مستغاثی دات کام

 
به بهانه یک تحقیق
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
 

 

پائولو کوییلو ، عرفان های نوپدید ، آرش حجازی  ، ندا آقا سطان

و چند قصه دیگر ...

 

از راست : آرش حجازی ، پائولو کوییلو و عطاالله مهاجرانی

 

شاید برای کسانی که خواننده ترجمه های آثار پائولو کوییلو  در ایران هستند ، نام آرش حجازی ، آشنا باشد. همان مترجم انحصاری داستان های نویسنده برزیلی و دارای مجوز رسمی از شخص کوییلو برای این ترجمه ها ( که این مجوز را همراه دستخط پائولو کوییلو در مقدمه اغلب کتابهایی که از وی ترجمه و انتشار داده ، درج کرده است) و البته از موسسین انتشارات کاروان .

اما یک گروه دیگر نیز با نام آرش حجازی آشنا هستند ( که البته گروه وسیع تری را تشکیل می دهند) همان گروهی که به دلائل مختلف بیش از یک سال است ماجرای قتل مشکوک زنی به نام ندا آقا سلطان را تعقیب می کنند. بله آرش حجازی همان به اصطلاح پزشکی است که ظاهرا چند روز پیش از حادثه مرگ ندا آقا سلطان به ایران آمده و در لحظه اصابت گلوله به آن زن ، گویا در چند قدمی او قرار داشته و اصلی ترین شاهد ماجرا بوده و بعد هم به ادعای خودش برای نجات ندا از مرگ      تلاش هایی به خرج   داده که پس از لحظاتی با اطمینان یافتن از مرگ وی دست از آن تلاش ها کشیده و از صحنه خارج شده است! ( تحقیقات بعدی و از جمله صحبت های استاد موسیقی ندا آقا سلطان معلوم کرد که وی در آن صحنه فوت نکرده ، همچنان زنده بوده و پس از انتقال با اتومبیل و در بیمارستان دار فانی را وداع گفته است!) 

دو روز بعد چهره همین جناب آرش حجازی بر صفحه تلویزیون شبکه های مختلف تلویزیونی خارج کشور مشاهده گردید(سرعت ایشان در خروج از کشور هنوز مورد بحث محافل مختلف است!!)  که در مصاحبه های متعدد حرف هایی زد (از جمله اصابت گلوله به ندا از جلو ، یا برخورد گلوله به آئورت او و یا نحوه تشریح صحنه و ...) که نادرستی اکثر آنها توسط تحقیقات انجام شده یا صحبت های سایر شاهدان ماجرا  و یا حتی حرف های بعدی خودش معلوم شد.

 بگذریم ، اما چند درصد از خوانندگان ترجمه های آرش حجازی از آثار پائولو کوییلو می دانستند وی همان کسی است که در ماجرای قتل ندا آقا سلطان حضور داشته است؟ و برعکس، یعنی چند درصد از خیل آدم هایی که قضیه قتل ندا آقا سلطان را تعقیب کردند، می دانستند( یا به این موضوع اهمیت دادند) آرش حجازی یعنی کسی که ظاهرا خود را مطلع ترین و نزدیکترین فرد نسبت به حادثه مذکور قلمداد کرده ، مترجم و ناشر رسمی آثار پائولو کوییلو بوده است؟ این درحالی است که تقریبا تمامی شبکه های خارجی انعکاس دهنده مصاحبه های آرش حجازی به مترجمی وی و ارتباطش با پائولو کوییلو کمترین اشاره را داشته و یا اصلا به آن توجهی نشان ندادند! ( یا نگارنده و خیلی های دیگر نشنیدند؟!!) این درحالی است که این شبکه ها معمولا کمترین و بی اهمیت ترین فعالیت ادبی و هنری سوژه هایشان را به کوس و کرنا می زنند ولی درمورد آرش حجازی منحصرا به اینکه وی پزشک بوده و در صحنه حضور داشته ، پرداختند!!!

اما با اینکه پائولو کوییلو شاید چهره آشنایی برای بسیاری از خوانندگانش در ایران باشد ، بد نیست براساس اسناد و مدارک موجود(از جمله زندگینامه رسمی و مصاحبه هایش) ، بعضی ناگفته ها درباره وی بازگو شود و افکارش اندکی تحلیل گردد تا بلکه مقصود حقیر از این مطلب حاصل آید.

پائولو کوییلو  از همان دوران نوجوانی نسبت به دین و مذهب ، دچار تنفر شد و به دلائل اختلالات روانی در سن 17 سالگی 2 بار در بیمارستان روانی ریودو ژانیرو بستری گردید که برای درمانش به کررات از شوک الکتریکی استفاده کردند.

پائولو کوئیلو پس از رهایی از بیمارستان به یک گروه تئاتر پیوست و کارهای پراکنده ای در مطبوعات انجام داد. تماشاگران اغلب نمایشاتی که گروه وی انجام می دادند ، محتوای آن تئاترها را کاملا ضد اخلاقی و مروج  فساد و...  خواندند. در پی آن پدر کوئیلو ، به دلیل حالات اسکیزوفرنیک ، او را برای سومین بار در بیمارستان روانی بستری کرد. کوئیلو مدتی از دارو استفاده کرد و سپس به استفاده از مواد مخدر روی آورد. وی مدت پنج سال به مواد مخدر و توهم ‌زا به شدت معتاد بود. او ابتدا کوکائین و سپس مواد روان گردان و پیوت و مسکالین و ماری جوانا و برخی دیگر از مواد افیونی را مصرف می کرد. همچنین به شدت به مشروبات الکلی معتاد بوده و همچنان معتاد است و مدتی هم در جنبش هیپی گری برزیل سر کرد. شاید از همین روست که اگرچه در آثارش به شدت مدعی عشق و عاشقی است اما تنها تجربیاتش از عشق و عاشقی ، 3 بار ازدواج ناموفق بوده است!!!

پائولو کوییلو چندی هم در زندان به سر برد، چراکه به همراه دوست آهنگسازش، رائول ، اقدام به چاپ مجموعه داستان‌های کمدی سکسی به نام کرینگ‌ها نمود و آفرینش این آثار را راهی برای رسیدن انسان‌ها به آزادی می دانست.

 تاثیر  استفاده از مواد مخدر و توهم زا و مشروبات الکلی در آثار کوئیلو به وضوح نمایان است. همچنین تاثیر نگرش مارکسیستی نیز در نوشته‌هایش هویداست.( او مدتی هم در دهه 60 شیفته افکار کارل مارکس و انگلس و ارنستو چه گوارا بود). درباره ی نگاه او به خدا و معاد و وحی  دقت  زیادی لازم  است. او خدایی را ترسیم می نماید که چون خدای تورات ، گناه می کند و از کرده خود پشیمان می شود! در زمینه وحی و پیامبری ، در رمان "کوه پنجم" با اثر پذیری از کتاب عهد قدیم ایلیای نبی کافر می شود و خشم ونفرت خود را آشکار می کند.

یکی از وجوه تفکرات به اصطلاح عرفانی کوییلو ، جانشین نمودن "احساس خوب" به جای "معیار اخلاقی" است. درحالی که به باور روانشناسان ، ممکن است پدیده هایی در لحظه به انسان ، احساس خوبی بدهند ولی پیامدهای تباهی آوری داشته باشند. حتی فیلسوفان نهیلیسم مانند "اپیکور" ، وقتی از لذت ها صحبت می کنند ، صراحتا از دنباله روی هر لذتی که احساس خوبی   نتیجه اش است ، نهی می کنند. یعنی معیار کوییلو حتی از زاویه نگاه نهیلیسم غربی نیز قابل پذیرش نیست. (١)

ویژگی دیگر شبه عرفان کوییلو آن است که بدون توجه به جهت و هدف و غایت ، بر هیجان تاکید دارد، چون ملال زندگی اومانیستی را می بیند. اما اینکه این هیجان از کجا می آید و چه غایت و نهایتی دارد ، معلوم نیست و روانشناسان براین باورند که چنین ابهامی می تواند انسان را به ورطه فاجعه بارترین مفاسداجتماعی و اخلاقی بغلتاند.

آثار و اندیشه های پائولو کوییلو ، اساسا شریعت گریز بوده و او سعی دارد از طریق ادبیات این نوع تفکر را اشاعه دهد ، اگرچه برخی از ناقدان ادبی ، وی را حتی نویسنده ادبی نیز نمی دانند ، از آن رو که عرفان توده ای را ترویج می کند. عرفانی که می گوید در آن رسیدن به مقصد آسان است و خداوند اشتباهات انسان را می بخشد ، همانگونه که انسان اشتباههای خدا را می بخشد!! یعنی کوییلو خدایی را ترسیم می کند که چون خدای تورات، (نعوذ بالله) گناه می کند و از کرده خود پشیمان می شود!!!(٢)

از همین رو برخی از صاحب نظران ، پائولو کوییلو را متعلق به نوعی از جریان معنویت منسوخ اومانیستی می دانندکه به شدت مورد توجه نظام سلطه بوده وتوسط رسانه های وابسته تبلیغ و ترویج می شود. معنویتی که فاقد شریعت است و بر آموزه های مسیحیت یهودی شده(یا همان صهیونیسم مسیحی) تاکید دارد و از همین رو بیشتر مورد عنایت نظام سلطه است تا در مقابل موج بیداری اسلامی قرار گیرد. شاید از همین رو وی از اعضای دائم کنفرانس داووسDavos)) به شمار می آید که هر سال با حضور شخصیت های مهم سیاسی و اقتصادی قدرت های غربی و کشورهای پیرامونی تشکیل می شود. سخنرانی پائولو کوییلو در همین کنفرانس داووس به سال 2001 و در جمع سرمایه داران بزرگ درباره نوع عرفانی که ترویج می کند، باعث شد تا شیمون پرز ( از سران صهیونیسم و نخست وزیر سابق اسراییل) از وی تجلیل به عمل آورده و بگوید:

"معنویتی که شما مبلغ آن هستید درخاور میانه برای ما بسیار مفید است و ما بدین شیوه می توانیم با تروریسم مقابله کرده و صلح و آرامش یهودیان را در کشور خود حکمفرما کنیم..."(٣)

اگرچه رابطه پائولو کوییلو و کانون های صهیونیستی بسیار مستحکم تر از این بوده است. خود وی در مصاحبه ای که در 19 دسامبر 2007 با نشریه "فوکوس مونیخ" انجام داد به رابطه گسترده اش با این محافل اشاره کرد. کوییلو در آن مصاحبه گفت:

"برای 10 سال است که عضو  مرکز شیمون پرز برای صلح (Shimon Perez Center for Peace) هستم . این نهادی است که به خود آقای پرز مربوط است و تلاش هایی که برای برقراری صلح در خاورمیانه انجام می شود را سازمان می دهد..."!!!(لابد از نظر جناب کوییلو جنایات جنگی اسراییل در قانا و غزه و لبنان هم از همین نوع تلاش های برای صلح به شمار می آید!!!!)(۴)

پائولو کوییلو پیش از این نیز به دعوت نخست وزیر رژیم صهیونیستی ، به عضویت بنیاد شورای مدیران بنیاد پرز (Governors' Council of the Peres Foundation) درآمده بود.  و از همین رو  هم  در یکی از سفرهایش از دست شیمون پرز به خاطر خدماتش به عالم ادبیات و عرفان ، جایزه دریافت نمود!! در همان مراسم ، شیمون پرز آرزو کرده بود که آثار کوییلو در تمام دنیا منتشر شده و بیشترین مخاطب را داشته باشد.

بنابر آماری که از سوی برخی مراکز انتشاراتی غرب ارائه گشته ، انتشار آثار کوییلو  پس از "کتاب مقدس" بیشترین هزینه و سرمایه را در دنیا به خود اختصاص داده و به همین دلیل  از گسترده ترین چاپ و توزیع  جهانی برخوردار بوده است! شاید از همین رو در اواسط دهه 70 در ایران نیز ، یک موسسه انتشاراتی با نام "کاروان" برای چاپ و نشر کتاب های پائولو کوییلو تاسیس شد که یکی از اصلی ترین موسسین آن ، آرش حجازی بود. به نوشته وب سایت خود کوییلو ، وی اولین نویسنده ای بود که در سالهای پس از انقلاب ، حقوق ترجمه و انتشار آثارش را واگذار کرد و حق التالیف گرفت و نخستین نویسنده غیر مسلمان بود که پس از انقلاب و در سال 1379 به ایران مسافرت کرد و مورد استقبال برخی مسئولین فرهنگی ایرانی از جمله وزیر وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی ( عطاالله مهاجرانی) قرار گرفت!

پائولو کوییلو در مصاحبه با نشریه "فرانکفورتر روندشائوی" آلمان در تاریخ 7 ژوییه 2000، مطالبی را گفته است که اشاره به آنها شاید برخی از اهداف سفر وی به ایران را روشن گرداند.

کوئلیو ضمن اظهار شگفتی از استقبال دولتی در فرودگاه مهرآباد، به طور ضمنی فرهنگ ایرانیان را  کهنه معرفی کرده و به صورت تحقیرآمیز می گوید:

"آغوش آن‌ها به سوی تازگی گشوده بود و همان هنگام، کم کم توانستم درکشان کنم. ایرانیان مشتاق شنیدن نظرات دیگران بودند. در سفر ده روزه‌ام به تهران، بارها و بارها با این حقیقت روبه‌رو شدم که ایران به سوی گفت و گو گام برمی‌دارد"!!

وی در ادامه مصاحبه اش ، وضعیت ایران را فضایی مملو از خفقان و دیکتاتوری معرفی کرده و از روشنفکرانی که در ایران بر علیه نظام جنگیده اند! (افرادی مانند اکبر گنجی، سروش و...که اینک در سازمان ها و موسسات صهیونیستی برعلیه ایران فعالیت دارند)حمایت خود را اعلام نموده و دلیل خود را از سفر به ایران حمایت از موفقیت های نسبی آنان اعلام می کند.

او می گوید :"...سال‌ها بود که نومیدانه امیدوار بودم به ایران بیایم. اما نمی‌شد... نباید از یاد ببریم که در ایران، روشنفکران بسیاری ، نومیدانه برای یک آزادی فرهنگی جنگیده‌اند و مایل به تبادل عقاید هستند. برخی از این روشنفکران بازداشت شده‌ یا به قتل رسیده‌اند.... پیش از سفر، در طول سفر و بعد از سفر خود، از ماجرای ممنوع شدن انتشار چندین روزنامه در ایران آگاه شدم. روشنفکران و نویسندگان تهدید شدند، بازداشت شدند یا کشته شدند. اما موفق شدند درهای ایران را از لحاظ فرهنگی بگشایند و موفقیت آنها به حمایت ما نیز احتیاج دارد. دلیل سفر من به ایران این بود... "!!(۵)

از آن پس کتاب های پائولو کوییلو به نحو وسیعی در ایران ترجمه و به اشکال گوناگون و با کمترین قیمت توسط همین انتشارات کاروان و با حمایت های یارانه ای مسئولین وقت وزارت ارشاد چاپ و توزیع شد ، به طوری که خود کوییلو در همان مصاحبه سال 2007  با "فوکوس مونیخ" می گوید :

"...دو کشوری که کتاب های من بیشترین خواننده را دارد ،ایران و اسراییل است و این نشان می دهد که همه چیز از دست نرفته است..."!!(۶)

و یکی از عوامل مهم این اتفاق ، آرش حجازی نام دارد که دومین عامل شهرت بین المللی او ، ماجرای  قتل ندا آقا سلطان است که حجازی خود را اصلی ترین و نزدیکترین فرد آن حادثه می داند. ماجرایی که تقریبا بیش از کتاب های پائولو کوییلو ، در بوق رسانه های وابسته به محافل نظام سلطه جهانی قرار گرفت تا به قول شیمون پرز ، شاید بخشی از مشکل آنها(در اینجا هژمونی انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ؟) را در خاورمیانه حل کرده و باعث شود صلح و آرامش بیشتری برای اشغالگران صهیونیست فراهم آید!  

 

 

 

١- مصاحبه با دکتر شهریار زرشناس برای مجموعه راز آرماگدون

٢-محمد حسین فرج نژاد - مجله طوبی - مقاله پائولو کوییلو ؛ عرفان یا تسهیل سلطه

٣-وب سایت رسمی داووس

۴-وب سایت پائولو کوییلو

۵-برگرفته از وب سایت گفتمان و اندیشه

http://goftemanedaneshgah.blogfa.com/89024.aspx

۶- وب سایت پائولو کوییلو


 
 
به تهنیت بعثت پیامبر رحمت (ص)
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩
 

 

پیامبری که از قلب ها وارد شد

 

به نظرم بیش از هرتقارن و مناسبتی ، آنچه این روزها دل مسلمانان جهان را تپنده تر از هر زمان دیگر،به یادنبی مکرمشان به تلاطم واداشته، مظلومیتی است که افزون تر از هر دوره ای، ساحت مقدس خاتم النبیین رافراگرفته است حتی بیش ازآن دورانی که ابوجهل هاوابولهب ها ، برسرش خاکستر می ریختند ، آماج سنگ و تیر قرارش می دادند و شاعرش می خواندند. گویی در این قرن بیست و یکم نه تنها آن جاهلیت 1400 سال پیش خاتمه نیافته بلکه در قالب و اشکال به اصطلاح متمدنانه و امروزی و با افه های شبه روشنفکری و امثال آن نمودی جاهلانه تر یافته است. گویی همچنان که آرتور سی کلارک و استنلی کوبریک در "2001: یک ادیسه فضایی" نشان دادند،  در احوالات  آن میمونهای میلیون ها سال قبل که اینک نام آدمیزاد برخود گذارده اند ، تغییر چندانی رخ نداده ،  به جز اینکه آن سلاح استخوانی شان به اسلحه تکنولوژیک بدل گشته وگرنه همان لاطائلات عرب جاهلی را البته در رسانه های فراگیر تری تکرار می کنند.

ببخشید که این بنده حقیر سراپا تقصیر، با این قلم ناتوان و زبان الکن قصد دارد از والاترین افتخار خلقت بگوید و از انسانی بنویسد که تمام فرشتگان عرش کبریایی بر قدومش سرسجده فرود آوردند. شاید همچون مرحوم دکتر شریعتی بایستی از همه خوانندگان عزیز این مطلب عذرخواهی کنم (که به هنگام سخنرانی درباره حضرت علی (ع) از حضار دو بار عذر خواست) چراکه اولا نویسنده نیستم و دوم اینکه با این بضاعت اندک می خواهم درباره محبوبترین بنده خداوند متعال ، حضرت محمد(ص) بنویسم. به خود پروردگار محمد (ص) پناه می برم.

اما نمی توانم ننویسم در این هنگامه ای که نه تنها بیگانگان درباره پیامبر اکرم (ص) اراجیف سرهم می کنند ، بلکه کسانی که زمانی خود را ایرانی و مسلمان هم می دانستند ، مانند طایفه قریش و اشراف و برده داران مکه جاهلیت ،  به فخر عالم امکان اهانت روا می دارند.  اگرچه این لاطائلات ، ذره ای از عظمت وجود مبارک پیامبر گرامی اسلام نمی کاهد ، چنانچه پس از 1400 سال،  دین و آیینی که او از سوی خدا و از آن غار کوچک حومه مکه برای جهانیان  آورد ، اینک نه تنها عالمی را به تسخیر خود درآورده بلکه پشت همه زورگویان و سلطه طلبان را لرزانده است و امروز متفکران و اندیشمندان غرب همچون ساموئل هانتینگتون ، به این حقیقت معترفند.

"فرانسیس فوکویاما"  که تئوریسین نئومحافظه کاران حاکم آمریکا  محسوب می شود ، در سه کنفرانس جهانی تورنتو، واشینگتن و اورشلیم، کتاب "پایان تاریخ" خود را ارائه کرد. این کتاب در برابر کتاب "برخورد تمدّن‌ها" اثر "ساموئل هانتینگتون" مطرح شد و  فوکویاما مدّعی است که خرده تمدن‌ها و فرهنگ‌های جزئی به دست فرهنگ غالب بلعیده شده و رسانه‌ها، دنیا را به سمت دهکده واحد پیش می‌برند و به ناچار دنیا درگیر جنگی خانمان‌سوز خواهد شد. فوکویاما می‌گویدکه این نبرد حتمی است، ولی برنده آن غرب نخواهد بود و با اسناد و مدارک ثابت می کند که برنده نبردِ آخرالزّمان، شیعیان هستند .

اینها واقعیت امروز دینی است که محمد امین پیامبرش و زمانی تنها پیروان او  ، بانویی آزاده به نام خدیجه کبری و نوجوانی به نام علی بن ابیطالب بودند. اما به خواست خدا ، دین محمد(ص)  سریعتر از آنچه می پنداشتند ، رشد کرد. پیروان پیامبر را شکنجه کردند ، آزار دادند ، آنها را از خانه هایشان راندند و منازلشان را غارت نمودند ولی پیامبر تا آن هنگام که ناچار نگشت و آن هم برای دفاع از خانه و کاشانه پیروانش ، مقابله به مثل نکرد. همین پیامبری که از صلح حدیبیه استقبال نمود و در همان مدت اندکی که مابین مکه و مدینه این صلح برقرار بود ، بیشترین استفاده را برای تبلیغ اسلام در میان کفار و مشرکان و قبائل عرب برد . همین پیامبری که حتی به هنگام فتح الفتوحش ، یعنی فتح مکه ، یک قطره خون ریخته نشد. او انتقام نگرفت و همه را بخشید حتی آنانی که روزگاری بزرگترین مصانب را به او و خاندانش تحمیل کرده بودند.

چنانچه مرحوم مصطفی عقاد در فیلم ماندگار "محمد رسول الله" از زبان ابوسفیان به هنگام ورود سپاه پیامبر به مکه اعتراف می کند : او از قلب ها وارد می شود آخر او که برای انتقام نیامده بود. او پیامبر رحمت و آزادی بود. به فرموده قرآن کریم :"و ما ارسلناک الا رحمت للعالمین"

به قول مرحوم آیت الله طالقانی او آمده بود تا غل ها و زنجیرها را از پای بشر باز کند و انسان را از هر قید و بندی به جز بندگی خدا رها سازد. و چنین هم شد چراکه پیروانش در طول تاریخ آزاده ترین انسان ها بودند.

اما مظلومیت امروز اسلام آن است  که به چنین پیامبری ، در رسانه هایشان ، (نعوذ بالله) تهمت خشونت طلبی و تروریسم می زنند!!

مگر همین پیامبر نبود که حتی برای جنگش ، در آن بحبوحه بربریت عرب ، قانون وضع کرد تا به اسرا ظلم نکنند و هرآنچه خود می خورند و می پوشند به آنها نیز بخورانند و بپوشانند؟ مگر هر اسیری را که 10 مسلمان را باسواد کرده بود ، آزاد ننمود؟ مگر برده ای به نام "وحشی" که عزیزترین خویشاوندش یعنی عموی گرامی اش ، حمزه را با قساوت به شهادت رسانده بود ، پس از توبه و ایمان آوردن به خدا نبخشید؟ امروز کدام یک از این مدعیان دمکراسی و حقوق بشر ، حتی گوشه ای ناچیز از چنین شیوه و روشی را پیشه دارند؟ برای دریافت واقعیت آنچه این منادیان بربریت نوین در حق بشریت امروز روا می دارند ، به اسناد و اخبار و گزارشات و فیلم های خودشان رجوع کنیم ، کفایت می کند.

اگر پیامبر اسلام و پیروانش خشونت طلب هستند ، پس از چه رو در جنگ ها و خون ریزی های مهیب تاریخ ، اثری  از مسلمانان به چشم نمی خورد؟ به راستی مسلمانان ، کجای جنگ های جهانی  اول و دوم قرار داشتند که بنا به آمار خود غربیان ، حدود 120 میلیون نفر در آن دو جنگ تلف شدند؟ ایا در قتل عام  سرخپوستان  آمریکا که به قول خودشان 15 میلیون سرخپوست کشته شدند یا در بردگی و نسل کشی سیاهپوستان که ننگ تاریخ بشریت به شمار آمده  و بنا بر کتاب ها و مدارک خود غربی ها ، حدود 200 میلیون نفر در طی جریان برده داری در آفریقا و آمریکا قربانی شدند ، مسلمانان حضور داشتند؟ در کشتارهای وحشیانه مابین کاتولیک ها و پروتستان ها و مثلا قتل عام روز سن بارتلمی چطور؟ به تاریخ معاصر سر بزنیم ، در جنگ ویتنام که به قول ژنرال مک نامارا (از وزرای جنگ آمریکا در دوران تجاوز به ویتنام) چندین برابر بیش از تمامی جنگ دوم جهانی بر سر مردم ویتنام بمب ریخته شد ، در جنگ خانمانسوز کره ، در نسل کشی های آمریکای لاتین  و در ...مسلمانان کجای این درگیری ها حضور داشتند؟  کدام یکی از خونخواران تاریخ ، حتی نشانی از اسلام داشته اند؟ چنگیز ؟ هیتلر ؟ آنهایی که در کوره های آشویتس، اسیران را می سوزاندند؟ ترومن رییس جمهور آمریکا که دستور بمباران اتمی هیروشیما را داد؟ ژنرال های آمریکایی که بنا به گفته همان مک نامارا ، با بمب های آتش زا بیشتر شهرهای بزرگ ژاپن را در آتش سوزاندند و صدها هزار زن و مرد و کودک را جزغاله کردند؟ مناخیم بگین و آریل شارون و سران رژیم صهیونیستی که زنان و کودکان را در اردوگاههای صبرا و شتیلا و تل زعتر و بعدا قانا و امروز غزه قتل عام نمودند؟

به راستی چه کسانی در طول تاریخ خشونت طلب بودند و کدام گروه در طی همین تاریخ ، همواره مورد ظلم و خشونت قرار گرفتند. مگر تمامی امامان شیعه را به ناحق به شهادت نرساندند؟ مگر همه فرزندان و امامزادگان را تا صعب العبورترین مناطق دور از وطن ، تعقیب نکرده و شهید ننمودند؟ اسناد آن سبوعیت ها و مظلومیت قربانیانش رابه صورت بقاع متبرکه امامزادگان در گوشه و کنار اغلب شهرهایمان و سراسر سرزمین مان دیده ایم و بارها به زیارتشان رفته ایم.  مگر پس از 14 قرن ، هنوز حدیث عاشورا و روایت حماسه سازان کربلا ، حکایت آشنای همه آزادیخواهان نیست تا آنجا که خسرو گلسرخی مارکسیست در بیدادگاه رژیم شاه فریاد زد:

"...زندگی مولاحسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید،بارگاه،قشون،حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد ولی آن‌چه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه مولا حسین و پایداری او بود،‌نه حکومت یزید. آن‌چه را خلق‌ها تکرار کردند و می‌کنند راه مولا حسین است..."

به راستی در طول بیش از 1000 سال و در تمامی دوران حاکمیت بنی امیه و بین عباس و بعدا مغولان و افاغنه و ...چه کسانی به جز شیعیان تحت ظلم و ستم قرار داشتند که هرگاه دم از علی (ع) و خاندانش می زند ، زبان  را از قفایشان بیرون می کشیدند؟ و شیعیان مظلومانه برای زنده نگه داشتن نام و یاد خاندان نبوت ، جز گریه و عزاداری بر مظلومیت سالار شهیدان سلاح دیگری در دست نداشتند؟

در سالهای اخیر نیز مگر صرب های مسیحی مورد حمایت غرب در جنگ بالکان به نسل کشی مسلمانان دست نزدند تا آن حد که حتی دل بی رحم حاکمان غربی هم به رحم آمد!! نگاه کنید به فیلم هایشان و عکس ها و تصاویر مستند.

مگر همین امروز درعراق و افغانستان و فلسطین جز مسلمانان هستند که مانند برگ خزان برزمین می ریزند؟ امروز گروههایی، پیامبر گرامی اسلام و پیروان ایشان را به خشونت و تروریسم متهم می کنند که بیش از هر زمان دیگری برطبل جنگ می کوبند و تبلیغ نبرد ویرانگر و خونباری به نام "آرماگدون" و بمباران اتمی دنیا برای زمینه سازی ظهور دوباره مسیح را می نمایند! نبردی که در آن دو سوم مردم کره خاکی نابود شده و تنها عده ای از یهودیان و بنیادگرایان  اوانجلیست (مسیحیان صهیونیست) باقی می مانند تا از این مسیح موعود استقبال کنند و پس از آن هزار سال برزمین حکمفرمایی نمایند!! امروز همین صهیونیست ها ، اشغال عراق و افغانستان و جنگ 33 روزه 2006 لبنان و بعدا درگیری با ایران را جزیی از همان نبرد آرماگدون پیش بینی کرده اند. آنها در تبلیغاتشان ، امام زمان ما را به اصطلاح آنتی کرایست و ضد مسیح معرفی نموده و برای اثبات آن ، کتاب ها و نشریات و مقالات متعددی انتشار داده و پیروانشان و دیگر مردم  دنیا را به مقابله با تفکر مهدوی شیعه فراخوانده اند به نظر می آید امروزه زمان آن است که بیش از همیشه رحمت و آزادگی دین حضرت محمد مصطفی(ص) را برای جهانیان بازگو نموده و جنگ طلبان و تروریست های واقعی را افشاء کنیم. امروز وقت آن است،به گوش مردم دنیا برسانیم که  از نسل آن پیامبر رحمت ، نواده اش حضرت مهدی (عج) نیز رحمت و آزادی برای عالمیان بشارت   می آورد ، نه جنگ و خونریزی .

مژده دهیم که آن منجی خواهد آمد در حالی که در کنارش حضرت عیسی مسیح (ع) نیز حضور دارد و آنگاه جهان سراسر  بهاری خواهد شد.

بقول شهید سید مرتضی آوینی :"...بهاران از کجاست که روح روییدن و سبز شدن ناگاه ، در تن خاک مرده پیدا می شود؟ و از کجاست که روح شکفتن ، ناگاه از تن چوب خشک ، چندین برگهای سبز و شکوفه های سفید و آبی و زرد و سرخ برمی آورد؟ بهاران رازدار رستاخیز پس از مرگ است و ...و با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو...آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد؟ و یحیی الارض بعد موتها."    


 
 
به بهانه جام جهانی آفریقای جنوبی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩
 

 

نگاهی به فیلم "مغلوب نشدنی"

 

 

Invictus

 

دو هافتایم در بهشت

 

 

توضیح : این مطلب پیش از این در شماره بهمن ماه 1388 ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.

پیش درآمد: اگرچه بنا به حیطه ای که ماهنامه فیلم نگار  در برمی گیرد ، تنها بایستی در حوزه فیلمنامه و نقاط قوت و ضعف آن نوشت ، اما پس از دیدن سکانس پایانی فیلم "مغلوب نشدنی" ، حیف است  یادی از دو پیروزی تیم ملی فوتبال ایران بر استرالیا ( در بازی برگشت پلی آف مرحله مقدماتی جام جهانی 1998 فرانسه) و بر آمریکا (در مرحله اصلی همان جام جهانی) نکنم  که مانند آنچه در صحنه های آخر همین فیلم "مغلوب نشدنی" دیدیم را عملا تجربه نمودیم. یادمان نمی رود آن 8 دقیقه وقت اضافی و طوفانی که قهرمانان فوتبال ایران مردانه در مقابل حملات بی امان بازیکنان تیم استرالیا از دروازه ایران دفاع می کردند ، یادمان نمی رود آن گل حمید استیلی و بعد مهدی مهدوی کیا به دروازه آمریکا که چه زلزله ای در این مملکت برپا کرد و همه مردم از هر تیره و قوم و عقیده و گروه را به خیابان ها آورد تا برای پیروزی ایران و شکست آمریکا اشک شوق به چشم آورند. برخی از دوستان در خارج از کشور نیز از شور و شوق ایرانیان مقیم کشورهای دیگر گفتند که دیگر همه مشکلات و مسائل را فراموش کرده و همه برای ایران فریاد زدند. منظور این است آنچه در فیلم "مغلوب نشدنی" به تصویر کشیده شده را ملت ما حداقل دوبار عملا تجربه کرده و مزه آن را چشیده است.

 

فیلم: اما فیلم "مغلوب نشدنی" ، قبل از هر موضوعی ، یک پیش تبلیغ برای جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی به نظر می آید. قاره سیاه برای نخستین بار میزبان جام جهانی است ، در حالی که پیش از این ، سنت رایج ، نوبتی بودن این میزبانی مابین اروپا و آمریکا بود. اما پس از میزبانی کره جنوبی و ژاپن در جام جهانی 2002 ، اینک جنوبی ترین کشور قاره آفریقا که زمانی در کنار رژیم صهیونیستی ، سمبل نژادپرستی بود ، به مکان اتحاد نژادها تبدیل می شود.

آنتونی پکهام که فیلمنامه "مغلوب نشدنی" را براساس کتاب "بازی با دشمن : نلسون ماندلا و بازی که یک ملت را ساخت" نوشته ، همین امسال فیلمنامه "شرلوک هلمز" را همراه با مایکل رابرت جانسون برای گای ریچی به روی کاعذ آورد و پیش از این هم به جز فیلمنامه قسمت هایی از سریال تلویزیونی " 5 روز به نیمه شب" ، داستان و فیلمنامه "قاتل" را در سال 1990 و فیلمنامه "یک کلمه حرف نزن " را در سال 2001 برای گری فلدر نوشت.

"مغلوب نشدنی" یکی از آثاری است که برروی زندگی نلسون ماندلا آزادیخواه افسانه ای آفریقای جنوبی زوم می کند اما با روایتی که مثلا در سال 1987 ، فیلیپ ساویل براساس فیلمنامه رونالد هاروود برای تلویزیون ساخت ( و دنی گلاور نقش ماندلا را بازی می کرد) و یا با فیلم تلویزیونی جوزف سارجنت (با فیلمنامه ریچارد وزلی) که نقش ماندلا را سیدنی پواتیه مشهور برعهده داشت ، اساسا فرق می کند . کلینت ایستوود همراه فیلمنامه نویسش ، آنتونی پکهام در یکی دیگر از تجربیات خاص چند سال اخیرش به سراغ گوشه ای پنهان از رفتار و منش نلسون ماندلا رفته که اتحاد و وحدت ملتی با یک تاریخ نژادپرستی و تبعیض و بی عدالتی و ظلم و استثمار را نشانه گرفته است.

قصه از 11 فوریه 1990 آغاز می شود که نلسون ماندلا ، پس از تحمل حدود 27 سال زندان ، آزاد شده است. دوربین کلینت ایستوود با هوشمندی در همان صحنه اول فیلم ، دو زمین بازی را در کنار هم نشان می دهد ، که در یکی با چمن خوب و تمیز و نرده های شیک ،  سفیدپوستان با لباس های ورزشی متحد الشکل تمرین می کنند و  در کنار آن ، زمینی خاکی و ناهمواره به چشم می خورد که تعداد زیادی بچه سیاهپوست با لباس های مندرس و بدون کفش به دنبال توپی می دوند . در همین حال است که اتومبیل حامل ماندلای آزاد شده ، از میان این دو زمین عبور کرده و فریاد بچه های سیاهپوست در حمایت از ماندلا به آسمان می رود ، در حالی که سفید پوستان بهت زده و ساکت فقط ناظر این صحنه هستند و یک جمله می شنویم که مربی آنهادر پاسخ سوال یکی ازبازیکنان ضمن نگاه به اتومبیل هایی که از مقابلش رد می شوند ، می گوید :

"...او ماندلا نام دارد که در واقع یک تروریست است..."

چنین شروعی برای فیلم "مغلوب نشدنی" ، به خوبی می تواند در یک سکانس و بدون حشو و زوائد ، فضای تبعیض نژادی پیش از حاکمیت نلسون ماندلا و دوستانش در آفریقای جنوبی را برای تماشاگر ترسیم نماید. درست نقطه متضاد آنچه در پایان فیلم و در شادی ها و پایکوبی های مشترک  سیاه پوستان و سفید پوستان ، پس از قهرمانی تیم راگبی آفریقای جنوبی مشاهده می کنیم. همه هنر کلینت ایستوود و آنتونی پکهام ، رساندن سینمایی و منطقی این نقطه شروع به آن نقطه پایان است. مسیری که قاعدتا بایستی پستی و بلندی های متعددی را در روند فیلمنامه طی کند ولی چنانچه خواهم گفت با کمترین دست انداز به چنین توفیقی دست می یابد.

سکانس بعد در یک فصل شبه مستند ، حکایت یک سری وقایع مستند پس از آزادی ماندلا است که کشور درگیر آتش و خون ناشی از عقده های فروخورده  2-3 قرن جنایت و کشتار استعمارگران می شود و سپس تلاش ماندلا برای خاموش ساختن این آتش و انتخاباتی که برای نخستین بار در آن سیاهپوستان ، حق رای پیدا می کنند و نلسون ماندلا به ریاست جمهوری آفریقای جنوبی می رسد.

پس از این آنتونی پکهام و کلینت ایستوود ، مخاطب را وارد بخش اصلی قصه می کنند یعنی مواجهه ماندلا همراه هدفی که برای متحد ساختن کشور در سر می پروراند با  یک ملت از هم پاشیده و متفرق و کینه توز که سفید و سیاه به خون یکدیگر تشنه اند و هرکدام ، کشور آفریقای جنوبی را حق خود می دانند.

گویا مقوله نژادپرستی و آپارتاید و پسماندهای امروزی آن ، دغدغه تازه کلینت ایستوود است که آن را با فیلم "گرن تورینو" (اثر قبلی خود) شروع کرد. فیلمی که در آن شاهد نگاه نژادپرستانه یک آمریکایی بازمانده از جنگ کره نسبت به همسایه های آسیای شرقی خود بودیم که در نهایت تا مرگ برای دفاع از حقوق انسانی آنها پیش می رود. اینک " مغلوب نشدنی" بخشی دیگر از آن دغدغه را ارائه می دهد و آن را در قالب یکی از خشن ترین سمبل های نژادپرستی قرن بیستم تصویر می نماید که آرام و بطئی به سوی اضمحلال    سوق می کند.

تلاش ماندلا در فیلم "مغلوب نشدنی" برای پر کردن حفره عظیمی که مابین اقوام و نژادهای مختلف ملتش وجود دارد ، از کاخ ریاست جمهوری و ممانعت از اخراج کارمندان سفیدپوست رژیم نژادپرست پرتوریا آغاز شده و سپس به محافظان خودش می رسد. او گروهی از ماموران سفید پوست ( که بعضا از سرکوبگران سیاه پوستان و از زندانبانان خوداو بوده اند) به ریس محافظانش یعنی جیسون معرفی کرده و علیرغم ناراحتی و اعتراض آنها ، مجبورشان   می سازد که به اتفاق به حفاظت از رییس جمهوری بپردازند. این عمل اگرچه در ابتدا از سوی هر دو طرف با امتناع و اکراه مواجه می گردد ولی به تدریج و در ماموریت های مختلف موجب نزدیکی و همکاری متقابل می شود.

اما نکته مهمی که برای عملی شدن مقصود نظر ماندلا ، ناگهان مانند کاتالیزور در برابرش رخ می نماید ، پی بردن به محبوبیت بازی راگبی در بین مردم و موقعیتی است که این ورزش در آفریقای جنوبی دارد ، خصوصا که قرار است مسابقات جهانی 1995 در این کشور برگزار شود.

از این پس همه کوشش ماندلا برای تشویق و ترغیب تیم راگبی آفریقای جنوبی صرف      می شود تا در مسابقات جهانی مقام نخست را بدست آورد. او براین باور است که این کار شدنی است اگرچه همرزم دیروز و مشاور امروزش می گوید که کارشناسان عقیده دارند نهایت صعود تیم راگبی آفریقای جنوبی تا مرحله یک چهارم نهایی است . اما پاسخ ماندلا بسیار هوشمندانه و کنایه آمیز است . او می گوید :

" اگر به حرف کارشناسان بود که من و تو هنوز در زندان بودیم!!" ( اشاره ظریف به ناکارآمدی و اشتباه اغلب محاسبات کارشناسانه در برابر همت و عزم و اراده انسانی .)

تاکید نلسون ماندلا بر بازی راگبی تا آن حد شدید می شود که برندا ( رییس کارکنان کاخ ریاست جمهوری) به وی می گوید : "...آیا راگبی هم یک محاسبه سیاسی است؟..." و ماندلا در جواب ، پاسخ می دهد :"...این یک محاسبه انسانی است..."

فرانسوا پینار کاپیتان تیم راگبی ، خود در یک خانواده نژادپرست ، زندگی می کند که به هیچوجه سیاه پوستی همچون نلسون ماندلا را در مقام ریاست جمهوری برنمی تابند. در همان نخستین برخورد با این خانواده متوجه می شویم که خصوصا پدر خانواده ، چه دیدگاه تحقیر آمیزی نسبت به ماندلا دارند. تقریبا اغلب افراد تیم راگبی نیز در این نظر با فرانسوا هم عقیده هستند.

اما ماندلا با حساسیتی که نسبت به این تیم و پیروزیشان در بازی های جهانی 2005 به خرج می دهد( شخصا در میانشان حضور یافته و تک تک آنها را به اسم کوچک صدا می کند ) ، به تدریج تحت تاثیرشان قرار می دهد. این تاثیر در صحنه بازدید اعضای تیم راگبی از زندانی که ماندلا حدود 27 سال از عمرش را در سلولهایش گذراند ، به اوج خود می رسد. فرانسوا در صحنه پس از آن به نامزدش می گوید : "...چگونه یک مرد می تواند 30 سال را در زندان بگذراند و وقتی بیرون آمد ، همه آنهایی که این کار را با او انجام داده بودند ، ببخشد؟!..."

بخشش : این همان نکته ای است که پکهام فیلمنامه نویس ، موتیف برخی دیالوگ های ماندلا قرار می دهد به عنوان محور سیاست های وحدت طلبانه اش و بیان آنچه اساس ایدئولوژی مصالحه گرانه او ( بخوانید تسلیم طلبانه!) به نظر می رسد. چنانچه در مقابل اعتراض جیسون مبنی بر حضور نیروهای سرکوبگر سفیدپوست در جمع محافظان ریاست جمهوری می گوید :"...باید بخشید..."

آنچه ایستوود و پکهام از شخصیت نلسون ماندلا در فیلم "مغلوب نشدنی" تصویر کرده اند ، انسانی مصمم و وطن پرست است که برای وحدت و اعتلای میهن و ملتش ، به دنبال راه حل موثری می گردد . ماندلا هر روز صبح پیش از طلوع آفتاب از کاخ بیرون می زند و ورزش       می کند، همان عادتی که در زندان و سلول کوچکش داشت. گویی محیط برایش تفاوتی نکرده و همچنان در زندانی این بار بزرگتر به سر می برد.او مثل همان 27 سال ، خانواده اش را تمام ملت آفریقای جنوبی می خواند و صبورانه به سوی آنها دست دراز می کند.

به جز شخصیت قوی نلسون ماندلا ، اما تقریبا بقیه کاراکترها و ماجراهایی  که در "مغلوب نشدنی" پرداخت شده اند ، همچنان از کلیشه های معمول هالیوود پیروی می کنند. اینکه تقریبا می توان از همان یک سوم نخست فیلم ، حدس زد سرانجام ، این تیم آفریقای جنوبی است که در یک بازی نفس گیر و شانه به شانه ، قهرمان جام جهانی شده و کاپ را از دست ماندلا دریافت می کند و همه جریانات و فراز و نشیب های فیلمنامه در این مسیر از همان کلیشه هالیوود پیروی می کنند. اگرچه کلینت ایستوود ، حداقل در 6-5 فیلم اخیرش یعنی از فیلم "رودخانه میستیک" به بعد تا "محبوب میلیون دلاری" و "پرچم های پدران ما" و "نامه هایی از ایووجیما" و " بچه اشتباهی" و "گرن تورینو" ساختار شکنی کرده بود و تقریبا از هیچ کلیشه ای دنباله روی نکرده بود ( نگاه کنید که در "محبوب میلیون دلاری" در همان نیمه اول فیلم ،  قهرمان اصلی ، یک دختر بکسور به نام مگی ، بر اثر ضربه به حال اغما می رود  و برخلاف کلیشه ها و پیش بینی ها ، عاقبت با مرگی دردناک و تراژیک می میرد) اما ایستوود در فیلم "مغلوب نشدنی " به شدت کلیشه های مختلف را رعایت می کند!! در واقع فیلم "مغلوب شدنی" فیلم شسته رفته و استریلیزه ای است که مانند یک کلیپ تبلیغاتی عمل می کند ، مملو از لحظات قهرمانی و سرودخوانی های دسته جمعی و موفقیت ها و پیروزی ها و لبخندها و ...

حتی در دو صحنه از فیلم که بیم خرابکاری و چرخش این خط راست و مثبت می رود ، خیلی سریع مخاطب را متوجه می کنند که فریب خورده است، مانند صحنه ای که به نظر می رسد هواپیمایی غول پیکر قصد برخورد با استادیوم محل برگزاری مسابقات را داشته که در آن ، ماندلا نیز حضور دارد یا صحنه هایی که فردی مشکوک از دور ، استادیوم یاد شده را با دوربین زیر نظر گرفته است. فرانسوا هم خیلی زود ، سوءظن خود را نسبت به ماندلا مرتفع ساخته و حتی پدر نژادپرستش نیز کم کم اعتراض و مخالفت های خود را از یاد می برد و حتی در صحنه ای که فرانسوا ، شعر ماندلا را به دست او می دهد ، تحت تاثیر واقع می شود!( تا هیچ گره ای در فیلمنامه باقی نماند!!)

ایستوود و پکهام اگرچه گاهی در هنگام برگزاری مسابقات ، علاوه بر نمایش ساختمان ها  و برج های سر به فلک کشیده شهر پروتوریا یا کیپ تاون و یا ژوهانسبورگ ، سری هم به بیغوله ها وحلبی آبادها می زنندو اگرچه حتی آن پسربچه فقیر رادر کادر دوربین قرارمی دهند که هنگام برگزاری مسابقه ، علیرغم تمامی علاقه و عشقش به تماشای آن ، نمی تواند به داخل استادیوم راه پیدا کند ، اما هیچ نشانی از تلاش ماندلا برای کاهش این تبعیضات را   نمی نمایانند. هیچ گونه نمادی از بهبود اوضاع ملت ، پس از روی کارآمدن ماندلا و دوستانش ، دیده نمی شود.

همچنین تقریبا هیچ گونه فراز و فرود دراماتیک یا گره های تعلیق آمیز و یا قطعات پازلی  پیش از مسابقه نهایی به چشم نمی آید. مثلااینکه پیش از انجام مسابقه نهایی ، فرانسوا پینار دچار مشکلی شود  یا خود ماندلا مورد تهدید قرار بگیرد و یا حداقل مانعی جدی برسرراه برنامه های ماندلا قرار بگیرد ، دیده نمی شود.  ایستوود حتی دلش نمی آید چند لحظه ای  تماشاگرش را در هول و اضطراب نگه دارد و هنگامی ماندلا را بیهوش در محوطه کاخش     می یابیم که محافظان هراسان به سویش می شتابند و چند ثانیه ای بیشتر به طول      نمی انجامد که به سرعت به نمای بعدی می رویم که دکتر حال او را رضایت بخش توصیف می نماید.

در واقع ایستوود و پکهام ، تمامی تعلیق را برای صحنه آخر فیلم و مسابقه با تیم نیوزیلند نگاه می دارند تا آن را در 15-20 دقیقه آخر به میدان بیاورند. آن هم در سکانسی که نفس گیر و پرهیجان پرداخت شده  و فقط به دلیل بهره گیری افراطی از کلیشه ها ، نمی تواند فصل خلاقانه ای تلقی گردد.مسابقه ای که اگرچه سرشار از لحظات هیجان انگیز و تعلیق آمیز به نظر می رسد ولی به دلیل معلوم بودن پایانش ( که طبق روند فیلمنامه تا آن لحظه ، پیش بینی دشواری نیست) تماشاگر را با خیال راحت تا انتها بدرقه می کند. دقیقا برخلاف آثار مشابه همچون "فرار به سوی پیروزی" یا اثر مشهوری همچون "دو هافتایم در جهنم " که مخاطب را با فضا و پایانی پر فراز و نشیب و خشونت بار همراه می سازد. در واقع مسابقات فیلم "مغلوب نشدنی" برخلاف آثاری از این دست ، ( علیرغم برخی درگیری های فیزیکی که زود خاتمه یافته و ختم به خیر می شود) در جوی کم تنش و به اصطلاح جوانمردانه         (Fair Play) پیش رفته و به نوعی تماشاگرش را به لحاظ بروز احساسات و غرق کردن در  سانتی مانتالیزم ، در نقطه مقابل آثاری مانند "دو هافتایم در جهنم" و در فضایی بهشت گونه سیر می دهد ، به طوریکه نام دیگر آن را می توان "دو هافتایم در بهشت " نهاد!!!

به این ترتیب کلینت ایستوود از سبک رئالیستی که در این یک دهه برای خود کسب کرده بود به سوی یک شیوه تبلیغاتی و پروپاگاندا می غلتد که از فیلمسازی مانند وی انتظار نمی رفت اگرچه قوت کارگردانی وی در فضا سازی و پردازش صحنه ها ، فوق العاده است.

ایستوود و فیلمنامه نویسش به عمق فاجعه ای که استعمار هلند و پس از آن بریتانیا به مردم آفریقای جنوبی تحمیل کردند ، اشاره ای ندارند. استعماری که از قرن هفدهم با ورود کمپانی های هلندی آغاز شد و سپس با ورشکستگی آنها از قرن هجدهم جای خود را به شرکت های انگلیسی داد. تجارت الماس پس از تجارت برده ، از کثیف ترین اعمال استعمارگران در آفریقای جنوبی بود که با ریخته شدن خون میلیون ها سیاه پوست همراه گشت.

در سال ۱۹۴۸ حزب ملی آفریقای جنوبی از طریق رای‌گیری به قدرت رسید و شروع به انجام یک سری قوانین مبنی بر جداسازی نژادی که به نام «آپارتاید» شناخته می‌شود، کرد. جای تعجبی نیست که این تبعیض در مورد ثروت به دست آمده از صنعتی سازی سریع دهه‌های ۵۰، ۶۰ و ۷۰ میلادی نیز به کار رفت. در حالی‌ که اقلیت سفید پوستان از بالاترین استاندارد زندگی قاره آفریقا، که برابر سطح زندگی در کشورهای غربی جهان اول بود، برخوردار گشته بودند، اکثریت سیاه‌پوستان از لحاظ هرگونه استانداردی همچون درآمد، تحصیل و حتی ورود به ادارات دولتی مورد تبعیض قرار داشتند. دولت برآمده از آپارتاید، میان یک سیاه‌پوست، هندی و یا رنگین پوست آفریقای جنوبی به مانند مردم کشورهایی همچون غنا و تانزانیا فرقی قائل نبود و با تمامی آنها به عنوان شهروند درجه آخر رفتار می‌کرد.

ایستوود و فیلمنامه نویسش اگرچه برای ساخت فیلم "مغلوب نشدنی" به آفریقای جنوبی رفته اند ولی برای خدشه دار نشدن تبلیغات سفارشی خود ، نشان نمی دهند میلیون‌ها نفر از مردم آفریقای جنوبی که اکثرا سیاهپوست هستند، همچنان در فقر و حاشیه شهرها زندگی می‌کنند. بسیاری این امر را میراث رژیم آپارتاید می‌دانند و همچنین بسیاری این فقر را ناشی از ناکامی دولت اخیر در مقابله با موضوعات اجتماعی می‌دانند. البته دیگر عوامل را از جمله ضعف در قوانین مالی و پولی دولت، برای تضمین تقسیم ثروت و رشد اقتصادی را نیز مقصر می‌دانند.

همزمان با فیلم "مغلوب نشدنی" ، مستندی درباره نلسون ماندلا و آفریقای جنوبی نیز توسط کریستی متیوز  به نام "به دنبال ماندلا " ساخته شده که به شرایط امروز آفریقای جنوبی  می پردازد. در این فیلم نشان می دهد که اگرچه 16 سال از پایان یافتن آپارتاید و نژاد پرستی سپری شده است اما تا تحقق یافتن عدالت نژادی ، راه طولانی باقیست. راوی فیلم می گوید که نبردهای سخت و طولانی مانده تا آزادی محقق شود. فیلم به دنبال مادری مجرد به نام کریستی و دختر 5 ساله اش کایلا می رود تا عمق نابسامانی ها و نابهنجاری های امروز جامعه آفریقای جنوبی را نمایش دهد. جامعه ای که در سویی از آن ، بیغوله ها و حاشیه نشینی های تکان دهنده رویت می شود و در سویی دیگر ، استادیوم ها و تاسیسات عظیمی برای جام جهانی 2010 بنا شده و می شوند تا تبلیغی باشد برای همان استعمارگران که چگونه می شود آرام و سر به زیر و تسلیم قدرت های استعماری ماند (یعنی در مقابل همانها تا آخرین شیره های الماس و ثروت آن سرزمین را کشیدند) و پیشرفت هایی از قبیل میزبانی جام جهانی را با سر و صدا و غوغای رسانه ای سرسام آور ، جایزه گرفت و حتی مجسمه ماندلا را در هاید پارک لندن برپا کرد ( که هنوز به قول ادوارد زوییک در فیلم "الماس خونین" بوی خون سیاهپوستان آفریقا از جواهرفروشی هایش به مشام می رسد!)

غافل از اینکه اصلا ماندلا را زمانی از زندان آزاد کردند و از رژیم نژاد پرستشان دست کشیدند که دیگر واقعا الماسی در معادن آفریقای جنوبی باقی نمانده بود و دیگر هزینه های اقامت و برقرار ماندن شعبه های کمپانی های انگلیسی در کیپ تاون و ژوهانسبورگ و پروتوریا به صرفه نبود! بنابراین ماندلا را آزاد کردند و حکومت را دستش سپردند بدون آنکه دیگر ثروتی برای آبادانی کشور باقی مانده باشد تا او  و دوستانش سر به زیر و بدون کوچکترین مزاحمتی برای امپریالیسم ، با مشکلات باقی مانده از غارت اروپایی ها و آمریکایی ها دست و پنجه نرم کنند. از همین روست که امروز آفریقای جنوبی علیرغم الغای آپارتاید و حضور سیاهپوستان در سرنوشت کشور ، هنوز با فقر مفرط دست و پنجه نرم می کند و همچنان برای استعمارگران انگلیسی و آمریکایی جهت اثبات ادعاهای سیاسی خود در سر به راه کردن ملل سرکش ، دستاویز قرار می گیرد.

چند سال پیش که کشورهای غربی تصمیم گرفتند برای بحران فزاینده غذا در آفریقا ، 8 میلیارد دلار به کشورهای این قاره کمک کنند ، لوییس فراخان ، رهبر سیاه پوستان آمریکا در اجتماع بزرگی مقابل کاخ سفید با صدای بلند گفت :"...شما اول باید آن صدها میلیارد دلاری را در طی دو سه قرن از آفریقا به غارت بردید را پس بدهید و خسارات جبران ناشدنی قتل عام حدود 200 میلیون سیاهپوست را در طی دوران برده داری بپردازید و بعد به فکر صدقه دادن بیفتید..."!!!