مستغاثی دات کام

 
نگاهی به سندیت تاریخ ایران باستان
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 

 

 

تاریخی که مغلوبان نوشتند !

 

 

می گویند تاریخ را فاتحین می نویسند. اما قضیه درباره تاریخ مناسبات ایران و یونان باستان ، برعکس است . چراکه این ایرانیان بودند که اغلب در مقابل یونانیان ، پیروز میدان می شدند. اما یونانیان باستان ، تاریخ آن جنگ ها و نبردها را نوشتند و چون مغلوب میدان به حساب می آمدند  و بارها در شکست از ایرانیان تحقیر شده بودند ،  خیلی با عصبانیت آن را به رشته تحریر درآورده و در واقع حدیث خویش را روایت کردند!

"دان ناردو" از تاریخ نگاران معاصر در مقدمه کتاب "امپراطوری ایران" ( که در سال 1998 منتشر گردید) می نویسد:"...گزافه آمیزترین این نوشته ها ، کتاب تواریخ نوشته هرودت مورخ یونانی قرن پنجم پیش از میلاد است که به شرح نبردهای ایرانیان و یونانیان تا روزگار نویسنده اختصاص دارد. نویسندگان دیگر یونانی که کتاب هایشان حاوی اطلاعاتی درباره تاریخ و فرهنگ ایران است ، عبارتند از : گزنفون (سده چهارم قبل از میلاد) ، دیودوروس سیکولوس ( قرن اول قبل از میلاد) ، پلوتارک (قرن یک میلادی ) و آریان (قرن دوم میلادی)..."

در مقایسه با آثار افراد یاد شده ، بیش تر منابع ایرانی به جا مانده ، در سده بیستم میلادی کشف شده اند. این منابع ، کتیبه ها و برجسته کاری ها ، سنگ نبشته های روی گورها یا صخره ها و لوحه های گلی حاوی گزارش های اداری را در برمی گیرند. این آثار به جز استثنائاتی اندک ، اطلاعات ناچیزی درباره موضوعاتی نظیر تبارنامه شاهان و بزرگان ، لشکرکشی های مهم و طرح های ساختمانی بزرگ در اختیار ما می گذارندو اشارات بسیار اندک و ناقصی به رویدادهای تاریخی یا آداب و رسوم و آیین ها ، اعتقادات و زندگی روزانه مردم عادی دارند. در نتیجه ، بازناب  تاریخی از ایران باستان حداقل تا اوایل دهه 1900 میلادی تقریبا به طور انحصاری از دریچه چشم یونانیان انجام گرفته است.

همان گونه که "اومستد" ، دانشمند بزرگ فرهنگ ایران می نویسد :"اکثریت منابع موجود درباره تاریخ هخامنشی به زبان یونانی بودند ...نتیجه طبیعی این امر آن بود که تاریخ امپراطوری نیرومند هخامنشی (در بیشتر متون تاریخی غرب) به صورت یک رشته رویدادهای بی ارتباط نشان داده می شد که فقط در صورتی وحدت و معنا پیدا می کردند که درون داستان دولت های کوچک یونانی گنجانده می شدند..."

"دان ناردو" در مقدمه کتابش چنین ادامه می دهد :"...شناخت و گزارش ناقص از فرهنگ ایران با تعصبات  و جبهه گیری های شدید ضد ایرانی منابع یونانی در آمیخته بود  و به دیدگاهی دو بعدی و تحریف شده از ایرانیان می انجامید. در اکثر موارد ، ادبیات و هنر مغرب زمین خواسته است کلیشه های قالبی مخلوق مردانی نظیر هرودت و ایسو کراتس را جاودانی سازد. رمان ها ، فیلم ها و حتی بسیاری از تاریخ های امروزی...این تصویرهای نادرست فقط به تقویت نژادپرستی قدیمی و پیشداوری های قوم گرایانه خدمت کرده اند ، چیزی که در روزگار ما نیز وجود دارد..."

گفته می شود کتاب "پرورش کوروش" گزنفون تا قبل از 1850 میلادی ، منبع اصلی مراجعه غربیان به تاریخ ایران بود ولی از اواسط قرن نوزدهم میلادی که مغرب زمین درگیر دو انقلاب خونین آمریکا و فرانسه برای رهایی از دست رژیم های پادشاهی خود شد و از همان زمان مسئله دمکراسی در اروپا مطرح گردید ، پای" هرودت" و دیدگاه تاریخی او به میان آمد که به زودی "پدرتاریخ" هم لقب گرفت.

 

اما واقعیت این است ، تصویر رایج از ایران باستان (آن گونه که برایمان نوشته و به کتاب درآورده اند) متأثر از کورش نامه یا سیروپدیای کزنفون بود . کزنفون، سردار آتنی، به دلیل دشمنی با حکمرانان وقت آتن ، سخت شیفته نظام اجتماعی اسپارت شد . در تاریخ آمده است ، اسپارت یک نظام خشن و متمرکز قبیله ای داشت که برخی مورخین آن را "کمونیسم سربازخانه ای" نام نهادند. کزنفون تصویر نظام ایده آل خودش را، که از ساختار سیاسی اسپارت الهام گرفته بود، در قالب کورش نامه ترسیم کرد و آرمان های خودش را به کورش نسبت داد که در آن زمان نام آورترین شخصیت جهان لقب گرفته بود. در تئوری های تاریخی امروز ،هیچ محققی سیروپدیای کزنفون را منبع تاریخ ایران باستان محسوب نمی کند بلکه آن را تنها به عنوان یکی از منابع تاریخ یونان باستان و نیز تاریخ اندیشه سیاسی تلقی می نمایند . ولی تجددگرایان و شبه روشنفکران ایرانی متاثر از تاریخ پردازی ماسونی و ملهم از آنچه سرجان ملکم انگلیسی در کتاب "تاریخ ایران" ساخته و پرداخته کرد، روایت کزنفونی از کورش را جدی گرفتند زیرا این تصویر یکی از پایه های ایدئولوژی باستان گرایانه آن ها را     می ساخت.

این درحالی است که در برخی دیگر از منابع یونانی، کوروش نیز مانند سایر پادشاهان ، زندگیش را به لشکرکشی و کشورگشایی و جنگ و خون ریزی گذراند . اگرچه در بسیاری از تواریخ ، فرجام کارش را در ابهام گذارده اند اما هم مورخی به نام "کتزیاس" ، هم "هرودت" و هم "استرابوس" نوشته اند که وی در اواخر عمر چندین سال در لشکرکشی به نواحی شرقی و شمال شرقی امپراطوریش به سر برد و در یکی از این جنگها به دست تموریس ملکه ماساگت ها کشته شد . نقل است که  آن ملکه سر کوروش  را از تن جدا کرد و داخل تشت خونی انداخت و خطاب به وی فریاد زد که "بخور این همان خونی است که در همه عمر طلبیدی !"

اما گفتنی است که اهم جستجوهای باستان شناسانه منطقه بین النهرین و فارس به حدود 130 سال قبل و حضور نخستین گروه ماموران دولت هند بریتانیا (که همگی از شناخته شده ترین فراماسون ها بودند) باز می گردد. از آنجا که امثال سرجان ملکم و سر هار فورد جونز و جیمز موریه و برادران اوزلی به ایران مامور شدند.

از نخستین‏ فراماسونرهای طراز اول انگلستان که پایشان به ایران باز شد ،"سرجان ملکم"بود. وی در سال 1800میلادی با سمت سفیر انگلستان به ایران آمد و به نوشته محمود محمود در جلد نوزدهم کتاب تاریخ روابط ایران و انگلیس: "از زمان ورودسرجان ملکم به ایران،هیچوقت ایران از دوستان دولت‏انگلیس خالی نبوده،این دوستان همه به نام فراماسون درایران وجود داشتند و کورکورانه از امیال محفل عالی که درلندن است،پیروی می‏کردند..."

همین سرجان ملکم بود که اساسا تاریخ باستان گرایانه یا آرکاییستی برای کشور ما نوشت که سرمشق همه روشنفکران متاثر از ماسونیسم شد و برای نخستین بار در تاریخ ، شکوفایی ایران باستان مطرح گردید. در واقع بسیاری از مورخان معاصر بر اساس ادعاهای سرجان ملکم ، به آگراندیسمان تاریخ باستان ایران پرداختند.

بعد ازسرجان ملکم، دولت انگلستان یکی دیگر از استادان اعظم‏فراماسونری را به نام"سرهارفورد جونز"روانه ایران‏کرد.(1811-1804)البته"جونز"قبل از آنکه با سمت رسمی‏ برای بیرون راندن"ژنرال گاروان فرانسوی" به ایران بیاید، مدتها در تهران و تبریز و فارس بسر برده بود و خصوصیات‏اجتماعی ایرانیان را می‏شناخت.به دنبال"جونز" دوانگلیسی دیگر به ایران سفر کردند و به تحقیقاتی در گوشه وکنار ایران زمین دست یازیدند. این دو،"جیمز موریه" و "بایلی فریزر"بودند که به نوشته محمود محمود در کتاب تاریخ روابط ایران و انگلستان ، همراه با"جونز"،"بدون تردید از جمله اولین مبلغین فراماسون لندن بودند که در ایران محفل‏ فراماسونی دایر کردند".

جیمز موریه هنگامی که در منطقه فارس به همراه سرهارفورد جونز است ، پاسارگاد را می یابد و ادعا می کند که آنجا مقبره کوروش است در حالی که پیش از آن ، از سوی اهالی محل ، آرامگاه مادر سلیمان خوانده می شد. پس از او ، ویلیام اوزلی نیز ادعای موریه را تایید می کند و به نوشته سر دنیس رایت در کتاب خاطراتش ، در ادامه ماموریتی که داشت به همراه جیمز موریه ، سرگرد استون و رابرت گوردون به اطراف و اکناف فارس گسیل می شوند تا به کشفیات باستانی بپردازند! در جریان همین کشفیات است که بسیاری از آثار باستانی که امروز می شناسیم سر از خاک بیرون آورده و ادعا می شود که به دوران باستان ایران تعلق دارند. در حالی که نشانی از بسیاری آثار باستانی متعلق به دوران پیش از هخامنشی مثلا دوره عیلامی ها  مربوط به 3-4 هزار سال پیش از هخامنشی (که حتی تصاویرش در کتاب اشمیت ، دیگر مامور فراماسونی باستان شناس موجود است ) برجای نمانده است!!

استوانه گلی معروف به منشور کوروش نیز در ادامه همین جستجوهای باستان شناسانه گویا توسط فردی به نام هرمز رسام به دست می آید و فورا به لندن فرستاده می شود و در آنجا توسط سر هنری راولینسون ( یکی دیگر از فراماسون های اعزامی حکومت هند بریتانیا) ادعا می شود که منشور کوروش است و توسط خود وی نیز ترجمه می شود!! سرهنری راولینسون از نظامیانی بوده که زمانی نیز به عنوان سفیر دولت بریتانیا به جای کلنل شیل روانه ایران می شود. وی علاوه بر نظامی گری و سیاست و ماسونی ، گویا باستان شناس و از هیئت امنای موزه بریتانیا نیز بوده است!!!

همین منشور کوروش هنوز به عنوان نخستین سند حقوق بشر تاریخ مورد استناد بوده  و گفته می شود ، اعلامیه حقوق شهروندی آمریکا از همان سند گرفته شده است. چنانچه در تاریخ معاصر این کشور آمده است که تامس جفرسن و جیمز مدیسن از نویسندگان قانون اساسی آمریکا ، کتاب "پرورش کوروش" گزنفون و کوروش هخامنشی  را ستایش می کردند .                                                                                                                               

هنوز یهودیان عالم در جشن عید پوریم خود ، به احترام کوروش و داریوش (که آنها را آزادیبخش قوم خود می دانند) مراسمی ویژه دارند. بدین ترتیب ، مبداء تاریخ سرزمین ما با آزادشدن یهودیان بابل و ورود همزمانشان به سرزمین فلسطین و ایران گره زده شد  تا همیشه این در ذهن ایرانیان القاء گردد که چه ریشه های مشترکی با یهودیان دارند. در این تاریخ نگاری ، در واقع بیش از آنچه که گذشته سرزمین ایران مطرح باشد ، تاریخ یهودیان ایران مهم جلوه می کرد . چنانچه "لطف اله حی" یکی از سران انجمن کلیمیان ایران در سال های پیش از انقلاب ، نماینده مجلس شورای ملی، از مشاهیر و معاریف فراماسون و عضو برجسته تشکیلات صهیونیسم که ریاست"شورای یهودیان ایران"در"شورای مرکزی جشن‏های 2500 ساله شاهنشاهی"را نیز عهده‏دار بود، در مهر ماه 1349،طی اطلاعیه‏ای درمیان جامعه یهود ایران، درباره جشن های شاهنشاهی  چنین نوشت:

"...این جشن‏ها در حقیقت ماده تاریخ 2500 ساله جامعه‏ یهودیان ایران شد...فی الواقع جشن‏های شاهنشاهی برای یهودیان ایران جنبه جشن 2500 ساله‏تاریخ ما[یهودیان‏]در ایران است..."

نکته جالب اینکه در رونمایی اخیر از منشور کوروش در موزه ملی ایران ، رییس موزه بریتانیا تاکید کرد که منشور مذکور بخشی از تاریخ یهودیان است!!!

از همین رو برخی از کارشناسان و مورخین در اصالت منشور کوروش تردید روا داشته اند. از جمله :

کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار سرگرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران بود و متوجه ناهمخوانی‌هایی در این منشور شد. او می‌گوید: "سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."

پرفسور امیلی کورت از محققان تاریخ خاورمیانه به وجود دروغ‌های بزرگی در این منشور که کوروش برای توجیه فتح بابل بکار برده ، اشاره می‌کند و بروس لینکلن به چهار قیام مردم بابل بر علیه حکومت پارس‌ها اشاره کرده و ماهیت این منشور را زیر سؤال می برد.

از طرف دیگر برمبنای همین ترجمه موجود از لوح معروف به منشور کوروش ، ادعای موحد بودن و یکتا پرست بودن نخستین پادشاه هخامنشی  زیر علامت سوال می رود. از جمله اینکه وی در جملات منشور علاوه بر خدای بزرگ به خدای دیگری به نام "مردوک" که گویا بت بزرگ بابلیان بوده نیز ارادت ورزیده و سپس بر بازگرداندن تمامی بت ها به بتخانه های بابل امر کرده است! که چنین عملی از یک موحد یکتاپرست بعید به نظر می آید. نگاهی به سیره پیامبران الهی ، خصوصا حضرت ابراهیم(ع) ، به عنوان یکی از نخستین پیامبران موحد و یکتاپرست ، این ادعا را از هرگونه برهان دیگری بی نیاز می سازد.

اما مروری برتاریخ سلسله هخامنشی پس از کوروش و سیره جانشینانش هم می تواند صحت وجود یکتاپرستی و صلح طلبی و احترام به حقوق بشر بنیانگذار این سلسله را تایید یا رد کرده و یا حداقل زیر علامت سوال ببرد تا درباره اش تحقیق بیشتری صورت گیرد. پس به نقل از کتاب "روزگاران" عبدالحسین زرین کوب ، مروری به تاریخ ایران باستان می کنیم:

کمبوجیه یعنی جانشین کوروش بزرگ  علاوه براینکه دو  خواهر خود ( آتوسا و رکسانا) را به زنی گرفت و داوران قوم را ناچار ساخت که براین اقدام شنیع وی ، صحه گذارند ، برادرش "بردیا" را که فکر می کرد مزاحم سلطنت وی خواهد شد ، مخفیانه به قتل رساند و حتی کسانی را که مباشر یا عامل قتل بودند را کشت تا رازش افشاء نگردد و بعدا هم یکی از خواهرانش را که به وی مشکوک شده بود ، هلاک کرد.

خشایارشا هم نسبت به زن برادر و عروس خویش ، عشق های ناروا و بدفرجامی داشت که سرانجام باعث قتل مرموزش توسط وزیر خود، اردوان  شد. همین اردوان باعث گردید که کوچکترین فرزند خشایارشا  یعنی اردشیر درازدست به تخت بنشیند و وی را تحریک کرد تا در اولین اقدام خود ، برادر بزرگترش ، داریوش را به عنوان قاتل پدر  به قتل برساند. پس از آن نیز توطئه برادر دیگرش یعنی ویشتاسب را دفع کرد! جالب است که وی همانند بسیاری دیگر از شاهان ، بسیار تحت نفوذ مادرش قرار داشت!!

پسر خشایارشا دوم هنوز برتخت جلوس نکرده توسط برادرش سغدیان کشته شد و سغدیان هم شش هفت ماه بعد توسط برادر دیگرش که داریوش دوم لقب گرفت ، به قتل رسید !! خود داریوش دوم که سلطنتی تحت نفوذ خواهر و زوجه اش ، ملکه پروشات داشت ، با طغیان برادری دیگر به نام ارسی تس و پسر برادر دیگرش ، ارتوفیوس روبرو گشت و هر دو را به خاکستر مرگ سپرد.

اردشیر دوم هم که در همان روز تاجگذاری با سوء قصد نافرجام برادرش کوروش مواجه شده بود ، او را در جنگ های بعدی کشت. اردشیر دوم  از سیصد و شصت زن عقدی و غیرعقدی که در سرایش بودند ، یکصد و پانزده فرزند داشت. ولیعهدش داریوش که به خاطر یک زن وارد توطئه ای برای کشتن  پدر شد ، به امر خود او به قتل رسید و دو پسرش ، اریاسپ و آرشام نیز به تحریک پسر دیگرش به کشته شدند!!

اردشیر سوم با قتل عام تمام برادران و خویشان ، سلطنتش را آغاز کرد !! و تعدادی از زنان و خواهران و حتی عموها و عموزادگانش را در این کشتار عام نابود کرد!!! این پدر کشی و برادر کشی در دوران اشکانیان و بعد از آن نیز ادامه یافت : فرهاد سوم توسط دو پسرش مهرداد و ارد ، به قتل رسید ،  مهرداد هم بوسیله برادرش ارد کشته شد و همین ارد نیز در پیری به دست پسر و ولیعهدش فرهاد چهارم مرگ را چشید. فرهاد چهارم هم با قتل همه برادران و مدعیان سلطنت ، پادشاهی خود را شروع نمود.

سخن کوتاه که این کشت و کشتارها و توطئه ها ، همواره در سلسله شاهان رواج داشته و بنگر آنان که با نزدیکان و خویشان شان چنین قساوت و بیرحمی به خرج می دادند ، با دیگران و ملت تحت سلطه شان چه می کردند. نادرشاه که از دیگر افتخارات بلامنازع تاریخ ما  به شمار می آید! ، در لشکر کشی ها و قتل عام های متعددش ، چشم های بسیاری را از حدقه درآورد و در این مسیر حتی به پسر خویش نیز رحم نکرد . آقا محمد خان قاجار (سر سلسله قاجاریه) نیز در کور کردن و چشم درآوردن مردم سرزمین هایی که تصرف می کرد ، ید طولانی داشت!!

و شگفت که برای گرامیداشت چنین شاهانی ، در مهرماه 1350 در همین مملکت ، جشنی برپا شد تحت عنوان جشن های 2500 ساله شاهنشاهی که هزینه ای بالغ بر 600  میلیون تومان از کیسه ملت به در برد. 9 امپراطور و پادشاه ، 5 ملکه ، 10 رییس جمهوری و نخست وزیر و 21 شاهزاده جهان امروز در این جشن نفرین شده حضور داشتند و بر اجساد قربانیان 2500 سال شاهنشاهی ایران پایکوبی کردند. به قول نشریات خارجی آن زمان ، 5 هزار کیلو پشم و مو به اندازه مصرف یکسال تمام تئاترهای اروپا ، برای آرایش سربازان  تاریخ ، وارد ایران شد، 30 میلیون ایرانی ، ناچار گشتند  نفری 1000 ریال برای تملق گویی از دو نفر بپردازند : کوروش و آریامهر !!

برای دکور چادرهای تخت جمشید ، 27 هزار متر پارچه مخمل خریداری شد ...پنج تن خاویار مخصوص و گرانقیمت از نوع طلایی سفارش داده شد...دویست و پنجاه میلیون دلار خرج برقراری شبکه مخابراتی ماکروویو گردید تا میهمانان شاه از داخل چادرها با دفاتر کارشان تماس بگیرند...4 میلیون لامپ رنگی و سفید برای چراغانی خریداری گردید...4000 عدد زین و برگ شامل افسار و دهانه و سپر محافظ اسب از انگلیس سفارش داده شد...ولی در همین حال ، از خانه های 27 متری جوادیه نگفتند که در برخی آنها بیش از  20 نفر زندگی می کردند ، از مردمی که در حاشیه فاضلاب ها برای خود با حلبی خانه ساخته بودند، حرفی نزدند، از آنها که  کارتون های بادوام اجناس آمریکایی را برای  ساختن لانه های حومه شهرها استفاده می کردند ، سخنی در نشریاتشان ننوشتند و...و در آن غوغا و سر و صدا و تبلیغات، تنها کلام امام خمینی بود که حقیقت را در دل تاریخ ثبت می کرد :

...شاهنشاهی ایران از اولی که زاییده شد تاکنون خدا می داند چه مصیبت هایی به بار آورده و چه جنایاتی کرده است. جنایات شاهان ایران روی تاریخ را سیاه کرده است. مردم را قتل عام می کردند و از سرهای بریده ، برج درست می کردند...مردم چه دلخوشی از سلاطین دارند؟ آیا برای آقا محمد خان قجر جشن بگیریم؟...برای کسانی که در مسجد گوهرشاد مسلمین را آن طور قتل عام کردند که خون هایش به دیوارها تا مدتی بود و درب مسجد را بسته بودند...برای کسی که 15 خرداد را پیش آورد و به طوری که گفته اند ...پانزده هزار نفر را قتل عام کرد ، جشن بگیریم؟!...ما مفاخرمان این است که آقا محمد خان قجر داشته ایم ؟ مفاخرمان این است که نادرقلی داشته ایم که یک آدم مزخرف و سفاکی بود که خدا می داند چه ها کرد؟... اینها جشن دارند؟ مسلمین باید عزا بگیرند برای اینگونه حکومت ها..."(از سخنرانی امام خمینی در 6 خردادماه 1350) 


 
 
در اعتراض به هتک حرمت قرآن و پیامبر خاتم (ص)
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
 

 

 

تشدید پروژه صلیبیون صهیونیست 

 

 

در حالی که برخی مسئولین فرهنگی ما مشغول لوح کوروش و افتخار به ایران باستان هستند ، در یک سری طرح و توطئه به هم پیوسته و دنباله دار، کانون های نهان و آشکار صهیونی در غرب ، تشدید "پروژه جنگ صلیبی هزاره سوم"( که در سال 2001 توسط جرج بوش پسر رسما کلید زده شد و علنا نیز بوسیله وی اعلام گردید) را در دستور کار قرار داده اند و در عرض یک هفته ، دو طرح گستاخانه از این پروژه را به مرحله اجرا درآوردند:

اول ؛ پس از گذشت حدود 5 سال تازه به خاطر آوردند که بایستی به طراح هتاک کاریکاتورهای موهن علیه پیامبر اکرم (ص) جایزه بدهند!

دوم ؛ بعد از عصر جاهلیت باستان و اینک در دوران جاهلیت مدرن به سوزاندن قرآن آن هم در پناه قانون و پلیس آمریکا اقدام ورزیدند(بخوانید قانون یاسا و جنگل) !!

اما در این جنگ نرم صلیبی ، دستگاههای فرهنگی ما چه می کنند؟ آیا پس از چندین سال کشمکش بعضی متولیان فرهنگی ما با مسئولین موزه بریتانیا برای به امانت گرفتن منشور کوروش و حتی بعد از اتمام حجت چند ماه قبل آنها که صریح گفتند این شیء باستانی را در اختیار ایران نخواهند گذارد، ورود ناگهانی آن به ایران و اختصاص بخش مهمی از اخبار و برنامه های گروهی از رسانه های رسمی و غیر رسمی کشور به این واقعه ، آن هم در اوج هجوم تبلیغی غرب علیه اسلام و کتاب آسمانی آن و پیامبر اکرم (ص) شک برانگیز نیست؟

نمی توان ننوشت در این هنگامه ای که نه تنها بیگانگان در اهانت به دین خاتم پیامبران از هیچ دنائتی فرو گذار نکرده و   نمی کنند، بلکه کسانی که زمانی خود را ایرانی و مسلمان هم می دانستند، مانند طایفه قریش و اشراف و برده داران مکه جاهلی، به کلام الهی و فخر عالم امکان اهانت روامی دارند. کسانی که اینک در دامان اربابان صهیونیست شان لانه گزیده اند و به خاطر تکه نانی که جلویشان می اندازند به هر گونه حقارت و زبونی چنگ می اندازند، همچون ابوجهل و ابوسفیان، وحی الهی را حاصل ذهن پیامبر می دانند و مثل بنی عباس ، امام زمانش را منکر می شوند. اگرچه این لاطائلات، ذره ای از عظمت وجود مبارک پیامبر گرامی اسلام نمی کاهد ، چنانچه پس از 1400 سال،  دین و آیینی که او از سوی خدا و از آن غار کوچک حومه مکه برای جهانیان  آورد ، اینک نه تنها عالمی را به تسخیر خود درآورده بلکه پشت همه زورگویان و سلطه طلبان را لرزانده است و امروز متفکران و اندیشمندان غرب همچون ساموئل هانتینگتون و فرانسیس فوکویاما ، به این حقیقت معترفند.

کارشناسان تاریخ براین باورند که مواجهه غرب با جهان اسلام را می‌توان به سه دورة مهم تقسیم کرد:

الف ـ دوره جنگ‌های صلیبی،

 ب ـ دورة استعمار،هم‌زمان با انقلاب صنعتی ،

 ج ـ از تأسیس دولت اسرائیل تا کنون.

دوره اخیر، دوره غرب جدید است که مختصات اصلی اش ، تفکر آخرالزمانی و اعتقاد به نبرد آرماگدون است که در تضاد آشتی ناپذیر با اسلام و به خصوص تفکر شیعی قرار می گیرد. تفکری که به منجی راستین باور دارد و پیروانش انتظار موعود حقیقی را می کشند.

اگرچه جسارت به قرآن  و اهانت مجدد به پیامبر عظیم الشان آن در جایزه ای که از سوی صدراعظم آلمان به طراح کاریکاتورهای موهن ، اعطاء گردید، قضیه تازه ای نیست و سالهاست رهبران اوانجلیست (مسیحیان صهیونیست) که سرنخ هیئت حاکمه آمریکا از جمله همین به اصطلاح دمکرات های کنونی را در دست دارند ، از طریق رسانه هایشان به خصوص حدود 1550 کانال رادیویی و تلویزیونی ماهواره ای، اسلام و مقدسات آن را مورد تهاجم قرار داده و همزمان بر طبل جنگ بامسلمانان می کوبند و دم از جنگ آخرالزمان و بمباران اتمی جهان می زنند.

اما آنچه از این گونه تحرکات مذبوحانه و دیوانه وار  بیش از هر نتیجه ای مستفاد می گردد ، همانا عصبانیت ، وحشت و هراس شبکه ها و کانون های صهیونیستی از نفوذ روزافزون اسلام در مناطق حساس دنیا است. چنانچه در خبرها آمده بود، پس از پخش فیلم موهن "فتنه"( در سال 2008) ، گرایش مردم هلند به مطالعه قرآن مجید به طرز شگفت انگیزی افزایش یافت ، چنانچه نشریة المحیط براساس گزارش مطبوعات هلندی خبر داد که انتشار فیلم "فتنه" ،  نتایج معکوس در مقایسه با اهداف سازندگان آن داشته و باعث شده تا مردم آمستردام به کتابخانه‌هایی که کتب اسلامی از جمله قرآن الکترونیکی ارائه می‌کند، روی آورند. طیّ همین خبر آمده بود که در مدّت دو روز این محصول در بازار هلند نایاب شد.

به نظر می آید این اساس انگیزه کانون های پنهان و مرموز صهیونیستی باشد که امثال "ویلدرس" را به تهیه فیلمی همچون"فتنه" گماردند و مزدور دیگری را به کشیدن کاریکاتورهای موهن و دیروز به بهانه سالگرد 11 سپتامبر،دیوانه هایی را هم به سوزاندن کلام الله مجید واداشتند. وحشت این کانون های دسیسه گر از گسترش روزافزون اسلام در قلب اروپا ، دیگر موضوعی پنهان کردنی نیست. در بخشی از فیلم "فتنه" براساس آمار نشان داده می شود که رشد اسلام در اروپا و به خصوص هلند چه رشد خارق العاده و شگفت آوری داشته است.

 همچنانکه در سال 1997، دکتر پیتربریولی، مدیر اجرایی مؤسسة تحقیقاتی مسیحیت در انگلستان از طریق نشریة ساندی‌تایمز اعلام کرد که "براساس ارقام و آمار، اسلام سریع‌ترین مذهبِ در حالِ رشد در جهان بوده است."

"ماسینگر ویتوری فورمنتی" از رهبران کاتولیک در واتیکان سال گذشته در مصاحبه با روزنامه "ال اسرواتور رومانو" ، نشریه رسمی کلیسای واتیکان  گفت:

"...رای نخستین بار در تاریخ، ما دیگر در صدر نیستیم، مسلمانان از ما گوی سبقت را ربوده‌اند..."

سایت IRIC به نقل از وی در روزنامه واتیکان، که گزارش سالانه واتیکان را گردآوری می‌کند، نوشت: "...کاتولیک‌ها هم‌اکنون 4/17 درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند، درصدی ثابت، در حالی که جمعیت مسلمانان 2/19 درصد از جمعیت کل جهان است..."

 مجلة العالم هم در سال 1996 از قول رئیس دانشگاه آریزونا، دی مایکل برادین، اعلام کرد که: "اسلام آوردم به علّت آنکه تنها راه حل مسائل امروز آمریکا و جهان است. آنچه در قرن بیست و یکم و پس از آن برای باقی ماندن بدان نیازمندیم، اسلام است. بدون اسلام آینده‌ای تیره و تار خواهیم داشت."

و در آوریل سال 2009 روزنامه معتبر "لوفیگارو" براساس آماری حیرت انگیز ، فاش ساخت که تا 20 سال آینده ، اسلام ، مذهب اول بلژیک خواهد شد.

در سال 2008 هم یک نماینده در پارلمان انگلیس درخواست کرد فقه اسلامی را باید در قوانین اجتماعی انگلستان وارد ساخت . در وقایع سالهای اخیر ترکیه نیز شاهد بودیم که پس از گذشت حدود 85 سال تبلیغات لاییک برعلیه اسلام ، چگونه در میان تهدیدات ارتش و پروپاگاندای رسانه های صهیونیستی ، مردم خواستار بازگشت به اسلام هستند و تنها برای رسمیت بخشیدن به حجاب اسلامی ، چگونه با تظاهرات و اعتراضاتشان تمامی محاسبات غربی ها را به هم ریخته اند.

خانم "ممسن" که در حال حاضر استاد دانشگاه استانفورد کالیفرنیاست در مورد نفوذ اسلام و برخوردهای هتاکانه و بی شرمانه غرب صلیبی / صهیونی  با آن و پیامبر عظیم الشانش طی یک سخنرانی پس از انتشار کاریکاتورهای هتاکانه گفت :

"...ظهور اسلام در پرتو مجاهدت های نبی اکرم(ص) و اهلبیت علیهم السلام نقطه عطف تاریخ بشری است،به گونه ای که بدون این نقطه عطف آسمانی هرگز تمدن هایی چون روم، مصر و ایران باستان راهی به تمدن کنونی نداشتند. دلایل تاریخی این حقیقت غیر قابل انکار بی شمار است. یکی از این دلایل اقرار مکرر دانشمندان اسلامی و خصوصاً غیر اسلامی و اروپایی به این حقیقت عظیم است که نمونه کوچکی از آن را هم اکنون پیش رو دارید. متأسفانه جامعه به ظاهر پیشرفته غرب صهیونیزم زده برای مقابله با تعالیم ادیان آسمانی خصوصاً اسلام عزیز جنگ روانی گسترده ای را آغاز نموده که پیشقراولان آن سردمداران شناخته شده آمریکا و اسرائیل هستند. با کمال تعجب داعیه داران دروغین تمدن و حقوق بشر به علت ضعف و زبونی در مصاف با نورانیت آفتاب عالمگیر محمدی(ص) عقده گشایی نموده، بی ادبی پیشه کرده و به ساحت مقدس پیامبر عظیم الشان اسلام اسائه ادب نموده اند. خوشبختانه دانشمندان بنام این جوامع برخلاف تلاش های مذبوحانه و توهین آمیز نه تنها پیامبر اسلام را از بزرگان طراز اول تمدن دینی می دانند بلکه با صراحت تمام بر جهانی شدن دین اسلام بعلت مزایای بی شمار آن اقرار نموده اند. دقیقاً همین نکته مهم است که خاطر توهین کنندگان را به درد آورده و آنها را به ورطه بی فرهنگی و توهین کشانده است. از سوی دیگر در پوشش این اسائه ادب به ساحت مقدس پیامبر اعظم(ص) درصددند واکنش جهان اسلام را مورد ارزیابی قرار داده تا با سناریوهای جدید فشارهای بیشتری را بر مسلمانان جهان به ویژه جمهوری اسلامی ایران وارد کنند..."

اما حکایت دیگر این پرده دری ، از پرده برافتادن بسیاری از ادعاها و سرو صداهای دمکراسی طلبی و آزادیخواهی حضرات غرب نشین و شیفتگان داخلی شان است که به خواست خدا هر زمان بیشتر و بیشتر کوس رسوایی خود را به صدا در   می آورند. نکته قابل تامل اینجاست که در نظر این مدعیان دمکراسی ، اهانت و توهین به یک کتاب آسمانی و پیامبر الهی ، آن هم کتاب و پیامبری که بیش از 5/1 میلیارد پیرو دارد و در میان 5/4 میلیارد دیگر ساکنان کره خاکی نیز مورد احترام و اقتدای بسیاری است ، از تبعات دمکراسی محسوب شده  و باید آن را تحمل کرد  ولی حتی تحقیق درباره واقعه ای تحت عنوان کشتار یهودیان در جنگ دوم جهانی ، با تلقی  جریحه دار کردن احساسات نهایتا چند میلیون یهودی (که بسیاری از آنها اساسا موضعی دربرابر واقعه فوق ندارند) جرم است و اگر کسی بگوید مثلا به جای 6 میلیون یهودی ، 5/5 میلیون در آن جنگ کشته شدند ، بایستی محاکمه شده و به زندان محکوم شود!! با این وصف که  در اینجا هیچ توهینی حتی به آنها که واقعه هلوکاست را صحیح می دانند ، نشده بلکه فقط باب بحث و تحقیق درباره یک واقعه تاریخی باز شده است.

این درحالی است که در دین اسلام نه تنها کوچکترین اسائه ادب به ساحت هیچیک از پیامبران الهی جایز نیست ، بلکه گناهی بزرگ برشمرده  می شود و احترام و تکریم همه پیغمبران خدا براساس نص صریح قرآن کریم ، واجب به شمار می آید. یعنی در روش آزادیخواهی مورد ادعای آقایان، جریحه دار کردن قلب 5/1 میلیارد مسلمان و صدها میلیون موحد و آزادیخواه دنیا ، عین دمکراسی است ولی سوال کردن درباره یک واقعه تاریخی که مورد نظر چند میلیون یهودی است ، جرم بوده و حکم زندان دارد.

 

جالب اینکه دیوید ایروینگ ، مورخ سرشناس بریتانیایی که در سال 2006 به جرم "انکار اتاق های گاز در آشویتس" طی سخنرانی 17 سال قبلش (در سال 1989) در حالی در انگلیس محکوم به 3 سال زندان شد که ابراز داشت در سال 1991 حرفش را پس گرفته و دیگر به آنچه درباره هلوکاست گفته ، معتقد نیست!!(به یاد انگیزاسیون قرون وسطی نمی افتید؟ خصوصا که در مورد کسانی که خواستار تحقیق راجع به قضیه هلوکاست شده اند، واژه قرون وسطایی "منکر" و "انکار کننده" به کار برده می شود!!)

بهنام تائبی، نمایند‌ه‌ی سابق شورای شهر دلفت هلند ، روز یازدهم فروردین ماه 1387در گفت و گویی با یکی از ایستگاههای رادیویی هلند گزارشی ارائه کرد که تاییدی دیگر بر مدعای حضور دست های پنهان صهیونیست ها در پس پرده وقایعی همچون ساخت فیلم "فتنه" است. او گفت :

"... در هفته‌ی گذشته روز شنبه در شهر آمستردام تظاهراتی بود علیه راسیسم در هلند و یکی از چهره‌های مشخص که در این زمینه نقش ایفا می‌کردند یا می‌کنند، آقای ویلدرس هستند. بنابراین این تظاهرات به نوعی هم به ایشان ارتباط داشت، علیه صحبت‌های ایشان بود. در این تظاهرات یکی از تظاهرکنندگان صحبت آقای ویلدرس را، کاملاً همان صحبت‌ها را، کپی کرده بود روی پلاکارد چسبانده بودند. هرجا که ایشان گفته بودند اسلام، یهودیت را گذاشته بودند. هرجا که ایشان گفته بودند مسلمان، یهودی گذاشته بودند. این شخص بلافاصله دستگیر شد در تظاهرات. چرا؟ چون پلیس معتقد بود صحبت‌های ایشان اهانت به یک مذهب و اهانت به یک ملت هست..."!!!

ملاحظه می فرمایید که همان توهین ها و به کارگیری عبارات و تصاویر موهن نسبت به دین یهود در آن جامعه به اصطلاح آزاد هلند چه عواقبی درپی دارد!!

اینک وظیفه مسلمانان چیست؟ آیا سکوت در برابر این جسارت ها و گستاخی ها ، دشمن هار شده را جری تر نمی سازد؟ آیا فقر رسانه ای ما در زمینه گسترش دین و آیین پیامبر رحمت (ص) ، رسانه های غربی را در لجن پراکنی علیه اسلام و قرآن و فریب افکار جاهلانه ، مصرتر نساخته است؟ دریغ که پس از به اصطلاح 110 سالی که گویا از تاریخ سینمای ایران سپری می شود و در 32 سالگی سینمای انقلاب اسلامی ، آن هم در سرزمینی که ام القرای جهان اسلام  می خوانندش و امتی یک ونیم میلیاردی به آن دل بسته اند ، هنوز یک فیلم یا سریال درباره پیامبر اکرم(ص) یا دوران ایشان و یا از زندگی یارانشان ، ساخته نشده است! این درحالی است که زندگی دیگر پیامبران الهی از جمله حضرت عیسی (ع) و حضرت ایوب و پیامبران بنی اسراییل از جمله حضرت یوسف و حضرت سلیمان و به زودی حضرت موسی(ع) و حتی ماجرای اصحاب کهف در فیلم ها و سریال های متعدد به نمایش در آمده و می آید!! اگرچه در تاریخ سینما دهها فیلم و سریال راجع پیامبران یاد شده جلوی دوربین رفته و به نمایش درآمده است ولی همه ارجاع ما در سینما و تلویزیون برای تصویری از دوران پیامبر خاتم (ص) تنها به یک فیلم ارزشمند مصطفی عقاد محدود می شود و بس!

واقعیت این است که کشتی اسلام به راه خود می رود و فرمانده خود را هم دارد و با قدرت و عنایت خداوند سرانجام  به ساحل دولت کریمه حضرت حجت (ع) خواهد رسید. این وعده الهی است و سرنوشت محتوم تاریخ است. (این حقیقت را امروز دیگر تئوریسین ها و نظریه پردازان غربی نیز با زبان بی زبانی اعتراف می کنند) دعا کنیم خداوند این لطف را در حق ما بندگانش بنماید که حداقل بتوانیم به دنبال این کشتی برویم تا بلکه به این حبل الله چنگ بزنیم. انشاالله.

 

بعد التحریر:

شنیده شده پس از ورود منشور کوروش به ایران ، دیگر عزم برخی متولیان فرهنگی و هنری کشور برای ساخته شدن فیلمی درباره این پادشاه هخامنشی جزم شده است!


 
 
به بهانه نهمین سالگرد حادثه برج های دوقلوی تجارت جهانی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩
 

 

 

مستندات 11 سپتامبر  در سینما

 

حتما آنان که وقایع 11 سپتامبر را در همان روز واقعه پی گیری می کردند ، فراموش نکرده اند در اولین خبرهای اعلام شده ، صحبت از 8 هواپیمای ربوده شده ، به میان آمد که به جز برخورد 3 تای آنها با برج های نیویورکی و مرکز پنتاگون در واشینگتن ، از 5 هواپیمای دیگر خبری اعلام نشد. اما پس از فرو خوابیدن سر و صداها و التهاب ها ، ناگهان گفته شد که فقط 4 هواپیما ، ربوده شده بودند که دو تای آنها  به برج های دو قلوی مرکز تجارت  جهانی در نیویورک برخورد کرده ، یکی دیگر به مرکز پنتاگون و آخری نیز در مکانی دورافتاده سقوط کرده است. اگرچه از هواپیمایی که ادعا شد به مرکز پنتاگون برخورد کرده ، هیچ نشانه ای  ارائه نگردید . به قول کارشناسان از آن هواپیما حتی قطعه ای کوچک ، مثلا تکه ای از بدنه یا موتور و یا دیگر نقاط آن ، در مقابل نگاه  رسانه ها و خبرنگاران قرار نگرفت.(گویی هواپیمای مذکور در اثرآن  برخورد کاملا پودر شده و  هیچ اثری از خود باقی نگذاشته بود) همچنین تکرار اخبار آن به شدت سانسور گشت و شبکه های مختلف رادیویی و تلویزیونی به دلیل مسائلی که از سوی کاخ سفید، امنیت ملی خوانده شد ، از تاکید بر جوانب آن منع گشتند. این سکوت خبری به مدت 4 سال و تا یکی دو سال پیش ادامه داشت که ناگهان پنتاگون اعلام کرد قصد انتشار تصاویر برخورد هواپیمای مذکور با ساختمان اصلی ستاد ارتش آمریکا را دارد. این درحالی است که سال گذشته یکی از سایت های اینترنتی با انتشار تصاویر مستندی بر اساس عکس هایی که بخش های تخریب شده ساختمان پنتاگون را نشان می داد ،  امکان برخورد هواپیما با  آن ساختمان را همراه طرح های گرافیکی  بررسی کرده و نتیجه گرفته بود که تنها یک موشک زمین به زمین می توانسته به آن  صورت خرابی به بار آورد. البته عدم ارائه حتی قطعه کوچکی از هواپیما از سوی مسئولین پنتاگون در طول این پنج سال  هم  ادعای فوق را تقویت می کند  .

این در حالی است که قبول تخریب کامل برج های دوقلوی نیویورکی هم  با آن ساختار امن و محکم در اثر برخورد هواپیما  و بدون کمک مواد منفجره دیگر ، از سوی کارشناسان مربوطه کاملا مورد تردید قرار گرفته است. در ژوئن 2006 روزنامه انگلیسی دیلی میل نوشت که  هفتاد و پنج استاد دانشگاه آمریکا طی تحقیقات خود به این باور رسیده اند که دو هواپیمای مسافربری مذکور به تنهایی قادر به تخریب دو برج مرکز تجارت جهانی نبوده اند. براساس این تحقیقات فیلم مستندی ساخته شد که هیچگاه اجازه نمایش در آمریکا و برخی کشورهای اروپایی را نیافت.

در آن فیلم مستند، 75 استاد یاد شده دانشگاه که خود را روشنفکران حقیقت‌یاب 11 سپتامبر نامیده‌اند، معتقدند واقعیت‌ها و شواهدی که آنها در تحقیقات خود به دست آورده‌اند ،  غیرقابل انکار بوده و نقطه نقطه بزرگترین توطئه تاریخ را به هم متصل می‌کند. اساتید مذکور که در دانشگاه‌های سراسر آمریکا مشغول به تدریس هستند، با انتشار مقاله‌ها و گزارشات مختلف، بسیاری از نظریات توطئه مطرح شده در اینترنت از سال 2001 تاکنون را قابل باور کرده‌اند.

پرفسور استیون جونز، استاد فیزیک در یکی از دانشگاه‌های ایالت اتاوا، و یکی از اعضای این گروه می‌گوید: "امکان نداشت برج‌های دوقلو با برخورد دو هواپیمای مسافربری به این شکلی که دیدیم فرو بریزند. "

او ادامه می دهد :"... سوختن سوخت هواپیماهای جت ، دمای کافی برای ذوب کردن فولاد را تامین نمی‌کند و دود سفیدی که در اطراف این ساختمان‌ها دیده شد نیز نشانه انفجار‌های کنترل شده برای فروریختن آنها است. بررسی ساختار این ساختمان‌ها نشان داد آنها بر اثر مواد آتش‌زا که منجر به ذوب شدن فولادها شده است، ضعیف شده و سپس سقوط کرده‌اند."

کمیسیون تحقیقات کنگره درباره حملات 11 سپتامبر پس از تحقیقات گسترده این نظریه توطئه را رد کرد اما این اساتید دانشگاه به دنبال قانع کردن کنگره برای بازگشایی این پرونده هستند.

پرفسور جونز می گوید:"ما باور نمی‌کنیم که این 19 هواپیما‌ربا و چند نفر دیگر در غارهای افغانستان به تنهایی این حملات را اجرا کرده‌اند."

این اساتید دانشگاه آمریکا معتقدند تعدادی از نومحافظه‌کاران آمریکا در گروهی با نام "پروژه قرن جدید آمریکا" که قرار است سیطره این کشور را بر جهان تضمین کند، حملات به مرکز تجارت جهانی و پنتاگون را به عنوان بهانه‌ای برای حمله به افغانستان، عراق مطرح کرده‌اند. آنها معتقدند حملات 11 سپتامبر سال 2001 که زمینه ساز حملات نظامی این کشور به عراق و افغانستان بود، در واقع توسط جنگ‌طلبان داخلی این کشور رهبری شد. به عقیده این اساتید، حملات به نیویورک و واشنگتن اقدامی داخلی بود که برای توجیه حمله و اشغال کشورهای نفت‌خیز انجام شد.

نظریه فوق را بسیاری از واقعیات انکار ناپذیر دیگر تایید می کنند. واقعیاتی که اغلب توسط دوربین ها به تصویر کشیده شده اند. در هر فیلم ویدئویی کوتاهی از ماجرا، فوران (گاهی اوقات حجم کوچکی از) گرد و غبار را از کناره‌های برج‌ها می‌بینید که تحلیلگران رابه تفسیر ذیل از ماجرا رهنمون می سازد: ‌

برج‌ها به خاطر برخورد دو بوئینگ 767 و انفجار و آتش‌سوزی پس از آن فرو نریختند. آنها در یک برنامه تخریب کنترل شده ویران شدند. آن فواره خاک و دود که در فیلم‌ها مشهود است، ترکش‌های مواد منفجره‌ای بود که قبل از حمله‌ها در ساختمان کار گذاشته شده بود. ‌ در این نگرش و تحلیل ، مسئول ویرانی مرکز تجارت جهانی (WTO) نه القاعده، که دولت ایالات متحده آمریکاست. از نگاه آنان، پنتاگون با یک جت مسافربری تجاری هدف قرار نگرفت، یک موشک کروز بخش‌هایی از ساختمان پنج‌ضلعی وزارت دفاع را ویران کرد.

دو فیلمی که در سال ٢٠٠٧ ماجرای پرواز شماره 93 را به تصویر کشیدند ، حکایت چهارمین هواپیمای به اصطلاح ربوده شده روز 11 سپتامبر 2001 را نقل کردند که با تلاش مسافرین آن ، به هدف خود یعنی برخورد با ساختمان دیگری از مراکز مهم آمریکا نرسید و در منطقه ای دورتر در پنسیوانیا با زمین برخورد کرده و منفجر شد. داستان این فیلم ها که براساس برخی نقل قول های بازماندگان قربانیان آن پرواز ، از آخرین تماس تلفنی با بستگانشان  به همراه  تخیلات فیلمسازان آثار  مذکور شکل گرفته ، بعدا مورد اعتراض همان بازماندگان واقع شد  . بازماندگان مذکور  ماجرای مذکور  را به شدت تحریف شده خواندند ! این در حالی است که در آن مکالمات تلفنی یاد شده ، حتی در خود فیلم های مذکور ، هیچگونه نشانه ای از اینکه چگونه مسافرین آن پرواز ، نقشه ریخته  و سپس با اتحاد علیه ربایندگان ، به آنها حمله برده و مانع اجرای عملیاتشان شدند ، دیده نمی شود و کاملا روشن است که سازندگان این دو اثر به جای معلوم شدن حقیقت ، تنها برآن بوده اند قصه ای سرهم کرده و فیلمی (به قول همان بازماندگان حادثه) اکشن بسازند!

 از دید حامیان نظریه حقیقت یابان 11 سپتامبر ، پرواز شماره 93 شرکت یونایتد، آنچنانکه در سینما روایت شده یعنی از طریق دو فیلم "یونایتد 93 " (پال گرین گرس) و "پرواز 93" (پیتر مارکل)  برپرده رفته است، پس از حمله هواپیماربایان به کابین خلبان سقوط نکرد، بلکه جنگنده‌های نیروی هوایی آمریکا عمدا آن را مورد هدف قرار دادند. (پیش از آن در خبرها ربایندگان ، توسط نیروی هوایی آمریکا تهدید شده بودند که هواپیماهای ربوده شده در صورت فرود نیامدن مورد حمله جنگنده ها قرار خواهند گرفت ). به اعتقاد آنان، تمامی فاجعه روز یازدهم سپتامبر توسط دولت فدرال برنامه‌ریزی و اجرا شد تا کمی بعد به بهانه‌ای تبدیل شود برای آغاز جنگ در خاورمیانه.

شماره سپتامبر 2007 مجله تایم در گزارشی از فیلمی به نام "تغییر بی‌قاعده" نام می برد و آن را یکی از افشاگرترین  فیلم‌هایی می داند که درباره  11 سپتامبر ساخته شده . ادامه گزارش مجله تایم می گوید که این فیلم  پر از آمار، تصاویر، مدارک و گفته‌های شاهدان عینی است. متخصصان در مصاحبه هایشان  دلایل خود را ارائه می دهند و  نوای موسیقی هیپ‌هاپ در سرتاسر فیلم به گوش می‌رسد. آنها یازدهم سپتامبر را از نو بازسازی کرده‌اند. نقطه به نقطه و فریم به فریم.

یک گوینده لحظه به لحظه ماجرا را شرح می‌دهد. ‌آماتورها ،  شماری از انسان‌های سختکوش (که بعضی‌ حتی 20 ساله‌اند) با سرمایه شخصی و لپ‌تاپ‌هایشان و تصاویری  که در اینترنت موجود بوده ؛این فیلم را ساخته‌اند .

در بخش حمله به پنتاگون در این فیلم ، با حقایق جالبی روبه‌رو می‌شویم.. بخش آسیب دیده پنتاگون اصلا طبیعی به نظر نمی‌رسد. خسارت وارده به هیچوجه در حد آن برخورد نسبت داده شده توسط یک هواپیمای بویینگ 767 نیست. سوراخ ایجاد شده در دیوار خارجی  پنتاگون ، 23 متر است اما طول بال‌های بوئینگ 767 به 38 متر می‌رسد. چرا سوراخ وسیع‌تر نیست؟ چرا همه‌چیز این‌قدر تمیز به نظر می‌رسد؟

ممکن است متخصصان بگویند سوراخ توسط دماغه هواپیما ایجاد شده است و نه بال‌ها که به خاطر برخورد با زمین کنده شده بودند. اما بال‌ها کجا افتاده‌اند؟ چه بر سر دم و موتور هواپیما آمد؟ در تصاویر بخش ویران شده پنتاگون ( که در فیلم هم دیده می‌شود) هیچ اثری از جت مسافربری دیده نمی‌شود. مقامات رسمی‌ می‌گویند هواپیما ابتدا بر اثر سقوط در محوطه چمن ساختمان ، یک بال خود را از دست داد. ‌ می‌گویند هواپیما در مسیر سقوط به پنج تیر چراغ برق هم برخورد کرده است اما عکس‌هایی که از این تیرها در فیلم دیده می‌شود، شگفت‌آور است. تیرها خسارت اندکی دیده‌اند و اصلا آیا "هانی‌هانجور" که گفته می‌شود کنترل هواپیما را پس از ربودن آن در دست گرفت، توانایی چنین اقداماتی را داشته است؟ تنها چند هفته قبل از یازدهم سپتامبر او در یک امتحان پرواز رد شده بود. کارمندان پنتاگون می‌گویند پس از انفجار بوی باروت بی دود را حس می‌کرده‌اند. نوعی ماده منفجره که در موشک‌های کروز به کار می‌رود. ‌

فیلم "تغییر بی‌قاعده" عقل سلیم بیننده را به این نکته مهم می‌رساند که باید توضیحات مقامات رسمی از حادثه را فراموش کند..

کوری رووه، یکی از سازندگان فیلم که تنها 23 سال دارد، می‌گوید: "هدف فیلم تنها یک چیز است: مردم باید متقاعد شوندکه داستان‌های دیگری هم از ماجرا وجود دارد. داستان‌هایی که رسانه‌های اصلی و دولت هیچگاه تعریف نمی‌کنند. "

 او ادامه می‌دهد:‌"آن 19 هواپیماربا در 2 ساعت، از تمامی بخش‌های امنیتی به راحتی گذشتند و 4 هواپیمای مسافربری را به چنین ساختمان‌هایی کوبیدند و در تمام این مدت ارتش هیچ کاری برای متوقف کردن آنها انجام نداد، آن هم در محافظت‌شده‌ترین فضای هوایی سراسر جهان در ایالات متحده. این به نظر من توطئه دولت آمریکا است، دم و دستگاه بوش."

رووه می گوید:" دولت در این فیلمنامه نقش وطن‌پرستی تحسین‌آمیزش را به خوبی بازی کرد. اگر می‌خواهید سلاح‌های کشتار جمعی ساختگی را در یک کشور دیگر ریشه‌کن کنید، بهترین کار راه انداختن چنین حملات تروریستی ساختگی به کشورتان است!! "

او به حمله آمریکا به عراق به بهانه در اختیار داشتن سلاح‌های کشتار جمعی اشاره می‌کند که  در عراق هیچگاه چنین سلاح‌هایی کشف نشد.

شاید بتوان گوشه ای از حقایق 11 سپتامبر را در مستندی که سال بعد ازآن حادثه ، بوسیله 11 فیلمساز مستقل دنیا همچون یوسف شاهین ، کلود شابرول ، شان پن ، کن لوچ ، الخاندرو گونزالس ایناریتو  و...در بخش های جداگانه ساخته شد ، مشاهده کرد.  که یکی از آن  بخش ها  ساخته کن لوچ به حادثه ای دیگر در 11 سپتامبر 28 سال قبل از واقعه برج های نیویورکی می پرداخت ؛ به فاجعه کودتای نظامیان شیلی  در 11 سپتامبر 1973 که بوسیله آمریکا و عواملش مانند ژنرال پینوشه علیه حکومت ملی و مردمی سالوادور آلنده انجام شد و طی آن دهها هزار تن با رگبار مسلسل های آمریکایی کشته شدند. کن لوچ می گوید اگر در حادثه برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک حدود 3هزار نفر (که البته رقم بالایی است) جان باختند ، در جریان کودتای شیلی ، تنها در استادیوم سانتیاگوی شیلی بیش از 30 هزار نفر قتل عام شدند.در حالی که هیچ مراسمی برایشان برپا نگشت ،اشکی برایشان ریخته نشد و گروه و سازمان بین المللی برایشان دل نسوزاند!!!


 
 
اسناد افشاء شده جمعه سیاه
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩
 

 

نظامیان اسراییلی در کشتار 17 شهریور

 

 

 

آنچه در زیر می آید بخشی از قسمت دوم مجموعه مستند "آب در هاون" است که درباره آخرین تلاش های نظام سلطه جهانی برای حفظ رژیم شاه ، به نوشته و کارگردانی سعید مستغاثی و تهیه کنندگی رضاجعفریان در ایام دهه فجر سال 1388 از شبکه دوم سیما پخش شد. در این قسمت برای اولین بار اسناد و مدارک معتبر و منتشرنشده ای از حضور سربازان اسراییلی و عناصر صهیونیست داخلی در کشتار 17 شهریور 1357 میدان ژاله تهران در مقابل دوربین قرار می گرفت. آنچه که در همان روزها در میان مردم بر سر زبان ها افتاده بود. به مناسبت فرارسیدن سی و دومین سالگرد آن فاجعه ، به بخشی از متن آن برنامه توجه فرمایید:

 

پس از فاجعه جمعه سیاه در میدان ژاله تهران ، بسیاری از نجات یافتگان آن واقعه این شایعه را با خود تکرار می کردند که سربازانی که به سمت مردم تیراندازی کردند ، به فارسی تکلم نمی کردند.

حضرت امام خمینی (ره) چندی پس از واقعه خونین 17 شهریور ، طی سخنانی براین مسئله که سربازان اسراییلی و نظامیان سازمان های صهیونیستی داخل کشور در کشتار و قتل عام مردم تظاهر کننده در میدان ژاله تهران دست داشتند ، صحه می گذارند. ایشان می گویند: حتی راجع به این قتل هایی که شد ، به ما گفته بودند که از اسراییل آمده ولی من سند درست در دست نداشتم. در چند روز پیش از این یک نفر آمد اینجا گفت که فلان آدم پیش من گفته است ...اینها این ملت ما را با سربازهای اسراییل کشته اند...

این اظهار نظر حضرت امام (ره) ناظر به این مطلب بود که مطبوعات اسراییل فاش ساختند که اسراییل و مقامات دفاعی این کشور در دوران انقلاب ، اسلحه و تفنگ های گازی در اختیار رژیم شاه گذارده بودند. روزنامه هاآرتص در شماره 23 اکتبر 1978 و روزنامه داوارد در شماره های 10 و 23 اکتبر و مجله نظامی سیکراهودشیت در شماره 3 نوامبر 1978 نوشتند که اسراییل چگونه به تقاضای شاه سربازان خود را برای سرکوبی انقلابیون به تهران فرستاد. براساس نوشته این مطبوعات ، اسراییل یک پل هوایی از فرودگاه لود و فرودگاه نظامی رامات داوید از نزدیکی حیفا برای رساندن سلاح های خاص به ایران ایجاد کرد. از جمله این سلاح ها ، تفنگ های پخش کننده گاز بود که گلوله های آن اثر فلج کننده داشت. همچنین یک گروهان کماندو و عامل سابوتاژ و عملیات شهری با هواپیماهای شرکت ال عال از اسراییل به تهران فرستاده شدند. این گروه تابع اداره اطلاعات ارتش اسراییل بود که در دهه 60 میلادی ، فرمانده بخش مانه اسراییل و سپس مشاور نخست وزیر در مسائل  مبارزه با تروریسم و کاربرد مهمات مخصوص و تکنیک های مربوط به آن بود. در این گروهان تعدادی از صهیونیست های ایرانی بودند که زبان فارسی را خوب می دانستند و همه افراد واحد ، اونیفورم نظامی ارتش ایران را به تن داشتند. مقامات ایرانی این گروهان صهیونیست را سربازانی که از بلوچستان اعزام شده اند ، معرفی کردند. کارشناسان نظامی اسراییل و افردی که از تشکیلات پنهان صهیونی ایران مانند سازمان بنی بریت (که به عنوان دفاع نظامی از اقلیت یهود در ایران و اعزام به اسراییل تشکیل شده بودند ) در تهران به گروهان اعزامی اسراییل ملحق شدند . در این روزها یک پایگاه کوچک نظامی نزدیک آبادان و بندرعباس که اسراییل آن را اداره می کرد ، محل تمرین عملیات ضد شورش شهری اسراییل بود.

خبرنگار روزنامه لوموند نیز در گزارش خود در توصیف از جمعه سیاه در تاریخ 17 سپتامبر همان سال نوشت : شایعات در شهر حکایت از فرود آمدن سه هواپیمای حامل کماندوهای اسراییلی در فرودگاه مهرآباد در چهارشنبه شب می کرد و آنها عامل کار کثیفی بودند که سربازان ایرانی حاضر به انجام آن نشدند...

قتل عام میدان ژاله تهران در  17 شهریور 1357 نشانگر اوج ددمنشی و سبوعیت رژیم شاه بود و ابطال کننده این ادعای پوچ که گویا شاه از کشتار مردم پرهیز داشته است. براساس سند موجود از دستورالعمل ژاندارمری شاهنشاهی برای حمایت از شهربانی ها در تاریخ 31 مرداد 1357 (یعنی کمتر از 3 هفته به جمعه خونین ) که به تایید شخص محمد رضا  هم رسیده ، نیروهای نظامی از هرگونه تیراندازی هوایی منع شده و دستور داشتند که به سر تظاهرکنندگان یا به قول خودشان شورشیان تیراندازی نمایند!

شاید از همین رو بود ، خبرنگار روزنامه گاردین که خود شاهد ماجرا بود ، در توصیف جمعه سیاه تهران در 17 سپتامبر 1978 یعنی 9 روز پس از آن واقعه شوم نوشت : منظره به میدان اعدام شباهت داشت. نظامیان مردمی را که تظاهرات ضد رژیم می کردند را به گلوله بستند

خبرنگار بخش انگلیسی روزنامه لوموند نیز در همان تاریخ نوشت : جمعه 8 سپتامبر ، خونین ترین روزی بود که ایران بعد از ژوئن 1963 داشته است...

گزارش دوم گاردین به نقل از مخبر اخراجی خانم لیتزر گود بود که نوشت : تصمیم شاه در به کار گرفتن اسلحه به صورت یک نمایش از بیرحمی و سفاکی و زورگویی باعث نفرت بیشتر ایرانیان شده است. یک  مهندس جوان می گفت شاه دوباره به گلوله متوسل شد ، چون راه دیگری جز این نمی شناسد.فاجعه درست در ساعت 20/9 دقیقه روز جمعه در میدان ژاله اتفاق افتاد ، سربازان به سوی جمعیتی حدود 5000 زن و مرد جوان که معترض به رژیم شاه بودند ، آتش گشودند.

اما پس از همین قتل عام وحشیانه رژیم شاه در 17 شهریور بود که بازهم سیل پیام های حمایت و پشتیبانی از سوی حکومت آمریکا و دیگر دول غربی به سوی کاخ نیاوران سرازیر گردید. روز 9 سپتامبر یعنی درست یک روز پس از جمعه سیاه کارتر که برای برقراری سازش سادات با اسراییل در کمپ دیوید به سر می برد ، از همان جا به شاه تلفن زد و در یک تماس 5 دقیقه ای ضمن تاکید بر روابط دوستانه دو کشور و ابراز نگرانی از حادثه 8 سپتامبر ، آرزو کرد که شاه بر مشکلات فائق آید. چند ساعت بعد نیز کاخ سفید بیانیه ای صادر نمود که بر اهمیت دوستی و روابط دو کشور ایران و ایالات متحده آمریکا تاکید شده بود.

این گونه پایمال کردن هرگونه ادعای حقوق بشری در روابط ایران و آمریکا مسبوق به سابقه بود.15سال قبل  جان اف کندی رییس جمهور وقت آمریکا نیز پس از قتل عام خرداد 1342 خطاب به شاه پیام فرستاده و از اقدامات وی پشتیبانی کرده بود.

ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران ،در خاطرات خویش  تماس تلفنی و پشتیبانی کارتر از شاه پس از کشتار جمعه سیاه را موجب تقویت روحیه وی و تداوم روش خشونت بار وی می داند.


 
 
عید سعید فطر برهمه مسلمانان مبارک باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩
 


 
 
نگاهی به هزار توی سینمای ایران و جهان در یک گفت و گو – بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩
 

 

 

چرا سینمای ایران آرایش آخرالزمانی ندارد

 

 

آنچه در پی می آید ، مصاحبه ای است که چندی پیش آقای حسین سلیمانی با سعید مستغاثی انجام داد که در شماره یکشنبه 10 مرداد روزنامه وطن امروز به چاپ رسید. بخش دوم این گفت و گو که درباره سینمای ایران است را می خوانید:

 

ما چرا تصویری از آخرالزمان در سینمای خودمان نداریم یا به عبارتی سینمای ما چرا به سمت آخرالزمانی شدن پیش نمی‌رود؟

باید به ریشه‌های سینما در ایران بازگردیم و به این سوال پاسخ دهیم که سینما چگونه وارد کشور ما شد. این هنر – سینما – برخلاف هنرهای دیگر مثل خط، نقاشی، مجسمه‌سازی، موسیقی، عکاسی و... یک هنر وارداتی است. سینما با هدف خاصی وارد کشور ما شد. مانند بسیاری از پدیده های مدرن ، مثلا ورود راه‌آهن به ایران بسیار خوب بود و البته قرار بود چند 10 سال قبل از حکومت رضاخان در ایران ساخته شود، اما روس‌ها و انگلیسی‌ها به خاطر منافع خود با آن مخالفت می‌کردند. ولی در زمان رضاخان این موضوع عملی شد، چرا که انگلیس بر ایران تسلط پیدا کرد و البته در کمال تعجب ، این راه‌آهن بین 2 شهر گمنام در شمال و جنوب کشور ساخته شد و هیچ‌کدام از شهرهای اصلی ما را به هم وصل نکرد. در واقع هدف ساخت آن استفاده در جنگ جهانی دوم بود که به عنوان پل پیروزی متفقین از سوی آنها لقب گرفت. بنابراین راه‌آهن بد نبود، اما باید بررسی شود به چه دلیل وارد کشور ما شد. سینما نیز همین‌طور است. نخستین دستگاه سینما را مظفرالدین‌شاه از فرانسه وارد کشور کرد. چه کسانی مظفرالدین‌شاه را به سفر فرانسه ترغیب کردند؟ ظهیرالدوله فراماسون وعده ای از دیگر فراماسون که در اطراف این شاه قاجار بودند. کسی که اولین سالن عمومی سینما را در کشور ما تاسیس کرد میرزا ابراهیم خان صحاف ‌باشی بود که طبق نوشته ناظم‌الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان ، عضو انجمن‌های ماسونی بوده که یکی از آنها ، انجمن بین الطلوعین نام داشته است. نخستین کسانی که سینما را در ایران راه‌اندازی کردند ، افراد خارجی و عمدتا روسی بودند. نخستین فیلم ایرانی را «آوانس اوگانیانس» که یک مهاجر روس است، ساخت. حضور او در ایران نیز ، خود شایان توجه است که چگونه در سال 1909 به همراه دختر خود به ایران می‌آید و چگونه نخستین مدرسه آرتیستی سینما را تاسیس می‌کند، در حالی که تعداد مدارس عالی ما در شهر تهران به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسید. کسانی که هیات مدیره این مدرسه را تشکیل می دادند اشخاصی مثل علی وکیلی( از بنیان گذاران کلوپ های ماسونی روتاری)، سعید نفیسی( از شیفتگان اسراییل به نوشته مئیر عزری نخستین سفیر اسراییل در ایران) و عباس مسعودی (از اعضای تشکیلات فراماسونری) بودند که سابقه‌شان مشخص است.

از درون این تشکیلات نخستین فیلم های  سینمای ایران بیرون می آید که یکی از آنها با عنوان «حاجی آقا، آکتور سینما» در نخستین گام ، اعتقادات مذهبی را به چالش می‌کشید. یک شاخه دیگر سینمای ایران در هند و در میان جماعت پارسیان هند توسط شخصی به نام عبدالحسین سپنتا به‌وجود آمد. عبدالحسین سپنتا (که در ابتدا نام خانوادگی شیرازی را برخود داشت)در خاطرات خود می‌نویسد که به توصیه دوست دایی اش– اردشیر جی ریپورتر ، سرجاسوس سرویس‌های اطلاعاتی  انگلیس و از وابستگان به امپراتوری صهیونیستی روچیلد – به سر دینشاه پتیت رییس انجمن اکابر پارسیان هند در بمبئی معرفی می شود. عبدالحسین شیرازی با انجمن اکابر و کمپانی‌ امپریال فیلم هند ارتباط پیدا کرده ، نام خانوادگی اش را به سپنتا تغییر داده و نخستین فیلم خود را به اسم "دختر لر"یا "ایران دیروز، ایران امروز"، در تمجید رضاخان می‌سازد. در آخرین پلان فیلم وقتی تصویر رضاخان را به عنوان شخصیت اصلی ایران امروز می‌بینیم، در پس زمینه آن نماد ستاره داوود یعنی علامت مشخصه صهیونیسم را مشاهده می‌کنیم. امروزه اسناد بسیاری افشاء شده که انجمن اکابر پارسیان هند از وابستگان به امپراتوری جهانی صهیونیسم و خاندان روچیلد بوده است . به دنبال فیلم "دختر لر"فیلم‌های دیگری ساخته می شود که هم به جهت باستان‌گرایی و هم ترویج اندیشه غیر اسلامی در مسیر افکار صهیونیستی بودند.

نخستین حلقه‌های سالن سینما در ایران را 2 نفر تشکیل می‌دهند ؛ علی وکیلی و اسحاق زنجانی که هر 2 نفر فارغ‌التحصیل مدارس «آلیانس» بوده‌اند. مدارس آلیانس نخستین پایگاه نفوذ صهیونیست‌ها در ایران است که در زمان میرزا حسین خان سپهسالار تاسیس می‌شوند. مدارسی با عنوان رسمی اتحادیه جهانی اسرائیلیت به نام آلیانس.

اما دوره دوم سینمای ایران در سال 1327 و با پایه گذاری نخستین استودیوی فیلمسازی ایران توسط فردی به نام دکتر اسماعیل کوشان به وجود می‌آید. دکتر کوشان – اقتصاددان – در گروه شخصی به نام بهرام شاهرخ از گویندگان رادیو برلین فعالیت می کرد که این گروه در دوران جنگ دوم جهانی و اشغال ایران توسط متفقین، در این رادیو علیه آنها به خصوص درباره انگلیس سخنان بسیار تندی ابراز کردند و این شبهه را بوجود آورند که ضد انگلیسی هستند. بهرام شاهرخ پسر ارباب کیخسرو شاهرخ بود و ارباب کیخسرو جزء نخستین اعضای لژ ماسونی بیداری ایرانیان که متاسفانه مجسمه او نیز هنوز در صحن مطالعه کتابخانه مجلس نصب است! بهرام شاهرخ و اسماعیل کوشان در رادیو برلین ظاهرا علیه رضاخان و انگلیس صحبت می‌کردند اما بعد از جنگ و در همان دوران اشغال متفقین ، به راحتی به ایران می‌آیند و برخلاف موارد مشابه که همکاران آلمان نازی دستگیر و محاکمه می شدند ، بهرام شاهرخ  با تاسیس یک روزنامه در دستگاه دولتی قرار می‌گیرد و بعد هم جزء محرم‌های شاه می‌شود و انتقال‌دهنده پیام‌هایی که باید به سفرا داده می‌شد. اسماعیل کوشان نیز که از گروه بهرام شاهرخ بوده ، وقتی وارد ایران می‌شود برای خود، تشکیلات سینمایی تاسیس می‌کند. برادران رشیدیان هم از دیگر همراهان و دوستان اسماعیل کوشان بودند که او را تشویق به ساخت فیلم کردند. لازم به یادآوری است که برادران رشیدیان از وابستگان کانون‌های ماسونی و از برپاکنندگان کودتای 28 مرداد بوده‌اند. میترا فیلم و پارس فیلم نخستین کمپانی‌های ایرانی بودند که توسط اسماعیل کوشان و با سرمایه سردمداران کلوپ های روتاری و یهودیان صهیونیست مانند اسفندیار یگانگی و طاهر ضیایی و سلیم سومیخ و شرکایش یعنی سلمان هوگی ، ملهب ، جدا و  همچنین یهودیان مصری مثل کریم بلاط ، گرجی عبادیا و صهیونیست دیگری به نام "عنادیان"  که بعدها همگی به اسرائیل مهاجرت کردند بوجود آمد. در کنار پارس فیلم ، در سال 1329 استودیو عصر طلایی نیز توسط تعدادی از یهودیان صهیونیست تاسیس شد. کسانی مانند عزیزالله کردوانی ، حبیب الله حکیمیان و فرج الله نسیمیان که پس از چند سال در نیویورک ساکن گردید.

به این ترتیب دوره دوم سینمای ایران هم در واقع باحضور فعال سازمان های ماسونی و سرمایه داران صهیونیست پا گرفت. ببینید پس ریشه ها و بنیادهای سینما در ایران از کجا می آید. حالا می‌توان به این سوال پاسخ داد که چرا مولود نامشروع سینمای ایران ، پدیده مبتذلی به نام فیلم فارسی می شود؟ یا چرا پس از آن تحت عنوان موج نو همه اعتقادات و باورهای دینی و ملی این ملت را زیر پا می گذارند؟ چرا سینمای ایران بر مبنای هویت و فرهنگ ما شکل نمی‌گیرد؟ و چرا کسانی که در آن زمان احتمالا می‌خواستند فیلم‌هایی بسازند که مقداری نمایانگر هویت ما باشد، از سینما حذف می‌شدند.

موج نو هم از همین دسته ‌ها بوده است؟

موج نو به وسیله دربار شاه و دستگاه فرح و با این هدف که تماشاگرانی که از فیلم فارسی زده شده بودند و همچنین شبه‌روشنفکران و نخبگان را جذب کند، تشکیل شد.

گسترش یک سینمای بشدت اومانیستی و سکولار و ضددین از اهداف موج نو بود. اگر در فیلم فارسی گهگاهی ، رگه‌هایی از پهلوانی، غیرت، اخلاق ایرانی را در شخصیت‌هایی مثل فردین می‌دیدیم ، در موج نو این حداقل نیز دیده نمی‌شد. از پایه‌گذاران موج نو می‌توان ابراهیم گلستان را نام برد. پرونده سیاهی که گلستان دارد شاید هیچ‌کس در این مملکت نداشته باشد. سال 53 در اوج درگیری‌ها او به عنوان جاسوسی انگلیس از ایران اخراج می‌شود. گلستان تمام سرمایه خود را در فیلمسازی روی خاکستر مبارزات نهضت ملی‌شدن صنعت نفت بنا کرد. چون همه تشکیلات سینمایی  اورا کنسرسیوم امپریالیستی نفتی برآمده از کودتای 28 مرداد و به خصوص کمپانی صهیونیستی رویال داچ شل بوجود آورد و او مسئول بخش فیلمسازی همین رویال داچ شل متعلق به روچیلدها بود.جالب اینجاست که این شخص آنقدر پرمدعاست که در مصاحبه سال گذشته اش  با شهروند علنا  گفته بود با کودتاچیان 28 مرداد همراه بوده است. حتی در بخشی از آن مصاحبه خاطره ای را نقل می کند که وقتی تیمور بختیار که بعد از کودتا در حال کشف چاپخانه‌های مخفی و دستگیری مبارزین علیه شاه بوده ، ابراهیم گلستان به وی گفته که ای کاش من هم بودم و از این عملیات شما فیلم می‌گرفتم!! آنقدر این آدم بی‌شرم است. سوال اینجاست که چطور می‌شود روشنفکر ما ، هم طرفدار مصدق باشد و هم طرفدار ابراهیم گلستان؟!! البته کاری نداریم مصدق خوب بود یا بد. ابراهیم گلستان به هر حال از طریق کودتایی بار خودش را بسته که علیه همین مصدق و البته همه ملت ایران رخ داده است. چطور می‌توان همزمان طرفدار هر دو طرف بود؟!!

مسعود بهنود از وابستگان کانون های ماسونی که اینک در انگلستان است ، سال گذشته در وبلاگ خود مصاحبه ای با ابراهیم گلستان را منتشر کرد که در آن مصاحبه نوشته بود،  خانه ابراهیم گلستان در ویلایی نزدیک ویلای «سردنیس رایت» نخستین سفیر انگلیس در ایران بعد از کودتای 28 مرداد است.

بهنود در مقدمه آن مصاحبه جمله جالبی نوشته که «لیدی رایت ( همسر سر دنیس رایت) هیچ وقت یادش نمی‌رود وقتی با شوهرش پس از کودتای 28 مرداد به ایران آمد، چه کسی از آنها فیلمبرداری کرد» و آن شخص ـ ابراهیم گلستان ـ که در ورود آمران کودتا به ایران برای آنها فرش قرمز پهن کرد ، ‌الان در همسایگی آنها منزل گزیده است! در کتاب "معمای هویدا" از عباس میلانی  4 الی 5 صفحه درباره ارتباط هویدا با ابراهیم گلستان نوشته شده است. ساخت فیلم «گنجینه های سلطنتی» به دست ابراهیم گلستان نیز به سفارش شاه بوده است. آن وقت این شخص برای ما پدر موج نو می‌شود. یکی دیگر از پدران موج نو فرخ غفاری است. خواهر زاده آن غفاری بهایی که وزیر همایون نام داشت و چه جنایاتی که انجام نداد و خودش هم در دربار فرح نوکری می کرد!

عباس شباویز برای من تعریف می کرد که ماجرای ارتباط بهروز وثوقی با گوگوش به سفارش دربار انجام شد ، چرا که بهروز وثوقی با اشرف ارتباطاتی داشت و این امر به ضرر دربار تمام می‌شد. لذا گفتند بهتر است وثوقی و گوگوش را در استودیو آریانا فیلم ارتباط دهید و این کار به پیشنهاد ساواک انجام شد.

بنابراین موج نو کاملا زیرنظر دفتر فرح بود. کسی مثل بهمن فرمان آرا که متاسفانه الان هم برای سینمای ما فیلم می‌سازد و ادعای اپوزیسیون هم دارد و رانت هم می‌خورد، کانون سینماگران پیشرو را زیر نظر دفتر فرح درست کرد.

خلاصه این سینما به زمان انقلاب رسید. در سال 56 سینما کاملا ورشکست شد.

به خاطر عدم استقبال مردم ورشکست شد؟

مردم دیگر نه فیلمفارسی تماشا می کردند و نه فیلم‌های به اصطلاح موج نو را بر می‌تابیدند. ورشکستگی سینمای ایران را به علت عدم تولید فیلم می‌دانستند. بعد از انقلاب تصمیم بر آن شد تا سینمای اسلامی را پایه‌گذاری کنند اما تصوری که به غلط وجود داشت، این نکته بود که سینمای فیلمفارسی مبتذل بوده و سینمای موج نو در مقابل آن قرار داشته است ، در حالی که واقعیت این بود که آنها دو لبه یک قیچی بودند برای قلع و قمع فرهنگ ایرانی و اسلامی ملت ایران. متاسفانه سینمای نوین دهه 60 به میراث خوار موج‌نو تبدیل شد. البته تلاش های مثبت و فیلم های خوبی که ساخته شد ، به هیچ وجه انکار شدنی نیست و حداقل این بود که دست کانون ها و سازمان های فراماسونری به طور مستقیم از سینمای ایران کوتاه شد.

برخی معتقدند بنیاد فارابی به دنبال مهرجویی رفت تا فیلم بسازد.

بینید بخشی از این خشت کج از سینمای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آمد که زیر نظر دفتر فرح و با مدیریت دوست صمیمی اش یعنی لیلی امیرارجمند تاسیس و رشد کرد .کسانی که در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پرورش پیدا کردند، در واقع کودک و نوجوان نبودند، بلکه همان فیلمسازان موج نو بودند. مسؤول اصلی بخش فیلمسازی کانون آقای فیروز شیروانلو بود که مارکسیست بود. ببینید شاه چگونه پست‌های فرهنگی را به مارکسیست‌ها داده بود. در کانون پرورش فکری نیز همان فیلمسازان  موج نو فیلم می ساختند. متاسفانه این تفکر کانونی به عنوان تفکر ضد طاغوتی و غیر مبتذل و ضد فیلمفارسی ، بعد از انقلاب به بدنه سینمای نوین ایران منتقل شد و برای سینمای ما، افتخار لقب گرفت!!

البته نوع فیلمسازی امثال مهرجویی، تقوایی، بیضایی و... در شرایط و تفکر خاصی رشد کرد و آنها هیچ‌وقت هم ادعا نکردند که تفکر اسلامی دارند یا طرفدار انقلاب اسلامی هستند.

اشکال از آنجا شروع شد که برخی مدیران و مسؤولان هنری و سینمایی بهای بیش از حد به آنها دادند، در حالی که آنها فقط فیلمساز بودند والبته باید فیلم می ساختند. اما اینکه همه جوایز جشنواره فجر را به فیلمی شبه عرفانی بدهیم و آن را سمبل علی‌خواهی بدانیم، اشتباه محض بود. متاسفانه این خودباختگی برخی مسئولان سابق سینمایی هنوز هم ادامه دارد.

می‌توان گفت دولت میرحسین با این تیم فرهنگی سینمایی نگاه کاملا روشنفکری داشته است؟

البته آن نگاه شبه روشنفکری فقط منحصر به دولت آقای موسوی نبود. تقریبا در اکثر دوران پس از جنگ متاسفانه این نگاه شبه روشنفکری در مسئولین سینمایی ما ادامه داشته است. مثلا مدرسه اسلامی فیلمنامه نویسی تشکیل شد تا فیلمسازان مسلمان تربیت شوند. اما چیزی که در آنجا تدریس ‌شد براساس الگوهای همان سینمای قبل از انقلاب بود ودر واقع فیلم‌های غربی به صورت شیفته‌وار بدون کمترین تحلیل و نقد تدریس می‌شد. همان‌طور که دانشگاه‌های ما شیفته فرهنگ غرب شدند، مدارس سینمایی ما نیز شیفته این فرهنگ بوده و هستند. ما در روزگار گذشته یک سیستم با عنوان سیستم حوزوی داشتیم. سیستمی که براساس بحث و جدل و نقد شکل می گرفت. اگر در این سیستم شاگرد به استاد انتقاد نکند کلاس معنای خود را از دست می‌دهد. تولید علم این سیستم در اثر همین حاشیه‌نویسی‌ها و نقدها به مطالب استاد شکل می گیرد. اما این سیستم حوزوی را در آخر دوران صفویه از بین بردند. تمام دانشمندان و فضلاء و فرهیختگان تاریخ ما از این سیستم بیرون آمده‌اند. در اواخر قاجاریه وارد فضای علوم جدیده شدیم که برای یادگیری، دیگر باید مرید بود و این سیستم در تمام مسائل آموزشی به کار گرفته شد.

امروز نیز فضای آموزشی کشور ما از جمله در حوزه سینما به همین شکل است. در دانشکده های سینما ، فیلم های «گریفیث» یا مثلا"همشهری کین"را نمایش می دهند و شیفته‌وار از این فیلم ها تجلیل و تقلید می‌کنند. بت‌هایی ساخته‌اند که هیچ‌گونه تحلیلی و نقدی را برآنها وارد نمی دانند. متاسفانه از زمان فتحعلی‌شاه اندیشه‌های فراماسونی در سیستم‌ آموزشی ما رسوخ داده شد. باید دقت داشت با عوض شدن دولت‌ها این فکر از این بین نمی‌رود. مگر اینکه ریشه این فکر را از بین برده و تفکر اصیل اسلامی و غیر ماسونی را در مراکز علمی وتحقیقاتی و فرهنگی ما اشاعه دهند. به‌طور مثال این روایت غلط که اعراب آمدند و همه شکوه ایران باستان را از بین بردند، در تمام تواریخ ما جا افتاده است و اگر کسی بخواهد مخالف آن بگوید ، مورد سرزنش قرارمی گیرد که با تفکر علمی آشنایی ندارد، در حالی که در هیچ تاریخی معتبری چنین روایتی نقل نشده است. در کتب تاریخی معتبر مانند تاریخ گوستاو لوبون یا تاریخ تمدن ویل دورانت یا تواریخ ایرانی – اسلامی که جستجو کنیم متوجه می شویم اصلا در آن زمان کتابخانه‌ای نبوده است که بخواهند آتش بزنند. اساسا در زمان شاهان ساسانی به جز در برخی خانه های اشراف، کتابخانه ای وجود نداشته است و آموزش گزینشی در میان طبقات خاص رواج داشته است. ضمن اینکه در آن زمان موبدان زرتشتی‌ نوشتن کتاب را حرام می‌دانستند. نوشته شده که تنها دو جلد اوستا در امپراتوری ساسانی موجود بوده ؛ یکی در استخر و دیگری در مدائن!

راهکار شما برای اینکه سینمای ما از این وضعیت خارج شود چیست؟

قبل از اینکه سینمای ما آرایش آخرالزمانی بگیرد، باید به هویت ایرانی -اسلامی بازگردد. تنها راه آن ارتباط قوی مراکز علمی، حوزوی و تحقیقاتی با رسانه‌ها است. فیلم و سریال‌های‌ ما از درون تحقیقات این مراکز بیرون بیاید. فیلمساز‌های ما مثل بسیاری ازما،مسلمان هستند ولی نمی دانند که این اعتقادات را چگونه بایستی در زندگی و فعالیت خود وارد ساخت . باید آنها را در فضایی درست قرار داد. بسیاری از آنها مثل گروهی از مردم این سرزمین نسبت به خیلی از واقعیات تاریخی ناآگاه هستند و اگر حقیقت به آنها گفته شود مطمئنا اثر خوب تولید می‌کنند. متاسفانه فیلمسازان ما به علت عدم ارتباط با مراکز تحقیقاتی و علمی سردرگم مانده اند. اگرچه این در حیطه کار یک فیلمساز نیست که به طور تخصصی به تاریخ یا فلسفه بپردازد بلکه این کار را بایستی مراکز علمی و پژوهشی انجام دهند و ماحصل کار را در اختیار فیلمساز قرار دهند تا به صورت فیلم درآید. یعنی همان پروسه ای که در غرب طی می شود و نتایج خارق العاده ای هم داشته است.این خالی بودن رسانه های ما از فکر و اندیشه و محتوای دینی و ملی ناشی از عدم ارتباط با  منابع تحقیقاتی است. به‌طور مثال ما اگر بخواهیم برای تولید فیلمی درباره  مشروطه اطلاعات کسب کنیم در کتابفروشی هایمان فقط تاریخ مشروطه کسروی و ملک زاده و ماشاءالله آجودانی را پیدا می‌کنیم که منابع قابل استنادی نیستند . اما متاسفانه تاریخ مشروطه ای که  موسسه قدر ولایت یا  موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی و یا موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران منتشر کرده و از معتبرترین اسناد و مدارک تاریخی بهره برده اند را هیچ کجا نمی‌توان یافت.

یا اگر بخواهیم درباره هویدا مطلبی را بخوانیم فقط کتاب "معمای هویدا" عباس میلانی که در ارائه منبع و ماخذ معتبر کاملا ضعیف است و متاسفانه  به چاپ نوزدهم هم رسیده ، در دسترس است. کتاب‌های موسسات دیگر مانند کتاب دوجلدی اسناد ساواک درباره هویدا که مرکز بررسی اسناد تاریخی به چاپ رسانده و یا کتاب "قصه هویدا" نوشته ابراهیم ذوالفقاری در بازار موجود نیست. چنین کاستی را موسسات تحقیقاتی و پژوهشکده ها و اندیشکده های اسلامی بایستی جبران کنند و در اختیار سینماگران قرار دهند.

رویکرد سینما را در 5 سال اخیر چگونه می‌بینید.

علیرغم همه ارادتی که خدمت معاونت محترم سینمایی و دوستانشان به خصوص  برادر عزیز جناب آقای میرعلایی یا جناب تابش دارم ، متاسفانه باید بگویم که این معاونت سینمایی نیز ، مانند  معاونت‌های سینمایی دیگر برای مشکلات سینمای ایران اقدام اساسی انجام نداده است. ما این را قبول داریم که بسیاری از خط قرمزهای سینمای ما بعد از دوم خرداد شکست. مرحوم سیف‌الله‌داد فیلمساز بسیار خوبی بود اما مدیر خوبی نبود. سینمای ایران  بعد از دوم خرداد 1376 تحت تاثیر فضای ایجاد شده سیاسی ، آرام‌آرام دچار اضمحلال شد. طبق آمار رسمی ارائه شده از سوی وزارت ارشاد ، سال 82 بدترین سال سینمای ایران به لحاظ حضور تماشاگر، فروش بلیط و ساخت فیلم بود. فیلم‌های ژانر دفاع مقدس در آن سال به صفر رسید. ریشه‌های ابتذال سینمای امروز را می‌توان از همان زمان دانست. در آن زمان بنده مسئولیت صفحه سینمای ایران یکی از نشریات را داشتم و مجبور بودم همه فیلم‌های روی پرده سینما ببینم. شاید باور نکنید اما فیلمی را روی پرده سینما دیدم که فقط با یک نفر تماشاگر اکران شد. فیلم های مبتذلی که بایستی نام ببرم و به نظرم دیدن آنها بر تمامی دوستانی که آثار مبتذل امروز را توی بوق کرده اند ، واجب است! فیلم هایی مانند  همکلاس، گاومیش‌ها، شب‌بخیر غریبه، خاکستری ، عروسی مهتاب ، آوازه خوان و... از این دست فیلم‌ها بودند. فیلم‌هایی که حتی  با هیچ خط زیر استانداردی همخوانی نداشتند. فیلم "گاومیش‌ها" آنقدر مبتذل بود که فیلمساز اولیه اش حاضر نشد حتی اسم خود را به عنوان کارگردان ، پای آن بگذارد و به جای نامش در تیتراژ از عنوان کارگروهی استفاده شد! یا مرحوم اعلامی که «نقطه‌ضعف» را در سال 61 ساخته بود به فیلم های مبتذلی مانند  "ساقی" و "رازها" رسید. باید دید چه سیری موجب شد، فیلمسازان ما به این روند مبتذل‌سازی دچار شوند.

اما آنچه باید ضعف اساسی سینمای ما در همه این دوران مختلف و معاونت های گوناگون سینمایی دانست، پاسخ مغفول مانده این سوال است که بالاخره استراتژی سینمای ما چیست؟ چرا همانطور که دین و مذهب ما چشم انداز و افق روشن و مشخص دارد  یا جمهوری اسلامی چشم‌انداز 20 ساله دارد، سینمای ما استراتژی و چشم‌انداز ندارد؟ بالاخره این سینما به کجا می خواهد برسد؟  آیا سینمای ما می‌خواهد به سیستم دیجیتال و دالبی برسد؟ آیا می‌خواهد به سینمای خانوادگی برسد؟ آیا می‌خواهد به سینمای فاخر برسد؟ آیا سینمای استاندارد مد نظر است؟ اعتقادات و باورهای اسلامی در این استراتژی چه نقشی دارد؟جای آرمان های انقلاب اسلامی و حضرت امام (ره) در این استراتژی سینمایی کجاست؟ آیا هیچ وقت در طول این 20 سال بعد از جنگ تعیین شده است که این سینما به کجا می‌رود؟ آیا صرفا تعیین اولویت‌های کلی کافی است؟ متاسفانه همیشه کلی گویی شده و بازهم متاسفانه در دفترچه سیاست های معاونت سینمایی فعلی ، استراتژی سینمای ایران به صورت یک سری اولویت ها نوشته شده که هیچ سنخیتی با یکدیگر ندارند. توجه بفرمایید تعیین اولویت در این دفترچه به این صورت است: 1- مفاهیم  دینی و قرآنی  2- عترت و اهل بیت 3- مهدویت 4- تحکیم خانواده5- کودک و نوجوان 6- فرهنگ و تمدن ایران اسلامی  و ...

 این به چه معناست؟! آیا این اولویت‌ها با هم سازگارند؟ آیا فرضا برای ساختن یک شهر بدون دانستن هویت آن می توان اولویت تعیین کرد؟ آنهم اولویت هایی که هیچ سنخیتی با هم ندارند. مانند اینکه اولویت نخست را در ساختن یک شهر مثلا هویت اسلامی بگذارید و اولویت دوم را رنگ سبز پلاک خانه ها !! و اولویت سوم را درب های آلومینیومی وکشویی فروشگاههای مواد غذایی!!! و الویت چهارم را باغچه درست کردن در وسط اتوبان ها !!!!

نمی‌خواهم تشبیه کنم ، به قول معروف در مثل مناقشه نیست . زمانی که همه ضد انقلابیون می‌خواستند برای جمهوری اسلامی دولت جانشین تعیین کنند، احمد مدنی که زمانی استاندار خراسان بود و بعدا به آغوش آمریکا و اسراییل پناهنده شد ، وقتی می خواست برنامه های دولت خود را اعلام کند ، قبل از تعیین استراتژی‌ها، روزهای تعطیل را معلوم کرده بود!

خاطرم هست  مرحوم حضرت امام به کسانی که جمهوری دموکراتیک اسلامی را مطرح کردند می‌فرمودند مثل این است که شما بگویید جمهوری اسلامی عدالتخواه! عدالتخواهی در بطن جمهوری اسلامی هیست و نیاز به مطرح کردن آن نیست. استراتژی اعتقادی ما انتظار برای ظهور صاحب‌الزمان است و این تنها و تنها هدف و استراتژی هر مسلمان شیعه است. این همان انتظاری است که افضل عبادات به شمار آمده است و باید همه کارهایمان را در این جهت تنظیم کنیم. اگر شیعه هستیم استراتژی سینمای ما نیز باید بر مبنای آرمان‌های شیعی باشد. اگر استراتژی ما مهدویت است باید تمام سیاست‌های فرهنگی، هنری و سینمایی ما در این جهت باشد. دوستانی که الان در رأس امور فرهنگی قرار دارند قطعا خیلی بیشتر از حقیر به ظهور حضرت حجت‌ اعتقاد دارند و انتظار آن را می کشند.

اما این موضوع چرا در کار و برنامه‌های فرهنگی و هنری و سینمایی اجرایی نمی‌شود. شما نگاهی به سینمای غرب داشته باشید. ما که متاسفانه در بسیاری از مسائل مقلد غرب هستیم ، لااقل این مورد را نیز از آنها بگیریم. ببینید غرب برای اعتقادات آخرالزمانی و منجی گرایانه خود چه می‌کند.درهمه نوع ژانری فیلم می سازد ؛ ملودرام، کارتون، هراس ، علمی تخیلی ، کمدی و از همه رسانه های استفاده می کند ؛ کتاب ، ماهواره ، اینترنت ، بازی‌های رایانه‌ای و... در همه آنها اعتقاداتشان را مطرح می‌کنند.

فکر می‌کنید مشکل کجاست که استراتژی مهدویت وارد سینمای ما نمی‌شود؟

مشکل فقط سینما نیست کل مجموعه فرهنگی ما این جهت‌گیری را ندارد. مقام معظم رهبری نخستین سخنرانی خود درباره تهاجم فرهنگی را در آذرماه 1368 انجام دادند. از آن به بعد مرتب این موضوع را مطرح کردند. ما چقدر در این سال‌ها به این موضوع پرداخته‌ایم؟ یکی از دلایل آن وجود همان پایه‌های بیمار روشنفکری در ایران است. در هر صورت حیطه نشر و  سینما و رسانه و... به همین ساحت روشنفکری بیمار ارتباط پیدا می کند. چرا که سابقه رسانه‌های ما به این امر بازمی‌گردد.

دلیل دیگر آن نیز تساهل و تسامح در مقابل هجمه شدید رسانه‌های غربی است. تمام سعی غرب بر این است که اسلام وارد زندگی و اجتماع مردم نشود. حضرت امام (ره) در کتاب ولایت فقیه نوشته اند که «گلادستون» انگلیسی در زمانی که در ایران بود، روزی از کنار مسجدی عبور می کرد و صدای اذان شنید، از همراهش پرسید این چه می گوید ؟ همراه گفت اذان می گوید. پرسید آیا اذان با ما کاری دارد و در برنامه‌های ما خللی ایجاد می‌کند؟ آن فرد پاسخ منفی داد. گفت پس بگذار بگوید!!

یا «گری سیک» معاون برژینسکی در یکی از سخنرانی‌های خود گفته بود مسلمان‌ها هرچه می‌خواهند عبادت کنند اما با ما کاری نداشته باشند. همه تبلیغات غربی ها برای دور کردن مردم از اسلام این است که اسلام در عرصه‌ کار و زندگی اجتماعی ناکارآمد است و باید قوانین و تئوری های سکولاریستی و اومانیستی غربی جانشین آن شود. در حالی که اسلام ناکارآمد نیست و در حقیقت این ناکارآمدی ماست که نتوانسته‌ایم اسلام را در زندگی اجتماعی جاری کنیم. ما نباید بترسیم. به قول حضرت امام (ره) حتی اگر 400 سال هم طول کشید باید تلاش کرد این تئوری های غربی که 200 سال است این مملکت را به کام خود باختگی و غرب زدگی کشانده کنار گذاشته شود. باید این تابو شکسته شود که هر چه غربی ها می گویند ، وحی منزل نیست. یکی از نکات مثبت کار آقای احمدی‌نژاد ایجاد تردید در گفتمان‌های رایج جهانی است. چه کسی گفته که فقط 5 کشور سرنوشت دنیا را تعیین کنند؟ چه کسی گفته که هرچه سازمان تجارت جهانی بگوید همان است؟ اما متاسفانه گویا این نگرش کمتر به زیرمجموعه مدیریتی رئیس‌جمهور ورود پیدا کرده است. در واقع در همه این مجموعه ها و در همه موسسات فرهنگی و در همه رسانه‌های ما باید تحولی عظیم رخ دهد و گفتمان عزت نفس و استقلال طلبی امام راحل و "ما می توانیم" رهبر معظم انقلاب و رییس جمهوری محترم در همه ارگان ها و سازمان های فرهنگی نهادینه شود. این همان مهندسی فرهنگی است که مقام معظم رهبری بارها درباره اش سخن گفته اند و  نخستین‌قدم در این راه  ارتباط موسسات پژوهشی اسلامی با رسانه‌هاست.

اگر این اتفاق رخ دهد، سینمای ما چقدر قابلیت پیام‌رسانی برای غرب دارد؟

جهان امروز طالب حقیقت است. کشورهای جهان سوم و کشورهای اسلامی در راس این مطالبه هستند. یکی از سیاست‌های غلط سینمای ما سرمایه‌گذاری برای حضور در جشنواره ها و کشورهای اروپایی است. اما جمعیت یک میلیارد و نیمی کشورهای مسلمان که تشنه این گونه پیام ها هستند را از یاد برده ایم. پیامبر مظلومی داریم که هر سال از سوی کانون های صهیونیستی ، ساحت مقدس ایشان هتک حرمت می‌شود اما ما یک حرکت در جهت شناساندن این پیامبر محبت و رحمت انجام نداده‌ایم. ما درباره بسیاری از پیامبران الهی فیلم  ساخته ایم ؛ از حضرت ایوب گرفته تا حضرت عیسی (ع) و یوسف پیامبر و حضرت سلیمان و ...حتی راجع به اصحاب کهف هم فیلم ساختیم اما درباره زندگی‌های پر فراز و نشیب پیامبراعظم (ص) و ائمه(ع) کاری نکرده‌ایم. دبستانی‌های ما بابانوئل که افسانه‌ای بیش نیست را خوب می‌شناسند، اما در کمال شرمندگی و تاسف از امام زمان (ع) می‌ترسند. اینجا ، هم متولیان فرهنگی مقصرند و هم مسؤولان هنری و سینمایی قصور نموده اند. متاسفانه هر یک از این موضوعات دینی که مطرح می شود، چندین متولی پیدا می‌شود که طراح آن ، اساسا از طرح موضوع پشیمان می شود.چرا آنقدر موضوع را سخت می‌کنیم. همچنان که توضیح داده شد ، تنها راهکار این است که باید رابطه بین مراکز علمی و تحقیقاتی از جمله حوزه علمیه و رسانه به مراتب قوی و قوی‌تر شود. مرکز پژوهش های اسلامی صداوسیما که وابسته به حوزه است طلابی بسیار پرشور و محقق دارد که باید ارتباط‌شان با رسانه بسیار بیشتر شود. آمادگی لازم در طلاب و روحانیون وجود دارد و باید مانع‌ها برداشته شود و این ارتباط به وجود آید. وقتی این ضعف ارتباط در کشور مشاهده می‌شود، مجبور می‌شویم فیلم‌های آخرالزمانی غرب را برای مخاطب نمایش دهیم. برای مثال چهارشنبه‌سوری سال گذشته ، تلویزیون کشورمان 4 فیلم آخرالزمانی مطابق با ایدئولوژی‌های غرب پخش کرد. اشتباه استدلالمان این است که فکر می‌کنیم مخاطب ما به جنبه تئوریک فیلم کاری ندارد و فقط سرگرمی برایش مهم است. در حالی که آنها این فیلم ها را برای همین مردم عادی تولید می کنند تا بدون هیچ توضیح و تفسیری اثر خود را بگذارد.

فیلمی مثل "کنسانتین" که از ریزترین اعتقادات شیطان‌پرستی گرفته شده همان اثر مطلوب سازندگانش را دارد که  فیلم «ساروگیت» (که در بخش رسمی ویدئویی کشور هم آمده) و می‌بینیم چگونه هویت مسخ شده انسان‌ها را نشان می‌دهد. این فیلم دنیایی را تصویر می‌کند که همه انسان‌ها در آن رباط هستند و توسط آدم‌ها در کنج خانه‌ها هدایت می‌شوند و...

آیا معتقدید ساخت فیلم‌هایی مثل 313 به صورت خانوادگی در لندن، نشان‌دهنده این است که نیاز و کششش به سمت مسائل اسلامی در اروپا است.

نکته جالبی که باید مدنظر قرار داد این است که روشنفکران آمریکایی امروزه خیلی جلوتر از اصولگرایان ما در شناخت سیستم آمریکا هستند. روزنامه‌نگارانی مثل کریستوفر پالین و تیری میسان که کتاب دروغ بزرگ را نوشته، خیلی دقیق کار می‌کنند. همه این واقعیات نشان می دهد که الان مخاطب جهانی آماده پذیرش بحث‌های آخرالزمانی ما شیعیان است. بسیاری از فیلم‌های مذهبی ما در خارج از مرزها بیننده بسیار و بازتاب عالی داشته است. به نظر من دست‌هایی در پشت پرده است که از ساخت چنین فیلم‌هایی در کشورمان جلوگیری می‌کند. اگر سریال‌ها و فیلم‌هایی که درباره امام زمان (عج) ساخته شود هر قدر هم ضعیف باشد اما نیت پاک سازنده آن قطعا تاثیرگذار خواهد بود. ولی چرا چنین فیلم‌هایی ساخته نمی شود؟ خیلی عجیب است بعد از 31 سال چنین فیلم‌هایی ساخته نشده است. درباره اکثر پیامبران بنی‌اسرائیل آثاری ساخته شده است اما درباره پیامبر(ص) و امام زمان(عج) خودمان این کار انجام نشده است. بنده به سریال امام رضا (ع) که توسط آقای فخیم‌زاده ساخته شد خیلی نقد داشتم اما صرف ساخت این آثار بسیار مثبت است  و تولید آنها باید ادامه پیدا کند. متاسفانه حدود 140-150 سال پیش ، امثال میرزا ملکم‌خان و حسین‌خان سپهسالار فراماسون بدعتی گذاشتند و در اذهان به اصطلاح روشنفکران و نخبگان ما فرو کردندکه همه چیز را دو قطبی نگاه کنیم. به این معنی که هرچه خصوصیات ضد دین را دارا بود ،  تجدد است و هرچه غیر از این باشد سنت نام داشته و نکوهیده است. متاسفانه از همان ابتدای انقلاب اسلامی ، شبه روشنفکران ما تحت تاثیر همین القاء دیرین ماسونی ، جمهوری اسلامی را مظهر سنت و مخالف تجدد و آزادی و پیشرفت دانستند. اما به قول شهید آوینی در مقوله پیشرفت اول باید "پیش" و "پس" را معنی کنیم و با مفهوم و مصداق آن آشنا شویم بعد تحلیل کنیم که پیشرفت چیست و پسرفت کجاست؟ دیروز این صحبت‌های نتانیاهو در سال 2002 ،  مبنی بر اینکه آمریکا باید با تلویزیون به ایران حمله کند را به یکی از دوستان نشان دادم. این حرف را نه من و نه جمهوری اسلامی گفته، بلکه غربی‌ها صریحا به این نکته اقرار کرده‌اند.

پس می‌توان گفت بعد از این صحبت‌ها بود که مرداک تمرکز بیشتری روی رسانه‌ها داشت؟

صحبت‌های نتانیاهو 6 ماه قبل از حمله آمریکا به عراق مطرح می‌شود. در این صحبت‌ها می‌گوید باید به عراق حمله نظامی و به ایران حمله رسانه‌ای کرد. چه شد که کمپانی  "والت دیزنی" در این چند سال اخیر ناگهان از ساخت فیلم‌های موش و گربه به فیلم‌هایی رسید که نوجوان‌ها را در عرصه بیهودگی و هرزگی نشان دهد. فیلم‌هایی مانند «دبیرستان موسیقی» نمونه این کارهاست که دختران و پسرانی با لباس‌ها و رفتار و روابطی ضد اخلاقی و  زننده را به بتی برای نوجوانان و جوانان ما تبدیل کرده‌اند.  عکس‌ها، برچسب‌ها، پازل‌ها و شعرهایشان در بازارهای ما به وفور یافت می‌شود.

شبکه فارسی‌وان نیز در حال راه‌اندازی شبکه‌ای برای کودکان و نوجوانان است. تحلیل شما از این شبکه چیست؟

به اعتقاد من مطرح کردن بیش از حد فارسی‌وان برای پوشش عملیات‌ ضد فرهنگی دیگر آنان است. الان فیلم‌های هرزه درانه  "والت دیزنی" که به صورت دی‌وی‌دی در حال پخش در بازار سیاه است مخاطبان به مراتب بیشتری از فارسی‌وان دارد. متاسفانه این تفکرات مخرب در شبکه رسمی ویدیویی ما نیز نفوذ کرده است. با این استدلال که با دوبله و به نمایش درآوردن این فیلم‌ها ، مدیریت فرهنگی صورت می گیرد. یکی از دوستان می‌گفت ما می‌خواهیم فیلم‌های وارداتی از غرب را مدیریت فرهنگی کنیم و قبل از آنکه در بازار توزیع شود وارد شبکه خانگی نکاییم!

نتایج این مدیریت فرهنگی پخش فیلم کفرآمیز «قطب‌نمای طلایی» در شبکه خانگی و چاپ کتاب آن در کشورمان است!! یکی از موضوعات این فیلم که توسط کلیسای کاتولیک کفرآمیز خوانده شد اما در شبکه خانگی ما توزیع شده است این است که حیوان را روح انسان معرفی می‌کند و یکی از شکنجه‌ها در این فیلم برای کودکان، جدا کردن حیوان از انسان است.

ما باید یک بار برای همیشه تکلیف خود را با فرهنگ مشخص کنیم و اندیشه‌های اسلامی را جایگزین تفکرات اومانیستی و سکولاریستی موجود کنیم.

 

بخش اول

 


 
 
لیله القدر خیرا من الف شهر
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
 


 
 
نگاهی به هزار توی سینمای ایران و جهان در یک گفت و گو – بخش اول
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
 

 

 

آرایش آخرالزمانی هالیوود

 

 

آنچه در پی می آید ، مصاحبه ای است که چندی پیش آقای حسین سلیمانی با سعید مستغاثی انجام داد که در شماره یکشنبه 10 مرداد روزنامه وطن امروز به چاپ رسید. بخش نخست این گفت و گو که درباره سینمای جهان است را می خوانید:

 

به مقالات و نوشته‌های شما که مراجعه می‌کنیم با این جمله مواجه می‌شویم که «هالیوود آرایش آخرالزمانی گرفته است». تلقی شما از این آرایش آخرالزمانی چیست و چه تحلیلی از این رویکرد هالیوود دارید.

یک موضوعی را که به غلط در ذهن شرقی‌ها جای دادند این است که هالیوود یک کارخانه رویاسازی و موسسه سرگرمی‌ بیش نیست اما اگر نگاهی اجمالی به فیلم‌هایی که در این حدود 120-110 سال ساخته، داشته باشیم، خواهیم دید هالیوود صرفا یک موسسه سرگرمی ساز نیست و از همان روزهای اول یک پدیده فیلمسازی بشدت ایدئولوژیک بوده است. برای اثبات این موضوع می‌توان به یکی از اولین فیلمهای  دیوید وارک گریفیث (که به پدر سینما معروف شده)  به نام «تولد یک ملت» که یکی از شاخص‌ترین فیلم‌های تاریخ سینماست اشاره کرد، فیلمی که هنوز در بسیاری از مراکز آکادمیک و آموزشی سینما  درس داده می‌شود و ویژگی‌های تکنیکی آن مورد استفاده دانشجویان قرار می‌گیرد اما اگر به موضوع فیلم نگاه کنیم خواهیم دید دفاع از نژادپرستی محور اصلی آن است. همچنین فیلم‌هایی مثل «تعصب» و «4 سوار سرنوشت» نیز از همین دست فیلم‌ها بودند . بسیاری از محصولات این کمپانی ها ، اعراب و مسلمانان را به استهزاء کشیدند – مانند فیلم «دزد بغداد»- و آنها را خشن و بی سر و پا نشان دادند. و بسیاری از این فیلم‌ها ، آمریکا را همیشه در مقام یک منجی نشان دادند ، مثل «بتمن»، «سوپرمن» ، "اسپایدر من" و... و بسیاری از این فیلم‌های تولیدی هالیوود هم به صورت خیلی مستقیم به تفکرات صهیونی پرداختند ، فیلم‌هایی مانند «داوود و گولیات»، «10 فرمان»، «اکسدوس»، «سامسون و دلیله» ، "شمشیر در صحرا" ، "مارگیر" ، "خاطرات آن فرانک" ، "استر و سلطان" و... که اسطوره‌های یهود را به تصویر می‌کشید. دلیل تولید حجم بسیار زیادی از چنین فیلم‌هایی این بود که پایه‌گذاران هالیوود اساسا آدم‌های ایدئولوژیک بودند و کسانی نبودند که برای سرگرمی پایه‌گذار این سینما باشند. بخشی از موسسین هالیوود را مهاجرین اشراف یهودی تشکیل می دادند که از اروپا آمده بودند و گروهی دیگر به دلیل حضور کلونی‌های "پیوریتن‌ها" بودند و عمدتا از انگلیس راهی قاره نو شدند که آدم‌های بشدت ایدئولوژیک بوده و هستند. اخلاف آنها همین «اوانجلیست‌های» امروزی هستند. آنها برای خودشان ماموریت زمینه‌سازی بازگشت حضرت مسیح از طریق برپایی اسرائیل بزرگ را قائل هستند. بنابراین بنیانگذاران هالیوود یعنی کسانی همچون «لوئیس بی مه یر»، «دیوید سلزنیک»، «دیوید وارک گریفیث» و... آدم‌های بشدت ایدئولوژیک بودند و برای خود این ماموریت را تصویر می‌کردند که زمینه‌های بازگشت حضرت مسیح(ع) را فراهم کنند و طبعا این ماموریت در فیلم‌هایشان نمود پیدا می‌کرد. لذا ماهیت این ایدئولوژی، از همان ابتدا آخرالزمان‌گرایی بود. البته ممکن است سوال پیش آید که آیا صهیونیست ها واقعا معتقد به این ایدئولوژی و بازگشت حضرت مسیح (ع) بودند؟ باید گفت خیر. بلکه این مساله دستاویز صهیونیست‌ها قرار گرفت تا جماعت عظیمی از مسیحیان را با خودشان همراه و هم‌آرمان کنند. ما به‌طور مشخص اولین فیلم آخرالزمان‌گرایی را در سال 1910 و در فیلمی به نام "ستاره دنباله دار"  می بینیم که قسمت دوم آن در سال 1916 ساخته می شود. آثاری درباره پایان دنیا در سال های 1916 و 1922 ساخته می شوند و نسخه ای هم در این باره به کارگردانی "ابل گانس"( فیلمساز مشهور فرانسوی) در سال 1931 ساخته شد. همه این ها فیلم‌هایی هستند که به طور مشخص فجایع آخرالزمان را نشان می‌دهند مثل فیلم" روزی که کره زمین از حرکت ایستاد" . معمولا در این فیلم ها  یا موجودات فضایی هستند که کره زمین را از بین می‌برند یا بیماری فراگیری شیوع    می یابد که همه موجودات زمین را از بین می برد و یا گروهی شیطانی از جنس بشر یا غیر آن موجودیت زمین را تهدید می کنند و یا این تهدید از طرف آدم خبیثی است که می خواهد سلطان همه عالم شود.  مثلا در فیلم «جنگ دنیاها» که «اورسن ولز» ابتدا نمایشش را در رادیو اجرا کرد و بعد در سینما به فیلم تبدیل شد ، نشان دهنده این مطلب است که دنیا توسط موجوداتی فضایی در حال نابودی است و البته تنها منجی این شرایط فاجعه بار آمریکاست. این مسئله( منجی بودن آمریکاییان) آنقدر در فیلم های آخرالزمانی تکرار شده که حتی در برخی آثار به شکلی گل درشت نشان داده می شود . مثلا «ادوارد زوئیک» در فیلم «10 هزار سال قبل از میلاد» نشان می دهد که قبایل ماقبل تاریخ هم می‌گویند منجی‌ ما موی‌طلایی و چشم‌آبی است!( یعنی همان عامل و پارامتری که تقریبا در منجی اغلب این دسته از فیلم های آخرالزمانی شاهدیم).

به دنبال این موج فیلم های ایدئولوژیک و آخرالزمانی است ، می‌بینیم در دهه هفتاد میلادی و در سالهای نزدیک به پیروزی انقلاب اسلامی که جنبش‌های اسلامی نیز با اوج یافته اند، سیر تولید این دسته از فیلم‌های هالیوودی نیز سرعت بیشتری گرفت، سری فیلم های «بیگانه»، «جنگ ستارگان» و... که از فیلم‌های آخرالزمانی به شمار می آیند در آن ایام تولید شده اند. البته دلیل دیگر این افزایش تولید آثار آخرالزمانی در هالیوود ، نزدیک شدن به پایان هزاره دوم بود که بر مبنای تبلیغات القایی صهیونیست ها ، گویا با تغییر هزاره ، بایستی آخرالزمان فرار می‌رسید. تبلیغات وسیع در آستانه سال 2000 نیز بیانگر همین مطلب بود. اگر نگاهی به دهه 90 داشته باشیم، خواهیم دید که از 20 فیلم پرفروش این دهه، حداقل 13 فیلم آن به طور مستقیم به آخرالزمان پرداخته است.

فیلم‌هایی مانند  «تایتانیک» - که جمیز کامرون کارگردان آن در مصاحبه‌ای به صراحت اعلام کرد یک فیلم آخرالزمانی ساخته است- «ترمیناتور»، «ماتریکس»، «ارباب حلقه‌ها»، «هری پاتر» و... ازجمله همین فیلم‌ها بودند که در پایان هزاره دوم ناگهان به شکل گسترده تولید شده‌اند. این جمله که هالیوود آرایش آخرالزمانی گرفته را یکی از کارشناسان خارجی در همان سالها و در نقد یکی از فیلم‌های سال 2000 مطرح کرد. آن موقع زیاد روی این موضوع حساسیت وجود نداشت. اما پس از ورود به هزاره سوم این آرایش آخرالزمانی به مراتب شدیدتر از قبل شد و اگر فیلم‌های چند سال اخیر را بررسی کنیم 70 الی 80 درصد فیلم‌های تولیدی هر سال ، ایدئولوژیک و آخرالزمانی به نظر می آیند. به‌عنوان مثال تیم برتون،  تهیه‌کننده کارتون «9» درباره ساخت این فیلم به طعنه گفت که از یک میلیون فیلم آخرالزمانی که ساخته شده، این فیلم بهتر از همه آنهاست! این شخص در ابتدا مستقل بود اما به علت اینکه نتوانست بدون حمایت کمپانی‌های هالیوود زیست کند مجبور شد، در خدمت آنها باشد.

بنابراین مبنای تمامی سیاست‌های هالیوود بر فیلم‌های آخرالزمانی استوار می‌شود. حتی مساله به وجود آمدن اسرائیل و هولوکاست را به‌راحتی می‌توان در این دسته از فیلم‌ها قرار داد، چرا که در باور مسیحیان صهیونیست تشکیل اسراییل از مقدمات بازگشت مسیح موعود محسوب می شود و در نتیجه این مساله نیز جزو اندیشه های‌ آخرالزمانی صهیونی به شمار می آید و شما می‌بینید فیلم اخیر تارانتینو با نام "حرامزاده های لعنتی" یا فیلم آخر برادران کوئن به ‌عنوان «مرد جدی» در همین راستا ساخته شده‌اند. من به جرأت می‌توانم بگویم از 10 فیلم نامزد اسکار امسال، 9 فیلم به طور مستقیم ایدئولوژیک و آخرالزمانی بودند.

 از فیلمی مثل «An Education» که یهود را کاملا مظلوم نشان می‌دهد تا فیلم «آواتار» و حتی فیلم کاترین بیگلو یعنی "محفظه رنج"  نمونه‌هایی از این 10 فیلم هستند.

جالب است که در مراسم اهدای جایزه اسکار وقتی خواستند «کریستوفر والتز» - که نقش آلمانی ضد یهود را در فیلم «حرامزاده های لعنتی » بازی می‌کرد- به‌عنوان نامزد اسکار معرفی کنند، مجری برنامه – استیو مارتین- گفت کریستوفر کسی بود که در فیلم "حرامزاده های لعنتی" به‌دنبال یهودیان می گشت و از نیافتن آنها دچار یاس می شد. سپس مارتین دست خود را به سوی سالن باز کرد و خطاب به کریستوفر گفت: ببین کریستوف! ( یعنی همه این سالن یهودی هستند! و همین اشاره طعنه آمیزی به تسلط یهودیان صهیونیست بر هالیوود از زبان خود دست اندرکاران آن به حساب  می آید). در آن لحظه دوربین مراسم به سرعت روی چهره برادران کوئن زوم کرد که همیشه سعی می کردند این هویت یهودیت خود را در پشت فیلم های ظاهرا طنز و مفرح پنهان سازند.

در واقع شما برخلاف این تصور که هالیوود صرفا یک کمپانی سرگرم کننده است، تشکیل و ادامه کار این شرکت را با اهداف کاملا ایدئولوژیک و سیاسی می‌بینید؟

در حقیقت علت به وجود آمدن آمریکا ایدئولوژیک و سیاسی بود. فیلم آخر «رابرت آلتمن» را ببینید. در این فیلم در یکی از آوازهایی که می‌خوانند علنا می‌گویند که نیاکان ما در اینجا ، نیواورشلیم دفن شده اند. یعنی هنوز هم به آمریکا می‌گویند اورشلیم جدید( همان تعبیر پیوریتن ها به هنگام مهاجرت به قاره نو). اوانجلیست‌ها هنوز در دعاهای مدارس خود می‌خوانند که «خدایا ما را از شر کنعانیان نجات بده». این سوال پیش می آید که در سرزمین آمریکا کنعانیان چه می کنند؟ در واقع کنعانیان همان سرخ‌پوستان آمریکا بودند. لذا می‌بینیم قتل عام سرخ‌پوستان در آمریکا بدون‌جهت نبوده است.

در تاریخ ویل دورانت نوشته شده که «کریستف کلمب» با پول کانون های اشراف یهود به آمریکا رفت. ژاندارم دنیا شدن آمریکا و حضور بزرگ‌ترین کارخانه‌های اسلحه‌سازی در این کشور بی‌دلیل نیست.

بزرگ‌ترین ماموریت آمریکا در پشت اسکناس‌های آنها نمایان است؛ برقراری«نظم نوین جهانی» که در کنار علائم مشهود ماسونی پشت همان   اسکناس ها ،در واقع حکایت همان حکومت جهانی صهیون است.

بنابراین آمریکا کشوری نیست که بیهوده به‌وجود آمده باشد، کلمب و همراهانش از روی کنجکاوی به آنجا نرفتند و کلنی های پیوریتن ها و اشراف یهود اروپا نیز از سر تفریح به آن مهاجرت نکردند. بلکه ماموریتی تعریف شده برایش تصویر کرده بودند که این تصویر اینک بر تمامی رسانه‌ها و سیاست‌هایش نشسته است یعنی همه آنها در جهت همین ماموریت هستند.

در واقع می‌توان گفت هالیوود تریبون سینمایی کسانی است که آمریکا را در جهت اهدافشان به وجود آوردند.

قطعا همین‌طور است. صاحبان کمپانی‌های هالیوود همان کسانی هستند که بزرگ‌ترین کمپانی‌های اسلحه‌سازی را دارند. کسانی مثل «روبرت مرداک» یا «جرج سوروس» و یا "فیلیپ برگ" همگی در کارتل ها و تراست‌هایی هستند که هم اسلحه تولید  می کنند و هم فیلم می‌سازند. به همین علت است که می‌بینیم فیلمسازی، بعد از اسلحه‌سازی تجارت دوم آمریکاست.

مرحله‌بندی اهداف ایدئولوژیک و سیاسی‌ هالیوود را کمی بیشتر تشریح می‌کنید.

گروهی که ما آنها را صهیونیست می‌نامیم دارای 2 مشخصه اصلی هستند، اول نژاد پرستند و دوم به دنبال تسخیر جهان هستند و هیچگونه اعتقادات مذهبی ندارند، در واقع دین ابزار آنهاست.

با اینکه از المان‌ها و نمادهای دین یهود استفاده می‌کنند ولی از همان زمان که از حضرت موسی (ع) جدا شدند و حضرت آنها را نفرین کرد، به فرعون و ساحران ملحق شدند و بنا بر همین است که امروزه نمادها و نشانه‌های صهیونیزم را به مصر باستان نزدیکتر می‌بینیم. حرکت آنها در طول تاریخ همواره آرام و بطئی بود و شاید پر حوصله‌تر از آنها را نتوان یافت. طبق اسنادی که الان افشاء شده و موجود است، انگیزاسیون را صهیونیزم راه‌اندازی کرد. کسانی که مبدع انگیزاسیون بودند، کشیش‌هایی بودند که قبلا یهودی مخفی به شمار می آمدند و پاپ‌هایی که انگیزاسیون در زمان آنها رخ داد برخلاف روند واتیکان ، بیشترین دوستی را با یهود داشتند و می‌بینیم که همین انگیزاسیون کلیسای کاتولیک ضایع کرده و به اضمحلال کشید تا پروتستانتیزم به وجود آمد. در واقع پروتستانتیزم محصول یهودیزه کردن مسیحیت توسط مارتین لوتری بود که به نوشته بسیاری اسناد و مدارک اساسا با کانون های اشراف یهود مرتبط بود و توسط آنها حمایت می شد. پس از آن    می بینیم ، آنچه از دل پروتستانتیزم بیرون می‌آید، اوانجلیسم است، یعنی همان کسانی که صهیونیزم مسیحی لقب گرفته اند. اگر سیر تاریخی این حرکات را بررسی کنیم خواهیم دید که ردپای یهود در این 10 قرن، یعنی از اوایل هزاره دوم که جنگ‌های صلیبی رخ داد تا به امروز در همه فجایع تاریخی و انسانی مشخص بوده است و در این سیر تاریخی، حداقل در یکصد سال اخیر ، هالیوود زمینه چینی لازم را برای پایان هزاره دوم و ورود به هزاره سوم فراهم کرده است. هالیوود در سال‌های اول تولدش به دنبال جا انداختن ایدئولوژی خود بود و اسطور‌ه‌های یهودی را مثل «سامسون و دلیله»،‌«دیوید و گولیات» را در قالب فیلم‌های خود نشان می‌داد. مهاجرت یهودیان را نیز در قالب فیلم‌هایی مانند «اکسدوس» به نمایش در ‌آوردند. وقتی به سال‌های دهه 70 و اوج گیری جنبش‌های اسلامی نزدیک می شویم، می بینیم که فیلم‌های تعیین کننده‌تر مثل «جن گیر» مطرح می‌شوند، فیلمی که استراتژی جرج بوش مبنی بر اینکه برای از بین بردن تروریست‌ها باید به داخل کشورهای اسلامی وارد شد، را مطرح می‌کند یعنی حدودا 30 سال قبل از آمدن جورج بوش استراتژی او در این فیلم نمایش داده شده است. در این فیلم می‌بینیم با صدای اذان، شیطان از یک سرزمین اسلامی همراه یک کشیش به سیاتل آمریکا رفته و در وجود یک دختر وارد می‌شود . فیلم "جن گیر" برای آمریکایی ها  این پیام را داشت که اگر شیطان را در سرزمین‌های اسلامی سرکوب نکنیم به آمریکا می آید و در آمریکا جوانان ما را مورد هجوم قرار می دهد. یا در فیلم «بیگانه» که هیولاهایی باستانی از دل زمان بیرون آمده و در دل آدم‌ها رسوخ می‌کنند و در واقع با ایجاد هراس، دین را به صورت یک هیولا نشان می‌دهند. هیولایی که از قعر زمان برای نابود کردن می‌آید. نکته‌ای که آقای دکتر شاه‌حسینی فرمودند بسیار جالب بود که در واقع انقلاب اسلامی، نفوذ آن در کشورهای اسلامی و مبارزات ضدامپریالیستی و... مسئله اصلی صهیونیزم جهانی نیست، بیشتر هراس آنها از دینی است که در اجتماع و مدیریت جامعه ظاهر شده است. در واقع ترس آنها از به هدر رفتن تلاش 400 ساله‌شان برای کنار گذاشتن دین است.

فیلم «جنگ ستارگان» که یک سال قبل از انقلاب ساخته شد نیز در این راستا بود؟

بله و بر خلاف آنچه تبلیغ می‌شد که این فیلم پروژه‌ای است علیه روسیه، در واقع "جنگ ستارگان" پروژه اوانجلیست‌ها علیه جنبش‌های اسلامی بود. بنابراین اوج فیلم‌سازی ایدئولوژیک آنها اواخر دهه 70 است.

البته فیلم‌های سطحی مثل «رمبو»، «دلتا فورس» و... نیز برای رد گم کردن در این دهه تولید می‌شود.

در واقع در آن سال‌ها ویتنام دیگر دشمن اصلی آمریکا نیست؟

جنگ ویتنام در سال 1975 تمام شد. این در حالی است که حتی ما می‌بینیم سال‌های بین دهه 50 و دهه 70 میلادی که اوج جنگ سرد است، فیلم‌های ضداسلامی تولید می‌شود. فیلم‌های مثل «جیمزباند»، «جاسوسی که از سردسیر آمد» و... حکایت همان آثار جنگ سرد است که بیشتر جنبه سرگرمی دارد اما در این میان شاهد تولید فیلم هایی هستیم که به شکلی پنهان و در لایه های خود بشدت ضداسلامی است. به طور مثال فیلمهایی که بسیار در بین ما محبوب شده، مانند "مردی که زیاد می دانست" ، "افسانه گمشدگان"، "عمر خیام"  یا "علی بابا و چهل دزد" و یا "دور دنیا در هشتاد روز"  است که در این فیلم ها اعراب و مسلمانان اشخاص نامطلوب و بی سر و پا و حتی جاسوس نشان داده می شوند. «ریک آلتمن» استاد دانشگاه «پرینستون» آمریکا کتابی درباره سینمای موزیکال به مناسبت 100 سالگی سینما نوشت. در این کتاب نوشته ، ما 100 سال با هالیوود تلاش کردیم فرهنگ آمریکایی را در مملکت خود قوام دهیم و در دیگر کشورها جا بیندازیم یعنی همواره خواسته اند فرهنگ کابوئیسم و گاوچرانی ـ که آقای احمدی‌نژاد نیز چندی پیش اشاره کردند ـ را رواج دهند.

شما معتقدید رویکرد اصلی هالیوود همین اهداف آخرالزمانی است ولی در کنار آن سرگرمی نیز مدنظر است که متاسفانه توجهات بیشتری به این سمت جلب شده است.

هالیوود همواره 2 نوع فیلم ایدئولوژیک داشته است؛ یک سری فیلم‌های سطحی سیاسی مثل جمیزباند تولید کرده است. درست است این فیلم ها درباره شرق و کمونیسم ساخته شد ولی بسیار سطحی بود. جیمزباند در این فیلم ها،  آدمی زن باره و مشروب خوار و... است که برای مخاطب بیش از هدف سیاسی و ایدئولوژیک، ‌سرگرمی را القا می‌کند. اما نوع دوم فیلم‌های ایدئولوژیک هالیوود که اکثر آنها نیز چنین هستند ، فیلم‌هایی عمیقا ضد اسلامی به شمار می آیند. حتی فیلم‌های کمدی مثل فیلم معروف باد ابوت و لو کاستلو به نام  «گمشدگان حرم» یا «سندباد» و... که فضایی هزار و یک شبی از کوچه و خیابان‌های کشورهای عربی اسلامی نشان می‌دهند با تصویری سیاه و کثیف و آدم هایی نیمه وحشی و بربر که غربی ها همواره در صدد متمدن ساختن آنها هستند.در فیلم «شاهزاده پارس» نیز همین نگاه موجود است و  مسلمان‌ها را به شکل انسان‌های بدبخت و بیچاره که همواره به فکر دزدی یا راهزنی هستند نشان می‌دهند. بنابراین در همه دوران‌دشمن اصلی آنها اسلام بوده است، به طور مثال اگر سالهای اوج رژیم شاه را بررسی کنیم می‌بینیم  کمونیست‌های ضداسلامی مثل پرویز نیکخواه در راس تلویزیون قرار می‌گیرند یا آریانپور در دانشگاه‌ها درس ضداسلامی می‌دهد و شهید مطهری با او درگیر می‌شود. می‌بینیم چگونه شاه که دشمنش را مارکسیست ها اعلام می کرد اما از همان ها  علیه ‌اسلام استفاده کرد.

رویکرد هالیوود بعد از پیروزی انقلاب و دهه 80 چگونه است؟

در این دهه به قول دکتر عباسی تولید فیلم‌های استراتژیک کاملا مشهود است. مساله دیگری که باید در اینجا مد نظر قرار داد موج معنویت‌خواهی است که انقلاب اسلامی در دنیا به راه می‌اندازد.

این موج موجب می‌شود غربی که در دهه‌های 70 و 80 دچار عصیان شده بود و این نابسامانی در فیلم‌هایی مثل «5 قطعه آسان»، «ایزی رایدر»، ... مشهود بود، دچار بازگشت شود و گرایش‌ به دین های ابراهیمی به ویژه اسلام فزونی یابد. غرب در این مرحله انبوهی از فرقه‌ها را به راه می‌اندازد و خیلی از فیلم‌های با موضوع معنویت و عرفان‌های کاذب می‌سازد. فیلم‌های "دورز" الیوراستون و یا "دود مقدس" جین کمپیون و... نشان دهنده همان عرفان‌های کاذب است. در واقع غرب در مقابل«تک» معنویت‌خواهی ناب اسلامی، پاتک عرفان‌های دروغین می‌زند.

ما در دهه 90 و دهه نخست هزاره سوم نیز شاهد افزایش ساخت این گونه فیلم‌ها هستیم. فیلم‌هایی با ظاهر کاملا معنوی ولی پر از فریب و دروغ . یکی از اخیرترین این آثار ، فیلم ماقبل آخر«کاپولا» باعنوان«جوانی بدون جوانی » است که داستان آن را جامعه‌شناسی با نام«میرچا الیاده» نوشته ( همان کسی که در کتاب "جنگ سرد فرهنگی" فرانسیس ساندرس براساس مدارک و مستندات،  نامش در لیست شوالیه های ناتوی فرهنگی آمده است)  و می‌بینیم چگونه عرفان‌های کاذب رواج داده می‌شود.

می‌توان گفت در دهه 80 تبدیل شدن هالیوود به تریبونی برای سیاستگذاران آمریکا کاملا بر همگان مشهود می‌شود.

با رخ دادن انقلاب اسلامی برخلاف آنچه که پیش‌بینی می‌کردند، این رویکرد هالیوود عریان‌تر می‌شود. فیلم‌ها ایدئولوژیک‌تر و استراتژیک‌تر شده و به فیلم‌های مستقیم و بی پرده نزدیک‌تر می‌شود.

در حقیقت هالیوود از فرصت‌های شبه دینی که برایش به وجود آمده بود، نهایت سوءاستفاده را ‌کرد و جنگ آخرالزمان و آرماگدون را در فیلم‌های خود به نمایش در‌آورد.

عده‌ای عنوان می‌کنند هالیوود، سینمایی مستقل است. چطور می‌توان ارتباط پیچیده و پنهانی آن را با سیاستگذاران آمریکا نمایان ساخت؟

البته این ارتباط الان دیگر پیچیده و پنهان نیست. اسناد پشت پرده فیلم‌های دهه 40 و 50 همگی فاش شده است. به طور مثال «دونالد جیمسون» که از عناصر CIA بود پرده از فعالیت های شورای برنامه‌ریزی روانی یا PSB که اواخر دهه 40 تاسیس گردید ، برداشت. این شورا علاوه بر نشر کتاب و برگزاری برنامه‌هایی مثل تئاتر، نمایش و ... یک حلقه فیلمسازی نیز داشت. کسانی مثل «جان فورد»، «جان وین»عضو این حلقه بودند. این چیزی است که خودشان هم گفته اند. به هرحال در سیستم فیلمسازی آمریکا ، آن گونه نیست که ما فکر می کنیم هرکس هر فیلمی که دلش بخواهد می سازد.

فیلم «آنچه اتفاق افتاد» اثر «بری لوینسون» را مثال می‌زنم. کارگردان این فیلم زمانی بسیار محبوب هالیوود بود و برای فیلم «رین من» جایزه اسکار گرفت. در این فیلم رابرت دنیرو نقش تهیه‌کننده‌ای در هالیوود دارد. او فیلمی را تهیه کرده که کارگردان جوانی دارد. پس از قتل و غارت‌هایی که در آن فیلم اتفاق می‌افتد در پایانش ، یک سگ کشته می‌شود. صاحب استودیو که یکی از سرمایه‌داران است ، می‌گوید من نمی‌توانم چنین فیلمی را بپذیرم. فیلمساز با گریه می‌گوید این فیلم را با همه هنر و توانم ساختم. اما آن سرمایه‌دار می‌گوید یا آنچه را گفتم در فیلم تصحیح می‌کنی و یا خودم این فیلم را درست می‌کنم. ما پول خود را برای احساس و هنر شما خرج نمی‌کنیم.

خود «تیم برتون» می‌گوید من هنوز نتوانسته ام فیلم دلخواه خود را بسازم. کسی مثل «کلینت ایستوود» برای ساخت فیلم«رودخانه مرموز» می‌گفت که روزها و ماههای متمادی  فیلمنامه‌ به دست کمپانی‌های هالیوود را زیر پا می گذاشته و از این استودیو به آن یکی می رفته و کسی حاضر به تهیه آن فیلم نبوده تا اینکه با هزار نوع تهدید و تطمیع توانسته این فیلم را بسازد. یعنی هالیوود سرمایه‌ها را برای سلیقه کارگردان‌ها خرج نمی‌کند بلکه برای اهداف سیاست گذاران آمریکا به کار می‌گیرد. به‌طور مثال یک کمپانی مثل«فاکس قرن بیستم» تعیین سیاست می‌کند که در هر دوره چه فیلم‌هایی بسازد. برای همین است که می‌بینیم مثلا در یک دهه ناگهان ، 3 الی 4 فیلم درباره«بودا» ساخته می‌شود. برتولوچی در ایتالیا فیلم می‌سازد، ژان ژآک آنو فرانسوی "7 روز در تبت" را می‌سازد و اسکورسیزی محبوب ما نیز «کوندون» را جلوی دوربین می برد!

سوال من همین‌جاست. به طور مثال ارتباط‌های  اسکور سیزی با آمریکا چگونه است؟

بعد از قضیه 11 سپتامبر «جک والنتی» رئیس وقت اتحادیه تهیه‌کنندگان آمریکا همه صاحبان کمپانی‌های اصلی آمریکا را در کاخ سفید جمع کرد و بحران تروریسم جهانی را مطرح کرد و گفت: باید تمام سیاست‌های فیلمسازی در این جهت باشد. بعد از آن می‌بینیم حتی تمام تصاویر برج‌های دوقلو از فیلم‌های ساخته شده هم  حذف می‌شود و فیلمسازی روندی را به خود می‌گیرد که غرور جریحه‌دار شده آمریکایی ها را جبران نمایند. فیلم‌هایی مثل«جاسوس بازی» اثر«تونی اسکات» یا "سقوط بلک هاوک"ساخته می شود تا حملات آمریکا به کشورهای اسلامی را توجیه  کنند. این یک مثال از ارتباطات کمپانی‌های هالیوود با سیاستگذاران بود که مطرح کردم. بنابراین لازم نیست به اسکورسیزی بخشنامه ابلاغ کنند که چه فیلمی بسازد بلکه سیاست کمپانی‌های هالیوودی کاملا مشخص و تمامی کارگردان‌ها بایستی در این جهت فیلم بسازند.

لذا اگر فیلمنامه‌ای در این راستا بود پذیرفته می‌شود اما اگر مطابق با خواسته‌های هالیوودی نبود هرگز اجازه ساخت نمی گیرد. کارگردانی مثل«برایان دی پالما» از هالیوود اخراج می‌شود. تنها به دلیل اینکه فیلم‌های او مورد قبول هالیوود قرار نمی‌گیرد. در حالی که این شخص یکی از 5 کارگردان برتر هالیوود نوین در کنار  «کاپولا»، «اسکورسیزی»، «اسپیلبرگ» و «جورج لوکاس» است.

یعنی دی پالما تحت سیطره هالیوود بودن را قبول نمی‌کند؟

بله، نمی‌تواند با این سیستم هماهنگ شود. فیلمنامه‌های او مورد قبول قرار نمی‌گیرد. فیلمی می‌سازد به نام «کوکب سیاه» که کل هالیوود را زیر سوال می‌برد. همانطور که اسکورسیزی در فیلم «دار و دسته نیویورکی» این جمله معروف را دارد که «نیویورک از خیابان‌ها رشد کرد» در این فیلم هم این شعار مطرح است که «هالیوود از محله‌های بدنام رشد کرد».

در واقع می‌توان گفت فیلم‌هایی با این مضمون ممکن است تولید شوند ولی نمی‌گذارند توزیع و دیده شوند.

شما می‌بینید فیلمی مثل "ماتریکس" در 18 هزار سینمای دنیا اکران می‌شود اما فیلم «برایان دی پالما » فقط در یک یا دو سینما نمایش داده می‌شود. ما نباید با معیارهای خودمان بسنجیم که یک فیلم تولید می‌شود یا خیر. بلکه معیارهای هالیوود برای تولید یک فیلم بسیار پیچیده است. مرحوم دکتر شریعتی 40 سال پیش در سخنرانی خود با عنوان امت و امامت گفت در اروپا و آمریکا اینطور نیست که رای را در صندوق‌ها بریزند بلکه رای را با ابزاری مثل تبلیغات و رسانه‌ها و... در ذهن‌ها خلق می‌کنند. فیلم «بولینگ برای کلمباین» آقای مایکل مور نتیجه‌گیری می‌کند که بیش از 11 هزار قتل که سالانه در آمریکا رخ می‌دهد، در اثر هجوم و تبلیغات هراس آفرین رسانه‌هاست. دولت در آمریکا، اوباما یا بوش یا... نیست بلکه دولت، حلقه‌ای شامل کمپانی‌های اسلحه‌سازی، فیلمسازی و... یا به عبارتی حلقه سرمایه‌دارهاست. برای همین است بوش، اوباما و هر رئیس‌جمهور دیگری که می‌آید ، پای دیوار اسرائیل تعظیم می‌کند. خدای ناکرده من و شما هم اگر بخواهیم برویم آنجا رئیس‌جمهور شویم باید همین کار را بکنیم. لذا دولت در آمریکا مفهوم دیگری دارد. مثلا در فیلم "جنگ چارلی ویلسون" که افشای ارتباط طالبان با آمریکا و اسرائیل است ، یک سناتور آمریکا‌یی به نام جارلی ویلسون می‌گوید اگر نتوانم رای سرمایه‌داران یهودی را جذب کنم شکست خورده‌ام لذا رای 6 میلیون یهودی ساکن نیویورک بسیار تعیین‌کننده است. سال آینده انتخابات کنگره را در پیش داریم. همین الان دستاویزی که جمهوری‌خواهان علیه اوباما د ارند این است که سیاست‌های او با اسرائیل منافات دارد با این دستاویز می‌خواهند رای موثر  6 میلیون یهودی را به نفع خود جذب کنند.

فیلم‌هایی مثل 2012 یا آواتار فضای جدیدی از رویکرد هالیوود پس از اتفاقات 11 سپتامبر را نشان می‌دهد. فکر می‌کنید پروژه جدید هالیوود چیست و چه تغییراتی در روند فیلمسازی کمپانی‌های فیلمسازی رخ داده است؟

همانطور که گفتم اینها معتقد بودند با عوض شدن هزاره، جنگ آرماگدون اتفاق می‌افتد. در بخشی از فیلم رمز داوینچی، پرفسور تیبینگ با بازی یان مکلن افرادی را به داخل کلیسایی می‌برد که اسحاق نیوتن دفن است و می‌گوید خانقاه صهیون باید رازها را باعوض شدن هزاره افشا می‌کرد. می‌بینیم که اینها شدیدا به آخرالزمان اعتقاد دارند. حدود یکهزار و 500 کانال تلویزیون 24 ساعته در آمریکا بر طبل آخرالزمان می‌کوبند و مرتبا برای جنگ آرماگدون تاریخ تعیین می‌کنند. 11 سپتامبر به همین دلیل به وجود آمد. دیک چنی در فیلم «دبلیو " الیور استون می‌گوید اگر 11 سپتامبر نبود، نمی‌توانستیم به عراق و افغانستان لشکرکشی کنیم. چون عراق در ایدئولوژی که دستاویز آنهاست همان شهر بابل است و از پیش‌درآمدهای جنگ آرماگدون فتح بابل به حساب می آید. البته همه تیرهای آنها به سنگ خورد چرا که ما به منجی واقعی آخرالزمان اعتقاد داریم و می‌دانیم هیچ‌وقت ایدئولوژی کاذب آنها به نتیجه نمی‌رسد. وقتی می‌بینیم تئوری‌های میلیتاریستی غرب جواب نداده، آنها را متوسل به تئوری‌های ایدئولوژیک می‌یابیم تا بتوانند از تضاد بین این دو تئوری استفاده کنند. کابالا الان بوجود نیامده ، به قرون 12 تا 13 میلادی بازمی‌گردد. بعد از 11 سپتامبر این فرقه گسترده شد و طبق نوشته روزنامه دیلی میل در سال 2004 رهبر این فرقه به نام فیلیپ برگ پشت اغلب تولیدات هالیوود قرار گرفته بود. در آن سال ورود «مادونا» به این فرقه را جشن گرفتند و کارشناسان و ناظران سیاسی و هنری ، پیوست دیگر بازیگران و فیلمسازان هالیوود به این فرقه را نشان حضور رهبر آن در هدایت هالیوود می‌دانند. جیمز کامرون نیز در سال 2005 به این فرقه پیوست.

در واقع می‌توان گفت ارتباط هالیوود با خانقاه صهیون و کابالا از 11 سپتامبر به بعد علنی‌تر می‌شود؟

در واقع هالیوود به سمت یک ایدئولوژی شبه‌عرفانی حرکت کرد تا بتواند در کنار خشونت میلیتاریسم که وجود دارد نسخه تازه ای برای جهانیان باشد. در واقع استراتژی همان است و هالیوود با تغییر تاکتیک به سمت اهداف خود پیش می‌رود. کابالا هیچ‌وقت خود را در مقابل مذاهب نشان نمی دهد در حالی که دشمن همه دین های توحیدی و ابراهیمی است . او خودش را رواج دهنده معنویت، صلح و آزادی معرفی می نماید. طبیعت‌گرایی و محیط زیست هم از دستاویزهای محکم این فرقه برای رسیدن به مادی‌گری است. اوج این مفاهیم را در "آواتار" می‌بینیم که سیاست جدیدی را برای تسخیر دنیا پیشنهاد می‌کند.

البته این سیاست نیز با شکست مواجه خواهد شد، چرا که معنویت شبه عرفانی صهیونی ، هیچ وقت نمی‌تواند با اسلام مقابله کند. در مقاله‌ای که چند وقت پیش خواندم آمده بود که حتی سرخ پوست‌های مکزیک در حال روی آوردن به اسلام هستند و خیلی از معنویت‌های خود را در اسلام یافته‌اند. سال گذشته نشریه گاردین نوشت تا 20 سال دیگر اسلام با این روند رشد به مذهب اول اروپا تبدیل می‌شود. 20 سال تلاش آنها در ترکیه نتوانست نتیجه دهد.

در واقع می‌خواهند کابالا را به‌عنوان پادزهر اسلام به کار برند اما هرچه تلاش می‌کنند به علت نداشتن مبناهای صحیح نتیجه معکوس می‌گیرند. تحلیل یکی از موسسات غربی این بود که اگر همین امروز در سطح خاورمیانه انتخابات آزاد برگزار کنند بنیادگرایان اسلامی رای خواهند آورد.

اینجاست که متوجه خواهیم شد تفکر در هالیوود چقدر با بخش هوشمندانه سیاست های کانونهای پنهانی که در واقع آمریکا را اداره می کنند ، منطبق است. دلیل این امر نیز مشخص است؛ متفکرین سیستم امپریالیسم آمریکا پشت هالیوود هستند نه پشت پنتاگون. متاسفانه ضعف ما نیز همین‌جا مشخص می‌شود که هیچ کدام از اتاق‌های فکرمان پشت رسانه‌هامان نیست. به خاطر همین است که می‌بینیم فیلم‌ها، سریال‌ها و برنامه‌های تولیدیمان اغلب خالی و پوچ است و فکری پشت سر آنها نیست. اگر فیلم‌هایی مثل«رمز داوینچی» و یا «فرشتگان و شیاطین» آنچنان در ارائه تفکر ماسونی و صهیونی موفق هستند به این دلیل است که یک تیم عظیم فکری پشت آن قرار گرفته است. یا به طور مثال آیا فیلم "لاست" نتیجه کار شخصی«جی‌جی ‌آبراهام» است؟ هرگز! لاست محصول یک پروژه بسیار عظیم تحقیقاتی است.

تحلیل شما از رویکرد جدید هالیوود که به سمت تولید سریال‌های به‌طور میانگین 100 قسمتی، پیشرفته چیست؟

سریال‌ها همیشه تاثیر خاص خود را بر مخاطب داشته است. بعضا سریال‌هایی مثل«روزهای زندگی»، «محله پیتون»، «پرستاران»، «پزشک دهکده» و ... بوده اند که مخاطب ، 10 الی13 سال با آنها زندگی کرده است. کسی که از ابتدا با یک سریال و کاراکترهای آن بزرگ شود، همذات پنداری قریبی با آنها خواهد داشت و هر شعاری که در سریال داده شود قبول می‌کند. البته این تاثیر در سریال‌های درازمدت مشهودتر است. این رویکرد در قدیم نیز بوده اما چند سالی است که در حال جهانی کردن پخش سریال‌ها هستند. وقتی غرب تاثیر سریال را بر مردم خود می‌بیند طبیعتا به این سمت پیش می‌رود تا سریال‌ها را به خارج از مرزهای خود نیز بکشد و ما هم که معمولا کار او را تسهیل می‌کنیم! و سریال‌ها را با دوبله فارسی وارد بازار کشور می‌کنیم.

تحلیل شما از سریال‌ لاست چیست؟

اگر در نگاهی خیلی ساده ، نمادهای این سریال را بررسی کنیم دیگر نیازی به کاوش‌های دشوار روی محتوای سریال نداریم. سیر داستان، آدم‌های جزیره، اسامی آنها مثل«جان لاک»،«روسو» و ... هدف این سریال را نشان می‌دهد معروف است تاثیر هالیوود همراه تاثیر پنهان بوده است. آزمایش معروفی وجود دارد که فرانسوی‌ها فیلمی را نشان دادند و در هر 24 فریم (مربوط به هر ثانیه فیلم) یک فریم را به عکس نوشابه کوکاکولا اختصاص دادند. بعد از اتمام نمایش فیلم طبق آماری که گرفتند اکثریت مردمی که فیلم را از نزدیک دیده بودند،کوکاکولا می‌خواستند.

اما فیلم«لاست» گسترده شده فیلمی به نام«جزیره گمشده» است که در سال‌های دهه 30 برای اعضای جمعیت تسلیح اخلاقی که از انجمن‌های فراماسونری در ایران بود به نمایش گذاشته می شد. کسانی که عضو این حلقه ماسونی در ایران می‌شدند نخستین فیلمی که نشانشان می‌دادند همین «جزیره گمشده» بود.

"جزیره گمشده" فیلم کوتاهی بود که آرمان‌های ماسونی در آن به نمایش گذاشته می شد. لذا این فیلم برای کسانی که به عضویت "جمعیت تسلیح اخلاقی" فراماسونری درمی آمدند، یک فیلم آموزشی به حساب می آمد. بنابراین سریال "لاست" با ساخت قوی، داستانی جذاب‌تر از "جزیره گمشده" ، به صورت گسترده‌تر پخش جهانی شد. اگر تعدد سازمان‌ها و کمپانی‌هایی که پشت این سریال قرار داشتند را نیز بررسی کنیم بیشتر به اهداف تولید«لاست» پی خواهیم برد. به طور مثال کمپانی‌های "ACT ONE"  و گروه "والدن مدیا" که کمپانی های اوانجلیستی هستند و موسسات تحقیقاتی بسیار گسترده‌ای دارند و تمامی فیلم‌های آنان نیز ایدئولوژیک است. فیلمهای نارنیا یکی از فیلم‌های تولیدی این شرکت‌هاست که توسط سی اس لوییس  نوشته شده است.

فقط برایتان بگویم که کتاب های سی اس لوییس  برای اوانجلیست ها، مثل حافظ است برای ما.  همین کتاب نارنیا  7 قسمت است که آخر آن به جنگ آرماگدون می‌رسد و شیری به نام اصلان نماد بازگشت مسیح به سرزمین موعود است.

نظر شما درباره سریال 24 چیست؟

این سریال به سفارش سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا بعد از 11 سپتامبر ساخته شده است و  توجیه حضور آمریکا در کشورهای دیگر به بهانه سرکوب تروریست‌ها هدف این سریال است. بنابراین این فیلم را می‌توان در رده فیلم‌های سیاسی مثل رمبو، جیمزباند و ... دانست. که جنبه تبلیغاتی آن مدنظر بوده است.

روی کار آمدن اوباما نیز در فیلم‌هایشان نمایش داده شده است؟

زمانی که اوباما به ریاست جمهوری آمریکا رسید ، کریستوفر پالین ( از کارشناسان سیاسی معتبر غرب) مطلبی را با این تیتر روی سایتش گذاشت: «یک اسراییلی کاخ سفید اوباما را می گرداند» و این اسراییلی فردی به نام رم امانوئل است که  این نقش را برعهده گرفت. رم امانوئل و دیوید اکسلراد ( مدیر کمپین اوباما در انتخابات 2008) به کانونی از صهیونیست ها وابسته هستند که از اواسط دهه 80 روی ریاست جمهوری یک سیاهپوست کار می‌کردند. در کتاب خانم فرانسیس ساندرس – جنگ سرد فرهنگی- آمده است که در اوایل جنگ سرد و در کمیته های جنگ روانی ایالات متحده گفته می شد ، یکی از نکاتی که باید در فیلم‌ها نشان داد این است که در آمریکا ، سیاهپوستان آزادند و از حق مساوی با سفیدپوستان برخوردارند چرا که چهره آمریکا در نزد اروپاییان با مصداق‌هایی چون جامعه ای همیشه در حال جویدن آدامس ، شورولت رانی دیوانه‌وار و مانند آن تصویر می‌شده است. سازمان سیا این برنامه را داشت که چهره آمریکا را باید در نزد جهانیان خوب جلوه داد. فیلم معروف سال 69 میلادی با عنوان «در گرمای شب» از فیلم‌هایی بود که در راستای این اهداف ساخته شد و در آن یک سیاهپوست(با بازی سیدنی پواتیه) قهرمان داستان بود که در کنار پلیس سفید پوست (با بازی رد استایگر) قرار گرفته و به اصطلاح او را سر به راه  می کرد . در فیلم 2012 نیز رئیس‌جمهور سیاهپوست است که  در عین حال انسانی فداکار، خوب و... نشان داده شده است.

هالیوود با چه اهدافی پروژه 2012 را ساخت و با چه اهداف و روندی ادامه خواهد داد؟

نوآم چامسکی در جایی گفته بود آمریکا همیشه نیاز دارد یک هژمونی جهانی برای خود درست کند. اگر این هژمونی از بین برود سوالات بسیاری در ذهن جهانیان پدید خواهد آمد. سوالاتی از قبیل اینکه آمریکا در افغانستان، عراق، خاورمیانه و... چه می‌کند؟ در جاهایی 2012 را به حمله قریب‌الوقوع شرق و بویژه ایران تعبیر کرده‌اند.

آیا با حجم وسیع تبلیغاتی که انجام می‌دهند کار عملیاتی نیز در پیش دارند؟

امکانش بسیار زیاد است. به‌طور‌ مثال حفظ نیرویی که در عراق دارند بسیار مشکل است. علاوه بر بار مالی هزاران میلیارد دلاری، تاثیر  معنوی منفی شدیدی روی جامعه آمریکا گذاشته است. به هر صورت اینها می‌خواهند کار را در خاورمیانه تمام کنند. حتی اگر بتوانند اسرائیل را هم فدا می کنند. الان جمعیت یهودیان اسرائیل با جمعیت یهودیان آمریکا برابر است. اسراییل برای آنها واقعا حکم یک بهانه و دستاویز را دارد .روچیلد از معروف‌ترین بنیانگذاران صهیونیسم وقتی با کشتی خود به اسرائیل آمد همه دعوتش کردند که پای  به سرزمین موعود بگذارد اما روچیلد گفت سرزمین موعود من همین کشتی من است! و همین بارون ادموند روچیلد جمله معروف دیگری دارد که می گوید صهیونیست خوب آن آمریکایی است که به یک انگلیسی پول دهد تا یک یهودی لهستانی را به اسراییل بفرستد!!

پس می‌توان گفت پروژه 2012 پس‌زمینه اتفاقاتی است که آمریکا طراحی کرده است؟

غرب همیشه به هدایت افکار عمومی جهان اهمیت می دهد. گسترش معنویت دروغین و پروژه "آواتار" نیز در همین راستاست. البته در اتاق فکر آمریکا نظرات مختلف وجود دارد. همین الان برخی بر این باورند که باید به ایران حمله کرد. مایکل لدین از مسئولان موسسه آمریکن اینترپرایز (همان موسسه استراتژیک نئو محافظه کاران) در بالای سایت خود نوشته است «سریع‌تر حمله کنید» اما تصمیم اصلی را صاحبان سرمایه می‌گیرند.

مقام معظم رهبری تعبیری ‌داشتند که سیر فروپاشی آمریکا آغاز شده است. آیا می‌توان گفت با تمام این هجمه وسیع تبلیغات، فیلمسازی و... هالیوود هم دیگر نمی‌تواند برای آمریکا کاری کند؟

بله این سرنوشت محتوم تاریخ است. این همان وعده الهی است که در قرآن مجید آمده است. مگر هالیوود توانست از وقوع انقلاب اسلامی جلوگیری کند؟ مگر هالیوود توانست مانع گسترش اسلام در جهان باشد؟ چقدر در ترکیه تلاش کردند تا تفکر اسلامی را منکوب کنند ، حجاب ممنوع شد و بیشترین تبلیغات بر علیه جمهوری اسلامی صورت گرفت اما موج اسلامگرایی روز به روز در این کشور بیشتر شد. این را بنده با گوش خودم شنیدم که خبرنگار صدای آمریکا اعزامی به مصر برای کنفرانس شرم الشیخ چند سال پیش در همان برنامه خود تعریف می کرد که در تاکسی نشسته بود تا برای پوشش خبری به کنفرانس برود. راننده تاکسی تا فهمیده بود او ایرانی است گفته بود درود بر احمدی‌نژاد و شروع به تعریف از ایران و احمدی نژاد کرده بود. این دیگر اعتراف خود آنهاست که البته با لحنی تحقیر آمیز نقل می کنند... لذا برخلاف تبلیغاتی که هست ایرانی‌ها در سراسر دنیا مجبوب هستند و هر جا می‌روند با استقبال روبه‌رو می‌شوند. یعنی می‌بینیم اسلامی که نزدیک به 1400 سال سرکوب شد امروز رشد فراگیری داشته و روز به روز گسترده‌تر می‌شود.