعتنا به ارزش های دفاع مقدس را جایگزین نموده است. جوانانی که نشانه های باقیمانده از شهدای جنگ را مشتی وسایل قراضه می دانند.

- سامان مقدم درفیلم "یه عاشقانه ساده" این بحران رابه فضای روستا آن هم روستای ابیانه می کشاند که حال و هوای خاص خود را داشته و به هیچوجه با آنچه مقدم به تصویر کشیده، جور درنمی آید. در فیلم "یه عاشقانه ساده " در پس زمینه یک عشق به قول معروف مثلثی ، روستا دچار بحران عمیق اجتماعی ، اقتصادی و حتی عاطفی نشان داده می شود. بسیاری از جوانان و خانواده ها روستا را ترک کرده و به شهر رفته اند و شاهدیم که در دیالوگ ها به گونه ای از شهر و خصوصیات آن سخن می رود که گویی سخن از آرمان شهری افسانه ای است. در همین شرایط  یکی از صالح ترین و پاک ترین افراد روستا که نانوای ده است، ناچار می شود برای گریز از فقر و بدبختی ، نان هایش را به موادمخدر آلوده ساخته تا مردم را بیشتر جذب کند که در حین همین استفاده از مواد مخدر برای پخت نان ها باعث مرگ زن جوان بارداری هم می شود.

- در فیلم "یکی می خواد باهات حرف بزنه " منوچهر هادی ، اگرچه موضوع اصلی تصادف و مرگ مغزی دختری نوجوان است که مادرش برای اهدای اعضای او به دنبال رضایت از پدری است که سالها پیش آنها را ترک کرده است. ولی فیلم بازهم تصویرگر خانواده های به هم ریخته ای است که به شدت دچار بحران هستند و با درکنار هم قرار گرفتن این خانواده های بحران زده، می توان به روشنی جامعه ای نامتعادل را مشاهده نمود. مادر دختر سالها پیش ( در حالی که فرزندش را باردار بوده ) شوهر را به خاطر خیانت ترک کرده و زن دیگری نیز که باعث خیانت مرد شده، خود نیز مورد خیانت قرار گرفته تا مرد به کرمان بگریزد و با زن دیگری ازدواج کند که از بدبختی و فقر به شدت قابل ترحم است. مرد نیز که گویا خواسته پس از سالها، زندگی آبرومندی اختیار کند، مورد خیانت شریکش واقع شده و به زندان می افتد که راه بیرون آمدن از آن و سرپرستی همسر باردارش ، فقط فروش اعضای دختر در حال کما است! در یکی از صحنه های فیلم که همسر فعلی مرد ، دست به دامن زن اول او شده تا با فروش اعضای دخترش ، وجه استخلاص مرد را فراهم کرده و وی را از بدبختی و رنج نجات بخشد ، زن اول جمله ای کلیدی می گوید که گویا حرف اصلی فیلم و فیلمساز است :

" ...همه گرفتار هستند..."!!!

- در فیلم "آمین خواهیم گفت "  سامان سالور ، جامعه ای به غایت چرک و کثیف را به تصویر می کشد که معلوم نیست آن را در کجای این کشور یافته است! جامعه ای متشکل از پیرمردی که بیغوله ای در ایستگاه راه آهن دارد و کارگری می کند، جوانی نیمه منگول که خود را به زور به پیرمرد تحمیل کرده و متصدی کابینی شده که مردم را از روی دره ای عمیق عبور می دهد و بالاخره دختری با لباسی مندرس که خود را به سر و شکل پسرها درآورده و دستفروش داخل واگن های قطار است. فیلم با انتقال جسد مردی به زادگاهش توسط قطار شروع شده که زن جوانی وی را همراهی می کند و بعدا مشخص می شود به زور به عقد وی درآمده بوده . و با مرگ و انتقال جسد پیرمرد( مشابه جسد ابتدای فیلم )، بی خانمانی پسر عقب افتاده و آوارگی دختر پسر نما به پایان می رسد! ضمن اینکه در میانه فیلم نیز کارمندی کوتاه قد و نافرم از اداره راه آهن ماموریت دارد تا بیغوله پیرمرد و دوستانش را که در یکی از واگن های قدیمی و اسقاطی قطار قرار دارد با حرکت دادن واگن مورد نظر ، نابود سازد.

- سکانس آغازین فیلم "چک" ساخته کاظم راست گفتار با تصویری از یک جامعه شهری درهم برهم و مغشوش و بحران زده همراه است. در این تصویر آدم ها به سر و کول هم می پرند، با یکدیگر دست به یقه شده و بعضا همدیگر را زیر دست و پا له می کنند (مشابه تصویری که مانلی شجاعی فرد در فیلم "میگرن" نشان داده بود ) . چنین ورودی سینمایی در دنباله  فیلم معنا شده و بحران درون خانواده ها به نمایش درمی آید. کیف پیرمردی که در تاکسی به سرقت رفته و توسط  3 مسافر دیگر تاکسی به همراه راننده اش باز پس گرفته می شود. پیرمرد برای قدردانی یک چک 40 میلیونی به آنها هدیه می کند که برای نقد کردنش بایستی تعطیلات آخر هفته را در کنار هم به سربرند. این همزیستی اجباری ، زندگی و شخصیت تک تک افراد را برای مخاطب باز می کند از راننده زنی که از سر ناچاری رانندگی می کند تا برادرش که به دنبال دردسر است تا پسر جوانی که با پدر متمولش اختلاف داشته و از خانه فراری است تا فردی طاغوتی که تیمسار می خوانندش و تا مرد خانواده داری که ظاهرا مذهبی است ، نماز جمعه می رود و کارت عضویت در بسیج ادارات دارد ولی در طمع ورزی و حرکات و سکنات دست کمی از 3-4 نفر دیگر نداشته و حتی دخترش در پی ایجاد روابط باز با پسر جوان است و سعی می کند در این باب به اصطلاح خودش ، پدر را بپیچاند!!

در این یکی دو روز شاهد همه گونه رفتاری از این جماعت هستیم ؛ از رفتن به نماز جمعه گرفته تا نگاههای به قول معروف عشقولانه تا ورق بازی و شرب خمر و مسکرات تا انواع و اقسام حرکات موزون و ناموزون و رقص و مانند آن و تا تفریحات سبکسرانه ...

در آخر نیز با مرگ پیرمرد صاحب چک ، بحران دیگری شروع می شود که همچنان گریبان آدم های قصه را چسبیده است.

 

عشق های آبکی و  بحران مهاجرت

 

-مهدی کرم پور در فیلم "پل چوبی " برخلاف آثار قبلی اش ( خصوصا "سیم آخر" ) بحرانی نافرجام را در خانواده و جامعه به نمایش می گذارد. زندگی زن و شوهر جوانی در آستانه مهاجرت با رفتن زن به خارج کشور و رواج برخی شایعات در مورد روابط نامعمول او دچار سوءظن شده و شوهر را به رابطه غیرمعمول با یک دوست قدیمی راغب تر می کند تا خانواده کوچک آنها در یک بحران برگشت ناپذیر فرو رود. همه این ماجراها در بستر یک بحران دیگر اجتماعی اتفاق می افتد که از نظر فیلمساز ، حوادث پس از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری است که به فتنه 88 معروف شد.نمایش خانواده های دستگیرشدگانی که پشت در زندان ها اجتماع کرده اند، جستجوی قهرمان اصلی داستان به دنبال خواهرش در میان بازداشت شدگان که در این مسیر پسری عاشق پیشه نیز او را همراهی می کند و در این جستجوها که با وساطت یک سردار نیروی انتظامی صورت می پذیرد ، احتمال مرگ خواهر نیز داده می شود! و بالاخره قصه همان دوست قدیمی که از خارج کشور برای آزادی یک خبرنگار خارجی به ایران آمده ، همان ماجراهای پس زمینه داستان اصلی را تشکیل می دهند.

- در فیلم کمدی "خوایم می آد" از رضا عطاران ، بحران یاد شده به گونه ای دیگر و زیر لوای طنز و مطایبه مطرح می شود. جوانی بیکار در خانواده ای نه چندان به سامان ، عاشق دختر دستفروشی شده و برای پولدار شدن، تصمیم به ربودن زن آدم نوکیسه ای می گیرند و درگیری با وی که بانفوذ و دارای دم و دستگاه مافیایی است ، آنها را دریک فضای فانتزی راهی دیار باقی می گرداند! فیلم برخلاف بسیاری از آثار کمدی رایج ، از پایان به اصطلاح خوشی برخوردار نیست و شخصیت های اصلی داستان به دنبال یک سری قضایای بی ربط و بدون منطق، دچار فرجام تلخی می گردند!!

-داریوش مهرجویی نیز در فیلم "نارنجی پوش" نگاهی دیگر به بحران خانواده دارد.خانواده ای که درمیان مهاجرت و ماندن در وطن سرگردان مانده است. زن به عنوان یکی از نخبگان جامعه موقعیت خوبی در سوئد پیداکرده و مرد علاقمند است برای عکاسی از آشغال ها در ایران بماند!

-رسول صدر عاملی این بحران را در فیلم "در انتظار معجزه" درون خانواده ای دیگر به تصویر کشیده که فرزندی معلول دارند و از طرف دیگر، پدر مرد نیز در حال مرگ است. ضمن اینکه آنها در سفرشان به مشهد با زنی مسن مواجه می شوند که روزهای آخر عمرش را طی می کند. پیرزن در میانه راه می میرد و به زیارت حضرت امام رضا (ع) نائل نمی شود. زن نیز با درهای بسته حرم مواجه شده و فرصت نمی یابد تا برای فرزند معلولش از امام شفا بطلبد. پدر مرد نیز می میرد و بالاخره همگی در تصادفی مرگبار گرفتار می آیند و معلوم نمی شود چرا این تصادف مرگبار موجب شفای بچه می شود!

- در فیلم "بی خود و بی جهت " عبدالرضا کاهانی با موقعیت بحرانی دو زوج مواجهیم که به دلیلی، ناگزیر از دوئلی خاموش برای تصاحب یک آپارتمان هستند و چنین موقعیتی با رنگ و لعاب طنز و کمدی ، آنها را به سمت درگیری های لفظی و شکستن حرمت های خانوادگی می کشاند.

-وضعیت بحرانی یک دختر و پسر آواره در ترکیه در فیلم "بغض" ( نخستین فیلم بلند داستانی رضا درمیشیان ) که نه به اختیار خویش  ترک وطن کرده اند ، آنها را به گرفتاری در وادی مواد مخدر و ارتکاب قتل و بالاخره قربانی شدن درون باندهای مافیایی می برد.

- در سال 1500 هجری شمسی و در فیلم انیمیشن "تهران 1500 " ، جامعه شهری ایران ، علیرغم پیشرفت های ظاهرا تکنولوژیک اما همچنان گرفتار بحران های مختلف اجتماعی است،از فرار مغزها، ناهمگونی زندگی سنتی و مدرن تا ارتشاء مدرن و علنی تا شارلانتانیسم و بالاخره ماموریت های نیروی انتظامی که فقط در به اصطلاح گیردادن به جوانان خلاصه می شود!!

-در فیلم "پله آخر " کار علی مصفا ، اوضاع بحرانی خانواده و حالت عصبی زن ( براثر مشکلات بیرونی ) موجب می شود تا به طور ناخودآگاه درگیر قتل شوهرش شده و حتی نتواند به خاطر این قتل ناخودآگاه ، ظاهری ناراحت پشیمان به خود بگیرد ، بلکه در کشاکش روانپریشی و حالات عصبی خود ، سعی در فرار از واقعیت دارد.

-در بسیاری از فیلم های جشنواره سی ام ، جامعه دچار بحران مهاجرت نمایانده می شود. اغلب افرادی را که مشاهده می کنیم ، به دلائل مختلف می خواهند از وطن خود خارج شده و زندگی در کشوری دیگر را برگزینند. حال اگر در این میان هم درگیر معضلات و مسائل عدیده ای می شوند ، اما بازهم دچار آن بحران باقی می مانند.

مقوله بحران مهاجرت در فیلم های " یک سطر واقعیت " ، " میگرن"، "پذیرایی ساده "، " پل چوبی"، " برف روی کاج ها "، " نارنجی پوش "، "بغض "، " یک روز دیگر " و " تهران 1500" به طور مستقیم مطرح می شود و این یعنی نزدیک به یک سوم از آثار بخش مسابقه سودای سیمرغ و فیلم های اول !!

در اغلب فیلم های یاد شده ، مهاجرت از سر ناچاری و به دنبال یافتن مکانی بهتر تعبیر و تبیین شده و نمایش داده می شود. مثلا در فیلم " یک سطر واقعیت " یک زوج روزنامه نگار، در کشور براثر محدودیت های سانسور و فشارهای مالی ، قادر به ادامه کار نیستند و به همین دلیل پیشنهاد موسسه ای مشکوک در خارج کشور  را پذیرفته و راهی دیار غربت می شوند.

-در فیلم "میگرن"جامعه ایران ، جامعه ای به هم ریخته و شلوغ و کثیف نشان داده می شود و از همین رو یکی از کاراکترهای اصلی فیلم ، قصد مهاجرت دارد.

- در فیلم "پذیرایی ساده " ایرانیان در کوه و کمر کردستان ، آدم هایی به شدت محتاج و فقیر و آفت زده و دچار بحران های روحی و اقتصادی تصویر شده و فردی که با کیسه های پول قصد کمک به آنها را دارد ، آدمی ثروتمند در کالیفرنیای آمریکاست که گویا می خواهد نذری را ادا نماید!

-در فیلم "پل چوبی " زوج اصلی فیلم ، به دلایل مختلف می خواهند از کشور خارج شوند؛ از جمله اینکه از دانشگاه اخراج شده اند ، در درگیری های سال 78 فعال بوده اند و ناگزیر از تن دادن به شغلی هستند که در آن مورد تحقیر قرار گرفته و کرامت انسانی خویش را پایمال شده می بینند ( پادویی برای یک سردار نیروی انتظامی که همه کاری از آشپزی و برج سازی و اجبار افرادتحت امرش به رای دادن در انتخابات و ...را انجام می دهد). در واقع آنها  قصد دارند از یک محیط آشوب زده بگریزند .

-در فیلم "نارنجی پوش" اگرچه ظاهرا تشویق به ماندن در وطن در مقابل مهاجرت به خارج کشور ، به صورت شعاری سطحی مطرح می شود اما با یک نگاه اجمالی به کاراکترهای پرداخت شده متوجه می شویم ، فردی که می خواهد در داخل کشور بماند ، فردی به شدت نامتعادل به لحاظ روحی و رفتاری است (عصبی است،سریع تحت تاثیر قرار می گیرد ، زود احساساتی می شود ، همواره با اطراف و پیرامونش درگیر است ، سر بر دیوار می کوبد و عدم تعادل روانی اش را بدون هیچ گواهی پزشکی برای هر بیننده عادی هم به وضوح نشان می دهد ). ولی در مقابلش زنی که تشویق به مهاجرت می کند ، فردی معقول و منطقی و به لحاظ علمی نخبه و نابغه است. یکی از دلائل مهم ماندن مرد در وطن عکاسی از آشغال هاست ! در یکی از صحنه ای فیلم که زن به شدت مرد را توصیه به همراهی در سفر خارج کشور می نماید ، مرد می گوید : "...اونجا که آشغال نداره..." ! و زن پاسخ می دهد : "...خب ، آشغال که نداره ، عوضش چیزای دیگه که داره..."!!

و از طرف دیگر ، فیلم به گونه ای نشان می دهد که هرکس در این مملکت بماند در نهایت یک کارگر مهربان و دوست داشتنی شهرداری می شود و جای نابغه ها و نخبه ها در خارج کشور است!! از همین روست وقتی زن هم می پذیرد که در داخل بماند ، لباس علم و تحقیق را از تن به در آورده و لباس کارگر شهرداری به تن می کند!!!

- در فیلم "بغض" به دلائل مختلف ، دو جوان در ترکیه به گونه ای ناخواسته درگیر مهاجرت شده و راه بازگشتی هم ندارند. آنها در باتلاق قاچاق و مواد مخدر و فساد غوطه ورند و امکان رهایی تنها در آن سوی آب ها و آمریکا برایشان تصویر می شود و هیچ نکته و جذابیتی برای بازگشت آنها به وطن و یا نجات آنها از طریق برگشت به ایران ، نمایانده   نمی شود.

- در فیلم "یک روز دیگر" هم اگرچه بحران در جامعه مهاجران مقیم پاریس نشان داده می شود ولی این بحران به طور ناخواسته شامل خانواده ای ایرانی هم می شود که معلوم نیست برای چه ترک دیار کرده و ساکن پاریس شده تا زنی ناچار شود، فرزند خود را رها کرده و به کارهای سخت در غربت تن دردهد.

-در فیلم انیمیشن "تهران 1500" نیز باز شخصیت متین و عاقل، از خارج از ایران ( و در فضای فانتزی فیلم از کره ماه ) می آید تا پدر بزرگش را ملاقات کرده و به زندگی اش هم سر و سامانی بدهد ولی در ایران ( که ظاهرا هم به لحاظ تکنولوژی متحول شده ) همان معضلات همیشگی دیده می شود.

واقعا بحران مهاجرت به خارج کشور ، چند درصد جمعیت ایران را شامل می شود ؟!

 

ادامه دارد


 
 
بررسی تولیدات سینمای ایران در سال 1390 - 3
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
 

با نگاهی به جشنواره سی ام فیلم فجر ( قسمت سوم )

 

 

نگاه واژگونه به خانواده

 

مقوله خانواده از مهمترین چالش های مدرنیسم و تجددگرایی است. آنچه که در فرهنگ و ارزش های اسلامی و ایرانی ، از اهمیت خاصی برخوردار بوده و حفظ کیان آن در باورها و اعتقادات ما ، بسیار مورد تاکید قرار گرفته است. اما سینمای ما در سی امین جشنواره فیلم فجر تا چه اندازه به این مهم نظر داشت و تا چه حد ، عقاید و اندیشه های اسلامی ایرانی را در این راستا به نمایش گذارد:

 - در فیلم "میگرن" ساخته مانلی شجاعی فرد که در 3 اپیزود ( یا بهتر بگوییم 3 فضای جداگانه روایت می شود )، شاهد بحران اجتماعی و خانوادگی به انحاء مختلف هستیم . خانواده اول که یک خانواده سنتی است با مشکلات اقتصادی و اجتماعی فراوانی دست به گریبان بوده ، زنی بدون شوهر همراه پسر بیکار و سر به هوایش و مادری غرغرو از طریق سبزی خرد کردن ، گذران زندگی می کند. تکرار نماهایی که وی را در شکل و شمایلی خسته و کوفته درحال خرید و کشیدن بار سنگین از پلکان طولانی خانه نشان می دهد ، حکایت زندگی رنج بار و محنت آور آنهاست. خانواده دوم که نیمه سنتی / نیمه متجدد به نظرمی آید ، پس از سالها به خانه خودشان نقل مکان کرده اند و تماشاگر در همان ابتدا با رویت فضایی مملو از کارتون و اسباب و اثاثیه انباشته شده و به هم ریخته ، پی به درون این خانواده می برد. خانواده ای که مردش بی اعتنا به زن و فرزند در صدد مهاجرت به خارج کشور بوده و زن که خانه دار است ، مظلوم و بی دست و پا ناگزیر از قبول شرایط تحمیلی می ماند.

و بالاخره خانواده سوم کاملا متجدد به نظر می رسد و شامل زنی تنهاست که با دختر کوچکش زندگی می کند و از طریق ترجمه ، روزگار می گذراند. دختری که کمتر مادر را ملاقات کرده و ظاهرا خودش از پس کارها برمی آید. زن با صاحبخانه ، مشکل داشته و سخت در پی یافتن مکان تازه ای برای زندگی است که همین وی را با معضلات عدیده ای مواجه کرده است. به نظر می آید فیلمساز اساس نگاهش به جامعه و خانواده را از طریق همین زن تنها (همراه با نوعی گرایشات فمینیستی) و رابطه منفصلش با فرزند بیان کرده که اقتضای زندگی مدرن بوده و البته موفق تر از دو نمونه دیگر یعنی زندگی سنتی اول و نیمه سنتی /نیمه مدرن دوم نشان داده می شود. زن خانواده دوم که به وظیفه مادری و خانه داری اش عمل  می کند، از دیدگاه فیلمساز ، زنی عقب افتاده و دست و پا بسته تحت سلطه مردش است که قدرت هیچگونه اعتراض و عمل مستقل نداشته و آنقدر زندگی واپس گرایی دارد که حتی با کامپیوتر نیز نمی تواند کار کند( و جهت این کار و حتی فرستادن یک ای میل ساده برای شوهرش ، از کمک همان زن متجدد باید استفاده نماید!)  زن ظاهرا متجدد خانواده سوم معقول تر از سایر شخصیت های فیلم به نظر می رسد. از نگاه همین فرد است که با اجتماعی به شدت عصبی و درهم ریخته و آشفته مواجه      می شویم. نوعی شلوغی و آشفتگی که وی را دچار وازدگی نموده تا مجددا به خانه اش بازگشته و خود را در محیط بسته و بی روزن آن حبس کند. نکته قابل ذکر اینکه این زن حتی در تاکسی هم با راننده ای مواجه است که سر و شکل نافرم و دگرگونی دارد. یعنی فیلمساز سعی دارد با انتخاب بازیگر خاص برای این نقش ، بحران جامعه را حتی در شکل و قواره مردم نیز به نمایش بگذارد!

 - در فیلم "پذیرایی ساده " به کارگردانی مانی حقیقی ، داستان بخشش مالی یک زن و مرد به اهالی پراکنده کوهستان های کردستان روایت می شود که اغلب افرادی به شدت  محتاج بوده و حاضرند همه حیثیت و ریشه ها و خانواده و تمامی ارزش های زندگی شان را در زیر دنیا پرستی و طمع و حرص ، له نمایند. یک مامور انتظامی در قبال گرفتن کیسه ای پول از عمل به وظیفه قانونی اش خودداری کرده و کارگری برای حفظ کیسه ای دیگر ، تا پای جان دروغ می گوید. یک کمک راننده کامیون برای بدست آوردن همان کیسه پول ، خویشاوندی خود را حتی با برادرش انکار می کند و بالاخره مردی فقیر برای همین پول ها ، جسد نوزادش را هم می فروشد! تنها یک پیرمرد از گرفتن کیسه پول خودداری می کند که در زیر سرپناهی نایلونی و مندرس منتظر کمک کمیته امداد است ولی خبری نمی شود!

- در فیلم "زندگی خصوصی " حسین فرح بخش ، همچنان بحران عشق و عاطفه و خیانت در خانواده جریان دارد و این بار در یک خانواده مذهبی و متشرع نمایان می شود. مرد خانواده که یک فرد سیاسی مذهبی است و به شدت به مبانی دینی پایبند نشان می دهد ، به راحتی با زنی دیگر رابطه برقرار کرده و وی را به ازدواج موقت خود در می آورد به بهانه اینکه در خانواده خود عشق و علاقه ای از سوی همسرش مشاهده نمی کند. فیلمساز با تقلید از فیلم هایی مانند "اکبر دیلماج "( به دلیل علاقه مفرطش به فیلمفارسی) و "بی وفا" (به دلیل علاقه فیلمنامه نویس !) و  به بهانه زیر علامت سوال بردن گروه و افرادی خاص ، بحران درون خانواده را به کلیت انقلاب و نظام اسلامی بسط می دهد و در صحنه ای از زبان یکی از سرداران منزوی دفاع مقدس به نام جاج داوود ، بحران عمیقی را در جامعه القاء  می کند که نتیجه عملکرد سران نظام تلقی می شود!

فرد متشرع به همسر قانونی و همچنین زن صیغه ای خود ظلم و ستم فراوان روا کرده تا آن حد که وی را به قتل رسانده و به آتش می کشد و برخلاف ظاهر فیلم های دیگر ، از سوی قانون هم هیچگونه تهدید و یا مورد تعقیب قرار نمی گیرد. این نوع پایان تلخ که در واقع در سینمای پس از انقلاب بی سابقه است ، بیش و پیش از هر تئوری و فرضیه، نشانگر جامعه ای به شدت بی قانون ، تبعیض گرا و ناامن است که گریزی از آن وجود ندارد. این درحالی است که فیلمساز نشان نمی دهد در پروسه تهدید و تطمیع و بالاخره قتل و سوزاندن زنی بی پناه در این جامعه ، نقش آن سردار نیروی انتظامی که در صحنه ای زبان به نصیحت فرد رانت خوار گشوده چیست!

 - در فیلم " من همسرش هستم " ( اولین فیلم سینمایی مصطفی شایسته ) بازهم شاهد چندبحران خانوادگی هستیم که ظاهرا در میان خانواده ای معتقد و مذهبی اتفاق می افتد. آدم اصلی که پزشک است ، دچار نوعی بدبینی مفرط نسبت به همسر خود گردیده ضمن اینکه همسرش نیز در یک حادثه اتفاقی با عشق قدیمی خود مواجه شده و شک و ظن مرد چند برابر می شود ، اگرچه خود مرد نیز با منشی مطبش روابط غیر معمول دارد. در عین حال ، دوست نزدیک همسر مرد نیز یک زن مطلقه بوده و دچار بحران های روحی خاص خود است و حالا همین فرد می خواهد به دوستش کمک کند. ضمن اینکه زن در یک سیر سادیستیک ، سعی دارد تا با طرح ریزی یک سری صحنه ها ، شک و ظن مرد را نسبت به خود بیشتر کرده تا جایی که کار به زدوخورد و درگیری های فیزیکی نیزمی کشد.

- در فیلم "برف ها روی کاج " که درواقع تبدیل یک ایده کلیشه ای نیم خطی به یک فیلم سینمایی است ، بازهم بحران روابط زن و شوهر را در یک خانواده متوسط شهری شاهدیم. پزشکی  با یکی از شاگردان همسرش که معلم خانگی پیانوست ، روابط غیراخلاقی برقرار کرده و زن هم برای انتقام از شوهر ، با جوانی در همسایگی خود ، همین گونه روابط را بوجود آورده و آن را به رخ شوهر می کشد.

- وجود بحران در خانواده های فیلم های جشنواره سی ام فجر ، از سوء ظن شروع شده و برخی در سطح همین سوء ظن باقیمانده و بعضی دیگر نیز به بحران های جدی مانند خیانت و طلاق و انتقام می انجامد. مسئله سوء ظن از فیلمی همچون "تلفن همراه رییس جمهور" وجود دارد تا "یک سطر واقعیت " و " پنجشنبه آخر ماه " و " میگرن " و " گیرنده " و " خرس " و "پذیرایی ساده " و " زندگی خصوصی" و " بوسیدن روی ماه" و "یه عاشقانه ساده " و " یکی می خواد باهات حرف بزنه " و " چک " و "پل چوبی" و " من همسرش هستم " و "برف روی کاج ها" و "خوابم میآد" و "آزمایشگاه " و " نارنجی پوش" و "در انتظار معجزه " و " بی خود و بی جهت " و " بغض" و " تهران 1500" و "پله آخر" و ...

-راستی خانواده های ایرانی چقدر دچار این گونه سوء ظن های بعضا بیمار گونه هستند؟ آیا این بیماری جامعه شبه روشنفکری و مرفه بی درد ، توسط نمایندگان فشر مذکور در تولیدات سینمای ایران به کلیت جامعه ایران بسط داده نشده و همه مردم به چنین بیماری متهم نشده اند؟!

ادامه دارد

 


 
 
بررسی تولیدات سینمای ایران در سال 1390 - 2
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 

با نگاهی به جشنواره سی ام فیلم فجر ( قسمت دوم )

 

القاء تصور بحران در جامعه

 

گزارش توسعه انسانی یکی از مهمترین و معتبرترین گزارش های اقتصادی و اجتماعی در جهان است که همه ساله توسط دفتر توسعه سازمان ملل متحد ( UNDP ) منتشر می شود . در این گزارش شاخص توسعه انسانی (HDI) کشورها بر اساس معیارهایی چون امید به زندگی، کیفیت نظام آموزشی، درآمد واقعی و سرانه درآمد ملی محاسبه می گردد که تمامی شاخص های توسعه اقتصادی و اجتماعی در برآورد آن دخیل هستند و به عبارتی یکی از جامع ترین معیارها برای مقایسه توسعه یافتگی کشورها به شمار می رود که البته تمامی دولتها و سازمانهای علمی و تحقیقاتی از این شاخص به عنوان معیار اصلی مقایسه کشورها استفاده می کنند.

بر اساس جدیدترین گزارش توسعه انسانی سازمان ملل در سال 2010، شاخص توسعه انسانی ایران که در سال 1975 میلادی 571/0 از یک بوده است، طی 32 سال اخیر با رشد 1/13 درصدی مواجه شده و به 701/0 از یک رسیده است. بر اساس این گزارش، ایران که همواره در سالهای گذشته در ردیف کشورهای با توسعه انسانی متوسط قرار داشت، در سال 2010 برای نخستین بار در ردیف کشورهای با توسعه انسانی بالا قرار گرفت. گزارش فوق اذعان دارد، جمهوری اسلامی ایران از نظر شاخص توسعه انسانی طی سال های پس از انقلاب با 40 پله صعود مواجه شده و از رتبه 110 در سال 1979 به 70 در سال جاری میلادی ارتقا پیدا کرده است.

گزارش ها و آمارهای متعدد دیگری در طی سالهای اخیر از سوی مجامع معتبر بین المللی انتشار یافته که نشانگر افزایش چشمگیر نشاط و امید در جامعه ایرانی است ، از جمله گزارش بانک جهانی در سال 2011 که در آن ضمن بیان نقاط قوت و ضعف اقتصاد ایران ، تصریح شده بود که "ایران از لحاظ استانداردهای منطقه‌ای دارای شاخص‌های بالایی در زمینه اجتماعی است."

به جز همه این آمارها و گزارشات ، اغلب کارشناسان اجتماعی و جامعه شناسان براین باورند که امید و نشاط دریک جامعه از برخی شاخص ها از جمله پیشرفت های علمی و ورزشی مشخص می شود.

براساس یک تحقیق منتشرشده در انگلستان، با آنکه تعداد مقالات منتشره دانشمندان چینی در مراکز معتبر علمی جهان طی سال‌2010 نشان داد که این کشور فاصله خود را با آمریکا کم کرده، اما آمار‌ها نشان می‌دهد که ایران مقام نخست رشد علمی دنیا را در این سال به‌خود اختصاص داده است. آکادمی ملی علوم انگلستان (موسوم به انجمن سلطنتی علوم بریتانیا) می‌‌گوید که ایران سریع‌‌ترین رشد علمی در جهان را دارد. برهمین اساس پایگاه خبری بی‌بی سی اعلام کرد، در فاصله بین سال‌های ‌1996 تا 2008، دانشمندان ایرانی 13248مقاله علمی چاپ کرده‌اند، در حالی که این رقم در دوره قبلی  فقط 736 مقاله بوده و این رشدی 18برابری را نشان می‌دهد.

به نوشته نشریه نیوساینتیست، رشد علمی در ایران 11برابر نرخ متوسط جهانی و سریع‌تر از هر کشور دیگری است. به نوشته این نشریه، بررسی شمار مقالات و مطالب علمی نشان می‌دهد که ایران از همه کشورهای دیگر در این زمینه جلو‌تر است. یک مرکز بررسی و تحلیل داده‌ها در کانادا موسوم به «ساینس متریکس» با انتشار یک تحلیل همه جانبه نشان داده که نوعی چرخش و جابه‌جایی ژئوپلیتیکی در حوزه تولید علم در جهان در حال رخ دادن است و در این رابطه، خاورمیانه یکی از حوزه‌های در حال ظهور تولیدات علمی است که ایران و بعد ترکیه بازیگران اصلی آن هستند.

آمارهای دیگر مراکز تحقیقاتی معتبر حکایت از مقام هفدهم علمی ایران در جهان و رتبه نخست علمی در منطقه دارد. این درحالی است که پیشرفت دانشمندان ایرانی در علوم هوافضا ، سلول های بنیادی ، نانو ، تکنولوژی پزشکی و علوم هسته ای زبانزد مراکز علمی و تحقیقاتی جهان شده است.

به جز این ، مدال ها و مقام های متعدد جهانی و آسیایی  ایران در ورزش ( به جز فوتبال که گرفتار مافیا و زد و بند و پول های کلان گردیده ) از جمله رشته هایی که هیچگاه نتوانسته بودیم در انها ادعایی داشته باشیم مانند دو و میدانی ، قایقرانی ، بسکتبال ، والیبال و ...و قهرمانی جهانی زنان ایران در ورزش های رزمی و ...همه و همه نشان از جامعه ای امیدوار و پرنشاط دارد که البته از یک ملت منتظر حضرت مهدی (عج) هم جز این انتظار نمی رود که همه این شور و نشاط همواره در پای صندوق های رای و یا در راهپیمایی های عظیم و میلیونی در زیر برف و باران با همه داشته ها از زن و بچه و جوان و پیرمرد و پیرزن و معلول و جانباز و ... نمود یافته است.

از همین روست که مقام معظم رهبری در خطبه های نماز جمعه 14 بهمن خودشان در باره ابعاد جنگ روانی دشمن فرمودند : "... برخی سعی دارند القا کنند در کشور بحران وجود دارد، اما کدام بحران؟ همه کارهای گوناگون با همکاری دستگاه‌های مختلف در کشور در حال انجام است و امنیت کامل به توفیق پروردگار وجود دارد..."

اما متاسفانه یکی از موتیف های اصلی آثار جشنواره سی ام فیلم فجر القای وجود نوعی بحران در جامعه ایران ، میان خانواده ها و در میان اقشار مختلف اجتماع بود.

 

-    در فیلم " تلفن همراه رییس جمهور " ساخته علی عطشانی ، جامعه به شدت دچار مشکلات و معضلات مختلف نشان داده می شود. این معضلات از طریق سیم کارت تلفن همراه رییس جمهور ( که اشتباها در اختیار یک فرد عادی قرار گرفته ) بازگو می شود و در کنار طرح برخی مسائل خاص و سوالاتی که به نظر می آید فقط برای قشر بسیار محدودی از مرفهین مطرح باشد ( همچون چرایی پیشرفت در علوم هسته ای ) ، به نوعی القائات رسانه های بیگانه را تکرار می نماید. نمایش درگیری های خیابانی ، عصبیت مردم و دست به یقه شدن آنها که مدام به چشم همان فرد صاحب سیم کارت تلفن همراه رییس جمهور می آید ، نشانه های آشکار دیگر از نمایش بحران در جامعه است. دیوانه و مجنون شدن فرد یاد شده در برابر آنچه از مشکلات مردم می شنود و می بیند ، پایان تلخی براین تراژدی محسوب می شود. ضمن اینکه جامعه به گونه ای تصویر می شود که هیچکس حاضر نیست به دیگری کوچکترین کمکی نماید.

-  در فیلم "گشت ارشاد " بحران یاد شده توسط نهادهای انتظامی ایجاد شده که گروهی 3 نفره به عنوان بدل آنها عمل می کنند و ظاهرا فیلمساز تلاش دارد تا رفتار و کنش آن گروه بدلی را جدای از نیروهای انتظامی و بسیج نشان دهد ولی نشانه های بسیاری این دو پدیده اصل و بدل را مشابه یکدیگر جلوه داده و عملکردشان را یکسان نشان می دهد ؛ از برخورد آشنای افرادی که با این گروه برخورد می کنند گرفته ( که گویی بارها و بارها سابقه چنین برخوردهایی را داشته اند ) تا ارتباط نیم بند گروه بدلی با بسیج و نیروی انتظامی ( که اسلحه واقعی یکی از این افراد و اینکه آن را از سرهنگ نیروی انتظامی گرفته کاملا بر آن ارتباط تاکید دارد ) و تا برخورد مستقیم نیروی انتظامی با یکی از افراد گروه در پارک که این بار در کسوت یک جوان با دختری صحبت می کند و ماجرا به تجمع مردم و صدور بیانیه درباب تکریم حقوق شهروندی و رابطه آزاد دختر و پسر و در نتیجه محکومیت نیروی انتظامی و البته روابط سنتی ایرانی و اسلامی می انجامد.

 

ادامه دارد

 


 
 
بررسی تولیدات سینمای ایران در سال 1390 - 1
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

 

با نگاهی به جشنواره سی ام فیلم فجر

 

گزارش اقلیت

 

 

به نظر می آید امروز دیگر سخن گفتن از اینکه سی امین جشنواره فیلم فجر نسبتی با انقلاب و نظام اسلامی و مردم نداشت ، حرف تازه ای نباشد و یا اظهار اینکه سینمای ایران به طور کلی از مردم این سرزمین جدا افتاده ، سخن گزافه ای محسوب نشود.  چرا که اینک خود مسئولان سینمایی کشور و مدیران جشنواره فیلم فجر به طور رسمی و علنی به این حقیقت اعتراف کرده اند و البته چه کسی جز خود این دوستان می توانند مخاطب این سخن و حرف باشند؟! چه آن هنگام که دبیر محترم جشنواره سی ام فیلم فجر در گزارش مراسم اختتامیه خویش از قول یک جانباز هفتاد درصدی گفت : "...پس جای ما روی پرده سینما کجاست؟..." و چه هنگامی که معاونت محترم امور سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سخنرانی خود در همان مراسم سوال کرد : "...مردمی که بیست و دو بهمن در راهپیمایی شرکت کردند، کجای این سینما هستند؟..."

یک فرضیه می تواند این باشد که جانبازان و شهداء و رزمندگان و خانواده آنان و همچنین مردمی که در راهپیمایی هایی مثل 22 بهمن شرکت می کنند ، رقم  قابل توجهی نبوده و اکثریت همان است که دوستان سینماگر روی پرده برده و تصاویرشان را در همین جشنواره فیلم فجر به نمایش گذاشتند! یعنی همان جماعتی که به سختی گرفتار بحران های خانوادگی و روحی بوده ، غرق در نابهنجاری هایی همچون خیانت و دروغ و شارلاتانیسم و عاشق مهاجرت و گریز از وطن و زندگی در غرب هستند!! آیا واقعا چنین قشری اکثریت مردم ایران را تشکیل می دهند؟ ( این تصویر وارونه ای است که حتی ارتجاعی ترین رسانه های غربی نیز با احتیاط به آن نزدیک می شوند و فقط آن را می توان در توهمات برخی سلطنت طلبان فسیل شده یا شستشوی مغزی شدگان سازمان مجاهدین خلق و یا اسیران گتوهای تورنتو و ونکوور و امثال آن جستجو کرد). در کمال تاسف برخی از سازندگان این نوع آثار براین توهم واپسگرا باقی مانده اند. فی المثل کارگردان یکی از این دسته فیلم ها ، در کنفرانس مطبوعاتی بعد از نمایش فیلمش در سینمای رسانه ها ، در پاسخ به چرایی پررنگ بودن تم خیانت در جشنواره امسال گفت : "... چون مدام داریم این چیزها را می شنویم و چنین مسائلی خیلی زیاد شده است..."!!!

فرضیه دیگر (که بعضی از سینماگران یاد شده برای گریز از اتهام توهم فوق، به آن متوسل می شوند) این است که بالاخره این نمونه ها ( مانند آنچه در فیلم های فوق به تصویر کشیده شده) در جامعه ما یافت می شوند! بحثی نیست، اما آیا چنین مسئله ای در میان اکثریت ملت ایران ، آنچنان حاد است که بخش اعظم تولیدات سینمای ما را به خود اختصاص دهد؟! یا این مسئله فقط معضل بخش کوچکی از جامعه ماست؟! خوشبختانه آمارهای مختلف رسمی و غیر رسمی داخلی و خارجی حاکی از آن است که اکثریت چشمگیری از جامعه ایرانی به هیچوجه با چنین نابهنجاری هایی دست به گریبان نیستند و در نظر جهانیان ،جامعه ای دینی،سالم و اخلاقی تشکیل داده اند. البته اقلیتی از این جامعه که خصوصا در بخش های مرفه کلان شهرها زندگی می کنند و در معرض مستقیم تهاجمات مختلف سیاسی،اقتصادی و فرهنگی غرب قرار دارند، کم و بیش به چنین معضلاتی دچار هستند. ولی این اقلیت چند درصد مردم ایران را دربرمی گیرند که از نظر برخی تولیدکنندگان سینمای ایران ، حق دارند حجم وسیعی از فضای آن را اشغال کنند؟ متاسفانه این تلقی ناشی از همان نگرش مورچه گونه شبه روشنفکری است که اگر یک قطره آب روی سرش بریزند ، فریاد می زند که ای داد و بیداد ، دنیا را آب برد!!

نگرشی که توسط برخی رسانه های معاند غربی و در جریان سیر جنگ روانی غرب علیه ایران مدام القاء می شود و متاسفانه بیش از همه برروی همین قشر شبه روشنفکر که گوش و هوشش به آن رسانه هاست، به گونه ای شرطی تاثیر می گذارد. اما یک سوال هم این جاست که اگر چنین فضای ناجوانمردانه ای در فضای رسانه درمورد خود این حضرات راه بیفتد ، همین دوستان شبه روشنفکر چه قضاوتی خواهند داشت؟

مثلا در سینمای ما نیز نابهنجاری هایی یافت می شود. اگر جشنواره ای درباره سینمای ایران برگزار شود و در اکثریت آثار آن ، فیلمسازان را جماعتی روانپریش و پارانوییک و دوقطبی تصویر نماید، آیا صدای جامعه سینمایی ایران در نمی آید که چرا چنین دور از انصاف و عدالت و از سر حقد و کینه با این سینما برخورد شده است؟ حالا اگر از پول و سرمایه همان سینماگران ، جشنواره ای برپا شود که در فیلم هایش به آنها توهین و اهانت روا شده ، بیشتر خشم دوستان برانگیخته نمی شود؟ آیا این پاسخ که " چنین مسائلی خیلی زیاد شده " و یا اینکه ما خواسته ایم آسیب شناسی کنیم" ، حضرات فیلمساز را راضی می کند؟! خاطرم هست ، در سال 1382 که در یکی از قسمت های سریال "نقطه چین " مهران مدیری ، انتقاد کوچکی به برخی فیلمسازان شده بود ، چه داد و فریادی از سوی جماعت سینماگر برپا شد که وا سینما و وا فرهنگ و هنر که تلویزیون همه استعدادهای هنری این مرز و بوم را زیر علامت سوال برد!!

حالا توجه کنید که از پول این ملت و از کیسه بیت المال ، جشنواره فیلمی برگزار می شود به نام جشنواره فیلم فجر ( که عنوانش منتسب به دهه مبارک فجر انقلاب اسلامی است و همین عنوان می تواند جهت گیری و سمت و سو و مسیر جشنواره را تعیین کند ) اما نه تنها در جهت اهداف انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی و سمبل آن یعنی دهه فجر انقلاب حرکت نمی شود که برعکس ، دین مداری و اخلاق گرایی و آگاهی و امید این مردم را هم به چالش کشیده و زیر علامت سوال می برد.

 

کدام هویت و مردم ؟

 

 

مارتین اسکورسیزی، فیلمساز معروف آمریکایی در یکی از مصاحبه های سال 2008 خود ضمن اشاره به سینمای ملی گفت: "...سینمای ملی، سینمایی است که عناصر سازنده آن، مجموعه ای را تشکیل دهند که گویای هویت ، مذهب ، ایدئولوژی و در واقع گرایش یا بازخورد آن ملت است و آن ملت از طریق مفاهیم و بازخوردهای مستتر در سینمایش قابل شناسایی است..."

راستی هویت و مذهب و ایدئولوژی ملت ایران چیست؟ آیا هویت این ملت به جز هویتی اسلامی ایرانی  است که دین مداری و اخلاق و خانواده و ایثار و فداکاری از اساسی ترین شاخصه های آن به شمار می آید؟ این شاخصه ها در کدام بخش از فیلم های جشواره فیلم فجر امسال حاکم بود؟

پرسش اساسی این است که آیا اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران همان ها نیستند که 33 سال در مقابل تمام توطئه ها و نقشه ها و تهاجمات نرم و سخت دشمنان تاریخی این سرزمین ایستادگی کرده و آنها را وادار به اعتراف بر این مقاومت نموده اند؟ آیا مردم ، همان ها نبوده و نیستند که در همه میادین علمی و ورزشی و فرهنگی و سیاسی و نظامی برای این سرزمین افتخار کسب کرده و علیرغم همه تحریم ها و دشمنی ها و عناد پایان ناپذیر دشمنان اسلام و ایران ، نه تنها قلب و چشم و مغزشان ( به سان بسیار از شبه روشنفکران مدعی ایران و ایرانیت ) به غرب و آمریکا نبود و در مقابل زرق و برق آن، خود را نباخته و حتی یک ذره کوتاه نیامدند بلکه  این کشور را به لحاظ علمی به نقاط افتخار آمیزی رساندند؟ آیا مردم، همان ها نبوده و نیستند که در تمام مراحل سخت و دشوار آزمون های بزرگ تاریخی از به اصطلاح خواص پیشی گرفتند و استوار و نستوه پشت سر رهبر شجاع و مدبر خود ، به تمامی فریب های آمریکا و اسراییل و دیگر نظام های صهیونی ، " نه " گفتند؟

آیا مردم ، همان ها نبوده و نیستند که در بزنگاههای تاریخی این کشور همچون انواع و اقسام کودتاها و ترورها و بمب گذاری ها و تجزیه طلبی ها و هجمه های فرهنگی و ایامی مانند روز قدس و 13 آبان و 9 دی و 22 بهمن و ...به مقابله با دشمنان دین و کشور شتافتند و آنها را برای چندین و چندمین بار از دستیابی به منابع این سرزمین ناامید ساختند؟

این مردم و آرمان ها ودغدغه ها و باورها و اعتقاداتشان چه درصدی از فیلم های جشنواره ای را به خود اختصاص داده که همه هزینه های ریز و درشتش از جیبشان خرج می شود؟ آیا درست است امانات این مردم که امروز در این جهان مظلوم کش ، یکه و تنها و با همه وجود دربرابر تمامی سپاه کفر با همه اعوان و انصار و نوکرهای داخلی و خارجی اش ایستاده اند ، صرف به تصویر کشیدن توهمات و خیالاتی شود که دقیقا مغایر و متضاد با همان دغدغه ها و اعتقادات و باورهاست؟ آیا این انصاف و عدالت و امانت داری است؟

این چه استبداد قرون وسطایی است که جماعتی قلیل ، بیگانه با آرمان ها و خواست های یک ملت که در تمامی دوران محنت و رنج او ، نه تنها حتی یک لحظه همراه نبوده ، بلکه بعضا نه فقط سکوت که با دشمنانش نیز همسویی نموده اند ، حالا همه منابع سرزمینی را حق خود بدانند که همان ملت با پوست و گوشت و خونش از آن دفاع کرد و از دست روباهان و گرگ ها نجات داد ! و این منابع به بهانه رعایت دمکراسی و حقوق بشر و به خاطر آوانگارد شدن برخی دوستان برای جذب مخالفان و به قیمت زیرپا گذاردن اصول ، دودستی تقدیم همان جماعت قلیل گذارده شود تا ارزش های دینی و ملی این ملت را به سخره و استهزاء بگیرند و به همین دلیل مورد توجه محافل معلوم الحال خارجی واقع شوند و تازه داد و فریاد کنند که چرا آزادی نداریم!! چرا نمی توانیم همه هست و نیست این مردم را مال خود کرده و تمامی حیثیت شان را زیر علامت سوال ببریم!!! نوعی نگاه نژادپرستانه ( که در آثارشان نیز مستتر است ) که دفاع از کشور و میهن و وطن را نیز تنها در شان خود می دانند نه مردمی که به زعم آنها مشتی دهاتی عقب افتاده بی سواد و فناتیک هستند!!!!

واقعا آیا این جماعت شبه روشنفکر مرفه بی درد و شکم سیر ( که بعضا ناراحت از نداشتن فلان ویلا و دوبلکس و به خاطر نرفتن بهمان سفر خارجی و گذران تعطیلات در فلان ساحل دریا غر می زنند و از جهت اینکه نمی توانند هنجارهای اخلاقی جامعه را به راحتی زیرپا بگذارند ، به همه ارزش های یک ملت بد و بیراه می گویند ) می توانستند حتی یک ساعت در برابر ارتش صدام مقاومت کنند؟ (مقاومت پیشکشان! در آن شرایط سخت درگیری تمام عیار ایران با همه دنیای سلطه طلب، حتی دلشان هم با مدافعان مرز و بوم ایران نبود).

آیا این جماعت شیفته غرب و غربزده  امروز می تواند ذره ای در پیشرفت های سایبری و تکنولوژیک کشور سهم داشته باشد، درحالی که این پیشرفت ها در خط مقدم جبهه مقابله با غرب صلیبی / صهیونی قرار دارد؟ آیا این بلغور کنندگان القائات رسانه های مغز خور غربی ، می توانند با تکیه برهویت و ریشه های ملت خود ، کوچگترین اقدامی در جهت بازسازی تمدن پرشکوه ایران اسلامی داشته باشند؟

با تکیه بر پیشینه ، خاستگاه اجتماعی و تاریخی طبقه مرفه شبه روشنفکر  و شواهد و اسناد موجود و همچنین واقعیات انکار ناپذیری که حتی نتایج بررسی های آماری برخی تینک تانک ها و موسسات نظرسنجی غرب نیز برآن تاکید دارند ، پاسخ سوالات فوق متاسفانه منفی است. پس در فیلم ها و تولیدات اینچنینی سینمای ایران ، کدام مردم مورد نظر هستند ؟ کدام اکثریت در این سینما تصویر  می شوند؟ از جیب ملت ، کدام آرمان ها و خواسته ها و ابعاد روشن زندگیشان به تصویر کشانده  می شود؟ آیا آن اکثریت مقاوم از این خیل فیلم های تولیدی سهم و حقی ندارند؟ آیا نباید انتظار داشته باشند ، جشنواره ای که با پول و هزینه آنها برپا شده و شکل گرفته و بخشی از فضای دهه فجر انقلابی را به اشغال خود درمی آورد که ماندگاری اش نتیجه خون و ایثار آنها و فرزندانشان است، آرمان ها و باورها و اعتقادات آنها را به تصویر بکشد؟ و یا لااقل بر علیه و ضد آن باورها و اعتقادات و آرمان ها نباشد؟ آیا این انحصار طلبی شبه روشنفکران ( که البته ریشه ای تاریخی در این دیار دارد ) با آن ادعای دمکراسی و  آزادی خواهی و حقوق بشرشان منافات ندارد؟

متاسفانه دیکتاتوری اقلیت روشنفکر و شبه روشنفکر در این سرزمین که سابقه ای 180 ساله دارد ، امروز بر رسانه های ما علی الخصوص سینما حاکم است و از همین رو تصویری که برپرده های سینما می رود، اغلب تصویری واژگونه از ملت ایران و در واقع بازتاب خواسته ها و عقده های فروخورده و دیرین همین قشر است و در واقع گزارش یک اقلیت محدود از جامعه ایرانی است. از همین روست که آن جانباز هفتاد درصدی می گوید که جای ما در سینمای ایران کجاست و معاون سینمایی اذعان می دارد که اکثریت قریب به اتفاق مردمی که در راهپیمایی 22 بهمن حضور داشتند ، جایگاهی در آثار به نمایش درآمده جشنواره سی ام فیلم فجر ندارند .

نگاهی به پارامترهای اصلی که به صورت موتیفی در اغلب آثار جشنواره سی ام تکرار می شدند ، می تواند اثبات این مدعا باشد .

 ادامه دارد


 
 
تحلیل اسکار 84 در گفت و گوی آرش فهیم با سعید مستغاثی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 

 

 

 محفلی برای ستایش از رویاهای سرمایه داری

 

مراسم اسکار برای هشتادو چهارمین سال پیاپی در شهر لس آنجلس آمریکا برگزار و 26 جایزه آن بین برگزیدگان تقسیم شد، اما تفاوت مهم این دوره از جایزه اسکار با هشتاد و سه دوره قبلی این است که برای نخستین بار یکی از این جوایز به یک فیلم ایرانی اهدا شد. به همین بهانه در گفت وگو با «سعید مستغاثی»، رئیس سابق انجمن منتقدان و کارگردان مجموعه مستندهایی چون «راز آرماگدون»، «اشغال» ،«..و اینک آخرالزمان» و ... به بررسی فرایندهای جاری در مراسم اسکار، به عنوان بخشی از دستگاه فرهنگی آمریکا و همچنین دلایل انتخاب فیلم «جدایی نادر از سیمین» پرداختیم.

¤¤¤

¤از اسکار هشتاد و چهارم چه خبر ؟

خیلی معمولی و کلیشه ای بود. برگزارکنندگان پس از سالها به بیلی کریستال پناه آورده بودند که در دهه 90 یکه تاز عرصه مجری گری اسکار بود ولی حالا پس از گذشت 12-13 سال پیر و چاق و سنگین شده بود ، در حالی که می خواست همه اداهای 15 سال پیش را درآورد ولی مثل دلقکی که در یک سیرک فقط تقلید می کند ، کاملا به صورت یک مضحکه درآمده بود. حتی شروع کارش هم با همان آواز 20 سال قبلش بود! دیگه اینکه مراسم از ابداعات و ابتکارات تصویری سالهای گذشته تقریبا خالی بود و از همین رو برخلاف هرسال خیلی زود به پایان رسید. جایزه یک عمر هنری به امثال جیمز ارل جونز ( دوبلور دارت ویدر در مجموعه جنگ های ستاره ای ) رسید ! و از کارگردانان و فیلمسازان معروف و صاحب نام خبری نبود. اعطاکنندگان جایزه برخلاف هرسال ( و مثل آن سالی که برگزارکنندگان اسکار به دلیل بحران اقتصادی شعار صرفه جویی می دادند )  ، برای چند جایزه روی سن می آمدند و البته طبق معمول هم هیچ ارتباطی با جایزه مربوطه نداشتند ( به جز بازیگران ) . مثلا جایزه اسکار فیلم غیر انگلیسی زبان را بازیگر درجه دومی مثل ساندرا بولاک داد ( که تنها ارتباطش با فیلم های خارجی،  علاقه اش به سخن گفتن چینی و آلمانی صحبت کردن مادرش در دوران کودکی وی بود !!) که حتی در میان محافل سینمایی غرب به لات منشی معروف است و تصاویر مستهجنش در اینترنت ، بسیار موقعیت سینمایی او را زایل کرده است. این درحالی است که در همه جشنواره ها و مراسم فرهنگی و هنری دنیا ، سعی می شود ، ارزش جوایز با اعتبار اعطاء کندگان آنها ، متناسب باشد ، چنین اقدامی یعنی اعطای اسکار بهترین فیلم خارجی زبان از سوی ساندرا بولاک مانند این بود که نوبل جهانی فیزیک را یک کابوی هفت تیرکش بدهد!!

 

¤ البته مراسم اسکار امسال نیز مثل همیشه با هیاهو و جنجال های بسیاری برگزار شد و رسانه ها، سینماگران و مسئولان سینمایی ما به شدت از آن استقبال کردند. به خصوص که در این دوره از اسکار، یک فیلم ایرانی نیز حضور داشت و برگزیده جایزه هم شد، اما سوال این است که مراسم و جایزه اسکار چه اهمیتی دارد؟ چرا ما باید به راه یافتن فیلمی از کشورمان و برگزیده شدن آن در اسکار افتخار کنیم؟!

برای درک این اهمیت یا به عبارت بهتر، رسیدن به پاسخ این سوال که آیا اصلاً مراسم اسکار، حائز اهمیت هست یا نه؟! و اینکه یک فیلم چگونه به مراسم اسکار راه می یابد و برگزیده می شود، باید یک روند را بررسی کرد. آکادمی علوم و هنرهای سینمای آمریکا سال 1927 با دو هدف، جایزه اسکار را بنیان نهاد؛ اول حمایت از صنعت سینمای آمریکا و دوم تشویق فیلم هایی که در جهت تحقق بخشیدن به رویای آمریکایی و ترویج ایدئولوژی ایالات متحده ساخته می شدند. خصوصیاتی چون توسعه طلبی، نژادپرستی، سرمایه سالاری، خوی استکباری و امپریالیستی و ... در مجموع، ایدئولوژی آمریکایی را تشکیل می دهند. طبق این مانیفست، آنچه در اسکار اهمیت دارد، محصولات سینمای آمریکا است. به عبارتی بهتر 96 درصد جوایز به آثار آمریکایی اهدا می شود و تنها چهار درصد در قالب یک جایزه به آثار غیرآمریکایی اهدا می شود، اما نکته جالبی که وجود دارد این است که برخلاف آنچه برخی رسانه ها و شخصیت ها در داخل کشورمان بر آن اصرار دارند، جایزه اسکار نه تنها یک گردهمایی جهانی نیست که حتی آن را یک مراسم آمریکایی هم نمی توان دانست، بلکه یک مراسم صرفاً لس آنجلسی است، چون طبق مقررات اسکار، تنها آثاری می توانند در آن رقابت کنند که در شهر «لس آنجلس» اکران شده باشند، یعنی حتی اگر یک فیلم آمریکایی واجد همه ویژگی ها و قابلیت های تحسین برانگیز فنی و هنری باشد و در همه آمریکا و همه جهان هم نمایش داده شده باشد، اگر در لس آنجلس اکران نشود، نمی تواند وارد اسکار شود!

 

¤درباره فیلم های خارجی چطور؟ هر سال تعدادی هم فیلم غیر آمریکایی در اسکار نامزد یا برگزیده می شوند؟

نامزدی فیلم های خارجی هم برای خودش ضوابط و قوانینی دارد؛ یعنی اول اینکه، حتماً یک نهاد رسمی از هر کشوری باید فیلمی را معرفی کند و فقط هم یک فیلم باید باشد. دوم اینکه، این آثار حتماً باید در لس آنجلس نمایش داده شده باشند. اما سوال این است که یک فیلم غیرآمریکایی چطور می تواند در لس آنجلس اکران شود؟ پاسخ این است که یکی از کمپانی های سینمایی آمریکایی باید پخش این گونه فیلم ها را بر عهده بگیرد. تبعاً این کمپانی ها که زیر نظر سرمایه داران اداره می شوند، حمایت از آثاری را برعهده می گیرند که توجه شان را جلب کند تا روی آن فیلم سرمایه گذاری کنند. خرید، زیرنویس، تبلیغات، نمایش در سینماها و ... از جمله امور مربوط به اکران فیلم های خارجی است که حداقل سه چهار میلیون دلار هزینه برمی دارد. به همین دلیل، یک فیلم باید واقعاً برای شان ارزش داشته باشد که روی آن چنین سرمایه گذاری کنند. البته باید یکی از کمپانی های اصلی این کار را انجام دهند، کمپانی هایی که در مجموعه دولت غیر متمرکز آمریکا قرار گرفته باشند، یعنی مجموعه ای از کارتل ها و تراست های سرمایه داری، بانک ها، تینک تانک های سیاسی، کارخانه های اسلحه سازی و شرکت های رسانه ای. یکی از این کمپانی ها باید روی این فیلم سرمایه گذاری و از آن حمایت کند، پخش فیلم را برعهده گرفته، آن را در سینماهای لس آنجلس اکران کند و برایش تبلیغات انجام دهد.

 

فیلم انتقادی "نیمه ماه مارس" تنها نامزد دریافت یک جایزه شد!

 

¤روند داوری چگونه است؟

ظاهر امر این است که اعضای آکادمی اسکار این آثار را تماشا می کنند و به آنها رأی می دهند، اما هیچ عقل سلیمی نمی تواند باور کند که آن ها فرصت دیدن هزاران فیلم را داشته باشند. بنابراین فقط و فقط فیلم هایی فرصت می یابند در معرض دید اعضای آکادمی قرار گیرند که از سوی کمپانی های سرمایه گذار پسندیده شده، روی آنها سرمایه گذاری شده ، در حلقه سینماهایی که متعلق به همان کمپانی هاست ، به اکران درآمده وبا تبلیغات وپروپاگاندا دررسانه های متعلق به همان صاحبان کمپانی ها(سیکل باطل را ملاحظه می فرمایید!) در اختیار و معرض دید اعضای آکادمی قرار گرفته باشد! یعنی صدها و هزاران فیلمی که در دنیا موفق به جلب نظر روسا و صاحبان کمپانی ها و استودیوهای هالیوودی نمی شوند، عملاً از داوری و قضاوت اعضای آکادمی اسکار دور می مانند. حتی برای ارزیابی همین تعداد فیلم مورد تأیید کمپانی ها نیز فرصت کافی وجود ندارد و در اینجا کار اصلی را تبلیغات شدید و پروپاگاندای قوی رسانه هایی مختلف انجام می دهند که متعلق به همان کمپانی های صاحب فیلم ها هستند، یعنی در واقع داوران اصلی مراسم اسکار، نه اعضای آکادمی، بلکه صاحبان و روسای کمپانی ها هستند.

 

¤آیا در طول تاریخ برگزاری اسکار شده که فیلم های برجسته ای نادیده گرفته شوند؟

بله خیلی فیلم ها! فیلم های مهمی چون؛ «همشهری کین»( که علیرغم نقاط قوت سینمایی بسیار و بیش از نیم قرن برگزیده شدن از سوی منتقدان و سینماگران دنیا تنها موفق به کسب یک جایزه اسکار فیلمنامه شد ) ، «دلیجان»( که یکی از مهمترین آثار جان فورد محسوب شده ولی از کسب جایزه های اصلی اسکار سال 1939 بازماند ) ، «تقلید زندگی» ( از اصلی ترین ملودرام های تاریخ سینما ساخته داگلاس سیرک ) ، «شمال از شمال غربی» ( از خوش ساخت ترین فیلم های آلفرد هیچکاک که تنها نامزد دریافت اسکار بهترین تدوین شد! ) ، «ریوبراوو» ( یکی از وسترن های کلاسیک هاوارد هاکس که بارها توسط منتقدان ستایش شده ولی هیچگاه حتی نامش در مراسم اسکار مطرح نگردید ) ، «جویندگان» ( مهمترین وسترن جان فورد که اساسا از سوی اعضای آکادمی اسکار نادیده گرفته شد ) ، «خواب بزرگ» ، «رود سرخ»، «2001: یک ادیسه فضایی» ( یکی از ماندگارترین آثار به اصطلاح علمی – تخیلی تاریخ سینما که فقط اسکار جلوه های ویژه گرفت )، «نشانی از شر»، «جنگل آسفالت» و صدها فیلم برجسته تاریخ سینمای آمریکا، که هیچ نصیبی از جوایز اسکار نبردند. بسیاری از بزرگان تاریخ سینمای آمریکا نظیر «آلفرد هیچکاک»، «چارلی چاپلین»، «باستر کیتن»، «هاوارد هاکس»، «سمیوئل فولر»، «استنلی کوبریک» و «نیکلاس ری» در این مراسم جایزه ای دریافت نکردند و تنها برخی از آنها در سال های آخر عمرشان جوایز افتخاری گرفتند. همچنین خیلی از فیلمسازهای بزرگ سایر ملل نیز تنها به این خاطر که اثرشان مورد حمایت کمپانی های آمریکایی نبود، نتوانستند به این رقابت راه یابند. «سرگئی آیزنشتاین»، «کنجی میزوگوچی»، «ماساکی کوبایاشی»، «روبر برسون»، «رنه کلر»، «روبرتو روسلینی»، «لوکینو ویسکونتی»، «مارسل کارنه»، «ژان کوکتو» و ... از جمله کارگردان های برجسته تاریخ سینمای جهان هستند که هیچ نشانی از اسکار دریافت نکردند.

 

¤خود مراسم چطور؟ آیا دارای ویژگی های شاخص فرهنگی و هنری است؟

مراسم اسکار آنقدر که در رسانه های کشور ما بزرگ و مهم جلوه داده می شود، در خود آمریکا اهمیت ندارد و بسیاری آن را در حد یک شوی تلویزیونی و سیرک می دانند. واقعیت هم این است که این مراسم بیشتر یک نمایش و شو محسوب می شود تا یک همایش فرهنگی و فرهیخته. بخش پیش نمایش آن که به ارائه انواع مدهای لباس و مو و جواهرات روی فرش قرمز می پردازد، مدت زمانی بیش از اصل مراسم را در بر می گیرد. آنچه در حین اهدای جوایز خودنمایی می کند، فقط و فقط ستارگان بازیگری پر سر و صدا هستند. به همین دلیل هم، خیلی از شخصیت های برجسته سینمای جهان حاضر نشده اند که در این مراسم شرکت کنند. در دوره های قبل، «مارلون براندو»، «ژان لوک گدار»، «کریستف کیسلوفسکی» و ... و امسال «وودی آلن» باوجود برنده شدن، در مراسم حضور نیافتند. چون اساساً برای اسکار اعتباری قائل نیستند و در شأن خود نمی دانند که در آن حضور یابند. به این واقعیت خود اسکاری ها هم بارها اذعان کرده اند. مثلاً چند سال پیش «کریس راک» به عنوان مجری مراسم اسکار در همان سخن اولیه اش روی سن مراسم به صراحت گفت: «این فقط یک بازی آمریکایی است و بس!» البته این حرف برای او عواقبی هم داشت و دیگر به او اجازه ندادند که مجری این مراسم شود.

 

¤آثار برگزیده اغلب دارای چه رویکردی هستند؟

اگر دقت کنید تمام فیلم های نامزد شده و جایزه گرفته در طول این سالها ، آثاری در راستای تبلیغ ایدئولوژی و رویای آمریکایی هستند. شما ببینید وقتی «چارلی چاپلین» به عنوان یکی از مهمترین کارگردان های تاریخ سینمای جهان ، آثارش در جهت منافع کارتل ها و تراست های سرمایه داران نبود، نه تنها او را به مراسم اسکار راه ندادند که از آمریکا هم  بیرونش کردند! امروز هم این مسئله وجود دارد. مثلاً «برایان دی پالما» یکی از پنج غول هالیوود جدید در دهه 70 میلادی بود، چون فیلم ضدجنگ ساخت نه تنها از سال 2007 ( یعنی پس از فیلم Redacted  دیگر نتوانست فیلم بسازد  بلکه به طور کلی از آمریکا نیز بیرونش کرده اند! همین امسال تعداد زیادی از فیلم های خوش ساخت که به تأیید اغلب منتقدان سینمایی دنیا آثار برتری هستند، چون در راستای اهداف سرمایه داری حاکم بر غرب یعنی همان تراست های صاحب کمپانی ها نیستند ، حتی در یک مورد هم نامزد دریافت جایزه از اسکار نشده اند!

 

فیلم "جی ادگار" کلینت ایستوود علیرغم همه شایستگی ها به مراسم اسکار راهی نداشت!

 

¤ می توانید چند مثال بزنید؟

مثل فیلم «جی ادگار» به کارگردانی «کلینت ایستوود» که به افشای پشت پرده روابط یکی از سران «اف بی آی» به نام «جی ادگار هوور» می پردازد. این فیلم به رغم همه شایستگی ها و قابلیت هایش حتی در یک شاخه هم کاندیدای دریافت جایزه نشد. یا فیلم دیگری مثل «توطئه گر» ساخته «رابرت ردفورد» که از آثار برجسته امسال سینمای جهان بود، اما چون تا اندازه ای به تاریخ ساختار و  بنیادهای آمریکا انتقاد می کند به اسکار راه نیافت. مثال دیگری که می توان آورد فیلمی به نام «رانندگی»( Drive ) است که از سوی منتقدین ، امتیازات خوبی گرفته و در سایر جشنواره ها هم جوایزی به خود اختصاص داده بود ، اما در اسکار تنها به یک دلیل نتوانست برنده شود و آن اینکه؛ شخصیت منفی فیلم یک یهودی است !

یا فیلم جرج کلونی به نام "نیمه ماه مارس "که فساد را در سیستم انتخاباتی آمریکا به رخ می کشید ، فقط در یک رشته فیلمنامه کاندیا بود که البته جایزه ای هم نگرفت!!

 

¤ اگر موافق هستید به برگزیده های این دوره بپردازیم. این مسئله ای که به آن اشاره کردید، یعنی انتخاب آثاری که در راستای اهداف سیاسی و ایدئولوژیک سرمایه داران حاکم بر آمریکا هستند در برگزیدگان مراسم اسکار امسال به چه شکلی دیده می شود؟

همه فیلم هایی که در هشتاد و چهارمین دوره اسکار نامزد یا برگزیده شدند، در جهت همان رویاها و ایدئولوژی آمریکایی ساخته شده اند. مثل فیلم «هنرمند» که جایزه اول را گرفت؛ این فیلم داستان تبدیل سینمای صامت به سینمای ناطق و اهمیت و ارزش پاسداری سینما به عنوان یک میراث فرهنگی غربی است. موضوع مشترکی که در اغلب آثار برگزیده این دوره حاکم دیده می شد. دیگر فیلم برگزیده اسکار امسال یعنی «هوگو» نیز با رفتن به سمت تخیل و وهم و گریز از واقعیت (که همواره مایه اصلی سینمای آمریکا به شمار آمده ، زیرا برای گذشته ایالات متحده که تاریخ واقعی ندارد به قول گدار فاقد هرگونه خاطره است ، قهرمان سازی نماید. ). در فیلم «نسل ها» هم که از دیگر نامزدهای اصلی این دوره از مراسم اسکار بود، باز هم ادای دین به میراث گذشتگان دیده می شود. در این فیلم می بینیم زمینی متعلق به اجداد یک نسل است و قهرمان داستان ( که از نسل مشترک بومیان هاوایی و مهاجران یهودی است ) به رغم همه مشکلات شخصی و شغلی و خانوادگی که دارد،  این میراث گذشته را حفظ می کند. فیلم دیگری به نام «اسب جنگی» ساخته استیون اسپیلبرگ ( دیگر کاندیدای اسکار بهترین فیلم )  باز هم ادای دین به میراث جنگی گذشته غرب است. دیگر برگزیده اسکار هشتاد و چهارم فیلم «نیمه شب در پاریس» ساخته وودی آلن بود که نوعی ادای دین به فرهنگ و هنر و فرهیختگان دو سه قرن اخیر غرب ( از رنسانس به بعد ) به نظر می آید و غرب امروز از جمله پاریس به عنوان یکی از شهرهای رویایی آن را  نتیجه تلاش فرهنگی و هنری امثال تولوز لوترک و اسکات فیتز جرالد و ارنست همینگوی و تی اس الیوت و لوییس بونوئل و سالوادور دالی و پابلو پیکاسو و کول پورتر و .... به شمار می آورد. از دیگر کاندیداهای دیگر این دوره اسکار می توان به فیلم «زن آهنی» اشاره کرد ، راجع به «مارگارت تاچر» نخست وزیر محافظه کار انگلیس بود که در این فیلم چهره بسیار مثبتی از وی نمایش داده می شود. کسی که یک فاشیست انگلیسی وابسته به محافل صهیونیستی بود و نزدیکی اش به ریگان و ایوانجلیست های آمریکایی نیز بر همه روشن است.

فیلم "توطئه گر" که تاریخ ساختار بنیادهای آمریکا را به چالش می کشید ، حتی نامزد دریافت یک جایزه هم نبود!!

این نگاه ایدئولوژیک حتی در آثاری که برنده نشدند، اما نامزد دریافت جوایز بودند نیز جاری است. مثلاً فیلم «درخت زندگی» ضمن گرایش به کابالا (فرقه عرفانی مادی گرایانه و صهیونیستی) درباره شخصیتی است که بار یک نسل را بر دوش می کشد تا دنیا را از سردی امروزی نجات دهد. فیلم "کمک" یا "خدمتکار"، دیگر نامزد این مراسم بود که نگاهی به نژادپرستی دهه 60 آمریکا دارد. فیلم با اینکه تظاهر به ضدنژادپرست بودن دارد، اما محتوای کاملاً موافقی با نژادپرستی دارد. یعنی در این فیلم سیاه پوستان را در مقام خدمتکاران خوب، تأیید می کند. به این معنی که می گوید این سیاه پوست ها اگر خدمتکارهای خوبی باشند، می توانند با سفیدپوستانی که اربابان خوبی هستند یک جامعه خوب را به وجود آورند. درست مثل نگاهی که در فیلم «برباد رفته» هم دیده می شد. جالب اینکه وقتی کریس راک برای اعطای اسکار بهترین انیمیشن روی سن رفت به طور کنایه آمیز و با بیانی طنز آمیز به این نژادپرستی مستتر در آثار آمریکایی اشاره کرد. او گفت که در انیمیشن ها خیلی راحت تر می توانند حرف هایشان را بزنند و مثلا سفیدپوستان به جای شاهزاده و پرنسس صحبت کنند و سیاه پوستان به جای خر و الاغ و مانند آن ( کنایه از حرف زدن ادی مورفی به جای خر در کارتون "شرک" ) .

فیلم "مانی بال" که از جمله فیلم های ورزشی آمریکایی محسوب شده و برای اولین بار یک فیلم درباره بیس بال ( ورزش محبوب سرمایه داران آمریکایی ) را به جرگه کاندیداهای بهترین فیلم آورد هم نسبت به میراث گذشته ورزشی ایالات متحده ادای دین می نمود. ضمن اینکه به قول جوزف نای ورزش های مانند بیس بال از جمله عناصر اصلی قدرت نرم آمریکا محسوب می شود.

و  بالاخره فیلم نهم نامزدهای اسکار بهترین فیلم ، آخرین اثر استیفن دالدری به نام "خیلی بلند و در نهایت نزدیکی" بود که بر بستر حوادث 11 سپتامبر 2001 سعی می کرد فضای تراژیکی از بازماندگان آن و حفظ میراث پدران توسط این بازماندگان را نشان دهد که البته کاملا به ورطه شعر و شعار می غلطید. ( اگر چنین فیلمی در ایران و درباره یکی از حوادث کلیدی سالهای اخیر کشور ساخته می شد ، قطعا از سوی همین جماعت شبه روشنفکری که امروز برای اسکار یقه جر می دهند ، مورد تمسخر قرار می گرفت ولی این حضرات آنچنان خودباخته مسائل دستمالی شده غرب هستند که هرآنچه از آن سوی می رسد را نیکو دانسته و برایش لنگ می اندازند !!) ملاحظه می کنید که همه این فیلم ها دارای چنین مایه ای هستند. همه آنها به نوعی در حال تبلیغ ایدئولوژی و رویای آمریکایی هستند. یعنی مضمون آنها حول موضوع هایی چون ستایش نژادپرستی، معرفی آمریکا به عنوان منجی، تبلیغ عرفان های انحرافی و تفکرات اومانیستی و به طور مشخص سکولاریسم شکل گرفته است. هر فیلمی که بخواهد از این وادی جدا شود، در این حلقه قرار نمی گیرد.

 

¤در بخش فیلم های خارجی زبان چطور، همان بخشی که فیلم «جدایی نادر از سیمین» برگزیده شد؟

برخلاف فیلم های آمریکایی برگزیده که همه در راستای تبلیغ برای آرمان ها و ایدئولوژی آمریکایی هستند و تک تک آنها نیز از پایان خوشی برخوردار بوده و آمریکا را به عنوان سرزمین امید و منجی جهان معرفی    می کنند، فیلم هایی که در بخش خارجی برگزیده می شوند، همه تصویری تیره و تار و به هم ریخته از کشور خود ارائه می دهند. نمونه اخیر این نوع آثار هم فیلم «جدایی نادر از سیمین» است که جامعه ایران را به عنوان کشوری اسلامی که در تقابل با آمریکا قرار دارد، جامعه ای از هم گسیخته و در حال فروپاشی به نمایش درآورده است. جالب این است که در خارج از کشور هم این فیلم را با نام «یک جدایی» می شناسند. این همان تصویر خوشایند کمپانی های آمریکایی و کارتل ها و تراست های سرمایه داری است.

شما نگاه کنید مثلا در فیلم "نسل ها" که از قضا شخصیت اصلی فیلم نیز با یک بحران عمیق خیانت در خانواده خود مواجه است و علاوه برآن ، همسر خیانتکارش در حال کما و آستانه مرگ قرار دارد ، اما در پایان شما بازهم خانواده را منسجم و پاک شده می یابید در حالی که میراث گذشتگان خود را نیز حفظ کرده اند. اما در پایان فیلم "جدایی نادر از سیمین" حتی فرزند را با یکی از دو طرف ماجرا یعنی مادر یا پدر نمی بینیم. یعنی هریک از 3 عنصر اصلی داستان ، جدا افتاده اند و خانواده کاملا از هم پاشیده درحالی که تنها نماد میراث گذشته یعنی پدربزرگی که مرد به خاطرش قصد ماندن داشت ، مرده و خانواده زن خدمتکار نیز دچار بحران شده است!!

 

¤ برخی موفقیت در این گونه محافل را با پیروزی های ملی پوشان ورزشی در مسابقات بین المللی و جام های جهانی مقایسه می کنند، آیا این مقایسه درست است؟

یک موضوع این است که همه تیم ها در مسابقات ورزشی امکان رسیدن به مقام قهرمانی یا دومی و سومی را دارند، اما در اسکار تنها شرکت کننده های آمریکایی هستند که امکان دستیابی به جوایز بهترین فیلم و برترین کارگردانی و بهترین بازیگر و ... را دارند ( در طول تاریخ اسکار دو سه بار این امکان برای تولیدات غیر آمریکایی پیش آمده که البته تحقق پیدا نکرده است )  و نماینده های سایر ملت ها تنها می توانند در یک بخش حاشیه ای به برتری برسند. تفاوت دیگر این است که در مسابقات ورزشی همه تیم ها یا افراد وارد یک میدان برابر می شوند و قوانین برای همه یکسان است، اما برای جایزه اسکار، یک فیلم زمانی شانس پیروزی پیدا می کند که بر اساس قواعد آنها باشد و تفکر، نگاه، جهان بینی و تصوری را ارائه کند که باب میل برگزار کننده های اسکار باشد. ضمن اینکه در اینجا زمین بازی برای طرفین کاملاً ناعادلانه طراحی شده است. یعنی علاوه بر اینکه همه 6000 داور آمریکایی هستند ، 96 درصد جوایز هم به آمریکایی ها می رسد و تنها چهار درصد سهم غیرآمریکایی ها است.

 

فیلم خوش ساخت "رانندگی" علیرغم نظرات مثبت منتقدان ، جایی در اسکار 84 نداشت.

 

¤با تشکر از فرصتی که برای این گفت وگو در اختیار ما قرار دادید. در پایان اگر نکته قابل ذکر دیگری هست توضیح دهید؟

جای تعجب است که دوستان دریافت جایزه اسکار را نوعی تعظیم آمریکا در برابر فرهنگ ایرانی قلمداد کرده اند، این درحالی است که اگر کسی قصد حفظ هویت خودش را داشته باشد، اصلاً به مراسم اسکار راه نمی یابد. به همین خاطر هم هست که درآنجا، همه باید مطابق قواعدی که آمریکایی ها تعریف می کنند در مراسم شرکت کنند؛ مثل آنها لباس بپوشند، مثل آنها رفتار کنند و حتی مثل آنها حرف بزنند. فیلمساز ما در مراسم اسکار از نمایش فرهنگ ایرانی باوجود جهانی پر از جنگ و تهدید سخن می گوید، اما نمی گوید که چه کسی این جنگ ها را راه انداخته؟ چه کسی طی 10 سال یک و نیم میلیون نفر از مردم عراق را کشته و زخمی کرده است؟ چه کسی برای مقابله با مردم ایران همه گزینه ها را روی میز دارد؟ چه کسی دانشمندان ایرانی را ترور می کند؟ کدام قدرت بیش از 200 سال است که دنیا را به خاک و خون کشانده و امروز نیز ...

 


 
 
نگاهی به فیلم "درخت زندگی"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
 

 

خط باریک کابالا

 

 وقتی در سال 1998 ، پس از گذشت 20 سال  از ساخت فیلم "روزهای بهشت" ، ترنس مالیک فیلم "خط باریک قرمز" را درباره جنگ گواداکانال آمریکا در ژاپن برپرده سینما برد ، خیلی ها بازگشت وی به سینما را غنیمت شمرده و آن را ناشی از بروز دیدگاههای جدید در این کارگردان کم کار سینما دانستند. اگرچه هر دو فیلم قبلی مالیک یعنی "برهوت" در سال 1973 و "روزهای بهشت" در سال 1978 مورد پسند برخی منتقدان قرار گرفته و فیلم "روزهای بهشت" علاوه بر نامزدی دو جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری و صدا ، اسکار فیلمبرداری را توسط نستور آلمندروس از آن خود کرده بود.

اما پس تراژدی های عاشقانه ای که مالیک در فیلم های "برهوت" و "روزهای بهشت" درباره فرار و گریز از کلان شهرها به سوی طبیعت و سپس سرخوردگی در آن تصویر کرد ، آشکارا تغییر نگاه وی در "خط باریک قرمز" از برانگیخته شدن غریزه خشونت در دامان طبیعت به نماد مامن و پناهگاه انسانی در مقابل تمدن و مدرنیسم احساس گردید. اگرچه در اواخر فیلم "روزهای بهشت" نیز بیابان و طبیعت گریزگاه دو جوان خسته از روابط از هم گسیخته شهری بود.

اما فیلم "خط باریک قرمز" به دلیل همین نگاه که از نوعی نگرش ایدئولوژیک کهن درباره رابطه متقابل انسان و طبیعت (در برابر ارتباط انسان و خدا) می آمد، نامزد دریافت 7 جایزه اسکار در سال 1999 (در آستانه هزاره سوم) شد اما قافیه را به فیلم "نجات سرباز وظیفه راین" استیون اسیلبرگ باخت ، چرا که ورای آن دیدگاه نانورالیستی و طبیعت گرا ، به طور کلی بیانیه علیه جنگ و میلیتاریسم به شمار می آمد. همان نوع نگاهی که 10 سال بعد در فیلم "آواتار" جیمز کامرون رویت شد. و شاید همین نوع نگرش نیز باعث واگذاری میدان اسکار توسط جیمز کامرون و آواتارش به همسر سابقش یعنی کاترین بیگلو و "محفظه رنج" او شد. اما آنچه آثاری همچون "خط باریک قرمز" و "آواتار" را برجسته ساخته و می سازد ، نوع دیدگاه عمیقا ایدئولوژیک آنها براساس نظریه ای است که امروزه در منظر برخی کارشناسان و تئوری پردازان " دین نوین جهانی " خوانده می شود. نظریه ای که بخشی از همان پروژه به اصطلاح "نظم نوین جهانی" به شمار می آید.

ترنس مالیک نگاه ایدئولوژیک و طبیعت گرای خویش که رگه هایش از فیلم "روزهای بهشت" آغاز شده بود و در "خط باریک قرمز" تکامل جدی پیدا کرد را در فیلم سال 2005 خود تحت عنوان "دنیای نو" براساس داستان قدیمی "پوکاهانتس"( که در سال 1995 نیز یک انیمیشن بلند سینمایی براساس آن ساخته شد) به یک ترکیب آرمانی و تاریخی رسانید. یعنی همان تم طبیعت گرایی و رابطه معنوی انسان و طبیعت را به یک واقعه تاریخی ایدئولوژیک یعنی فتح قاره آمریکا ( به عنوان نقطه عطفی برای عملی ساختن باورهای اعتقادی فاتحان پیوریتن آن ) پیوند زد و حضور نخستین مهاجران به این قاره و تسخیر مکان و سرزمین بومیان و قتل عامشان را به مثابه یک پیوند عمیق معنوی با طبیعت که از درونش عشقی به اصطلاح غیر افلاطونی هم بیرون می زند، به تصویر کشید. یعنی دقیقا همان باور و اعتقادی که در نگاه پیوریتن ها(همان مسیحیان صهیونیست) معتقد به ماموریت آمریکا برای زمینه سازی بازگشت مسیح موعود(براساس دو شرط برپایی اسراییل بزرگ و جنگ آخرالزمان) موج می زد و برای همین به قاره نو رفتند و آن را اورشلیم جدید نام دادند.

عاشقانه ناتورالیستی ترنس مالیک ( در فیلم "دنیای نو" ) در مقابل میلیتاریسم قرون وسطایی تازه واردین به آمریکا که از همان جنس پیوریتن های آخرالزمان گرای صهیونی بودند ، بیش از آنچه در "خط باریک قرمز" تصویر کرده بود به آن دین نوین جهانی راه می برد.

اما  "درخت زندگی" نقطه اوج مسیر ایدئولوژیکی محسوب می شود که ترنس مالیک از فیلم "روزهای بهشت" آن را آشکار ساخت و با یک شیب آرام به سوی برجسته ساختن آن در ترسیم همان دین نوین جهانی (برگرفته از فرقه های شرک آمیزی همچون کابالا) تا امروز پیش آمده است.

فیلم با زندگی روزمره خانواده ای در تگزاس آمریکا و در دهه 50 میلادی به نام اوبراین آغاز می شود که از مرگ پسر 19 ساله شان با خبر می گردند و همین مرگ ما را از دریچه ذهن پسر بزرگ خانواده به نام جک (که اینک به عنوان یک آرشیتکت، در میان آسمانخراش ها و ساختمان های سر به فلک کشیده به سر می برد) به گذشته و مروری بر خاطرات تلخ و شیرین آن واد می سازد. پس از یک سفر ادیسه وار در سیر خلقت هستی ( براساس تئوری های داروین ) آقا و خانم اوبراین را می بینیم که با 3 پسر بچه قد و نیم قد ، زندگی معمولی را طی می کنند. اما روش تربیتی دو گانه از سوی پدر و مادر ، بچه ها را با پارادوکس رفتاری مواجه ساخته است.  آقای اوبراین ( با بازی براد پیت)  با سخت گیری و اعمال نظم افراطی و اجرای نوعی قوانین سربازخانه ای ، وجه خشن و خشک این آموزش و تربیت است و خانم اوبراین با عطوفت و رحمت و مهربانی ، سوی نرم خویی آن به حساب می آید.

این دوگانگی تربیتی به گونه ای فاجعه بار است که جک در یکی از نریشن هایش به آن اشاره می نماید که چگونه دو نوع روش تربیتی در وجود او با یکدیگر در جنگ و نزاع به سر می برند و جک را دچار نوعی تناقض رفتاری ساخته است. تناقضی که آن را در برخورد با برادرها و حتی مادرش مشاهده می نماییم.

پرسه زدن در طبیعت ، بازی های کودکانه ، همراهی مادر ، تنبیه های مختلف پدر و روزهای خوشی مسافرت او ، وظایفی که هربار بردوش پسر بزرگ یعنی جک می گذارد ، دعواها و نزاعش با مادر بر سر همین تنبیه ها و ...همه و همه از جمله وقایعی است که به تناوب و در صحنه های نسبتا طولانی مرور می شوند.

اما آنچه این صحنه ها و سکانس های ظاهرا ساده و سرراست را متفاوت می سازد ، تاکیدات متعدد و مکرر ترنس مالیک بر حضور کاراکترها به خصوص بچه ها و مادر درون طبیعت است به شکلی که تداعی یگانگی آنها با طبیعت را کرده و یا اینکه آنها را جزیی از طبیعت می نمایاند.حرکات و    میزانسن های ویژه دوربین و ترکیب بندی های مفهومی ، در صحنه های یاد شده به خوبی می تواند آمیزه انسان و طبیعت را القاء نماید. حرکات سیال دوربین ( که نماهای مشابه در سایر آثار مالیک حتی فیلم جنگی "خط باریک قرمز" را به ذهن می آورد ) از جمله تمهیدات ساختاری است که مالیک برای القاء فوق به کار گرفته است. حرکاتی که کاملا حضور دوربین را برجسته ساخته و گویا که حکایت از چشم ناظر طبیعت دارد.

این حضور در طبیعت ، با صحنه هایی که جک بزرگسال را در حال راه رفتن در میان صخره های سنگی یک بیابان بی آب و علف نشان می دهد، شکل و رنگ دیگری می گیرد. گویی او در یک آخرالزمان طی طریق می کند ، که تنها او مانده و بس.  صحنه های حضور جک آرشیتکت در میان ساختمان های سر به فلک کشیده و پیوند آن با سکانس های بیابان نوردی به نوعی نشانه های آخرالزمان را از یک فضای سوررئالیستی به دنیای کلان شهرهای امروزی می کشاند که گویی همین اکنون و در میان آن اسمانخراش ها ، جک در یک فضای آخرالزمانی سیر می کند.

سکانس پایانی فیلم ، همه انسان ها را در یک ساحل بی انتها تصویر می کند که گویی تا آخر دنیا امتداد دارد و در یک فضای قیامت گونه سرگشته به هر سو می روند. ( همانند نمایی مشابه در فیلم "قربانی" یا " ایثار " آندری تارکوفسکی که در تصویری از بالا آدم هایی را نشان می دهد که در آخرالزمان به هر سو می گریزند) و در این میان تنها جک بزرگسال و ارشیتکت است که هدفمند و آگاه در میان آن انسان ها گم گشته ، حرکت می کند و از بین آنها برادر از دست رفته اش را یافته و به پدر و مادرش می رساند.

اما تمامی فصل هایی که ذکر کردیم با ریتمی بسیار کند همراه با عمیق تر شدن رابطه انسان و طبیعت در سیر آثار ترنس مالیک ، صحنه ها و سکانس های طویل تری را به مخاطب ارائه می کند. چنانچه در فیلم "درخت زندگی" شاهد فصل های بسیار طولانی و کشدار و البته نمادین هستیم که بعضا تماشاگر پی گیر سینما را به یاد آثار آندری تارکوفسکی (فیلمساز فقید روس) و یا در بعضی موارد یاساجیرو اوزو می اندازد ، خصوصا اوزو که اساسا فیلم هایش به نوعی نگاه معنوی یا به قول پال شریدر ، نگرش استعلایی راه می برد.

حتی شروع فیلم "درخت زندگی " و برخی صحنه های گشت و گذار سرخوشانه خانواده اوبراین ، به خصوص مادر و بچه ها در آن شهر کوچک یا در دل طبیعت ( به همراه موسیقی کلاسیک باخ ) ، به شدت فیلم "آینه " تارکوفسکی را به خاطر می آورد که نوعی فیلم حدیث نفس آن فیلمساز روس به شمار می آمد. قصه کودکی ها و مادر و زندگی در داچا ( کلبه های روستایی در روسیه ) و نگرانی های مادر و ... به شدت روابط مادر و پسرها را در فیلم "درخت زندگی " تداعی می نماید. اما فیلم "آینه" تا آن حد حدیث نفس به شمار می آمد به طوری که حتی خود تارکوفسکی و مادرش نیز در صحنه هایی از فیلم بازی کرده بودند.

شاید بتوان گفت ماجرای " درخت زندگی " نیز می تواند یک نوع حدیث نفس فیلمساز به حساب آید ، چرا که اساسا قصه اش در تگزاس اتفاق می افتد ، جایی که فیلمساز دوران کودکی و نوجوانی خویش را گذرانده است. اگرچه قصه فیلم های پیشین ترنس مالیک نیز به نوعی  به تگزاس ارتباط داشت ، از جمله اینکه در فیلم "برهوت " ( نخستین فیلم مالیک ) کاراکترهای اصلی فیلم از تگزاس مهاجرت کرده و تا آخر فیلم نیز تگزاسی به شمار می آمدند یا در فیلم "روزهای بهشت" خانواده اصلی فیلم از دوزخ شهرهای صنعتی به سوی تگزاس می گریختند.

ولی همین تقلید آشکار ترنس مالیک از سینمای تارکوفسکی و آمیختنش با "2001 : یک ادیسه فضایی " استنلی کوبریک و بعضی دیگر از سینماگران مولف دهه های 60 و 70 میلادی ، در واقع پاشنه آشیل این فیلمساز کم کار هالیوود به شمار آمده و علیرغم دریافت نخل طلای جشنواره کن سال 2011 (در کمال حیرت و شگفتی ناظران و منتقدان حاضر در این جشنواره ) عقب ماندگی آن را از سینمای روز نشان می دهد.

اما اوج گیری گرایش مالیک به ایدئولوژی طبیعت پرستی و باور تجلی خدا درون طبیعت و انسان به گونه ای که آن را در فیلم "درخت زندگی " به تصویر می کشد ، بیش از هر موضوعی نشانه دیدگاه ایدئولوژیک و فلسفی ترنس مالیک است.( پیوند سکانس عشای ربانی در کلیسا به نماهای حقارت آمیز در برابر طبیعت به نوعی می تواند آیین ها و مناسک مذهبی را هم درون طبیعت جاری بداند). سکانس طولانی از پدیده بیگ بنگ (Big Bang) و شکل گیری کهکشان ها و پیدایش حیات برگرفته از منشاء انواع چارلز داروین،سیر تکامل را به روش اولسیون نمایش می دهد؛ پدید آمدن آتش فشان ها ، باران های شدید ، تبدیل زمین از کره ای گداخته به سیاره ای سراسر آب و پیدایش تک سلولی ها و سپس ماهی ها و پرندگان و پستانداران و نخستین دایناسورها و در ادامه همین صحنه است که کره زمین به شکم برآمده خانم اوبراین دیزالو آرامی    می شود که پسر اول خود یعنی جک را باردار است.

از این صحنه است که زندگی خانواده اوبراین قدم به قدم با تولد جک و سپس سایر بچه ها و پس از آن ، نوع تربیت و رشد آنها،در مقابل دوربین قرار می گیرد و از قبل یک روایت ملودرام ساده،اندیشه ای فلسفی ، در تصویر و شعر و موسیقی نمایش داده می شود. فلسفه ای که در نما به نما و هر سکانس فیلم "درخت زندگی" جاری می شود. فلسفه ای که علاوه بر وجه شرک آمیزش ، امروزه دستاویز تخریب اذهان و دین زدایی و تبدیل فرهنگ واقتصاد و هنر و سیاست به ابزار سلطه و نژادپرستی و سرمایه سالاری شده است.

شمایی از درخت زندگی ( سفیرات ) در عقاید کابالا

 

تنیده شدن چنین فلسفه و اندیشه ای در سراسر رگ و پی فیلم "درخت زندگی" در وهله اول ناشی از تسلط فیلمساز به هر دو مقوله سینما و فلسفه است و بعد از آن حکایت از کمپانی هایی دارد که وی را برای ساخت این فیلم حمایت کردند. کمپانی هایی که به نوشته پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل " به سال 2004 ، عملا توسط رهبران فرقه صهیونی کابالا همچون فیلیپ برگ اداره شده و می شوند.

بی مناسبت نیست که بدانیم ترنس مالیک رشته فلسفه را در دانشگاه هاروارد به پایان رساند ( او در یک مدسه مدهبی به نام سنت استیفن دوران دبیرستان خود را گذرانده بود)  و بعد از آن هم به کالج مریم مجدلیه ( از مراکز شبه دینی پیورتنی )در آکسفورد انگلیس رفته بود. از همین رو پس از بازگشت به امریکا ترنس مالیک در دانشگاه MIT مشغول تدریس فلسفه شد.

نگاهی به وبلاگ شخصی ترنس مالیک که " همه چیز می درخشد" نام دارد و یکی از آخرین پست های آن که مطلبی از تد گورانسون مربوط به 2 اکتبر 2011 است ، نشان می دهد که ترنس مالیک در MIT در زمینه فلسفه های کهن که امروزه در عرصه سیاست و فرهنگ و به خصوص هنر فعال است ، از جمله کابالا ( شبه عرفان صهیونی ) تدریس می کرده و گورانسون که بین سالهای 1965 تا 1971 در MIT تحصیل می کرده ، در کلاس های مالیک شرکت داشته است. وی در مطالب خویش از علائق مشترک خود و ترنس مالیک  در دوران تحصیل در MIT به ویژه درباره فلسفه کابالایی "درخت زندگی" ! گفته است.

در اندیشه های کابالا و در کتاب "زوهر" ( از کتب اصلی این اندیشه ) درخت زندگی شامل ده گوی بزرگ قرار گرفته در ستونهای عمودی است که از طریق ۲۲ کانال یا مسیر به هم متصل شده اند. ده گوی بزرگ  Sephirot(سفیرات)  نامیده شده و به شماره از یک تا ده تخصیص داده شده اند.

ستونهای درخت در سمت راست نماد رحمت و در سمت چپ نماد فطرت است که خاخام های کابالیست براساس کتاب "زوهر"، آن را شامل سخت گیری و مجازات می دانند و در وسط ، نماد اعتدال وجود دارد. ستون سمت راست که به جنس زن نسبت داده می شود شامل 3 گوی حکمت و احسان و ابدیت است و ستون سمت چپ که به جنس مرد نسبت داده می شود شامل 3 گوی عقل ، جبروت و عظمت است. و ترنس مالیک با هوشمندی ، ساختار این نماد کابالایی را در شخصیت های فیلم و نوع کنش و واکنش آنها ، به کار گرفته است.

در یکی از دیالوگ های آغازین فیلم "درخت زندگی" نریشن فیلم از زبان مادر (در حالی که ابتدا دوران کودکی اش را نشان می دهد و سپس صحنه هایی از سرخوشی او را وقتی که خانم اوبراین شده )، می گوید :

"...راهبه ای که به ما درس می داد ، می گفت که 2 راه در زندگی وجود دارد : راه فطرت و راه رحمت. شما می توانید انتخاب کنید که کدام یک از این دو راه را می روید. رحمت سعی نمی کند که خودش را راضی نگه دارد. تحقیر و فراموشی و دشمنی ها را قبول می کند ، همینطور آسیب ها و توهین ها را . فطرت فقط می خواهد خودش را راضی نگه دارد. دیگران را هم مجبور می کند که راضی باشند. دوست دارد بر دیگران آقایی داشته باشد تا راه او را پیش بگیرند. او همواره دلائلی برای عدم خشنودی پیدا می کند ، درحالی که همه دنیای اطراف  در حال درخشیدن است و عشق از لابلای همه چیز لبخند می زند. راهبه به ما یاد داد که کسی نبوده در راه رحمت قدم گذارده باشد و به فرجام بدی رسیده باشد...."

آنچه در این مونولوگ های ابتدایی فیلم "درخت زندگی"از زبان یکی ازکاراکترهای اصلی بیان می شود ، به نظر می رسد خلاصه همان اندیشه فلسفی است که ترنس مالیک به عنوان نویسنده فیلمنامه و کارگردان در فیلم "درخت زندگی" گسترانده است و ملاحظه می کنید که چه تبیین جامعی از همان ستون های چپ و راست درخت کابالا یا سفیرات به نظر می رسد. درواقع تفسیر و تبیین همان درخت زندگی کابالایی یا سفیرات که در کتاب هایی مانند "زهر" آمده و پیش از این در همین مطلب توضیح داده شد.

پس از این است که در ادامه فیلم و در تمام  صحنه های آن ، شاهدیم که خانم اوبراین یا همان مادر نماد رحمت نمایانده می شود و تمامی صفاتی که از این نماد در ستون راست درخت زندگی کابالا یعنی سفیرات گنجانده شده را بروز می دهد ، صفاتی همچون حکمت ، احسان و ابدیت . مهربانی و بخشش و روش رحمانی تربیت بچه ها که توسط او اعمال می گردد ، آنچنان است که تا ابد در ذهن آنان باقی می ماند و هنگامی که پدر نیست ، خوش ترین روزها را برای بچه ها رقم می زند.

او در جایی به بچه ها می گوید :

"...به یکدیگر کمک کنید ، همه را دوست داشته باشید ، هر برگ ، هر شعاع نور و ببخشید..."

در مقابل مادر یا خانم اوبراین ، آقای اوبراین قرار دارد که مظهر فطرت به شمار می آید و به تفسیر کتاب "زهر" ، سمبل سخت گیری و مجازات است . آنچه در ستون چپ درخت کابالا یا سفیرات برای تبیین خصوصیات فطرت برای جنس مرد آمده کاملا در آقای اوبراین به چشم می خورد. او در سراسر اوقاتی که با خانواده می گذراند ، خصوصا درمورد جک ، سخت گیری و مجازات های متعدد را به کار می برد. به طوری که حتی به وی اجازه نمی دهد تا "بابا" صدایش کند و به جک دستور می دهد که فقط او را "پدر " بخواند.

پدر در همان روزهایی که تازه جک خردسال به راه افتاده ، در حیاط جلوی خانه ، برایش خط می کشد و قانون می گذارد که از آن خط جلوتر نرود. و پس از آن نیز در هر موقعیتی ، قوانین جدید وضع کرده و به جک دستور می دهد که بایستی به آن قوانین پایبند باشد. بیشتر کارهای دشوار خانه را برعهده جک گذاشته و مدام از وی بازخواست می نماید.

شاید این نوع تربیت سخت گیرانه و دیکتاتور منشانه را در فیلم "300" ( زاک اسنایدر ) و در تربیت لئونیداس خردسال به خاطر داشته باشیم که به قول گزنفون ( مورخ مشهور یونانی) اساسا تمدنشان را "کمونیسم سربازخانه ای" می نامید.

حتی خود آقای اوبراین نیز در اواخر فیلم به این موضوع  معترف می شود که برای تقویت اتکا به نفس و روی پای خود ایستادن ، آن سخت گیری ها و مجازات ها را درمورد جک به کار می گرفته و گرنه جک را بیش از همه دوست می داشته است. پدر در آن صحنه در حالی که جک را در آغوش کشیده ،   می گوید :

"...تو تمام  چیزی هستی که من دارم ، تو تمام چیزی هستی که می خواهم داشته باشم..."

به این ترتیب جک فرانر از هر یک از کاراکترهای دیگر شکل گرفته و به بلوغ می رسد و در واقع علاوه بر اینکه همه آن صفات دو ستون راست و چپ درخت سفیرات را در خود دارد ، ویژگی های ستون وسط که به نوعی اعتدال به نظر می آید را نیز بروز می دهد و حتی آن تمایلات جنسی که در گوی دهم درخت زندگی کابالا نهفته را هم به گونه عقده ادیپ در همان دوران نوجوانی بروز می دهد تا در نهایت، شاکله کلی درخت را کسب کرده و لایق انسان برتر به حساب آید و بنا بر باورهای شرک آمیز کابالا ، خدا در وجودش تبلور یابد.

از همین روست که در فیلم ، نوعی شخصیت منجی نیز برایش تصویر شده و در فضایی آخرالزمانی در میان مردم سرگشته و گمگشته به هدایت و امید و رستگاری می پردازد. در حالی که پیش از این و پس از دو مرگ دلخراش ( غرق شدن پسر بچه ای در استخر و خبر مردن پسر نوزده ساله خانواده اوبراین) ، زمزمه های شکوا گونه مادر و جک ، نشان از باور شرک آمیز کابالایی در غیبت خدا دارد ، در حالی که هنوز جک تمام مراحل خدایی شدن را براساس درخت زندگی کابالا طی نکرده است.

در صحنه ای پس از غرق شدن پسر بچه ای  در استخر ، جک این گونه خطاب به خدا زمزمه می کند:

"... تو کجا بودی ؟ تو اجازه دادی که یک پسر بچه بمیرد. تو اجازه دادی که هر اتفاقی بیفتد. چرا من باید خوب باشم وقتی تو نیستی ..."!!

 

و در صحنه ای پس از قبول مرگ پسر نوزده ساله خانواده اوبراین از سوی آنها ، مادر خطاب به خدا چنین شکایت می نماید :

"...خدایا! چرا؟  تو کجا بودی؟ می دانی چه اتفاقی افتاد ؟ برایت مهم است؟ ..."

 

آشکار است که چنین شکواییه هایی خطاب به خالق هستی در تمامی ادیان توحیدی و ابراهیمی ، شرک محض به شمار آمده ولی در فرقه های شبه دینی و شبه عرفانی (مثل همین کابالا) دریچه ای است برای خارج کردن دین و خدا  از زندگی و جانشین نمودن انسان به جای آن که پیش زمینه های فکری اومانیسم به شمار می آید. انسانی که قرار است در غیاب خدا ، جهان را به سامان کرده و منجی آخرالزمان محسوب شود.

در متون کهن کابالیست ها نیز نخستین زمزمه های به اصطلاح مسیحا گرایی یا آخرالزمانی در قرون 13 و 14 میلادی به خصوص توسط یکی از رهبران آن به نام اسحاق لوریا ، ساز شد و حتی زمانی در همان قرون برای پایان جهان و ظهور منجی ، تعیین گردید!

 بعد التحریر:

فیلم " درخت زندگی" بعد از جایزه نخل طلای جشنواره فیلم کن ( در حالی که در همان جشنواره به دلیل ساختار کشدار و کسالت بارش از سوی بسیاری از تماشاگران و منتقدان هو شده بود ) در کمال شگفتی و حیرت کارشناسان سینمایی در تعداد زیادی از مراسم اهدای جوایز آمریکایی کاندیدای دریافت و یا برنده جوایز متعددشد. نامزد شدن فیلم چند رشته مراسم اسکار امسال از جمله بهترین فیلم شگفتی آخر بود .به این دلیل که نوع ساختار سینمایی فیلم " درخت زندگی " که آثار به اصطلاح هنری دهه 50 و 60 اروپا و سینمای امثال تارکوفسکی و آنتونیونی یا حتی فیلم های سینماگران خاصی همچون کنجی میزوگوچی را به یاد می آورد به هیچوجه در چارچوب مراسمی مانند اسکار و یا گلدن گلوب نمی گنجد. نگاهی به تاریخ اهدای چنین جوایزی به خوبی نشان می دهد که حتی در اوج ساخت چنین آثاری در دهه های 50 و 60 و اوایل دهه 70 میلادی امثال اسکار و حلقات پیرامونی آن، به هیچکدام از فیلم های یاد شده که از قضا متعلق به اساتید برجسته تاریخ سینما بودند روی خوش نشان نداد. و حالا در شرایطی که دیری است چنین فیلم ها و ساختاری حتی در جشنواره های به اصطلاح هنری مانند کن و برلین و مانند آن مورد عنایت قرار نمی گیرد و زمان ساخت این دسته از فیلم ها دیگر سالهاست به سر آمده پروپاگاندای اینچنین برای فیلمی مثل " درخت زندگی" به شدت شک برانگیز بوده و قطعا به دلیل محتوای ایدئولوژیک آن است.