مستغاثی دات کام

 
به بهانه سالگرد کودتای 28 مرداد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩
 

 

رمز کودتا توسط رادیو بی بی سی خوانده شد

 

 

"...اینجا لندن است ، رادیوی BBC ، اکنون دقیقا نیمه شب است..."

 

این جمله رمز کودتای سیاه 28 مرداد 1332 بود که درست در ساعت 12 نیمه شب 25 مرداد 1332  به جای جمله همیشگی "اکنون نیمه شب به وقت لندن است" از رادیوی BBC پخش گردید و شاه را نسبت به حمایت سازمان های جاسوسی انگلیس (یعنی MI5 و MI6) از کودتا علیه دولت دکتر محمد مصدق مطمئن ساخت.(خاطرات دانالد ویلبر و کتاب "انگلستان و سرنگونی دولت دکتر مصدق" نوشته ویلیام راجر لوییس) مارک گازیوروسکی (استاد علوم سیاسی دانشگاه لوییزیانای آمریکا که کتاب ها و مطالب متعددی درباره سیاست خارجی آمریکا و روابط این کشور با کشورهای جهان سوم دارد ) در کتاب خود تحت عنوان "کودتای سال 1332 علیه مصدق" در این باره می نویسد :

"...اسدالله رشیدیان (جاسوس رسمی انگلیس که در هنگام انجام کودتا همراه برادرانش به خدمت سفارت آمریکا گرفته شد)در روزهای 30و31 ژوییه (8  و 9 مرداد) با شاه ملاقات کرد. وی برای اثبات این امر که از جانب انگلستان سخن می گوید ترتیبی داد که یکی از عبارت های انتخاب شده شاه از رادیو BBC پخش شود..."

اگرچه حکم شاه مبنی بر برکناری مصدق با بازداشت حامل آن یعنی سرهنگ نعمت الله نصیری ( که بعدها رییس ساواک شد) بی نتیجه ماند ، اما از همان زمان کلید انجام کودتا که تحت عنوان عملیات "چکمه" توسط مسئول آن در  MI6 یعنی کریستوفر مونتاگ وودهاوس و با نام عملیات " آژاکس" توسط عامل مستقیم CIA یعنی کرمیت روزولت هدایت می شد ، زده شد.

شب قبل از کودتا نیز رادیو BBC در برنامه فارسی خود ، شعری از فردوسی را قرائت کرد که دوازده سال پیش در شب سوم شهریور 1320 و در آستانه ورود ارتش های اشغالگر متفقین به ایران خوانده بود :

"چو فردا برآید بلند آفتاب                   من و گرز و میدان و افراسیاب "

به این ترتیب همه نیروهایی که می بایست در کودتا شرکت نمایند ، از آغاز عملیات مطلع گردیدند.

 

قسمت چهاردهم  مجموعه مستند "راز آرماگدون" به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی و تهیه کنندگی رضا جعفریان که در اردیبهشت و خرداد 1387 از شبکه خبر سیما پخش شد ، به ناگفته های کودتای 28 مرداد اختصاص داشت که بخشی از آن را در اینجا می خوانید :

 

"...در تاریخ معاصر ما، کودتای 28 مرداد 1332 در نظر اغلب کارشناسان و مورخین و ناظران آگاه سیاسی، یکی از سیاه ترین نقاط عمل استعمار و به خصوص امپریالیسم آمریکا در میهن ما به شمار آمده و می آید. این نکته حتی در میان روشنفکران و نویسندگان خارجی و به ویژه  آمریکایی مسئله غریبی محسوب نمی شود  و کتب و مقالات متعدد و بسیاری درباره آن نوشته شده که معروفترینش کتاب "همه مردان شاه" نوشته استیون کینزر خبرنگار مشهور نیویورک تایمز است که در دوران کاری خود ، گزارش هایی را از بیش از 50 کشور چهار قاره جهان برای این روزنامه ارسال نمود.

اما تقریبا اغلب منابعی که ماجرای کودتای 28 مرداد را روایت کرده و به زمینه ها و پس زمینه های آن پرداخته اند ، کلیت این جریان را با طرح کرمیت روزولت و سازمان سیا و شعبان بی مخ و اخیرا برادران رشیدیان محدود ساخته اند و از برخی چهره های اصلی و پشت پرده این حادثه ننگین در تاریخ ایران و جهان عمدا یا سهوا گذشته اند.

طبق اسنادی که در غرب هم منتشر گردیده ، در باره عوامل پنهان داخلی این کودتا ، بیشتر به شبکه برادران رشیدیان اشاره شده است ، تنها مارک گازیوروسکی  در کتاب خود تحت عنوان "کودتای سال 1332 علیه مصدق"  به شبکه "بدامن" به عنوان مهمترین شبکه سازمان سیا در این کودتا اشاره کرده است . او که اهم پژوهش خود را براساس اسناد دست اول و مصاحبه با کارمندان  پیشین سازمان سیا مبتنی نموده ، سرپرستان این شبکه را دو ایرانی با نام های رمز نرن و سیلی  می داند.

پروژه بدامن یکی از نخستین پروژه هایی بود که در چارچوب همکاری MI6 و سازمان نوبنیاد CIA در آن زمان برمبنای امکانات غنی بومی MI6 و بودجه کلان CIA آغاز شد و براساس اسناد  افشاء شده ، مسئولیت اداره آن به عهده سر شاپور ریپورتر قرار گرفت که در همکاری با اسدالله علم اجرای پروژه را شروع کرد. دو ایرانی که در اسناد سیا با نام های رمز نرن و سیلی خوانده شده اند ، بنا بر تحقیقات جامع و دقیق عبدالله شهبازی(کارشناس تاریخ معاصر) ، در واقع همین دو نفر بودند و همین شبکه بود که در سال های پس از کودتا به عنوان مقتدرترین سازمان پنهانی در حیات سیاسی ایران اعمال نفوذ نمود و بسیاری از رقبای جاه طلب خود را ، اعم از سایر وابستگان به MI6 و یا عوامل  مستقل CIA مهار کرد  و به قدرتی بلامنازع تبدیل شد. راز دوام محمد رضا پهلوی در کشاکش تنازع مراکز قدرت در غرب در پیوند وی با همین شبکه بود که در نهایت توسط دست های نامریی و نیرومند امپراتوری جهانی صهیونیسم اداره می شد.

براساس آنچه گازیوروسکی می نویسد ، طبق اسناد موجود ، برادران رشیدیان در نوامبر 1951 برابر با آبان 1330 توسط MI6 در اختیار سیا قرار گرفتند تا نقش مهمی را در عملیات انگلیسی- آمریکایی کودتا ایفا کنند.

اما در واقع این شبکه روچیلد – ریپورتر بود که طرح کودتای 28 مرداد 1332 را ریخته و بوسیله عوامل مختلفش از جمله CIA و MI6 و شبکه های BEDAMN و رشیدیان اجرا کرد . نگاهی به وقایعی که طی سالهای 1327 تا 1332 اتفاق افتاد ، روشن می سازد که چرا کانونهای جهانی صهیونیسم ، علیرغم پایگاههایی که در سالهای پس از شهریور 1320 در ایران ایجاد کرده بودند ، در اوایل دهه 30 به این نتیجه می رسند که بایستی یک کودتا ، شرایط موجود را غبار آلود ساخته و اذهان را متوجه مسائل فرعی گرداند، ضمن اینکه فضای سیاسی ایران را چنان درون دیکتاتوری وابسته  غرق سازد که فرصت هرگونه مخالفت را سلب نماید و افزون بر آن ، زمام امور نیز به دست امپریالیسم تازه نفس یعنی آمریکا سپرده شود. نگاهی به اوضاع جهانی در آن روزگار نشان می دهد که مسئله اصلی جهان سیاست در آن ایام ، تاسیس رژیم نامشروع اسراییل بود که برطبق اسناد و مدارک متعدد ، از 3-4 قرن پیش در دستور کار کانون های جهان وطن صهیونیستی قرار داشت و به عنوان استراتژی برپایی حکومت جهانی صهیون ، دو جنگ جهانی به خاطرش برپا شد. در چنین شرایطی مخالفت و اعتراض آزادیخواهان مسلمان می توانست به جنبشی جهانی منجر شده که موقعیت اسراییل را در همان سال اول تاسیسش به خطر اندازد.

وقایعی که طی سالهای اواخر دهه 20 اتفاق افتاد ، نشان از تقویت گسترده نیروهای مبارز مذهبی به رهبری آیت الله کاشانی در سطح جامعه ایران داشت. علاوه برآن ، محبوبیت فداییان اسلام به رهبری شهید نواب صفوی ،  نفوذ اندیشه اسلام سیاسی در میان مردم  را به رخ می کشید و این نامطلوبترین وضعیت برای محافل استعماری و خصوصا کانون های صهیونیستی به شمار می آمد. حرکت آیت الله کاشانی و نواب صفوی در تشکل مردم علیه حاکمیت اسراییل در فلسطین که تا آن زمان در میان عموم نیروهای سیاسی جامعه بی نظیر بود ، زنگ خطری برای کانون های فوق به شمار می آمد. از همین رو ملاحظه می کنیم که پشت پرده کودتای 28 مرداد 1332 شبکه صهیونیستی روچیلد – شاپور ریپورتر قرار می گیرد که تا امروز کلیه اسناد و تبلیغات جهانی در پنهان نگه داشتن این نقش  عمل کرده است.

نگاهی به وقایعی که منجر به پدید آمدن نهضت ملی شدن صنعت نفت گردید ، نشان از آن دارد که تا پیش از تاسیس اسراییل و تظاهرات عظیم مردم مسلمان ایران در 27 خرداد 1327 (یعنی چند ماه پس از اعلام موجودیت رسمی اسراییل) علیه این غده سرطانی در خاورمیانه ، اساسا خبری از مخالفت با حاکمیت انگلیس بر منابع نفتی ایران نبود که از سال 1933 ( برابر 1312) بنابرقراردادی در دوران سیاه رضاخانی و با وساطت فراماسون معروف ، حسن تقی زاده این ثروت عظیم سرزمین ما را به کام امپراتوری بریتانیا می ریخت.

در آذرماه 1323 که مقوله اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی در مقابل حاکمیتی که انگلیس برمنابع نفتی جنوب داشت ، در مجلس مطرح می شود ، نمایندگان مجلس از جمله دکتر مصدق در عین اینکه به انگلیس حق می دهند تا از امتیاز خود همچنان استفاده کند ، اما با امتیازهای جدید به دولت شوروی مخالفت می نمایند. در آن زمان غلامحسین رحیمیان ، نماینده قوچان دست به یک ابتکار تاریخی زده و ماده واحده ای را به مجلس تقدیم کرده ، دائر براینکه چون امتیاز نفت جنوب در دوران استبداد به شرکت دارسی داده شد و در موقع دیکتاتوری ، آن را تمدید و تجدید نموده اند ، بایستی این امتیاز انگلیسی الغاء گردد. رحیمیان از نمایندگان مجلس و به خصوص دکتر مصدق در خواست کرد:

"... حال شما که با لایحه تصویب شده ، هرگونه امتیاز را منع کرده اید ، بیایید امتیازی راکه در گذشته به انگلیسی ها داده شده و غیر مشروع است و ملت ایران ، میلیاردها از آن متضرر گردیده ، لغو نمایید..."

رحیمیان خطاب به دکتر مصدق گفت :

"...شما که وطن پرست هستید و از فجایع شرکت نفت باخبرید ، بیایید این طرح را امضاء کنید..."

 دکتر مصدق حاضر نگردید که آن را امضاء نماید و طرحی که می توانست آغاز واقعی نهضت ملی شدن صنعت نفت باشد ، در نطفه خفه شد! اما چه اتفاقی افتاد که فقط 5 سال بعد ناگهان دکتر مصدق به عنوان پیشوای جنبش ضد استعماری ملی شدن صنعت نفت معرفی گردید؟!  

در واقع امروز با توجه به اسناد و واقعیات موجود تاریخی ، می توان گفت شبکه شاپور ریپورتر ، پسر اردشیر ریپورتر و دوست نزدیک محمد رضا ، ماجراهای پس از تاسیس رژیم اسراییل در ایران را طراحی و هدایت کرد. نکته قابل تامل اینکه سر شاپور ریپورتر به عنوان سرجاسوس سرویس اطلاعاتی انگلیس شناخته می شد اما با پوشش وابسته مطبوعاتی سفارت آمریکا در تهران حضور پیدا کرد و تا کودتای 28 مرداد 1332 به طور رسمی ، رییس دارالترجمه سفارت آمریکا و رایزن سیاسی این سفارت بود!

پیتر رایت مامور ارشد MI6، در خاطرات افشاگرانه اش، ضمن بیان ارتباطات شاپور ریپورتر،او را به عنوان رییس یک شبکه مستقل اطلاعاتی قلمداد کرده که از لندن توسط لرد ویکتور روچیلد(از متنفذین شبکه جهانی صهیونیسم) هدایت می شد و لرد روچیلد ، پیوندهای او را با نخست وزیر بریتانیا و روسای MI6 سازمان می داد. پیتر رایت در خاطراتش می نویسد:

"... لرد ویکتور روچیلد با استفاده از دوستی اش با شاه ایران و اداره برخی از عوامل جاسوسی در خاورمیانه که آنها را برای دیک وایت (رییس کل MI6 ) و به طور شخصی کنترل می کرد ، مانند سر ریپورتر که رل تعیین کننده ای در عملیات خاورمیانه ای MI6 در سال های دهه 1950 داشت ، روابط خود را با دستگاه اطلاعاتی انگلستان حفظ می کرد..."

کریستوفر مونتاگ وودهاوس ، مسئول عملیات چکمه در MI6 که در سالهای 1951 – 1952 در تهران بود و بعدها رییس انستیتوی سلطنتی امور بین المللی ، نماینده مجلس عوام از حزب محافظه کار و رییس موسسه انتشاراتی پنگوئن شد، نیز به نقش اصلی شاپور ریپورتر در وقایع اواخر دهه 20 و اوایل دهه 30 شمسی در ایران می پردازد. وودهاوس در خاطراتش می نویسد:

"...زینر (مامور MI6 در ایران)همچنین یک پارسی اهل بمبئی را که همشاگردی شاه بود ، به من معرفی کرد ، اگرچه در آن موقع او آدم مهمی نبود ولی بعدها بواسطه خدماتی که برای ما انجام داد ، به لقب سر شاپور ریپورتر مفتخر شد..."

 به پاس خدمات شبکه روچیلد-ریپورتر هم بود که پس از کودتای 28 مرداد و در قرارداد کنسرسیوم ( که بر جنازه صنعت ملی نفت ایران بسته شد) ، شرکت رویال داچ شل متعلق به امپراتوری روچیلد ،14درصد سهام نفت ایران را به خود اختصاص داد.

در تاریخ 25 مارس 1979 برابر 5 فروردین 1358 هم نشریه انگلیسی ساندی تلگراف طی مقاله مفصلی برخی از ابعاد فعالیت های شاپور ریپورتر را افشاءکرد. در این مقاله ضمن اشاره به سوابق ریپورتر در حکومت شاه که به عنوان "رایزن عالیمقام شاه ایران" حضور داشته است، از نقش وی در کودتای 28 مرداد 1332 ، پرده برداشته شد. نشریه ساندی تلگراف نوشت:

"... او (شاپور ریپورتر) کسی است که روابط و همکاری نزدیک با سازمان های جاسوسی انگلستان و آمریکا داشته و از جمله عملیات او ، نقش مستقیم در کودتای سال 1953 (1332) و بازگردانیدن شاه به تاج و تخت می باشد... او در همان زمان همکاری نزدیک خود را با سازمان سیا آغاز کرد و مستقیما با عوامل این سازمان وارد مذاکره شد تا کودتایی را که در اثر آن شاه به قدرت بازگشت (یعنی همان کودتای 28 مرداد 1332) سازماندهی کند..."

اشاره نشریه ساندی تلگراف به نقش فراسازمانی شاپور ریپورتر که زمانی در MI6 است و زمان دیگر در CIA خود گویای ارتباطات نزدیک اطلاعاتی – امنیتی وی با کانون های جهانی صهیونیسم است که لرد ویکتور روچیلد در راس آنها قرار داشت و همچنان که پیش از این نیز گفته شد با سرشاپور ریپورتر رابطه نزدیکی داشت. انتشار مقاله ساندی تلگراف وابسته به جناح کارگر انگلیس را می توان به رقابت هایی که این حزب در آن زمان با محافظه کاران تحت نفوذ شبکه روچیلد- ریپورتر داشت ، مربوط دانست.

در آرشیوهای ایرانی اسناد متعددی موجود است که رابطه نزدیک لرد ویکتور روچیلد، و همسرش (ترزا مایور)، و سِر دیک وایت (رئیس وقت MI-6) را با سِر شاپور ریپورتر و نیز رابطه صمیمانه آنان را با امیر اسدالله علم مسجل می‌سازد.

 


 
 
نگاهی به فیلم "جاده"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
 

 

 

 

حفاظت از آخرین منجی

 

یک فیلم دیگر آخرالزمانی و این بار براساس کتابی از "کورمک مک کارتی" که پیش از این(حدود دو سال پیش) اقتباسی از نوول قبلی او یعنی  "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را ساخته برادران کوئن دیدیم که اسکار بهترین فیلم سال را هم دریافت کرد.

"کورمک مک کارتی" نویسنده 77 ساله ای که در دنیای ادبیات امروز ، معروف به سیاه نمایی و تلخ اندیشی درباره جامعه کنونی آمریکا شده است ، نیز اینک در نوول "جاده" همچون بسیاری دیگر از نویسندگان و سینماگران غربی و آمریکایی در جریان حاکم تفکر امروز غرب ، به آخرالزمان رسیده است.  قهرمان های مک کارتی که اغلب دچار نفرت و خشم کور توصیف می شدند و در صحراهای خشک و بی آب و علف ، پناه می گرفتند اینک در گریز از توحش آخرالزمانی ، برای نجات بشریت ، به اصطلاح خود را به آب و آتش می زنند و در مرگزار قحطی و گرسنگی و مرگ ، سخن از امید و انسانیت و خانواده می کنند. پیش از این ، داستان "سرزمینی برای پیرمردها نیست" که در سال 2003 منتشر شد ، به شدت مورد استقبال قرارگرفت و البته اقتباس برادران کوئن از آن ، یکی از وفادارانه ترین برداشت های ادبی این زوج فیلمساز به شمار آمد.

"کورمک مک کارتی" در کتاب "سرزمینی برای پیرمردها نیست" ، یک غرب وحشی را روایت کرده بود که در آن آدم ها می کشتند ، نه برای پول و طلا و دفاع از خود ، بلکه برای اینکه فقط کشته باشند!!

شهرها مملو از آدم هایی بود که با اسلحه رفت و آمد می کردند و مغازه های اسلحه فروشی نیز به راحتی ، انواع تفنگ و گلوله هایش را به فروش می رساندند. در روایت مک کارتی از آن غرب وحشی ، همه یک جور زندگی می کردند و یک مدل حرف می زدند ،مثل همان جمله معروفی که اغلب کاراکترهای فیلم تکرارمی کردند :"...همیشه همین را می گویند که لازم نیست این کار را بکنی"!

اما تام بل (کلانتر شهری که قصه در آن می گذشت) در میان آن همه کشت و کشتار و قتل و غارت ، سعی داشت به دستیار تازه کارش ، آموزش دهد. صدای او در نریشن ابتدای فیلم با غم و حسرتی عمیق از روزگاری حکایت می کرد که کلانترها ،حتی بعضا اسلحه حمل نمی کردند. آنچه که امروز باورنکردنی نشان می داد. او می گفت:"...همیشه دوست دارم درباره آن دوران قدیم بشنوم. هیچ وقت چنین موقعیتی را از دست ندهید...نمی توانید کمکی باشید مگر اینکه در برابر خودتان که در مقابل آن دوران قرار گرفته اید ، بایستید. نمی توانید کمکی باشید مگر اینکه دریابید چگونه آنها عمل می کردند..."

تام برای توصیف شرایط غیرانسانی حاکم بر روزگارش به ماجرای پسری اشاره می کرد که دختری14ساله رابه قتل رسانده ودر پرونده اش درج گردیده بود که این قتل را با انگیزه ارضاء جنسی انجام داده ، درحالی که خود آن پسر ، دلیل یاد شده را نفی می کرد و می گفت که او را کشتم ، چون تا جایی که به خاطر می آورم ، همیشه برنامه ای داشتم ، یک کسی را بکشم! و می دانم که با این عمل به جهنم خواهم رفت!!

این فاجعه ای بود که در "سرزمینی برای پیرمردها نیست" ، توسط کورمک مک کارتی روایت شد. تام بل در ادامه صحبت هایش تاکید می کرد :"قتل هایی که امروز اتفاق می افتد را حتی به سختی     می توان اندازه گرفت..."

کتاب مک کارتی با تکیه بر جزییات ، به خوبی فضای رعب آور و وحشیانه چنین جامعه ای را نشان  می داد. گفت و گوی سکانس قهوه خوری تام بل و کلانتر شهری دیگر به نام "ال پاسو"  که در متلش  قتلی صورت گرفته بود ، نقطه اوج مرثیه خوانی مک کارتی برای دنیای امروز غرب یه نظر می رسد.

در این سکانس کلانتر ال پاسو با تاسف از قتل های صورت گرفته ، می گفت:"... دیگه سررشته کار از دست همه دررفته..." و تام بل در تایید حرف های وی  با نگرانی می پرسید :"...این کارها ما را به کجا می خواد ببره؟..." . همین تام بل در بازگشت به خانه در دیدار با دوست علیلش ، می گفت که دیگر خودش را شکست خورده حس می کند و آن دوست در پاسخ اظهار می داشت :"...این سرزمین به مردمش خیانت کرده ، جلوی بعضی چیزها را نمی شود گرفت.جلوی قسمت را نمی توان گرفت..."

به نظر می آید نوول "جاده" ، علاوه برآنکه شباهت های انکار ناپذیر تماتیک و ساختاری با نوشته پیشین کورمک مک کارتی یعنی "سرزمینی برای پیرمردها نیست" دارد به نوعی ادامه آن نیز به نظر می آید. این را حتی از آخرین جملاتی که تام بل سرخورده به همسرش می گوید ، می توان دریافت. او درباره خوابی سخن می گوید که درباره پدرش دیده و در آن خودش را پیرتر از پدر یافته است.

تام بل ادامه می دهد :"...به نظر می آمد هر دوی ما در زمان قدیم سیر می کردیم. و من برپشت اسبی در دل شب و درمیان کوهها پیش می رفتم...هوا سرد بود و برف زیادی بر زمین نشسته بود و او مرا برپشت اسب نگه می داشت و از آن کوره راه می گذراند. در طول راه هیچ نمی گفت ، فقط مرا عبور می داد ، در حالی که بالاپوشی به دور خود گرفته بود و سرش پایین بود. در همین حال من آتشی را دیدم که در شیپورش حمل می کرد و رهگذران از آن استفاده می کردند. من از طریق آن آتش می توانستم شیپور را ببینم... و من در خواب می دانستم که او می رود تا آتشی را در دل آن تاریکی و سرما روشن کند و من می دانستم که هرجایی بروم ، او هم هست و بعد بیدار شدم."

در نوول "جاده" آن دنیای در هم ریخته و آشفته "سرزمینی برای پیرمردها نیست" به پایان راه خود رسیده و مرد ( ویگو مورتنسن) و پسری که بر ویرانه های آمریکای سوخته و نابوده شده به سوی سرنوشت می روند ، گویی تعبیر همان خوابی است که کلانتر تام بل در "سرزمینی برای پیرمردها نیست" دیده بود.

انگار آنچه کلانتر تام بل به عنوان خواب نقل می کند ، خلاصه داستان "جاده" است. در واقع می توان "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را یک اثر پیش آخرالزمانی به شمار آورد ، همچنانکه "جاده" را پسا آخرالزمانی ( Post Apocalyptic) محسوب کرده اند. در  قصه "جاده" ، پدر و پسری در حالی که زندگی روی زمین نابود شده ، در میان ناامیدی یک دنیای خاکستری به سوی امید و زندگی می روند.(همچنانکه تام بل در میان آن افسارگسیختگی غرب وحشی ، نحوه برخورد با خلافکاران را به دستیارش آموزش می داد)  نریشن مرد در ابتدای فیلم ، ماجرا را این گونه شرح می دهد:

"...یک روز صبح ناگهان ساعت روی یک و هفده دقیقه ایستاد. یک شکاف بزرگ از نوری روشن دیده شد و بعد یک سری از تکان های سخت. در طول یک سال آتش برروی مرزها حاکم بود و سرودهای دیوانه وار خوانده می شد. هر روز مرگ مانند میخ تیز جاده را سوراخ می کرد. فکر کنم که ماه اکتبر باشه ولی مطمئن نیستم. نباید یک تقویم را برای پنج سال نگه می داشتم. هر روز از روز پیش خاکستری تر می شه. هر شب تاریک تر پشت تاریکی . دنیا هر هفته سردتر می شه ، انگار که داره می میره. هیچ حیوانی زنده نمونده. تمامی محصولات از بین رفته. یک روز همه درختهای دنیا خواهد افتاد. جاده ها پر از مردمی است که چرخ دستی دنبال خود می کشند و گروههایی به دنبال سوخت و غذا هستند. یک آدم خواری بوجود آمده . آدم خواری ، یک ترس بزرگه. بیشتر از همه نگران غذا هستم. همیشه غذا. غذا و کفش هایمان. بعضی وقتها برای پسرم داستان قدیمی شجاعت و عدالت را نقل می کنم  که به خاطر آوردنش خیلی دشوار است. همه چیزی که می دونم اینه که این پسر تضمینی برای من هست. و اگر او کلام خدا نباشه پس خدا هرگز حرف نزده است..."

این جملات آخر ، بسیار شبیه آخرین کلمات خواب تام بل درباره پدرش است. همان کلماتی که حکایت از راهبری و هدایت گری پدرش در آن کوره راهها و تاریکی و سرمای کوهستان داشت. راهبری که تمامی رهگذران را با روشنی آتش درون شیپورش  ، هدایت می کرد. ( یکی از اشاراتی که در "جاده" در بیان پدر برای پسرش ، نقطه تفاوت آدم های خوب و بد به حساب می آید ، این است که آدم های خوب گویا آتشی را در درون خود و در قلب خویش حمل می کنند و همین آتش مایه هدایت و مانع گمراهی شان است. پسر نیز پس از مرگ پدر و در کنار ساحل ، یکی از سوالات کلیدی اش از مردی که او را به خانواده اش دعوت کرده این است که آیا آتشی در درون و قلبش حمل می کند).

اما آن چه بیش از هر موضوعی عبارات واپسین در دو صحنه یاد شده را به یکدیگر شبیه گردانیده ، تم منجی گرایی است که در "سرزمینی برای پیرمردها نیست" در شکل یک خواب ( رویای صادقه؟) رخ نمود و در "جاده" به شکلی واقعی و آرمانی. به این ترتیب می توان دریافت که کورمک مک کارتی فقط در نوول "جاده" به تفکر آخرالزمانی نرسیده و زمینه های آن را از قبل داشته است.

در فیلم "جاده" برخلاف دیگر آثار آخرالزمانی دقیقا مشخص نیست که به چه دلیل زندگی در روی کره زمین به نابودی کشیده شده اما از طریق همین چند جمله راوی یعنی همان پدر می توان به فضای فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست" رسید و اینکه شاید همان توحش و میل به کشتن ، بشر را به چنین سرنوشتی دچار نموده است. در یک نمای فلاش بک از گذشته ، مرد را در کنار همسرش (شارلیز ترون) می بینیم که از خواب بیدار شده و با وحشت از پنجره به بیرون نگاه می کند و بدون آنکه تصویری از آنچه وی دیده را مشاهده نماییم ، فقط از طریق انعکاس زردی شعله های آتش برروی صورت مرد ، متوجه   می شویم ، فاجعه ای در حال رخدادن است.

فیلم "جاده " را جان هیلکوت براساس فیلمنامه ای که جو پنهال به طور وفادارانه و دقیق از کتاب کورمک مک کارتی اقتباس کرده ، ساخته است. جان هلیکوت را با فیلم به یادماندنی ولی مهجور "پیشنهاد"(2005) می شناسیم  و جو پنهال در واقع یک فیلمنامه نویس تلویزیونی است که از معدود آثار سینمایی اش می توان به "تحمل عشق" (2004) اشاره کرد.

اما همچنانکه توضیح داده شد ، اساس فیلم را فضاسازی ها و شخصیت پردازی ها و قصه جذاب کورمک مکارتی می سازد و البته جان هلیکوت به خوبی توانسته آن فضا و شخصیت ها را از کار دربیاورد؛ مرد ( که تنها در یک صحنه فیلم در مقابل پرسش یک پیرمرد ، خود را "ایلای" می خواند) کسی است که تمام سعی و تلاش خود را برای نجات زندگی پسرش به هر طریق و روشی معطوف گردانده است. او برخلاف بسیاری از جمله همسرش ( که خیلی زود از ادامه زندگی ناامید شد و خود را به کشتن داد) امیدوارانه و علیرغم همه سختی ها و تنگنای شرایط زیستی ، پیش می رود تا به قول خودش به ساحل دریا در جنوب برسد. اگرچه همچنان یک اسلحه و دو گلوله را برای خود و پسرش نگاه داشته و شیوه شلیک آن از طریق دهان را نیز به پسرش آموزش داده تا در شرایطی که احتمال گرفتار شدنش در چنگال آدمخواران وجود دارد ، بتواند به زندگی خودش خاتمه دهد. او حتی یک بار تا آستانه کشتن پسر پیش می رود ؛ آنجا که در طبقه دوم خانه آدمخواران مخفی شده اند و یکی از اهالی خانه تا آستانه مخفی گاه پیش می رود ولی ناگهان به سر و صدای دیگر قربانیان ، آنها می توانند از آن محل جان سالم به در ببرند.

از این لحاظ نگاه مک کارتی به پسر ، فراتر از یک بچه یا کودک بازمانده است. نگاهی مانند آنچه در فیلم "فرزندان بشر" ( آلفونسو کوارون) وجود داشت. براساس همان جمله معروف تاگور که وقتی نوزادی به دنیا می آید ، نشانه آن است که هنوز خداوند نسبت به بشر امیدوار است. یا مانند آن کودکانی که در فیلم "آگاه"(Knowing)  برای آینده بشر انتخاب شده بودند و در آخرالزمان ، همزمان با نابودی کره زمین به آسمان ها می رفتند تا پس از طی مدتی بازگشته و زندگی تازه ای را برروی زمین آغاز نمایند.( همان اعتقاد اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست به آخرالزمان و مقوله منجی و نجان نسل بشر) .

یک بار دیگر به آخرین جملات گفتار مرد در ابتدای فیلم توجه کنید :

"... همه چیزی که می دونم اینه که این پسر تضمینی برای من هست. و اگر او کلام خدا نباشه پس خدا هرگز حرف نزده است..."

یعنی مرد ، پسر را "کلام خدا" دانسته و به نوعی او را تضمینی برای زنده ماندن خود (یا نسل بشر؟) محسوب می کند.

در صحنه ای که آنها بر سر راهشان به پیرمردی ( با بازی و چهره پردازی بسیار متفاوت رابرت دووال) می رسند و با اصرار پسر به وی کمک می کنند ، آن پیرمرد او را فرشته خوانده و با شگفتی اظهار می دارد : "...هرگز فکر نمی کردم دوباره بچه ای را ببینم ، هرگز فکر نمی کردم  دوباره این اتفاق برایم بیفتد..."

 و هنگامی که مرد در پاسخش می گوید که او یک فرشته است و منظور خویش از فرشته نامیدن پسر ، یک نجات بخش بودن وی معنی می نماید ، تعبیر پیرمرد تاکیدی بر همان نگرش منجی گرایانه نسبت به پسر است. تعبیر پیرمرد از سخن مرد درباره پسرش این است:

"...امیدوارم اینچنین نباشد . بودن توی جاده با آخرین منجی مثل این ، خیلی خطرناک است..."

اظهار نگرانی پیرمرد درمورد حفظ جان به قول خودش "آخرین منجی" ، به نظر بخشی دیگر از تئوری آخرالزمان گرایی امروز غرب است که در کمتر داستان یا فیلمی از این دست ، رویت شده بود و از این لحاظ زاویه نگاه آپوکالیپتیک کورمک مک کارتی کاملا نو و جدید می نمایاند.

علاوه براین دیالوگ ها ، پسر کاملا رفتاری مسیحا گونه دارد. او برخلاف پدرش ، به کسی بی اعتماد نیست و تنها آدمخواری را عملی نکوهیده می داند و در عین حال عقایدش را کاملا می تواند به مرد بقبولاند.

با حضور او ، آنها در حالی که کاملا ناامید و گرسته با مرگ دست و پنجه نرم می کنند ، به انبار غذا دست می یابند ، انگار که خداوند به خاطر وجود آن پسر ، مائده آسمانی برایشان فرستاده است.

او علیرغم مخالفت پدرش ، علاوه براینکه از ذخیره غذایشان به پیرمرد می دهد ، حتی مرد را مجبور می سازد تا او را با خود همراه نمایند. همچنین بینوایی را که ذخیره غذا را از کنار ساحل دزدیده بود و پدرش پس از یافتن ، او را ظالمانه مورد تحقیر قرار داده و حتی لباسهایش را هم از تنش درآورده بود ، بخشیده و علاوه بربازگرداندن لباس ها ، قوطی کنسروی نیز برایش باقی می گذارد.

از همین روست که پس از مرگ پدر و در عین بی پناهی و سرگردانی و در شرایطی که اسارتش توسط آدمخواران قریب الوقوع است ، بوسیله ای خانواده ای نجات پیدا می کند که گویا مدت ها آنها را تعقیب کرده بودند . مادر خانواده وقتی پسر را می بیند به او می گوید:

"... ما مدتها تو را تعقیب کرده بودیم و خیلی درباره ات نگران بودیم که حالا دیگر آن نگرانی رفع شد.(یک ماموریت الهی برای حفظ جان منجی ؟!) .

 مرد خانواده (بازهم با چهره بسیار متفاوت گای پیرس) با مهربانی پسر را در کنار ساحل می یابد و از او در خواست می کند که به خانواده آنها بپیوندد! یک خانواده کلاسیک آمریکایی که کاملا در آن شرایط غیر عادی می نمایاند؛ یک مرد(پدر) و یک زن(مادر)  و  دو فرزند( یک پسر و یک دختر) به علاوه یک سگ ! (علیرغم آنکه مرد در نریشن ابتدای فیلم از اضمحلال نسل حیوانات سخن گفته بود) .

نگرش کورمک مک کارتی و  جو پنهال به مقوله آخرالزمان در این نوع سینما ( که امروزه ژانر حاکم بر سینمای جهان به شمار می آید) هم از نمایش موضوع و حتی تصویر منجی فراتر رفته و به حفاظت و تلاش برای حفظ  جان وی می رسد. آنچه که موتیف اصلی مجموعه فیلم های "ترمیناتور" بود. داستان با گذر از برخی عناصر مشترک و تکراری آثار آپوکالیپتیک ، مانند علت وقوع آخرالزمان یا معرفی منجی ( که حتی در "ترمیناتور" هم وجود داشت) برروی مایه اصلی خود متمرکز شده و طی سفر ادیسه وار مرد و پسر ، برروی موضوع مراقبت از منجی زوم می نماید. مراقبتی که برخلاف مثلا فیلم های "ترمیناتور" توسط انسان های صورت نمی گیرد و وجه ماورایی به خود می گیرد. مادر خانواده ای که در پایان فیلم ، پسر را در میان خود پذیرفته است ، خطاب به او می گوید که این سرنوشت و تقدیر تو بود که ما تو را یافتیم!

به هرحال نوول و فیلم "جاده " یک بار دیگر اهمیت سینمای آخرالزمانی را برای غرب امروز روشن می گرداند.

سینمایی که اگرچه ریشه هایش به سالهای اولیه اختراع سینما می رسد اما به دنبال حادثه 11 سپتامبر 2001، جنگ‌های عراق و افغانستان، تهدیدهای مکرر تروریستی و بحران‌های پی‌درپی اقتصادی مانند ورشکستگی‌های مکرر شرکت‌ها و کمپانی‌های بزرگ و قدیمی بیش از هرزمانی در دستور کار کمپانی های هالیوودی قرار گرفته است.

سینمایی که با تولید فیلم‌هایی مانند:"آگاه" ، "بابل پس از میلاد" ،  "2012"، "جاده" و "کتاب‌الی" در همین چندماه اخیر  ، سعی دارد به نوعی سمت و سو دهنده این نگرانی‌ها و اضطراب‌ها باشد به طرف آنچه مورد نظر صاحبانش است.

آیا هنوز زمان آن نرسیده که دیگر این سوال برای سینماگران ، منتقدان و مسئولین سینمای ما به طور جدی مطرح شود ، چرا سینمای غرب تا این حد ( 70 تا 80 درصد آثار تولیدی هرسال) نسبت به مقوله آخرالزمان و منجی گرایی جعلی( از دیدگاه اوانجلیستی ) علاقه نشان می دهد و برایش هزینه های گزاف می پردازد؟ آیا تنها برای حفظ گیشه و درآمد بیشتر است؟ ( این درحالی است که بسیاری از این آثار آنچنان مورد استقبال قرار نگرفته و بیشتر وجه سینمای خانگی پیدا می کنند.)

آیا هنوز هم این گرایش علنی و افراطی سینمای هالیوود به موضوعات آخرالزمانی را توهم توطئه پنداشته  و سینمای غرب را فارغ از هر نوع ایدئولوژی ، یک پدیده سرگرمی ساز و هنری قلمداد می کنند؟!!

و سوال مهمتر از متولیان فرهنگی و هنری کشور اینکه آیا هنوز به آن حد نرسیده ایم که ما نیز به عنوان یکی از جدی ترین ملت های معتقد و باورمند به تنها منجی حقیقی آخرالزمان در هنر و سینمایمان ، التفات ولو اندکی به این موضوع مهم دینی و مذهبی خود نشان دهیم؟!! 


 
 
حلول ماه مبارک رمضان خجسته باد
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
 


 
 
به بهانه سالگرد مشروطیت
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩
 

 

 

ماجرای دیگ پلوی سفارت انگلیس !

 

 

آنچه در زیر می آید بخشی از متن دو قسمت از مجموعه مستند "راز آرماگدون 3 : معبد تاریکی" است که به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی و تهیه کنندگی رضا جعفریان ، در 26 قسمت اسفندماه سال گذشته از شبکه خبر  و فروردین و اردیبهشت امسال از شبکه اول سیما پخش شد. در این دو قسمت در ادامه بررسی نفوذ تشکیلات فراماسونری در تاریخ معاصر ایران ، به مقطع مشروطیت پرداخته می شد. بی مناسبت نیست به بهانه سالگرد این واقعه مهم تاریخ ایران، این بخش از مجموعه "راز آرماگدون 3: معبد تاریکی" که براساس پژوهش و تحقیق مفصل و با همکاری مورخین و کارشناسان معتبر  تاریخ نوشته شده را از نظر بگذرانیم:

 

دیگ های پلو در راه سفارت انگلیس!

 

واقعیت این است که قضیه مشروطیت از ابتدا ، نام و عنوان مشروطیت و البته اهداف و آرمان هایی که بعدا از درون سفارت انگلیس و دیگ های پلوی آن بیرون آمد و برایش نوشته شد ، را برخود نداشت. ماجرا از اعتراض علما وروحانیون به ظلم و فسادی آغاز شد که از سوی تتمه حکومت قاجاریه بر مردم می رفت ؛ از چوب زدن 14 طلبه به دستور عین الدوله و به زنجیرکردن آنها و گرداندن در شهر و سپس تبعید به اردبیل گرفته تا انتشار عکس مسیو نوز بلژیکی با لباس روحانی در آستانه ماه محرم و اعتراضات آیت الله بهبهانی تا اهانت شاهزاده ظفرالسلطنه به روحانی بزرگ کرمان حاج میرزا محمد رضا کرمانی و اهانت وزیر اکرم به سید جمال الدین قزوینی و اهانت حاکم سبزوار به روحانی شهر و به دنبال آن اعتراضات مرحوم سید محمد طباطبایی بر بالای منبر تا به چوب بستن بازاریان تهران توسط علاءالدوله و عکس العمل علماء در مقابل این اقدام،همگی نشان از نارضایتی مردم و روحانیون از حکومت قجرها داشت.

 اما محور تمام این موضع گیری ها، تقبیح ظلم و دعوت حاکمان به عدالت و احترام به ارزش های دینی بود. از همین روی نخستین اجتماع علمای تهران با حضور سید عبدالله بهبهانی ، سید محمد طباطبایی ، شیخ فضل الله نوری ، صدرالاسلام و سایر علماء ، طلاب و مردم در مسجد شاه سابق،  در اعتراض به ظلم حاکم و درخواست برقراری عدالت بود که به دنبال درگیری در مسجد شاه ، علمای بزرگ تهران همچون طباطبایی ، بهبهانی ، شیخ فضل الله نوری ، شیخ مرتضی آشتیانی و سید جمال الدین افجه ای تصمیم گرفتند تا به زاویه مقدسه حضرت عبدالعظیم مهاجرت کرده و از این طریق صدای اعتراض خود را به گوش حکومت برسانند.

خواسته اصلی متحصنین در کنار درخواست هایی همچون لغو امتیاز عسگر گاریچی در حمل و نقل قم ، بازگرداندن حاج محمد رضا کرمانی از تبعید و بازگرداندن تولیت مدرسه مروی به شیخ مرتضی آشتیانی ، همچنین برداشتن مسیو نوز از مسئولیت گمرک و اداره مالیه ( که وجه ضد استعماری نهضت را تشکیل می داد) ، اساسا برپایی بنیاد عدالتخانه و جاری ساختن قانون اسلام در مورد همه مردم بود. براساس اسناد تاریخی و مدارک معتبر ، در آن تحصن هیچ سخن و درخواستی مبنی بر مشروطه خواهی یا مانند آن عنوان نشد.

حتی پس از آن در مکاتبات حضوری و غیرحضوری مابین علماء و دولت از جمله در نامه ها و صحبت های سید محمد طباطبایی سخن از مجلس و دارالشوری به میان می آید ولی این دارالشوری و مجلس بنا به تصریح خود طباطبایی ، همان عدالتخانه بوده است. او در نامه ای که شخصا به شاه می نویسد ، عدالت خانه را این گونه معنی می کند :

"... مجلس عدالت یعنی انجمنی مرکب از تمام اصناف مردم که در آن انجمن به داد عامه مردم برسند. شاه و گدا در آن مساوی  باشند ...مجلس اگر باشد این ظلمها رفع خواهد شد. خرابی ها آباد خواهد شد. خارجه طمع به مملکت نخواهد کرد. سیستان و بلوچستان را انگلیس نخواهد برد . فلان محل را روس نخواهد برد. عثمانی تعدی به ایران نمی تواند بکند..."(تاریخ بیداری ایرانیان – جلد دوم- ناظم الاسلام کرمانی)

 

دیگ های پلو در سفارت انگلیس

 

پس از حمله به تحصن علماء در مسجد شاه که خواستار عدالت خانه بودند ، آنها دست به مهاجرت کبرا به قم زدند که همین موضوع ، شاه را وحشت زده کرد تا به آنها تلگرام بزند و علماء و روحانیون مهاجر نیز در پاسخ آن تلگراف برای نخستین بار تقاضای مجلس مشورتی حکومتی را بکنند . همزمان با مهاجرت علماء به قم ، عده ای از تجار به سرکردگی محمد تقی بنکدار نیز از ترس جانشان با هدایت برخی از کارکنان ایرانی سفارت انگلیس مانند حسینقلی خان نواب که از اعضای تشکیلات فراماسونری بود ، به این سفارت پناهنده شدند و مدت زمانی به طول نینجامید که حیاط سفارت انگلیس مملو از این گونه افراد شد ، چادرهای اصناف برپا گردید ، دیگ های پلو بار گذارده شد و خروارها قند و چای توزیع گردید تا به قول یحیی دولت آبادی که گویا در خفا با سفارت در تماس بود ، اجزای سفارت هر چه بیشتر بتوانند از واردین دلربایی کنند تا اینکه ناگهان در خواست مردم و سران تحصن از مجلس عدالت یا مشورت به مشروطه خواهی تبدیل گردید.

در واقع طبق روایات تاریخی و اسناد و شواهد موجود ، اعضای انجمن مخفی وابسته به فراماسون ها و اعضای سفارت ، آنقدر در میان متحصنین تبلیغات کردند که در مدت کوتاهی ، درخواست عدالت خانه تبدیل به مشروطه شد.

از قول مرحوم ضیاءالدین دری درباره تاثیر سفارت انگلیس در تغییر خواست مردم در کتاب "مجموعه ای از مکتوبات و اعلامیه ها... و چند گزارش پیرامون نقش شیخ شهید فضل الله نوری در مشروطیت" آمده است :

"... تا این وقت (در تحصن) سخن از مشروطه در میان نبود و این کلمه را کسی نمی دانست. لفظ مشروطه را به مردم تهران ، اهل سفارت القاء کردند...یک روز طرف عصر ، بنده با سه نفر از معممین درب سفارت ایستاده بودم . درشکه شارژ دافر سفارت از قلهک وارد شد. همین که درشکه به محاذات ما رسید ، ایستاد. بعد خانم شارژ دافر از درشکه پیاده شد ، با نهایت خنده رویی و تغمز به نزد ما آمد ، گفت : آقایان ! شما برای چه اینجا آمده اید؟ یک نفر ...گفت : ما آمده ایم اینجا یک مجلس عدالت می خواهیم . گفت : نمی دانم مجلس عدالت چیست ! گفت : پس شما یقین مشروطه می خواهید. این اولین دفعه بود که ما لفظ مشروطه از دهان خانم انگلیسی شنیدیم...بعد طولی نکشید که شنیدیم یکی فریاد می کرد : ما می خواهیم . یکی فریاد می کرد : ما شرطه می خواهیم. کسی فریاد مشربه می کرد : بگویید آنچه را خانم گفت ! ما مشروطه می خواهیم ..."

 

درشکه شارژ دافر انگلیس در میان متحصنین

 

روایت مهدی ملک زاده از پدرش ملک المتکلمین این است که وی این لغت را در دهان متحصنین حضرت عبدالعظیم گذارده است. او در کتاب "تاریخ انقلاب مشروطیت ایران" می نویسد :

"... در جلسه سران متحصنین در 9 ذیقعده وقتی از مجلس مبعوثان و مشروطیت سخن به میان آمد ، گفتند: دیگر مشروطه چیست؟...ملک المتکلمین در اطراف کلمه مشروطیت و مجلس مبعوثان توضیحات داد ولی استماع این الفاظ برای گوش آن مردم ثقیل بود و اکثرا به مخالفت پرداختند ..."

به این ترتیب براساس ادعای مهدی ملک زاده ، اولین کسی که در تحصن ، مشروطیت را مطرح کرد ، ملک المتکلمین عضو لژ ماسونی بیداری بود . اما تردیدی نیست که با حمایت عوامل کانون های جهان وطن صهیونی در تشکیلات فراماسونری و انجمن مخفی وابسته به آن ، همچنین سفارت انگلیس که نقش بسیار فعالی ایفا می نمود ، مبارزات ضد استعماری مردم تبدیل به مشروطه خواهی شد و جریان سفارت ، ماجرای مهاجرت را که می توانست نقشی تعیین کننده ای در پیشبرد نهضت مردمی داشته باشد ، تحت الشعاع خود قرار داد و رهبری روحانیت در رتبه دوم قرار گرفت.

به این ترتیب کانون های صهیونی در ادامه تهاجم خود به ایران و اسلام ، پس از تلاش هایی که از اوایل عصر حاکمیت قاجار در تشکل فراماسون ها و نفوذ در ارگان فرهنگی و سیاسی کشور نمودند، اینک می رفتند تا با سوار شدن بر موج نهضت عدالت طلبی و اسلام خواهی مردم ، به نام مشروطیت ، نخستین تحرک را در ساختار بخشیدن ایدئولوژیک به حکومتی که قرار بود به زودی جانشین سلسله قجری گردد ، انجام دهند.

در جریان انقلاب مشروطه، تلقیهایی که از واژه "مشروطه" می‌شد به‌کلی متفاوت بود و هر گروهی آرمان خود را در نظر داشت و تصور می‌کرد پیروزی مشروطه یعنی تحقق این آرمان. مثلاً، علمای شیراز در یکی از تلگرافهای خود از مفهوم مشروطه "جمهوری اسلامی" را مدّ نظر داشته و عنوان کردند و نوشتند: "ایران جمهوری اسلامی است. چه، از عهد سلف تا حال خلف، علمای هر شهری به حکومت شورش کردند، دولت با مصلحت جمهور ، حاکم را عزل فرمود."

 تعریف واحد و دقیقی از مفهوم نظام مشروطه وجود نداشت. مردم خواستار تغییر و تحول بودند و این تغییر و تحول را با مفهوم "مشروطه" به آنها القاء کرده بودند. آن چیزی که در مرحله اول مشروطیت مد نظر مردم و علما قرار داشت،عدالتخانه بود. عدالتخانه نهادی معرفی شد که مرجع تظلمات مردم بوده و منحصر به تهران هم نباشد. در دستخط دوّم مظفرالدین‌شاه این نهاد به "مجلس شورای اسلامی" تبدیل شد که هدف از آن اجرای "قوانین شرع مقدس" اعلام شده بود. اما بلافاصله از سوی عوامل ماسونی ، تلاش برای تغییر این نام آغاز شد. نمایندگان متحصنین در سفارت انگلیس به‌ همراه یکی از اعضای بلندپایه این سفارت به‌نام گرانتداف به خانه مشیرالدوله صدراعظم رفتند و در آنجا قرار شد ، دستخط جدیدی از شاه اخذ شود که در آن عبارت "مجلس شورای اسلامی" به "مجلس شورای ملّی" تغییر یابد. باید توجه داشت که هدایت متحصنین در سفارت انگلیس با دیوان‌سالاران غربگرا و کمپرادورها بود و هدف تحرکات ایشان سلب اقتداری بود که علما در جریان تحصن حضرت عبدالعظیم کسب کرده بودند.

 

لژ ماسونی بیداری ایرانیان

 

عاملی که در بررسی انقلاب مشروطه بایستی همواره مدنظر باشد و به هیچ وجه نمی‌توان تأثیر مهم آن را نادیده گرفت، نقش کانون های دسیسه‌گر استعماری است. عناصری از این کانون ها در میان تمامی گروههای مشروطه خواه حضور داشتند که به وسیله انجمنهای سری ماسونی هدایت می‌شدند و عملکرد آنها در جهت انتقال قدرت به دولتمردان غربگر و سرمایه داران وابسته بود. امروزه بر اساس اسناد تاریخی در مقایسه با تاریخنگاری گذشته ، شناخت جامع‌تری می‌توان دربارۀ این انجمنهای سرّی داشت. مهم‌ترین این انجمنهای سرّی سازمان ماسونی لژ بیداری ایران بود. اعضای این شبکه‌های مخفی از طریق اقداماتی چون به دار کشیدن شیخ فضل الله نوری، ترور سید عبدالله بهبهانی، اقدامات زننده و توهین آمیز علیه آخوند خراسانی، ترور و حذف رجال سیاسی غیر وابسته ، تشکیل کمیتۀ مجازات و اقدامات مشابه دیگر به تدریج راه را برای تحقق آرمانهای خود هموار کردند. این آرمانها در نهایت در دیکتاتوری رضا خان تجلی یافت. اندیشه دیکتاتوری منور ، که بنیان نظری صعود سلطنت پهلوی را تشکیل می داد، نه تنها از بدو انقلاب مشروطه بلکه از آغاز تکوین طبقۀ جدیدی به نام دولتمردان غرب گرا در دورۀ ناصری وجود داشت. توجه کنیم که میرزا فتحعلی آخوندزاده، یکی از برجسته ترین نظریه پردازان اولیه این گروه، مروج تمرکز قدرت دولتی در ایران بود و کسب "استقلال باطنی و ظاهری سلطنت" و تبدیل آن به "تنها مرجع ملت" را گام نخست برای به اصطلاح "سیویلیزه کردن ایران" یا همان متمدن نمودن آن می‌دانست.

از دیگر سازمان های صهیونی فعال در جریان تبدیل نهضت عدالت طلبانه مردم  به مشروطه ، انجمن مخفی بود که اسماعیل رایین در کتاب "فراموشخانه و فراماسونری در ایران" درباره اش می نویسد:

"... دومین انجمن مهمی که با کمک پنهانی لژفراماسونری و مشروطه خواهان تشکیل شد ،«انجمن مخفی» در تهران بود. این انجمن که نامی نداشت توسط ملک المتکلمین و سیدجمال الدین واعظ که هر دو از اعضای برجسته لژ فراماسونری ایران بودند، رهبری و اداره می شد..."

جلسه اول این انجمن در باغ میرزا سلیمان خان میکده (پدر خانم دکتر ملک زاده فرزند ملک المتکلمین) برگزار شد و افراد معلوم الحالی نظیر یحیی و مهدی دولت آبادی بهایی و فراماسونرهایی مثل حاج سیاح محلاتی و اردشیر جی ریپورتر ، جاسوس رسمی انگلیس، در آن حضور داشتند. وظیفه اصلی آنها به انحراف کشاندن نهضت عدالت طلبی- که توسط مردم شروع و به رهبری علما می رفت بساط ظلم و استبداد را از ایران برچیند و عدالت را حاکم گرداند- به سوی مشروطه غربی از نوع سکولاری بود که الحق باید گفت در این قضیه موفق شدند تا جایی که دستخط مظفرالدین شاه مبنی بر تشکیل مجلس شورای اسلامی و مجدداً دستخط دیگری مبنی بر تشکیل مجلس شورای ملی صادر شد اما در تاریخ نگاری ماسونی ، نشانی از دستخط اول به چشم نمی خورد. لازم است بگوییم که اعضای این انجمن همگی از همپالکی های اردشیر جی بودند، همان جاسوس رسمی انگلیسی که در کشف رضاخان و نصب او به سلطنت در ایران نقش مهمی را ایفا کرد.

متاسفانه غفلت ناشی از ضعف تاریخنگاری درباره مشروطه و وارونه جلوه دادن وقایع آن توسط فراماسون ها و مورخین وابسته ، باعث گردیده که بسیاری از واقعیات دوران مشروطیت پنهان مانده و تحریفات سنگینی برآن وارد شود. یعنی ضعف و تحریف سایر عرصههای تاریخنگاری معاصر، به این حوزه مهم تاریخی نیز راه یافته و همین دیگرگونه نمایاندن حوادث مشروطه حتی نحله های فکری و اتفاقات سیاسی فرهنگی امروز جامعه ما را تحت تاثیر قرار داده است. مثلاً، تاریخ کسروی به عنوان معروف‌ترین تاریخ مشروطه همچنان که درباره قراردادهای ننگینی مثل رویتر و رژی سکوت کرده ، درمورد برخی مقاطع مهم انقلاب مشروطه نیز به‌کلی خاموش مانده یا در "تاریخ بیداری ایرانیان" ناظم‌الاسلام کرمانی بخش مهمی از حوادث مشروطه اصلا بیان نشده است.

در کتاب "تاریخ بیداری ایرانیان" فی المثل درباره ماجرای اتابک، که از گره گاه های تاریخ مشروطه است،‌ مطلب قابل اعتنایی درج نشده است. همچنین موارد متعددی را می‌توان ذکر کرد که بخش هایی از یادداشت‌های ناظم‌الاسلام، در همان چاپ اوّل آن،‌ سانسور شده و دلایلی وجود دارد که این اقدام را تعمدی نشان می‌دهد نه تصادفی. انبوه اسناد ، خاطرات و منابع داخلی و خارجی که در طول سال‌های اخیر منتشر شده، انجام پژوهش‌های جدی و عمیق را در زمینه انقلاب مشروطه ، کاملاً ضروری ساخته است.

این فقر تاریخنگاری در زمینه نقش مراجع ثلاث در نهضت مشروطیت بیشتر مشاهده می‌شود. فی المثل هیچگونه بیوگرافی مستند علمی از زندگی آخوند خراسانی یا شیخ عبدالله مازندرانی ویا میرزا حسین خلیلی تهرانی و سید کاظم یزدی در دست نیست ، همانگونه که تک نگاری درباره سایر رجال و حوادث مشروطه نیز بسیار نادر است. حتی اسناد مهم آرشیوهای موجود در انگلیس یا روسیه درباره حوادث مشروطیت در تاریخنگاری معاصر ایران بازتاب بسیار اندک داشته اند.

دو مجموعه که به‌نامهای "کتاب آبی"کتاب نارنجی" به فارسی ترجمه و منتشر شده، تنها گزیده ای است از انبوه اسناد خارجی در زمینه حوادث مشروطه ایران که در داخل کشور منعکس گردیده است. البته در برخی از کتاب‌های منتشر شده ، مورخین ماسونی تعمدا جایگاه مراجع ثلاث در حوادث منجر به ماجرای مشروطه کمتر از واقع نشان داده و نقش گروه‌هایی که در واقع ، تأثیر اندک یا محدودی داشتند برجسته تر از واقعیت نمایانده شده است.

دکتر مهدی ملک‌زاده در کتاب "تاریخ مشروطه" خود به‌سود پدرش، ملک‌المتکلمین، اغراق و جعل فراوانی انجام داده است که یک نمونه آن ،‌ درباره مراسم افتتاح اولین جلسه مجلس مشروطه است. این جلسه با سخنرانی میرزا نصرالله خان مشیرالدوله (صدراعظم) از طرف دولت و شیخ مهدی سلطانالمتکلمین از طرف ملت افتتاح شد. در آن زمان سلطانالمتکلمین به "خطیب ملت" شهرت داشت و مورد وثوق کامل مراجع ثلاث نیز بود. ملک‌زاده این نطق مهم سلطانالمتکلمین را در کتاب خود به‌نام پدرش، میرزا نصرالله خان بهشتی (ملک‌المتکلمین)، چاپ کرده است. یعنی در افتتاح مجلس گویا ملک‌المتکلمین چنان مقامی داشته که به‌عنوان سخنگو و زبان ملت سخنرانی افتتاحیه ایراد نماید. این روایت از تاریخ یک جعل آشکار است.

 

از راست : اردشیر جی ریپورتر(سرجاسوس سرویس های اطلاعاتی بریتانیا و از بنیانگذاران لژهای فراماسونری در ایران) ، مهدی ملک زاده و ملک المتکلمین

 

 

ملک‌المتکلمین در آن زمان مطرود و بدنام بود و در میان مردم محبوبیت نداشت. به نام بابی شهرت فراوان پیدا کرده بود و خانم منگل بیات نیز در کتابش رسماً او را به‌عنوان بابی معرفی کرده است. آقا نجفی اصفهانی بارها ملک المتکلمین را طرد کرده بود و در دوران حوادث مشروطه اوّل او حتی یک بار هم در صحن حرم قم سخنرانی نکرد. چگونه چنین آدمی می‌توانست به‌عنوان خطیب و سخنگوی ملت در افتتاح مجلس لایحه بخواند؟ واقعاً چرا دو واعظ بزرگ و مؤثر انقلاب مشروطه،‌ یعنی سلطانالمتکلمین و سلطانالمحققین، در تاریخنگاری مشروطه گمنام مانده‌اند؟ امروزه چند نفر از کتابخوانان ما سلطانالمتکلمین را می‌شناسند، در حالی‌که ملک‌المتکلمین شهرت فراوان دارد.

در واقع تاریخ پردازی ماسونی بخش مهمی از کارنامه سلطانالمتکلمین خوشنام را به‌سود ملک‌المتکلمین بدنام مصادره کرده است. این گونه موارد تحریفی در تاریخ معاصر ایران ، فراوان است که دریافت واقعیات آنها، به یک تلاش تخصصی سنگین و متکی بر اسناد نیاز دارد. تلاشی که بتواند به دور از دروغ پردازی های فراماسون ها ، یک دوره تاریخ جامع و مستند و علمی از حوادث مشروطه در اختیار پژوهشگران و محققین قرار دهد.

 


 
 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
 

برای آمدنت انتظار کافی نیست                     دعا و اشک و التماس کافی نیست

خودت دعا کن ای نازنین که برگردی               دعای این همه شب زنده دار کافی نیست


 
 
متولیان فرهنگ و هنر و سینمای ایران بخوانند
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
 

 

تکلیف سینمای ایران در قبال حجت حی خداوند

 

 

 

سال گذشته همزمان با برپایی بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر ، انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران نیز بنا بر مسئولیت ها و وظایفی که در قبال سینمای ایران برعهده دارد ، همایشی 5 روزه برگزار کرد با حضور کارشناسان ، منتقدان ، هنرمندان ، مسئولین  و اساتید این سینما تحت عنوان "سینمای ایران ؛ چشم انداز دهه 90" که سعی داشت با فراخوان نظرات مختلف کارشناسانه ، آینده سینمای ایران در دهه 90 قرن چهاردهم  و همچنین برآستانه قرن پانزدهم هجری شمسی را بررسی و تحلیل نماید. در طی این همایش، دو کارگاه آموزشی فیلمبرداری و جلوه های ویژه و همچنین 3 نشست برگزار گردید که نشست پایانی به موضوع سینمای آرمان گرا اختصاص داشت . در این نشست علاوه بر سعید مستغاثی به عنوان دبیر علمی همایش ، دکتر اسماعیل شفیعی سروستانی ( مدرس دانشگاه و مدیر موسسه فرهنگی موعود عصر) و همچنین سید احمد میرعلایی ( تهیه کننده و مدیرعامل بنیاد سینمایی فارابی ) حضور داشتند. این نشست که نزدیک به 3 ساعت به طول انجامید،  در اواخر خود با سخنان دکتر شفیعی درباره مسئولیت های سینمای ایران نسبت به آخرالزمان و موعود عصر(عج) به نقطه اوج خود رسید. بی مناسبت نیست در آستانه میلاد با سعادت حضرت ولی عصر (عج) بخش هایی از آن سخنان را در اینجا درج نماییم. به نظرم این سخنان بیشتر برای مسئولین و متولیان سینمایی ما قابل توجه است.

 

دکتر شفیعی سروستانی : درباره گرایش غرب به موضوع آخرالزمان و رویکرد به این موضوع اشاره مختصری باید داشته باشم که چرا طی 35 – 36 سال اخیر به صورت جدی موضوع آخرالزمان برای سینمای غرب مطرح شده است. اگرچه در میان آثار متنوعی که در گذشته ساخته شد، اشاراتی درباره آخرالزمان می بینیم اما در سه دهه گذشته به صورت جدی این موضوع در دستور کار سینماگران غربی قرار گرفته است.

غرب با گذر از فراز و نشیب ها طی 400 سال موفق به وجود آوردن فرهنگی شد که امروزه شاهد آن هستیم و در آخرین منزل ، تمدن تکنولوژیک غرب در کل جهان غلبه پیدا کرده است. این تمدن به دلیل نگاه تک ساحتی به انسان، عالم و غفلت از عالم معنا در خود نوعی خستگی و بحران نیز احساس می کند. وقتی همه عالم و اجزای هستی در حال حرکت هستند ، زمانی که یک قوم خلاف آن جهت بخواهد حرکت کند، بحران به وجود می آید. این بحران در مراحل اولیه خود را نشان نمی دهد اما در سیر اکمالی خود به صورت تمام قد جلوه میکند. با گذر از فراز و نشیب ها از قرن نوزدهم به بعد، زمینه های بحران در غرب فراهم شد. غربیها خودشان بن بست ها و بحران ها را بیان کردند.

بحران در وجوه مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به وجود آمد و از آن به بعد غرب در این بحران ماند. تاریخ غرب در بحران شکل گرفت. تجربه بحران ها که مهمترینش بحران ایدئولوژیک و هویت و اخلاق در غرب است ، عامل موثری برای به وجود آمدن نگاه آخرالزمانی در غرب شد.

خستگی عمومی مردم از مدرنتیه نیز عامل دیگری است. مدرنیته در کشورهای شرقی هنوز کعبه آمال است. هنوز شرقی ها برای رسیدن به قافله تمدن همه چیز خودشان از جمله دین، فرهنگ، اخلاق و... را به حراج می گذارند. به همین دلیل شرقی ها حقیقت مدرنیته را درک نمی کنند.

پیامدهای آن را نیز هنوز تجربه نکرده اند. چیزهایی در زمینه ترافیک و بحران خانواده را تجربه کرده اند اما تمامیت مدرنیته این نیست. به همین دلیل چون فکر می کنند که بد روشی را انتخاب کرده اند، می خواهند باز با مدرنیته ، بحران را از بین ببرند. کشورهای اسلامی نیز به این گونه هستند. غرب به دلیل اینکه تمامی مراحل را طی کرده، به خوبی با مدرنیته آشناست و بحران ها را نیز خوب می فهمد. زمانی که از بحران صحبت می کند، نمی گوید بحران یعنی ترافیک ، جدی تر به قضیه نگاه می کند.

بحران ایدئولوژیک در کشورهای شرقی وجود ندارد. غربی ها 400 سال ایدئولوژیهای مختلف را تجربه کرده و بحرانش را نیز خوب می شناسند. بحران در مدیریت و محیط زیست را خوب می فهمند اما شرقی ها آنها را درک نمی کند. پس آن خستگی که در مدرنیته غرب وجود دارد شرقی ها حس نمی کنند. غربیها دلزده، فسرده و مانند موجودات مسخ شده در عالم سیر می کنند. خستگی را خوب میفهمند. اندیشمندانی نیز در میانشان بودند که آن را خوب بیان کردند. ما اندیشمند، نویسنده و فیلمسازی که بفهمد و آن را نشان بدهد، نداریم.

اما مردانی مثل «هایکسلی» از انگلیس توانسته تصویری به زیبایی از این ماجرا ارائه دهد ، یا جرج اورول و یا فیلسوفانی تاریخی مانند «اشپینگلر» داشته اند که بتواند این موضوعات را به خوبی بیان کند. این خستگی در شرق فهم نشده و به تصویر کشیده نشده است. این خستگی هم دومین عاملی بود که غرب را به سوی اندیشه آخرالزمانی کشاند.

با حلول هزاره جدید ، موضوع آخرالزمان گرایی تشدید شد. تا قبل از سال 2000 موضوعات مختلفی وجود داشت ، در میان مسیحیان ، هزاره گرایی مطرح است و همواره در میان اقوام این موضوع بوده که در آغاز هر هزاره ممکن است قدیسی ظهور کند. مصادیق و نشانه هایی را نیز در زمین می دیدند و کتابهایی در این زمینه خوانده بودند. پا به پای این قضایا در غرب جماعتی راه افتادند که بیشتر گروه های پروتستان بودند و پیشقراول شدند تا غرب را از بحران اخلاق نجات دهند. آنها مراکز همجنس بازی و سقط جنین را منفجر می کردند. سپس برای متمایل کردن مردم به سوی معنویت رسانههایی تاسیس کردند. از وسایل مدرن برای تبلیغات استفاده کرده و مطابق آمار در مدت کوتاهی ، مبلغین انجیلی توانستند بیش از 1550 رادیو و تلویزیون راه انداخته و بیش از 260 کالج تاسیس کردند.

این عوامل در غرب زمینه ای به وجود آورد تا موضوع آخرالزمان گرایی تشدید شود. سینما نیز به میدان آمد و به آنها کمک کرد تا آنچه را که درباره آخرالزمان و پایان دنیا بود روی پرده به تصویر بکشند.

اطلاعات مختصر ما نشان می دهد که اگرچه از سال 1923 ساخت فیلم هایی با موضوع جنگ آخرالزمان در هالیوود شروع شد، اما در 35 سال گذشته بیش از 150 فیلم پرقدرت درباره این موضوع ساخته شده است. برخی متکی به مضامین انجیلی بوده و حتی بخش های زیادی از مکاشفات موجود در اناجیل را به آثار بسیار پرقدرت تبدیل ساختند. علاوه بر آن از مضامین آخرالزمانی استفاده کرده و آثار متنوعی ایجاد کردند.

به عبارتی هالیوود یکی از بزرگترین مراکز فیلمسازی در جهان است که به صورت اتاق فکر به فعالیت هایش ادامه می دهد و به عنوان نظام مدیریتی حاکم در پروژه های فکری آمریکا به آن نگاه می کنند، نه اتاق سرگرمی ساز. هالیوود تشخیص می دهد که کدام سوژه باید دستمایه قرار گیرد. همین هالیوود با تمام قدرت وارد ساخت و عرضه این آثار شد.

موضوع فرجام جهان به عنوان یک موضوع قوی برای جلب مردم در گیشه ها مطرح بوده است. فیلم های آخرالزمانی در 30 سال گذشته جزء پرفروشترین ها بوده اند. در دهه 90 حدود 60 درصد از فیلم های پرفروش با این موضوع ساخته شده اند. فیلم 2012 در 36 هزار سینما و 57 کشور اکران شد. فروش آن نیز بی سابقه بود. جالب است هنوز فیلم «Knowing» روی پرده بود که فیلم 2012 نیز اکران شد. فیلم  2012 هنوز روی پرده هاست که «آواتار» نیز اکران می شود.

نکته مهم دیگر این است که برای هالیوود ، نگاه به آخرالزمان بهانه ای برای اجرای استراتژی های منطقه ای و فرامنطقه ای غرب بوده است. مخصوصاً که در این آثار و مفاهیم ، موضوعی به اسم خیر و شر وجود دارد. آنها الگوی ضعیفی از مفاهیم انجیلی مانند جنگ آرماگدون را برداشته وغرب توانست از این مضامین استفاده کند. به بهانه گفتگو از آخرالزمان و ظهور منجی عالم، استراتژی های خود را به اجرا گذاردند. یکی از وظایف فیلم های آخرالزمانی هالیوود ، کمک به غرب برای اجرای استراتژی های سیاسی است.

ضمن آنکه این فیلم ها کمک کرد تا غرب دشمنی ها و تهدیدها را زنده و پر رنگ نگه دارد. یعنی اگر روزی کمونیسم در برابر غرب قد علم کرد و به عنوان یک جریان مخالف به غرب کمک کرد تا وحدت ملی را حفظ کند، امروزه با از بین رفتن آن غرب سعی کرد که اسلام را به عنوان دشمن معرفی سازد تا کینه را تازه نگه دارد.

پس جریان سوم ، تلاش برای زنده نگه داشتن عنصر دشمنی و تهدید بود که همواره آمریکا از وجود عنصر دشمن کمک فراوانی برای حفظ بقای خود گرفته است.

یکی از نقش های دیگر این آثار، القای ایدئولوژی های قرن بیستمی به بهانه مذهب بوده است. آنها به ایدئولوژی های لیبرالیسم و نئو لیبرالیسم و لیبرال سرمایه داری از طریق ساخت این فیلم ها مشروعیت دادند. یعنی با ایدئولوژی های مدرن برخاسته از تفکر اومانیستی و انسان مداری، فیلم تولید کردند و با ساخت این فیلم ها از زبان قهرمانان آنها که اسطوره و افسانه و فراانسان به نمایش درآمدند ، این ایدئولوژی ها را به مردم القاء کردند. یعنی در واقع تولیدات سینمای غرب به نوعی القای ایدئولوژی های قرن بیستمی است.

در همه این آثار تلاش شده تا تمدن تکنولوژیک غرب تثبیت، مشروعیت و تداوم پیدا کند. به همین دلیل فیلم هایی مانند ترمیناتور ساخته می شود. اگرچه موضوع این فیلم ها جنگ آخرالزمانی است اما مشاهده می کنید تهدید تمدن تکنولوژیک به عنوان موضوع اصلی به نمایش درآمده است. پس حفظ تمدن تکنولوژیک در فیلم های آخرالزمانی یکی از مباحث قابل توجه دیگر است.

القای حس برتر بودن ناجی و منجی غربی نیز موضوع دیگر است. فیلم به موضوع آخرالزمان می پردازد اما آنکه بشر را نجات می دهد، یک قهرمان غربی است. بدون استثنا در تمام این آثار قهرمانانی که در هیات یک منجی و ناجی به میدان می آیند، یک آمریکایی هستند. در فیلم آرماگدون، روز استقلال و امثال اینها هرکه هست یک قهرمانی است که جهان و تمدن غربی را از بحران نجات می دهد. این بحران، سنگ فضایی می تواند باشد یا سفینه های از دیگر کرات و یا موجود اسطوره ای که از لابه لای قرون بیرون آمده است. یا تصویری از موجود اسطوره باستانی ایرانی است که ناگهان در آمریکا حیات پیدا می کند. به هرصورت این بحران از هرسو که می آید، اول هدف خود را نابودی غرب قرار داده و کسی هم در جهان قادر به مقابله با آن نیست به جز یک قهرمان غربی. هالیوود کمک کرده تا مستثنی بودن ، ناجی و منجی بودن را القا کند.

تلاش داشتند از طریق این آثار مرگ غرب را عقب بیندازند. خودشان می دانستند که در حال سقوط هستند. برخورد تمدنها ، آخرالزمان، بحران هویت و احتمال درگیر شدن تمدن غربی با شرقی را آنها مطرح ساختند نه ما.

در واقع پیش بینی برای مرگ غرب برای خود آنهاست اما همه عوامل را جمع کردند تا مرگشان را به عقب انداخته و صاحب حیات را نشان دهند. مانند پیرزنی که می خواهد با آرایش، خودش را جوان نشان دهد. از طریق نشان دادن آثار قوی تکنولوژیک، رایانه ای، مهندسی، سلاح های جنگی و... این کار را انجام دادند.

پس موضوع بعدی این بود که احساس خطری را به جان غربی ها بیندازند تا آنها را با هم متحد سازند. با این کار هم وحدت ملی به وجود آورده و هم مردم را به پیروی از سیاستمداران و نظامیان تشویق می سازند. القای هراس از شرقیان که در حال پیش آمدن هستند و آنها را تهدید می کنند ، موضوعی بود که از نظر آنها دور نماند. سینمای هالیوود این وظیفه را نیز بر عهده داشت.

زمینه سازی برای دامن زدن به یک جنگ آخر الزمانی که مجعول می باشد نیز موضوع دیگری است. از دهه 70 مشاهده می کنید که در کاخ سفید موضوع جنگ آخرالزمانی مطرح میشود.

به هرحال غرب به یک جنگ و بحران بزرگ احتیاج دارد. در شرایطی که به بن بست و بحران رسیده، این بحران بزرگ و فراگیر را با تدبیر سیاسی و اقتصادی نمی توان کنترل کرد. با بیداری بزرگی که در جهان اتفاق افتاده، این بحران کنترل شدنی نیست. نیاز به یک بحران بزرگتر دیده می شود.

دو پیش بینی در غرب وجود دارد ؛ یکی پیش بینی شکل گرفتن یک قدرت در شرق اسلامی و دومی پیش بینی ظهور منجی موعود از شرق اسلامی. آنها به دلیل داشتن اطلاعات بسیار مفصل، هم احتمال این واقعه را داده و هم مصادیقش را تجربه می کنند. به همین دلیل می دانند که چه شکل گیری یک قدرت و چه ظهور منجی در شرق از طریق برنامه ریزی های معمولی قابل کنترل نیست. تجربه بحران تمام عیار در همه زمینه ها نشان میدهد که آنها چنان به این ماجرا وارد شده اند که تنها یک جنگ بسیار بزرگ می تواند نجاتشان دهد.

نباید این زمان را نیز از دست دهند. می دانند وقت زیادی ندارند. گرایش مردم به آخرالزمان در غرب باعث شد سوژه ای را در اختیار داشته باشند تا بتوانند این هدف را عملی سازند. یعنی یک پروژه را به صورت یک ماجرای دینی جلوه دهند. از این طریق میلیونها نفر در غرب را با خود همراه ساختند که وقتی این موضوع قرار است عملیاتی شود، مردم از آنها حمایت کنند.

وقتی 1550 شبکه رادیویی و تلویزیونی در غرب تاسیس شد می توان موج به وجود آمده آن را در جهان تصور کرد. در سال 96 میلادی 75 میلیون نفر در آمریکا مستمع دائمی رسانه های دینی بوده اند. غرب به این صورت خود را برای پروژه آخرالزمانی مهیا کرد اما پروژه ای که بنیادی شیطانی دارد و در صورت، رحمانی جلوه می کند.صورت مذهبی داشته و استناد انجیلی دارد. زمانی که ریگان به عنوان رییس جمهور انتخاب شد، گفت آرزو دارد اولین فردی در جهان باشد که شاسی جنگ آرماگدون را فشار می دهد. آقای بوش خودش را برای این ماجرا با مقرر کردن بودجه 600 میلیارد دلاری آماده کرده بود. امروز نیز 2012 را تبلیغ می کنند.

می دانند باید زود وارد ماجرا شوند. به این امید هستند که شاید بتوانند از این طریق ماجرا را کنترل کنند. می خواهند این واقعه را تحت اختیار خود قرار دهند. آنها در برنامه ای نقشه عراق را جلوی خود گذاشته و با استناد به آن گفتند که جنگ آخرالزمان در آنجا رخ خواهد داد و باید جلوی آنرا گرفت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران است که فیلم «مردی که آینده را می دانست» وارد ایران شد. فیلم ، گفتگوهایی درباره نوستراداموس بود. در حال حاضر نیز دوباره فیلم جدیدی به عنوان «نوستراداموس و پیشگویی هایش درباره 2012» ارائه شده است.

از این گفتگوها حداکثر استفاده را کرده و جنگ آخرالزمانی را مذهبی نشان دادند. مستندی دینی نیز برایش ساختند، در حالی که در کشور خودمان خیلی ها از این فیلم ها استفاده کرده و گمان کردند که این ماجرا درباره ظهور امام زمان(عج) است. یکی از دلایل غرب برای پرداختن به موضوع آخرالزمان این بود که زمینه ها را برای جنگ آخرالزمانی مهیا کنند. البته نه جنگ آخرالزمانی مقدس. آنها می خواهند با این کار تاریخ غرب که در حال نابودی است را نجات دهند.یعنی تنها راه نجات غرب را در جنگ آخرالزمانی دیده اند که امروزه پیش بینی می کنند این جنگ  در سال 2012 اتفاق خواهد افتاد. فیلم ها نیز روی این موضوع دور می زنند.

از همین طریق ، تحقیر و تهدید فرهنگ های اسلامی را شروع کردند. مسلمانان و ایرانیان را به عنوان تهدید نشان دادند. با این کار فرصتی به دست آوردند تا به صورت غیرمستقیم مفاهیم صهیونیسم بین الملل را ترویج دهند...

 

در اینجا دکتر شفیعی پس از ذکر آمارهایی مستند از نحوه پرداخت غرب و سینمای هالیوود به موضوع آخرالزمان و منجی موعود چند سوال مطرح می کنند ...

 

دکتر شفیعی :...سوال ؛ سینماگران( ما) چه تکلیفی در برابر حجت حی خداوند برای خودشان قائل هستند؟ نمره آنها از دید من صفر است. آنها مردود هستند چراکه هیچ سینماگری در این عرصه وارد نشده است. فیلمسازان چه تعریفی از زمینه سازی و زمینه سازان و آماده سازی و آماده سازان در غیبت حضرت مهدی (عج) برای خود قائل هستند؟ مگر اینکه بگویند مسلمان نیستیم ، تکلیفشان روشن می شود. اما اگر مسلمان هستند، باید به این موضوع بپردازند. این یکی از مهمترین مباحث اسلامی و شیعی است. من الان نمی خواهم از متون دینی و فقهی و روایات و احادیث موثق استفاده کنم تا ضرورت پرداختن به شناساندن حضرت حجت ابن الحسن العسکری (عج) را متذکر شده که یکی از اصلی ترین پایه های انتظار فرج است. انتظاری که افضل عبادات به شمار آمده است.

من در اینجا از متون و منابع و اقدامات غربی ها برای پرداختن به آخرالزمان بهره می گیرم و می خواهم تلنگری بزنم به سینماگر شیعه ایرانی که مگر تو در انتظار فرج امام زمان (ع) نیستی؟! چگونه این انتظار را در آثارت نشان داده ای؟

به من معلم فرهنگی پاسخ بدهند ، چرا سینماگر ما از همه چیز گفته ، از تولید کننده و از تهیه کننده و از صدها مسئله روزمره و جهانی و فلسفی و ...اما به اندازه انگشتان یک دست هم اثر قابل تحمل و نه ایده آل مثلا با صدای خاص دالبی و با پرده عریض و دوربین های ویژه و ...در حد یک فیلم 16 میلیمتری برای نمایش در یک سالن کوچک هم درباره این موضوع ساخته نشده است؟ غرب با آخرالزمان و منجی گرایی چه کار دارد که در 35 سال گذشته تا این حد روی آن تاکید داشته است؟ با مهدی آخرالزمان(عج) ما چه کار دارد؟ چه چیز در سیمای مهدی موعود ما (عج) می بینند؟ که می شود به طور جزیی تمام نشانه هایش را از درون فیلم هایشان بیرون کشید و ریشه یابی کرد اما  مسلمان شیعه در این سرزمین به اندازه یک فیلم 16 میلیمتری قابل تحمل در این زمینه کار نکرده است. مگر می شود چنین چیزی؟

اگر انسان و ایران امروز را در موقعیت گذار تعریف می کنید، مضامین مندرج در آثار ما چطور به این خاستگاه توجه دارد؟ می بیند یا نمی بیند؟ چرا اینقدر گیج می رویم؟ چرا محتوا را رها کرده اید؟ در 1388 حدود 46 درصد مضامین سینمای شما کمدی است! سالها روش تحقیق و ادبیات معاصر را در دانشگاههای ایران درس داده ام. کمدی و طنز را می شناسم. آیا آنچه در سینمای ایران به عنوان سینمای کمدی می آید، مطابق تعریف کمدی است؟ چه تعریفی از کمدی میدهید؟ چه تعریفی از تراژدی می دهید؟ 35 درصد آثار ما نیز ملودرام است. استراتژی ویژه ای را در این جریان حاکم می بینید یا نه؟ در تاریخچه آثار یک کارگردان بررسی کنید و مشاهده کنید که چگونه حرکت کرده است. آیا ادبیات اولیه و ساده استراتژی را می داند؟

چند توصیه به عنوان ختم کلام دارم:

توصیه اول من این است که سینمای ایران به سیاست فرهنگی متناسب با این موارد نیاز دارد:

اول) خاستگاه اسلام و نظام اسلامی را در نظر گیرد.

دوم) متناسب با رویکرد غرب به آینده باشد. چون غرب به لحاظ تاریخی با ما درگیر است.چه بخواهیم و چه نخواهیم و او رویکرد ویژه ای به آینده دارد و ما باید ببینیم آیا سیاست فرهنگی مان متناسب با رویکرد او نسبت به آینده هست یا نه.

سوم) باید با شرایط تاریخی امروز و آینده متناسب باشد. چه تعریفی از شرایط تاریخی کنونی و آینده می دهیم تا ببینیم می توانیم سیاست فرهنگی را برمبنای آن تنظیم کنیم یا نه ؟ آیا به جمعیت جوان کشور توجه داشته ایم که حالا می خواهیم سیاست فرهنگی تدوین کنیم؟ آیا توجه به آینده اسلام در دستور کارمان قرار دارد؟ امروز از هر زن و مرد و پیر و جوان در کوچه بازار بپرسید از انتظار و ظهور حرف می زند و معتقد و امیدوار است که اگر امروز نه ، فردا امام زمان (ع) می آیند. همه دلشوره و دغدغه دارند. همه مرتبا شاید و باید می گویند. هفده میلیون نفر در یک سال به مسجد مقدس جمکران می روند. من نمی گویم که بروند یا نروند. من می گویم شما با یک واقعیتی روبرو هستید که مردم نگاهی به موضوع آخرالزمان و منجی پیدا کرده اند و به عنوان یکی از محققین حوزه مهدوی با صراحت می گویم که این گرایش و اعتقاد مهدوی هیچ ربطی نیز به سیاست چند ساله اخیر و دستگاه سیاسی امروز ایران ندارد. 17 میلیون نفر در سال گذشته به مسجد مقدس جمکران رفته اند. مگر می توان اینها را خرافات نامید؟ رویکردی در ایران اتفاق افتاده است. ضمن آنکه مشاهده می کنید یک رویکرد وسیع آخرالزمانی نیز در آن سوی آب وجود دارد و آن رویکرد را به وضوح در آثار سینمایی اش می توانید رویت کنید.  آیا این یک واقعیت موجود هست یا خیر؟ و آیا این واقعیت موجود در میان منابع اصیل فرهنگی ما پاسخ دارد یا نه؟ چه پاسخی از طریق سینما می توانیم به آن بدهیم؟ هدایت کنیم ؟ نقد کنیم ؟ تقویت کنیم؟ پس سیاست فرهنگی قطعا بایستی با نگاه به آینده اسلام تدوین بشود.

توصیه دوم من ارائه تعریف دوباره از سینما و عالم دینی است. ما در عالم غربی سیر کرده ایم و حالا متاسفانه در سینمایش نیز کار می کنیم. در سینما بدون شناخت از سینما در عالم غرب حرکت می کنیم . در کشورهای شرقی بدون شناخت عالم دینی سیر می کنیم. به همین دلیل گیج می شویم. چه نویسنده باشم و چه سینماگر . به اتاق فکر نیاز داریم. این سیستم فرهنگی اگر اتاق فکر نداشته باشد ، به کجا می خواهد برود؟ قطعاً اتاق فکر باید با حضور مردان فرهیخته فرهنگی باشد نه سیاستمداران و سیاست بازان. اگر از میان مردان سیاسی کسی می خواهد در اتاق فکر حضور داشته باشد، باید صاحب خرد سیاسی باشد. و مردان صاحب خرد سیاسی در کنار مردان فرهنگی بایستی اتاق فکر سینمای ایران را به عنوان ستاد تدوین استراتژی این سینما تشکیل دهند. با مطالعه استراتژی های سیاسی، اقتصادی و نظامی و اجتماعی نظام اسلامی مان باید وظایف را تعریف کرد. سینما که نمی تواند دور از این استراتژی ها باشد و بگوید هنر برای هنر. مطالعات فرهنگی را قطعا باید مقدم دانست. اگر این موضوع را مقدم ندانیم به هیچ کجا نمی توان رسید.